قرآن

تمثیلی یا واقعی‌بودن داستان آدم و ابلیس و ثمرۀ آن
داستان آدم و ابلیس،به شش دلیل قرآنی (ظاهر تاریخی، حق بودن،عبرت‌بخش بودن،اطلاق «نبأ»،اشاره به عدم حضور پیامبر و بازگویی گزینشی) یک رویداد واقعی خارجی تلقی میشود.

پرسش:

داستان حضرت آدم علیه السلام و ابلیس، حقیقی و واقعی است یا تمثیلی؟ ثمره و تفاوت این دو رویکرد چیست؟

 

پاسخ :

سه ددیگاه درباره نمادین یا واقعی‌بودن قصص قرآنی مطرح است:

دیدگاه اول: داستان‌های قرآن دارای واقعیت و حقیقت عینی هستند و قرآن برای تعلیم و تربیت مخاطبان، از حوادث واقعی و قضایای عینی استفاده کرده است؛ همانند کتاب گلستان که سعدی برای تربیت اخلاقی مردم، ماجراهای واقعی را نقل می‌کند.

دیدگاه دوم: داستان‌های قرآن جنبه‌ای سمبلیک و نمادین دارند و نوعی تخیل و صحنه‌سازی است که قرآن برای هدف ارزشمند هدایت و تربیت و نشان‌دادن ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها از آن بهره برده است؛ همانند کتاب کلیله و دمنه که با خلق داستان‌های تخیلی از زندگی حیوانات، به دنبال تربیت اخلاقی مردم است.

دیدگاه سوم: این دیدگاه از یک‌سو رویدادهای تاریخی قرآن را مورد تأیید شواهد علمی و منابع اصیل تاریخی نمی‌داند؛ از سوی دیگر به وحیانی‌بودن قرآن ایمان دارد؛ بنابراین در دفاع از حقانیت قرآن می‌گوید: هرچند این رویدادها واقعیت تاریخی ندارند، چون در میان مخاطبان عصر نزول به‌مثابۀ ادبیات فولکلور (عامیانه) رایج بوده‌اند و قوم عرب آن را باور داشته‌اند، قرآن با هدف هدایت و تربیت مخاطبان و هم‌نوا شدن با قوم، بدون اینکه آنها را تأیید و تصدیق کند، از آنها همانند یک پل استفاده کرده است (1).

 

دیدگاه نمادین‌بودن قصه آدم و ابلیس

برخی معتقدند داستان آدم علیه ‌السلام، فرشتگان و ابلیس، تمثیلی و نمادین است و هیچ واقعیتی ندارد. اینان آدم علیه ‌السلام را نماد نفس ناطقه و قوۀ عاقله می‌دانند؛ به ‌گونه‌ای‌که قرآن از انسانِ دارای قدرت تعقل مسائل کلی جهان با عنوان آدم علیه ‌السلام یاد می‌کند. همچنین شیطان را به قوه واهمه تفسیر می‌کنند که معانی جزئی را درک می‌کند و انسان را به دنیا‌طلبی، شهرت‌جویی و لذت‌های زودگذر دنیوی سوق می‌دهد. بهشت را نیز غوطه‌وری در دریای معرفت حق و موجودات غیبی و ملائکه را قوای باطنی، محرکه و مدرکهِ انسانی می‌شمارند. درخت ممنوعه را شهوات و لذت‌های دنیوی می‌دانند که قوه واهمه را فریب می‌دهد و انسان را اسیر لذت‌های مادی می‌کند. طرد ابلیس از بهشت نیز به معنای رانده‌شدن قوه واهمه (به سبب سرپیچی از قوه عاقله) است. انسان با نزدیکی به شهوات (درخت ممنوعه)، از فنای فی الله و معرفت الهی فرود می‌آید و به لذت‌های زودگذر دنیوی هبوط می‌کند (2).

 

قصه‌های قرآن: واقعی یا تمثیلی؟

با بررسی آیاتی از قرآن که ویژگی‌هایی برای قصص قرآن مطرح شده است، این نتیجه به دست می‌آید که قصص قرآن از جمله قصه آدم و ابلیس واقعی هستند، نه نمادین و سمبلیک. در ادامه برای نمونه به برخی از این ویژگی‌ها اشاره می‌شود:

1. هرچند اسطوره و سمبلیک با هم متفاوت هستند، اغلب با یکدیگر هم‌پوشانی دارند. ادعای اسطوره‌بودن قصص قرآن، اختصاصی به زمان ما ندارد و در زمان نزول قرآن نیز این ادعا مطرح بوده است که قرآن بارها این ادعا را نقل و ردّ می‌کند (3)؛ برای نمونه خداوند از پیامبرش می‌خواهد در پاسخ به اسطوره‌خواندن قصص قرآن بگوید: «قرآن را کسی نازل کرده است که "سرّ" آسمان‌ها و زمین را می‌داند»؛ یعنی قرآن قصه‌های خود را از جنس واقعیتی می‌داند که در گذشته پنهان بوده‌اند.

2. قرآن از قصص خود با صفت «حق» یاد کرده است. «حق» در زبان عربی به ‌معنای ثبوت همراه مطابقت با واقع است (4)؛ بنابراین قصه‌های قرآن باید واقعیتی داشته باشند که چون با آن واقعیت مطابق هستند، از آنها با صفت «حق» یاد شده است (5).

3. قرآن، قصص خود از جمله قصۀ پسران حضرت آدم را از جنس «نبأ» و خبر می‌داند و خبربودن یک چیز با نمادین‌بودن آن سازگار نیست.

4. خداوند متعال در قرآن به پیامبرش می‌فرماید ما از پیامبران گذشته، قصۀ برخی را برای تو بیان کردیم و حکایت برخی دیگر را بیان نکردیم (6). بر اساس این آیات، پیامبرانی در گذشته واقعاً بوده‌اند.

5. بر اساس آیات قرآن، در گذشته شهرهایی واقعاً وجود داشت و حوادثی برای آنها رخ داده است که خداوند قصه‌های برخی از این شهرها را نقل می‌کند (7)؛ چنان‌که در جای دیگری می‌گوید جوانانی در گذشته واقعاً بوده‌اند و اکنون در مقام بازگویی سرگذشت و خبر آنان هستم (8). یا برخی آیات می‌گویند در گذشته واقعاً حوادثی رخ داده است و خداوند خبر برخی از آنها را در قرآن نقل کرده است (9). نمونۀ دیگر اینکه خداوند درباره داستان قرعه‌انداختن برای تعیین کفیل حضرت مریم علیها السلام به پیامبرش می‌گوید «آن زمان که این ماجرا رخ داد، تو آنجا نبودی» که این نیز نشان‌دهندۀ واقعی‌بودن این قصه است (10).

6. قرآن آشکارا می‌گوید قصه‌های من حرف‌وحدیث بافته‌شده نیستند، بلکه واقعی هستند؛ چنان‌که قصه‌های خود را مایه عبرت‌ می‌داند (11) و این امر امکان‌پذیر نیست مگر اینکه واقعی باشند؛ چراکه قصه‌های خیالی نمی‌توانند باعث عبرت‌آموزی شوند.

7. بر اساس آیات قرآن، پیامبر خدا پیش از نزول قرآن از قصه‌های آن مطلع نبوده‌اند (12)؛ بنابراین نمی‌توان گفت خداوند از قصه‌های رایج آن زمان در راستای اهداف هدایتی خود استفاده کرده است؛ چراکه اگر چنین بود، پیامبر نیز باید همچون دیگران از این داستان‌ها آگاهی داشته باشد.

نتیجه:

برخی قصۀ آفرینش آدم علیه ‌السلام، سجده ملائکه و طرد ابلیس را مثال و سمبلی برای نبرد میان عقل و قوه واهمه می‌دانند که با وجود آموزنده‌بودن، واقعیت خارجی ندارد؛ اما این ادعا به دلایل زیر باطل است:

اول: با ظاهر قرآن مخالف است که قصص خود از جمله قصه آدم و ابلیس را به‌مثابۀ واقعه تاریخی واقعی بیان می‌کند.

دوم: قرآن قصص خود را «حق» می‌نامد و حق‌بودن قصص قرآن با تمثیلی و واقعیت خارجی‌نداشتن آنها سازگار نیست.

سوم: قرآن قصص خود را سبب عبرت و پندگیری می‌داند، درحالی‌که قصص خیالی و نمادین عبرت‌آموز نیستند.

چهارم: قرآن از قصص خود از جمله قصه دو پسر حضرت آدم با عنوان «نبأ» یاد می‌کند، درحالی‌که به مطالب نمادین که واقعیت خارجی ندارند، «نبأ» گفته نمی‌شود.

پنجم: قرآن گاهی هنگام نقل قصه به پیامبر می‌گوید زمانی که این قصه رخ داد، تو آنجا نبودی که این یعنی آن قصه واقعاً در گذشته رخ داده است.

ششم: قرآن هنگام نقل قصص پیامبران گذشته می‌گوید ما فقط قصۀ برخی از آنان را نقل می‌کنیم و قصه برخی دیگر را نقل نمی‌کنیم که این تعبیر نیز نشان از واقعی‌بودن شخصیت‌های قصص قرآن است.

برای مطالعه بیشتر:

سیدسجاد ابراهیمی؛ «رویکردهای تأویلی به قصه آدم علیه ‌السلام»؛ پژوهش‌های قرآنی، ش 15 و 16، 1377 ش.

پی‌نوشت‌ها:

1. محمدهادی معرفت؛ «زبان تاریخى قرآن؛ نمادین یا واقع‌نمون در گفتگو با استاد آیت‌الله معرفت»؛ پژوهش‌های قرآنی، دورۀ 9، ش 35، دی 1382 ش، ص 184 – 199.

2. ر.ک: ابن‌میثم بحرانی؛ شرح نهج‌البلاغه؛ مشهد: بنیاد پژوهش‌های اسلامى آستان قدس رضوی، 1375 ش، ج 1، ص 383 ـ 384.

3. «وَ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ اِکْتَتَبَهٰا فَهِیَ تُمْلىٰ عَلَیْهِ بُکْرَهً وَ أَصِیلاً: و گفتند: افسانه‌های مکتوب پیشینیان است که نوشتن [از روی] آنها را از [نویسندگان] درخواست کرده است و آن [نوشته]ها هر صبح و شام بر او خوانده می‌شود [تا حفظ کند و بر ما بخواند و بگوید: این وحی آسمانی است!]» (فرقان: 5).

4. حسن مصطفوی؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم؛ تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌، 1368 ش، ج ‏2، ص 262.

5. «إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْقَصَصُ اَلْحَقُّ ... : به‌یقین این همان داستان راست و درست است ...» (آل‌عمران: 62).

6. «وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْنٰاهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ ...: و به پیامبرانی [وحی کردیم] که سرگذشت آنان را پیش از این برای تو گفتیم و پیامبرانی [را برانگیخته‌ایم] که سرگذشتشان را برای تو حکایت نکرده‌ایم ... » (نساء: 164)؛ «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنٰا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ ...: به‌یقین پیش از تو پیامبرانی فرستادیم؛ سرگذشت گروهی از آنان را برای تو حکایت کرده‌ایم و سرگذشت برخی را بیان نکرده‌ایم ...» (غافر: 78).

7. «تِلْکَ اَلْقُرىٰ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰائِهٰا ...: این شهرهاست که بخشی از داستان‌هایش را برای تو بیان می‌کنیم ...» (اعراف: 101).

8. «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَهٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدىً: ما خبرشان را به‌حق و درستی برای تو بیان می‌کنیم؛ آنان جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم» (کهف: 13).

9. «کَذٰلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ مٰا قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَیْنٰاکَ مِنْ لَدُنّٰا ذِکْراً: این‌گونه بخشی از اخبار گذشته را برای تو بیان می‌کنیم و بی‌تردید ذکری [چون قرآن] از نزد خود به تو عطا کردیم» (طه: 99).

10. «ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ: این [حقایق] از خبرهای غیبی است که به تو وحی می‌کنیم. و تو هنگامی که آنان قلم‌های خود را [به عنوان قرعه‌زدن در آب] می‌انداختند که کدام‌یک از آنان سرپرستی مریم را عهده‌دار شود، و نیز زمانی‌که [برای کفالت او] با یکدیگر جدال و ستیز می‌کردند، نزد آنان نبودی» (آل‌عمران: 44).

11. «لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَرىٰ ...: به‌راستی در سرگذشت آنان عبرتی برای خردمندان است. [قرآن] سخنی نیست که بافته‌شده باشد ....» (یوسف: 111).

12. «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا اَلْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلْغٰافِلِینَ: ما بهترین داستان را با وحی‌کردن این قرآن بر تو می‌خوانیم و تو به‌یقین پیش از آن از بی‌خبران بودی» (یوسف: 3).

ولایت پدر بر دختر و تبعیض جنسیتی در قرآن
ولایت پدر بر ازدواج دختر باکره مستند به روایات و تأیید آیات است، اما رضایت دختر شرط اصلی عقد بوده و این حکم به دلیل حمایت از دختر بی‌تجربه در ازدواج است.

