كلام

سلام !! ميخوام جواب شبهات يكنفر رو بدم نميتونم!! اين شخص ميگه چون از دين استفاده ي ابزاري ميشه پس دين بده !! ميگه چرا توي دين اسلام و قرآن اومده كه بايد كفار رو بكشيد؟ ميگه چرا بايد به انسان جواز كشتن داده بشه؟ ميگه چرا يهودي و مسيحي نميتونن وارد مسجد بشن و نجس خونده ميشن؟ ميگه چرا پيامبر ميتونست كلي زن بگيره؟

پرسش 1:
شبهه شرح :
مي خوام جواب شبهات يك نفر رو بدم نمي تونم! مي گه چون از دين استفاده ي ابزاري مي شه پس دين بده !!
1- مي گه چرا توي دين اسلام و قرآن اومده كه بايد كفار رو بكشيد؟ مي گه چرا بايد به انسان جواز كشتن داده بشه؟

پاسخ:

با عرض سلام و تشکر از ارتباط تان با اين مرکز
اولا استفاده ابزاري از دين بسيار محدود است . هر کس از دين استفاده ابزاري نمي‌کند يا نمي‌تواند.
ثانيا استفاده ابزاري از دين ‌دليل بر سوء رفتار و بدي استفاده‌گر است و نه نشانه بدي دين؛ اگرکسي از نور آفتاب و روشنايي روز سوء استفاده کرد و کارهاي خلافي در پرتوي نور آفتاب انجام داد، يا از آب که مايه حيات همه جانداران است استفاده‌هاي بد نمود و باعث مسموميت مردم يك شهر شد و يا از علم و دانش‌هاي گوناگون استفاده‌هاي نادرست و غير عاقلانه نمود ،هيچ کدام از اين امور و مانند آن دليل بر بدي نور آفتاب، آب، علم و مانند آن نخواهد بود ،بلکه نشانه بد بودن افراد استفاده كننده است.
اصولا هيچ چيز ارزشمند و سودمندي نيست مگر آن كه از آن نكته مثبت استفاده هاي گوناگون منفي و مخرب هم شده يا ممكن است كه بشود ، چنان كه مرگ بارترين سلاح هاي بشر و بدترين جنايت هايي كه در جهان صورت مي گيرد، ناشي از پيشرفت علوم و شناخت جزييات بيش تر تاثيرات مواد طبيعي و عالم ماده است ، اما در عين حال نمي توان عالم را از منافع اين علوم و پيشرفت ها به دليل سوء استفاده ها محروم نمود و حقيقت اسلام يا هر ديني ديگري نيز همين است .
از اين رو گفته شده:
اسلام به ذات خود ندارد عيبي هر چه عيب كه هست در مسلماني ماست.
اسلام و قرآن و پيامبر اسلام، دين محبت، مهرباني، رحمت و بخشايش است . هرگز دستور کشتن انساني را به دليل کفر نداده است بلکه آنچه درباره قتل کفار آمده، مربوط به افراد معاند است ،چون آن ها مثل علف هرزند که جلو رشد و شکوفايي گل‌هاي هدايت را مي‌گيرند . اگر قابل هدايت و اصلاح نبودند و در مقابل دين خدا شمشير کشيدند، بايد شر آنان دفع گردد. وگرنه اسلام هرگز کسي را به دليل کفر و عدم التزام به اسلام نمي‌کشد، حتي مسلمانان و حاکم اسلامي را موظف به حفظ حيثيت، اموال، و آبروي و جان آنان کرده ، سخن امير مومنان که بعد از پيامبر اسلام (ص) بزرگ ترين سخنگوي قرآن است، شنيدني و آموزنده است :
لقد بلغني ان الرجل منهم کان يدخل علي المراه المسلمه، و الاخري المعاهده فينترع ... و قلبها و قلائدها و رعشها ما تمتنع منه الا بالاستراع و الاسترحام... فلو ان امر مسلما مات من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما بل کان به عندي جديدا؛ (1)
به من خبر رسيده که مردي از لشکر شام به خانه زني مسلمان و غير مسلمان که در پناه حکومت اسلام بوده ،وارد شده ، خلخال و دست بند و گردن بند و گوشواره‌ها را به غارت برده، در حالي که هيچ وسيله‌اي براي دفاع جز گريه و التماس کردن نداشته‌. اگر براي اين حادثه تلخ، مسلماني از روي تاسف بميرد، ملامت نخواهد شد، و از نظر من سزاوار است.

پي‌نوشت:
1- نهج البلاغه، خطبه 27.
پرسش 2:
2-مي گه چرا يهودي و مسيحي نمي تونن وارد مسجد بشن و نجس خونده مي شن؟

