ایمان

ارتباط وضعیت اقتصادی انسان و ایمان
فقر و ثروت در نگاه دینی نه نشانه بی‌ایمانی‌اند و نه ایمان را از بین می‌برند، بلکه هر دو وسیله‌ای برای آزمون الهی و سنجش ایمان انسان‌اند.

پرسش:

آیا درست است که میان وضعیت اقتصادی انسان و ایمان او ارتباط است؟ به‌طور مثال، آیا تعبیرهایی مانند «پولدارها دین و ایمان ندارند» یا «از هر دری فقر آمد، ایمان از در دیگر بیرون می‌رود» واقعیت دارد؟

پاسخ:

بررسی رابطه میان وضعیت اقتصادی انسان و میزان ایمان او، از دیرباز ذهن اندیشه‌مندان و عموم مردم را به‌خود مشغول کرده است. در این زمینه، گاه در میان مردم، باورهای غلط و جزمی‌ای شکل گرفته که به شکل ضرب‌المثل‌هایی همچون «پولدارها دین و ایمان ندارند» یا «از هر دری فقر آمد، ایمان از در دیگر بیرون می‌رود» بیان می‌شود. این عبارات حاکی از آن هستند که ثروت یا فقر در تقابل با ایمان هستند و با آمدن یکی از آن‌ها، ایمان نابود می‌شود؛ درحالی‌که واقعیت از منظر آموزه‌های قرآنی و روایی، بسیار ظریف‌تر و دقیق‌تر از این قضاوت‌های سطحی است. در ادامه، با تکیه‌بر آیات نورانی قرآن کریم و روایات معصومین علیهم‌السلام، دیدگاه صحیح و متعادل درباره رابطه ایمان با فقر و ثروت، در قالب چند نکته تبیین می‌شود.

 

نکته اول: فقر و ایمان

عبارت‌هایی مثل «از هر دری فقر آمد، ایمان از در دیگر بیرون می‌رود» اگرچه در میان مردم مشهور است، اما نه پشتوانه‌ روایی معتبری دارد و نه با مجموعه‌ معارف دینی سازگار است.

به نظر می‌رسد این‌گونه تعابیر، ناشی از برداشتِ افراطی و غیردقیق از برخی روایات باشد. یکی از احادیثی که معمولاً منشأ چنین برداشت‌هایی قرار می‌گیرد، سخن پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است که فرمودند:

«فقر در آستانه آن است که به کفر بینجامد.» (1)

نکته‌ کلیدی در این حدیث، واژه‌ «کاد» است؛ این واژه در زبان عربی به معنای «نزدیک شدن» و «در آستانه قرار گرفتن» است، نه تحقق قطعی؛ بنابراین، مقصود پیامبر این نیست که فقر مساوی با کفر است یا هر فقیری الزاماً بی‌ایمان می‌شود، بلکه هشدار می‌دهند که فقر می‌تواند انسان را در تنگنای روانی و اخلاقی قرار دهد؛ فشاری که گاه صبر را می‌فرساید و انسان را به لغزش‌هایی چون دزدی، خیانت یا هم‌سویی با ستمگران می‌کشاند. این تحلیل روشن می‌سازد که فقر، زمینه‌ساز انحراف است، نه سلب‌کننده‌ اختیار. انسان همچنان مختار است، هرچند در شرایطی دشوارتر تصمیم می‌گیرد.

از سوی دیگر، قرآن کریم به‌روشنی نشان می‌دهد که فقر نه‌تنها ملازم با بی‌ایمانی نیست، بلکه در تاریخ ادیان، بسیاری از مؤمنان راستین از طبقات ضعیف جامعه بوده‌اند.