 

پرسش:

تبعیض جنسیتی در قرآن:

 آیا ولایت پدر بر دختر در امر ازدواج، دلیل و سند قرآنی دارد؟ اینکه پدر بر دختر ولایت دارد، ولی بر پسر نه این تبعیض جنسیتی نیست؟

پاسخ:

بر اساس فقه امامیه، «ولایت پدر» در ازدواج دختر اصل ثابتی نیست که در همه حالات و برای همه دختران به یک‌شکل جاری باشد، بلکه به سن، رشد، باکره بودن و شرایط خاص دختر بستگی دارد. در ازدواج کودکان (دختر یا پسرِ صغیر)، پدر و جد پدری حق تزویج دارند و عقد آنان نافذ است؛ البته مشروط به رعایت مصلحت فرزند. در صورت فقدان عقل یا رشد (دیوانگی، سفاهت مالی و…)، ولایت پدر بر نکاح همچنان برقرار است. دختر بالغ و رشیده‌ای که باکره نیست، نیازی به اذن پدر ندارد. درباره دختر باکره، بالغ و رشیده اختلاف است. گروهی از فقها اذن پدر را الزام‌آور نمی‌دانند و رضایت پدر را تنها به‌عنوان ادب و مصلحت توصیه می‌کنند. گروه دیگری اذن پدر یا جد پدری را در ازدواج دختر باکره رشیده شرط می‌دانند، مگر در مواردی مانند ظلم و سوءاستفاده ولی یا تعذر و تعسر دسترسی به او که ولایت ساقط می‌شود؛ مثلاً اگر پدر بدون دلیل شرعی، به‌طور مطلق مانع ازدواج دختر با «کفؤ شرعی و عرفی» شود و بیم آن باشد که موقعیت ازدواج از دست برود یا اینکه پدر اهلیت شرعی نداشته و مثلاً دیوانه باشد، ولایتش ساقط می‌شود. (1)

 

مستند قرآنی ولایت پدر بر دختر

همان‌طور که گذشت گروهی از فقها قائل به لزوم اذن پدر برای ازدواج دختر بالغ رشید باکره هستند. در این بخش به این پرسش پاسخ می‌دهیم که آیا این قول مستند قرآنی نیز دارد؟

 پاسخ مثبت است و برخی آیات می‌توانند ظهور یا دست‌کم اشعار (2) داشته باشند که ازدواج دختر منوط به اذن پدرش است. برای نمونه، به سه مورد اشاره می‌شود:

1. پس‌ازاین که فرشتگان در شکل و شمایل چند مرد مهمان، وارد خانه حضرت لوط علیه‌السلام شدند، قوم بدکارش، به درب خانه ایشان آمدند و خواهان این بودند که حضرت مهمانان خود را در اختیار آنان قرار دهد. حضرت لوط از آن‌ها خواست که آبروی ایشان را نبرند و به آن‌ها پیشنهاد ازدواج با دخترانشان را داد. (3) این آیه هرچند مستقیماً ارتباطی با مسئله ازدواج دختر و احکام آن ندارد، اما ظهور در این امر دارد که پدر درباره ازدواج دخترانش اختیار یا به قول شرع «ولایت» دارد؛

2. حضرت موسی علیه‌السلام به مدین فرار کرد و در آنجا به دو دختر در آب دادن گوسفندانشان کمک کرد. پدر آن دو دختر که در سنت اسلامی از او با عنوان «شعیب» یاد شده، حضرت موسی را دعوت کرد تا از کمک او به دخترانش قدردانی کند. یک از دو دختر به پدرش پیشنهاد داد که او را استخدام کند. حضرت شعیب به حضرت موسی پیشنهاد داد که با آن دختر ازدواج کند. (4) مطابق این آیه نیز پیشنهاد ازدواج توسط پدر دختر ارائه شد و می‌تواند به ولایت پدر در مسئله ازدواج دخترش ناظر باشد؛ (5) البته هرچند آیه آشکارا چیزی نگفته، اما اشعار دارد که آن دختر از حضرت خوشش آمده و شاید خواستگاری حضرت شعیب به نمایندگی از دخترش بوده باشد؛

3. مطابق آیه 237 سوره بقره، اگر زن و مردی پیش از نزدیکی از هم طلاق بگیرند، مرد باید نصف مهریه را به زن بپردازد؛ مگر این‌که خود زن یا «اَلَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَهُ اَلنِّکٰاحِ: کسی که پیوند ازدواج در دست اوست» آن نصف را نیز به مرد ببخشد. مطابق روایات مختلفی از اهل‌بیت علیهم‌السلام منظور از «اَلَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَهُ اَلنِّکٰاحِ» ولی زن است که اجازه ازدواج دختر باکره در دست اوست.(6)

 

تبعیض جنسیتی

تبعیض جنسیتی به معنای رفتار متفاوت یا نابرابر با افراد بر اساس جنسیت آن‌هاست؛ اما تبعیض جنسیتی همیشه بد نیست و از‌این‌جهت می‌توان آن را در دودسته خوب و بد قرار داد. اگر تبعیض بر اساس پیش‌داوری‌ها و بدون توجیه منطقی باشد و منجر به آسیب زن شود، بد است؛ اما اگر ناظر به تفاوت‌های زن و مرد باهم و در راستای حمایت و پشتیبانی از زنان باشد، نه‌تنها بد نیست، بلکه پسندیده نیز هست؛ مثلاً امروزه در متروهای کشورهای مختلفی واگن‌هایی را مختص زنان قرار داده‌اند، اما هیچ واگنی به مردان اختصاص پیدا نکرده؛ این تبعیض جنسیتی است، اما بد نیست.

ولایت داشتن پدر بر دختر و لزوم اذن پدر در ازدواج دختر، نه‌تنها به دختران آسیبی نمی‌رساند، بلکه در راستای حمایت از آنان وضع شده است. ازدواج یک تصمیم مهم است. ازآنجایی‌که دختران، به‌خصوص دختران باکره و بی‌تجربه، ممکن است در مواجهه با جنس مخالف، بیشتر تحت تأثیر احساسات و عواطف قرار گیرند و کمتر به جوانب عقلانی و آینده‌نگرانه توجه کنند، ولایت پدر به‌عنوان یک حامی دلسوز و باتجربه، نقش مشاور و ناظر را ایفا می‌کند تا دختر در انتخاب همسر دچار اشتباه نشود. پدر که خود از جنس مردان است، معمولاً بهتر می‌تواند وضعیت خواستگار را بسنجد و شریک زندگی مناسبی برای دخترش انتخاب کند. این ولایت، به‌نوعی تضمین می‌کند که ازدواج‌ها با پختگی بیشتری صورت گیرد و از تصمیمات عجولانه که ممکن است به طلاق و فروپاشی خانواده منجر شود، جلوگیری ‌کند. نکته مهمی که این اشکال را تا حد زیادی رفع می‌کند، این است که این ولایت شامل دخترانی که قبلاً ازدواج کرده‌اند، نمی‌شود. این خود نشان می‌دهد که هدف از این ولایت، صرفاً حمایت از بی‌تجربگی و آسیب‌پذیری احتمالی دختر است، نه سلب اختیار از زن به‌طورکلی. به‌ویژه‌که این ولایت، مطلق نیست و مشروط به رعایت رضایت و مصلحت دختر است و در صورت عدم رعایت رضایت و مصلحت یا ممانعت بی‌دلیل پدر، ساقط می‌شود.

در مورد دلیل اینکه چرا شارع اجازه پدر را برای ازدواج پسر ضروری ندانسته، نمی‌توان اظهارنظر قطعی کرد، اما واضح است که شکست در ازدواج برای پسر، معمولاً پیامدهای منفی فردی و اجتماعی کمتری نسبت به دختر به همراه دارد. حتی در عصر حاضر، در بسیاری از جوامع دختری که سابقه ازدواج ناموفق داشته باشد، اغلب با چالش‌های بیشتری در یافتن همسر مناسب روبه‌رو می‌شود. افراد اغلب به دنبال دختران باکره هستند و زنان مطلقه یا بیوه را به‌عنوان گزینه‌های درجه دوم می‌بینند. در مقابل، این معیارها برای مردان کمتر اعمال می‌شود و جامعه معمولاً سابقه ازدواج قبلی آن‌ها را مانعی جدی تلقی نمی‌کند.

 

نتیجه:

دلیل و مستند ولایت پدر بر دختر باکره در امر ازدواج، روایات است. آیه‌ای که آشکارا بر این امر دلالت کند، یافت نشد، اما برخی آیات قرآن همچون قصه حضرت لوط و پیشنهاد ازدواج با دخترانش یا حضرت شعیب و پیشنهاد ازدواج با دخترش، می‌تواند مؤید این روایات باشند؛ البته تعبیر «اَلَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَهُ اَلنِّکٰاحِ» در آیه 237 سوره بقره نیز به‌ضمیمه احادیث بیانگر این است که نکاح دختر باکره منوط به اذن پدرش است؛ اما نکته مهم این است که ولایت پدر به معنای سلب حق انتخاب از دختر نیست. رضایت دختر شرط اساسی صحت عقد است و پدر نمی‌تواند بدون رضایت دختر او را به ازدواج کسی درآورد. چنانکه اگر پدر بدون دلیل موجه مانع ازدواج دختر با فرد شایسته شود، اذن او ساقط می‌شود. تبعیض جنسیتی اگر در راستای حمایت و پیشتیبانی از زنان باشد، نه‌تنها بد نیست، بلکه پسندیده است.

برای مطالعه بیشتر:

سیاه‌بیدی کرمانشاهی، سعید و امیرعباس عسکری، «نگرشی نو در باب حدود مداخله ولی در ازدواج باکره: تبیین قلمرو حمایت و دخالت»، فقه و اصول، بهار 1404 ش، ش 140، صص 136-155.

شأن نزول آیه تعدد زوجات و حکمی عمومی
چندهمسری در اسلام حکمی شرعی و عمومی است که پیش از نزول آیه سوم سوره نساء نیز مشروع بوده و ارتباطی به وضعیت خاص دختران یتیم ندارد.

پرسش:

شأن نزول آیه تعدد زوجات (نساء/3) چیست؟ آیا با توجه به آن شأن نزول و نیز تأکید قرآن بر رعایت عدالت، می‌توان دیدگاه قرآن درباره چندهمسری را محدود به شرایط خاص دانست نه قانون عمومی؟

پاسخ:

خداوند در آیه سوم سوره نساء موضوع چندهمسری را مطرح کرده است:

«وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِی اَلْیَتٰامىٰ فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا فَوٰاحِدَهً أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ ذٰلِکَ أَدْنىٰ أَلاّٰ تَعُولُوا؛

و اگر می‌ترسید که نتوانید در مورد دختران یتیم [در صورت ازدواج با آنان] عدالت ورزید، بنابراین از [دیگر] زنانی که شمارا خوش آید دو دو و سه سه و چهار چهار به همسری بگیرید. پس اگر می‌ترسید که با آنان به عدالت رفتار نکنید، به یک زن یا به کنیزانی که مالک شده‌اید [اکتفا کنید]؛ این به اینکه ستم نورزید و از راه عدالت منحرف نشوید، نزدیک‌تر است

آیه 129 این سوره نیز مرتبط با همین موضوع است:

«وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ اَلنِّسٰاءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلاٰ تَمِیلُوا کُلَّ اَلْمَیْلِ فَتَذَرُوهٰا کَالْمُعَلَّقَهِ ... ؛

و شما هرچند حریص [بر عدالت] باشید، هرگز نمی‌توانید [ازنظر علاقه و میل قلبی] میان زن‌ها [یی که در عقد خود دارید] عدالت ورزید، پس تمایل خود را به‌طور کامل متوجه یک‌طرف ننمایید تا دیگری را به‌صورت زنی سرگردان و بلاتکلیف رها کنید ....»

 

سبب نزول آیه تعدد ازواج

در دوران جاهلیت، به دلیل تداوم جنگ‌ها و خون‌ریزی‌ها و همچنین سفرهای طولانی و بیماری‌های ناعلاج، یتیمان زیادی وجود داشتند. برخی مردان عرب با سوءاستفاده از این شرایط، دختران یتیم را به طمع دارایی‌هایشان به همسری می‌گرفتند و اموال آنان را به دارایی‌های خود اضافه می‌کردند. آنان در این کار نه‌تنها عدالت را رعایت نمی‌کردند، بلکه گاهی پس از مصرف دارایی‌های دختران یتیم، آنان را طلاق داده و بی‌پناه رها می‌کردند! در چنین شرایطی، قرآن در آیه دوم سوره نساء بر حفظ اموال یتیمان تأکید می‌ورزد. سپس در آیه سوم، به مسلمانانی که به دلیل ترس از دست‌درازی به اموال دختران یتیم، تمایلی به ازدواج با آنان نداشتند، توصیه می‌کند به‌جای دختران یتیم، زنان دیگری را برای ازدواج برگزینند؛ بنابراین، مفهوم آیه چنین است: اگر بیم آن دارید که نتوانید در حفظ اموال دختران یتیم عدالت را رعایت کنید، با آنان ازدواج نکنید و به‌جای آن، با دو، سه یا چهار نفر از دیگر زنان ازدواج کنید. (1)

 

لزوم رعایت عدالت در چندهمسری

مردی که دارای چند همسر است، شرعاً موظف است عدالت را در پرداخت نفقه، تهیه لباس، مسکن، هم‌خوابگی و نحوه معاشرت با همسرانش رعایت کند؛ پس مردی که نمی‌تواند عدالت را رعایت کند، باید به یک همسر اکتفا کند. (2) عدالت موردنظر در تعدد زوجات، شامل تمایلات قلبی و محبت درونی و عاطفی که ظهور و بروز پیدا نمی‌کند، نمی‌شود؛ زیرا تعدیل این گرایش‌ها غالباً خارج از اختیار انسان است و به همین دلیل، قرآن رعایت عدالت عاطفی میان زنان را واجب ندانسته است. (3) بنابراین، هر مردی که می‌تواند عدالت ظاهری را بین چند زن رعایت کند، چندهمسری برای او شرعاً مجاز است.