پاسخ:
به نظر آيت الله خامنه اي يهودي و مسيحي پاک اند .
اگر با احترام مسجد منافات نداشته باشد ،جلو گيري از ورود آنان به مسجد لازم نيست.(1)
پي نوشت:
1. آيت الله خامنه اي، استفتائات، س 313.
پرسش 3:
3-مي گه چرا پيامبر مي تونست كلي زن بگيره؟
پاسخ:
در آغاز بيان دو نكته ضروري است.
اوّل: نگاهي كوتاه به فرهنگ ازدواج در جزيره العرب در زمان پيامبر(ص):
1ـ عرب هاي جاهلي نسبت به دختر،بلكه جنس زن بي علاقه بودند، چون در محيطي كه دائم مردم با هم به جنگ و خونريزي مشغول بودند و هر كس هر قدر كه مي توانست، به ديگران ظلم روا مي داشت، خوف داشتند كه در جنگ،دختران اسير شوند و باعث ننگ آن طايفه گردند، نيز به جهت وضع بد اقتصادي و اين كه دختران به فحشا رو آورند و ... به دختر علاقه اي نداشتند، بلكه دختر داري را ضد ارزش مي شمردند و به زنده به گور كردن دختران رو آوردند.
2ـ چون جنگ و خونريزي در آن محيط امري متداول بود، و عرب جاهلي با اندك بهانه اي يك ديگر را مي كشتند، حاصل به هم خوردن تعادل جمعيتي بود و نسبت زنان به مردان افزايش چشمگيري پيدا مي كرد (چون مردان به جنگ اقدام مي كردند، نه زنان و كشته ها از مردان بود) كه گزينة «چند زن داشتن» را براي رهايي از مشكل عدم تعادل جمعيتي پذيرفتند. اين مشكل در اكثر نقاط از جمله در ايران هم وجود داشت، ليكن در عربستان بيش تر بود.
3ـ در آن وضع ناگوار اقتصادي، زن گرفتن از يك خانواده و قبيله نوعي كمك به آنان محسوب مي شد، به همين جهت مشركان قريش به دامادهاي پيامبر فشار وارد مي كردند كه دختران پيامبر را طلاق دهند تا بر مشكلات پيامبر افزوده شود.
4ـ در محيطي كه نا امني و جنگ و خونريزي آسايش را از همگان ربوده بود، ازدواج از مهم ترين عامل بازدارندة از جنگ به شمار مي آمد.
5ـ در آن وضع زن بيوه اگر شوهر نمي كرد، خوشايند نبود، بلكه زشت شمرده مي شد. به مجرد آن كه شوهر مي مرد، يا از وي طلاق مي گرفت و عدّه وفات يا طلاق سپري مي شد، شوهري ديگر گزينش مي شد، مانند «اسماء بنت عميس» كه اوّل همسر جعفر بن ابي طالب شد، بعد از شهادتش به عقد ابوبكر در آمد و بعد از درگذشت ابوبكر همسر امام علي(ع) شد. اين شيوه در آن فرهنگ متداول بود.
نكتة دوم: نگاهي گذرا به ازدواج پيامبر .
1ـ پيامبر در 25 سالگي با حضرت خديجه كه چهل سالش بود و قبلاً يك يا دوبار شوهر كرده بود و با مرگ شوهر بيوه شده بود، ازدواج نمود، و به مدت بيست و پنج يا بيست و هشت سال با وي زندگي كرد و همسر ديگري نگرفت.
2ـ همةهمسران پيامبر(جز عايشه) بيوه بودند. آنان پيش از آن كه به همسري پيامبر در آيند، يك يا دوبار ازدواج كرده بود و بعد از درگذشت و يا شهادت همسر و انقضاي عدّه به عقد پيامبر در آمدند.
3ـ عمدةازدواج هاي پيامبر در شرايط سخت و دشوار جنگي صورت گرفته بود، مانند شكست مسلمانان در جنگ اُحد كه وضع مسلمانان بسيار ناراحت كننده بود.
4ـ پيامبر از قبايل مهم عرب مانند تيم، عدي، بني اميه، نيز يهوديان مدينه همسر انتخاب كرد، ولي از قبايل انصار زن نگرفت.
دقت در اين امور به ما مي فهماند كه ازدواج هاي پيامبر نه در پي ارضاي خواهش هاي نفساني، بلكه در جهت اهداف عالي بود كه ذيلاً بيان مي شود.
بي شك پيامبر در ازدواج هاي متعدد دنبال خوشگذراني ها نبود، چون:
اوّلاً: اگر چنين بود، مي بايست در سنين جواني به اين امر مبادرت مي كرد، نه در سنين پيري و آن هم در شرايط سخت و دشوار.
دوم: اگر خوشگذراني انگيزة حضرت بود، مي بايست جهت گيري هايش در گزينش همسر، اين ادعا را اثبات كند. حضرت دنبال زنان زيبا و جذّاب از جهت امور جنسي و جواني نبود، حتي به خواستگاري برخي از زنان مانند «ام سلمه» رفت و او تعجب نمود دراين سن و سال كه كسي حاضر نمي شود با او ازدواج كند، چرا پيامبر دنبال زنان جوان نمي رود و به خواستگاري او كسي را فرستاده است.
سوم: آناني كه با انگيزة كاميابي جنسي به ازدواج هاي متعدد رو مي آورند،ماهيت زندگي آنان به گونه اي ديگر است. آنان به زرق و برق ظاهري زندگي، لباس و زينت زنان و رفاه و خوشگذراني رو مي آورند؛ درحالي كه سيره و زندگي پيامبر خلاف اين را نشان مي دهد. پيامبر در برابر خواست همسران خويش در مورد زرق و برق زندگي، آنان را مخيّر كرد كه يا همين ساده زيستي را برگزينند و به عنوان همسر پيامبر باقي بمانند و يا از حضرت طلاق بگيرند و بروند دنبال زرق و برق زندگي.
علامة طباطبايي در اين باره مي نويسد: داستان تعدّد زوجات پيامبر را نمي توان بر زن دوستي و شيفتگي آن حضرت نسبت به جنس زن حمل نمود، چه آن كه برنامه ازدواج حضرت در آغاز زندگي كه تنها به خديجه اكتفا نمود و هم چنين در پايان زندگي كه اصولاً ازدواج بر او حرام شد، منافات با بهتان زندوستي حضرت دارد. (1)
چهار: دو تن از زنان پيامبر كنيز بودند. اگر هدف پيامبر از ازدواج لذت بردن از آنان بود،اين دو چون كه كنيز بودند، بدون ازدواج، پيامبر مي توانست از آنان بهره مند شود. با اين تحليل ازدواج بي فايده بود.
بنابراين اهداف و حكمت هاي ازدواج پيامبر را مي بايست در اهداف بلند و ارزشي جستجو نمود كه مهم ترين آن بدين شرح است:
1ـ هدف سياسي ـ تبليغي:
يكي از اهداف ازدواج هاي پيامبر هدف سياسي - تبليغي بود؛ يعني با ازدواج موقعيتش در بين قبايل مستحكم گردد و بر نفوذ سياسي واجتماعيش افزوده شود و از اين راه براي رشد و گسترش اسلام استفاده نمايد.
حضرت به خاطر دست يابي بر موقعيت هاي بهتر اجتماعي وسياسي، در تبليغ دين خدا و استحكام آن و پيوند با قبايل بزرگ عرب و جلوگيري از كارشكني هاي آنان وحفظ سياست داخلي و ايجاد زمينة مساعد براي مسلمان شدن قبايل عرب، به برخي ازدواج ها رو آورد.
در راستاي اين اهداف پيامبر با عايشه دختر ابوبكر از قبيله بزرگِ «تيم»، با حفصه دختر عمر از قبيله بزرگ «عدي»، با ام حبيبه دختر ابوسفيان از قبيلة نامدار بنياميه، ام سلمه از بني مخزوم، سوده از بني اسد، ميمونه از بني هلال و صفيه از بنياسرائيل پيوند زناشويي برقرار نمود. ازدواج مهم ترين پيوند و ميثاق اجتماعي است، به ويژه در آن فرهنگ تأثير بسياري از خود به جا مي گذارد.
در آن محيطي كه جنگ و خونريزي و غارتگري رواج داشت، بلكه به تعبير «ابن خلدون» جنگ و خونريزي و غارتگري جزو خصلت ثانوي آنان شده بود،(2) بهترين عامل بازدارنده از جنگ ها و عامل وحدت و اُلفت، پيوند زناشويي بود. به همين جهت پيامبر با قبايل بزرگ قريش، به ويژه با قبايلي كه بيش از ديگران با پيامبر دشمن بودند، مانند بني اميه و بني اسرائيل،ازدواج نمود. امّا با قبايل انصار كه از سوي آنان هيچ خطري احساس نمي شد و آنان نسبت به پيامبر دشمني نداشتند، ازدواج نكرد.
«گيورگيو» نويسندة مسيحي مي نويسد: محمد ام حبيبه را به ازدواج خود در آورد تا بدين ترتيب داماد ابوسفيان شود و از دشمني قريش نسبت به خود بكاهد. در نتيجه پيامبر با خاندان بني اميه و هند زن ابوسفيان وساير دشمنان خونين خود خويشاوند شد و امحبيبه عامل بسيار مؤثري براي تبليغ اسلام در خانواده هاي مكه شد.(3)
2ـ هدف تربيتي: پيامبر حمايت از محرومان و واماندگان را جزء آيين نجات بخش خويش قرار داد. قرآن مردم را به حمايت از واماندگان و محرومان و ايتام فرا مي خواند. پيامبر در مناسبت هاي مختلف مردم را به اين كارخداپسندانه تشويق نمود، و در عمل براي مردان بيچاره و وامانده در كنار مسجد «صفه» را بنا نهاد و حدود هشتاد نفر از آنان را در آن جا سكني داد.
اين حمايت عملي و صفه نشيني مربوط به مردان بود، اما دربارة زنان با توجه به موقعيت آنان، اين گونه راه حل براي رهايي آنان از مشكلات پسنديده نبود، بلكه رسول خدا براي زنان راه حل ديگري را در نظر گرفت. حضرت از فرهنگ مردم و راه حل چند همسر داري كه بازتاب شرايط اجتماعي بود، بهره جست . مردان مسلمان را تشويق نمود كه زنان بي سرپرست و يتيم دار را به تناسب حال شان، با پيوند زناشويي به خانه هاي خويش راه بدهند، تا آنان و يتيمان شان از رنج بي سرپرستي و تنهايي و فقر مالي و عقده هاي رواني رهايي يابند؛ خود نيز در عمل به اين كار تن داد تا مسلمانان در عمل تشويق شوند و در مسير رفع محروميت واماندگان قدم بردارند.
پيامبر با زنان بيوه ازدواج نمود و آنان را به همراه فرزندان يتيم شان به خانة خويش راه داد،تا هم خودش به قدر توان در زدودن مشكلات گام برداشته باشد و هم الگوي خوبي براي مردم در اين امر باشد.
3ـ هدف رهايي كنيزان:
اسلام با برنامه ريزي دقيق و مرحله به مرحله در جهت آزادي اسيران گام برداشت. رسول خدا از شيوه هاي خوب و متعدد براي آزادي اسيران بهره جست كه ازدواج از جملة آن ها است. جويريه و صفيه كنيز بودند. پيامبر اين دو را آزاد كرد و سپس با آن دو ازدواج نمود، تا بدين وسيله به مسلمانان بياموزد كه مي شود با كنيز ازدواج نمود. اوّل او را آزاد نمود و سپس شريك زندگي قرار داد. در ازدواج پيامبر با جويريه بسياري از كنيزان آزاد شدند.
جويريه در غزوه بني مصطلق اسير شده بود و در سهم غنيمتي رسول خدا قرار گرفت. حضرت وي را آزاد كرد و سپس با وي ازدواج نمود. كار حضرت براي يارانش الگوي خوبي شد و تمامي اسيران غزوه بني مصطلق كه حدود دويست تن بودند،آزاد شدند.
«گيورگيو» دانشمند مسيحي مي نويسد: محمد با جويريه ازدواج كرد. يارانش اين عمل را نپسنديدند و آن را با تعجب مي نگريستند. فرداي آن روز كم كم اسيران خود را آزاد كردند، چون كه نمي توانستند بپذيرند كه بستگان همسر پيامبر بردة آنان باشند.(4)
4ـ نجات زن و جلوگيري از غلتيدن وي در دامن بستگان مشرك و كافر:
برخي از زناني كه مسلمان شده بودند و به جهت مرگ، شهادت و يا ارتداد شوهر، بي سرپرست مي شدند و زندگي بر آنان بسيار مشكل بود و در وضع بسيار آشفته اي به سر مي بردند، همانند ام حبيبه، دختر ابوسفيان كه همراه شوهرش به حبشه هجرت كرد و در آن جا بي سرپرست شد. نه مي توانست در آن جا بماند و نه به مكه نزد پدرش برگردد.
پيامبر وقتي كه از مشكل وي با خبر شد، پيكي براي نجاشي پادشاه حبشه فرستاد و از او خواست تا ام حبيبه را به عقد پيامبر در آورد. اين ازدواج باعث شد كه وي از بي سرپرستي نجات پيدا كند و به دامن بستگان مشرك خويش نغلتد.
5ـطرد سنت غلط و جاهلي:
در اسلام «پسرخوانده» حكم پسر واقعي را ندارد و زن پسر خوانده بر مرد مَحْرَم نيست. در حالي كه در جاهليت احكام پسر واقعي را بر پسر خوانده سرايت مي دادند، از آن جمله زن پسر خوانده بر پدر خوانده محرم بود. اسلام اين حكم را باطل نمود.(5) پيامبر به دستور خدا با «زينب بنت حجش» كه همسر مطلقه زيدبن حارثه، پسرخواندة پيامبر بود، ازدواج نمود، تا حكم جاهلي را در عمل باطل كند و مردم پذيراي نقض حكم جاهلي باشند.(6)
اگر اين ازدواج صورت نمي گرفت، ممكن بود زيد بن حارثه، يا پسرش اسامه بن زيد، بعد از رحلت پيامبر به عنوان پسر و وارث پيامبر مطرح مي شد و مسير امامت و وراثت خاندان پيامبر دگرگون مي شد.
افزون بر اين امور ازدواج هاي پيامبر از اهداف و حكمت هاي ديگري برخوردار بود كه به جهت رعايت اختصار از ذكر آن ها خودداري مي شود.

