آداب اخلاقي

تلاقی پذیرش مرگ یا ارزشمندی تلاش برای شکست آن
انسان باید میانِ «تلاشِ عقلانی برای حفظ کیفیت و طول عمر» و «پذیرشِ حتمی‌بودنِ مرگ برای آمادگیِ معنوی»، تعادل برقرار کند.

پرسش:

 آیا انسان باید مرگ را بپذیرد یا تلاش برای شکست‌دادن آن ارزشمند است؟

پاسخ:

گاهی انسان‌ها در زندگی خود با مشکلات جسمی یا روحی روبرو می‌شوند؛ به گونه‌ای که مرگ را به خود نزدیک می‌بینند و احساس می‌کنند برای ادامۀ زندگی باید با مرگ مبارزه کنند و آن را شکست دهند. اما برخی که شاید از امید و انگیزه و انرژی لازم برای این مبارزه برخوردار نیستند یا با پرسش و ابهام مواجه هستند، ممکن است با این چالش روبرو شوند که اصلاً لازم است مرگ را شکست داد؟ آیا اصلاً شکست‌دادن مرگ ارزشمند است یا باید آن را پذیرفت و به استقبال آن رفت؟ در این نوشتار به پاسخ این پرسش می‌پردازیم.

نکتۀ اول: بررسی معنای پذیرش مرگ

برای پاسخ به پرسش پیش‌گفته ابتدا باید اجزای آن را بررسی کرد؛ از جمله باید معلوم شود مقصود از پذیرفتن مرگ چیست؟ اگر معنای پذیرفتن مرگ این باشد که انسان زندگی و کوشش را کنار بگذارد و در مواجهه با مشکلات و موانع و بیماری‌ها هیچ تلاشی برای دور‌کردن آنها نکند و در کنجی بنشیند و منتظر آمدن مرگ باشد، به‌یقین چنین برداشتی از پذیرفتن مرگ، صحیح و عقلانی و مورد تأیید دین و اخلاق نیست. این نگرش به زندگی سبب ازبین‌رفتن فرصت‌های بزرگی می‌شود که خداوند متعال در زندگی دنیا برای رشد و ارتقای انسان قرار داده است؛ فرصت‌ها و برکاتی که حتی در دل مبارزه با بیماری‌ها و مشکلات و موانع می‌تواند نصیب انسان شود و به بزرگ‌شدن؛ قوی‌شدن، صبور و مهربان و قدرشناس‌شدن انسان منتهی گردد؛ در‌نهایت انسان را به کمال و آرامشی برساند که برای آن خلق شده بود. همچنین چنین برداشتی از پذیرش مرگ، اسباب زحمت فراوانی برای خود و اطرافیان به وجود می‌آورد و هزینه‌ها و آثار ویران‌کنندۀ بسیاری برای فرد و جامعه در پی دارد.

اما اگر معنای پذیرش مرگ این باشد که انسان با وجود تلاش برای بهره‌مندی کامل از زندگی دنیا و نعمت‌های آن در راستای رسیدن به هدف نهایی خلقت خود، مرگ را هم از یاد نبرد و برای آن آماده باشد و چنان زندگی کند که در دنیای بعد از مرگ که ابدی است و اصل زندگی انسان در آنجا رقم می‌خورد، زندگی خوب و سعادتمندانه ای داشته باشد، بی‌تردید این معنا از پذیرفتن مرگ کاملاً درست و پذیرفتنی است. چنین رویکردی نه‌تنها سبب بهتر‌شدن زندگی و کم‌شدن ترس و اضطراب از مرگ خواهد شد، بلگخ مرگ را از کابوسی وحشتناک به واقعیتی مفید و مؤثر تبدیل می‌کند.

نکتۀ دوم: بررسی معنای شکست‌دادن مرگ

نکتۀ دیگری که باید مشخص شود این است که مقصود از شکست‌دادن مرگ چیست؟ اگر مقصود از شکست‌دادن مرگ این باشد که کاری کنیم انسان به‌کلی از مرگ در امان باشد، ناممکن و تلاشی بیهوده است؛ درحقیقت نه‌تنها در دنیای کنونی و با پیشرفت‌های علمی این معنا از شکست مرگ ناممکن است، بلکه در آینده هم ممکن نخواهد بود. خداوند متعال سنت قطعی و تغییر‌ناپذیری برای این دنیا قرار داده است که همان حتمی‌بودن مرگ برای همۀ انسان‌هاست؛ بر همین اساس بارها در کتب آسمانی از جمله قرآن کریم فرموده است که هر نفسی به‌یقین مرگ را خواهد چشید (1).