برای نمونه، یکی از اعتراض‌های همیشگی مخالفان انبیا همین بوده است که چرا پیروان آنان از فرودستان‌اند. قرآن این اعتراض را چنین نقل می‌کند:

«گفتند: آیا ما به تو ایمان بیاوریم درحالی‌که افراد پست و بی‌ارزش از تو پیروی کرده‌اند؟!» (2)

در آیه‌ای دیگر، خداوند توجه ویژه‌ای به مؤمنان نیازمند نشان می‌دهد و جامعه را به‌ احترام و حمایت از آنان فرامی‌خواند؛ مؤمنانی که فقرشان پنهان است و عزت‌نفس، آنان را از اظهار نیاز بازمی‌دارد:

«[این صدقات‌] براى آن [دسته از] نیازمندانى است که درراه خدا فرومانده‌اند و نمى‌توانند [براى تأمین هزینه زندگى‌] در زمین سفر کنند. از شدّت خویشتن‌دارى، فرد بى‌اطلاع، آنان را توانگر مى‌پندارد. آن‌ها را از سیمایشان مى‌شناسى. با اصرار، [چیزى‌] از مردم نمى‌خواهند و هر مالى [به آنان‌] انفاق کنید، قطعاً خدا از آن آگاه است.» (3)

افزون بر این، قرآن در توصیف زندگی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز به دوره‌ای از فقر، نیاز و سختی‌های معیشتی ایشان اشاره می‌کند:

«مگر نه تو را یتیم یافت، پس پناه داد؟ ... و تو را تنگدست یافت و بى‌نیاز گردانید؟» (4)

نمونه‌های تاریخی نیز گواهی روشن بر این حقیقت‌ است: بلال حبشی، برده‌ای فقیر و بی‌پناه، با وجود شکنجه‌های طاقت‌فرسا بر ایمان خود استوار ماند؛ عمار یاسر و پدر و مادرش، در اوج فشار و آزار، از ایمان دست نکشیدند و به الگویی از استقامت بدل شدند. این نمونه‌ها نشان می‌دهد که اگرچه شرایطی مانند فقر یا ثروت می‌توانند بر انتخاب‌های انسان اثر بگذارند، اما هرگز جبرآفرین نیستند و اختیار انسان را از میان نمی‌برند.

درنتیجه، در منطق دینی، فقر نه علت پیدایش ایمان است و نه علت زوال آن؛ بلکه میدانی دشوارتر برای ایمان‌ورزی است، میدانی که برخی در آن می‌لغزند و برخی دیگر، ایمان خود را خالص‌تر و ریشه‌دارتر می‌کنند.

 

نکته دوم: ثروت و ایمان

همان‌گونه که فقر می‌تواند ایمان انسان را در معرض آسیب قرار دهد، ثروت و رفاه نیز می‌تواند آزمونی دشوار و گاه خطرناک برای ایمان باشد. در آموزه‌های دینی، ثروت به‌خودی‌خود امری منفی تلقی نشده است، اما دل‌بستگی افراطی به آن، احساس بی‌نیازی و غفلت از خداوند، از مهم‌ترین تهدیدهای ایمانی به شمار آمده‌اند. قرآن کریم بارها هشدار می‌دهد که وفور نعمت، اگر با شکر، تقوا و مسئولیت‌پذیری همراه نباشد، می‌تواند انسان را به طغیان بکشاند:

«حقاً که انسان همین‌که خود را بى‌نیاز پندارد، سرکشى مى‌کند.» (5)

از همین رو، در تاریخ انبیا مشاهده می‌شود که بخش قابل توجهی از مخالفان پیامبران، از میان ثروتمندان، اشراف و صاحبان قدرت برخاسته‌اند. قرآن از این گروه با تعابیری چون «مترفین» یاد می‌کند؛ کسانی که غرق در ناز و نعمت بودند و همین رفاه، آنان را نسبت به دعوت الهی بی‌اعتنا و حتی معاند کرده بود. (6)

مخالفت فرعونیان، اشراف قریش و ثروتمندان متکبر امت‌های پیشین، نمونه‌هایی روشن از این واقعیت‌ است که ثروت، اگر به ابزار برتری‌جویی و خودبزرگ‌بینی بدل شود، می‌تواند ایمان را به‌شدت تهدید کند.