پي نوشت ها :
1 . سيد محمد حسين طباطبايي، فرازهايي از اسلام، ص 174.
2 . مقدمه ابن خلدون(ترجمه)، ج 1، ص 286.
3 . محمد پيامبري كه از نو بايد شناخت، ص 207.
4 . همان، ص 181.
5 . احزاب (33) آية 4.
6 . همان، آية 37.

چرا اینگونه آفریده شده اند؟نزدیکی با آنها گناهی دارد؟یکی از دوستانم میگوید نزدیکی با آنها صواب دارد چون اینگونه آفریده شده اند لطفا کامل توضیح دهید

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
1- اين مسأله که چرا بعضي افراد دو جنسي به دنيا مي آيند، وابسته به عوامل طبيعي است . بعضي از عوامل طبيعي در انعقاد نطفه جنين اثر منفي مي گذارد . جنين يا به صورت دو جنسي يا به صورت معلول و معيوب به دنيا مي آيند.
2- دو جنسي كه در اصطلاح به آن خنثي گفته مي شود ، دو قسمند :
بعضي در اثر آزمايش و بررسي پزشكي معلوم مي شود كه يك جنس است (يا مرد يا زن) كه اگر مشخص شد ،حكم همان جنس را پيدا مي كند، يعني مثلا اگر معلوم شد زن است ، مي تواند با مردي ازدواج نمايد و نزديکي کند. همين طور برعكس .
اما در قسم دوم كه به آن خنثاي مشكل گفته مي شود، يعني به هيچ يکي از علائم معلوم نمي شود كه زن است يا مرد و پزشک هم نتواند تشخيص بدهد، ازدواج با دو جنسي جايز نيست. نمي تواند ازدواج نمايد. بدون ازدواج ،نزديکي با دو جنسي نه تنها ثواب ندارد، بلکه حرام مي باشد.(1)
پي نوشت:
1. آيت الله مکارم، استفتاءات جديد ، ج 1، س 849.

من از کسی شنیده ام که می گوید وقتی امام زمان ظهور می کند تکنولوژی ها کنار می رود و دوباره شمشیر و اسب رواج پیدا می کند. آیا صحیح است؟

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
امام زمان(عج) بر حسب روايات با شمشير قيام مي کند. زره و پرچم پيامبر(ص) و ذوالفقار امام علي(ع) نزد حضرت مي باشند.
به نظر بسياري از محققان ، اين که در روايات آمده که حضرت با شمشير قيام مي کند، شمشير دليل بر مأموريت و قيام ايشان به جهاد مسلحانه است. گرچه ظاهر روايات اين است که حضرت در کشتن دشمنان خدا از آن استفاده خواهند نمود. اما منافات ندارد که بگوييم: حضرت از سلاح هاي متعارف عصر ظهور بهره مي گيرد.(1)
مقصود از شمشير اين نيست که سلاح هاي جنگي او منحصر به شمشير است و از به کارگيري سلاح ديگري خودداري مي کند، بلکه ممکن است حضرت از سلاح هاي جنگي روز استفاده کند،‌امکان دارد سلاح هاي ديگري را اختراع کند که بر تمام وسايل جنگي روز غالب گردد.
افزون بر اين حضرت از امدادهاي غيبي و ياري فرشتگان بهره مي گيرد و پيروز مي شود.
در روايت آمده است که حضرت منصور به رعب و مؤيد به نصر و تأييد شدة خدا مي باشد.(2)
روشن است که حضرت از تمام امکا نات وتکنولوژي استفاده مي کند اما اينکه در آن زمان چه نوع تکنولوژي موجود است، نمي دانيم زيرا زمان ظهور معلوم نيست .
پي نوشت ها:
1. لطف الله صافي، معارف دين، ج 1، ص 148.
2. بحارالأنوار، ج 51، ص 218.