 

آیا چندهمسری قانونی عمومی است؟

شاید برخی گمان کنند چون چندهمسری مشروط به رعایت عدالت ظاهری بین همسران شده، پس این حکم عمومی نیست و محدود به شرایط خاصی است؛ اما این گمانه درست نیست؛ چراکه همه احکام اسلام حتی اموری همچون نماز، روزه، زکات، خمس، حج، جهاد، امربه‌معروف و نهی‌از‌منکر، افزون بر شرایط عامه تکلیف همچون عقل، قدرت و بلوغ مشروط به شرایط اختصاصی شده‌اند، اما این مشروطیت، آن‌ها را از عمومیت خارج نکرده است و هیچ‌کس این احکام را ناظر به شرایط خاصی نمی‌داند؛ مثلاً ازجمله شرایط روزه مسافر نبودن است و مسافر حق ندارد روزه بگیرد؛ اما نمی‌توان گفت روزه حکمی عمومی نیست و ناظر به شرایط خاصی است.

 

آیا چندهمسری محدود به شرایط خاصی است؟

شاید کسی گمان کند چون قرآن چندهمسری را در شرایطی روا دانسته که احتمال ستم بر یتیمان وجود داشته، بنابراین، این حکم منحصر به شرایط خاصی است و حکمی عمومی نیست؛ اما این پندار درست نیست؛ چراکه اولاً حتی پیش از نزول این آیه نیز تعدّد ازواج شرعاً جایز بوده و بدین شکل نیست که قرآن در مقام حل مشکل یتیمان، برای نخستین بار در اسلام آن را جایز کرده باشد؛ بنابراین، نمی‌توان گفت: این حکم مختص همین شرایط یا شرایط مشابه است. به عبارت ساده‌تر، آیه اصلاً در مقام بیان حکم جواز تعدّد ازواج نیست؛ بلکه در مقام صیانت از اموال یتیمان، تعدد ازواج را به عنوان یک راه‌کار معرفی کرده است؛ ثانیاً حتی اگر فرض کنیم پیش از نزول این آیه، تعدد ازواج روا نبود و با نزول این آیه، چندهمسری برای اولین بار در شریعت اسلامی مجاز شد، نمی‌شود آن را محدود به همین بستر و زمینه‌ای که آیه درباره آن نازل شده دانست؛ چراکه هر حکمی ناظر به شرایطی صادر می‌شود، اما این لزوماً بدین‌معنا نیست که آن حکم منحصر به همان شرایط خاص است؛ مثلاً حکم نگاه نکردن به زن نامحرم در آیه 31 سوره نور به‌سبب چشم‌چرانی جوانی و برخورد صورت او با شیئی تیز و مجروح شدن او نازل شد، (4) آیا می‌توان گفت: نگاه به نامحرم فقط در جایی حرام است که احتمال زخمی شدن مرد چشم‌چران وجود داشته باشد؟ بنابراین، اگر در جایی مرد چشم‌چرانی نبود یا اگر مرد چشم‌چران بود، اما احتمال مجروح شدن او وجود نداشت، نگاه به نامحرم حرام نیست؟ چنانکه لزوم توقف پشت چراغ‌قرمز برای جلوگیری از برخورد خودروها باهم است؛ اما رعایت این حکم حتی درصورتی‌که هیچ خودرویی غیر از خودروی شما وجود ندارد نیز لازم‌الاجرا است و شما نمی‌توانید بگوئید: چون هیچ خودروی دیگری وجود ندارد پس توقف پشت چراغ‌قرمز لازم نیست. (5)

نتیجه:

پیش از نزول آیه سوم سوره نساء تعدد ازواج شرعاً جایز بود و طرح این مسئله در این آیه، در مقام حل مشکل چپاول اموال دختران یتیم بوده است؛ ازاین‌رو، نمی‌توان گفت چون خداوند در مقام حل مشکل یتیمان تعدد ازواج را مجاز کرده، پس جواز تعدد ازواج مربوط به شرایط خاصی است و حکمی عمومی نیست. چنانکه مشروط شدن تعدد ازواج به رعایت عدالت نیز تعدد ازواج را از عمومیت خارج نمی‌کند؛ چراکه هر امری حتی اموری همچون نماز، روزه، زکات، خمس، جهاد، حج و ... نیز مشروط به شرایط عمومی و اختصاصی بوده و این مشروطیت سبب نشده آن‌ها قانونی عمومی تلقی نشود و مربوط به شرایط خاصی به شمار آیند؛ بنابراین، تعدد ازواج هرچند مشروط به رعایت عدالت است، اما اولاً جواز آن ارتباطی با شرایط خاصی ندارد و ثانیاً مشروط شدنش به عدالت آن‌را از قانون عمومی بودن خارج نمی‌کند.

برای مطالعه بیشتر:

خانی، محمدرضا و...، «بازپژوهی تحلیلی دلالت آیه 3 سوره نساء بر اصل «تک‌همسری» یا «چند‌همسری»، فصلنامه پژوهش‌های قرآنی، دوره 25، ش 95، مرداد 1399 ش، صص 49-70.

پی‌نوشت‌ها:

1. سلطانی رنانی، محمد، «بررسی شرایط و زمینه‌های جواز چندهمسری در قرآن کریم»، پژوهش‌های اجتماعی اسلامی، دوره 25، ش 119، شهریور 1398 ش، صص 145-164، ص 151؛ خانی، محمدرضا و ...، «بازپژوهی تحلیلی دلالت آیه 3 سوره نساء بر اصل «تک‌همسری» یا «چند‌همسری»، فصلنامه پژوهش‌های قرآنی، دوره 25، ش 95، مرداد 1399 ش، صص 49-70، ص 59-61.

سوره همزه و اعجاز علمی
سوره همزه درباره نکوهش تمسخر، غیبت و مال‌اندوزی است و از آتشی سخن می‌گوید که مال‌پرستان را می‌سوزاند؛ تفسیر «نار» به معنای «نور» نادرست است.

پرسش:

در سوره همزه از آتشی صحبت شده که بر دل‌ها شعله می‌کشد (همزه/7)، علم روز به ما می‌گوید برخی نورها صاف و به‌صورت ستونی حرکت کرده و درون را روشن می‌کنند. آیا این آیه اعجاز علمی محسوب می‌گردد؟

پاسخ:

خداوند در سوره همزه، به عیب‌جویان بدزبانی که گمان می‌کنند با جمع مال، جاودانه می‌شوند، هشدار می‌دهد و سرنوشت شوم آن‌ها در جهنم را به تصویر می‌کشد:

«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَهٍ لُمَزَهٍ * اَلَّذِی جَمَعَ مٰالاً وَ عَدَّدَهُ * یَحْسَبُ أَنَّ مٰالَهُ أَخْلَدَهُ * کَلاّٰ لَیُنْبَذَنَّ فِی اَلْحُطَمَهِ * وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلْحُطَمَهُ * نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَهُ * اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَهِ * إِنَّهٰا عَلَیْهِمْ مُؤْصَدَهٌ * فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَهٍ؛ (1)

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی. وای بر هر عیب‌جوی بدگوی! همان‌که ثروتی فراهم آورده و [پی‌درپی] آن را شمرد [و ذخیره کرد] گمان می‌کند که ثروتش او را جاودانه خواهد کرد. این‌چنین نیست، بی‌تردید او را در آن شکننده، اندازند؛ و تو چه می‌دانی آن شکننده چیست؟ آتش برافروخته خداست [آتشی] که بر دل‌ها برآید و چیره شود. آن آتش بر آنان سربسته است [که هیچ راه گریزی از آن ندارند؛] [آتشی] در ستون‌هایی بلند و کشیده

به باور برخی سوره همزه مشتمل بر یکی از مصادیق اعجاز علمی قرآن است. هدف از این نوشتار کوتاه، بررسی صحت‌وسقم این مدعاست.

ادعای اعجاز علمی در سوره همزه

مطابق سوره همزه، شعله‌های جهنم به شکل ستون‌های بلند و کشیده بر گناهکاران مسلط می‌شود و به داخل آنان نفوذ می‌کند و ازسوی‌دیگر، کشفیات اخیر علمی نشان می‌دهند اشعه ایکس، برخلاف سایر اشعه‌ها که به شکل مخروطی پخش می‌شوند، به‌صورت استوانه‌ای و ستونی منتشر می‌شود. چنانکه اشعه ایکس، قابلیت نفوذ به تمام بدن انسان، حتی قلب، را دارد و به‌همین‌دلیل، در تصویربرداری از اعضای داخلی بدن استفاده می‌شود. با کنار هم قراردادن این دو به این نتیجه می‌رسیم که آتش جهنم نیز اشعه‌ای با ویژگی‌های مشابه اشعه ایکس دارد.(2) بنابراین، قرآن در این آیات از مطلبی خبر داده که نمی‌توان آن را به مشاهدات عادی یا دانش زمان نزول قرآن نسبت داد و قرن‌ها گذشت تا بشر به یُمن پیشرفت علمی از آن مطلع شود؛ درنتیجه، این آیه مصداقی از مصادیق اعجاز علمی قرآن است.

شاید کسی در مقام اشکال بگوید: قرآن در این آیات از «نار: آتش» سخن گفته و حرفی از «نور» نزده است! در پاسخ می‌توان گفت: از آن‌جاکه هر آتشی «نور» دارد، می‌توان گفت منظور از «نار» همان «نور» است و خداوند علت را گفته، اما معلول را اراده کرده است. هم اشعه ایکس و هم نور مرئی، هر دو از جنس تابش الکترومغناطیسی هستند و هر دو از فوتون‌ها تشکیل شده‌اند؛ البته نور مورد اشاره قرآن در سوره همزه دو ویژگی اساسی دارد و با سایر نورها متفاوت است: اولاً بر دل‌ها راه می‌یابد و این یعنی قابلیت نفوذ عمیقی دارد؛ و ثانیاً در ستون‌هایی بلند و کشیده ظاهر می‌شود. اشعه ایکس نیز به دلیل انرژی بالا و طول‌موج کوتاه، قدرت نفوذ بسیار زیادی دارد و می‌تواند از مواد مختلف، ازجمله بافت‌های نرم بدن، عبور کند. چنانکه هرچند ازنظر فیزیکی، پرتوهای ایکس از منبع خود به اطراف پخش می‌شوند و انتشار طبیعی و عمومی آن‌ها به شکل ستون نیست، اما می‌توان با استفاده از ابزارهای خاصی پرتوهای ایکس را تا حدی متمرکز یا موازی کرد و به شکل ستون درآورد. به‌ویژه‌که از دیدگاه علمی و فیزیکی، اشعه ایکس (و پرتوهای مشابه همچون گاما و...) پتانسیل بالایی برای ایجاد آسیب‌های شدید و عذاب جسمانی دارند.

 

بررسی ادعای اعجاز علمی سوره همزه

مهم‌ترین اشکال این قول آن است که قرآن از «نار» خبر داده و نمی‌توان گفت: چون آتش نور دارد، پس خداوند از «نار،» «نور» را اراده کرده است! این نوع تفسیر، خلاف قواعد زبان‌شناسی و اصول تفسیر است و اثبات آن در گرو وجود قرینهٔ معتبر لفظی یا عقلی است که چنین قرینه‌ای در این آیه وجود ندارد؛ به‌عبارت‌دیگر، اصل در استعمال الفاظ، اراده معنای حقیقی آن‌ها است و بدون قرینه صارفه نمی‌توان دست از معنای حقیقی لفظ برداشت و آن را حمل بر معنای مجازی کرد. دو ویژگی «نفوذکنندگی» و «ستونی بودن» آتش مورد اشاره قرآن نیز قابلیت قرینه بودن را ندارند؛ چراکه این دو ویژگی می‌توانند به آتشی با ویژگی‌های خاص در آخرت اشاره داشته باشند؛ نه لزوماً به چیزی مانند اشعه ایکس.

نتیجه:

سوره همزه در مقام هشدار به افراد بدگو و بدزبانی نازل شده که گمان می‌کنند مال دنیا می‌تواند آنان را جاودانه کند. خداوند در این سوره از آتشی خبر داده که نه‌تنها جسم بیرونی، بلکه با نفوذ به درون آدمی، جان‌ودل انسان را نیز می‌سوزاند. این آتش همچون ستون‌هایی بلند و کشیده بدگویان پول‌پرست را محاصره و با شدت تمام، آنان را خرد می‌کند. برخی مدعی شده‌اند که منظور از «نار» در این سوره، «نور» است و با توجه به دو ویژگی «نفوذپذیری» و «ستونی‌بودن» متوجه می‌شویم منظور از آن «اشعه ایکس» است. به باور این گروه خداوند درزمانی که بشر از نور نفوذپذیر ستونی یا همان اشعه ایکس خبر نداشت، از چنین چیزی خبر داده و درنتیجه، این آیات از مصادیق اعجاز علمی قرآن هستند؛ اما این مدعا تمام نیست و مهم‌ترین اشکال آن این است که نمی‌توان بدون قرینه دست از معنای حقیقی «نار: آتش» برداشت و آن را حمل بر معنای مجازی یعنی «نور» کرد.