بااین‌حال، همانند فقر، میان ثروت و بی‌ایمانی نیز رابطه‌ای ضروری و قطعی وجود ندارد. قرآن در کنار هشدارها، به‌صراحت از مؤمنانی یاد می‌کند که در عین برخورداری از مال، قدرت و موقعیت اجتماعی، اهل ایمان، تقوا و بندگی بوده‌اند:

«مردانى که نه تجارت و نه دادوستدی، آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و دادن زکات، به خود مشغول نمى‌دارد و از روزى که دل‌ها و دیده‌ها در آن زیرورو مى‌شود مى‌هراسند.» (7)

ثروت در این نگاه، نه نشانه قرب الهی است و نه دلیل سقوط معنوی؛ بلکه ابزاری است که می‌تواند در خدمت ایمان قرار گیرد یا علیه آن عمل کند. آنچه تعیین‌کننده است، «نحوه مواجهه انسان با ثروت» است، نه اصلِ داشتن یا نداشتن آن.

بر این اساس، ثروت نیز مانند فقر، عرصه‌ای برای امتحان الهی است. (8) برخی در این میدان، گرفتار غرور، اسراف و غفلت می‌شوند و ایمان خود را می‌بازند و برخی دیگر، با شکرگزاری، انفاق و احساس مسئولیت، ایمان خویش را عمیق‌تر می‌کنند.

نتیجه:

بر اساس آنچه گذشت، روشن می‌شود که قضاوت‌های کلی و ضرب‌المثلی درباره نسبت فقر و ایمان یا ثروت و بی‌ایمانی، با منطق دقیق قرآن و روایات سازگار نیست. دین، فقر را نه منشأ ایمان می‌داند و نه علت حتمی زوال آن؛ همان‌گونه که ثروت را نه نشانه قرب الهی می‌شمارد و نه عامل قطعی فساد. هر دو وضعیت، صحنه‌هایی متفاوت از امتحان الهی هستند که در آن‌ها اختیار و جهت‌گیری انسان نقش تعیین‌کننده دارد. تاریخ ادیان نشان می‌دهد که مؤمنان راستین هم در میان فقرا حضور داشته‌اند و هم در میان ثروتمندان؛ همان‌گونه که لغزش و انکار نیز در هر دو گروه دیده می‌شود. ازاین‌رو، معیار سنجش ایمان نه وضعیت اقتصادی، بلکه نحوه مواجهه انسان با آن، میزان صبر، شکر، تقوا و مسئولیت‌پذیری اوست.

پی‌نوشت‌ها:

1. «کادَ الفَقرُ أن یَکونَ کُفراً؛» مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفاء، 1403 ق، ج 73، ص 246.

2. سوره شعراء، آیه 111: «قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَکَ وَاتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ.»

3. سوره بقره، آیه 273: «لِلْفُقَرَاءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ لَا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْبًا فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِیَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیمَاهُمْ لَا یَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا ۗ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ.»

4. سوره ضحی، آیات 6 و 8: «أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَى ... وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَى.»

5. سوره علق، آیات 6-7: «کَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَیَطْغَی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى.»

6. سوره سبا، آیه 34: «وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَهٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ.»

7. سوره نور، آیه 37: «رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاهِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاهِ ۙ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ.»

8. سوره انبیاء، آیه 35: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ ۗ وَنَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَهً ۖ وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ.»