برای تحقیقی کردن اصول دین باید چه کتبی را مطالعه کرد؟

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
مسير اعتقادي دين اسلام از شناخت و معرفت به خدا آغاز مي‏گردد و به انتهاي زندگي انسان ختم مي‏گردد كه معاد باشد. بنابراين، در ابتداي اين راه، اولويت با شناخت خدا و رسيدن به نوعي اعتقاد قلبي و يقين نسبت به او است، زيرا بدون شناخت پروردگار، اهداف و انگيزه‏هاي او از خلقت موجودات و انسان دانسته نمي‏شود و حقيقت وجود آدمي هرگز بر او آشكار نمي‏گردد. پس از آن نوبت مطالعه و شناخت صفات خداوند است كه عدل يكي از آن‏هاست. پس از شناخت خدا و صفات او، سير اعتقادي ما با پذيرش نبوت، امامت و معاد و عمل در طول زندگي براساس اين اعتقادات ادامه مي‏يابد.
اصول دين ما در حقيقت يك دوره كامل خداشناسي و انسان‏شناسي است، زيرا از رابطه عميقي كه ميان خالق و مخلوق وجود دارد پرده برمي‏دارد . انسان را به ارزش‏هاي واقعي آشنا مي‏سازد. شايد به همين دليل باشد كه اين اصول تحقيقي است، نه تقليدي؛ يعني هر انساني بايد با سرانگشت دقت و همت اين راه را بپيمايد، تا به سر منزل مقصود برسد.
بدين ترتيب، مطالعه منابع و مآخذ در اين مورد وسيله هايي هستند براي روشن‏تر شدن مسايل براي ذهن، ابزاري هستند براي بهتر انديشيدن، از اين رو هيچ يك از اين منابع و مآخذ نمي‏توانند راهبر و تكيه گاه باشند، بلكه صرفاً راهنما و مشاور هستند.
خوشبختانه در جامعه ما، كتاب‏هاي متنوعي در اين باره وجود دارد كه از ديرباز تاكنون به دست مؤلفان و انديشمندان به رشته تحرير درآمده‏اند. مي‏توانيد آن ها را در كتابخانه‏هاي عمومي بيابيد و استفاده كنيد. از اين ميان كتاب التوحيد شيخ صدوق، شرح التجريد علامه حلي، كشف‏المراد خواجه نصيرالدين طوسي از پيشينيان و كتاب‏هاي عدل الهي و جهان بيني اسلامي از شهيد مطهري، آموزش عقايد آقاي مصباح يزدي، آفريدگار جهان و خدا را چگونه بشناسيم آيت الله مكارم شيرازي، دوره اصول عقايد و معاد انسان و جهان از آيت الله سبحاني، بداية المعارف از مرحوم مظفر، بررسي مسايل كلي امامت از آيت الله اميني، معادشناسي از علامه سيد محمد حسين تهراني و... از نويسندگان معاصر مي‏توان نام برد. معاد در نگاه عقل و دين نيز كتاب جامعي است و اخيراً انتشارات دفتر چاپ كرده است. توفيقات شما را از درگاه خداوند عالم خواهانيم.

چرا موقع زیارت دور حرم ها می چرخیم ،مثل امام زاده ها و کعبه؟ ممنون میشم اگه پاسخ کامل و قانع کننده بدین،این سوال رو باید تو جمع پاسخ دهم،هر چه بیشتر باشه بهتره،عابروم دست شماست،ممنون

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
طواف ضريح حرم هاي ائمه يا خانه خدا از يک سو يك نوع تكريم ، احترام و ارزش گذاشتن به آن ها است، به جهت انتسابي كه به خداوند دارند . از سويي ديگر اجابت دعوت خدا و لبيك گفتن به او و اعلام تسليم و وفاداري است .
وقتي گفته مي شود « دورت بگردم » يعني علاقه و محبت و عشقم به شما به مرحله اي فزوني يافته که مطيع بي چون و چرا و تسليم محض تو هستم . اگر چه برخي بدون توجه به صاحبخانه (خدا) ، در جستجوي خانه (كعبه)هستند . تمام همت خود را بر خانه قرار داده اند،اما هدف اساسي و فلسفه واقعي رسيدن به صاحب خانه است.
بر اساس برخي روايات ، کعبه در راستاي بيت معمور و در زير آن قرار دارد .چنان که بيت معمور در محاذات عرش خدا و در زير آن قرار گرفته است .بيت معمور عبادتگاهي است در آسمان چهارم که گروهي از فرشتگان پيوسته در حال عبادت در آن هستند . عده اي در حال قيام ، بعضي در حال رکوع و يا سجودند . عده اي نيز با طواف کردن دور آن معبد الهي، به عبادت خدا مشغول هستند . آيت الله جوادي آملي در کتاب صهباي حج مي نويسد :
« خداي سبحان براي اين که انسان فرشته خو شود ، و آثار فرشتگان در او ظاهر شود ، همان طور که با دستور به روزه گرفتن و پرهيز از لذايذ طبيعي از انسان ها مي خواهد تا همانند فرشتگان ، از خوردن و نوشيدن و ديگر کارهاي حيواني بر حذر باشند ، هم چنين با قرار دادن کعبه در زمين که محاذي بيت معمور و تمثل عرش خداوند است ، به انسان ها امر کرد تا بر گرد آن طواف کرده، نام حق را زمزمه کنند و براي خود و ديگران از خدا آمرزش بخواهند و اين گونه به ملائکه عرش الهي اقتدا کرده ، شباهت پيدا کنند .» (1) منظور اصلي و فلسفه حقيقي از تشبه به فرشتگان و مقرّبان که يکسره در بيت معمور و در حول عرش اعظم الهي طواف مي کنند ، طواف دل است، نه گِل، يعني حاجي واقعي کسي است که با دل و حقيقت وجودش و با ژرفاي قلب و روحش، نه تنها دور کعبه حقيقي ، که بيت معمور و بالاتر از آن ، عرش اعظم الهي را با چشم باطن نگرش مشاهده مي کند . دور آن طواف مي کند.
در عروج روحاني و معنوي خويش به جايي مي رسد ، آن چه مي بيند و شهود مي کند ، خانه و معبد نيست بلکه صاحب خانه است . از اين رو عارف کامل مرحوم ملا احمد نراقي مي نويسد :
مقصود کلي از طواف « طواف دل است به ياد پروردگار خانه ».. .روح طواف و حقيقت آن طواف دل است. (2) طواف کعبه يک نماد ظاهري است در عالم جسماني. چون بيش تر انسان ها از فهم و درک حقيقت «حضور و ادب » در پيشگاه الهي و طواف صاحبخانه از راه دل عاجزند ، امر شد صورت ظاهري آن را به اميد رسيدن به معرفت و معنويت بيش تر محقق سازند .
زيارت ،چرخيدن دور حرم و بوسيدن حرم مطهر اهل بيت (ع) و كارهايي از اين دست، بدان جهت نيست كه شيعه براي پيامبر و امامان (ع) در مقابل خدا مقام و ارزش مستقلي را بپذيرد و بدين جهت به آنان احترام بگذارد . اگر چنين بود، چيزي جز شرك نبود . بلكه ديدگاه شيعه نسبت به ائمه (ع) اين است كه اين بزرگان در مقابل خداوند متعال، از خود هيچ‏گونه استقلالي ندارند . همه عظمت خود را از اين گرفته‏اند كه بندگان شايسته‏اي براي خدا هستند . در رضاي الهي محو شده‏اند. پس چنين انسان‏هاي بزرگي به خاطر رابطه‏اي كه با خدا دارند ،سزاوار احترام‏اند . احترام به ايشان ، ارزش نهادن به آثار و نشانه هاي الهي و از برترين عبادت‏هاي الهي است.
احترام شيعه به ائمه (ع) هرگز از نوع پرستش نيست ، بلكه از انواع عبادت خداست كه دستور به احترام بزرگان دين داده است. بوسيدن حرم به جهت نسبت و رابطه‏اي است كه حرم با اين بزرگان و آنان با خدا دارند. همان گونه كه بوسيدن سنگ حجرالاسود و دست كشيدن روي آن ، عبادت سنگ يا عبادت خانه خدا نيست ، بلكه عبادت صاحبخانه و حجرالاسود يعني خدا است که به جهت انتساب آن به خداوند و اطاعت از دستور الهي مورد احترام است.
پي نوشت ها:
1. صهباي حج ، ص386
2. معراج السعاده ، ص699.

در حوزه ی عفاید، عقل تا کجا می تواند پیش برود و چرا؟ از کجا به بعد می شود خبر آسمانی و عقل نا توان می شود؟ لطفا منابعی هم در این مورد معرفی کنید؟ (توانایی عقل در حوزه ی عقاید)

