قرآن

اصلا قرآن جز ادعاي نبوت نيست

اصلا قرآن جز ادعاي نبوت نيست .

نزول قرآن علاوه بر اين كه هدايت به معارف حق و اخلاق متعالي و احكام نجات بخش مي باشد، به عنوان آيت نبوت پيامبر ارائه شده است:

وَ إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلي‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ (1)

اگر در آسماني و وحي بودن قرآن نازل شده بر بنده مان شك داريد، پس سوره اي مثل آن بياوريد.

اين آيه صراحت دارد كه ادعاي نبوت در كار بوده است.

در آيات فراواني پيامبر به عنوان رسول خدا معرفي شده است از جمله:

كَما أَرْسَلْنا فيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُون (2)

همان‏گونه (كه با تغيير قبله، نعمت خود را بر شما كامل كرديم) رسولي از خودتان در ميان شما فرستاديم تا آيات ما را بر شما بخواند و شما را پاك كند و به شما، كتاب و حكمت بياموزد و آنچه را نمي‏دانستيد، به شما ياد دهد.

در آيات فراواني سخن از وحي شدن بر پيامبر رفته يعني ادعاي نبوت او:

َأُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ (3)

اين قرآن بر من وحي شده، تا شما و تمام كساني را كه اين قرآن به آنها مي‏رسد، بيم دهم.

آيات فراواني در مقام شمارش پيامبران ايشان را هم بر مي شمارد از جمله:

إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلي‏ نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنا إِلي‏ إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عيسي‏ وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَيْمانَ وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُورا(4)

ما به تو وحي فرستاديم همان گونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحي فرستاديم و (نيز) به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط [بني اسرائيل‏] و عيسي و ايّوب و يونس و هارون و سليمان وحي نموديم و به داوود زبور داديم.

در آيات زيادي ايشان را با عنوان "يا ايها الرسول" خطاب مي كند از جمله:

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْر (5)

اي فرستاده (خدا)! آنها كه در مسير كفر شتاب مي‏كنند.

در آيات فراواني ايشان با عنوان "يا ايها النبي" خطاب مي شود:

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنين (6)

اي پيامبر! خداوند و مؤمناني كه از تو پيروي مي‏كنند، براي حمايت تو كافي است (فقط بر آنها تكيه كن).

آيه اي كه ايشان را "خاتم پيامبران" معرفي مي كند:

ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليماً (7)

محمّد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست ولي رسول خدا و ختم‏كننده و آخرين پيامبران است و خداوند به همه چيز آگاه است!

و ...

اگر بخواهيم آياتي كه نشان مي دهد محمد بن عبد الله خود را پيامبر و نبي و خبر دهنده از آسمان و رسول و مأمور خدايي مي دانسته را فهرست كنيم، مثنوي هفتاد من كاغذ مي شود.

پي نوشت ها:

1. بقره (2) آيه 23.

2. همان ، آيه 151.

3. انعام (6) آيه 19.

4. نساء (4) آيه 163.

5. مائده (5) ايه 41.

6. انفال (8) آيه 64.

7. احزاب (33) آيه 4.

قران كريم اين خصيصه را به شدت نكوهش نموده است

در ابتدا بايد اشاره شود كه قران كريم اين خصيصه را به شدت نكوهش نموده و كساني را كه كه مي گويند: "نومن ببعض  و نكفر ببعض؛ (1) ما به برخي از احكام الهي ايمان و باور داريم و به بعض ديگر باور نداريم"، نگاهشان را كفرآمیز  تلقي نموده و آن ها را كه از روي عمد و عناد به چنين تبعيضي در پذيريش عقايد قائل اند، كافر حقيقي خوانده و فرموده: "اولئك كافرون حقا؛ (2) آن ها كافر حقيقي اند". اما اين كه چرا برخي از آدميان به چنين نگرش تبعيض آمیزي نسبت به عقايد دچار مي گردند، بايد گفت: اين كار در واقع يك روحيه شيطاني است؛ زيرا اولين كسي كه به اين روش دست زد، ابليس است؛ چون او به خدا باور داشت و سال هاي طولاني او را عبادت نمود؛ ولي در مسئله سجده به آدم، از فرمان خداوند سر باز زده و مدعي برتري خود بر آدم شد. در حالي كه مأمور به سجده بود، ولي شيطان با خوي ناپسند خود بزرگ بيني اين فرمان حق را نپذير فت؛ در حالي كه بسياري ديگر از فرامين الهي را قبول نموده بود. از اين مي توان نتيجه گرفت كه اين خوي كه كسي در حين ايمان به خدا، از روي عمد و لجاجت و عناد، از پذيرش برخي ديگر از احكام الهي تمرد نمايد، در واقع برخاسته از خوي شيطاني است؛ چه اين كه انگيزه هاي ديگر نيز ممكن است در اين مسئله نقش داشته باشد؛ به عنوان نمونه، درجريان عاشورا ، كوفيان با اين كه به برخي از احكام اسلام مانند نماز پايبند بودند وحتي در در روز عاشورا آن را ترك نكردند، ولي از پذيرش ولايت امام حسين(ع) براي حفظ موقعيت اجتماعي و به دست آوردن پول  و جايزه و مانند آن، خودداري نمودند.