برای مطالعه بیشتر:

پورمحمدی، ابوذر و حسن سجادی‌پور، «بررسی و نقد تفسیر علمی در الجواهر طنطاوی جوهری»، پژوهش‌نامه نقد آرای تفسیری، دوره 3، ش 5، شهریور 1401 ش، صص 57-81.

 

پی‌نوشت‌ها

1. سوره همزه.

2. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، تهران، دار الکتب الإسلامیه، چاپ دهم، 1371 ش، ج‏27، ص 318؛ به نقل از الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم طنطاوی.

چرایی عدم نزول عذاب بر مشرکان بعد از معجزه اقتراحی
بر اساس قرآن، پیامبر خدا معجزه‌ای جز خود قرآن نداشته است. مشرکان بارها از ایشان معجزه‌ای غیر از قرآن طلبیدند؛ اما خداوند همواره این درخواست را رد کرد .

پرسش:

شأن نزول در آیه اول سوره قمر از شکافته شدن ماه خبر داده است؛ در تفسیر آن گفته شده مشرکان مکه از پیامبر صلی‌الله‌‌علیه‌و‌آله درخواست کردند که از باب معجزه، ماه شکافته شود تا آن‌ها ایمان بیاورند. اگر این تفسیر و شأن نزول درست باشد، با این پرسش مواجه می‌شویم که چرا بعد از تحقق معجزه اقتراحی آنان و شکافته شدن ماه، عذاب نازل نشد؟ مگر عدم ایمان بعد از معجزه اقتراحی مستلزم عذاب نیست؟

پاسخ:

قرآن در آیات اولیه سوره قمر از «شکافتن ماه» خبر داده است:

«اِقْتَرَبَتِ اَلسّٰاعَهُ وَ اِنْشق‌القمر * وَ إِنْ یَرَوْا آیَهً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ * وَ کَذَّبُوا وَ اِتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ؛ (1)

قیامت بسیار نزدیک شد و ماه از هم شکافت و اگر معجزه‌ای را ببینند، روی بگردانند و گویند: [این] جادویی همیشگی است! و انکار کردند و هواهای نفسانی خود را پیروی نمودند، درحالی‌که هر کاری [در قرارگاه ویژه خود] قرار می‌گیرد

مفسران درباره این آیات باهم اختلاف دارند. به باور مشهور، این آیات ناظر به معجزه «شق‌القمر» پیامبر خدا صلی‌الله‌‌علیه‌و‌آله در مکه است. (2) در نقطه مقابل، برخی ادله مختلفی را در نقد دیدگاه مشهور ارائه کرده و معتقدند این آیات ناظر به قیامت و شکافته‌شدن ماه در آن زمان است. (3) در این نوشتار با قول غیر مشهور، دلیل‌ها و دفاعیات آنان در مقابل مشهور آشنا خواهیم شد.

اِخبار قرآن از شق‌القمر در آستانه قیامت

گروهی از مفسران، ازجمله مفسران قدیم (4) و جدید، معتقدند آیات آغازین سوره قمر ارتباطی با وقوع معجزه شق‌القمر بر دستان پیامبر خدا ندارد و ناظر به آستانه قیامت و اتفاقاتی است که در آن زمان رخ خواهد داد. اهمّ ادله این گروه بر این پایه است:

1. سوره با تعبیر «اِقْتَرَبَتِ اَلسّٰاعَهُ» شروع شده و درنتیجه، ظهور دارد که شق‌القمر نیز در آستانه قیامت رخ خواهد داد؛

2. آیات متعددی از قرآن همچون آیه 59 سوره اسراء، آیه 146 سوره اعراف، آیه‌های 50 و 51 سوره عنکبوت و... همگی حاکی از این هستند که باوجود قرآن به معجزه دیگری نیاز نیست؛ به‌همین‌دلیل، هرگونه درخواست معجزه غیر از قرآن، از سوی خداوند ردّ شده است؛

3. سوره قمر پیش از بسیاری از سوره‌هایی همچون یونس و اسراء نازل شده که در آن‌ها مشرکان از پیامبر درخواست معجزه‌ای غیر از قرآن کرده‌اند و خداوند درخواست آنان را ردّ کرده است. اگر آغاز سوره قمر به معجزه شق‌القمر اشاره داشت، خداوند به آنان می‌گفت که ما قبلاً معجزه شق‌القمر را به درخواست شما فرستادیم ولی شما ایمان نیاوردید؛ اما هیچ‌گاه شاهد چنین پاسخی از سوی خداوند نیستیم.

نقد ادله معتقدان به معجزه شق‌القمر

مشهور مفسران معتقدند آیات آغازین سوره قمر به معجزه شق‌القمر اشاره دارد و ارتباطی با قیامت ندارد. (5) آنان افزون بر احادیث، (6) ادله مختلفی از خود قرآن ارائه کرده‌اند. (7) در ادامه این ادله نقل و نقد خواهند شد:

1. فعل‌های به‌کاررفته در آیه همچون «انشق: شکافته شد» ماضی هستند و این یعنی شکافتن ماه در گذشته رخ داده و ارتباطی به آینده ندارد. حمل این آیه بر آینده خلاف ظاهر فعل ماضی است؛ (8)

نقد: بله فعل ماضی در اصل برای دلالت بر وقوع کاری در گذشته وضع شده، اما در موارد فراوانی در زبان عربی و همچنین قرآن، برای اشاره به کاری حتمی‌الوقوع در آینده به‌کار رفته است. عرب از کاری که مطمئن است حتماً در آینده رُخ خواهد داد با فعل ماضی یاد می‌کند تا به مخاطب بفهماند که از نگاه من، وقوع آن کار به‌اندازه‌ای حتمی است که گویا در گذشته رخ داده است؛

2. قرآن پس از اشاره به انشقاق قمر، از رویگردانی مردم، سِحرپنداری نشانه‌های خداوند و تکذیب آن‌ها خبر داده است. نیازی به گفتن ندارد که در آستانه قیامت جایی برای انکار و اِعراض و تکذیب وجود ندارد و این یعنی انشقاق قمر در گذشته رخ داده و مشرکان باوجود مشاهده چنین معجزه‌ای، آن‌را تکذیب کرده و دست از انکار برنداشته‌اند؛ (9)

نقد: بررسی رویّه مشرکان نشان می‌دهد که آنان هرگاه آیاتی از قرآن که درباره آینده خبر می‌داد را می‌شنیدند، آن را سِحر دانسته و صحت آن را انکار می‌کردند. برای نمونه، به این آیه نگاه کنید:

«... وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ اَلْمَوْتِ لَیَقُولَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ؛ (10)

... و اگر بگویی: [ای مردم!] شما یقیناً پس از مرگ برانگیخته می‌شوید، بی‌تردید کافران می‌گویند: این سخنان جز جادویی آشکار نیست

بنابراین، انکار و تکذیبی که قرآن از آن خبر داده نسبت به آیات حاکی از انشقاق قمر، در آستانه قیامت است؛ نه این‌که قرآن گفته باشد مردم پس از انشقاق قمر در آستانه قیامت آن را انکار و تکذیب خواهند کرد.

3. قرآن نه‌تنها وقوع معجزه‌ای غیر از قرآن را ردّ نکرده، بلکه در آیاتی از قرآن از معجزات متعددی برای پیامبر خبر داده است. برای نمونه، به این آیه نگاه کنید:

«کَیْفَ یَهْدِی اَللّٰهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ اَلرَّسُولَ حَقٌّ وَ جٰاءَهُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ؛ (11)

چگونه خدا گروهی را هدایت کند که بعدازآنکه ایمان آوردند و به حقّانیّت رسول شهادت دادند و دلایل روشن و آشکار برای آنان آمد، کافر شدند؟ و خدا گروه ستمکاران را هدایت نمی‌کند

مطابق این آیه پیامبر با «بَیِّنات» که جمع «بَیِّنَه» و به معنای معجزه است آمده است و این یعنی حضرت غیر از قرآن معجزات دیگری هم داشته‌اند.

نقد: خداوند در قرآن بارها از قرآن با تعبیر «بینات» یاد کرده است:

«وَ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ مٰا کٰانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا اِئْتُوا بِآبٰائِنٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ؛ (12)

چون آیات روشن ما [درباره معاد و زنده شدن مردگان] بر آنان خوانده شود، برهان و دلیلی جز این ندارند که می‌گویند: اگر شما [درزمینهٔ زنده شدن مردگان] راست‌گویید [با درخواست از خدا] پدران ما را [زنده کنید و] نزد ما بیاورید [تا به زنده شدن مردگان یقین پیدا کنیم.]»

«وَ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ؛ (13)

و چون آیات روشن مارا بر آنان بخوانند، کافران درباره حقّی که به سویشان آمده می‌گویند: این جادویی آشکار است

بنابراین، تعبیر «بینات» به معنای وجود معجزاتی غیر از قرآن برای پیامبر نیست. (14)

نتیجه:

1. کاربرد فعل ماضی برای خبردادن از آینده حتمی‌الوقوع در زبان عربی و قرآن بسیار رایج است؛

 2. مطابق آیات متعددی از قرآن، پیامبر خدا غیر از قرآن معجزه دیگری نداشته است؛

 3. مشرکان بارها از پیامبر تقاضای معجزه‌ای غیر از قرآن داشته‌اند و قرآن همیشه این تقاضا را رد کرده و مثلاً گفته است که گذشتگان نیز چنین درخواست‌هایی را داشتند، اما ایمان نیاوردند؛ با این‌که اگر معجزه شق‌القمر رخ داده بود، قرآن می‌گفت: پیشتر برای شما معجزه شق‌القمر را آوردیم اما شما ایمان نیاورید؛

 4. سِحرپنداری و انکار و تکذیب مشرکان در آیه‌های دوم و سوم این سوره، برای پس از انشقاق ماه در آستانه قیامت نیست تا گفته شود که در آن زمان جایی برای انکار و سِحرپنداری باقی نمی‌ماند؛ بلکه روش مشرکان این بود که هرگاه قرآن از آینده خبر می‌داد، آن‌‌را سِحر دانسته و صحت آن را انکار و تکذیب می‌کردند؛ بنابراین، آیات آغازین سوره قمر درباره شکافتن ماه در آستانه قیامت است و ارتباطی با شق‌القمر در این دنیا ندارد تا گفته شود: چرا پس‌ازاین معجزه اقتراحی و انکار مشرکان عذاب نازل نشد؟

برای مطالعه بیشتر:

ملکی معاف، اسلام و منصور پهلوان، «بررسی تطبیقی دیدگاه علامه طباطبایی و علامه فضل‌الله درباره تفسیر آیه شق‌القمر»، پژوهش‌های قرآن و حدیث، سال 49، شماره ۲، ۱۳۹۵ ش، صص 185-205.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره قمر، آیه‌های 2-4.

2. برای آگاهی درباره این قول و ادله آن ر.ک: خرسان، سید محمدمهدی، مزیل اللبس فی مسألتی شق‌القمر و رد الشمس، قم، دلیل ما، ۱۳۸۷ ش؛ قربانی امیرآبادی، علی، «بازخوانی معجزه از منابع کلامی شیعه و تطبیق آن بر واقعه شَقُّ‌الَقمَر»، مرکز حقایق اسلامی، به نشانی https://alhaqaeq.org/بازخوانی - معجزه - از – منابع – کلامی – شیعه – و - تط/

3. برای آگاهی درباره این قول و ادله آن ر.ک: ملکی معاف، اسلام و منصور پهلوان، «بررسی تطبیقی دیدگاه علامه طباطبایی و علامه فضل‌الله درباره تفسیر آیه شق‌القمر»، پژوهش‌های قرآن و حدیث، سال 49، شماره ۲، ۱۳۹۵ ش، صص 185-205. قول سومی که در این زمینه مطرح شده، این است که امروزه ازنظر علمی ثابت شده که ماه بخشی از زمین بوده و سپس از آن جدا شده و آیه انشقاق قمر ناظر به جدا شدن ماه از زمین و اعجازی علمی است؛ اما این ادعا درست نیست؛ زیرا جدا شدن ماه از زمین یک «اشتقاق» است اما آیه از «انشقاق» و شکافته شدن خبر داده و شکافتن تنها در مورد دوتکه شدن چیزی در درون خود آن، بدون جدا شدن از آن، به‌کارمی‌رود. (طباطبایی، سید محمدحسین‌، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‌، چاپ دوم، 1390 ق، ج‏19، ص 56)

4. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏4، ص 177.

5. فراء، یحیى بن زیاد، معانى القرآن، قاهره، الهیئه المصریه العامه للکتاب‏، چاپ دوم، 1980 م، ج‏3، ص 104؛ تسترى، سهل بن عبدالله‏، تفسیر التسترى، بیروت، دار الکتب العلمیه، منشورات محمد علی بیضون‏، چاپ اول، 1423 ق، ص 158.

6. ر.ک: طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏27، ص 50.

7. طباطبایی، سید محمدحسین‌، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‌، چاپ دوم، 1390 ق، ج 19، ص 55-61.

8. طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا ج‏9، ص 443.

9. طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏19، ص 55؛ صادقى تهرانى، محمد، البلاغ فى تفسیر القرآن بالقرآن، قم، مکتبه محمد الصادقی الطهرانی، چاپ اول، 1429 ق، ج‏27، ص 469.

10. سوره هود، آیه 7.

11. سوره آل‌عمران، آیه 86.