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
براي پاسخ تذکر نکاتي چند ضروري است:
مقدمه اول :
روش کاوش در علوم متفاوت است و هر علمي و يا هر حقيقتي را با يک روش نمي توان مورد کاوش و بررسي قرار داد . در علوم تجربي از روش تجربه و مشاهده ،در علوم نقلي مثل تاريخ و ادبيات( از علوم انساني) و مثل فقه (از علوم الهي) از روش نقل و در علوم عقلي مثل فلسفه از روش عقلي صرف استفاده مي کنيم . اين که گفتيم از روش عقلي صرف در علوم عقلي استفاده مي کنيم، به اين دليل است که در کاوش از علوم ديگر درست است که ما از عقل خود نيز بهره مي بريم، ولي عقل در آن جا فقط به عنوان ابزار فهم مسائل به کار مي رود ،نه ابزار اثبات آنها ، ولي در علوم عقلي هم ابزار فهم است و هم ابزار اثبات .
چيزي ديگر در اثبات اين مسائل ( علوم عقلي ) مثل مشاهده و حس و تجربه و نقل و احساسات آدمي ، به کار نمي آيد . اين نوع عقل را عقل کلي و عقل مورد استفاده در علوم نقلي و تجربي را عقلي جزئي مي گويند . اگر حوزه کاري اين دو با هم رعايت نشود و هر کدام در کار ديگر و درمحدوده ديگري دخالت کند ، کار خراب مي شود و نتايج زيانباري به بار خواهد آورد .
مقدمه دوم:
عقل از ديدگاه دين حجت است و انسان مي‌تواند در فهم بسياري از امور طبيعي از آن استفاده کند اما اين حجيت و تکيه بر آن به اندازه و برد و توان عقل و آن هم در محدوده فعاليتش مي باشد. عقل تنها در اموري مي‌تواند دخالت کند که حق دخالت در آن امر را داشته باشد . زماني حق دخالت در امري را دارد که توان و نيروي کاوش در آن را داشته باشد.
بنابر اين شناخت عقلي و حکم عقل ملاک و حجت است لکن نه در همه جا و همه امور. عقل قدرت زيادي در شناخت امور دارد ولي توانش محدود است. کمي يا زيادي اهميت موضوع مسأله هم در تعيين قلمرو عقل دخالتي ندارد. به عنوان مثال عقل مي‌تواند خدا را اثبات کند ولي نمي‌تواند وجود آب در کرة مريخ را اثبات کند، چرا؟ چون که اصلاً جنس مسأله از نوع مسائلي نيست که عقل بتواند حکمي در آن بدهد. دليل آن هم اين است که احکام عقل فقط در کليات است و در جزئيات حکمي ندارد.
اثبات اين مسأله ـ وجود آب در مريخ ـ به عهدة مشاهده و تجربه است. يعني انسان بايد سوار سفينه فضائي بشود و در مريخ پياده شود يا وسيله‌اي به آن جا بفرستد و از طريق وسيله آن را مورد مطالعه قرار دهد و يا تلسکوپ بسيار قوي بتواند بسازد و از زمين بتواند آن جا را مشاهده کند و بعد حکم کند که در مريخ آب هست يا نيست.
حالا کسي بگويد يعني چه؟! ما با عقلمان خدا را ـ موضوعي با اين اهميت که همه عالم و حتى کره مريخ مخلوقات اويند و در مقابل او چيزي حساب نمي‌شوند ـ مي توانيم اثبات کنيم، چرا نتوانيم با همين عقل در کتابخانه‌ و يا گوشه‌اي بنشينيم و فکر کنيم و استدلال و برهان بياوريم و بالاخره اثبات کنيم که آيا در مريخ آب هست يا نيست؟!!
آيا چنين سخني معقول است؟ چنين مطلبي به حکم عقل مطرود است. چرا؟ به اين دليل که جنس موضوع مسأله فرق مي‌کند . به همين دليل روش و ابزار شناخت آن موضوع هم فرق خواهد کرد.
مقدمه سوم:
دين عبارت است از مجموعه‌اي از اعتقاديات و اخلاقيات و قوانين حقوقي و عبادي که نوع و جنس هر کدام از اين امور با ديگري متفاوت است. بنابر اين ابزار و روش فهم و تحقيق و شناخت آنها نيز متفاوت مي‌باشد. حتى داخل هر يک از اين قسمت‌ها نيز تمام مسائل از يک نوع واحد نيستند و ابزار و روش‌هاي متفاوتي در تبيين و اثبات آنها وجود دارد.
1ـ عقايد: دو نوع است: 1) کلي؛ 2) جزئي.
عقايد با موضوعات عام و کلي مثل وجود آفرينندة عالم موجودي که بتوان تمام عالم و اتفاقات جاري را به او نسبت داد. و اينکه اين موجود چه ويژگي‌ها و صفاتي بايد داشته باشد .نيز مثل وجود هدف براي عالم به اين معنا که عالم بيهوده آفريده نشده و در پس آن هدفي است که عالم و از جمله انسان در حال سير به سوي آن مي‌باشد. نيز اينکه انسان بايد در انتهاي حيات دنيوي
بايد پاداش اعمال نيک خود را ببيند و تاوان ظلم‌ها و بدي‌هاي خود را بپردازد.
عقايد با موضوعات جزئي و خاص مثل فرستاده‌اي که رابط بين آفريننده و آفريده شده است، کيست؟
و اينکه حيات پس از مرگ کي و به چه کيفيت اتفاق خواهد افتاد؟
2ـ اخلاقيات:
اخلاقيات نيز بر دو نوعند:
الف)با موضوعات کلي و عام؛
ب) با موضوعات جزئي و خاص.
اخلاقيات عام مثل اينکه ظلم بد و عدالت خوب است، اداي امانت خوب و خيانت در امانت بد است.
اخلاقيات جزئي مثل اينکه فلان عمل ظلم است و فلان نحوه رفتار عدالت است .
3ـ قوانين عبادي و حقوقي (احکام):
بحث در احکام نيز دو نوعند:
أ ـ بحث در کليت اثبات احکام.
انسان در مقابل آفريننده خود تکليفي دارد يا نه که از آن تکليف به عنوان احکام تکليفي بتوان ياد کرد؟ بحث در اثبات تکليف با عنوان عام و کلي ، يعني اينکه انسان در مقابل رب خود وظيفه‌اي دارد و رها نيست و نيز اين که آن وظيفه بايد بر اساس عدالت باشد.
ب ـ بحث در جزئيات احکام:
حالا که ثابت شد انسان در مقابل رب و پروردگارش تکليفي دارد، تکليف چيست؟ به چه نحو بايد انجام دهد؟ انواعش کدامند؟ جزئياتش چيست؟
در تمام اين سه بخش (اعتقادات، اخلاقيات و حقوق [فقه]) آنچه از انواع اول مي‌باشند، در حيطة جولان عقل مي‌باشندو عقل مي‌تواند در آنها نظر بدهد، يعني توانائيش را دارد و اصلاً وظيفة عقل است و به چيزي غير از عقل اثبات نمي‌شود. چرا؟ چون از نوع کليات مي‌باشند و عقل هم حيطة وظائفش در کليات است.