البته ممکن است با پیشرفت علوم، مرگ به تأخیر افتد و زندگی او طولانی‌تر شود؛ اما علم هر‌چه هم پیشرفت کند، نمی‌تواند زندگی ابدی دنیایی را برای انسان رقم بزند؛ چرا‌که خالق و مالک هستی که قدرت و علم و حکمت بی‌نهایت دارد، چنین تقدیر کرده است که عمر دنیایی انسان‌ها محدود باشد.

اما اگر معنای شکست‌دادن مرگ این باشد که انسان بکوشد مرگ خود را به تأخیر اندازد و عمری طولانی‌تر داشته باشد و کیفیت عمر خود را با حفظ و ارتقای سلامتی خود بهبود ببخشد، بی‌تردید امری ارزشمند و تلاشی پسندیده است؛ چرا‌که عمر انسان یعنی فرصت برای رسیدن به رشد و سعادت در دنیا و آخرت. با توجه به اینکه رشد و سعادت درجات بی‌شماری دارد و انسان در هر مرتبه‌ای باز هم امکان ارتقا و توسعه‌دادن به رشد و تعالی‌اش دارد، هر اقدامی که به افزایش عمر و رشد و سعادت بیشتر او بینجامد، پسندیده و عقلایی است. به بیان دیگر، با توجه به اینکه انسان در سفر خود به آخرت راه طولانی و مقصدی بلند و نیاز به برداشتن توشه بیشتر برای سفر آخرت خود دارد، هر‌چه بتواند کاری کند تا مرگش به تأخیر افتد تا عمر و فرصتی طولانی‌تر برای برداشتن توشه بیشتر داشته باشد، پسندیده و ارزشمند است.

نکتۀ سوم: اشتباه‌بودن دوگانۀ مرگ و زندگی

بر اساس تعالیم دینی و توصیه‌های عقلی، دوگانۀ مرگ یا زندگی اشتباه است؛ چراکه پسندیده نیست انسانها در این فکر باشند که یا باید زندگی کنند و مرگ را به فراموشی بسپارند یا باید به فکر مرگ باشند و به استقبال آن بروند و زندگی را رها کنند، بلکه خداوند متعال و عقل انسان به او چنین توصیه می‌کند تا زمانی که زنده هستی، زندگی کن و از نعمت‌ها و فرصت‌های در اختیارت برای رسیدن به معرفت و عشق و آرامش و صفات زیبا بهره ببر. همچنین باید انسان زندگی همیشه بکوشد مرگ و عوالم و مراحل بعد از آن را فراموش نکند؛ ازاین‌رو باید به گونه‌ای زندگی کند که نه‌تنها در دنیا زندگی سعادتمندانه و آرام و دلنشین داشته باشد، بلکه در حیات ابدی خود هم به سعادت و آرامش برسد. بنابراین دوگانۀ مرگ یا زندگی درست نیست، بلکه هم مرگ و هم زندگی را باید در نظر گرفت. پذیرش درست مرگ می‌تواند به بهبود زندگی دنیایی او هم کمک کند و عاملی برای بهره‌بردن بهتر از زندگی باشد.

نکتۀ چهارم: لزوم شناخت جایگاه مشکلات و سختی‌ها

برخی از انسان‌ها کوچک‌ترین بیماری‌ها و مشکلات را نشانه‌ای برای رسیدن مرگ می‌دانند و خیلی زود تسلیم می‌شوند؛ در‌حالی‌که انسان‌های بسیاری با بیماری‌های بزرگ و مشکلات سخت مواجه شده و می‌شوند و آن را شکست می‌دهند یا اگر نمی‌توانند آن را شکست دهند، سال‌ها آن را به عقب می‌اندازند و با آن زندگی می‌کنند و از زندگی خود بهره می‌برند. بنابراین این‌گونه نیست که هر کسی بیمار شد و به مشکلات سخت برخورد کرد، به‌زودی می‌میرد؛ همچنین این‌گونه نیست که هر کسی کاملاً سالم بود و مشکلی نداشت، فردا را حتماً خواهد دید.