12. سوره جاثیه، آیه 25.

13. سوره احقاف، آیه 7.

14. ایازی، سید محمدعلی، نقد و بررسی ادله شق‌القمر در تفاسیر فریقین، پژوهش‌نامه نقد آراء تفسیری، سال 3، ش 1 (پیاپی 5)، 1401 ش، صص 82-111.

چرایی حذف شدن حرف ندا
در آیه ۳۰ سوره فرقان و آیه ۸۸ سوره زخرف پیامبر در آن‌ها حالتی شبیه به استغاثه دارند. شاید همین شباهت سبب شده که حرف نداء «یا» از این دو آیه نیز حذف نشود.

پرسش:

در قرآن کریم، دو واژه «ربّ» و «ربّنا» حدود 200 مرتبه به‌صورت منادی آمده است. در همه این موارد بدون حرف ندا است و فقط در دو مورد به‌صورت «یا ربّ» (فرقان/30؛ زخرف/88) با حرف ندا یعنی «یا» همراه شده است. چه سرّی در حذف (یا) ندا در آیات مرتبط با دعا در قرآن کریم است؟ چرا در اکثر موارد بدون حرف ندا و در این دو مورد با حرف ندا آمده است؟

پاسخ:

«یا» از حروف ندا است و این حروف برای خواندن مخاطب استفاده می‌شود. حذف حرف ندا «یا» جایز است، مگر در مواردی همچون ندبه و استغاثه که در آن‌ها کشیدن صدا مطلوب است. مراد از ندبه، دادوفریاد کسی است که مصیبتی بر او وارد شده و منظور از استغاثه، داد زدن و فریادرس خواستن کسی است که گرفتار شده و کمک می‌خواهد. (1)

چرایی حذف شدن حرف ندا

وقتی انسان خدا را می‌خواند، نیازی به حرف ندا که برای خطاب دور به کار می‌رود، نیست؛ زیرا خداوند از رگ گردن به انسان نزدیک‌تر است. (2) این حذف، نشان‌دهنده شدت حضور الهی و عدم وجود فاصله بین بنده و پروردگار است. وقتی دعاکننده می‌گوید «ربّ» گویی در حضور خداوند است و نیازی به ندا کردن از دور ندارد. چنانکه در حالت دعا و تضرع، بنده در اوج نیاز و اضطرار قرار دارد و حذف «یا» فوریت در درخواست را نشان می‌دهد. افزون بر این، استعمال حرف «یا» گاهی ظهور در فرمان آمرانه دارد و حذف آن برای جلوگیری از چنین برداشتی و افزایش جلال و تعظیم خداوند است تا ندای بنده صرفاً بیان نیاز و تواضع باشد، نه فرمان. در ادامه، چند نمونه از موارد حذف «یا» را به‌صورت موردی باهم بررسی می‌کنیم:

از مشهورترین مواردی که حرف ندا «یا» در قرآن حذف شده، آیه 29 سوره یوسف است:

«یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اِسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ اَلْخٰاطِئِینَ؛

یوسفا! این داستان را ندیده بگیر؛ و تو [ای بانو!] از گناهت استغفار کن؛ زیرا تو از خطاکارانی

قصد عزیز مصر از صدا کردن یوسف علیه‌السلام، این بود که از او بخواهد کار زشت زلیخا را نادیده بگیرد و پنهان کند. بعید نیست که حذف حرف ندا در این آیه در راستای این باشد که بلند و طولانی حرف زدن عزیز مصر درباره این کار زشت با غرض پنهان‌کاری، منافات داشته است. چنانکه مثلاً حضرت مریم علیهاالسلام پس‌ازاین که از فرزنددارشدن خود خبردار می‌شود، خطاب به خداوند عرض می‌کند:

«قٰالَتْ رَبِّ أَنّٰى یَکُونُ لِی وَلَدٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ ... .؛ (3)

[مریم] گفت: پروردگارا! چگونه برای من فرزندی خواهد بود، درحالی‌که هیچ بشری با من تماس نگرفته؟! ... .»

حضرت نمی‌خواهد کسی از بچه‌دارشدن او باخبر شود و چنین فضایی با اختصار، بلندنشدن صدا و حذف حرف ندا سازگار است. مصداق دیگر، غرق شدن پسر حضرت نوح علیه‌السلام است:

«وَ نٰادىٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ اِبْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ اَلْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ اَلْحٰاکِمِینَ؛ (4)

و نوح [پیش از توفان] پروردگارش را ندا داد و گفت: پروردگارا! به‌راستی‌که پسرم از خاندان من است و یقیناً وعده‌ات [به نجات خاندانم] حق است و تو بهترین داورانی

علت حذف «یا» در این آیه نیز فوریت است؛ چراکه حضرت پسرش را در حال غرق شدن می‌بیند و چنین فضایی مقتضی اختصار و کوتاهی سخن است.

حذف حرف ندا از سر «ربّ»

بررسی آیاتی که حرف ندا «یا» از سر «ربِّ: پروردگارم» حذف شده، نشان می‌دهد که شخص دعاکننده معمولاً یا در مقام نجوا و گفت‌وگوی خصوصی با خداوند و در صمیمی‌ترین لحظات خود با او بوده یا در درخواست او فوریتی وجود داشته است. برای نمونه، ابلیس وقتی از درگاه الهی رانده می‌شود، از او می‌خواهد او را از بین نبرد و تا قیامت به او فرصت بدهد. (5) حضرت نوح از خداوند می‌خواهد پسرش را نجات دهد. حضرت ابراهیم که به سن پیری رسیده و هنوز فرزندی ندارد، از خدا فرزند صالح درخواست می‌کند و بعدها از او می‌خواهد که مکه را محل امنی قرار دهد. (6) حضرت لوط که مهمانش را در خطر دیده، از خدا می‌خواهد او را بر قوم مفسد یاری دهد. (7) حضرت یوسف در مقابل مکر زلیخا و زنان مصر به خدا پناه می‌برد و زندان را بر گناه ترجیح می‌دهد. (8) حضرت موسی از خداوند شرح صدر می‌خواهد و از او می‌خواهد در مقابله با فرعون به او کمک کند. (9) مادر مریم، خدا را صدا می‌زند و فرزندش را نذر معبد می‌کند. (10) زکریا در سن پیری برای فرزنددارشدن دعا می‌کند. (11) و... .

 

چرایی حذف نشدن حرف نداء «یا» از سر «ربّ»

در دو موردی که حرف ندا «یا» باقی مانده، شاهد شکایت و استغاثه پیامبر از قومش هستیم. حضرت در آیه 30 سوره فرقان از «مهجوریت قرآن» در نزد مشرکان قوم خودشان قریش به خدا شکایت کرده‌ و از او کمک خواسته است؛ چراکه آنان، قرآن را «مهجور»، سخنان پریشان، هذیان، بیهوده، افسانه‌های گذشتگان و... می‌دانستند (12):

«وَ قٰالَ اَلرَّسُولُ یٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً؛

و پیامبر [در قیامت] می‌گوید: پروردگارا! همانا قوم من این قرآن را متروک گذاشتند

چنانکه، این ندا می‌تواند بیانگر شدت تأثر و اندوه پیامبر و حالتی شبیه به «ندبه» از مهجوریت قرآن باشد.

آیه 88 سوره زخرف نیز شکایت پیامبر از قومش و اعتراض به ایمان نیاوردن آنان است:

«وَ قِیلِهِ یٰا رَبِّ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ قَوْمٌ لاٰ یُؤْمِنُونَ؛

می‌گوید: پروردگارا! اینان گروهی هستند که ایمان نمی‌آورند

در این آیه نیز، پیامبر در برابر قوم لجوج و بی‌ایمان خود، به خدا پناه می‌برد و از عدم ایمان آن‌ها شکایت و استغاثه می‌کند. ذکر «یا» در اینجا نیز می‌تواند اهمیت و جدیت شکایت و همچنین شدت ناامیدی و یأس پیامبر از ایمان آوردن قومش را نشان دهد.

نتیجه:

 1. حذف حرف ندا، رویه معمول در گفتار است که بیانگر نزدیکی و فوریت در دعاست؛ اما حذف حرف ندا در ندبه و استغاثه جایز نیست.

 2. آیه‌های 30 سوره فرقان و 88 سوره زخرف که «یا» در آن‌ها حذف نشده، هرچند «ندبه» و «استغاثه» اصطلاحیِ علم نحو نیستند، اما هر دو، شکایت پیامبر به درگاه الهی و کمک خواستن از او می‌باشند. گویی پیامبر از شدت اندوه و حالتی شبیه به ندبه و در مقام استغاثه از خداوند با صدای بلند و از عمق جان ندا می‌کند و از خداوند کمک می‌خواهد. همان‌طور که حذف «یا» در ندبه و استغاثه نحوی جایز نیست، بهتر است در این مورد نیز که شبیه به ندبه و استغاثه هستند، حرف «یا» حذف نشود.

برای مطالعه بیشتر:

کهن‌دل جهرمی، مرضیه؛ علی‌نژاد چمازکنی، فاطمه؛ میرحق جولنگرودی، سعیده، گذری بر زیباشناسی اسلوب ندا در قرآن کریم، مطالعات قرآنی، پاییز 1390 ش، ش 7، صص 71_82.

پی‌نوشت‌ها:

1. عباس، حسن، النحو الوافی، قم، دارالمحبین، چاپ اول، 1428 ق، ج 4، ص 6، 7، 61 و 70.

2. سوره ق، آیه 16؛ سوره واقعه، آیه 85.

3. سوره آل‌عمران، آیه 47.

4. سوره هود، آیه 45.

5. سوره اعراف، آیه 14.

6. سوره بقره، آیه 126.

7. سوره عنکبوت، آیه 30.

8. سوره یوسف، آیه 33.

9. سوره طه، آیه 25.

10. سوره آل‌عمران، آیه 35.

11. سوره آل‌عمران، آیه 38.

12. ر.ک: جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، چاپ اول، 1400 ش، ج 60، ذیل آیه 30 سوره فرقان.

چرایی ترساندن مردم از خدا
«ترس از خدا» در قرآن، نه ترسی فلج‌کننده، منفی و ویرانگر، بلکه عاملی مثبت و سازنده است که باعث آرامش قلبی انسان در اثر توکل به خدا می‌شود.

پرسش:

آیا خدا ترس دارد؟ چرا قرآن تا این اندازه به دنبال ترساندن مردم از خدا است؟ آیا احکام خشن قرآن می‌توانند توسط خداوند صادر شده باشند؟

پاسخ:

«ترس از خدا» ازجمله موضوعات پرتکرار قرآن کریم است. در این نوشتار نگاهی به آیات حاوی این مفهوم می‌اندازیم و سپس چیستی و چرایی آن را بررسی خواهیم کرد.

پاسخ نقضی به پرسش «آیا خدا ترس دارد؟»

مگر پلیس ترس دارد، پس چرا دولت همیشه مردم را از پلیس می‌ترساند؟ مگر دادگاه و قاضی ترس دارد، پس چرا مردم از آن‌ها می‌ترسند؟ مگر دریا ترس دارد، پس چرا مردم باید از غرق شدن در آن بترسند؟ مگر کوه ترس دارد، پس چرا باید همیشه مواظب باشیم و از سقوط بترسیم؟ همان‌طور که مشخص است پلیس، قاضی، دریا، کوه و...، نه‌تنها ترس ندارند، بلکه مایه امنیت، آسایش و آرامش مردم هستند؛ اما اگر فردی مراقب کارهایش نباشد، هوشیاری لازم را به خرج ندهد، به قانون و حقوق دیگران احترام نگذارد، وضعیت کاملاً برعکس می‌شود و همین امور باعث ترس و ناامنی او خواهند شد: «ازقضا سرکنگبین صفرا فزود.» چکیده سخن این‌که قرآن مردم را از خدا نترسانده است؛ بلکه از کارهایی ترسانده که باعث می‌شوند بین آنان و رحمت خدا جدایی و فاصله بیندازد.

تحلیل واژگانی خداترسی در قرآن

قرآن برای بیان خداترسی از واژگان متعددی استفاده کرده است. در ادامه این واژگان و معانی آن‌ها در زبان عربی را به‌صورت چکیده‌ بررسی می‌کنیم:

1. خَوف

﴿... فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ﴾؛ (1) «... پس اگر مؤمن هستید از آنان نترسید و از من بترسید

خوف (ترس) اندوهی است که به دلیل انتظار امری ناخوشایند (مکروه) به انسان دست می‌دهد. خوف حالتی از تأثر و اضطراب است که به دلیل انتظار ضرری در آینده ایجاد می‌شود. (2)

2. خَشیَت

﴿... فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِی ...﴾؛ (3) «... بنابراین از آنان نترسید و از من بترسید ... .»

خشی (خشیت) به معنای مراقبت و پیشگیری (حفاظت) همراه با ترس است. این مفهوم شامل آن می‌شود که فرد اعمال خود را زیر نظر بگیرد و با ترس و توجه، از نفس خود در برابر خطاها محافظت کند. در مقابل این معنی، مفاهیمی چون اهمال، غفلت، بی‌تفاوتی، بی‌توجهی و بی‌اعتنایی به حفاظت از خود در برابر مخالفت (خطا) قرار می‌گیرد. (4)

3. حَذَر

﴿... وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ ...﴾؛ (5) «... و بدانید که خدا آنچه در دل دارید می‌داند؛ بنابراین از او بپرهیزید ... .»