هر آنچه از نوع دوم مي‌باشد (جزئيات مسائل) در حيطة عمل عقل نيست و عقل انسان هرچه به خود زحمت دهد نمي‌تواند آن را ثابت کند؛ نه اينکه نمي‌فهمد بلکه نمي‌تواند اثبات کند، انکار هم نمي‌کند مثلاً اينکه فرستاده خدا که بايد رابط بين آفريننده و آفريده شده‌ها باشد کيست؟ عقل نمي‌تواند آن را اثبات کند که مثلاً حضرت رسول اکرم(ص) مي‌باشد . انکار هم نمي‌کند ؛يعني بگويد محال است که ايشان باشد؛ بلکه عقل اين جا تابع است. و يا اين که امام بعد از پيامبر کيست و چند نفرند؟ کي به دنيا مي‌آيند و از دنيا مي‌روند؟ اثبات و تعيين اين کار عقل نيست، بلکه کار نقل است؛ بايد تمام اينها را از پيامبر شنيد.
احکام عبادي نيز از اين قبيل‌اند. چرا که از قبيل جزئيات بوده و عقل در جزئيات حکمي ندارد. مثل اينکه انساني بايد نماز بخواند و به فلان کيفيت هم بخواند و يا روزه بگيرد به فلان اندازه و باقي مسائل حقوقي نيز هکذا.
احکام غير عبادي (اجتماعي، اقتصادي، سياسي و ...) نيز از اين قبيل‌اند. ارث زن نصف ارث مرد است.‌عقل از کجا مي‌تواند بفهمد اين مسأله را اثبات کند ؟انکار هم نمي‌کند. اين گونه مسائل تابع وضع شارع يعني تکليف کننده و کسي که اين تکاليف را وضع کرده ، هستند. هرچه او وضع کرده باشد ، قانون است. البته هر کس مي‌تواند با فکر و نظر ناقص خود قانوني وضع کند، مثلاً بگويد ارث مرد چهار برابر زن باشد و يا ارث زن پنج برابر مرد باشد و يا مساوي باشد. ولي بايد ديد کدام يک از اينها نظر شارع را تامين مي کند.
حال چرا بايد نظر او را تأمين کرد ؟ به اين دليل که او آفريننده است و حق وضع قانون دارد ،نه انسان هائي مثل خودم ، که هيچ گونه ولايتي را خدا به آنان نسبت به ديگران نداده است و مثل او از تمام زوايا و ابعاد وجودي من اطلاع ندارند ( اين مسأله مورد اتفاق و اجماع تمام دانشمندان علوم انساني و تجربي و حتي فلسفي است ) بنابراين عدالت را در وضع قوانين بهتر از تمام انسان ها مي تواند رعايت کند ، چرا که عدالت غير اين نيست که هر چيزي در جاي خود قرار داده شود.
عبادت و انجام تکليف به خاطر اطاعت از اوست و نوع اطاعت و اجزاي آن را هم او بايد تعيين کند .
انساني و يا انسان‌هايي ممکن است با هم بنشينند و بگويند ارث زن دو برابر مرد باشد يا فلان دليل که مثلاً چون زن ضعيف‌تر است ،سهم بيشتري ببرد و يا عده‌اي بنشينند و حکم دهند که مساوي باشد و عدالت را در تساوي ببينند و يا هر کس ديگر حکمي کند و براي حکمش هم دليل بياورد که مثلاً طبق فلان دليل اين حکم همخوان با عدالت است. ولي آيا واقعاً اين گونه است؟ آيا با دور هم نشستن و کار عقلي کردن و فکر کردن مي‌توان به حقيقت مسأله که عدالت هم رعايت شود پي‌برد؟ آيا مي‌توان گفت که اگر تساوي رعايت شود،‌عدالت هم رعايت شده است؟ آيا تساوي برابر است با عدالت؟
آيا اگر همه انسان‌ها با حجم تلاش‌هاي متفاوتي که دارند، اگر دستمزد مساوي بگيرند، عدالت رعايت شده است؟ به نظر مي‌رسد همه جا اين گونه نيست، در بسياري از موارد اختلاف و تفاوت، عين عدالت است و تساوي عين ظلم. حال اختلاف و تفاوت به چه شکل باشد؟ به تعيين عقل ‌مي توان يک سمت را معين کرد و درجه تفاوت و اختلاف را هم تعيين نمود؟
عقل مي‌گويد: خير اين کار من نيست . در اين مورد عاجزم چرا که در محدودة جولان من نيست. مي توانم بگويم که بايد عدالت رعايت شود ولي قدرت اين را ندارم که دريابم آيا اگر نماز را هفده رکعت در شبانه روز بخوانم، حق مولا و پروردگارم را ادا کرده ام يا مثلا بيست رکعت بخوانم.هما ن طور که نمي توانم اثبات کنم که آيا وقتي چراغ راهنما قرمز است ،بايد ايستاد يا حرکت کرد ؟ چرا که اين را بايد از واضع اين قانون بپرسيد ، او به شما خواهد گفت . همچنين است مثال هائي که آورديد : ارث زن و مرد و يا اعدام مرتد و .... .
پس چه بايد کرد؟ چه کسي آگاه ترين شخص در اين باره مي‌باشد؟ آيا آنهايي که ابزاري به جز عقل ندارند و عقل هم کاري از او در اين گونه مسائل ساخته نيست يا هر موجودي که انسان و عقل او را آفريده و به تمام مصالح و مفاسد زندگي او آگاهي دارد و هر چيزي را مي‌تواند سر جاي خود قرار دهد و به اين طريق عدالت را رعايت کند؟
عقل حکم مي‌کند گونه دوم درست است ( اين ديگر کار عقل است؛ يعني تعيين واضع قانون، چرا که از نوع اول مسائلي است که در بالا ياد آور شديم ).
بنابر اين عقل ارزشمند است، حجت است و عالي‌ترين مخلوق است ولي در حد و اندازه خودش . اگر از اندازة خود پا فراتر نهد ، به خطا خواهد رفت. حال چه متوجه خطاي خود باشد يا نه، و تصور کند که به راه درست رفته است ؛مثل غرب و ممالک غير اسلامي که تصور مي کنند همين که با عقل هاي ناقص خود نشستند و قوانيني وضع کردند ، کار را تمام کرده و عدالت را به انجام رسانده اند .نيز اين گونه تصور مي‌کنند که مثلاً با تبديل مسأله قصاص به حبس ابد و يا هر مجازات ديگر مسأله را حل کرده‌اند، ولي نمي‌دانند که با تعطيلي اين حکم چه منافع و مصالحي را از دست داده و چه مفاسدي را به بار آورده‌اند.

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
مسلمانان اهل كتاب آسماني هستند، اما در اصطلاح به مسلمان اهل کتاب گفته نمي شود.
آيت الله خامنه اي فرموده:
مقصود از اهل كتاب هر كسى است كه اعتقاد به يكى از اديان الهى داشته ، خود را از پيروان پيامبرى از پيامبران الهى
بداند . يكى از كتاب‏هاى الهى را كه بر انبيا نازل شده، داشته باشند مانند يهود، نصارى، زرتشتى‏ها و همچنين صابئين كه بر اساس تحقيقات ما از اهل كتاب هستند و حكم آن ها را دارند. معاشرت با پيروان اين اديان با رعايت ضوابط و اخلاق اسلامى اشكال ندارد.(1)
پي نوشت:
1.آيت الله خامنه اي ،استفتائات,س316.

 

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم : كسى كه در نمازش خشوع (و فروتنى) ندارد ، نمازش نماز نيست . الفردوس : 5 / 195 / 7935 منتخب ميزان الحكمة : 326

 

پرسش 1:
بهانه حضرت ابراهيم شرح
با توجه به آيات 88 و 89 سوره صافات، اينکه حضرت ابراهيم براي نرفتن با قومش به بيرون شهر فرمود مريض هستم، آيا دروغ گفته است؟ دليل نگاه کردنش به ستارگان چيست؟

پاسخ:
@@
علامه در تفسير اين آيه، نوشته است:
ظاهر اين دو آيه اين است که خبر دادن ابراهيم عليه السلام از مريضي خود مربوط است به نظر کردن در نجوم . نگاه کردن در ستارگان يا براي اين بوده که وقت و ساعت را تشخيص دهد ، مثل کسي که دچار تب نوبه است و ساعات عود تب خود را با طلوع و غروب ستاره اي و يا از وضعيت خاص نجوم تعيين مي کند و يا براي اين بوده که از نگاه کردن به نجوم به حوادث آينده اي که منجم ها آن حوادث را از اوضاع ستارگان به دست مي آورند ، معين کند . صابئي مذهبان به اين مسئله بسيار معتقد بودند . در عهد ابراهيم عليه السلام عده اي بسيار از معاصرين او از صابئي ها بودند .
بنا بر وجه اول معناي آيه چنين مي شود :
وقتي اهالي شهر خواستند همگي از شهر بيرون بروند تا در بيرون شهر مراسم عيد خود را برپا کنند ،ابراهيم نگاهي به ستارگان انداخت و سپس به ايشان اطلاع داد که به زودي کسالت من شروع مي شود و نمي توانم در عيد شرکت کنم .
بنا بر وجه دوم معنا اين مي شود :
ابراهيم در اين هنگام نگاهي به ستارگان انداخت . طبق قواعد نجومي پيش گويي کرد که به زودي مريض خواهم شد. در نتيجه نمي توانم با شما از شهر بيرون شوم
وجه اولي با وضع ابراهيم عليه السلام مناسب تر به نظر مي رسد ، براي آن که حضرت با اين که توحيدي خالص داشت، ديگر معنا ندارد براي غير خدا تاثيري قائل شود . از سوي ديگر دليلي هم که دلالت کند براين که ايشان در آن ايام مريض نبوده ، در دست نداريم، بلکه دليل داريم که مريض بوده، براي اين که از يک سو خدا او را صاحب قلبي سليم معرفي کرده و از سوي ديگر از او حکايت کرده که گفته است : مريضم . کسي که داراي قلب سليم است ، دروغ و سخن بيهوده نمي گويد.(1)
با توضيحي که علامه در اين مورد دادند، پاسخ سؤال شما، هم در مورد مريضي حضرت، و هم در مورد علت نگاه ايشان به ستارگان به دست آمد . البته طبق نقل علامه از بعضي مفسران(2) که ضمن باور به اين که حضرت مريض نبود و به تقيه متوسل شد که در شهر بماند تا هنگامي که شهر از آدميان خالي شد، به سراغ بت ها برود، اين مسئله مردود است، زيرا اتخاذ چنين روش هايي در مورد انبيا جايز نيست و موجب سلب اعتماد مردم خواهد شد.
پي نوشت ها :
1.ترجمه تفسير الميزان، ج 17، ص 224 .
2.همان، ص 225.