ايمان به معناي واقعي كلمه يعني تسليم امر و نهي خدا بودن و در باور و اخلاق و عمل ، مطابق رضاي خدا عمل كردن ، اين مرتبه اي بلند است كه به طور طبيعي غالب انسان ها

معني آيه اي از قرآن كه مي فرمايد اكثريت به آيات خداوند ايمان ندارند چيست؟

ايمان به معناي واقعي كلمه يعني تسليم امر و نهي خدا بودن و در باور و اخلاق و عمل ، مطابق رضاي خدا عمل كردن ،  اين مرتبه اي بلند است كه به طور طبيعي غالب انسان ها از رسيدن به آن باز مي مانند.
بسياري از انسان ها منكر حق و حقيقت و رهرو راه هوا و هوس و شيطان و نفس مي باشند و بسياري هم در مرحله لفظ ، ايمان مي آورند و ايمان به قلب آنان وارد نشده و تمكن نمي يابد:
قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في‏ قُلُوبِكُم (1)عربهاي باديه ‏نشين گفتند: «ايمان آورده ‏ايم» بگو: «شما ايمان نياورده ايد، ولي بگوييد اسلام آورده‏ايم، امّا هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است!
و تعداد زيادي نيزبه ظاهر مؤمن و در واقع و عمل ،  مشركند:
وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُون (2)و بيشتر آنها كه مدعي ايمان به خدا هستند، مشركند!
خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَي اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيم (3)كار خوب و بد را به هم آميختند اميد مي‏رود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد به يقين، خداوند آمرزنده و مهربان است!
پس بيشتر و اكثر انسان ها مشرك بوده و به ايمان واقعي نمي رسند:
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (4)و بيشتر مردم عارف به نعمت هاي خدا و قدردان نيستند.
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُون (5)بيشتر مردم به خدا و معارف و احكام خدايي ايمان و باور درست و كامل ندارند.
و تعداد قليلي هستند كه تسليم حقيقي بوده و باور به خدا و حقايق خدايي در قلبشان رسوخ كرده و مؤمن واقعي شده اند:
وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُور (6)شاكر و قدردان همه نعمت هاي من اندكي از بندگان هستند.
بسياري از انسان ها به مرحله اسلام و اقرار به توحيد مي رسند و مراتبي از عمل و باور را دارند گر چه ايمانشان با شرك خفي همراه بوده و عمل صالح و طالح را با هم دارند و در ظاهر مؤمن و مسلمان و در واقع مشرك به شرك خفي هستند و كمي هستند كه به ايمان خالص مي رسند و از شرك پاك مي شوند. و البته روشن است كه اين گونه شرك باعث جهنمي شدن افراد نيست. و شرك خفي است همراه كفر است و باعث جهنمي شدن افراد مي شود.

پي نوشت ها:
1. حجرات (47) آيه 14.
2. يوسف (12) آيه 106.
3.  توبه (9) ايه 102.
4. بقره (2) آيه 243.
5. هود (11) آيه 17.
6. سبأ (34) ايه 13.
 

 

در جواب کسی که می گوید «من فقط خدارا قبول دارم، قرآن، پیامبران، امامان و ولایت فقیه را قبول ندارم» چه جوابی باید داد؟

