خداشناسي

معنای جمله ما رأیتُ إلّا جَمیلاً
ما رأیتُ إلّا جمیلاً؛ در نگاه حضرت زینب (س)،نه توصیفِ ذاتِ پلیدِ جنایت،بلکه ستایشِ شکوهِ بندگی،ایثار و ایستادگیِ عارفانه‌ی اباعبدالله (ع) در مسیر رضای الهی است

 

پرسش:

چطور حضرت زینب سلام‌الله‌علیها درباره شهادت امام حسین علیه‌السلام و فرزندان و یاران ایشان فرمود «ما رأیتُ إلّا جَمیلاً»؟ کجای این خونریزی و جنایت، زیبا است؟

پاسخ:

واقعه عاشورا از جان‌سوزترین حوادث تاریخ اسلام است. شهادت امام حسین علیه‌السلام، فرزندان، برادران و یاران ایشان، همراه با اسارت خاندان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله، حادثه‌ای است که هر انسان آزاده‌ای را اندوهگین می‌کند. ازاین‌رو، هنگامی‌که حضرت زینب سلام‌الله‌علیها در پاسخ ابن زیاد فرمودند: «ما رأیتُ إلّا جمیلاً» این پرسش برای بسیاری پدید آمده است که چگونه می‌توان در میان آن‌همه مصیبت و جنایت، از زیبایی سخن گفت؟

پاسخ این پرسش درگرو دقت در فضای گفت‌وگو، ادامه سخن حضرت و نیز نگاه توحیدی اسلام به حوادث جهان است. حضرت زینب سلام‌الله‌علیها نه در مقام توجیه جنایت دشمن بودند و نه درصدد انکار تلخی مصیبت؛ بلکه حقیقتی فراتر از ظاهر حادثه را بیان کردند.

نکته اول: زیبایی به جنایت نسبت داده نشده است

نخستین نکته آن است که در منطق قرآن، ظلم، فساد، قتلِ ناحق و تجاوز، از بزرگ‌ترین زشتی‌ها هستند. خداوند در قرآن کسانی را که در زمین فساد می‌کنند، مورد نکوهش قرار داده و اعلام می‌کند که فساد محبوب خدا نیست. (1) همچنین قتل انسان بی‌گناه را همسنگ کشتن همه انسان‌ها می‌شمارد. (2)

با مراجعه به بیانات حضرت زینب سلام‌الله‌علیها نیز روشن می‌شود که ایشان جنایت سپاه یزید را زیبا ندانستند. جمله «ما رأیتُ إلّا جمیلاً» ناظر به عملکرد دشمن نیست؛ بلکه ناظر به حقایق معنوی مثل ایمان، آزادگی، وفاداری و اخلاص امام حسین علیه‌السلام و یاران و خاندان ایشان است که در متن این جنایت آشکار شد.

درواقع، هنگامی‌که ابن زیاد با لحنی سرشار از شماتت پرسید: «کار خدا را با برادرت چگونه دیدی؟» حضرت فرمودند:

 «جز زیبایی ندیدم؛ آنان گروهی بودند که خداوند شهادت را برایشان مقدر کرده بود و آنان نیز به‌سوی آرامگاه‌های خود شتافتند... .» (3)

این بخش از سخن حضرت، مقصود ایشان را کاملاً روشن می‌کند. زیبایی ازآن‌جهت بود که امام حسین علیه‌السلام و خاندان و یاران ایشان، با اختیار و آگاهی، وظیفه الهی خود را انجام دادند و به عالی‌ترین مرتبه بندگی، یعنی شهادت درراه خدا، دست یافتند؛ بنابراین، حضرت از واکنش مؤمنانه جبهه حق در این واقعه سخن می‌گویند و آن را زیبا معرفی می‌کنند، نه از رفتار دشمن که جنایت و زشتی است.

 

نکته دوم: این نگاه، ریشه در آموزه‌های قرآن دارد

سخن حضرت زینب سلام‌الله‌علیها کاملاً با آموزه‌های قرآن هماهنگ است و دقیقاً به این آیات قرآن اشاره دارد که درباره حوادث جنگ اُحد نازل شده است:

 «بگو: اگر هم در خانه‏هاى خود بودید، آن‌هایی که کشته‏شدن بر آن‌ها مقرر شده بود، قطعاً به‌سوی آرامگاه‏هاى خود، بیرون مى‏آمدند (و آن‌ها را به قتل مى‏رساندند) و این‌ها براى این است که خداوند، آنچه در سینه‏هایتان پنهان دارید، بیازماید و آنچه را در دل‌های شما (از ایمان) است، خالص گرداند و خداوند ازآنچه در درون سینه‏هاست، باخبر است‏.» (4)

این آیه نشان می‌دهد که شهادت اولیای الهی صرفاً یک رخداد تلخ تاریخی نیست؛ بلکه بخشی از سنت حکیمانه خداوند برای آشکار شدن ایمان، اخلاص و تمایز حق از باطل است. ازاین‌رو، حضرت زینب سلام‌الله‌علیها عاشورا را صرفاً با معیارهای ظاهری نمی‌نگریستند، بلکه آن را در چارچوب نگاه توحیدی و سنت‌های الهی تحلیل می‌کردند.

نکته سوم: نگاه توحیدی، سرچشمه آرامش و استقامت مؤمن است

نگاه توحیدی، تنها یک باور ذهنی نیست، بلکه شیوه‌ای برای تفسیر همه حوادث زندگی است. انسان موحد، خداوند را مالک و مدبر حقیقی عالم می‌داند و یقین دارد که هیچ رخدادی خارج از علم، حکمت و اراده او تحقق نمی‌یابد. ازاین‌رو، در برابر حوادث تلخ، دچار یأس، بی‌معنایی و فروپاشی نمی‌شود؛ زیرا می‌داند آنچه خداوند مقدر می‌کند، بر پایه حکمت و مصلحت است، هرچند همه ابعاد آن برای انسان آشکار نباشد. قرآن کریم می‌فرماید:

 «هیچ حادثه‌ای برای ما رخ نمی‌دهد، مگر آنچه خداوند برای ما نوشته و مقرّر داشته است؛ او مولا (و سرپرست) ماست و مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند.» (5) همچنین مؤمنان راستین را کسانی معرفی می‌کند که هنگام مصیبت می‌گویند:

 «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ؛» (6)

 یعنی خود و همه هستی را از آنِ خدا می‌دانند و بازگشت همه امور را به‌سوی او می‌بینند.

حضرت زینب سلام‌الله‌علیها در پرتو چنین معرفتی، عاشورا را تنها مجموعه‌ای از رنج‌ها و فقدان‌ها نمی‌دیدند، بلکه آن را صحنه تجلی حکمت الهی، اوج بندگی و ایثار شهیدان کربلا می‌دانستند. از همین رو، باوجود تحمل سنگین‌ترین مصیبت‌ها، استوار ماندند و با جمله «ما رأیتُ إلّا جمیلاً» اوج بینش توحیدی و رضایت به قضای الهی را به نمایش گذاشتند.

نتیجه:

بنابراین، جمله «ما رأیتُ إلّا جمیلاً» انکار یا کوچک شمردن مصیبت‌های عاشورا نبود. حضرت زینب سلام‌الله‌علیها بیش از هر کس، تلخی این فاجعه را با تمام وجود لمس کرده بودند، اما نگاه ایشان در ظاهرِ حادثه متوقف نماند. آنچه حضرت زیبا دیدند، ایمان، اخلاص، ایثار و بندگی امام حسین علیه‌السلام و یاران ایشان بود که در سخت‌ترین آزمون الهی جلوه‌گر شد. از همین رو، این جمله یکی از عمیق‌ترین جلوه‌های نگاه توحیدی در اسلام است؛ نگاهی که حوادث را در پرتو حکمت و سنت‌های الهی می‌بیند و به انسان می‌آموزد که حتی در دل بزرگ‌ترین مصیبت‌ها نیز نباید تنها به‌ظاهر و جنبه‌های دنیوی حوادث بسنده کرد، بلکه باید با نگاه توحیدی، زیبایی‌ها و حقیقت‌های معنوی نهفته در پسِ آن‌ها را نیز مشاهده کرد.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره بقره، آیه 205: «وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ الْفَسَادَ».

2. سوره مائده، آیه 32: «مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا».

3. «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا، هَؤُلَاءِ قَوْمٌ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْقَتْلَ فَبَرَزُوا إِلَى مَضَاجِعِهِمْ...»؛ مجلسی، محمدباقر، بحار‌الأنوار، تحقیق جمعی از محققان، بیروت، دار احیاء التراث العربی، دوم، 1403 ق، ج ۴۵، ص ۱۱۵ ـ ۱۱۶.

4. سوره آل‌عمران، آیه 154: «وَلَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمْ وَلِیَبْتَلِیَ اللَّهُ مَا فِی صُدُورِکُمْ وَلِیُمَحِّصَ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ».

5. سوره توبه، آیه 51: «قُلْ لَنْ یُصِیبَنَا إِلَّا مَا کَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ».

6. سوره بقره، آیه 156.

دلیل دخالت‌نکردن خداوند در جنگ
خداوند جهان را بر پایه نظام علّی و اختیار انسان بنا نهاده است؛ لذا وقوع جنگ‌ها نتیجه سوءاستفاده بشر از آزادی خود و کوتاهی در مسئولیت‌های اخلاقی است.

پرسش:

 چرا خدا در جنگ دخالت نمی‌کند؟

پاسخ :

نتیجۀ جنگ‌ها این است که انسان‌ها یکدیگر را می‌کشند، خانه‌ها ویران می‌شود، کودکان یتیم می‌شوند و نسل‌ها رنج می‌کشند؛ ازاین‌رو طبیعی است که بپرسیم اگر خدا قادر و مهربان است، چرا دخالت نمی‌کند؟ چرا جلوی این همه خون‌ریزی را نمی‌گیرد؟ آیا عدالت اقتضا نمی‌کند که خدا در چنین لحظات هولناکی دست ببرد و جنگ را متوقف کند؟ پاسخ این پرسش ما را به فهم رابطۀ خدا، اختیار، سنت‌های الهی، عدالت و نقش انسان فرامی‌خواند؛ درست شبیه پرسش‌هایی که درباره شرور اخلاقی دیگر مطرح می‌شود. در ادامه در قالب نکاتی توضیح‌های بیشتر بیان می‌شود.

 

نکتۀ اول: تدبیر جهان بر اساس سنت‌های الهی و اختیار انسان

خداوند جهان را بر اساس «سنت‌ها» یا قوانین ثابت اداره می‌کند؛ چنان‌که در قرآن می‌فرماید: «سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا» (1). معنای این سخن آن است که جهان بر اساس نظام علت و معلول، اسباب طبیعی، اختیار انسان و پیامدهای واقعی اعمال او پیش می‌رود، نه بر اساس دخالت دائمی و مستقیم برای جلوگیری از هر خطا و هر حادثه.

در همین چارچوب، انسان نیز موجودی مختار آفریده شده است؛ موجودی که می‌تواند راه خیر یا شر، صلح یا جنگ، عدالت یا ظلم را خود برگزیند. قرآن نیز بر این حقیقت تأکید می‌کند: «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا» (2)؛ یعنی راه به او نشان داده شده است، اما انتخاب با خود اوست.

 

نکتۀ دوم: سکوت خدا، بی‌تفاوتی یا میدان رشد

اگر بنا بود خداوند هر بار که انسانی به سمت ظلم یا جنگ می‌رود، به‌سرعت با معجزه دخالت کند و مانع تحقق آن شود، اساس اختیار و در نتیجه مسئولیت اخلاقی از میان می‌رفت. دنیا محل آزمون است و آزمون بدون آزادی انتخاب و بدون پیامد واقعی معنایی ندارد. قرآن به‌صراحت تأکید می‌کند که اگر خدا می‌خواست، می‌توانست انسان‌ها را به‌اجبار از خطا و گناه بازدارد؛ اما چنین نکرده است: «وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَن فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعًا ۚ أَفَأَنتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ» (3)؛ یعنی اگر خدا می‌خواست، همه کسانی که در زمین‌اند، یکسره ایمان می‌آوردند؛ اما چنین نخواست و اختیار انسان را در نظر گرفت.

بر این اساس، اگر هر بار دو کشور تصمیم به حمله می‌گرفتند، خدا آنها را به‌سرعت ناتوان می‌کرد یا سلاح‌ها از کار می‌افتاد یا سربازان توان جنگیدن را از دست می‌دادند، دیگر اختیار و انتخاب معنا نداشت. به همین قیاس، اگر قرار بود خداوند هر رفتار نادرست انسانی را پیش از تحقق متوقف کند، نه فقط جنگ، بلکه هر نوع شرّ اخلاقی نیز باید بی‌درنگ خنثی می‌شد: دروغ‌گفتن ممکن نمی‌شد، خیانت شکل نمی‌گرفت، ظلم واقع نمی‌شد و هیچ انسانی نمی‌توانست به دیگری آسیبی برساند. در چنین جهانی، انسان دیگر موجودی مختار نبود، بلکه موجودی کنترل‌شده بود که تنها در محدوده‌ای از‌پیش‌تعیین‌شده حرکت می‌کرد؛ در‌حالی‌که خداوند اعلام کرده است که انسان را در این دنیا آفریده تا در فراز و فرود زندگی آزموده شود و روشن شود چه کسی رفتار بهتری دارد: « الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» (4).

نتیجۀ منطقی چنین جهانی چیست؟ انسان‌ها دلیر و بالغ نمی‌شوند؛ چون هرگز پیامد اعمالشان را نمی‌بینند؛ همچنین خیر اخلاقی معنا ندارد، چون خیر تنها وقتی معنا دارد که شر ممکن باشد؛ فضایل انسانی مثل شجاعت، گذشت، مهربانی، مدیریت بحران، انسان‌دوستی و عدالت نیز هیچ‌گاه ظهور نمی‌کند.

دنیا همانند مدرسه‌ای است که اگر معلم هر بار پاسخ پرسش را آماده در اختیار دانش‌آموز بگذارد، یادگیری واقعی رخ نمی‌دهد. دانش‌آموز زمانی رشد می‌کند که خود بیندیشد، انتخاب کند، خطا کند و از پیامدهای انتخاب‌هایش درس بگیرد. دنیا نیز در نگاه دینی محل «شدن» انسان است، نه جایی که انسان‌ها بدون اختیار و بی‌هیچ امکان خطا، ناگزیر خوب رفتار کنند؛ از‌این‌رو باید فرصت داده شود تا انسان‌ها در فضای اختیار، راه خود را انتخاب کنند و با پیامدهای واقعی اعمالشان روبرو شوند؛ زیرا تنها در چنین شرایطی است که مسئولیت اخلاقی، فضیلت، رشد و بلوغ انسانی معنا پیدا می‌کند.

 

نکتۀ سوم: رنج انسان‌ها و عدل خدا

یکی از اشتباه‌های رایج این است که تصور کنیم اگر خدا در دنیا دخالت نمی‌کند، پس رنج مظلومان نادیده گرفته می‌شود یا عدالتی در کار نیست. در‌حالی‌که در نگاه الهی، زندگی دو مرحله دارد: دنیا و آخرت. دنیا محل انتخاب و تلاش و مسئولیت است؛ آخرت محل حسابرسی و جبران و داوری. این ساختار دومرحله‌ای، در بسیاری از متون دینی بیان شده است؛ از جمله در قرآن می‌خوانیم: «لِیَجْزِیَ اللَّهُ کُلَّ نَفْسٍ مَا کَسَبَتْ إِنَّ اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسَابِ» (5)؛ یعنی خداوند هر کسی را بر اساس آنچه انجام داده است، جزا می‌دهد و به‌یقین خداوند سریع‌الحساب است.

قرآن در آیات متعددی تأکید می‌کند که خداوند برای مظلوم‌ترین‌های تاریخ حق‌خواهی می‌کند: «وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ: آن دختر زنده‌به‌گور به چه گناهی کشته شد؟» (6).