 

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم : هرچيزى چهره ‏اى دارد و چهره دين شـما نماز است . دعائم الإسلام : 1 / 133 منتخب ميزان الحكمة : 324

 

پرسش 1:
از خدا کمک بگيريم يا از معصوم شرح پاسخ کساني که مي گويند امام رضا هم بايد از طرف خدا شفا دهد چيست؟
پاسخ:
@@با سلام و سپاس از اعتماد به ما و ارتباط با اين مركز
درخواست از غير خدا همان توسل است .توسّل يعني كسي را در پيشگاه خداوند شفيع قرار دادن، البته آدمي مي‏تواند و مجاز است كه مستقيماً از خداوند حاجت خود را بخواهد، ولي اگر بتواند در اين
مسير دعاي ديگران- به خصوص مقرّبان درگاه الهي را نيز همراه خود سازد، احتمال تأثير فزون‏تري در كار خواهد بود. اگر خداوند به طور كلي فراموش گردد و تنها وسايط ديده شوند، اين امر با آموزه‏هاي ديني و قرآني سازگاري ندارد.
توسل به اولياي الهي موجب شرك نيست؛ ‌زيرا كساني كه توسل به اولياي الهي پيدا مي‌كنند، هيچ گونه استقلالي براي ايشان قائل نمي‌شوند .
فرق توسل به ائمه (ع) و معبودهاي ساختگي آن است كه:
توسل جويندگان به معبودها آنها را عوامل مستقل و تصميم گيرنده در عرض خداوند به حساب مي‏آورند و اين شرك است. به اعتقاد ما نقش ائمه و انبيا (ع) و اولياي الهي شفاعت اذني است. يعني آنان با اذن خدا و طبق خواست او به مدد مددجويان مي‏شتابند. چنين ديدگاهي هرگز مستلزم شرك نيست. زيرا اراده ائمه را در طول اراده خدا و مجراي همان قرار مي‏دهد، نه مستقل از آن. از توضيح فوق اشتباه وهابيون كه شيعه را در اين زمينه متهم به شرك مي‏كنند ،به خوبي روشن مي‏شود.
به دلائل ذيل به اولياي الهي متوسل مي‌شويم:
اولاً: خداوند در قرآن فرموده است: «وَ اِبْتَغُوا إِلَيهِ اَلْوَسِيلَةَ ؛به سوي خداوند وسيله برگيريد»(1) اين وسيله مي‏تواند اعمال صالح باشد و مي‏تواند شخص صالح و وجيهي باشد. زيرا انسان آلوده و گنهكار چون از ساحت قرب الهي دور است، با توسل به محبوبين درگاه خدا تضمين بهتري براي درخواست خود مي‏يابد. در قرآن نيز آياتي در مورد توسل به اوليا آمده است. فرزندان يعقوب هنگام پشيماني از گناه خود گفتند:
«يا أَبانَا اِسْتَغْفِرْ لَنا؛ اي پدر ! براي ما طلب آمرزش نما»،(2) در آيه ديگر مي‏فرمايد:
«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللَّهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً ؛اگر به هنگام ستم برخويش نزد تو آيند "اي پيامبر" و استغفار كرده و تو نيز براي آنان استغفار كني ،خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت»،(3).
دوم: خداوند عنايت دارد كه در مراحل گوناگون و به راه هاي مختلف، انسان‏ها به افراد برگزيده و الگوهاي راستين توجه يابند تا از اين طريق راهي به سوي تربيت درست بيابند و توسل يكي از همان راه‏هاست.
بنا براين متوسلان، با معرفت بر اين اسباب‌ها و وسائل، نه اصالتي قائلند و نه استقلالي، بلكه وسيله اي مي‌انديشند كه خداي سبب ساز آن‌ها را مجراي فيض و طريق رحمت خود قرار داده و مومنان را بر آن امر نموده است.
توسل و درخواست حاجت به سه صورت انجام مي شود :
يک - خواندن خدا به حق اولياي او:
1-1. پيامبر اكرم: «خداوند مي‏فرمايد: اي بندگان ! گرامي‏ترين خلق و پرفضيلت‏ترين آنان نزد من، محمد و برادرش علي و امامان بعد از وي هستند. اينان «وسيله»ها به سوي من مي‏باشند. هر كسي حاجتي دارد و نفعي را طالب است و يا دچار حادثه‏اي سخت و زيان بار گشته و برطرف شدن آن را مي‏خواهد، مرا به محمد و آل طاهر طاهرينش بخواند تا به نيكوترين وجه حاجت او را بر آوردم».(4)
2-1. امام موسي كاظم: «هر گاه حاجتي به درگاه خداوند داشتي، بگو: «اللهم اني أسألك بحق محمد و علي...»؛ يعني خدايا! به حق محمد و علي تو را مي‏خوانم. نزد تو شأن و منزلت والايي دارند. پس به حق اين منزلت و رتبه از تو مي‏خواهم بر محمد و آل محمد درود فرستي و حاجت مرا برآورده سازي.(5)
3-1. سمهودي از علماي اهل‏سنّت، در فصلي از كتاب خود تحت عنوان «توسّل زائر به رسول خدا و شفيع قرار دادن وي به پيشگاه خدا» مي‏نويسد: «بدان كه استغاثه از پيامبر اكرم و جاه و منزلت او را به درگاه خداوند شفيع قرار دادن، كار انبيا و مرسلين و سيره صالحان پيشين بوده است؛ قبل از خلقت آن حضرت و بعد از آن، چه در حال حيات و چه بعد از رحلت، چه در عالم برزخ و چه در عرصه قيامت...»
عمر بن خطاب مي‏گويد: «پس از اينكه آدم ابوالبشير مرتكب ترك اولي شد، در مقام توبه به پيشگاه خداوند عرضه داشت: «يا ربّ أسئلك بحق محمد(ص) لمّا غفرت لي»؛ يعني، پروردگارا به حق محمد از تو مي‏خواهم كه مرا بيامرزي... .(6)
4-1. توسّل عمر بن خطاب به عباس
در كتاب‏ها و مدارك معتبر اهل‏سنّت آمده است: زماني قحطي و خشكسالي پيش ‏آمد، عمر از طريق توسّل به عباس عموي پيامبر، طلب باران كرد و گفت: «هذا والله الوسيلْ الي الله و المكان منه؛ به خدا سوگند! عباس وسيله به درگاه الهي و داراي قرب و منزلت نزد او است» و «اللهم انّا نتوسّل اليك بعمّ نبيّنا فاسقنا؛ خدايا! به وسيله عموي پيغمبرمان به تو روي مي‏آوريم، پس سيرابمان كن»(7) و يا مي‏گفت: «اللهم انّا نستقيك بعمّ نبيّك و نستشفع اليك بشيبه;(8) خدايا! به وسيله عموي پيامبرت از تو باران مي‏خواهيم و موي سفيد او را به درگاه تو شفيع مي‏آوريم».
5-1. تعليم توسّل به اصحاب
عثمان بن حنيف مي‏گويد: روزي در محضر پيامبر بودم، حضرت به شخصي كه مشكل خود را به ايشان عرضه مي‏كرد، شيوه دعا و توسّل را چنين تعليم فرمود: برو وضو بساز و دو ركعت نماز به جا آور . پس از آن خداوند را با اين جملات بخوان: «اللهم اني اسألك و اتوجه اليك بنبيّك نبي الرحمْه يا محمد انّي اتوجّه بك الي ربّي في حاجتي لتقضي، اللهم شفّعه فيّ;(9)
بار خدايا! از تو در خواست مي‏كنم و به تو روي مي‏آورم به پيامبرت، پيامبر رحمت. اي محمد! به حق تو به سوي خدايم روي آورده‏ام تا حاجتم بر آورده شود. خدايا! پيامبرت را در مورد من شفيع قرار ده»
6-1. توسل پيامبر به انبياي گذشته
انس بن مالك مي‏گويد: روزي كه فاطمه بنت اسد فوت كرد، پيامبر دستور داد قبري را حفر كنند. آن گاه حضرت وارد قبر شد و در آن خوابيد و چنين ادعا كرد:«اللهم اغفر لامي فاطمه بنت اسد، و وسع عليها مدخلها، بحق نبيك و الانبيأ الذين من قبلي؛ خدايا! مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز و جايگاه او را وسعت بخش، به حق پيامبرت و پيامبران قبل از من».(10)
7-1. توسل امام حسين(ع)
امام حسين(ع) در دعاي معروف عرفه، چنين با خداوند مناجات مي‏كند:
«اللهم انا نتوجه اليك في هذه العشيْ التي شرفتها و عظمتها بمحمد نبيك و رسولك...؛ بار خدايا! در اين شامگاه كه به آن شرف و عظمت بخشيده‏اي، به وسيله محمد(ص) پيامبرت و رسول و برگزيده ات، رو به درگاه تو مي‏آوريم».(11)
دو. درخواست دعا از اولياي الهي
در خواست دعا همجنان كه از برادر و خواهر مؤمن امري صحيح و پسنديده است، از اولياي الهي و آبرومندان درگاه او، بجا و پسنديده است و ريشه قرآني دارد كه‌ آيات آن پيش تر بيان شد.
سه. در خواست حاجت از اولياي الهي
به طور مستقيم حاجت خود را از اولياي الهي طلب كنيم؛ مثلاً بگوييم: اي پيامبر رحمت! مريض ما را شفا بده؛ همان گونه كه صحابي
خطاب به ايشان عرض كرد:«اسألك مرافقتك في الجنه؛ از تو مي‏خواهم در بهشت همنشينت باشم».(12)