وقتي حضرت سيد الشهدا(ع) از بي وفايي بعضي از مردم خبردار شد، با عبارتي زيبا مردم را اين گونه توصيف كرده است: «الناس عبيد المال، و الدين لعق علي ألسنتهم، يحوطونه ما درّت به معايشهم؛ فإذا محّصوا بالبلاء قلّ الديّانون؛ (3) مردم بنده مال اند و دين، لق‏لقه زبان آن ها است. تا وقتي كه دين سبب رونق زندگي آنان است، گرد آن را مي‏گيرند؛ اما وقتي با بلا مورد آزمايش قرار مي‏گيرند، دينداران كم مي‏شوند».

اين سخن امام، به شيعيان اختصاص ندارد؛ بلكه بيانگر يك اصل كلي است كه در هرعصر  و مكاني ممكن است رخ دهد.

چه بسا تقليد بي جا و كوركورانه سبب مي شود كه انسان از پذيرش برخي از حقايق تمرد كند؛ چنان كه خداوند مشركان را كه كوركورانه تقليد مي كردند، مورد خطاب قرار داد و فرمود: «و اذا قيل لهم اتّبعوا ما انزل اللّه قالوا بل نتّبع ما الفينا عليه آباءنا او لو كان اباؤهم لا يعقلون شيئاً و لا يهتدون؛ (4) هنگامي كه به آن ها گفته شود از آنچه خدا نازل كرده است، پيروي كنيد. مي گويند: بلكه ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم، پيروي مي نماييم. آيا نه اين است كه پدران آن ها چيزي نمي فهمند و هدايت نمي يابند؟»

اگرچه اين آيات تقليد كوركورانه مشركان را  سرزنش مي‌نمايد، اما مي‌توان برداشت كرد كه اين آيه در واقع در صدد اين است كه اين تفكر جاهلانه  را مورد نقد قرار دهد كه نبايد به دليل پيروي از يك سنت جاهلانه، از پذيرش برخي حقايق سر باز زد.

در مجموع، براي اين كار ممكن است علل و انگيزه هاي مختلف براي افراد وجود داشته باشد.

 

پي نوشت ها:

1. نساء (4)، آيه 150.

2. نساء (4)، آيه 150.

3.  اربيلي، كشف الغمه، نشر  دار الكتب الاسلاميه، تهران، بي تا، ج 2، ص 244.

4.  آل عمران (3)، آيه 191.

:« وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين» «و سست نشويد و غمگين نگرديد و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد»

گرچه مي توان از آيات متعددي اين مسئله را كشف نمود. اما آيه اي كه مناسبت تر به نظر مي رسد آيه 139 سوره آل عمران است كه خداوند متعال مي فرمايد:« وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين» «و سست نشويد! و غمگين نگرديد! و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد!»
در اين آيه به مسلمانان هشدار داده شده كه مبادا از باختن يك جنگ، سستي به خود راه دهند و غمگين گردند و از پيروزي نهايي مايوس شوند، زيرا افراد بيدار همان طور كه از پيروزيها استفاده مي‏كنند از شكستها نيز درس مي‏آموزند و در پرتو آن نقاط ضعفي را كه سرچشمه شكست شده، پيدا مي‏كنند و با بر طرف ساختن آن براي پيروزي نهايي آماده مي‏شوند.(1)
پي نوشت ها:
1. آيت الله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية ، ج‏3، ص: 107.