پاسخ:
اينكه بيان داشته ايد شخصي به خداوند ايمان داشته، اما با اين حال نبي، امام، دين و ... را قبول ندارد، بايد پرسيد اساساً انسان از چه راهي به خداوند ايمان داشته و انديشه بي خدايي را باطل مي داند؟ و در اين ميان چگونه مثلاً از تثليث مسيحيت دست كشيده و خداي واحد يا برعكس، را باور كرده است؟!
از آنجا كه يكتايي خداوند چيزي نيست كه انسان با تجربه به آن رسيده باشد، ناگريز براي پذيرش آن راهي جزء رجوع به عقل وجود ندارد و عقلي كه خدا را واحد دانسته و شخص با حكم آن به خدايي واحد اعتقاد پيدا مي كند، همان عقل حكم مي كند بر اينكه انسان ها در طول زندگي علاوه بر عقل، نيازمند به دين به عنوان وحي و يگانه ارتباط با همان خداي مورد پذيرش، مي باشند، بر اين اساس معتقديم حيطه فعاليت «عقل» در محدوده تجربه و آزمون بشرى و تصور و تصديق انسانى است.
اما گستره وحى فراتر از معلومات بشرى است. به همين جهت مى‏ توان به عنوان ابزار شناخت راهگشا و با قابليت اطمينان حتى فراتر از عقل به آن اعتماد كرد و خود را از اين نعمت بزرگ الهى محروم نساخت. چنان كه در قرآن مجيد مى‏ خوانيم: «كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولًا مِنْكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ؛ (1) همان طور كه ميان شما فرستاده ‏اى از خودتان فرستاديم و آنچه را - كه هرگز- نمى‏ دانستيد به شما ياد مى‏ دهد».
از اين آيه به خوبى استفاده مى‏ شود كه اگر «وحى» نبود، بسيارى از معارف براى هميشه ناشناخته و در نتيجه بشر از آغاز و فرجام جهان - كه در محدوده مشاهده و تجربه و آزمون بشرى نيست - آدمى بى‏ خبر مى‏ ماند. به علاوه آنكه دين در معنا بخشي به زندگي نقشي مهم و اساسي دارد چرا كه دين با تبيين مبدأ آفرينش و هدف خلقت جهان و انسان و راه رسيدن به هدف خلقت، زندگى و حوادث آن و رفتارهاى انسان را معناى بخشد.
دين به پرسش‏ هاى اساسى بشر كه هميشه مطرح‏ بوده، پاسخ مى‏ دهد، چه در گذشته و عصر جاهليت و چه در زمان حاضر و عصر مدرن؛ سؤالاتى مانند اين كه كيستم؟ از كجا آمده‏ ام و به كجا مى‏ روم؟ براى چه آمده‏ ام و با كيستم؟ و ... كه البته در صدد بيان تمام فوائد نبوده و آنچه بيان شده بخشي از دلائل عقلي وجود دين است.
حال با وجود فوائد بسيار براي اصل دين و دينداري و ادعاء و اثبات پيامبران و ائمه (علیهم السلام) در مورد حاملان دين الهي، چه دليلي وجود دارد كه انسان از پذيرش آن ها سر بازده و ادعا كند آن را قبول ندارد؟ لذا اگر كسي با وجود اين فوائد و دلائل عقلي محض، دين ، امام و ... را قبول نكند، آيا جاي سؤال ندارد كه چرا با وجود اين همه دليل عقلي، آن را قبول نكرده است؟ البته هيچ گاه در پي آن نيستيم كه دين معيني را به عنوان دين حق عنوان كرده تا كسي معترض شود آن را به عنوان دين حق نمي پذيرد.
بلكه با وجود خدا در صدد اثبات اصل دين به صورت عام هستيم بر اين اساس هيچ گاه منطقي نيست شخص در برخي موارد مانند اعتقاد به وجود خدا، حكم عقل را پذيرفته و آن را ملاك اعتقادات خود در طول زندگي قرار دهد، ولي در برخي موارد از احكام آن سر باز زند!! به علاوه آنكه بدون اعتقاد به نبي، امام، دين و در نتيجه عدم اعتقاد به آخرت و ...، اساساً صرف اعتقاد به خدا چه فائده اي دارد و چه مشكلي را از بشر حل مي كند؟ به عبارت ديگر، اگر چنين شخصي به همين مورد نيز اعتقاد نداشته باشد، در كجاي زندگي دچار نقصان و خلل مي شود؟
به نظر مي رسد اين نوع اعتقاد به خدا در اكثر موارد براي فرار از عنوان كفر و بي خدايي است و نوعي فرار به جلو و گريختن از هر نوع تكليف و مسئوليت ديني و اجتماعي بدون متهم شدن به كفر و بي ديني است .
به هر حال قبول نداشتن امور ذكر شده توسط فرد مزبور اگر به معناي انكار آنهاست كه بايد در اعتقاد ايشان به خداي حكيم ترديد كرد، زيرا به خدايي معتقد است كه مخلوقات خود را به حال خودشان رها كرده ؛ اما اگر اين امر به معناي اثبات نشدن اين آموزه ها براي ايشان باشد بايد دلايل عقلي لزوم نبوت و امامت را به ايشان عرضه كرد و پرسيد عقل شما در برابر اين ادله چه پاسخي دارد؟