«حذر» به معنای پرهیز کردن و دوری گزیدن (تحرّز) است که از ترس نشئت می‌گیرد. این تعریف نه شامل هر نوع پرهیز کردن می‌شود و نه هر نوع ترسی. در این مفهوم، آمادگی، هوشیاری و مهیا بودن، ازجمله آثار و لوازم اصلی «حذر» محسوب می‌شوند. (6)

4. رُهب

﴿... إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَإِیّٰایَ فَارْهَبُونِ﴾؛ (7) «... جز این نیست که او معبودی یگانه است؛ پس تنها از من بترسید

«رهب» به معنای ترس پیوسته و دائمی است. (8)

همان‌طور که مشاهده شد قرآن برای بیان مفهوم «خداترسی» از واژگان متنوع و با معانی متمایز استفاده کرده است. این تنوع در واژگان، حاکی از ابعاد مختلف و پیچیدگی مفهوم ترس از خداست؛ ترسی که صرفاً یک حالت هیجانی صِرف نیست، بلکه شامل مراقبت، پیشگیری، پرهیز، هوشیاری، آمادگی و حالتی دائمی از آگاهی و احترام در برابر خداوند می‌شود.

دوگانه از دیگران نترسید و از من بترسید

اگر دقت کرده باشید در آیه‌های بالا خدا پس‌از اینکه به مردم می‌گوید: از دیگران نترسید، به آنان می‌گوید: از من بترسید و این یعنی عده‌ای از ترس این‌که مبادا بت‌ها، شیاطین، مشرکان و... به آنان زیانی برسانند، از آن‌ها می‌ترسیدند. خدا به آنان می‌گوید: از آن‌ها کاری برنمی‌آید تا به شما زیان برسانند پس چرا از آن‌ها می‌ترسید؟! اگر قرار باشد ضرر و زیانی به شما وارد شود، تنها و تنها با اذن من ممکن است؛ بنابراین، این آیات نمی‌گویند از خدا بترسید، بلکه می‌گویند اگر انسان می‌خواهد از کسی بیم داشته باشد، آن تنها خداست، نه دیگرانی که هیچ قدرت و اختیاری از خود ندارند. مفهوم قرآنی «ترس از خدا» در حقیقت، تجلی توحید افعالی است؛ یعنی باور به اینکه تمام امور عالم، درنهایت به اراده و مشیت خداوند بازمی‌گردد. وقتی انسان به این درک عمیق برسد که هیچ‌کس و هیچ‌چیز بدون اذن و اراده الهی نمی‌تواند به او ضرر یا نفعی برساند، آنگاه ترسش از غیر خدا به‌طور کامل زایل می‌شود. این رهایی از ترس‌های دنیوی، خود بزرگ‌ترین موهبت است؛ زیرا انسان را از بردگی مخلوقات آزاد کرده و تنها به خالق وابسته می‌سازد.

 

آثار و برکات «ترس از خدا»

بر اساس تعاریف ارائه‌شده در بالا از خوف، خشیت، حذر و رهب؛ ترس و پروایی که از خدا در قرآن مطرح شده، کاملاً در راستای اهداف هدایتی قرآن است:

1. هدایت به انتخاب صحیح

 ترس انسان از خدا و به عبارت بهتر، ترس از عدالت خدا، (9) او را از انجام کارهایی که منجر به ضررهای آینده می‌شود، بازمی‌دارد و او را به سمت انتخاب‌های صحیح هدایت می‌کند. چنانکه ترس از عدالت دستگاه قضائی باعث دوری افراد جامعه از جرم و بزه و درنتیجه زندان و مجازات می‌شود؛

2. خود‌کنترلی

 این نوع ترس، انگیزه‌ای برای خودکنترلی، نظارت بر اعمال و تلاش برای دوری از اشتباهات و گناهانی است که رحمت خدا را به غضب تبدیل می‌کنند. آگاهی از علم خداوند به باطن انسان و ترس از مخالفت با او، باعث می‌شود فرد همواره هوشیار و آماده باشد تا از مسیر حق منحرف نشود. چنانکه آدمی در کنار دریا و در بالای کوه درعین‌حال که از این دو لذت می‌برد، باید حواسش را کاملاً جمع کند تا با بی‌توجهی خطری را متوجه خودش و دیگران نسازد؛

3. توجه به عظمت خداوند

 ترس همیشگی از عدالت خداوند، انسان را از غرق شدن در تمایلات دنیوی و فراموشی هدف اصلی آفرینش بازمی‌دارد و او را همواره متوجه یگانگی و عظمت خداوند نگه می‌دارد. چنانکه ترس راننده از جریمه شدن یا توقیف خودرو توسط پلیس باعث می‌شود او همیشه در طول راه حواسش را جمع کند و درنتیجه به سلامت، مسیر خود را طی کند و سالم به مقصد برسد.

نتیجه:

«ترس از خدا» در قرآن نه یک ترس فلج‌کننده، بلکه یک عامل سازنده، مبنای حقیقی «توکل» و «آرامش قلبی» در برابر تمام ناملایمات زندگی است. این ترس انسان را به‌سوی پرهیز از گناه، مسئولیت‌پذیری، خودسازی و رشد و کمال از طریق تقرب به خداوند سوق می‌دهد. در حقیقت، خداوند در مقام نجات انسان‌ها از ترس‌ است نه ترساندن آنان؛ از‌این‌رو به انسان می‌گوید: چرا از اشخاص و اشیائی می‌ترسید که نمی‌توانند به شما ضرر برسانند. اگر قرار باشد ضرری به شما برسد، تنها با اذن من ممکن خواهد شد؛ بنابراین، اگر قرار به ترسیدن باشد، باید تنها از من بترسید نه دیگران.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره آل‌عمران، آیه 175.

2. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌، چاپ اول، 1368 ش، ج‏3، ص 144.

3. سوره بقره، آیه 150.

4. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌، چاپ اول، 1368 ش، ج‏3، ص 64.

5. سوره بقره، آیه 235.

6. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌، چاپ اول، 1368 ش، ج‏2، ص 182.

7. سوره نحل، آیه 51.

8. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌، چاپ اول، 1368 ش، ج‏4، ص 241.

9. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در دعایی فرموده‌اند: «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا یُخَافُ إِلَّا عَدْلُه‏؛ سپاس خدایی را که از او ترسیده نمی‌شود مگر از جهت عدلش.» (ابن طاووس، على‏، الدروع الواقیه، بیروت، مؤسسه آل البیت علیهم‌السلام، چاپ اول، 1415 ق، ص 187)

چرایی تأیید خداوند کشتن نوجوانی را که هنوز گناهی مرتکب نشده بود(ماجرای
قتل غلام توسط خضر، مأموریتی خاص برای فردی خاص از سوی خداوند و اصطلاحاً «قضیه فی واقعه» بود که حکمش قابل تسرّی به سایر موارد نیست.

پرسش:

چرا خداوند کشتن نوجوانی که هنوز گناهی مرتکب نشده بود (ماجرای خضر و موسی) را تأیید کرده است؟ آیا این باعث نمی‌شود دیگران هم به خود اجازه چنین کاری را بدهند و به اقدامات مشابه دست بزنند؟ اینکه گروه‌های تروریستی مسلمان به‌راحتی کودکان و نوجوانان را می‌کشند برآمده از وجود چنین آیاتی در قرآن نیست؟ اگر قرآن از طرف خدا بود چنین اشتباهی نداشت.

پاسخ:

حضرت موسی علیه‌السلام با خضر به‌عنوان بنده‌ای از بندگان خدا که علم ویژه‌ای داشت، (1) همراه می‌شود. در طول سفر، خضر سه کار به‌ظاهر عجیب انجام می‌دهد: سوراخ کردن کشتی، قتل پسربچه و تعمیر دیوار. حضرت موسی نسبت به هر سه کار به‌ویژه قتل پسربچه اعتراض کرد و آن‌را برخلاف شریعت دانست؛ (2) اما در پایان سفر، خضر پرده از راز کارهایش برمی‌دارد. او در مورد قتل غلام توضیح می‌دهد: «و اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند و ما بیم داشتیم که او آنان را به طغیان و کفر بکشاند. پس خواستیم که پروردگارشان به‌جای او فرزندی پاک‌تر و مهربان‌تر به آنان عطا کند». (3)

آرای مفسران درباره چرایی قتل غلام

در کتب تفسیری درباره چرایی کشته شدن آن غلام توسط خضر دلیل‌های مختلفی بیان شده است:

 1. او شخصی کافر، مرتد، فاسد، راهزن و شرور بوده است؛

 2. خضر با علم غیب خود می‌دانست که اگر او زنده بماند در آینده سبب کفر والدین مؤمنش خواهد شد. خداوند بر آنان لطف کرد و دستور قتل او را داد؛

 3. آن غلام افزون بر این‌که در آن زمان کافر و فاسد بوده، در آینده نیز اگر زنده‌ می‌ماند، همین وضعیت ادامه می‌یافت و والدین خود را نیز گمراه می‌کرد.

 درباره بالغ بودن یا نبودن آن غلام اختلاف است. به باور جمعی در برخی روایات از آن غلام با عنوان کافر و مرتد یاد شده و این ویژگی برای افراد بالغ است. چنانکه «بِغَیْرِ نَفْسٍ» در آیه که اشاره به قصاص دارد و اختصاص قصاص به افراد بالغ نیز حاکی از این است که آن شخص بالغ بوده است. (4)

قتل غلام، لطف خداوند به او و پدرومادرش

برخلاف برخی آرای تفسیری به نظر می‌رسد آن غلام در زمان مرگ، شخصی شرور، کافر یا مرتد و شرعاً مستحق قتل نبوده است؛ چون حضرت موسی از او با وصف «زکی: پاک و بی‌گناه» یاد کرد و بر نبود مجوز شرعی همچون قصاص بر قتل او تأکید کرد؛ اما خداوند با توجه به این‌که او در آینده گمراه و سبب گمراهی والدین مؤمنش می‌شد، شاید به‌سبب ایمان والدینش، به خود آن غلام و همچنین پدرومادرش لطف کرد و پیش‌ازاین که ضَالّ و مُضِلّ شود، عمر او را گرفت تا هم خودش و هم والدینش را از عذاب جهنم نجات داد:

﴿... وَ عَسىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ...﴾؛ (5) «... و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما خیر است ... .»

﴿... فَعَسىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اَللّٰهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً﴾؛ (6) «... چه‌بسا چیزی خوشایند شما نیست و خدا در آن خیر فراوانی قرار می‌دهد

در موارد مشابه، این کار با مرگ طبیعی یا به سبب حادثه‌ای رخ می‌دهد؛ اما در اینجا با توجه به درسی که حضرت موسی باید بگیرد، روش انجام آن متفاوت شده و خضر به امر الهی شخصاً اقدام به کشتن آن غلام کرد؛ (7) نکته دیگر این‌که هیچ‌کس به‌خودی‌خود مستحق چیزی نیست و هرکه هرچه دارد، ازجمله حق حیات، به لطف خداوند است؛ لذا خداوند هرگاه بخواهد و به هر شکلی که صلاح بداند می‌تواند آن‌را از او بگیرد و برای کسی حق اعتراض وجود ندارد. (8)

تبعات نقل این داستان در قرآن

مفسران و فقیهان بر عدم جواز قتل کسی به اعتبار اینکه در آینده مثلاً مرتد یا گمراه‌کننده خواهد شد تأکید کرده‌اند؛ (9) چراکه خضر این کار را بر اساس علم خاصی که خدا به او عطا کرده بود و فرمان ویژه‌ای‌که متوجه او شده بود انجام داد، اما دیگران نه از آینده اطلاع دارند و نه فرمانی در این زمینه دریافت کرده‌اند. (10) به‌ویژه‌که چنین وقایعی از نگاه فقیهان «قضیه فی واقعه» یا «حکمی جزئی در رخدادی خاص» است. چنین احکامی منحصر به همان مورد خاص هستند و شامل موارد مشابه نشده و از آن‌ها حکم کلی به دست نمی‌آید. (11) با جست‌وجویی که در کتب فقهی شیعه (جامع فقه 3) انجام شد، نه‌تنها فقیهی که مطابق این آیات فتوا داده باشد مشاهده نشد، بلکه آشکارا گفته شده این داستان منحصربه‌فرد و غیرقابل‌استناد است. چنانکه هیچ گروه تروریستی که این آیه را مُستَمسَک و دستاویز جنایات خود قرار داده باشد، مشاهده نشد؛ اما حتی اگر فرد یا گروهی بخواهد از این آیه سوءاستفاده کند، باز اشکالی متوجه قرآن نمی‌شود؛ چراکه اگر قرار بود خداوند به‌خاطر سوءاستفاده برخی، ماجرای خضر را تعریف نکند، اصلاً نباید جهان را خلق می‌کرد؛ زیرا برخی از همه‌چیز سوءاستفاده می‌کنند.