از رنگ هاي سفيد(1) سياه (2) سرخ (3) سبز (4) زرد (5) كبود(6) و ...، در قرآن به مناسبت هاي مختلف ياد شده است

  از رنگ هاي سفيد(1) سياه (2) سرخ (3) سبز (4) زرد (5) كبود(6) و ...، در قرآن به مناسبت هاي مختلف ياد شده؛ ولي رنگي كه در قرآن كريم به عنوان بهترين رنگ معرفي شده، رنگ خدايي است؛ چنان كه خداوند متعال مي فرمايد:

« صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَة؛ (7) رنگ خدايي [بپذيريد] و چه رنگي بهتر از رنگ خداست‏».

مفسران (7) نوشته‏ اند كه: در ميان مسيحيان معمول بود كه فرزندان خود را «غسل تعميد» مي‏دادند، گاه ادويه مخصوص زرد رنگي به آب اضافه مي‏كردند و مي‏گفتند: اين غسل مخصوصا با اين رنگ خاص باعث تطهير نوزاد از گناه ذاتي- كه از آدم‏ به ارث برده است- مي‏شود.

قرآن بر اين مطلب بي‏ اساس خط بطلان مي‏كشد و با تعبيري بسيار لطيف و زيبا و كنايي مي‏فرمايد: تنها رنگ خدايي را بپذيريد كه همان رنگ ايمان، توحيد خالص و اسلام است.

البته ناگفته نماند كه خداوند جسم نيست تا رنگ داشته باشد؛ منظور از رنگ خدا، رنگ بي‏رنگي، رنگ مساوات و عدالت، رنگ برابري و برادري، رنگ وحدت، رنگ پاكي، رنگ توحيد و اخلاص است كه در پرتو آن، همه‏ رنگ‏هاي نژادي، خرافات، نفاق و شرك حذف مي‏شود. پذيرش رنگ خدايي، روح و جان را از آلودگي‏ها پاك مي‏كند و در حقيقت، اين همان بي‏رنگي و حذف همه‏ رنگ‏هاست.

در احاديث متعددي از امام صادق (ع) در تفسير اين آيه نقل شده كه مقصود از: «صِبْغَةَ اللَّهِ» و رنگ خدا، آيين پاك اسلام است.(9)

پي نوشت ها:

1. اعراف (7)، آيه 108.

2. فاطر (35)،  آيه27.

3. همان.

4. كهف (18)، آيه31.

5. مرسلات (77)، آيه 33.

6. طه (20) آيه 102.

7. بقره (2) آيه 138.

8. تفسير نمونه، ج‏1، ص473.

9. تفسير نور الثقلين، ج‏1، ص 132.