مهم‌ترین نکته این است که رنج بی‌گناهانی که در جنگ‌ها قربانی می‌شوند از نظر الهی نادیده نمی‌ماند، بلکه برای آنها جبران و کرامت و پاداشی متناسب با ظرفیت وجودی‌شان در نظر گرفته شده است.

 

نکتۀ چهارم: جنگ و مسئولیت‌های ما

اینجا مهم‌ترین نقطه بحث است: خدا دخالت مستقیم نمی‌کند، اما ما را بی‌مسئولیت هم رها نکرده است. در قرآن آمده است: «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً: انسان را جانشین خود در زمین قرار دادم» (7). معنای خلافت یعنی انسان باید از صلح دفاع کند، جلوی ظلم بایستد، حکومت عادلانه برپا کند، از مظلوم حمایت کند، فرهنگ‌سازی کند، سیاست درست تنظیم کند و درنهایت جلوی جنگ‌های بی‌دلیل را بگیرد.

بنابراین اگر ما صلح نمی‌کنیم یا با مقاومت علیه ظالم، او را از ظلم‌کردن منصرف نمی‌سازیم، گناهش را نباید به خدا نسبت دهیم؛ این ما هستیم که به وظیفه‌مان عمل نکرده‌ایم. خدا مداخله مستقیم نمی‌کند؛ زیرا سنت او بر سپردن مسئولیت زمین به انسان بنا شده است.

وقتی در جهان جنگی رخ می‌دهد، این جنگ بیش از آنکه پرسش درباره عدل خدا باشد، پرسشی درباره کوتاهی انسان‌هاست. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که تصمیم‌های رهبران، بی‌عدالتی‌های اقتصادی، نژادپرستی‌ها، شهوت قدرت، گسترش نفرت و بی‌تفاوتی ملت‌ها می‌تواند یک جرقه کوچک را به جنگی بزرگ بدل کند. این‌گونه فجایع، دلیل بر نبود خدا نیست، بلکه دلیل بر ضعف انسان و ضرورت بلوغ اوست. خدا جهان را به گونه‌ای طراحی کرده است که ما بتوانیم از طریق خرد، اخلاق، همبستگی و عدالت، جلوی ظلم را بگیریم. هرچه کمتر به این وظیفه عمل کنیم، جنگ‌ها بیشتر رخ می‌دهد.

 

نکتۀ پنجم: امدادهای الهی در میدان نبرد

خداوند جهان را بر اساس نظام اسباب و علل آفریده است. هر پدیده‌ای از جمله پیروزی و شکست در جنگ، در چارچوب همین نظام علّی تحقق می‌یابد؛ ابزار، تدبیر، شجاعت، اتحاد و استفاده درست از امکانات مادی، همه از اسباب طبیعی‌اند که خداوند در اختیار انسان گذاشته است. هر کسی بهتر از این اسباب بهره گیرد، از «امدادهای عام الهی» بهره‌مند می‌شود؛ زیرا درحقیقت همین اسباب و قوانین نیز جلوه‌ای از سنت‌های پایدار خداوند در عالم هستند: «کُلًّا نُمِدُّ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ» (8). خداوند در این آیه اعلام می‌کند که ما به هر دو فرقه (دنیاطلبان و آخرت‌طلبان) به لطف پروردگارت مدد خواهیم داد؛ چراکه لطف و عطای پروردگار تو از هیچ‌کس دریغ نخواهد شد؛ یعنی هر کدام از اینها از لطف و رحمت و امداد عام الهی برخوردارند.

اما در کنار این امدادهای عام، دسته‌ای دیگر از یاری‌های الهی وجود دارد که «امدادهای خاص» نامیده می‌شوند؛ این امدادها به مؤمنان مخلص، مجاهدان و صالحانی اختصاص دارد که با ایمان، اخلاص و تلاش در مسیر حق گام برمی‌دارند: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ» (9). این آیه درصدد بیان این حقیقت است که اگر شما مؤمنانه خدا را یاری کنید، خدا نیز شما را یاری خواهد کرد و ترس و تزلزل را از شما رفع می‌کند.

امدادهای خاص لزوماً به شکل معجزات آشکار و خارق عادت ظاهر نمی‌شوند، بلکه گاه در قالب تقویت روحیه، استقامت، هوشیاری، اتحاد یا حتی تغییرات نامحسوس در شرایط میدانی جلوه می‌کنند؛ به گونه‌ای که انسان شاید از منشأ الهی آن آگاه نشود.

بنابراین همان‌گونه که خداوند اختیار و قانون را از انسان سلب نکرده است، راه دریافت کمک‌های خاص خود را نیز بسته نگذاشته است. آن‌که در مسیر حق با ایمان و اخلاص تلاش کند، مشمول نوعی حمایت ویژه می‌شود که هم در حوزه فردی و هم اجتماعی اثرگذار است.

نتیجه:

خداوند در جنگ دخالت مستقیم نمی‌کند؛ زیرا:

الف) جهان را بر اساس قانون اداره می‌کند، نه معجزه دائمی؛

ب) انسان را مختار آفریده است تا ارزش اخلاقی اعمالش واقعی باشد؛

ج) جنگ نتیجۀ سوءاستفاده انسان از اختیار است، نه ارادۀ خدا؛

د) رنج بی‌گناهان گم نمی‌شود و در نظام عدالت الهی جبران می‌شود؛

هـ) وظیفه ماست که جلوی ظلم را بگیریم و صلح بسازیم؛

و) در این مسیر، متناسب با ایمان و تلاش، از امدادهای خاص الهی نیز بهره‌مند خواهیم بود.

پس پرسش اصلی این نیست که «چرا خدا دخالت نمی‌کند؟»، بلکه این است که «چرا ما به عنوان جانشینان خدا در زمین، به وظیفه خود برای ساختن صلح عمل نمی‌کنیم؟»

پی‌نوشت‌ها:

1. فتح: 23.

2. انسان: 3.

3. یونس: 99.

4. ملک: 2.

5. ابراهیم: 51.

6. تکویر: 8 ـ 9.

7. بقره: 30.

8. اسراء: 20.

9. محمد: 7.

امداد های غیبی و شکست های تاریخی مؤمنان
امداد الهی وعده‌ای قطعی اما مشروط است و تنها زمانی نازل می‌شود که ایمان، اخلاص، توکل، صبر و حضور مؤمنان در یاری حق به‌صورت کامل تحقق یافته باشد.

پرسش:

اگر امداد غیبی واقعی است، چرا در شکست‌های تاریخی مؤمنان، نشانی از آن دیده نمی‌شود؟

پاسخ:

در متون دینی، خداوند وعده‌هایی روشن و امیدبخش به اهل ایمان داده است؛ وعده‌هایی که گشایش برای اهل تقوا، (1) هدایت ویژه برای مجاهدان (2) و نصرت و یاری برای کسانی که دین خدا را یاری می‌کنند (3) ازجمله آن‌هاست. این وعده‌ها در منابع دینی مکرر تأکید شده و به‌ظاهر چنین می‌نماید که جامعه مؤمن اگر به وظایف دینی و اخلاقی خود پایبند باشد، باید همواره شاهد پیروزی، امنیت، آرامش و حمایت‌های آشکار الهی باشد. بااین‌حال، آنچه در تجربه تاریخی امّت‌های مؤمن دیده می‌شود همواره مطابق این تصویر نیست: گاه مردمانی دین‌دار و تلاشگر، باوجود مجاهده، از جان‌گذشتگی، پایبندی به اصول دینی و تحمل سختی‌ها، بازهم با شکست‌های دردناک، فشارهای طولانی‌مدت، رنج‌های اجتماعی یا حتی فروپاشی سیاسی مواجه شده‌اند. این فاصله ظاهری میان وعده‌های الهی و تجربه تاریخی، زمینه‌ساز این پرسش عمیق می‌شود که امداد غیبی دقیقاً چیست؟ تحت چه شرایطی محقق می‌شود؟ و چرا گاهی درصحنه‌هایی که انتظار آن می‌رود، مشاهده نمی‌شود؟ در ادامه، برای روشن‌تر شدن این مسئله، در قالب سه نکته به تحلیل موضوع می‌پردازیم.

 

نکاتی در باب امداد غیبی

نکته اول: تفاوت میان رحمت عام الهی و امداد خاص غیبی

انسان‌ها در طول زندگی خود، چه آگاه باشند و چه ناآگاه، مددهای فراوانی از سوی خداوند دریافت می‌کنند. بسیاری از این امدادها ناشی از صفت رحمانیت خداوند است؛ رحمتی عام که شامل مؤمن و کافر، نیکوکار و بدکار می‌شود و به شکل دائمی و پیوسته در هستی جریان دارد؛ مانند اصل آفرینش انسان، نعمت‌های گسترده طبیعت، توانایی‌های فطری، استعدادها و اسباب و وسایلی که برای ادامه حیات او فراهم شده است؛ نعمت‌هایی که معمولاً از فرط تکرار، از نظرها پنهان می‌ماند.

افزون بر این نعمت‌های عام، دسته دیگری از امداد وجود دارد که ویژه و مختص گروهی از بندگان است؛ امدادی که از صفت رحیمیت خداوند سرچشمه می‌گیرند و تنها شامل کسانی می‌شود که در مسیر اهداف الهی، حسن انجام‌وظیفه دارند و رفتار و نیت آن‌ها با معیارهای الهی سازگار است. (4) این لطف‌های خاص، بر اساس قوانینی فراتر از قوانین طبیعی و متعارف رخ می‌دهد و نشانه توجه ویژه الهی به بندگان خالص و مجاهد است. پیامبران نیز دقیقاً مأمور بودند تا انسان‌ها را نسبت به این نوع امداد آگاه کنند و ایمانِ به آن را در دل‌ها زنده سازند. (5)

نکته دوم: شرایط تحقق امداد غیبی در زندگی مؤمن

امداد غیبی می‌تواند در قالب‌های گوناگونی ظهور یابد؛ گاهی به‌صورت فراهم شدن اسباب موفقیت، گاه در شکل روشن‌بینی، الهام، قوت قلب، یا حتی اتفاقاتی که به نظر عادی می‌آیند، ولی در مسیر تحقق هدف الهی نقش اساسی دارند؛ اما این مددها بی‌قیدوشرط نیستند و تحقق آن‌ها نیازمند برخی شرایط است؛ ازجمله:

الف. ایمان:

 ایمان فقط یک باور قلبی ساده نیست، بلکه اطمینانی عمیق و پایدار است که به اعتماد عملی به وعده‌های خداوند می‌انجامد. آیه «إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا ...» (6) نشان می‌دهد که شرط نخست بهره‌مندی از امداد غیبی آن است که ایمان انسان به مرحله‌ای برسد که نه‌تنها به زبان، بلکه در رفتار، تصمیم‌ها و پایداری او آشکار باشد.

ب. توکل:

 اعتماد و واگذاری امور به خدا از مهم‌ترین زمینه‌های دریافت امداد الهی است. (7) در برخی روایات، توکل برترین عمل معرفی شده است. (8) به‌همین‌دلیل، می‌توان گفت توکل و اعتماد قلبی، برجسته‌ترین عامل جریان‌یافتن امداد غیبی است.

ج . ثبات قدم:

قرآن بارها بر ضرورت پایداری در مسیر حق تأکید کرده است. ثبات قدم، تحمل سختی‌ها و ادامه حرکت در شرایط فشار، از مهم‌ترین زمینه‌های جریان یافتن نصرت الهی به شمار می‌رود. بر اساس آیات متعدد ازجمله آیه «وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا،» (9) بدون استقامت حقیقی سنّت الهیِ یاری مؤمنان تحقق نمی‌یابد.

د. اخلاص:

 روایات اسلامی نشان می‌دهد که بسیاری از پیروزی‌های صدر اسلام نتیجه خلوص نیت مجاهدان بود؛ مؤمنانی که هر اقدامی را تنها برای رضای خدا انجام می‌دادند. (10)

ه. جهاد و یاری دین خدا:

 یکی از مهم‌ترین نشانه‌های استقامت و اخلاص، حضور واقعی در صحنه جهاد و دفاع از حق است. (11) خداوند نیز وعده داده است که چنین کسانی را با مددهای غیبی یاری کند. (12)

نکته سوم: علل تاریخی فقدان امداد غیبی در شکست‌های مؤمنان

مددهای غیبی همچون دیگر امور عالم بر اساس مجموعه‌ای از علل و مقدمات تحقق می‌یابند. با توجه به شرایطی که برای وقوع آن‌ها بیان شد، اکنون می‌توان روشن‌تر توضیح داد که چرا در برخی حوادث تاریخی، امداد الهی به نفع مؤمنان جاری نشده است:

الف. ضعف ایمان یا اخلاص در عمل:

 ضعف ایمان یا اخلاص در عمل می‌تواند مانع تحقق امداد الهی شود. هرگاه نیت‌ها آلوده به اهداف غیرالهی مانند قدرت‌طلبی، ثروت‌جویی یا شهرت شود، حمایت خاص خداوند از میان می‌رود. در بسیاری از حرکت‌های دینی - مانند جنگ اُحد و ترک پُستِ مأموریت به نیت جمع‌آوری غنائم - نشانه‌هایی از این نیت‌های ناسازگار دیده می‌شود و همین امر مانع از تحقق امداد الهی می‌گردد.

ب. کم‌صبری:

 یکی از عوامل مهم ناکامی‌های تاریخی مؤمنان، کم‌صبری آنان در لحظات حساس بوده است. گاهی کوچک‌ترین سختی کافی بوده تا گروهی از یاری دین دست بکشند و بهانه‌های مختلف بیاورند. شکایت‌های مکرر حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام از بی‌وفایی و سستی کوفیان دقیقاً بیانگر همین مشکل تاریخی است. (13)

ج. ترک جهاد یا کاهلی:

 ترک جهاد یا کاهلیِ جمعی در یاری حق، یکی از مهم‌ترین موانع تحقق امداد غیبی است. اگر جامعه اسلامی در عصر امام حسن علیه‌السلام در برابر معاویه، یا در زمان امام حسین علیه‌السلام در برابر یزید کوتاهی نمی‌کرد، شرایط تاریخی به‌گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد و نصرت الهی شامل آنان می‌شد. حتی قیام‌های شیعی مانند قیام زید بن علی نیز به‌سبب همین عدم همراهی عمومی با شکست مواجه شد. (14)

د. امید بستن به غیر خدا:

امید بستن به غیر‌خدا و اتکا به اشخاص یا قدرت‌های دنیایی، مانع مهم جریان یافتن امداد غیبی است. تنها هنگامی‌که انسان توکل کامل به خدا داشته باشد و از امیدهای غیرالهی دست بشوید، درهای رحمت و نصرت الهی به روی او گشوده می‌شود.

نتیجه:

باوجودآنکه آیات الهی وعده نصرت و یاری به مؤمنان داده‌اند و تأکید دارند که مددهای غیبی شامل حال بندگان باایمان می‌شود، تحقق این وعده‌ها همانند بسیاری از قوانین الهی مشروط به فراهم شدن مقدمات و شرایطی است. هرگاه این شرایط فراهم نباشد، انتظار نصرت غیبی بی‌پایه خواهد بود. ازاین‌رو، مؤمنان برای مشاهده آثار امداد الهی در حیات فردی و اجتماعی خود باید از یک‌سو زمینه‌های لازم مانند ایمان، توکل، اخلاص، صبر و جهاد را فراهم سازند و از سوی دیگر موانعی چون تکیه‌بر غیر خدا، سستی و آلودگی نیت‌ها را از میان بردارند.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره طلاق، آیه 2: «مَن کاَنَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الاَخِرِ وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یجَعَل لَّهُ مخَرَجًا»

2. سوره عنکبوت، آیه 69: «وَ الَّذِینَ جَاهَدُواْ فِینَا لَنهَدِیَنهَّمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِین»

3. سوره محمد، آیه 7: «یَأَیهُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ إِن تَنصُرُواْ اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدَامَکم‏»

4. مطهری، مرتضی، مددهای غیبی در زندگی بشر، تهران، انتشارات صدرا، 1402 ش، ص 75.