باید دانست همۀ مشکلات و بیماری‌ها، اسبابی برای رقم‌زدن مرگ انسان نیستند، بلکه بسیاری از آنها مرحلۀ مهمی از «زندگی» هستند. این مسائل به‌مثابۀ ابزار و فرصتی هستند تا او را قوی‌تر، بزرگ‌تر، رشد‌یافته‌تر و صبور‌تر گردانند و درنهایت او را در زندگی سعادتمند‌تر کنند. پس بسیاری از بیماری‌ها درگاهی برای مردن نیستند، بلکه سکو‌هایی برای رشد و تعالی بیشتر هستند؛ ازاین‌رو اگر انسان از آنها به‌درست استفاده کند، به نتایج بسیار ارزشمندی دست خواهد یافت.

نتیجه:

تلاش برای شکست‌دادن مرگ، اگر به معنای جلوگیری از مرگ برای همیشه باشد، تلاشی ناممکن است؛ اما اگر مقصود به‌تأخیر‌انداختن مرگ، حفظ سلامتی و افزایش کیفیت و فرصت زندگی باشد، اقدامی ارزشمند و عقلایی است؛ زیرا انسان می‌تواند از این فرصت برای رشد و تعالی بیشتر و کسب سعادت دنیا و آخرت بهره ببرد. از سوی دیگر، پذیرش مرگ نیز اگر به معنای دست‌کشیدن از زندگی و تسلیم‌شدن در برابر بیماری‌ها و مشکلات باشد، نه‌تنها پسندیده نیست، بلکه موجب از‌دست‌رفتن فرصت‌های ارزشمند زندگی می‌شود. اما اگر به معنای پذیرفتن حتمی‌بودن مرگ و آماده‌شدن برای حیات پس از آن باشد، امری ضروری و پسندیده است. بنابراین انسان نه باید مرگ را چنان انکار کند که گویی هرگز نخواهد مرد و نه باید چنان تسلیم آن شود که فرصت زندگی را از دست بدهد و اسباب زحمت برای خود و اطرافیان خود شود؛ بلکه باید تا زمانی که زنده است، زندگی کند و برای حفظ و بهبود زندگی خود بکوشد و هم‌زمان برای مرگ و حیات ابدی پس از آن هم آماده باشد.

منابع مطالعاتی:

1. مرتضی مطهری؛ زندگی جاوید یا حیات اخروی؛ تهران: صدرا، [بی‌تا].

پی‌نوشت:

1. «كُلُّ نَفۡسٍ ذَائِقَةُ ٱلۡمَوۡتِ» (عنکبوت: 57).

هدف زندگی
هدف نهایی و معنادار زندگی در اخلاق اسلامی، «قرب الهی» است که با تحقق آن،تمام مفاهیمی چون فضیلت، رشد و خوشبختی به‌صورت اصیل و منسجم معنا پیدا می‌کنند.

پرسش:

آیا هدف زندگی باید خوشبختی باشد یا معنا، فضیلت و رشد شخصی؟

پاسخ:

انتخاب هدف درست برای زندگی بدان دلیل اهمیت دارد که تعیین هدف نادرست می‌تواند انسان را در مسیر زندگی با خسارت و زیان مواجه کند. اهمیت بیشتر این مسئله در آن است که از یک‌سو اهداف بیان‌شده در مکاتب مختلف، متفاوت است؛ از سوی دیگر، گاهی بازگشت به مسیر صحیح و جبران گذشته ممکن نیست. افزون بر این، انسان تنها یک بار زندگی می‌کند و فرصت دوباره‌‌ای برای اصلاح انتخاب خود ندارد. بنابراین لازمۀ تبیین دقیق این پرسش و بررسی ابعاد آن، اتخاذ تصمیمی درست و مسئولانه درباره هدف زندگی است.

نکتۀ اول: شناخت هدف زندگی، شرط لازم برای رشد

انسان باید بداند برای چه آفریده شده است، به کجا می‌رود و از کدام راه باید برود؟ تا این شناخت به دست نیاید و آدمی نداند فقط برای ارضا و اشباع غرایز آفریده نشده است، مسئولیت خود را نمی‌شناسد و نمی‌تواند آن را به انجام رساند؛ بنابراین شناخت هدف زندگی، مقدمه‌ای برای شناخت مسئولیت و حرکت در مسیر رشد و کمال است و بدون تعیین هدف زندگی، امکان رشد اخلاقی مطلوب یا کسب معنای حقیقی زندگی ممکن نیست.