ريزش و رويش در قرآن كريم در قالب رستگاري و گمراهي مطرح شده است

بررسي تفصيلي اين مسئله فرصت ديگري را مي طلبد. اما به صورت إجمالي مي توان گفت كه ريزش و رويش در قرآن كريم در قالب رستگاري و گمراهي مطرح شده و براي هر يك از رستگاري و گمراهي علل و عواملي در قرآن كريم ذكر شده كه به طور خلاصه مي توان اين علل و عوامل را در دو عامل اساسي يعني تبيعت از حق يا تبعيت از هواي نفس و أميال و خواهش هاي نفساني خلاصه كرد.
تبعيت از حق مستلزم بهره مندي از مقدماتي همچون علم و آگاهي نسبت به حق، إيمان به رستگاري در سايه تبعيت از حق و همچنين مستلزم تزكيه نفس است؛ يعني اگر كسي به دنبال رستگاري است اولا: بايد حق را بشناسد و شك و شبهه در راه حق نداشته باشد ، ثانيا: وقتي حق را شناخت ايمان و باور داشته باشد كه تنها راه رستگاري تبعيت از حق است. ثالثا: تزكيه نفس داشته باشد و نفس خود را به گونه اي پاك تربيت نموده باشد كه در مقابل حق خاضع و فرمان بردار باشد. و لذا مي بينيم كه خداوند متعال در آيات متعددي هدف از إنزال كتب و إرسال رسل را تعليم و تزكيه بيان نموده چنانكه فرموده:
« لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَي الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي‏ ضَلالٍ مُبينٍ »(1)
« خداوند بر مؤمنان منت نهاد [نعمت بزرگي بخشيد] هنگامي كه در ميان آنها، پيامبري از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد هر چند پيش از آن، در گمراهي آشكاري بودند.»
اما مهمترين علت ريزش و انحراف و گمراهي از ديدگاه قرآن را مي توان پيروي از هواي نفس بيان نمود. إنسان موجودي تك بُعدي نيست. بلكه أبعاد گوناگوني دارد و لذا ممكن است برخي افراد در برخي ابعاد موفق و درستكار باشند. اما در ابعاد ديگر نقطه ضعف داشته باشند و نقطه ضعف همه إنسان ها يكسان نيست و هر إنساني متناسب با وضعيت خود نقطه ضعفي دارد و لذا شيطان از همين نقطه ضعف ها سوء استفاده مي كند و باعث گمراهي إنسان مي گردد. نمونه بارز آنرا در داستان «بلعم باعورا» مشاهده مي كنيم. چنانكه مي دانيد بلعم باعورا در عصر حضرت موسي (ع) زندگي مي‏كرد و از دانشمندان و علماي مشهور بني اسرائيل محسوب مي‏شد، و حتي حضرت موسي (ع) از وجود او به عنوان يك مبلّغ نيرومند استفاده مي‏كرد، و كارش در اين راه آن قدر بالا گرفت كه دعايش در پيشگاه خدا به اجابت مي‏رسيد، ولي بر اثر تمايل به فرعون و وعد و وعيدهاي او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست داد، تا آنجا كه در صف مخالفان حضرت موسي (ع) قرار گرفت.(2) خداوند متعال در اين باره مي فرمايد:
« وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوينَ (*) وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَي الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ »(3)
«و بر آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولي (سرانجام) خود را از آن تهي ساخت و شيطان در پي او افتاد، و از گمراهان شد! (*) و اگر مي‏خواستيم، (مقام) او را با اين آيات (و علوم و دانشها) بالا مي‏برديم. (اما اجبار، بر خلاف سنت ماست. پس او را به حال خود رها كرديم) و او به پستي گراييد، و از هواي نفس پيروي كرد! مثل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كني، دهانش را باز، و زبانش را برون مي‏آورد، و اگر او را به حال خود واگذاري، باز همين كار را مي‏كند (گويي چنان تشنه دنياپرستي است كه هرگز سيراب نمي‏شود! (اين مثل گروهي است كه آيات ما را تكذيب كردند اين داستانها را (براي آنها) بازگو كن، شايد بينديشند (و بيدار شوند)»
با توجه به همين نقطه ضعف هايي كه در أبعاد مختلف إنسان ها وجود دارد خداوند متعال دستور به تزكيه نفس داده و رستگاري را در سايه تزكيه نفس دانسته چنانكه فرموده:« قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّي»(4) «به يقين كسي كه پاكي جست (و خود را تزكيه كرد)، رستگار شد» و در جاي ديگر نيز تأكيد نموده:« قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها(*) وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها » (5) « هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرده، رستگار شده(*)و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته، نوميد و محروم گشته است».
در قرآن عوامل ديگري از جمله وجود رهبران گمراه، همنشين بد، لقمه هاي حرام، تقليد كوركورانه و...براي ريزش افراد ذكر شده كه همه آنها به پيروي از هواي نفس بر مي گردد
پي نوشت ها:
1.آل عمران(3) آيه 164.
2. آيت الله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية ، 1374ش، ج‏7، ص 14.
3. أعراف(7) آيه 175و176.
4. أعلي(87) آيه 14.
5. شمس(91) آيه 9و10.

ما ايمان را در قلب و روح شما زينت داديم

شايد منظور آيه زير باشد كه مي فرمايد ما ايمان را در قلب و روح شما زينت داديم و خواستني نموديم:
لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَ زَيَّنَهُ في‏ قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (1)
خداوند ايمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دلهايتان زينت بخشيده، و (به عكس) كفر و فسق و گناه را منفورتان قرار داده است.
پي نوشت ها:
1. حجرات(49) آيه7.

ميان صاحب نظران و فلاسفه اسلامي در اين باره دو نظر وجود دارد

ميان صاحب نظران و فلاسفه اسلامي در اين باره دو نظر وجود دارد:

برخي معتقدند كه روح آدمي به عنوان موجودي مجرد قبل از بدن او خلق شده و در كالبدش دميده مي شود، ولي صدرالمتألهين بر آن است كه روح آدمي از عصاره و تلطيف بدن انسان خلق مي گردد و در آغاز پيدايش و مبدأ خلقت  جسماني است، ولي بر اثر حركت جوهري به تدريج رو به سوي تجرد مي رود  تا به تجرد تام عقلي نايل مي گردد.

از باب تمثيل و تشبيه صدرا معتقد است كه روح آدمي نظير نور چراغ است. همان طور كه روغن و نفت از طريق فتيله عبور مي كند، وقتي نزديك شعله چراغ رسيد، تبديل به گاز مي شود، آن گاه تبديل به شعله و بعد تبديل به نور مي گردد. روح انسان نيز چنين مسيري را طي مي كند تا اين كه از مرتبه ماده به تجرد مي رسد و روح مجرد مي شود.