5. مطهری، مرتضی، مددهای غیبی در زندگی بشر، تهران، انتشارات صدرا، 1402 ش، ص 75.

6. سوره غافر، آیه 51: «إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فىِ الحْیَوهِ الدُّنْیَا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهَاد»

7. سوره طلاق، آیه 3: «وَ مَن یَتَوَکلَ‏ عَلىَ اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِه»

8. طباطبائی، سید محمدحسین، سنن النبی، مترجم عباس عزیزی، قم، انتشارات صلاه، چ 9، 1385 ش، ص 62.

9. سوره عنکبوت، آیه 69: «وَ الَّذِینَ جَاهَدُواْ فِینَا لَنهَدِیَنهَّمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِین»

10. شریف رضی، محمد بن حسین، نهج‌البلاغه، ترجمه و تحقیق محمد دشتی، قم، نشر قدس، 1378 ش، خطبه 56.

11. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ 25، 1385 ش، ج 21، ص 44.

12. سوره فصلت، آیه 30: «إِنَّ الَّذِینَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَمُواْ تَتَنزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَئکَهُ أَلَّا تخَافُواْ وَ لَا تحَزَنُواْ وَ أَبْشِرُواْ بِالجْنَّهِ الَّتىِ کُنتُمْ تُوعَدُون»

13. به‌عنوان نمونه: شریف رضی، نهج‌البلاغه، خطبه 39.

14. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق محمدباقر محمودی، بیروت، دارالتعارف، ط 1، 1977 م، ج 3، ص 244.

نقش ایمان در سختی های بزرگ زمانه
از منظر ایمانی، جنگ عرصه آزمون الهی است که در آن مؤمن با صبر، مقاومت، وحدت و توکل، وظایف خود را انجام داده و در پی کسب رضایت خدا و سعادت ابدی است.

پرسش:

در برابر سختی های بزرگِ زمانه، به ویژه جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران در اسفند ۱۴۰۴، چه ویژگی هایی از نگاه ایمانی می تواند راهگشای زندگی مؤمن باشد؟ انسان باایمان چگونه باید به این جنگ بنگرد و واکنش او چه باید باشد؟

پاسخ:

در برابر مصائب و سختی‌های بزرگ زمانه -مانند جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران- انسان مؤمن به سلاحی مجهز است که دیگران از آن بی‌بهره‌اند: سلاح «ایمان». این ایمان، صرفاً یک باور قلبی نیست؛ بلکه یک نقشه راه کامل است که نگاه انسان به حوادث، واکنش او و سرانجامش را شکل می‌دهد. قرآن کریم که کتاب هدایت برای تمام اعصار است، با بیان سنت‌های الهی و داستان‌های عبرت‌آموز، به ما می‌آموزد که چگونه در این کوران حوادث، مؤمنانه زندگی کنیم و سربلند بیرون آییم. در ادامه، بر اساس هشت اصل کلیدی، این راه‌ورسم را بررسی می‌کنیم.

نکته اول: جنگ به‌مثابه امتحان الهی

اولین و بنیادی‌ترین گام در مواجهه با هر سختی، تغییر زاویه دید است. از منظر ایمانی، هیچ رویدادی در این عالم، بی‌هدف و تصادفی نیست. تمام فراز و نشیب‌ها، به‌ویژه مصائب بزرگ، میدان آزمون الهی برای سنجش عیار واقعی انسان‌هاست. خداوند در قرآن به‌صراحت این سنت را بیان می‌کند که: «شما را با بدی‌ها و خوبی‌ها آزمایش می‌کنیم.» (1) هدف این آزمون، صرفاً ایجاد رنج نیست؛ بلکه آشکار ساختن بهترین عمل و زیباترین واکنش از سوی بندگان است: «آن کسی که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل می‌کنید.» (۲) شاید بزرگ‌ترین آزمون تاریخ، امتحان حضرت ابراهیم علیه السلام با ذبح فرزندش اسماعیل علیه السلام بود. این فرمان، در ظاهر، یک «شر» و یک مصیبت غیرقابل تحمل بود، اما در باطن، آزمونی برای سنجش تسلیم محض ابراهیم علیه السلام در برابر پروردگار بود. واکنش حضرت، او را به مقامی رساند که الگوی تمام موحدان تاریخ شد. در مواجهه با جنگ نیز، نگاه اول مؤمن این است که این صحنه، میدان آزمونی برای نمایش بهترین عمل ماست.

نکته دوم: بهترین واکنش، کسب رضایت خدا

وقتی دانستیم که در یک امتحان قرار داریم، سؤال بعدی این است که بهترین واکنش چیست؟ پاسخ در هدف غایی خلقت نهفته است: رسیدن به مقام قرب و رضایت الهی. در سختی‌ها، انسان‌ها واکنش‌های متفاوتی نشان می‌دهند: برخی جزع‌وفزع می‌کنند، برخی تسلیم دشمن می‌شوند و برخی به دنبال منافع شخصی می‌روند. اما انسان مؤمن، تنها به یک چیز می‌اندیشد: انجام کاری که خدا از او راضی باشد. هدف نهایی انسان مؤمن، رسیدن به آن آرامش و جایگاهی است که خداوند او را این‌گونه خطاب کند: «تو ای نفس مطمئن! به‌سوی پروردگارت بازگرد درحالی‌که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است.» (3) این رضایت دوطرفه، در کوران سختی‌ها به دست می‌آید. در داستان اصحاب اخدود، (4) مؤمنان در برابر حاکمی ستمگر قرار گرفتند که آن‌ها را میان دست کشیدن از ایمان و سوختن در آتش مخیر کرده بود. واکنش آن‌ها می‌توانست ترس و انکار ایمان برای حفظ جان باشد، اما آن‌ها «احسن عملاً» را انتخاب کردند: شهادت برای کسب رضایت خدا. این داستان به ما می‌آموزد که در برابر فشار دشمن، معیار اصلی برای هر تصمیم و واکنشی، کسب رضایت پروردگار است، حتی اگر به قیمت از دست دادن جان و مال باشد.

نکته سوم: صبر، کلید پیروزی و بشارت الهی

هیچ امتحانی بدون صبر به سرانجام نیکو نمی‌رسد. صبر در نگاه دینی، به معنای انفعال و دست روی دست گذاشتن نیست؛ بلکه پایداری، استقامت و حفظ روحیه در عین تلاش و اقدام است. خداوند به‌صراحت، پیروزی و بشارت را برای صابران تضمین کرده است: «به‌یقین همه شما را با اموری همچون ترس، گرسنگی و کاهش در مال‌ها و جان‌ها و میوه‌ها آزمایش می‌کنیم؛ و بشارت‌ده به صابران.» (5) الگوی بی‌بدیل این فضیلت، حضرت ایوب علیه السلام است که تمام دارایی، فرزندان و سلامتی خود را در یک امتحان سخت از دست داد، اما هرگز از رحمت خدا ناامید نشد و زبان به شکایت نگشود. او با پایداری و استقامت، این دوران سخت را گذراند و در نهایت، خداوند همه چیز را به شکلی بهتر به او بازگرداند. (6) در شرایط جنگی که با ترس، کمبود و از دست دادن عزیزان همراه است، صبر ایوب‌وار یعنی حفظ امید، استقامت در مسیر حق و عدم تزلزل در ایمان.

نکته چهارم: پیروی از رهبری الهی، شرط نجات

در طوفان حوادث، کشتی جامعه نیاز به ناخدایی بصیر دارد. یکی از مهم‌ترین سنت‌های الهی، قراردادن رهبران و پیشوایان برای هدایت مردم است. سرپیچی از رهبری در شرایط بحرانی، موجب تفرقه و شکست می‌شود و اعتماد و اطاعت از رهبری در شرایط بحرانی، راه را برای نصرت الهی هموار می‌کند، حتی اگر فرمان او خوشایند یا همسو با تشخیص اولیه ما نباشد. اما ایمان به هدایت الهی او، کلید عبور از بحران است. این همان ایمانی بود که در کلام حضرت موسی علیه‌السلام در کنار رود نیل و در مواجهه با سپاه فرعون موج می‌زد: «بی‌تردید پروردگارم با من است، و به‌زودی مرا هدایت خواهد کرد.» (7) وقتی بنی‌اسرائیل به رهبری حضرت موسی علیه‌السلام از دست فرعونیان گریختند، به رود نیل رسیدند. دشمن پشت سر و رود پیش رو بود. یارانش فریاد زدند که ما در دام افتادیم. (8) در این لحظه، منطق انسانی حکم به تسلیم یا نابودی می‌داد. اما موسی علیه‌السلام با اطمینان به وعده الهی، فرمان «دل به دریا زدن» را صادر کرد. نتیجه این اعتماد مطلق به رهبر الهی، شکافته شدن دریا و نجاتی معجزه‌آسا بود. این داستان به ما می‌آموزد که در بحبوحه جنگ، زمانی که همه راه‌ها بسته به نظر می‌رسد، باید به پیشوای زمانه اعتماد کرد و با وحدت کلمه، فرامین او را اجرا نمود.

نکته پنجم: مقاومت، تلاش مستمر و بهره‌گیری از اسباب

ایمان به خدا و اعتماد به رهبری هرگز به معنای نفی تلاش و استفاده از ابزار و امکانات مادی نیست. مؤمن، ضمن توکل بر خدا، موظف است با تمام توان و با استفاده از علم‌وفناوری، برای دفاع از خود آماده شود. در قرآن، خداوند از مؤمنان می‌خواهد که هر آنچه در توان دارند برای مقابله با دشمن آماده کنند: «و در برابر آنان آنچه در قدرت و توان دارید از نیرو [و نفرات و سازوبرگ جنگی] و اسبان ورزیده [برای جنگ] آماده کنید.» (9) داستان ذوالقرنین در قرآن نمونه بارز این رویکرد است. وقتی مردم از او برای مقابله با قوم یأجوج‌ومأجوج یاری خواستند، او به دعا و انتظار معجزه اکتفا نکرد، بلکه فرمود: «آنچه پروردگارم مرا در آن تمکّن و قدرت داده [از مزد شما] بهتر است؛ پس شما مرا با نیرویی یاری دهید [تا] میان شما و آنان سدّی سخت و استوار قرار دهم.» (10) او از مردم خواست قطعات بزرگ آهن بیاورند و با استفاده از دانش مهندسی و تلاش جمعی، سدی نفوذناپذیر ساخت. این داستان نشان می‌دهد که در برابر جنگ و تهدید، مؤمن باید فعالانه به میدان بیاید و از تمام ظرفیت‌های علمی و صنعتی برای ساختن یک دفاع مستحکم بهره ببرد.

نکته ششم: امید به امداد غیبی

مؤمن درعین‌حال که از تمام اسباب مادی بهره می‌برد، قلبش متصل به منبع لایزال قدرت الهی است. او می‌داند که نتیجه نهایی را اراده خداوند رقم می‌زند و در سخت‌ترین شرایط، نباید امید خود را به نصرت و امداد غیبی از دست بدهد. خداوند بارها در قرآن وعده داده است که اگر مؤمنان وظیفه خود را انجام دهند، او آن‌ها را با نیروهایی که نمی‌بینند یاری خواهد کرد: «و بی‌تردید خدا در [جنگِ] بدر شما را یاری داد، درحالی‌که [از نظر سازوبرگ جنگی و شمار نفرات نسبت به دشمن] ناتوان بودید...» (11) در جنگ بدر، سپاه اسلام یک‌سوم سپاه کفر بود و از نظر تجهیزات نظامی به‌هیچ‌وجه قابل‌مقایسه نبود. تمام محاسبات مادی، حکم به شکست قطعی مسلمانان می‌داد. اما مؤمنان با توکل بر خدا و اطاعت از پیامبر صلی‌الله علیه و آله به میدان رفتند و خداوند با فرستادن فرشتگان و ایجاد ترس در دل دشمنان، پیروزی بزرگی را برایشان رقم زد. این واقعه تاریخی به ما یادآوری می‌کند که هرگز نباید از عظمت ظاهری دشمن مانند ناوهای هواپیمابر و تجهیزات پیشرفته ترسید؛ زیرا قدرت حقیقی از آنِ خداست و او قادر است از راه‌هایی که به محاسبه درنمی‌آید، مؤمنان را یاری کند.

نکته هفتم: واگذاری نتیجه به خداوند (توکل)

تاج این بنای ایمانی، توکل است. توکل به معنای نادیده‌گرفتن اسباب نیست؛ بلکه نقطه اوج بهره‌گیری از آنهاست. پس از آنکه مؤمن نیت خود را خالص کرد، صبر ورزید، از رهبری اطاعت نمود، با تمام توان به میدان آمد و قلبش را به امداد غیبی امیدوار نگه داشت، به این مرحله آرامش‌بخش می‌رسد. او می‌داند که وظیفه‌اش تنها تلاش و انجام تکلیف است، نه تضمین نتیجه. اینجاست که سنت الهی معنا می‌یابد: «و هر کس بر خدا توکّل کند، خدا امر او را کفایت می‌کند...» (12) همان‌طور که حضرت نوح علیه‌السلام پس از ۹۵۰ سال دعوت خستگی‌ناپذیر و تحمل تمسخرها، بادقت تمام کشتی را ـ که اوج به‌کارگیری اسباب مادی بود ـ ساخت؛ اما در نهایت، نتیجه و سرنوشت خود و اندک مؤمنان را به امواج سپرد و به خدا واگذار کرد. (13) او به امر الهی، اسباب نجات را فراهم آورد و تقدیر نهایی را به مسبب‌الاسباب سپرد. این نگاه، بار سنگین و خردکننده «نگرانی برای نتیجه» را از دوش مؤمن برمی‌دارد. ازاین‌رو، نه از فتح مغرور می‌شود و نه از شکست ظاهری مأیوس می‌گردد؛ زیرا می‌داند پیروزی واقعی، انجام‌وظیفه بوده و پاداش او نزد پروردگار محفوظ است. این همان آرامش عمیقی است که او را در شرایط سخت جنگی، استوار و مصمم نگه می‌دارد.

نکته هشتم: سنت الهی در غلبه اسباب کوچک

اصل راهبردی و تکمیلی در این نگاه ایمانی، درک سنت الهی در غلبه اسباب ظاهراً کوچک بر عوامل بزرگ و قدرتمند است. قرآن این قاعده شگفت‌انگیز را در داستان‌های متعددی به تصویر می‌کشد. در نبرد سپاهیان طالوت، این حضرت داوود علیه‌السلام بود که با ابزاری ساده همچون فلاخن و سنگی کوچک، جالوت، قهرمان شکست‌ناپذیر دشمن را از پای درآورد. قرآن نیز برای تأکید بر منشأ اصلی قدرت، می‌فرماید: «آنگاه به خواست خدا، آنها سپاه دشمن را به هزیمت واداشتند و داوود، جالوت را کشت...» (14) نمونه اعجاب‌انگیزتر آن، داستان اصحاب فیل است. سپاه عظیم ابرهه، با فیل‌های جنگی که نماد قدرت مطلق و تجهیزات برتر زمانه خود بودند، در برابر پرندگان کوچکی به نام ابابیل که سنگ‌ریزه‌هایی حمل می‌کردند، به‌کلی نابود شد. (15)

در مواجهه با قدرت‌های جهانی نیز مؤمن نباید تحت تأثیر گنبد آهنین، جنگنده‌های نسل پنجم یا هیبت تکنولوژیک دشمن قرار گیرد. او با تکیه بر این سنت‌های الهی درمی‌یابد که همین خداوند، ذهن مهندسان و رزمندگان را برای طراحی پهپادهای اقتصادی و شیوه‌های نوین پرتاب رهنمون ساخته تا بر پیچیده‌ترین سامانه‌های دفاعی دشمن فائق آیند و ضربات مهلکی بر آنان وارد کنند. این باور، خلاقیت مؤمن را در عرصه نبرد شکوفا می‌سازد و او را از محدودیت‌های محاسبات مادی و عددی رها می‌بخشد.