پي نوشت:
1.بقره (2) آيه151.
موفق و موید باشید

آیا افراد معصوم حتی فکر گناه کردن هم نمی کردند یا اینکه فکر گناه کردن می کردند اما ایمان و یا اراده خداوند آنها را از گناه باز می داشته؟؟؟ آیا روایتی آیه ای هست؟؟

پاسخ:
مصونیت معصومان در برابر گناه از مقام معرفت و علم و تقوای آن ها سرچشمه می گیرد، درست همانند پرهیز از پاره ای از گناهان برای ما که به خاطر علم و آگاهی و ایمان و معرفت آن را ترک می کنیم، مثلاً هرگز با بدن لخت و عریان، قدم در کوچه و خیابان نمی گذاریم. گروه زیادی از مردم نسبت به گناهانی مانند سرقت مسلحانه در شب یا قتل انسان های بیگناه یا انتحار و خودکشی مصونیت دارند. دارای حالت درونی خاصی می باشند که عوامل پیدایش این نوع گناهان را در محیط ذهن آن ها، چنان محکوم و مورد تنفر می کند که حتی به فکر آن نمی افتند.
در بین علما افرادی را داشتیم و داریم که حتی مکروهات را انجام نمی دهند. پس عصمت انبیا ناشی از علم آنان به لوازم گناه است. این علم قوی آثار شوم گناه را در نظر آن ها مجسم می نماید و از شناخت شان به مقام ربوبی سرچشمه گرفته است.
البته معنای عصمت این نیست که معصوم قدرت بر گناه ندارد و گناه نکردن خارج از اختیار او است، بلکه معنایش این است که معصوم در عین قدرت بر انجام گناه، با اختیار خود گناه را ترک می نماید. درست است هیچ فرد عاقلی به سیم لختِ برق دست نمی زند و یا باقی مانده غذای بیمارِ مبتلا به جذام و سل را نمی خورد، ولی در عین حال چنان نیست که قدرت بر این کار را نداشته باشد، بلکه با توجه به پی آمدهای کار، ترک را بر فعل ترجیح می دهد و در طول زندگی گِرد چنین کارهایی نمی رود. انجام ندادن مطلبی است و نداشتن قدرت، مطلبی دیگر.
به دیگر سخن: صدور چنین کاری از انسان های عاقل و علاقه مند به سلامت خود، به صورت محال عادی در می آید، نه محال عقلی. باز به عنوان مثال محال عادی است که شخص عالم و مؤمنی شراب با خود به مسجد ببرد و در صف جماعت بنوشد، ولی مسلّماً این یک محال عقلی نیست ، بلکه محال عادی است. تفاوت این دو محال بسیار روشن است. در اولی امکان انجام فعل محفوظ است، هر چند تحقق نمی پذیرد، ولی در دومی فعل امکان انجام ندارد. مثلاً خدا می تواند افراد مطیع و فرمان بردار را به دوزخ بفرستد، در حالی که هرگز این کار را انجام نمی دهد. اقتضای صفت عدل و حکمت این است که به مطیع پاداش دهد، نه کیفر. بنابراین انجام ندادن فعل، گواه بر عدم توانایی نیست. فرد معصوم اقدام به انجام کار خلاف نمی کند، هر چند اگر بخواهد، می تواند مانند دیگران مبدأ خلاف و گناه باشد. بنا بر این باید گفت:
عصمت در عین موهبتی بودن، با لیاقت‌ها و شایستگی‌های اکتسابی و افعال ختیاری انسان ارتباط دارد. اگر خداوند علم موجب عصمت را به پیامبران و امامان بخشید، بر اساس قوانین عام و اصول کلی است، نه از روی گزاف.
برای اثبات ادعای فوق، باید نکاتی را بیان نماییم:
1ـ پیامبران و امامان دارای اراده بشری‌اند؛ مانند مردم زندگی می‌کنند، برای تحصیل هر چه بیش تر مقامات معنوی می‌کوشیدند. اهل صبر و جهاد و زهد و تقوا هستند. در آیه آخر سوره کهف آمده است:
«قل إنّما أنا بشرٌ مثلکم یوحی إلیّ أنّما الهکم إله واحد؛(1) ای رسول! بگو به امت که:‌ من مانند شما بشری هستم (و تنها فرق من با شما این است) که به من وحی می‌رسد».
2ـ وقتی به دنبال راز عصمت می‌رویم، با تأمل در آیات و روایات می‌یابیم که خداوند به قابلیت پیامبران و امامان برای تحصیل مقامات معنوی و شایستگی آنان برای عهده‌داری مسئولیت هدایت جامعه آگاهی دارد. شایستگی و قابلیت آنان است که موجب انتخاب آنان برای رهبری بشر شده است. به چند نمونه از آیات و روایات مربوطه اشاره می‌کنیم:
أ) خداوند در بیان شرط صلاحیت احراز مقام نبوت برای حضرت ابراهیم(ع) می‌فرماید:
«وإذ ابتلی إبراهیم رَبّه بلکماتٍ فَأتمهنّ قال إنّی جاعلک للناس إماماً؛(2) وقتی ابراهیم را پروردگارش با کلماتی بیازمود و وی آن همه را به انجام رسانید [خداوند به او گفت:] من تو را پیشوای مردم قرار دادم».
ب) در جای دیگر در علّت انتخاب حضرت عیسی و زکریا می‌فرماید:
«إنّهم کانوا یُسارعونَ فی الخیرات و یدعونَنا رَغَباً ورَهَباً وکانوا لنا خاشعین؛(3) آنان کسانی بودند که از همه مردم در انجام کار نیک و پسندیده و امور خیر پیشقدم و پیشرو بودند. سبب آن هم دو عامل بود: ابتدا امید وصال ما را داشتند و سپس از خشم ما در بیم و هراس بودند».
ج) قرآن راجع به چگونگی انتخاب حضرت موسی(ع) می‌فرماید:
«وفتنّاک فتوناً فَلَبثتَ سنین فی أهلِ مدیَنَ ثمّ جِئتَ علی قدرٍ یا موسی واصْطَفَیْتکَ لنفسی؛(4) ای موسی! ما تو را به امتحان و ابتلای سخت آزمودیم . سال‌ها میان مردم مدین توقف کردی تا سرانجام به مقام نبوت رسیدی .تو را برای مقام رسالت و محبت خود آراستیم».
امام صادق(ع) می‌فرماید:
«به درستی که خدا انسان‌هایی را از فرزندان آدم انتخاب کرد. تولد آن ها را پاک و بدن‌های آنان را پاکیزه گردانید. آن ها را در پشت مردان و رَحِم زنان در حفظ خویش قرار داد، نه به جهت طلبی که از خداوند داشته باشند، بلکه از آن جا که خداوند در هنگام خلقت می‌دانست که از او فرمان‌برداری می‌کنند. او را عبادت می‌نمایند. هیچ گونه شرکی نسبت به او روا نمی‌دارند، پس اینان به واسطه فرمان‌برداری از خداوند به این کرامت و منزلت والا نزد خداوند، نایل شده‌اند».(5)
در این خصوص روایتی خاصی نیامده، ولی اگر در آیه مربوط به حضرت یوسف دقت شود، معلوم می شود که حضرات معصومین حتی از قصد و تمایل به گناه نیز مصون اند. در کنف حمایت خدا قرار گرفته و از گزند شیطان کاملا در امان هستند. از این رو قرآن کریم فرمود:
« لقد همت به و هم بها لو لا ان رای برهان ربه کذالک لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلَصین؛(6)
زلیخا قصد یوسف کرد و یوسف هم اگر برهان رب را نمی دید، قصد زلیخا می کرد (و به ارتکاب گناه نزدیک می شد) چنین (با نشان دادن برهان رب) سوء و فحشا را از او بگردانیدیم زیرا او از بندگان مخلَص ما بود».