صدرا معتقد است كه اين تحليل عقلي را آموزه‌هاي قرآن در باب روح نيز تأييد مي كند،‌ زيرا قرآن كريم وقتي در باب خلقت انسان سخن مي گويد و مراتب آفرينش انسان را توضيح مي دهد كه از نطفه بعد مضغه، بعد علقه مي شود، آنگاه مي فرمايد:

«ثمّ أنشأناه خلقاً آخر فتبارك الله أحسن الخالقين،(1) سپس او را آفرينش و خلقت ديگري دادم و بزرگ است خدايي كه برترين آفريدگار است.»

در مجموع صدرا پيدايش روح انسان را بعد از بدن و از طريق حركت جوهري تبيين كرده حتي يكي از دلايل و شواهد فلسفي حركت جوهري را نحوه تجرد روح تلقي نموده است. روح با بدن رابطه ظرف و مظروف نظير آبي كه در ظرف ريخته مي شود ندارد، بلكه رابطه روح و بدن رابطه محيط و محاط است. روح به دليل حركت جو هري به تجرد مي رسد. اين طور نيست كه مثل آب در ظرف بدن قرار داشته باشد.

انسان موجود مركب از دو پديده است كه يكي مجرد و ديگر مادي است. تركيب آن دو بدين معنا است كه تركيب روح و بدن يك تركيب اتحادي است. روح و بدن يك وجود موجود هستند. بر اثر اين تركيب است كه حقيقتي به نام انسان شكل مي‏گيرد. روح بي‏بدن نمي‏تواند به هستي خود ادامه دهد و بدن هم بي‏روح نمي‏تواند موجوديت خود را حفظ كند. از اين رو مي‏گوييم تركيب روح و بدن تركيبي است كه بدون آن نمي‏توانند موجود باشند؛ بر اساس اين تركيب است كه اين دو موجود مي‏شوند و وجودي يگانه مي‏يابند.

در تركيب انضمامي، دو چيزي كه موجود هستند و هستي آن ها مستقل از يكديگر است، به هم متصل شده، با هم تركيب مي‏شوند. يعني اين طور نيست كه آن دو موجود بر اثر اين تركيب به عالم هستي باريابند؛ بلكه آن دو، هستي مستقل از يكديگر دارند. ما فقط با يك تركيب ميان آن دو، پيوند حاصل كرده‏ايم. اما در تركيب اتحادي، مانند روح و بدن، آن دو به حدي با هم يگانه گشته‏اند كه به يك وجود موجودند. اين طور نيست كه نخست روح موجود شود و آن گاه بدن جدا از آن؛ سپس اين دو را به هم پيوند بزنيم و تركيب كنيم؛

در تركيب اتحادي، بايد دو موجودي كه به يك وجود موجود مي‏شوند، داراي مرتبه يكساني باشند؛ يعني،اگر يكي در مرتبه قوه و استعداد محض بود و يكي در مرتبه فعليت، نمي‏توان اين دو را با يكديگر متحد ساخت؛ چرا كه اين دو بر اثر تركيب يكي مي‏شوند. يگانگي در حدي است كه به يك وجود موجودند. نمي‏توان موجودي را كه در مرتبه قوه بوده، وجودش ضعيف‏تر از فعليت و پايين‏تر از آن است با مرتبه فعليت كه وجودش قوي و بالاتر است، تركيب اتحادي نمود. مرتبه پايين در عين پايين بودن نمي‏تواند بر اثر تركيب به مرتبه بالا ارتقا يابد؛ چنان كه مرتبه بالا نيز - در عين بالا بودن - نمي‏تواند بر اثر تركيب به مرتبه پايين تنزل كند. از اين رو، تركيب اتحادي يك موجود بالقوه با يك موجود بالفعل محال است. تركيب بين نفس و بدن اتحادي است.(2) بر اساس اين تحليل معلوم مي شود رويكرد صدرايي در باره خلقت دقيق تر از ساير ديدگاه ها است.

[جهت اطلاع بيشتر مراجعه فرماييد به كتاب شرح منظومه سبزواري با تعليقه علامه حسن زاده آملي] (3)

اما در باره قسمت دوم پرسش شما توجه به اين نكته لازم است كه حرمت سقط جنين به خاطر مرحله دميده شدن روح نيست، بلكه از آغاز خلقت انسان كه با انعقاد نطفه آغاز مي شود وجودش محترم است و خالق هستي اجازه نمي دهد كسي آن را از بين ببرد و اگر چنين كرد گناهكار است و كيفر مي شود.