نتیجه:

بنابراین، نگاه ایمانی چارچوبی منسجم و قدرتمند برای مواجهه با حوادث مختلف مثل جنگ ارائه می‌دهد. از این منظر، مؤمن جنگ تحمیلی را میدان آزمون الهی برای نمایش «احسن عمل» و کسب رضایت پروردگار می‌بیند. واکنش او ترکیبی است از صبر و مقاومت فعال، وحدت کلمه ذیل رهبری الهی و بهره‌گیری از تمام اسباب مادی و علمی برای دفاع مستحکم در برابر متجاوز. بااین‌حال، قلب او به امداد غیبی امیدوار است و با توکل، نتیجه را به خداوند وامی‌گذارد و از اضطراب رها می‌شود. این نگاه، با اتکا به سنت الهی در غلبه اسباب کوچک بر قدرت‌های بزرگ، مؤمن را از هراس تجهیزات دشمن رهانیده و به او آرامش و بصیرتی می‌بخشد که پیروزی حقیقی را در انجام تکلیف الهی می‌داند، نه صرفاً نتیجه ظاهری نبرد.

پی‌نوشت‌ها:

1- سوره انبیاء، آیه 35: «وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً...»

2- سوره ملک، آیه 2: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا...»

3- سوره فجر، آیات 27-28: «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ*ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً.»

4- سوره بروج، آیات 4-8: «قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ*النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ*إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ...»

5- سوره بقره، آیه 155: «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ.»

6- سوره انبیاء، آیات 83-85: «وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ...»

7- سوره شعرا، آیه 62: «...إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ.»

8- همان، آیه 61: «فَلَمَّا تَرَاءَى الْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَابُ مُوسَى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ.»

9- سوره انفال، آیه 60: «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ...»

10- سوره کهف، آیه 95: «قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا.»

11- سوره آل‌عمران، آیه 123: «وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ...»

12- سوره طلاق، آیه 3: «وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ...»

13- سوره یونس، آیه 71: «إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنْ كَانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقَامِي وَتَذْكِيرِي بِآيَاتِ اللَّهِ فَعَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ...»

14- سوره بقره، آیه 251: «فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ...»

15- سوره فیل، آیات 1-5: «...وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ*تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ*فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ.»

بررسی تفاوت نصرت الهی در میان مؤمنان و غیرمؤمنان
نصرت الهی در قرآن به معنای ثبات و پیشروی جبهۀ حق است، نه برخورداری مادی؛ رفاه یا فقر معیار نزدیکی به خدا نیست و دنیا عرصۀ آزمون است، نه پاداش نهایی.

پرسش:

اگر «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ» است، چرا خیلی‌ها که مؤمن و یاری‌دهندۀ خدا هستند، یاری نمی‌شوند و از جهت مالی و زیبایی و ... ضعیف هستند؟ می‌دانم بعضی مؤمنان هم وضعیت خوبی دارند و بعضی غیرمؤمنان هم وضع بدی دارند؛ اما نمی‌فهمم چرا نصرت خدا به همۀ مؤمنان نمی‌رسد و بسیاری از مؤمنان وضع خوبی ندارند و از آن‌سو بسیاری از غیرمؤمنان وضع خوبی دارند و مشمول نصرت خدا شده‌اند؟

پاسخ:

آیۀ «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ» (1) وعده‌ای الهی است که در نگاه نخست ممکن است چنین فهمیده شود: هر کسی مؤمن باشد و دین خدا را یاری کند، باید از نظر مالی، ظاهری، موقعیت اجتماعی و رفاه دنیوی در وضعیت مطلوبی قرار گیرد؛ درحالی‌که تجربۀ زیستۀ بسیاری از مؤمنان و حتی گزارش‌های تاریخی قرآن از سرنوشت پیامبران و صالحان نشان می‌دهد که چنین برداشت ساده‌ای با واقعیت سازگار نیست. پرسش این نوشتار نیز دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد: چرا با وجود این وعدۀ الهی، «بیشتر» مؤمنان از نظر دنیوی در تنگنا هستند؟ آیا وعدۀ الهی تحقق نیافته است یا ما آن را نادرست فهمیده‌ایم؟

برای پاسخ، باید معنای «نصرت الهی»، قلمرو آن و نسبتش با دنیا و آخرت را دقیق‌تر بازخوانی کنیم.

نکتۀ اول: نصرت الهی لزوماً به معنای رفاه مادی نیست

«یاری خدا» در قرآن، بیش از آنکه به رفاه شخصی معنا شود، به پایداری در مسیر حق و غلبۀ جبهۀ حق اشاره دارد. خداوند در ادامۀ همان آیه می‌فرماید: «وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ»؛ یعنی خداوند گام‌های شما را استوار می‌کند. بنابراین معنای کل آیه این است: «اى کسانى که ایمان آورده‌اید، اگر خدا را یارى کنید، شما را یارى مى‌کند و گام‌هایتان را استوار مى‌سازد».

استواری قدم‌ها قبل از آنکه نشانۀ ثروت و زیبایی باشد، نشانۀ ثبات ایمانی، مقاومت اخلاقی و عدم فروپاشی درونی است. اگر نصرت الهی الزاماً به ثروت بود، باید انبیا که یاری‌کنندگان حقیقی خدا بودند، ثروتمندترین و مرفه‌ترین انسان‌ها می‌بودند؛ درحالی‌که قرآن دربارۀ بسیاری از آنان از فقر، طرد اجتماعی و سختی‌های طاقت‌فرسا سخن می‌گوید.

به تعبیر دقیق‌تر، این آیه در فضای جهاد جمعی، مسئولیت تاریخی و اقامۀ حق در سطح جامعه نازل شده است، نه برای آنکه به هر مؤمن تضمین دهد که در زندگی شخصی خود به رفاه، قدرت یا موفقیت‌های دنیوی دست خواهد یافت. ممکن است مؤمنی در عرصۀ فردی با فقر، ضعف یا فشارهای سنگین روبرو باشد، در همان حال نیز حرکت ایمان در مقیاس تاریخ به پیش رود و مسیر حق تثبیت شود. تجربۀ صدر اسلام نیز چنین بود؛ بسیاری از یاران پیامبر نه برخوردار از ثروت و موقعیت بودند و نه حتی امنیت و آسایش داشتند، برخی به سخت‌ترین شکنجه‌ها مبتلا شدند و برخی جان خود را از دست دادند؛ اما همین ایستادگی‌ها زمینه‌ساز پیروزی اسلام و ماندگاری پیام آن شد. در این منطق، نصرت الهی بیش از آنکه به کامیابی فردی در دنیا گره خورده باشد، به سرنوشت حق در دنیا و سعادت ابدی آن فرد در زندگی ابدی (آخرت) پیوند خورده است.

نکتۀ دوم: دنیا عرصۀ آزمون است، نه صحنۀ پاداش نهایی

قرآن کریم بارها یادآور می‌شود که دنیا جایگاه امتحان انسان است، نه محل تحقق کامل پاداش و کیفر. بر همین اساس می‌فرماید: «خداوند مرگ و زندگی را آفرید تا انسان‌ها را بیازماید که کدام‌یک نیکوکارترند» (2). این آیه نشان می‌دهد که حیات دنیوی با همۀ کوتاهی و ناپایداری‌اش، صحنۀ آزمایش مستمر الهی است. انسان در جریان زندگی، در موقعیت‌های متنوعِ نعمت و محرومیت، قدرت و ضعف، سلامت و رنج قرار می‌گیرد تا باورها، انتخاب‌ها و واکنش‌های درونی‌اش آشکار شود. اگر قرار بود ایمان همواره با رفاه و آسایش همراه باشد، حقیقت آزمون الهی از میان می‌رفت: «آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها مى‌شوند و مورد آزمایش قرار نمى‌گیرند؟» (3).

بنابراین فقر، ضعف ظاهری یا محرومیت اجتماعی می‌تواند جزئی از سناریوی امتحان ایمان باشد، نه نشانۀ رهاشدگی از سوی خدا. کامیابی یا ناکامی در زندگی دنیوی، معیار قطعی سنجش ایمان و منزلت انسان نزد خداوند نیست؛ چراکه ملاک واقعی کرامت، تقواست: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ» (4). نعمت‌ها یا محرومیت‌های این جهان نقش آزمون دارند، نه داوری نهایی. بر همین اساس پاداش حقیقی و کامل انسان به عرصه‌ای فراتر از دنیا واگذار شده است؛ چنان‌که قرآن تصریح می‌کند: «هر کسی مرگ را می‌چشد و شما پاداش خود را به طور کامل در روز قیامت خواهید گرفت؛ آنها که از آتش [دوزخ] دور شده و به بهشت وارد شوند، نجات یافته و رستگار شده‌اند و زندگی دنیا، چیزی جز سرمایه فریب نیست» (5).

نکتۀ سوم: توزیع امکانات دنیوی تابع سنت‌های طبیعی و اجتماعی است

قرآن به‌صراحت نشان می‌دهد که خداوند از عطای خود هم به اهل ایمان می‌دهد و هم به منکران؛ ازاین‌رو نعمت‌های دنیوی بر اساس سنت‌های علّی و اجتماعی توزیع می‌شوند، نه ایمان یا کفر: «هر یک از این دو گروه [دنیاطلب و آخرت‌طلب] را از عطای پروردگارت بهره و کمک می‌دهیم و عطای پروردگارت هرگز [از کسی] منع نشده است» (6).

ثروت، زیبایی، قدرت اقتصادی و حتی سلامت، تابع عواملی چون ساختارهای اقتصادی، روابط اجتماعی، ارث، جغرافیا، تلاش فردی و گاه ظلم دیگران است. ایمان در منطق دین قرار نیست قوانین طبیعی، اقتصادی و اجتماعی جهان را معلق کند یا جای آنها بنشیند؛ یعنی مؤمن‌بودن کاملاً خودکار فقر را به ثروت، ضعف را به قدرت یا نابرابری را به عدالت تبدیل نمی‌کند. ایمان جای این عوامل را نمی‌گیرد، بلکه به انسان شیوۀ مواجهۀ اخلاقی و معنوی با آنها را می‌آموزد؛ یعنی اینکه چگونه در فقر، کرامت خود را حفظ کند، در ثروت طغیان نکند، در نابرابری عدالت‌خواه بماند و در رنج هدف زندگی را از دست ندهد و بی‌تاب نگردد تا نزد خدا محبوب شود و سعادتمند گردد.

نکتۀ چهارم: ثروت همیشه نشانۀ خوشبختی نیست

خداوند متعال در قرآن هشدار می‌دهد که برخی نعمت‌ها نه نشانۀ لطف، بلکه مقدمۀ سقوط تدریجی‌اند؛ مفهومی که از آن با عنوان «استدراج» یاد می‌شود: «به‌تدریج از جایی که نمی‌دانند، گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد و به آنها مهلت می‌دهم [تا مجازاتشان دردناک‌تر باشد]؛ زیرا طرح و نقشه من، قوی [و حساب‌شده] است» (7).

بر اساس این منطق، گسترش ثروت، قدرت یا رفاه برای برخی افراد (نه همه)، مهلت الهی برای فرو‌رفتن عمیق‌تر در غفلت و گناه است نه پاداش. بنابراین وضعیت ظاهراً «خوب» برخی غیرمؤمنان یا ظالمان، نه‌تنها دلیلی بر حقانیت مسیر آنان نیست، بلکه می‌تواند نشانۀ تأخیر در عذاب و سنگین‌تر‌شدن حساب نهایی باشد. بر اساس این نگرش، مقایسۀ سادۀ وضع مادی مؤمن و غیرمؤمن بدون توجه به مفهوم امتحان، امهال و استدراج، به درک نادرستی از عدالت و نصرت الهی می‌انجامد.

نکتۀ پنجم: فقر همیشه نشانۀ شکست نیست

در منطق قرآن، نداشتن همواره به معنای محرومیت یا ناکامی نیست، بلکه گاهی محدودیت و تنگنا گونه‌ای از نصرت الهی به شمار می‌آید. قرآن تصریح می‌کند که گسترش بی‌حدّ روزی برای همۀ انسان‌ها، می‌تواند زمینۀ طغیان و فساد را فراهم کند؛ ازاین‌رو خداوند رزق را به اندازه و متناسب با حکمت خود می‌فرستد: «و اگر خدا روزى را بر بندگانش فراخ گرداند، به‌یقین در زمین سر به عصیان برمى‌دارند؛ ولی آنچه را بخواهد به اندازه‌اى [که مصلحت است‌] فرو مى‌فرستد. به‌راستى که او به [حال‌] بندگانش آگاهِ بیناست» (8).

بر این اساس، برخی محرومیت‌ها نه نشانۀ بی‌مهری الهی، بلکه ابزار مراقبت و تربیت انسان‌اند تا او را از غرور، خودبزرگ‌بینی و سقوط اخلاقی حفظ کنند. همان‌گونه که ثروت و رفاه برای برخی افراد آزمونی دشوار و خطرناک است، فقر و محدودیت نیز برای برخی دیگر آزمونی سنجیده‌تر و متناسب‌تر با ظرفیت روحی آنان به شمار می‌آید.

البته باید توجه داشت که این تحلیل‌ها به معنای آن نیست که ما حق قضاوت غیبی دربارۀ افراد داشته باشیم؛ چراکه ما نمی‌دانیم فقر یا تنگنای زندگی یک شخص در‌نهایت به سود اوست یا به زیانش. علم به حکمت‌های پنهان در اختیار خداوند است نه انسان‌ها؛ ازاین‌رو هیچ‌کس مجاز نیست با تکیه بر چنین تحلیل‌هایی نتیجه بگیرد که «پس این فقر حتماً به مصلحت اوست»؛ در‌نتیجه از تلاش برای بهبود شرایط خود یا از یاری‌رساندن به دیگران دست بکشد. قرآن هم‌زمان که از حکمت الهی در توزیع رزق سخن می‌گوید، انسان را به تلاش، عدالت‌خواهی، انفاق و رفع محرومیت فرا‌می‌خواند. ما مأمور به انجام وظیفه‌ایم؛ وظیفۀ تلاش، کمک، اصلاح و حمایت از رشد انسان‌ها و خداوند نیز بر اساس علم و حکمت و در‌نظر‌گرفتن مصالح کل جهان، نتیجه‌ها را رقم می‌زند.

نتیجه:

سوءتفاهم اصلی این پرسش، از یکی‌دانستن «نصرت الهی» با «بهره‌مندی دنیوی» پدید می‌آید. قرآن تصویری عمیق‌تر از زندگی ارائه می‌دهد: دنیا میدان امتحان است، نه محل داوری و پاداش نهایی؛ نعمت و محرومیت هر دو ابزار آزمون‌اند و معیار کرامت نزد خدا، نه دارایی و ظاهر بلکه ایمان، تقوا و پایداری اخلاقی است. ممکن است مؤمنی در زندگی شخصی در تنگنا باشد، اما در همان حال در صف یاری‌دهندگان حق قرار گیرد و سهمی واقعی در پیشرَوی حقیقت داشته باشد. از سوی دیگر رفاه برخی غیرمؤمنان نه دلیل حقانیت مسیر آنان است و نه نشانۀ رضایت الهی. انسان‌ها مأمور به وظیفه‌اند: تلاش، عدالت‌خواهی، یاری محرومان و حفظ کرامت انسانی؛ ازاین‌رو داوری نهایی دربارۀ پاداش‌ها و سرنوشت‌ها، در اختیار خدایی است که از غیب و احوال انسان‌ها خبر دارد.