نتیجه:

این داستان نشان می‌دهد که گاهی خداوند به‌گونه‌ای عمل می‌کند که در پس پرده حوادث ناگوار، خیر و مصلحتی عظیم نهفته است که از دید محدود انسان، پنهان است؛ اما این کار، نه حکمی کلی برای انسان‌ها، بلکه مأموریتی خاص توسط فردی خاص با علمی خاص است؛ اما دیگران به‌دلیل عدم آگاهی از آینده، هرگز نمی‌توانند چنین تصمیمی بگیرند. این داستان هیچ مجوزی برای انجام چنین کاری نمی‌دهد و هرگونه سوءاستفاده از این آیات برای توجیه خشونت یا کشتار، تفسیری کاملاً غلط و انحرافی است که نه‌تنها با روح قرآن سازگار نیست، بلکه در تضاد آشکار با آیات متعدد قرآن قرار دارد. برای درک صحیح دین، باید تمامی آیات و روایات را در کنار هم و در بستر صحیح خودشان در نظر گرفت، نه اینکه با چسبیدن به یک داستان خاص و بدون توجه به بافت و هدف آن، به نتایج نادرست رسید.

برای مطالعه بیشتر:

محمدزاده، عاطفه و علی راد، «داستان قتل غلام توسط خضر؛ تحلیل و ارزیابی رهیافت‌های تفسیری»، پژوهش‌های تفسیر تطبیقی، 1398 ش، دوره 4، ش 9، صص 287-321.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره کهف، آیه 65.

2. سوره کهف، آیه 74.

3. سوره کهف، آیه‌های 80 و 81.

4. محمدزاده، عاطفه و علی راد، «داستان قتل غلام توسط خضر؛ تحلیل و ارزیابی رهیافت‌های تفسیری»، پژوهش‌های تفسیر تطبیقی، 1398 ش، دوره 4، ش 9، صص 287-321، ص 292-302.

5. سوره بقره، آیه 261.

6. سوره نساء، آیه 19. مطابق روایتی خداوند به‌جای آن پسر به آنان دختری داد که هفتاد پیامبر از او به دنیا آمدند. (شیخ صدوق، محمد، من لا یحضره الفقیه، قم، جامعه مدرسین، چاپ دوم، 1404 ق، ج 3، ص 491)

7. سید مرتضی، علم‌الهدی، علی بن حسین تنزیه الانبیاء علیهم‌السلام، قم، الشریف الرضی، ص 85: «کأنّه یقول إنّی علمت بإعلام اللّه تعالى لی أن هذا الغلام متى بقی کفر أبویه [کفر و أبواه‏] و متى قتل بقیا على إیمانهما فصارت تبقیته مفسده و وجب اخترامه و لا فرق بین أن یمیته اللّه تعالى و بین أن یأمر بقتله‏»؛ حویزى، عبدعلى بن جمعه‏، تفسیر نور الثقلین، مصحح: هاشم رسولی، قم، انتشارات اسماعیلیان‏، چاپ چهارم، 1415 ق، ج‏3، ص 284.

8. محمدزاده و راد، «داستان قتل غلام توسط خضر»، ص 302-306.

9. شوکانی، محمد، فتح القدیر، دمشق، دار ابن کثیر، چاپ اول، 1414 ق، ج‏3، ص 359.

10. قائنی، محمد، المبسوط فی فقه المسائل المعاصره، قم، مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم‌السلام، چاپ اول، 1424 ق، ج 2، ص 148.

11. هاشمی شاهرودی، محمود، فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل‌بیت، قم، موسسه دائره‌المعارف، چاپ اول، 1382 ش، ج 6، ص 761.

چرایی اکتفای قرآن به کلیات مسائل در برخی موارد مهم
سنت پیامبر(ص) و اهل‌بیت(ع) نیز در کنار قرآن و هم‌سطح آن،منبع دیگری برای استنباط آموزه‌های دینی است پس آمدن یا نیامدن یک موضوع در قرآن معیار اندازه اهمیت آن نیست

پرسش:

چرا در قرآن کریم، در برخی موارد به ریزترین و جزئی‌ترین موضوعات اشاره شده است، ولی در برخی موارد فقط به کلیات مسائل پرداخته است؟ مثلاً در مسائل ارث به جزئی‌ترین مسائل آن پرداخته و حتی حالت‌های فرضی و احتمالی که چه‌بسا در موارد بسیار نادر اتفاق بیفتد را از قلم نینداخته است یا در برخی مسائل جنسی در دنیا و یا در بهشت بسیار ریز ورود پیدا کرده است، ولی در نماز و زکات که از موضوعات اساسی قرآن کریم است، به بیان کلیات آن بسنده شده است؟ کیفیت نماز که به‌صورت روزمره مورد نیاز همگان است، توضیح داده نشده است و حتی رکعات آن بیان نشده است؟ و از آن مهم‌تر اینکه موضوع خلافت و امامت پس از پیامبر که اساس دین است بدان پرداخته نشده است، این شیوه از چه حکمتی برخوردار است؟ آیا این روش، قرآن را متهم به بی‌نظمی در شیوه بیان نمی‌سازد؟ چرا قرآن از یک روش یکسان بهره نجسته که یا در همه موضوعات به بیان کلیات بسنده بکند و یا در همه موضوعات به مسائل ریز ورود پیدا کند؟

پاسخ:

قرآن را نباید به‌مثابه کتاب قانون، احکام، اخلاق، عقاید، تاریخ و... خواند؛ چراکه هرچند درباره همه این امور مطالب کم‌وزیادی را نقل کرده، اما همگی در راستای تحقق هدف اصلی قرآن، یعنی هدایت، بوده است. به نظر می‌رسد توجه به این نکته سبب تغییر نگاه ما به این کتاب و درنتیجه، حل شدن بسیاری از پرسش‌ها و ابهامات ما خواهد شد.

انگاره نادرست نابرابری حجیت قرآن و سنت

قرآن و سنت (آموزه‌های پیامبر و ائمه هدی علیهم‌السلام که صدورشان از آن بزرگواران ثابت شده است) دو منبع اصلی تعالیم اسلامی هستند. هرچند قرآن معجزه است و ازاین‌جهت نسبت به سنت برتری دارد، اما از جهت حجیت فرقی میان قرآن و سنت نیست؛ بنابراین، نه آمدن مطلبی در قرآن لزوماً به معنای اهمیت بیشتر آن است؛ و نه نیامدن مطلبی در آن لزوماً به معنای اهمیت کمتر آن است. پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله در مقام بیان حجیت کتاب و عترت، دو انگشت اشاره دست راست و چپ خود را که فرقی با هم ندارند و هم‌اندازه هستند در کنار هم قرار دادند، (1) نه این‌که مثلاً انگشت میانی و اشاره خود را در مقام بیان این نکته نشان بدهند تا به همگان بفهمانند این دو به یک اندازه حجت و معتبر هستند. لذا به باور علمای مسلمان، حدیث متواتر که صدورش از معصوم قطعی است، در حکم قرآن است و با آن از جهت حجیت هیچ فرقی ندارد. (2)

چرایی تفاوت روش قرآن در طرح مباحث

هرچند در این زمینه نمی‌توان اظهارنظر قطعی کرد، اما حدس‌هایی می‌توان زد. اموری همچون نماز جزء امور روزمره زندگی مسلمانان بود و پیامبر هرروز پنج‌بار در جلوی چشم همه مسلمانان نماز را اقامه می‌کرد و به‌همین‌دلیل، نیازی نبود که قرآن به‌صورت جزئی به آموزش‌ آن‌ها بپردازد؛ اما مسئله ارث اولاً با توجه به تعداد کم مسلمانان و وضع مالی نه‌چندان مناسب آنان در مدینه زیاد نبود؛ ثانیاً ارث یک مسئله خانوادگی است و جز افراد خانواده متوفی معمولاً دیگران از کیفیت آن اطلاع پیدا نمی‌کردند؛ ثالثاً که از همه مهم‌تر است در آن زمان مطابق فرهنگ جاهلی بر سر مسئله ارث به افراد متعددی ازجمله زنان ظلم می‌شد. زنان نه‌تنها ارث نمی‌بردند بلکه به ارث گذاشته می‌شدند! چنانکه چون مسئله مالی بود، انگیزه‌ها برای مخالفت بیشتر و شدیدتر بود و مردان سعی می‌کردند با دختران متوفی ازدواج کنند و پس از گرفتن ارث آنان، رهایشان می‌کردند؛ (3) به‌همین‌سبب، لازم بود قرآن این مسئله را با جزئیات بیان کند تا جایی برای عذر و بهانه کسی باقی نماند.

مسائل جنسی در قرآن

مسائل جنسی جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی بشر و تضمین‌کننده بقای نسل آنان است. نیازی به گفتن نیست که در این مسائل، نه آموزش عملی ممکن است و نه شرم و حیا معمولاً اجازه می‌دهد اشخاص مستقیماً درباره آن‌ها سؤال کنند؛ لذا خداوند در قرآن به برخی از این مسائل اشاره کرده است؛ البته نباید فراموش کرد که برخلاف ادعای مطرح‌شده در سؤال، قرآن اصلاً به این موضوع، چه در دنیا و چه در آخرت، به‌شکل «بسیار ریز» ورود پیدا نکرده، بلکه در طرح چنین مباحثی همیشه با نهایت عفت و متانت از صنعت ادبی کنایه بهره برده و از بی‌پردگی اجتناب کرده است. روش قرآن در طرح مسائل زناشویی بر پوشیده سخن‌گفتن، خلاصه‌گویی و ایجاز است. (4)

امامت و خلافت در قرآن

برخلاف ادعای مطرح‌شده در سؤال، آیات متعددی از قرآن به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم (نص عام و خاص)، به موضوع جانشینی پیامبر خدا پرداخته‌ و تکلیف مسلمانان در این زمینه را به‌صورت کامل مشخص کرده‌ است؛ برای نمونه، می‌توان به آیات «اِشتراء»، (5) «ولایت»، (6) «اُولوالامر»، (7) «تطهیر»، (8) «مُباهله»، (9) «مَوَدَّت»، (10) «ابلاغ»، (11) «اکمال دین»(12) و... اشاره کرد. اگر منظور از نپرداختن، نیاوردن نام جانشین پیامبر در قرآن باشد، باید گفت: خداوند طالوت را با ذکر نامش به بنی‌اسرائیل معرفی کرد، اما آن‌ها با او مخالفت کردند.(13) یا اهل کتاب پیامبر خدا را همانند فرزندانشان می‌شناختند، اما به ایشان ایمان نیاوردند. (14) آوردن یا نیاوردن نام امیرالمؤمنین تأثیری در پذیرش یا عدم پذیرش ولایت ایشان نداشته و ندارد. برخی باوجود حضور در غدیر خم و بیعت با آن حضرت به‌عنوان «امیرالمؤمنین»، امامت ایشان را نپذیرفتند، بلکه همه توان خود را برای کنارگذاشتن ایشان به کار بستند. اگر در آیات قرآن نیز نام آن حضرت آشکارا آمده بود، قطعاً انگیزه این افراد در تحریف قرآن تقویت می‌شد؛ ازاین‌رو، خداوند حکیم و دانا با نیاوردن نام امیرالمؤمنین، از تحریف قرآن جلوگیری کرد. البته ناگفته نماند با توجّه به این‌که اوصاف ذکرشده در آیاتی همچون آیه ولایت ـ یعنی «مؤمنانی که در حال رکوع نماز، صدقه می‌دهند» ـ تنها بر یک نفر منطبق می‌شود، فرقی بین کاربرد وصف و اسم در این مورد خاص وجود ندارد. (15)

 روش بیانی قرآن

قرآن سبک منحصربه‌فرد خود را دارد و به‌همین‌دلیل، شبیه هیچ کتاب دیگری نیست. این نه‌تنها عجیب نیست، بلکه کاملاً طبیعی است. توضیح آن‌که با توجه به لزوم سنخیت علت و معلول و اینکه خداوند خالق قرآن است، طبیعتاً کتاب الهی نباید شبیه کتب بشری باشد و باید از جنس دیگری باشد. به‌ویژه‌که قرآن هرچند اموری همچون عقاید، اخلاق، احکام، تاریخ و... را بیان کرده، اما کتاب کلام، اخلاق، فقه و تاریخ نیست. قرآن کتاب هدایت است و هرچه را که بیان کرده، تنها در راستای همین هدف بوده است. تحقق این هدف گاه با کلی‌گویی و ارجاع مخاطب به پیامبر محقق می‌شده است و گاه لازم بوده که مطلبی با جزئیات کامل در قرآن بیان شود.

نتیجه:

1. قرآن و سنت معصومان از جهت حجیت در یک سطح هستند و آمدن و نیامدن موضوعی در قرآن یا اجمال و تفصیل آن موضوع دال بر اهمیت بیشتر داشتن یا نداشتن آن نیست؛

 2. برخلاف نماز که مسلمانان هرروز دست‌کم پنج‌بار با آن سروکار داشتند، مسئله ارث با توجه به شمار اندک مسلمان و وضع مالی بد آنان در کل مسئله‌ای نبود که خیلی در جامعه مطرح شود تا مجال زیادی برای طرح همه جزئیات آن برای پیامبر فراهم شود. مهم‌تر این‌که چون مسئله مالی بود و رسوم جاهلی همچنان در جامعه شایع بودند، اصلاح آن شدّت و حِدّت بیشتری را می‌طلبید و لذا خداوند جزئیات بیشتری را درباره آن بیان کرد؛

 3. طرح مسائل جنسی در قرآن نه زیاد است و نه با ذکر جزئیات، بلکه روش قرآن در ذکر این امور، پوشیدگی، اجمال و اختصار است؛

 4. ده‌ها آیه قرآن درباره مسئله امامت و خلافت است و تکلیف جانشین پیامبر در قرآن کاملاً مشخص است. آمدن نام امام علی علیه‌السلام در قرآن نه‌تنها باعث جلوگیری از اختلافات مسلمانان در این زمینه نمی‌شد، بلکه احتمالاً فقط باعث تحریف لفظی قرآن می‌شد؛

 5. هرچند همچنان بسیاری از سؤالات ما درباره قرآن بی‌جواب هستند، اما این مقدار مشخص است که قرآن کتاب هدایت است و در آمدن یا نیامدن مطلبی در قرآن و همچنین در اجمال و تفصیل مطالبی که در قرآن آمده، جنبه هدایتگری قرآن مدنظر قرار گرفته است.