پي‌نوشت‌ها:

1.  مؤمنون (23) آيه 14.

2. صدر المتالهين، الحكمه المتعاليه، دار احياء التراث، ج 8، ص 330.

3. المحقق السبزواري، شرح المنظومه، نشر ناب - تهران ، ج 5، ص 115.

به اصل وجود روح براي انسان و بقاي آن بعد از مرگ در قرآن تصريح شده است

گرچه به اصل وجود روح براي انسان و بقاي آن بعد از مرگ در قرآن تصريح شده ،اما درباره تجرد روح به صراحت آيه اي نيافته ايم، ولي با كنار هم قرار دادن برخي از آيات  مي توان تجرد روح را از قرآن كشف نمود . تجرد روح يك مسئله مسلّم عقلي است . اگر چه در قرآن به آن تصريح نشده باشد. اما عدم تصريح به يك مطلب در قرآن يا عدم بيان يك مطلب در قرآن به معناي باطل بودن آن مطلب نيست.

از جمله ادلّه قرآني كه علامه طباطبائي براي تجرد روح در تفسير الميزان ارائه نموده، اين است كه خداوند متعال از يك سو در ضمن بيان مراحل خلقت انسان مي فرمايد:« وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ(1) ؛ خدا از روح خود (روحي كه مخلوق اوست )در او دميد».

از سوي ديگر درباره حقيقت روح مي فرمايد:«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ، قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي؛(2)  از تو درباره «روح» سؤال مي‏كنند، بگو: روح از سنخ امر پروردگار من است».

 خداوند متعال مي فرمايد كه روح از سنخ امر خداست . در آيات ديگر قرآن درباره امر خود مي فرمايد:

«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً، أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ، فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ؛(3)

  كار او چنين است كه هر گاه چيزي را اراده كند، تنها به آن مي‏گويد: «موجود باش»، آن نيز بي‏درنگ موجود مي‏شود! (*)پس منزّه است خداوندي كه مالكيّت و حاكميّت همه چيز در دست اوست و شما را به سوي او بازمي‏گردانند»

همچنين درباره امر خود در آيه ديگر مي فرمايد:« وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ؛ (4)

 أمر ما تنها يكي، آن هم به سرعت چشم گرداندن است».

 از اين دو آيه به دست مي آيد كه امر الهي موجودي آني و واحد است . همانند موجودات مادي تدريجي و مقيد به زمان و مكان نيست.

از اين جا روشن مي‏گردد كه روح هم كه يكي از مصاديق امر خداست. از جنس موجودات جسماني و مادي نيست، چون اگر مادي بود ، بايد وجودش همانند ساير ماديات به تدريج موجود شود. وجودش مقيد به زمان و مكان باشد، در حالي كه وجود روح گرچه تعلق به ماديات دارد. اما در يك آن واحد، ايجاد و انشا مي شود . هنگام ايجاد شدن تدريجي ايجاد نمي شود.(5)

پي نوشت ها:

1. سجده(32) آيه 9.

2. إسراء(18) آيه 75.

3. يس(32) آيه 82و 83.

4. قمر(54) آيه 50.

5.تفسير الميزان، ج‏1، ص351.

در اين كه آيا روح قبل از بدن موجود بوده و پس از تكون بدن بدان تعلق گرفته است، يا آن كه حدوث روح پس از خلق بدن است؟ اختلاف است .