پی‌نوشت‌ها:

1. محمد: 7.

2. «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» (ملک: 2).

3. «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ» (عنکبوت: 2).

4. حجرات: 13.

5. «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ ۗ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ ۖ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّهَ فَقَدْ فَازَ ۗ وَمَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ» (آل‌عمران: 185).

6. «کُلًّا نُمِدُّ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ ۚ وَمَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ مَحْظُورًا» (اسراء: 20).

7. «سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُونَ وَأُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ» (اعراف: 182 – 183).

8. «وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَلَکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ» (شوری: 27).

تأثیر دعا در بهبودی بیماری
رنج و بیماری با وجود نظام حکیمانه الهی، می‌تواند آزمونی برای رشد ایمان، پاک‌شدن گناهان باشد، در حالی که دعا همراه با بهره‌گیری از درمان علمی معنا می‌یابد.

پرسش:

من مبتلا به بیماری روحی سنگینی هستم که روزی دوازده عدد قرص اعصاب می‌خورم. مگر نمی‌گویند خدا مهربان‌تر از مادر هست؛ چرا هرچه به خدا و اهل‌بیت متوسل می‌شوم و زارزار گریه می‌کنم، هیچ بهبودی برایم حاصل نمی‌شود؟ به نظر شما خدا که خیلی مهربان است، چرا بیماری‌ها را ایجاد می‌کند؟ و اگر این‌طور است، پرسشم این است که چرا چنین است؟

پاسخ:

در این موقعیت دردآلود، ما را شریک غم و اندوه خود بدانید. دست‌و‌پنجه نرم‌کردن و تحمل بیماری به‌ویژه بیماری‌های روحی بسیار سخت و طاقت‌فرساست. در چنین شرایطی پرسش‌های بسیاری به انسان هجوم می‌آورد و ذهن انسان را به خود مشغول می‌کند. درد و رنج شما واقعی است و حق دارید در ذهن خود چنین پرسش‌هایی را مرور کنید. ازآنجاکه پرسش شما چندوجهی است، سعی می‌شود در چند محور به پرسش شما با نگاهی همدلانه پاسخ داده شود.

نکتۀ اول: نگرش توحیدی به بیماری

در نگرش جهان‌بینی توحیدی، هر رخدادی در عالم فعل خداوند متعال است؛ زیرا او خالق و مدبّر همۀ هستی است (1). ازآنجاکه خداوند عالم، قادر و خیر مطلق است، هیچ فعلی از او جز بر اساس علم، قدرت و خیر صادر نمی‌شود (2)؛ با وجود این، در عالم طبیعت با پدیده‌هایی چون بیماری روبرو می‌شویم که رنج‌آورند. این پرسش مطرح می‌شود که اگر همۀ مخلوقات خداوند خیر محض است، چگونه شرور و مصیبت‌ها از جمله بیماری پدید می‌آیند؟ پاسخ در درک درست از «نظام علّی و سنن الهی» نهفته است. خداوند مستقیم بیماری را با عنوان شر نمی‌آفریند، بلکه سنت‌ها و قوانین عامی در عالم قرار داده است که بر اساس آنها، هر پدیده‌ای در چارچوب علت و معلول تحقق می‌یابد (3). این نظام علّی، عین خیر و ضرورت برای قوام و پایداری جهان است؛ زیرا اگر قوانین طبیعت بر هم بخورد، نظم هستی فرومی‌پاشد. بیماری نیز محصول تبعی و غیرمستقیم همین نظام علّی است که گاه بر اثر تزاحم و برهم‌خوردگی عوامل طبیعی رخ می‌دهد؛ برای مثال در فیزیولوژی بدن انسان، سازوکار دستگاه ایمنی به گونه‌ای طراحی شده است که در برابر عوامل بیگانه واکنش نشان دهد؛ این واکنش در اصل یک خیر است، زیرا ضامن بقای بدن است؛ اما گاه همین سیستم بر اثر خطا یا تحریک نابجا (مثلاً به دلیل جهش ژنتیکی یا تماس با مواد خاص) موجب بیماری‌های خودایمنی می‌شود. نمونۀ دیگر در علوم اعصاب، انتقال‌دهنده‌های شیمیایی مغز (نظیر سروتونین و دوپامین) نقشی حیاتی در تنظیم خلق و رفتار دارند؛ اما برهم‌خوردن تعادل آنها به ‌سبب عوامل مختلف، ممکن است به افسردگی یا اضطراب بینجامد. این فعل‌وانفعالات در ذات خود شر نیستند، بلکه مفید و لازم هستند؛ اما به سبب عوامل شناخته شده یا ناشناخته، اختلال می‌یابند و سبب آزار انسان می‌شوند.

بنابراین خداوند بیماری را مستقیماً نمی‌آفریند، بلکه آن را در بستر نظامی خلق کرده است که سراسر بر مبنای حکمت، علیت و خیر است. شرور طبیعی مانند بیماری، نتیجه تبعی تزاحم اجزای این نظام‌اند، نه نشانه نقص در خلقت. افزون بر این، خداوند ابزارهای درمان و تسکین را نیز در همین نظام نهاده است؛ از علم پزشکی و توانایی عقلانی انسان گرفته تا ظرفیت صبر، دعا و توکل. بر این اساس در منطق توحیدی، حتی رنج‌ها نیز در منظومه‌ای کل‌نگر، بخشی از خیر برتر و حکمت الهی‌اند.

نکتۀ دوم: کارکردهای مثبت بیماری

بیماری با وجود رنج‌آور‌بودن، می‌تواند فرصتی برای رشد درونی و تجربه خیرات الهی باشد. در نگرش ایمانی، بیماری فقط پدیده‌ای زیستی یا جسمی نیست، بلکه عرصه‌ای است برای سنجش ایمان و واکنش انسان در برابر ناملایمات؛ از‌این‌رو، یکی از حکمت‌های بیماری آن است که به‌مثابه امتحانی الهی (4)، زمینه صبر، توکل و تسلیم در برابر اراده خدا را فراهم می‌آورد؛ به همین سبب، پاداشی معنوی در پی دارد.

در برخی روایات نیز آمده است که رنج بیماری، سبب پاک‌شدن گناهان انسان می‌شود و همچون آتشی است که ناخالصی‌ها را می‌زداید (5).

افزون بر این، بیماری می‌تواند زنگ بیدارباشی برای انسان باشد تا درنگی کند (6)، ارزش تندرستی و لحظات زندگی را دریابد (7) و ارتباط خود با خدا را عمیق‌تر کند. در این نگرش، حتی رنج نیز می‌تواند مجرای رحمت و رشد انسان گردد.

نکتۀ سوم: استمرار دعا و تلاش برای درمان

یکی از پرسش‌های مرتبط با بیماری این است که چرا با وجود دعا و گریه به درگاه خدا، بهبودی برای فرد حاصل نمی‎شود؟ به نظر می‌رسد این بخشی است که بیشترین درد و غصه را برای شما ایجاد کرده است. در پاسخ به این مسئله، توجه به چند نکته ضروری است:

الف) همان‌طور که گفته شد، خداوند جهان را بر اساس قانون اسباب و مسببات قرار داده است. او از ما می‌خواهد هم دعا کنیم (دست به دعا برداریم) و هم برای رفع مشکلمان اسباب را به کار بگیریم (8). بیماری روانی یک بیماری واقعی است؛ مانند دیابت یا فشار خون که نیاز به درمان تخصصی دارد؛ بنابراین لازم است دعا و درمان را با هم پیش ببرید. این دو نه‌تنها منافاتی با هم ندارند، بلکه مکمل یکدیگرند.

ب) دعا هم علت است، اما نه علت فوری. دعا یکی از علل عالم است که اثر قطعی دارد (9)، اما لزوماً اثر فوری ندارد. اثر دعا ممکن است به شکل‌های مختلفی ظاهر شود: قوت قلب برای تحمل بیماری، هدایت‌شدن به سوی پزشک بهتر، تسهیل روند درمان یا حتی ذخیره‌شدن پاداش عظیم برای آخرت.

ج) گاهی گمان می‌کنیم یک‌ مرتبه دعا‌کردن کافی است، در‌حالی‌که سیره پیامبران الهی نشان می‌دهد آنان همواره در حال دعا، نیایش و استغفار بودند. بنابراین دعا باید با تداوم، حضور قلب و پایداری همراه باشد (10). افزون بر این، دعا زمانی اثرگذار است که با توسل حقیقی همراه شود؛ توسل صرفاً ذکر نام اولیای الهی بر زبان نیست، بلکه پیوندی قلبی و ایمانی با آنان است؛ پیوندی که انسان را به یاد خدا، توکل و امید راستین نزدیک‌تر می‌کند.

نتیجه:

خداوند متعال با رحمت و مهربانی بی‌پایان خود، برای هیچ‌یک از بندگان از جمله شما، رنج و بیماری را اراده نکرده است. بیماری نتیجۀ علل و عوامل طبیعی خاص خود است و لازم است برای درمان آن کوشید. این وضعیت می‌تواند آزمونی الهی باشد که صبر، ایمان و واکنش مؤمنانه در برابر آن، پاداش و منزلتی والا نزد خداوند به همراه دارد. دعاهای انسان نیز هرگز بی‌اثر نمی‌ماند، اما ممکن است اجابت آن در قالب‌هایی متفاوت جلوه کند؛ مانند نیرویی درونی برای تحمل شرایط، آرامش قلبی یا ذخیرۀ پاداشی بزرگ در پیشگاه الهی. با این وجود، خداوند از انسان خواسته است در کنار دعا و توکل، از اسباب طبیعی و راه‌های درمان علمی و تخصصی بهره گیرد؛ چراکه استفاده از این اسباب نیز جزئی از سنت و حکمت الهی در نظام آفرینش است.

پی‌نوشت‌ها:

1. محمد سعیدی‌مهر؛ آموزش کلام اسلامی؛ چ 3، قم: کتاب طه، 1383 ش، ج 1، ص 101.

2. محمد بن ابراهیم صدرالدین شیرازی؛ اسفار اربعه؛ تهران: بنیاد حکمت اسلامی صدرا، 1383 ش، ج 1، ص 396 ـ 397.

3. محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ المحقق / المصحح:‌ على‌اکبر غفاری و محمد آخوندی؛ چ 4، تهران: دار‌الکتب الإسلامیه، 1407 ق، ج 1، ص 183.

4. «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ ...» (بقره: 155 ـ 157).

5. «جَعَلَ اللَّهُ مَا کَانَ [مِنْکَ] مِنْ شَکْوَاکَ حَطّاً لِسَیِّئَاتِکَ، فَإِنَّ الْمَرَضَ لَا أَجْرَ فِیهِ وَ لَکِنَّهُ یَحُطُّ السَّیِّئَاتِ وَ یَحُتُّهَا حَتَّ الْأَوْرَاقِ» (شریف رضی؛ نهج‌البلاغه؛ قم: دارالهجره، [بی‌تا]، حکمت ۴۲.

6. «وَلَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَنَقْصٍ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ» (اعراف: 130).

7. «وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا» (آل‌عمران: 103).

8. «الدَّاعی بلا عَمَلٍ کالرّامِی بِلاَ وَتَرٍ» (شریف رضی؛ نهج‌البلاغه؛ حکمت 337).

9. «الدُّعَاءُ أَنْفَذُ مِنَ السِّنَانِ الْحَدِیدِ» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ ج 2، ص 469).

10. «رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً طَلَبَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَاجَهً فَأَلَحَّ فِی الدُّعَاء» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ ج 2، ص 475).

انسان دارای خودآگاهی و خوددوستی است و به همین جهت، کمال خواه است و چون خداوند در نقطه اوج کمالات است، انسان از طریق شناخت خدا، به درک بهتری از کمالات می‌رسد .

پرسش:

یکی از تعارضات پنهانی اسلام، محور قرار دادن هم‌زمان «خود»، «دیگری» و «خدا» است! هم باید به دنبال بهشت و پاداش بود (خودمحوری)، هم باید به دیگران توجه داشت و مثلاً بخشی از پول را به‌عنوان صدقه و خمس و زکات به آن‌ها داد (دیگرمحوری) و هم باید در همه کارها نیت الهی را در نظر گرفت (خدامحوری)! در فلسفه اخلاق روشن شده که این سه اصل باهم متعارض‌اند و عجیب اینجاست که خدای اسلام می‌خواهد آن‌ها را باهم جمع کند!

پاسخ:

دین اسلام دارای ابعاد متنوع فردی و اجتماعی است و با محوریت خدا، بایدها و نبایدهایی را تنظیم نموده است تا از این طریق انسان تعالی یابد و به کمالات ممکن دست یابد. این نگرش جامع به «خود»، «دیگری» و «خدا»، از سوی برخی از منتقدان، متعارض انگاشته شده است. در ادامه، در قالب چند نکته، رابطه منطقی و معقول میان «خود»، «دیگری» و «خدا» در دین اسلام را موردبررسی قرار می‌دهیم تا روشن شود در دین اسلام، میان این سه محور هیچ تعارضی نیست.

نکته اول: خود‌دوستی

خوددوستی (حبِّ به ذات) از ویژگی‌های گریزناپذیر انسان و سایر موجودات خودآگاه است. آدمی همین‌که خودش را درمی‌یابد، متوجه این حالت طبیعی و فطری می‌شود که خویشتن را دوست دارد و برای حفظ و بقای خود یا برای متکامل شدن و لذت بردن یا برای رفع ناراحتی و اندوه از خودش، از هیچ کوششی دریغ نمی‌ورزد. حتی کسانی که خودکشی می‌کنند نیز از خوددوستی برخوردارند، چراکه زندگی چنان برایشان سخت شده که خودکشی را به‌اشتباه، تنها راه رهایی از مصائب و مشکلات و نجات خود به‌حساب می‌آورند؛ بنابراین، خوددوستی، وجه گریزناپذیر انسان است و راهی به رهایی از آن نیست؛ نه‌فقط دین اسلام، بلکه هیچ دین و آیینی نمی‌تواند انسان را از خوددوستی تُهی نماید.(1)

نکته دوم: کمال‌خواهی

خوددوستی، انسان را به کمال خواهی سوق می‌دهد و هر آنچه سبب آزار انسان است را دفع می‌کند و هر آنچه سبب لذت انسان است را به‌سوی خود جلب می‌کند؛ و ازآنجایی‌که آدمی از نواقص رنج می‌برد و با کامل شدن، احساس بهتری دارد، ازاین‌رو، انسان به تعالی یافتن و متکامل شدن سوق می‌یابد تا از محدوده نواقص خود بکاهد و بر گستره کمالات خویش بیفزاید. در این راستا، هر انسانی، از آگاهی و اختیار و قدرتی که دارد، به شکل هدفمند و بهینه استفاده می‌کند و از هیچ کار و کوششی برای کامل شدن و رفع نواقص دریغ نمی‌ورزد. ممکن است انسان‌ها در تشخیص مصادیق «کمال اختیاری»(کمالی که آدمی با استفاده از اختیارش می‌تواند به آن برسد) اختلاف‌نظر داشته باشند، اما در این اصل کلی که باید کمالات اختیاری را کسب کرد، اتفاق‌نظر دارند.(2)

نکته سوم: کمال‌خواهی و کمک به دیگران

از منظر اسلام، خوددوستی و کمال‌خواهی برای خود، به دو شکل است:

• خوددوستی و کمال خواهی، گاهی بدون توجه به دیگری دنبال می‌شود؛ مثلاً نماز یا روزه ازجمله کارهایی است که از منظر اسلام، سودش برای شخص نمازگزار (3) و روزه‌دار (4) است و لزومی ندارد این نماز یا روزه، سودی برای دیگری داشته باشد یا در راستای منافع و کمالات دیگری باشد.