پي‏نوشت‏‌ها:
1. مائده(5) آيه 25.
2. يوسف (12) آيه 97.
3. نساء (4) آيه 64.
4.بحارالانوار، ج 94، ص 22، ح 20.
5.همان، ج 94، ص 22، ح 19.
6.مستدرك صحيحين، ج 2، ص 615.
7.اسدالغابه، ج 3، ص 165.
8.شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 7، ص 274؛ صحيح بخاري، ج 2، ص 16 و ج 4، ص 209؛ صحيح ابن خزميه، ج 2، ص 338؛ صحيح ابن جبان، ج 7، ص 111.
9.مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 138؛ حاكم نيشابوري، مستدرك صحيحين، ج 1، ص 313؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 441، ح 138؛ التاج الجامع (صحاح خمسه 9)، ج 1، ص 286؛ سمهودي، وفأ الوفأ، ج 4، ص 1373؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 229، ح 3649.
10. كنز العمال، ج 12، ص 148، ح 34425؛ المعجم الكبير، ج 24، ص 352.
11.سيد بن طاووس، اقبال، ج 2، ص 85.
12.صحيح المسلم، ج 2، ص 52، سنن ابي داوود، چ 1، ص 297، ح 2320؛ شرح نهج البلاغه اين ابي‏حديد، ج 10، ص 207.

آيا دراسلام سند معتبري هست كه بگويد ارواح فقط 1بار درجسم مادي قرار ميگيرند و1بارزندگي مادي دارند؟من به تناسخ اعتقاد ندارم ولي به كمال معتقدم كه روح دم خدايي آنقدر بيايد و ياد بگيرد كه واصل به اصل خود گردد؟2:آيا مراجع تقليد معصوم ومصون از خطا وگناه هستند؟

پرسش 1:
روح و حيات آن؟ شرح : آيا دراسلام سند معتبري هست كه بگويد ارواح فقط 1بار درجسم مادي قرار مي گيرند و1بارزندگي مادي دارند؟من به تناسخ اعتقاد ندارم ولي به كمال معتقدم كه روح دم خدايي آن قدر بيايد و ياد بگيرد كه واصل به اصل خود گردد.

پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
چنين سندي وجود ندارد ، بلكه بر خلاف آن دلايل معتبري وجود دارد كه برخي ارواح بيش از يك باردر بدن مادي قرارمي گيرند و آن هم در فرايند رجعت است ؛ در واقع رجعت كه يكي از شاخصه هاي تفكر شيعي است كه بر اساس آن روح برخي افراد از عالم برزخ به دنيا برگشته و وارد بدن هاي دنيايي شان مي گردد .
تعبير "وصول به اصل خود" يا تعابيري مشابه چندان روشن و واضح نيست . معمولا ديده مي شود كه افراد تصوير درستي از مقوله نفخ روح خدا در انسان و حقيقت روح انسان و قدرت و قابليت خدايي شدن و وصول به كمالات و صفات الهي در حدود انساني ندارند ؛ در هر حال در خصوص تكامل روح انسان كه حقيقتي قابل قبول است ، بايد گفت :اين امر نيازمند بازگشت مكرر به دنيا و حلول در اجسام مختلف نيست.
در واقع مشكل اصلي بحث تناسخ به آن بر مي گردد كه بازگشت را نوعي تكامل روحاني و به جهت پاسخ دادن به چند سوال از جمله بقاي روح ، وجود دردها و مشكلات ناخواسته بشر در زندگي و تفاوت هايي كه افراد در اوضاع و احوال زندگي خود با آن مواجهند و مواردي از اين قبيل تعريف مي نمايد كه هيچ يك از اين امور از منظر تفكر اسلامي قابل قبول نيست .
ما معتقديم كه خداوند دنيا را به گونه اي قرار داده است كه افراد بتوانند در فرصت هاي كوتاه يا بلندي كه در موقعيت هاي متفاوت در اختيارشان قرار مي گيرد ، كمال مورد انتظار از خود را به دست آورده ،لياقت درك مقامات بالاي خود در عالم ديگر را به دست آوردند . در اين ميان تنها بخش خاصي از افراد لايق رسيدن به بالاترين درجات قرب الهي و وصول به مقام "عندالربّ" مي گردند . هيچ ضرورتي وجود ندارد كه همه افراد به هر شكل ممكن به اين مقام برسند .
البته نوعي كمال روحاني براي انسان در عالم برزخ و حيات برزخي هم متصور است كه نوعي تكامل متاثر از اعمال دنيوي انسان است ؛ اما در هر حال حقيقت تكامل روحي انسان تنها در دنيا رخ مي دهد . انسان در عوالم بعدي روزي خور اعمال دنياي خود است . در انتظار خداوند از بشر براي درك مقامات انساني ميزان فرصت هاي ممكن و تفاوت هاي موقعيتي و ديگر شرايط به طور كامل مورد ملاحظه قرار مي گيرد مثلا چه بسا فردي كه در نوجواني از دنيا رفته، با همان عبادات اندك خود و درستكاري محدود به بالاترين مقامات لايق خود دست مي يابد .
پرسش 2:
آيا مراجع تقليد معصوم ومصون از خطا وگناه هستند؟

پاسخ:

مراجع معصوم و مصون از خطا نيستند . مراجع نيز چنين ادعايي ندارند. بلكه‌ آن ها صرفاً ‌كارشناسان احكام ديني هستند كه از طريق اجتهاد سعي در كشف حكم الهي دارند . چه بسا ممكن است در اجتهاد خود دچار اشتباه شوند، اما چون در اين زمان دسترسي به امام معصوم(ع) ممكن نيست، عالمان ديني از طريق روايات معصومان(ع) به مردم معرفي شدند تا مردم به آن ها مراجعه نمايند.
از نظر حكم عقل نيز هر انساني لازم است در هر رشته اي به كارشناس مربوط مراجعه نمايد، در امور پزشكي به پزشك ،در امور مهندسي به مهندس و در امور احكام ديني به مجتهد آگاه و عادل و با تقوا مراجعه نمايد.

صفحه‌ها