در اين كه آيا روح قبل از بدن موجود بوده و پس از تكون بدن بدان تعلق گرفته است، يا آن كه حدوث روح پس از خلق بدن است؟ اختلاف است.در قرآن كريم آيه اي هست كه بنابر بعضي تفاسير، بر وجود روح پيش از پيدايش بدن دلالت دارد: «و اذ اخذ ربّك من بني آدم من ظهورهم ذرّيّتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربّكم قالوا بلي شهدنا ان تقولوا يوم القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين. او تقولوا انما اشرك اباؤنا من قبل و كنّا ذرّيّة من بعدهم افتهلكنا بما فعل المبطلون.»(1) اما در باره آن تفاسير متعددي ارائه شده است كه به بخشي از آن ها اشاره مي شود: الف ـ آيه، مربوط به عالم دنيا و نظام حاكم بر آن است; به اين معنا كه خداوند با آيات تكويني خود چنان ربوبيت و وحدانيت خويش را آشكار كرده است كه عقل هر انساني به آن گواهي مي دهد. بنابراين بر گرفتن ذرّيه به معناي خارج كردن هر نسلي از نسل گذشته به شيوه ي معمول در دنياست و ميان خداوند و انسان ها حقيقتاً گفتوگويي در نگرفته است و اين گفتوگو مانند موارد مشابه آن از باب تمثيل است. ب ـ عده اي ديگر بر اين باورند كه آيه در مقام بيان نوع ديگري از علم به ربوبيت خداوند، يعني معرفت شهودي است، نه علم استدلالي كه در وجه اول گذشت. بنابراين، خداوند حقيقت انسان ها را به آن ها ارائه داد و ايشان فقر و نياز خود به مالك مدبر (ربّ) را با علم شهودي به نفس خود، دريافتند. به عبارت ديگر، علم انسان به خود علم شهودي است، و اين علم عين علم به فقر و نياز به ربّ است. بنابر اين تفسير نيز پرسش و پاسخ ياد شده در آيه، واقعي و حقيقي نبوده بلكه به زبان حال است; يعني همان گونه كه مسكين بي آن كه سخني بگويد «رنگ رخسار خبر مي دهد از سرّ درون»، وجود انسان نيز حكايت از نيازمندي او به ربوبيت خداوند است. بنابر اين دو تفسير، آيه هيچ گونه دلالتي بر وجود انسان پيش از دنيا ندارد، بلكه قانون الهي را در پيدايش انسان، و كيفيت ارائه آيات و اقرار بندگان را به ربوبيت بيان مي كند. از اين رو صاحبان اين تفسير، رواياتي را كه از اين آيه بر عالم ذر استدلال كرده اند، به دليل مخالفت با ظاهر قرآن كنار گذاشته اند. ج ـ گروهي ديگر اين آيه را مانند رواياتي قرار داده اند كه بر عالم ذر دلالت مي كنند. ليكن در توجيه آن چنين گفته اند: پس از اين كه خداوند خلقت آدم (ع) را به كمال رساند، نطفه هايي كه فرزندان وي از آن ها به وجود مي آمدند، بيرون كشيد و سپس از آن نطفه ها، ذرات نطفه هايي كه اولاد آن ها را به وجود مي آورده اند و به همين ترتيب نصيب هر فرد انساني را از اجزاي نطفه آدم (ع) جدا كرد. آن گاه خداوند اين ذره ها را انساني كامل گردانيد و به آنان عقل و جان داد، به گونه اي كه بشنوند و سخن بگويند. سپس درباره ي ربوبيت خود، آن ها را مخاطب قرار داد و آن ها هم پاسخ گفتند و به ربوبيت خداوند اقرار كردند. پس از اخذ ميثاق، نطفه ها در اصلاب پدران و سرانجام همه در حالي كه زنده و عارف به ربوبيت بودند، در صلب آدم (ع) جمع شدند تا به ترتيب به دنيا آيند. هر چند بعضي از آنان صحنه ي اقرار به ربوبيت و پيمان خود را در دنيا فراموش مي كنند، اما حاجت خود را به رب از مشاهده ي نفس خود در مي يابند. د ـ عده اي ديگر بر اين باورند كه هر چند اشاره ي آيه به كيفيت خلقت انسان ها از طريق توليد مثل است، به قرينه ي كلمه ي «اذ» (ظرف زمان گذشته) همين محتوا را بايد در ظرفيمقدم بر خلقت مادي انسان در نظر گرفت. اما چون محتواي آيه را نمي توان بر تقدم زماني در عالم طبيعت ـ يعني وجه سوم از تفاسير ياد شده ـ حمل كرد، پس بايد عالمي پيش از عالم دنيا فرض كرد كه آدمي به نحوي در آن موجود بوده است. بنابر اين تفسير، هر نفس انساني به وجود ممتاز خود پيش از دنيا موجود بوده است و آن پرسش و پاسخ نيز حقيقي است نه مجازي. و اگر در پاره اي از روايات كلمه ي «ذرّ» به كار رفته است، مقصود خردي جسم انسان ها پيش از دنيا نيست، بلكه نشانه ي كثرت آنان درآن عالم است، بر خلاف دنيا كه افراد انسان هيچ گاه همه در كنار هم حضور نمي يابند. روايات فراواني نيز وجود آدمي را پيش از قرار در عالم طبيعت بيان مي كند: «عن ابي عبدالله (ع) في قوله عزّوجلّ: «و اذ اخذ ربّك من بني آدم من ظهورهم ذرّيّتهم و اشهدهم علي انفسهم. قال اخذ الله من ظهر ادم ذرّيّته الي يوم القيامة و هم كالذّر فعرفهم نفسه و لولا ذلك لم يعرف احد ربّه و قال: الست بربّكم قالوا: بلي و ان محمداً رسول الله و علياً اميرالمومنين.»(2) در تفسير برهان، 37 روايت در ذيل اين آيه آمده است كه با بيش تر آن ها مي توان آشكارا بر وجود نفس آدمي قبل از بدن مادي استدلال كرد. پس مي توان وجود نفس پيش از بدن را پذيرفت، بي آن كه تعلق آن را به بدن تعلقي عرضي و ناخواسته برشمرد، و بي آن كه علوم حاصل در دنيا را از باب تذكر به شمار آورد. اما به هر روي به نظر مي رسد كه كشف اسرار اين آيه نيازمند ابداع فرضيه هايي ديگر و سپس تحقيق در متون ديني براي تأييد يا ردّ آن هاست.(3) بعضي نيز در اين زمينه كتاب مستقل نوشته اند مانند كتاب روح الايمان مرحوم أيه الله شيخ عبد النبي نجفي عراقي نشر يارالعلم قم . پي نوشت ها: 1. اعراف، آيه 173 ـ 172. 2. بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص 48. 3. ديواني،امير،حيات جاودانه ، نشرمعاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي ،چاپ اول، پاييز 1376.