• خوددوستی و کمال خواهی، گاهی از طریق توجه به دیگری به دست می‌آید که در این فرض نیز، خوددوستی و کمال خواهی شخصی، محور قرارگرفته و به همین جهت، به دیگری توجه شده است؛ مثلاً کسی که برای رسیدن به پاداش الهی، از مستمندان دستگیری می‌کند یا به مظلومان یاری می‌رساند، اگرچه به دیگران توجه داشته و برای آسایش آن‌ها کارهایی انجام داده اما حقیقتاً او به کسب فضیلت اخلاقی ناشی از این کار یا به کسب سود اخروی این کار نظر داشته و به همین جهت این کار را انجام داده است. بله چنین کاری سودی در دنیا به دنبال دارد که به دیگران می‌رسد و چه‌بسا شخص فاعل، از انجام این کار به‌ظاهر متضرر نیز بشود اما به سبب کسب فضیلت اخلاقی یا پاداش اخروی بزرگ‌تری که به دنبال دارد، به انجامش مبادرت می‌ورزد؛ بنابراین، خاستگاه انجام این کار نیز خوددوستی و کمال خواهی ما است.

با عنایت به این توضیحات مشخص می‌شود چگونه خوددوستی و کمال خواهی شخصی در دین اسلام، با اهتمام به دیگری جمع شده است، بلکه گاهی بدون توجه به دیگری، کمالی برای شخص حاصل نمی‌شود؛ چنانکه در دستگیری از مستمندان و یاری‌رساندن به مظلومان، شخص به پاداش و کمالی از جانب خدا می‌رسد که هیچ‌گاه به‌تنهایی قادر به کسب آن نبود.

ازاین‌رو، اگر منظور از خودمحوری در پرسش، نفی دیگران و بی‌اعتنایی به آن‌ها باشد، برخلاف آنچه در پرسش آمده، قطعاً اسلام با آن مخالف است؛ تأکید اسلام بر دستگیری از فقیران، آزادسازی بردگان، کمک به دیگران، یاری‌رساندن به مظلومان، احسان به والدین و غیره، در تقابل با خودمحوری به معنای سابق‌الذکر‌است؛ اما اگر خودمحوری، از دیگرستیزی و بی‌توجهی به دیگران خالی شود، دین اسلام آن را پذیرفته است.(5)

نکته چهارم: خوددوستی و خدامحوری

درباره نسبت خوددوستی و خدامحوری باید به این نکته توجه داشت که محور قرار دادن خدا برای شخص دین‌دار از چند جهت اهمیت دارد:

• نخست این‌که خداوند برای انسان کمال‌خواه الگوی مطلوب است، چراکه خداوند موجود کامل است و خداشناسی شیوه‌ای است برای شناخت کمالات. کسی که به دنبال کمال اختیاری است، گاهی در تشخیص کمالات تردید می‌کند یا در دستیابی به کمالات توازن را مراعات نمی‌سازد. ازآنجایی‌که خداوند موجود کامل است و هیچ نقصی ندارد و تمام کمالات را به‌صورت متعادل دارد، خداشناسی به انسان کمک می‌کند که درک بهتری از کمالات داشته باشد.

• دوم این‌که بعد از خداشناسی، انسان دین‌دار، تقرب به خدا (مشابهت وجودی به خدا تا جایی که ممکن است) را معیار و محور قرار می‌دهد و می‌کوشد به آن هدف نزدیک شود. از این منظر، تقرب به خدا، سودی برای خدا ندارد، بلکه عاملی است برای حرکت انسان به‌سوی تعالی یافتن و کامل شدن. انسان هرقدر بر علم و حکمت خویش بیفزاید، کامل‌تر می‌شود و به خداوند قرابت و شباهت بیشتری می‌یابد. این قرابت وجودی به معنای خدا شدن انسان نیست، چراکه انسان حتی در اوج کمالات، هیچ‌گاه از فقر وجودی و نیازمندی به خدا، رها نمی‌گردد.(6)

• سوم این‌که کلام خدا که در متون دینی انعکاس یافته، بیانگر نقشه راهی است که انسان با پیمودنش به بیشترین کمال دست می‌یابد. ازاین‌رو، محور قرار دادن تعالیم و تکالیف خدا، به‌منظور یادگیری شیوه تعالی یافتن و کامل شدن، برای انسان لازم و ضروری است.(7)

نتیجه آن‌که محور قرار دادن خداوند، هم از جهت بینشی، هم از جهت انگیزشی، هم از جهت روشی، نقش بسزایی در کامل شدن و تعالی یافتن انسان دارد. ازاین‌رو، خوددوستی، نه‌فقط تعارضی با خدامحوری ندارد، بلکه خوددوستی در سایه خدامحوری است که تعالی‌یافته و خودِ متعالی از دل پیله آدمی شکوفا می‌شود و اوج می‌گیرد.

نتیجه‌گیری:

کوتاه‌سخن این‌که انسان دارای خودآگاهی و خوددوستی است و به همین جهت، کمال خواه است و چون خداوند در نقطه اوج کمالات است، انسان از طریق شناخت خدا، به درک بهتری از کمالات می‌رسد و می‌کوشد به آن وضعیت وجودی، قرابت یابد. انسان از طریق محور قرار دادن تعالیم و تکالیف الهی، به این نکته توجه می‌یابد که خداوند برای کمک به دیگران و دستگیری از نیازمندان، پاداش و فضیلتی قرار داده که انسان به‌تنهایی و با خودبسندگی، قادر به کسب آن‌ها نیست. ازاین‌رو، انسان بر خود لازم می‌داند که برای کمال یافتن خودش، به دیگران نیز توجه داشته باشد و تقرب به خدا و زندگی بر اساس آموزه‌های الهی را پی بگیرد. با این توضیحات مشخص می‌شود چرا در دین اسلام، میان «خود»، «دیگری» و «خدا» تعارض و ناسازگاری نیست.

پی‌نوشت‌ها:

1. برای مطالعه بیشتر، رک: صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، بیروت، دار احیاء التراث، 1981 م، ج 7، ص 184-185.

2. مصباح یزدی، مجتبی، بنیاد اخلاق، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1387 ش، ص 218.

3. مثلاً گفته‌شده «صُومُوا تَصِحُّوا؛ روزه‌بگیرید تا تندرست باشید». (ابن حیون، نعمان بن محمد مغربى، دعائم الإسلام، قم، چاپ دوم، 1385 ق، ج‏1، ص 342)

4. «در دو طرف روز و اوایل شب، نماز را برپا دار؛ چراکه حسنات، سیئات (و آثار آن‌ها را) از بین مى‏برند».) سوره هود، آیه 14)

5. مصباح یزدی، مجتبی، بنیاد اخلاق، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1387 ش، ص 261-262.

6. در دعای رجبیه، درباره نسبت خدا و ائمه علیهم‌السلام، خطاب به خداوند گفته‌شده است: «لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک؛ میان تو و آن‌ها جز این فرقی نیست که آن‌ها بنده و مخلوق تو هستند».

7. مصباح یزدی، مجتبی، بنیاد اخلاق، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1387 ش، ص 262.

نقش خدا و ایمان در معنا بخشی به زندگی
ازنگاه فیلسوفان خداباور اگر خدا نباشد زندگی نه مقصدی دارد نه ارزشی و نه پشتوانه‌ای برای اخلاق.درنتیجه دلیلی برای تعهد به اخلاقیات یا خیر عمومی نیز باقی نمی‌ماند

پرسش:

چرا اگر خدا یا ایمان به خدا وجود نمی‌داشت، منطقاً زندگی بی‌معنا و پوچ می‌شد؟

 پاسخ:

مسئله معنا در زندگی، یکی از بنیادی‌ترین دغدغه‌های انسان معاصر است؛ انسانی که در دل پیشرفت‌های فناورانه و هیاهوی دنیای مدرن، اغلب دچار نوعی خلأ درونی و سردرگمی وجودی می‌شود. تجربه‌ی تُهی بودن، بی‌هدفی و احساس پوچی، پدیده‌ای فراگیر در میان بسیاری از انسان‌هاست، به‌ویژه زمانی که زندگی تنها در چارچوب لذت، موفقیت مادی یا بقاء زیستی تفسیر می‌شود.

در این میان، دین‌باوران بر این باورند که ریشه‌ی این بحران، در گسست انسان از مبدأ متعال نهفته است. ازنظر آنان، اگر زندگی انسان از یک حقیقت برتر و غایتی مقدس سرچشمه نگیرد، همه تلاش‌ها، اهداف و ارزش‌ها، درنهایت در برابر مرگ و فنا، بی‌پشتوانه و بی‌ثمر جلوه خواهد کرد.

در ظاهر، ممکن است هر فردی برای زندگی خود هدفی بسازد و آن را معنادار بداند؛ اما پرسش اساسی این است که آیا این اهداف، بدون پیوند با حقیقتی مطلق و فراتر از انسان، می‌توانند پایداری، عمق و اعتبار واقعی داشته باشند؟ آیا بدون باور به خدا، می‌توان تصویری عقل‌پسند از معنای زندگی ترسیم کرد؟ (1)

در این نوشتار، به تحلیل این مسئله خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که چگونه بدون خدا، بنیادهای معنا فرومی‌ریزند و زندگی دچار خلأ جدی می‌شود. این تحلیل در سه نکته اصلی سامان خواهد یافت.

نکته اول: نبود خدا و فروپاشی معنای نهایی زندگی

برخی فیلسوفان خداباور استدلال می‌کنند که در غیاب خدا یا ایمان به او، زندگی انسان به لحاظ غایت و ارزش، بی‌معنا و پوچ می‌شود. این دیدگاه بر این اساس استوار است که بدون وجود یک مرجع متعالی، زندگی از هدف نهایی و معنای غایی تهی می‌گردد. به باور این متفکران، در نظام الهی، زندگی انسان در امتداد طرحی الهی تعریف می‌شود: نزدیک‌شدن به خدا، رشد روحانی و حیات ابدی پس از مرگ؛ (2) اما اگر خدا وجود نداشته باشد، زندگی صرفاً به زنجیره‌ای از وقایع تصادفی و زیستی تقلیل می‌یابد که آغاز و پایانی بی‌هدف دارد.

در چنین تصویری، مرگ پایان قطعی و خاموشی مطلق است؛ هر تلاش و موفقیتی درنهایت ناپایدار و محکوم به فراموشی است و این افق تاریک می‌تواند منجر به احساس پوچی و بیهودگی شود. (3)

برخی فیلسوفان بر این باورند که در غیاب خدا و باورهای دینی، بنیان‌های پایدار اخلاق فرو می‌ریزد؛ چراکه معیار نهایی تمایز خوبی و بدی و داور پاداش‌دهنده (خدا)، غایب است. در چنین شرایطی، همه یا برخی از ارزش‌های اخلاقی ممکن است به امری نسبی و تابع ذائقه فرهنگی بدل شوند؛ آنچه زمانی پسندیده بود، ناپسند شود و برعکس. افزون بر این، انگیزه برای پایبندی به اخلاق نیز سست می‌شود، زیرا دیگر پاداشی غایی یا معنایی عمیق برای آن متصور نیست. ازاین‌رو، نه‌تنها زندگی معطوف به رضایت خداوند نخواهد بود، بلکه ضرورتی ندارد که معطوف به اخلاق یا رضایت دیگران نیز باشد.(4)

از این نظر، تنها با فرض وجود خدا، می‌توان برای زندگی، معنایی مثبت و مبتنی بر ارزش‌های حقیقی قائل شد؛ معنایی که به زندگی عمق، جهت و هدفی اصیل می‌بخشد.

نکته دوم: امکان معنابخشی به زندگی بدون ایمان به خدا

برخی فیلسوفان، به‌ویژه در مکتب اگزیستانسیالیسم، معتقدند که زندگی بدون وجود خدا نیز می‌تواند معنایی داشته باشد. این دیدگاه بر این باور استوار است که انسان، حتی در نبود خدا، قادر است خود به‌طور فعال معنا و هدف زندگی‌اش را خلق کند. از این منظر، زندگی افراد خداناباور را نمی‌توان کاملاً بی‌معنا دانست، زیرا آن‌ها می‌توانند بر اساس ارزش‌هایی مانند نوع‌دوستی، انسان‌دوستی، حفاظت از محیط‌زیست و احترام به موجودات زنده، به زندگی خود معنا ببخشند. بااین‌حال، این فیلسوفان اذعان دارند که زندگی بدون ایمان به خدا، از منظر متعالی و جامع، می‌تواند تهی و پوچ به نظر برسد؛ اما انسان باید با آگاهی از این پوچی، علیه آن مقاومت کند و از طریق شورش و تعهد به ارزش‌های انسانی، زندگی خود را به شیوه‌ای معنادار و ارزشمند شکل دهد. نمونه نمادین این دیدگاه، اسطوره سیزیف (5) است که در آن فردی بی‌وقفه تلاشی بی‌ثمر می‌کند، اما به‌رغم این پوچی ظاهری، شورشی آگاهانه نسبت به این سرنوشت شکل می‌دهد و به زندگی معنا می‌بخشد. (6)

اگرچه این نظریات تلاش می‌کنند نشان دهند که زندگی بدون ایمان به خدا نیز می‌تواند معنایی داشته باشد، اما واقعیت این است که خود این دیدگاه‌ها درنهایت تهی بودن عمیق زندگی بدون خدا را به رسمیت می‌شناسند. معنایی که آن‌ها ارائه می‌کنند غالباً محدود به سطحی‌ترین لایه‌های معنا است، یعنی بر مبنای نیازهای گذرا و ارزش‌های نسبی انسانی که فاقد ثبات و عمق متعالی هستند؛ به‌عبارت‌دیگر، این معنا به‌نوعی «حداقل معنا» یا «معنای کاهشی» تبدیل می‌شود که نمی‌تواند پاسخگوی نیاز ذاتی انسان به هدفی فراگیر، پایدار و جامع باشد.

علاوه بر این، پیروان این مکتب فلسفی خود نیز به محدودیت‌های این معنا واقف‌اند و بر ناکافی بودن آن اذعان دارند؛ چراکه تجربه زیسته بسیاری از خداناباوران نشان داده است که فقدان اعتقاد به خدا اغلب با احساس عمیق پوچی، سردرگمی و بی‌معنایی همراه است. این امر گواه آن است که معنابخشی صرفاً از طریق ارزش‌ها و معیارهای انسانی که بر پایه ایمان و جهان‌بینی الهی استوار نیستند، نمی‌تواند خلأ بزرگ معنوی انسان را پر کند و درنهایت به رضایت و آرامش پایدار منجر شود.

بنابراین، هرچند این نظریات قدمی در جهت پاسخگویی به دغدغه معنا برداشته‌اند، اما به دلیل طبیعت محدود و نسبی معنای ارائه شده، نمی‌توانند جایگزین معناداری عمیق، کامل و جامع باشند که ایمان به خدا و اهداف متعالی دینی فراهم می‌آورد. این تفاوت بنیادین، یکی از مهم‌ترین چالش‌های فلسفه معنای زندگی بدون خدا است.

نکته سوم: نقش ایمان به خدا در غنای معنای زندگی و تاب‌آوری انسانی

ایمان به خداوند و اعتقاد به وجود او، زندگی انسان را به شکلی بنیادین معنا و ارزش می‌بخشد و حتی می‌تواند بار دشواری‌های زندگی را برای فرد قابل‌تحمل و گاه حتی لذت‌بخش نماید.

 در ادامه به‌اختصار به برخی از آثار مهم این ایمان در زندگی اشاره می‌کنیم:

الف. پرهیز از یأس و ناامیدی

اعتقاد به خداوندی رحیم و مهربان، منبعی پایدار از امید و آرامش است که انسان را در برابر ناگواری‌ها و شکست‌ها مقاوم می‌سازد. (7) مؤمنان با توکل به خدا و انتظار امدادهای الهی، از سقوط به ورطه ناامیدی جلوگیری می‌کنند و حتی در شرایط سخت، زندگی را بی‌معنا نمی‌دانند.