این آیه می فرماید: یوسف اگر برهان رب را نمی دید، قصد زلیخا را می کرد. قصد یوسف نسبت به زلیخا باید شبیه قصد زلیخا نسبت به یوسف باشد. قصد زلیخا کامجویی از یوسف بود، پس یوسف هم اگر برهان رب را نمی دید، قصد کامجویی از زلیخا می کرد.
بعضی از مفسران با تمسک به ادله مختلف خواسته اند شان یوسف را برتر از آن بشمرند که قصد گناه کند. از این رو قصد را به ارتکاب قتل زلیخا و مانند آن برگردانده اند، در حالی که قرآن می گوید : خود نگهداری در چنان صحنه ای فقط به توفیق الهی ممکن بود .اگر این توفیق و دستگیری شامل حال یوسف نمی شد، حداقل تمایل به گناه پیدا می کرد، ولی چون مورد نظر خدا بود، حتی تمایل قصد گناه هم نکرد.
در چنان صحنه هایی که همه اسباب مهیا است و وسوسه ها موجود و همه موانع مفقود است، اگر عصمت و نگهداری خدایی نباشد، همه می لغزند و به ارتکاب گناه نزدیک می شوند. فقط آنانی نمی لغزند و ذره ای هم به گناه متمایل نمی شوند که در امان خدا بوده و عصمت خدایی شامل حالشان باشد.
برهان رب یوسف را از گناه برگرداند، زیرا یوسف بنده مخلص خدا بود. مخلصین کسانی هستند که در بندگی به مرتبه ای رسیده اند که خدا آنان را برای خود بر گزیده و به خود اختصاص داده و در آنان برای کس دیگری سهمی نگذاشته است.
پس یوسف چون بنده مخلّص خدا بود، به غیر خدا از جمله به گناه تمایل نداشت. برهان رب نه برای برگرداندن او از گناه، بلکه برای دور کردن سوء و فحشا از او بود.
برهان چیزی است که قطع و یقین در پی دارد. با مشاهده آن بنده به اطمینان کامل رسیده و به هیچ وجه به خلاف آن میل نمی یابد. برهان رب نوعی علم و یقین مشهود است که نفس آدمی با دیدن آن چنان مطیع می شود که دیگر هیچ میل به معصیت نمی کند.
تقاضای زلیخا هم بعد از رسیدن ایشان به بلوغ بود. در آیات هم، بعد از این آیه بدان اشاره شده و معلوم می شود او چون بنده محسن و نیک خدا بود، در ابتدای بلوغ به وی علم و حکمت داده شده است. علم او علم به حقیقت و واقعیت اتفاقات بود و از جمله اتفاقات تقاضای زلیخا است. او حقیقت این تقاضا را مشاهده می کرد. حقیقت آن جهنم بود که آغوش گشوده و یوسف را به خویش فرا می خواند. معلوم است که با دیدن این حقیقت، او هیچ میلی به اجابت نخواهد کرد.
بنا براین چنین برهانی ممکن است نصیب همه معصومان بشود که آنان را نه تنها از گناه، بلکه از تمایل به گناه حفظ می کند. پیامبر اسلام و امامان که برترین مخلصان هستند، از این موهبت الهی در مراتب بالاتر بهره مند می باشند. این حقیقت از آیه تطهیر(7) به دست می آید.

پی‌نوشت‌ها:
1. کهف (18) آیه 110.
2. بقره (2) آیه 124.
3. انبیا (21) آیه 90.
4.همان.
5. مجلسی، بحار الانوار، ج 10، ص 170.نشر دار الاحیاء لتراث العربی ،بیروت1403 ق.
6. یوسف(12)،آیه 24.
7.احزاب (33) آیه 33.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.