همه آياتي كه دلالت بر وجود عالم برزخ و عالم آخرت دارند، دلالت بر بقاي روح انسان نيز دارند.

همه آياتي كه دلالت بر وجود عالم برزخ و عالم آخرت دارند، دلالت بر بقاي روح انسان نيز دارند ، زيرا چنان كه مي دانيم بدن انسان بعد از مرگ مي پوسد و نابود مي شود . خداوند متعال در قرآن كريم از عذاب و پاداش برزخي و اخروي براي انسان سخن به ميان آورده ؛ اگر قرار بود كه روح انسان با مرگ نابود شود، ديگر معنا نداشت كه اين امر معدوم در عالمي ديگر عذاب شود يا پاداش داده شود . اعاده معدوم هم محال است. بنابراين روح انسان كه حقيقت انسانيت هم به همان است ، معدوم نمي شود و باقي است.
به عنوان نمونه به برخي از آيات كه دلالت بر بقاي روح بعد از مرگ دارد اشاره مي شود.
1. «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ؛(1)
كساني را كه در راه خدا كشته شدند ، مرده مپنداريد؛ بلكه آن ها در پيشگاه خداوندشان زنده و از روزي برخوردارند.»
مطابق اين آيه و آيات مشابه آن، ارواح شهدا بعد از شهادت زنده‌اند و هرگز از بين نمي‌روند . با كنار هم قرار دادن اين آيه با آياتي كه دلالت بر وجود عالم برزخ براي همه انسان ها دارد ،پي مي بريم كه اين حيات منحصر در شهدا نيست . همه انسان ها بعد از مرگ در عالم برزخ زنده اند :«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلي‏ يَوْمِ يُبْعَثُون»(2)
يعني افرادي كه در آستانه مرگ قرار گرفته‌اند، در پيش روي خويش عالم برزخ و واسطه ميان دنيا و آخرت دارند كه تا روز برانگيخته شدن ادامه دارد.
همچنين قرآن كريم مرگ را فوت انسان نمي داند ،بلكه از مرگ به «توفي» تعبير نموده ؛ فرق ميان فوت و توفي آن است كه فوت، نابودي و زوال است، ولي توفي اخذ تمام و انتقال از عالمي به عالم ديگر است؛ چنان كه خداوند متعال فرموده:« قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلي‏ رَبِّكُمْ تُرْجَعُون؛(3)
بگو: فرشته مرگ كه مأمور شما است ،شما را مي‏گيرد، سپس به سوي پروردگارتان باز مي‏گرديد»
در اين جا از مرگ به توفي تعبير شده و اين قبض روح و رجوع و برگرداندن آن به سوي خدا بر بقاي روح دلالت دارد .
پي نوشت ها:
1. آل عمران(3) آيه 169.
2. مؤمنون(23) آيه 100.
3. سجده(32) آيه 11.

صفحه‌ها