ب. رضایت و آرامش روانی

تسلیم و رضا به اراده الهی، عاملی اساسی در ایجاد آرامش درونی است. (8) چنین نگرشی موجب می‌شود که فرد، به‌جای تمرکز صرف بر خواسته‌ها و انتظارات شخصی، هدف خود را جلب رضایت خداوند بداند؛ این رویکرد فاصله بین وضع موجود و مطلوب را کاهش داده و از سرخوردگی جلوگیری می‌کند.

ج. غلبه بر احساس تنهایی

ایمان به خداوندی که همیشه حاضر و ناظر بر حال انسان است، خلأ تنهایی عاطفی را پر می‌کند. (9) مؤمن با ارتباط معنوی مستمر با خدا، خود را در پیوند با بی‌نهایت می‌یابد و از انزوا و خودخواهی‌های بشری رها می‌شود؛ این رابطه جایگزینی معنوی برای خلأهای عاطفی و اجتماعی دوران مدرن است.

د. هدف نهایی و سعادت اخروی

زندگی بدون هدفی متعالی مانند قرب به خدا و دستیابی به سعادت ابدی، به‌تدریج به بی‌معنایی می‌انجامد. ایمان به معاد و عدالت الهی انگیزه‌ای قوی به انسان می‌بخشد تا رفتار و اعمال خود را در مسیر تحقق اهداف والا تنظیم کند، زیرا باور دارد که روزی پاسخگوی کارهای خویش خواهد بود. (10) این چشم‌انداز، زندگی دنیا را به مرحله‌ای مقدمه‌ای برای حیات جاودانه تبدیل می‌کند.

ه. نگاه مثبت و خوش‌بینانه به زندگی

باور به حکمت و عدالت الهی، دیدگاهی مثبت نسبت به رویدادهای جهان به انسان می‌بخشد. مؤمنان مصائب و مشکلات را گذرا و بخشی از آزمایشی الهی می‌دانند و با اطمینان به رحمت گسترده خداوند، امیدوار و شادکام به زندگی ادامه می‌دهند. (11) چنین نگرشی کل نظام هستی را هدفمند و در بهترین شکل ممکن (احسن) ارزیابی می‌کند. (12)

نتیجه‌گیری:

معنای زندگی بدون ایمان به خدا دچار خلأ و ناپایداری می‌شود و زندگی تهی و پوچ به نظر می‌رسد. هرچند برخی فیلسوفان بدون خدا معنا ایجاد می‌کنند، این معنا غالباً محدود و نسبی است و نمی‌تواند نیاز عمیق انسان به هدفی فراگیر و پایدار را پاسخ دهد. ایمان به خدا، زندگی را به هدفی والا و ارزشمند متصل می‌کند که تاب‌آوری در برابر مشکلات را ممکن ساخته و احساس پوچی را رفع می‌کند. به همین دلیل، باور به خدا اصلی‌ترین راه برای یافتن معنای حقیقی و عمیق در زندگی است.

پی‌نوشت‌ها:

1. احمدوند، معروف‌علی و سمیه طاهری اندانی، نقش اعتقاد به خدا در معنابخشی به زندگی، فصلنامه تحقیقات کلامی، زمستان 1394 ش، شماره 11، ص 8.

2. به‌عنوان نمونه: صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، الحکمه المتعالیه فی االسفار العقلیه االربعه، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‌، ط 3، 1981 م، ج 9، ص 244؛ متز، تدئوس، آثار جدیدی درباره معنای زندگی، ترجمه محسن جوادی، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، 1388 ش، ص 18-26.

3. Craig, WL, Reasonable faith: Christian truth and apologetics, 3rd edition, Wheaton: Crossway Books, 2008, p. 69

4. Plantinga, Alvin, Where the Conflict Really Lies: Science, Religion, & Naturalism, Oxford, Oxford University Press, 2011, pp. 309-314

5. شخصیتی اسطوره‌ای در ادبیات یونان باستان، سیزیف در اساطیر یونان به خاطر فاش کردن راز خدایگان محکوم شد تا تخته‌سنگی را به دوش گرفته و تا قله یک کوه حمل کند، اما همین‌که به قله می‌رسد، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد. کار او مظهر کار پوچ و بی‌حاصل در ادبیات غرب است.

6. کامو، آلبر، افسانه سیزیف، ترجمه محمود سلطانیه، تهران، نشر جامی، چ 2، 1385 ش، ص 133.

7. برای نمونه، رک: سوره زمر، آیه 53: «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا ۚ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ.»

8. برای نمونه، رک: سوره بقره، آیه 112: «بَلَىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ.»

9. برای نمونه، رک: سوره حدید، آیه 4: «وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ.»

10. برای نمونه، رک: سوره حجر، آیات 92 -93: «فَوَرَبِّکَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* عَمَّا کَانُوا یَعْمَلُون.»

11. برای نمونه، رک: سوره بقره، آیات 156-157: «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَهٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ * أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَهٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.»

12. احمدوند و طاهری اندانی، نقش اعتقاد به خدا در معنابخشی به زندگی، ص 9-13.

واجب الوجود بودن اشیاء و نیاز به واجب الوجودی دیگر
هیچ موجود فیزیکی نمی‌تواند واجب‌الوجود بالذات باشد. تنها موجودی که واجب‌الوجود بالذات است، خداوند است که هیچ وابستگی به علت‌های بیرونی ندارد.

پرسش:

هر چیزی که وجود فیزیکی دارد، واجب‌الوجود است؛ چون اگر وجودش واجب نبود، اصلاً وجود نمی‌داشت! پس چرا این‌قدر دنبال اثبات واجب‌الوجودی فراتر از اشیای فیزیکی هستید؟

پاسخ:

در نگاه نخست، ممکن است تصور شود که هر آنچه وجود دارد، وجودش ضروری و گریزناپذیر است. از این منظر، گویا همه‌ چیزهایی که در جهان فیزیکی حضور دارند، به خودیِ خود موجه و بی‌نیاز از تبیین هستند. این دیدگاه، گرچه ‌فهم آن ساده به‌نظر می‌رسد، اما با تحلیل‌های دقیق فلسفی ناسازگار است؛ زیرا پرسش از «چرا هستی هست؟» تنها با دیدن هستی پاسخ داده نمی‌شود، بلکه نیازمند بررسی نوع وجود اشیاء، وابستگی آن‌ها به علت‌ها، و تمایز میان گونه‌های مختلف «وجوب وجود» است. در ادامه در قالب نکاتی، توضیحات بیشتر تقدیم می‌شود.

نکته اول: خلط میان واجب‌الوجود بالذات و بالغیر

واژه‌ی «واجب‌الوجود» در فلسفه، به معنای موجودی است که وجودش از خودش است و نبودنش ممکن نیست؛ یعنی عدم در ذات او راه ندارد و او برای موجود شدن به هیچ چیز و هیچ علتی محتاج نیست. این موجود را «واجب‌الوجود بالذات» می‌نامند.

اما گاهی موجودی ممکن است در شرایطی خاص، وجودش ضروری و حتمی تلقی شود؛ اما این ضرورت از درون خودش ناشی نشده، بلکه به واسطه‌ی چیزی دیگر به او داده شده است. این حالت را «واجب‌الوجود بالغیر» می‌نامند، یعنی موجودی که اگرچه اکنون وجود دارد، اما  وجودش را وام‌دار موجود یا علت دیگری است.

برای مثال، نوزادی که اکنون وجود دارد، در وضعیت فعلی، معدوم نیست و موجود است، اما آیا وجود او از ذات خودش ناشی شده است؟ خیر؛ وجود او وابسته به پدر و مادر، شرایط زیستی، تغذیه و هزاران عامل دیگر است. اگر این علل نبودند، او نیز نبود. بنابراین وجود او واجب نیست، مگر به علت؛ یعنی «بالغیر» واجب است، نه «بالذات».(1)

نکته دوم: امکان وجود به معنای امکان عدم

یکی از ویژگی‌های هر موجود ممکن‌الوجود این است که می‌تواند نباشد. یعنی ذات او بر بودن یا نبودن مساوی است؛ تنها وجود علتی بیرونی است که او را به وجود رسانده و بودنش را ترجیح داده است. این همان معنای «امکان» است.

وقتی گفته می‌شود چیزی «ممکن‌الوجود» است یعنی ذاتش طوری نیست که خودش به تنهایی بودنش را ایجاب کند؛ بلکه برای بودنش نیازمند علت است. بنابراین، موجودات فیزیکی که در اطراف ما وجود دارند، مثل درخت، انسان و کهکشان، همگی در ذات خود ممکن‌الوجودند؛ چراکه می‌توان تصور کرد که نبودند، یا زمانی نبوده‌اند و حالا هستند و شاید روزی هم دیگر نباشند.

به همین دلیل، این‌گونه موجودات هرگز نمی‌توانند واجب‌الوجود بالذات باشند، زیرا ویژگی بارز واجب‌الوجود بالذات آن است که امکان عدم ندارد و هرگز نابودشدنی نیست.(2)

نکته سوم: از وجوب وجود فیزیکی نمی‌توان به وجوب ذاتی رسید

گاهی این تصور وجود دارد که چون چیزی وجود دارد، پس حتماً واجب‌الوجود است. این استدلال دو اشکال اساسی دارد؛ اولاً، آن را با صرفِ وجود داشتن یکی می‌گیرد؛ ثانیاً، هیچ تمایزی میان وجوب ذاتی و وجوب بالغیر قائل نیست. برای روشن شدن این موضوع، مثالی از دومینوها می‌زنیم؛ فرض کنید تمام قطعات دومینو به زمین افتاده‌اند. حتی اگر شما شاهد سقوط اولین قطعه نباشید، عقل شما حکم می‌کند که حتماً چیزی باید علت افتادن آن قطعه اول بوده باشد که به نوبه خود باعث سقوط سایر قطعات شده است.

موجودات فیزیکی نیز به همین ترتیب هستند. ما آن‌ها را موجود می‌بینیم، اما چون در ذاتشان چیزی نیست که بودنشان را ایجاب کند، عقل ما حکم می‌کند که باید علتی بیرونی، آن‌ها را به وجود آورده باشد. این علت‌ها نیز به نوبه خود ممکن‌الوجودند، تا آن که در نهایت به موجودی برسیم که خودش وجودش را از خودش دارد؛ یعنی واجب‌الوجود بالذات.

حتی دانشمندانی که گرایش به الحاد دارند، مانند استیون هاوکینگ، سعی می‌کنند آغاز جهان را بدون فرض خدا توضیح دهند؛ اما این تلاش، خود نشان‌دهنده‌ی این واقعیت است که حتی آنان نیز می‌پذیرند که صرفِ وجود داشتنِ جهان نیاز به تبیین دارد؛ چرا که وجود آن بدیهی نیست و نمی‌توان آن را بدون علت دانست. پس آنچه آتئیست‌ها می‌پذیرند، به‌گونه‌ای تأیید همان حکم عقل است که می‌گوید: موجود ممکن‌الوجود نیاز به علت دارد.(3)

نتیجه‌گیری:

در نهایت باید گفت که صرفِ موجودبودنِ یک چیز، آن را واجب‌الوجود نمی‌سازد. اگر هم بپذیریم که چیزی در حال حاضر به ضرورت، وجود دارد، این ضرورت بالغیر است، نه بالذات. چیزی که واجب‌الوجود بالذات باشد، باید در ذات خود، بی‌نیاز از علت، ازلی، ابدی و تغییرناپذیر باشد. چنین ویژگی‌هایی در هیچ‌یک از موجودات فیزیکی یافت نمی‌شود؛ زیرا همگی وابسته‌اند، تغییرپذیرند، و زمانی نبوده‌اند یا ممکن است دیگر نباشند.

پس «واجب‌الوجود» اصطلاحی خاص است که تنها بر موجودی صادق است که در ذات خود، هستی او ضرورتی تغییرناپذیر دارد و از هیچ علت یا شرط بیرونی برنخاسته است. چنین موجودی، همان است که در براهین فلسفی و کلامی از آن به «خدا» تعبیر می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. هیچ موجودی بدون وصف ضرورت تحقق نمی‌یابد، یعنی تا هنگامی که همه راه‌های عدم به روی آن مسدود نشود به‌وجود نمی‌آید، و به قول فلاسفه «الشی‌ء مالم یجب لم یوجد». به دیگر سخن، موجود یا ذاتاً واجب‌الوجود است و خودبه‌خود ضرورت وجود دارد، یا ممکن‌الوجود است، و چنین موجودی تنها در صورتی تحقق می‌یابد که علتی آن را «ایجاب» کند و وجود آن را به سرحد ضرورت برساند، یعنی به‌گونه‌ای شود که امکانِ عدم نداشته باشد.(مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ج2، ص422-423)

2. هر موجودی که ماهیت داشته باشد، ممکن‌الوجود است و نیازمند علت برای وجود خود است. این بیان تنها می‌تواند معلول بودن موجودات ممکن را اثبات کند و در تعیین معیار دقیق‌تری برای تشخیص علت و معلول‌ها ناتوان است. اما صدرالمتألهین با اصولی چون اصالت وجود، رابط بودن معلول نسبت به علت، و تشکیکی بودن مراتب وجود، به‌طور دقیق‌تری ویژگی‌های ممکن‌الوجود را شرح می‌دهند. بر اساس این اصول، هر موجود ممکن‌الوجود، مرتبه‌ای ضعیف‌تر از علت خود است و نیازمند علتی بیرونی است تا به موجود کامل‌تری برسد. (مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ج2، ص59-60)

3. برای مطالعه بیشتر، رک: موسوی کریمی، میرسعید ، کیهان‌شناسی نوین، خلق از عدم و خلق مدام، فصلنامه نامه علم و دین، بهار و تابستان 1378ش، شماره 4؛ فطورچی، پیروز، مختصری درباره مسئله آغاز: از دیدگاه کیهان‌شناسی نوین و حکمت متعالیه، نامه علم و دین، پاییز و زمستان 1377ش و بهار و تابستان 1378ش، شماره 3؛ شاکرین، حمیدرضا، هاوکینگ و خودبسندگی جهان، بررسی و نقد، مجله کلام اسلامی، پاییز 1396ش، شماره 103؛ آذریان، سجاد و محمدجواد اصغری، نقدی بر نتایج الحادی هاوکینگ از نظریه «جهان خودانگیخته» از منظر فلسفه اسلامی، مجله معرفت کلامی، بهار و تابستان 1401ش، شماره 1.

بی خدایی و حجیت اخلاق
بی‌خدایی مستلزم طرد اخلاق به شکل کلی نیست، اما ما را از درک بسیاری از اخلاقیات و تفسیر صحیح از آن‌ها محروم می‌سازد.

پرسش:

به نظرم، بی‌خدایی را مستلزم طرد اخلاق و پوچ انگاری می‌دانند در حالی که حقیقتاً این‌گونه نیست. به نظرم، بی‌خدایی متضمن جدی‌تر گرفتن همین زندگی موقت و جدی‌تر گرفتن اخلاق برای رضایت‌مندی از آن و تحکیم روابط اجتماعی است. برای اخلاقی زیستن نیازی به خداباوری یا دین‌داری نیست. نظر شما چیست؟

پاسخ:

مقصود از «اخلاق» در تحقیق حاضر، مجموعه‌اى از گزاره‌ها است که موضوع آن‌ها را افعال اختیارى انسان یا صفات و ملکات حاصل از آن‌ها، تشکیل می‌دهد که با مفاهیمى مانند «خوب»، «بد»، «باید» و «نباید» ارزش اخلاقی آن‌ها بیان می‌شود.(1) تردیدی نیست که ارزش‌گذاری‌های اخلاقی ما در طول زندگی، وابسته به مبنایی است که آن را در اخلاق پذیرفته‌ایم. مبنای اخلاق، به‌مثابه روح اخلاق است و در توضیح مفاهیم اخلاقی و ارزش‌گذاری آن‌ها نقش بسزایی ایفاء می‌کند. با تفاوت مبنای ما در اخلاق، گاهی ارزش‌گذاری‌ها یا توضیح ما از مفاهیم اخلاقی، تفاوت می‌یابد. در این راستا، می‌توان به تفاوت‌های اخلاق الهی و اخلاق الحادی اشاره داشت که موضوع تحقیق حاضر است.