پی‌نوشت‌ها:

1. کلینی، یعقوب، الکافی، تهران، دار الکتب الإسلامیه، چاپ چهارم، 1407 ق، ج ۲، ص ۴۱۵: «قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فِی آخِرِ خُطْبَتِهِ یَوْمَ قَبَضَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ إِنِّی قَدْ تَرَکْتُ فِیکُمْ أَمْرَیْنِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا کِتَابَ اَللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی فَإِنَّ اَللَّطِیفَ اَلْخَبِیرَ قَدْ عَهِدَ إِلَیَّ أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ اَلْحَوْضَ کَهَاتَیْنِ وَ جَمَعَ بَیْنَ مُسَبِّحَتَیْهِ وَ لاَ أَقُولُ کَهَاتَیْنِ وَ جَمَعَ بَیْنَ اَلْمُسَبِّحَهِ وَ اَلْوُسْطَى فَتَسْبِقَ إِحْدَاهُمَا اَلْأُخْرَى فَتَمَسَّکُوا بِهِمَا لاَ تَزِلُّوا وَ لاَ تَضِلُّوا وَ لاَ تَقَدَّمُوهُمْ فَتَضِلُّوا.»

2. میلانی، سید علی، نگاهی به حدیث غدیر، قم، مرکز حقایق اسلامی، چاپ ششم، 1394، ص 52، به نقل از تحفه اثنی عشریه عبدالعزیز دهلوی.

3. مبلغ، سید محمدحسین، بررسی تطبیقی زن در نگاه جاهلیت ادیان؛ اسلام و فمینیسم، پژوهش‌های قرآنی، 1380 ش، ش 27 و 28، ویژه‌نامه زن در قرآن.

4. ر.ک: داوری، مهدی و همکاران، «عفت کلامی زبان قرآن در حوزه مسائل جنسی و آموزه‌های تربیتی آن»، آموزه‌های تربیتی در قرآن و حدیث، دوره 4، ش 7، 1397 ش، صص 37-54؛ کرمی، نگار، «مؤلفه‌های تربیتی قرآن در طرح مسائل جنسی»، مطالعات اسلامی آسیب‌های اجتماعی، دوره 2، ش 3، 1399 ش، صص 1-14.

5. سوره بقره، آیه 20.

6. سوره مائده، آیه 55.

7. سوره نساء، آیه 59.

8. سوره احزاب، آیه 33.

9. سوره آل‌عمران، آیه 61.

10. سوره شوری، آیه 23.

11. سوره مائده، آیه 67.

12. سوره مائده، آیه 3.

13. سوره بقره، آیه 247.

14. سوره بقره، آیه 146 و سوره انعام، آیه 20

15. غلامرضایی، هادی، نشانه‌های آفتاب (5 نشانه از قرآن در امامت امیرالمؤمنین)، تهران، سرو امید، 1402 ش، ص 70-73

آیات ناظر به نظریه انبساط جهان
جهان، مطابق آخرین یافته‌های علمی، روزبه‌روز در حال انبساط است. برخی معتقدند خداوند در آیه ۴۷ سوره ذاریات به این موضوع اشاره کرده است .

پرسش:

 کدام آیات قرآن کریم ناظر به نظریه انبساط جهان است؟ آیا می‌توان آن را از مصادیق اعجاز علمی قرآن قلمداد کرد؟

پاسخ:

قرآن در آیه ۴۷ سوره ذاریات، پس از بیان اینکه آسمان را با قدرت بنا کرده‌ایم، می‌گوید: «إِنَّا لَمُوسِعُونَ.» مفسران از قدیم درباره معنای «موسعون» اختلاف داشته‌اند و آن را به وسعت قدرت الهی، گستردگی علم خداوند، بی‌نیازی و غنای او، فراخی آسمان در خلقت، توسعه رزق و روزی از راه باران، یا ایجاد فاصله میان زمین و آسمان تفسیر کرده‌اند؛ اما پس‌ازآنکه کیهان‌شناسی مدرن کشف کرد جهان از لحظه مِه‌بانگ تا امروز به‌طور مداوم در حال انبساط و بزرگ‌تر شدن است، مفسران معاصر احتمال دادند که چه‌بسا این آیه ناظر به همین پدیده باشد؛ زیرا ریشه «وسع» به معنای گسترش و انبساط است و جمله اسمیه و همچنین هیئت اسم فاعل «موسعون» بر تداوم و استمرار انبساط در زمان نزول آیه دلالت دارد.

جهان، مطابق آخرین یافته‌های علمی، روزبه‌روز در حال انبساط است. برخی معتقدند خداوند در قرآن به این موضوع اشاره کرده است و این اشاره را از مصادیق اعجاز علمی قرآن می‌دانند:

«وَ اَلسَّمٰاءَ بَنَیْنٰاهٰا بِأَیْدٍ وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ؛ (1)

و آسمان را به قدرت و نیرو بنا کردیم و ما وسعت‌دهنده‌ایم

در این نوشتار این موضوع مورد بررسی قرار می‌گیرد.

انبساط جهان از نگاه علم

انبساط جهان به معنی افزایش «فاصلهٔ متریک» بین اجسام جهان با گذشت زمان است. این انبساط درونی است، یعنی به فاصلهٔ نسبی بین اجزای جهان برمی‌گردد و به معنی حرکت اجسام به سمت فضای بیرون نیست. کهکشان‌ها از یکدیگر دور نمی‌شوند، بلکه خود فضا-زمان در حال گسترش و کِش آمدن است. مثل نقاط روی سطح بادکنک که با باد شدن، فاصلهٔ بین آن نقطه‌ها بزرگ‌تر می‌شود، درحالی‌که خود نقاط اصلاً حرکت نکرده‌اند و سر جایشان ثابت‌اند. این انبساط از مِه‌‌بانگ (بیگ‌بنگ Big Bang) شروع شده و همچنان در جریان است.(2)

تفسیر «إِنّٰا لَمُوسِعُونَ»

«وسع» در زبان عربی به معنای «انبساط» و گسترده‌شدن و در مقابل «تضیّق» و تنگ‌شدن است. (3) برخی از مفسران «مُوسِع» را به معنای «قادر» گرفته و به متعلق قدرت اشاره نکرده‌ (4) و برخی به قدرت خداوند به خلق آسمان دیگری اشاره کرده‌اند. (5) به باور مقاتل ‌بن ‌سلیمان «إِنّٰا لَمُوسِعُونَ» یعنی خداوند بر توسعه آسمان قادر است. (6) «اغنیاء» دیگر معنای بیان‌شده برای این واژه است. (7) از رایج‌ترین اقوال تفسیری، توسعه در رزق و روزی به‌صورت مطلق (8) یا از طریق باران است. (9) ایجاد فاصله بین زمین و آسمان دیدگاه دیگری است. (10) فخر رازی احتمال داده آیه به «حشر قیامت» اشاره داشته باشد. (11) برخی نیز در مقام تفسیر «إِنّٰا لَمُوسِعُونَ» به علم وسیع خداوند اشاره کرده‌اند. (12) محمدجواد مغنیه آیه را بر «انبساط جهان» منطبق کرده و گفته است: «معنایى که با واقعیت و با مفهوم آیه همخوانى دارد، آن است که مراد از «السَّماءَ» دراین‏جا همان معناى ظاهرى این واژه؛ یعنى فضاى گسترده و پهناورى است که در آن ستارگان و دیگر موجودات به ‏چشم مى‌‏خورند. مراد از «موسعون» آن است که خداوند به وسعت این فضا در طول روزگار مى‏‌افزاید. کارشناسان مى‌‏گویند: فضاى میان کهکشان‏ها همواره در حال گسترش است و حجم فضاى کنونى جهان به ده برابر حجم آن در آغاز گسترش یافتن این فضا مى‏‌رسد.(13) طباطبایی آیه را ناظر به توسعه خلقت آسمان که ریاضى نیز امروزه آن را تأیید مى‏‌کند، ناظر دانسته است. (14) نویسندگان تفسیر نمونه به یافته‌های علمی اشاره کرده و گفته‌اند: «نه‌تنها کره زمین، براثر جذب مواد آسمانى تدریجاً فربه و سنگین‌تر مى‏‌شود، بلکه آسمان‌ها نیز در گسترش‌اند، یعنى ستارگانى که در یک کهکشان قرار دارند به‌سرعت از مرکز کهکشان دور مى‏‌شوند ... تعبیر به «إِنّٰا لَمُوسِعُونَ» با استفاده از جمله اسمیه و اسم فاعل دلیل بر تداوم این موضوع است و نشان مى‏‌دهد که این گسترش همواره وجود داشته و همچنان ادامه دارد، و این درست همان چیزى است که امروزه به آن رسیده‌‏اند که تمام کرات آسمانى و کهکشان‌ها در آغاز در مرکز واحدى جمع بوده سپس انفجار عظیمی [مِه‌بانگ] در آن رخ داده و به دنبال آن اجزاى جهان متلاشى شده و به‌صورت کرات درآمده، و به‌سرعت در حالت عقب‏‌نشینى و توسعه است. (15) قرشی نیز «ایساع» را به معنی وسعت و گسترش دادن دانسته و دلالت آیه بر انبساط آسمان، بلکه جهان را پذیرفته است. (16)

نتیجه:

 آیه 47 سوره ذاریات پس از اشاره به آسمان، از وسعت‌دهنده بودن خداوند خبر داده است؛ مفسران درباره معنای «إِنّٰا لَمُوسِعُونَ» اقوال مختلفی چون: وسعت قدرت خداوند، گستردگی علم خداوند، غنی بودن خداوند، توسعه آسمان، توسعه رزق و روزی از طریق باران، ایجاد فاصله بین زمین و آسمان و... را مطرح کرده‌اند. پس از این‌که دانشمندان از انبساط جهان خبر دادند و گفتند جهان از زمان مِه‌بانگ همواره در حال انبساط است، مفسران احتمال دادند که آیه ناظر به این پدیده باشد؛ چراکه هم «وسع» در عربی به معنای انبساط است و هم ساختار جمله اسمیه «إِنّٰا لَمُوسِعُونَ» و اسم فاعل «مُوسِعُونَ» هردو بر دوام و استمرار انبساط در زمان نزول آیه دلالت دارند؛ بنابراین، معنای آیه این‌گونه می‌شود:

 «و آسمان را به قدرت و نیرو بنا کردیم و همچنان در حال وسیع کردن آن هستیم.» برفرض صحت این دیدگاه، می‌توان این آیه را از مصادیق اعجاز علمی قرآن دانست و گفت: قرآن، قرن‌ها پیش از اکتشافات علمی مدرن، به حقایق علمی دقیق و پیچیده‌ای اشاره کرده است.

برای مطالعه بیشتر:

رحیم‌پور، مهناز، «گسترش جهان»، بشارت، مهروآبان 1385 ش، ش 55.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره ذاریات‏، آیه 47.

2. صفحه «انبساط جهان» در ویکی‌پدیا.

3. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‏، چاپ اول، 1368 ش، ج‏13، ص 103.

4. ابن قتیبه، عبدالله، تفسیر غریب القرآن، بیروت، دار و مکتبه الهلال‏، 1411 ق، ص 365.

5. ماوردى، على بن محمد، النکت و العیون تفسیر الماوردى، بیروت، دار الکتب العلمیه، منشورات محمد علی بیضون‏، چاپ اول، بی‌تا، ج‏5، ص 374.

6. «نحن قادرون على أن نوسعها کما نرید.» مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏4، ص 132.

7. ثعلبى، احمد بن محمد، تفسیر ثعلبی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1422 ق، ج‏9، ص 119

8. طبرانی، احمد، التفسیر الکبیر: تفسیر القرآن العظیم، اردن، دار الکتاب الثقافی‏، چاپ اول، 2008 م، ج‏6، ص 117؛ تفسیر ابن ‌ابى‌زمنین، ص 352.

9. طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا ج‏9، ص 395

10. واحدی، علی بن احمد، الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز، بیروت، دار القلم‌، چاپ اول، 1415 ق، ج‏2، ص 1031.

11. فخر رازی، محمد، مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1420 ق، ج‏28، ص 188.

12. شاه‏ عبدالعظیمى، حسین‏، تفسیر اثنى عشرى، تهران، میقات، چاپ اول، 1363 ش، ج‏12، ص 279.

13. مغنیه، محمدجواد، التفسیر الکاشف، قم، دار الکتاب الإسلامی، چاپ اول، 1424 ق، ج‏7 ج 7، ص 157.

14. طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‏، 1390 ق، ج‏18، ص 381.

15. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، تهران، دار الکتب الإسلامیه، چاپ دهم، 1371 ش، ج‏22، ص:373-375.

16. قرشی، علی‌اکبر، قاموس قرآن، تهران، دار الکتب الإسلامیه، چاپ ششم، 1371 ش، ج‏7، ص 218.

صفحه‌ها