با این مقدمه به سراغ سؤال شما رفته و پاسخ آن را در قالب چند نکته تقدیم می‌کنیم.

نکته اول

در ابتدا باید به این نکته توجه داشت که به عقیده ما، برای باور به حجیت اخلاق و تبیین برخی از گزاره‌های اخلاقی و احکام ارزشی آن‌ها، به اراده تشریعی خداوند تبارک‌وتعالی نیازی نبوده و به‌اصطلاح در مقام ثبوت، می‌توان اخلاق را مستقل از اراده تشریعی خدا در نظر گرفت. به‌عنوان‌مثال «حُسن» و «قُبح» از اوصاف و ویژگی‌های واقعی و ذاتی برای «عدل» و «ظلم» هستند و نیازی نیست در اتصاف «عدل» به «حُسن» یا «ظلم» به «قُبح»، اراده تشریعی خدا را در نظر بگیریم؛ یعنی قبل از این‌که خداوند، این بایدونباید یا خوب و بد را تشریع و وضع نماید، این موضوعات به‌خودی‌خود، دارای ارزش اخلاقی خوب یا بد بودند. سخن متکلمان امامیه، که به حسن و قبح ذاتی مفاهیم اخلاقی معتقد می‌باشند، ناظر به همین مقام ثبوت است.(2)

اما سخن به همین‌جا ختم نمی‌شود، چراکه اخلاقیات، هرچند در مقام ثبوت مستقل از اراده تشریعی خدا است، اما در مقام اثبات و خصوصاً تعیین مصادیق فعل اخلاقی، عقل به‌تنهایی کافی نیست و علی‌رغم توانایی عقل در کشف بسیاری از اخلاقیات، همچنان برای درک سایر اخلاقیات، به پیروی از مکتبی خاص نیازمند بوده و در این میان نقش باورهای دینی پررنگ می‌شود.

به‌بیان‌دیگر، در توضیح مفاهیم اخلاقی یا در ارزش‌گذاری آن‌ها، اگرچه عقل توانایی‌های قابل‌توجهی دارد، اما به‌هرحال، توانایی او محدود است و بسیاری از موضوعات اخلاقی، از جهت مفهومی یا ارزش‌گذاری، بدون توضیح باقی می‌مانند. مثلاً بااینکه عقل خوبی عدالت را به‌خوبی می‌فهمد، اما درباره مفهوم عدالت دیدگاه‌های مختلفی پدید آمده است؛ یا بااینکه عقل مفهوم کشتن حیوان (3) را به‌خوبی درک می‌کند، اما درباره ارزش‌گذاری آن دیدگاه‌های متنوعی شکل‌گرفته است. اینجاست که به دینی که متکی به علم بیکران خدا است، نیازمند می‌شویم. البته خداباوری و دین‌داری، فوایدی دیگر هم در حوزه اخلاق دارد که در نکته بعد به آن‌ها می‌پردازیم.

نتیجه آن‌که گزاره‌های عقلی اخلاق، (حتی به فرض آن که دچار اشتباه نظری نشده باشند و یا تحت تأثیر شهوت عملی مغفول و مورد انکار واقع نشده باشند) هرچند لازم و ضروری است، اما به‌تنهایی نمی‏تواند از عهده کشف همه مجهول‏ها و حلّ همه نزاع‏ها بیرون آید و در مقام اثبات، قطعاً نیازمند دین الهی هستیم.

نکته دوم

به باور صحیح، دین‌داری و خداباوری و اخلاق باهم مرتبط‌اند و هر یک، ضمن استقلال از دیگری، بر هم تأثیر بسزایی دارند و نمی‌توان آن‌ها را حوزه‌های بی‌ارتباط و متباین از هم دانست. در ادامه، به برخی از تأثیرات مثبت خداباوری و دین‌داری بر اخلاق می‌پردازیم:

نیاز مکاتب اخلاقی به مبانی جهان‌شناختی

هر مکتب اخلاقی مبتنی بر نوعی جهان‌بینی است؛ بنابراین مکاتب اخلاقی باید توجیه جهان‌شناختی داشته باشند. هر فرد اخلاقی، خواسته یا ناخواسته اصولی را رعایت می‌کند که آن اصول مبتنی بر گزاره‌های جهان‌شناختی هستند. دین است که می‌تواند تبیین جهان‌شناختی درستی به ارزش‌های اخلاقی بدهد.

نیاز به انگیزه

زیست اخلاقی نیازمند انگیزه‌ای قوی است. صرف مفید بودن زندگی اخلاقی، نمی‌تواند انگیزه کافی برای استمرار زیست اخلاقی ایجاد کند. باور به خداوند و نیت الهی و آثار مثبت باید‌های دینی در تکامل انسان، می‌تواند انگیزه فرد در زندگی اخلاقی را تقویت کند.

نیاز به ضمانت اجرایی

رعایت اخلاق و حقوق دیگران مستلزم گذر از خود و منافع خویش است. بدون یک ضمانت اجرایی قوی نمی‌توان از اکثریت افراد انتظار داشت که خود را ملزم به رعایت حقوق دیگران بدانند؛ چنان‌که تاکنون نیز چنین بوده است. دین است که می‌تواند با تکیه بر امر الهی، وعده پاداش و وعید دوزخ و همچنین نظارت گسترده خدا بر ظاهر و باطن انسان‌ها، این ضمانت اجرایی را محقق کند.

نقص مکاتب اخلاقی در تزاحم ارزش‌ها

یکی از مشکلات در مسیر زیست اخلاقی، مشخص نبودن تکلیف فرد در مواردی است که چند ارزش اخلاقی باهم تزاحم می‌کنند. درواقع تقریباً همه نظام‌های اخلاقی در بیان کلیات و ارزش‌های اصلی اخلاق کامیاب‌اند؛ ولی در تعیین مصادیق فعل اخلاقی است که هر مکتبی پاسخی متفاوت ارائه می‌دهد. نمونه معروف آن نجات جان یک انسان با یک دروغ است. دین می‌تواند با تکیه بر منابع اصلی خود این مشکل را بهتر حل کند.

نیاز به الگوی اخلاقی (اسوه حسنه)

می‌توان ادعا کرد که در هیچ نظام اخلاقی، فردی که بتواند الگوی کامل یک انسان اخلاقی باشد معرفی نشده است. درحالی‌که رهبران ادیان همیشه به‌عنوان الگوی یک انسان کامل معرفی‌شده‌اند.

نکته سوم

ما هم با شما موافقیم که «بی‌خدایی متضمن جدی‌تر گرفتن همین زندگی موقت» بوده و برای فرد بی‌خدا، چیزی جز حیات مادی موضوعیت ندارد؛ اما دقیقاً همین مسئله می‌تواند منشأ بداخلاقی‌های اجتماعی باشد و انسان‌هایی با خوی غیراخلاقی تولید نماید؛ چراکه در حقیقت زندگی بدون خدا، در معرض آن است که شخص به «خودخواهی» یا «خودگرایی» مبتلا شود و خودخواهی نیز عامل اصلی ظلم و نادیده گرفتن حقوق دیگران و درنتیجه آن، هرج‌ومرج در زندگی است.

داستایوفسکی در رمان مشهور «برادران کارامازوف» جمله مشهوری دارد که دقیقاً ناظر به همین مسئله است. وی می‌گوید: «اگر خدا وجود نداشته باشد، هر کاری مجاز است.»(4)

در جهان بدون خدا، کسانی که حیات و سعادت را به دنیا و لذت‌های آن محدود ساخته‌اند و خوب و بد را بر همین مبنا می‌سنجند، اخلاق برای آن‌ها کاملاً جنبه نسبی پیدا می‏کند و دلیل آن روشن است؛ زیرا یکی از پایه‏های اخلاق، عدل اجتماعی و احترام به حقوق دیگران است. فرد بی‌خدا که اخلاق را بر مبنای لذت و منفعت دنبال می‌کند، به ارزش اخلاقی تا آنجا که با منافع او مزاحم نباشد یا منافع شخصی او در گرو احترام به آن اصل باشد، پایبند است، ولی اگر منافع شخصی او که ده‌ها وسیله لذت برای او فراهم می‏آورد، با این اصل در تزاحم بود، روی چه اصلی از لذت شخصی خود بگذرد و به لذت دیگران احترام گذارد؟! جامعه‌ای که اصالت را به «من» و «لذت‌های شخصی» می‌دهد، هیچ‌گاه تبدیل به «ما» نشده و حتی روی کاغذ نیز نمی‌توان عاقبت خوبی برای آن تصور کرد، چه رسد در مقام عمل!

نکته چهارم

این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که رعایت انصاف و تبعیت از حقیقت که یکی از مهم‌ترین ارکان فعل اخلاقی است، حکم می‌کند که انسان، نسبت به یافته‌های عقلانی خود مسئول بوده و هنگامی‌که حقیقتی بر او روشن شد، باید عمل متناسب با مفاد آن را نیز سرلوحه کار خود قرار دهد.

ازاین‌رو، عدم تبعیت از خداوند، با وجود براهین روشن و بسیاری که برای اثبات وجود خداوند بیان شده است، کاری به شدّت «غیراخلاقی» است.

از آن جایی که این باور، مستلزم تعهد و تکلیف بوده، طبیعی است که نفوس رها که هدفی جز تأمین لذات دنیوی ندارند، انگیزه‌های بسیاری برای انکار یا بی‌توجهی به آن داشته باشند.

نکته پنجم

آنچه از بیان پرسشگر محترم به نظر می‌رسد آن است که ایشان «باور به خدا» را در تقابل با «عدم جدی انگاشتن دنیا» تلقی کرده‌اند. درحالی‌که نه‌تنها تلقی ایشان کاملاً نادرست بوده، بلکه دست‌کم در آموزه‌های اسلامی و به‌خصوص در مکتب اهل‌بیت عصمت و طهارت، زندگی موقت دنیا، به‌قدری جدی است که شاید جدی‌تر از آن وجود نداشته باشد! چراکه تأمین‌کننده سعادت ابدی و کیفیت جاودانگی انسان است.

در حقیقت تفاوت بی‌خدایان و خداباوران در جدی گرفتن یا نگرفتن دنیا نیست، بلکه تفاوت این دو در «هدف» انگاشتن و یا «وسیله» انگاشتن دنیاست. ازنظر یک انسان متأله «دنیا مزرعه آخرت است»(5) که کوچک‌ترین عمل مثبت و منفی در آن، مستقیماً بر زندگی ابدی و سعادت جاودانه وی تأثیر داشته (6) و به همان نسبت که سعادت ابدی انسان مهم است، دنیا نیز مهم و جدی خواهد بود. ازاین‌رو قرآن کریم به بهره‌مندی (7) و آباد کردن دنیا (8) تأکید کرده و در روایات معصومین نیز چنین دنیایی را بهترین یاری‌کننده، جهت سعادت و ساختن سرای آخرت دانسته و آن را تمجید می‌فرمایند.(9)

درنتیجه دنیا نزد اهل ایمان، به‌مراتب جدی‌تر از انسان بی‌خدا است. چراکه اهمیت دنیا برای انسان بی‌خدا به‌اندازه عمر کوتاهی است که در آن زندگی می‌کند، ولی برای انسان الهی، اهمیت دنیا به‌اندازه، اهمیت جاودانگی و سعادت ابدی اوست.

نتیجه‌گیری:

ازآنچه بیان شد روشن می‌شود که:

1. به باور ما اخلاقیات ثبوتاً مستقل از اراده تشریعی خدا است، ولی اثباتاً بسیاری از اخلاقیات از طریق ادیان الهی کشف می‌شوند؛ بنابراین بی‌خدایی مستلزم طرد اخلاق به شکل کلی نیست، اما ما را از درک بسیاری از اخلاقیات و تفسیر صحیح از آن‌ها محروم می‌سازد.

2. بی‌خدایی تلازمی با جدی گرفتن زندگی یا اخلاقی زیستن ندارد، چنان که خداباوری تلازمی با جدی نگرفتن زندگی ندارد. بلکه انسان خداباور، چون به تأثیر زندگی دنیوی بر سعادت ابدی نظر دارد، زندگی دنیوی را جدی‌تر می‌گیرد.

3. ازآنجایی‌که دلایل روشن و قاطعی در اثبات وجود خداوند و ضرورت دین‌داری وجود دارد، عدم تعهد و عدم انصاف، خود فعلی غیراخلاقی به‌حساب می‌آید.

4. «نیاز مکاتب اخلاقی به مبانی جهان‌شناختی»، «نیاز به انگیزه»، «نیاز به ضمانت اجرایی»، «نقص مکاتب اخلاقی در تزاحم ارزش‌ها» و «نیاز به الگوی اخلاقی» را می‌توان به‌عنوان بخشی از نیازمندی‌های زیست اخلاقی به دین و باورهای الهی دانست.

پی‌نوشت‌ها

1. جمعى از نویسندگان‏، فلسفه اخلاق‏، قم، نشر معارف، 1386ش، ص166.

2. روشن است که موضوعات اخلاقی و مصالح و مفاسدشان و همچنین انسان و عقل و خِرَدش، همگی وابسته به اراده تکوینی خدا هستند. در این مسئله هیچ تردید و اختلافی نیست. آنچه موردنظر ما است، ازاین‌قرار است که خوبی و بدی کارها، مستقل از اراده تشریعی خدا است. بله خداوند تکویناً این فعل یا صفت را به‌گونه‌ای آفریده که دارای این مصالح یا مفاسد باشد، اما اعتقاد ما به خدا یا عدم اعتقاد ما به او، تأثیری در درک این مصالح و مفاسد یا درک ارزش اخلاقی آن‌ها ندارد؛ عالمی، سید محمد، رابطه دین و اخلاق، قم، مؤسسه بوستان کتاب، 1389ش، ص203-206.

3. در غالب مسائل «اخلاق کاربردی»، همچون اخلاق حیوانات، اخلاق پزشکی، اخلاق رسانه و... هنوز هیچ توافقی در میان اندیشمندان جهان حاصل نشده است. مثلاً در خصوص اخلاق حیوانات، همچنان این سؤال به قوت خود باقی است که «آیا کشتن و خوردن یک حیوان، ازنظر اخلاقی کار درستی است یا خیر؟ در خصوص گیاهان چطور؟»

4. اخوان، مهدی، تلاقی‌های منطق و اخلاق، قم، پژوهشگاه علوم وحیانی معارج، پاییز و زمستان 1393.

5. «الدنیا مزرعة الاخرة»: حسابی، ابن أبی‌جمهور، عوالی اللئالی، قم، انتشارات سید الشهداء، 1405ق، ج1، ص267.

6. سوره زلزال، آیات 7-8: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ خَیْرًا یَرَهُ * وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ»؛ «پس هرکس هم‌وزن ذره‌ای نیکی کند، آن نیکی را ببیند؛ و هرکس هم‌وزن ذره‌ای بدی کند، آن بدی را ببیند

7. سوره قصص، آیه 77: «وَلَا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا»؛ «و سهم خود را از دنیا فراموش مکن

8. سوره هود، آیه 61: «هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیهَا»؛ «او شمارا از زمین به وجود آورد و از شما خواست که در آن آبادانی کنید

9. «قَالَ إمَامُ البَاقِر (ع): نِعْمَ العُونُ، اَلدُّنْیا عَلَی ألآخِرَةِ»؛ «دنیا چه خوب یاری‌کننده‌ای، برای آخرت است»: مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى‏، بحارالانوار، چاپ بیروت، ناشر: دار إحياء التراث العربي‏، ج70، ص 127.

صفحه‌ها