نکتۀ دوم: مشترکات لفظی نیازمند تعیین مصداق

برای ارائۀ پاسخی دقیق از پرسش، ابتدا باید تلقی پرسش‌کننده از مفاهیم مورد استفاده‌اش روشن شود؛ به‌ویژه مفاهیم عام و کلی مانند خوشبختی، فضیلت و رشد که در مقام تعیین مصادیق، معانی مختلفی دارند. این مفاهیم در برابر مکاتب مختلف، مشترک لفظی هستند؛ یعنی هر مکتب اخلاقی، با وجود به‌کاربردن این واژگان، تلقی خاص و ویژه‌ای از آنها دارد. بر همین اساس، برخی رشد شخصی را بهره‌مندی فرد از لذت می‌دانند، برخی تکامل عقلی را نشانه رشد دانسته‌اند و برخی تعالی روحی را دخیل می‌دانند. در مفهوم خوشبختی و فضیلت و حتی معنابخشی به زندگی نیز این اختلاف‌نظر وجود دارد؛ چنان‌که خوشبختی گاهی لذت‌محور معنا می‌شود و گاهی سعادت‌محور است. دربارۀ معنا نیز همین اختلاف وجود دارد که به معنای هدفمندی در زندگی است؛ اما اینکه چه هدفی مطلوب است، وابسته به تلقی هر مکتب است.

بنابراین باید توجه داشت که هرچند ممکن است یک مکتب اخلاقی مفهومی خاص را هدف مطلوب خود در نظر بگیرد؛ اما برای فهم دقیق مقصود از آن واژه، مصداق و مدلول آن باید روشن شود؛ بر همین اساس نمی‌توان تنها بر اساس اختلاف در کاربرد الفاظ و بدون تعیین مفهوم و قلمرو آن، دیدگاه یک مکتب را مخالف یا رقیب سایر مکاتبی دانست که آن واژگان را به کار نمی‌برند؛ همچنین فقط بر اساس اشتراک در لفظ، نمی‌توان دو مکتب را یکسان در هدف دانست.

نکتۀ سوم: تعیین هدف زندگی، وابسته به مبانی و اهداف

هدف نهایی زیست انسانی در مکاتب مختلفی اخلاقی، بر اساس جهان‌بینی خاص و ویژۀ آنها تعیین می‌شود. در‌واقع تعیین هدف زندگی، وابسته به پیش‌فرض‌های مبنایی است؛ ازاین‌رو اگر مکتبی باور به معاد نداشته باشد، هدف نهایی زندگی از نظر او در دنیای مادی خلاصه خواهد شد؛ ولی اگر مکتبی، اصالت را با حیات اخروی بداند، هدف نهایی زندگی از نظر او سعادت اخروی خواهد بود. همچنان‌که اگر در شناخت سرشت حقیقی، اگر انسان موجودی به‌کلی مادی تلقی شود، برنامه و هدف رشد اخلاقی او فقط در حدود رشد بعد مادی و تن او خواهد بود؛ اما اگر روح بعد اصیل وجود او دانسته شود، پرورش تن تنها ابزاری خواهد بود برای دست‌یابی به هدف اصلی که پرورش روح است.

جریان‌های اخلاقی و فکری به دلیل اختلاف در نوع جهان‌بینی، دیدگاه‌های متفاوتی درباره هدف نهایی زیست انسان ارائه می‌دهند؛ به گونه‌ای که که گاه اهداف متضاد نیز ارائه داده‌اند؛ ازاین‌رو برخی هدف مطلوب زندگی را کسب لذت، برخی کسب سود، برخی کمال قوه عاقله و برخی کسب قدرت دانسته‌اند.

نکتۀ چهارم: هدف زندگی در اخلاق اسلامی

هدف نهایی زیست انسان بر اساس مبانی اخلاق اسلامی، دست‌یابی به کمال حقیقی است؛ مصداق این کمال حقیقی، قرب به خداوند متعال است. بر همین اساس، خوب و بد‌بودن همۀ اعمال اختیاری اخلاقی انسان در نسبت‌سنجی با قرب به خداوند متصف به حسن و قبح می‌شوند. بنابراین اگر کاری موجب قرب الهی شود، ارزش اخلاقی مثبت دارد؛ اما اگر مانع آن شود، قبح اخلاقی خواهد داشت.

نکتۀ پنجم: تأمین سایر اهداف، در سایه هدف نهایی‌بودن قرب الهی

هر کدام از مکاتب اخلاقی، هدف ویژه‌ای برای زیست انسانی در نظر می‌گیرند؛ برای مثال برخی سود، برخی لذت، برخی تقویت قوۀ عاقله و برخی کسب قدرت را هدف در نظر می‌گیرند؛ همچنان‌که ممکن است فرد یا گروهی معنایابی در زندگی، دست‌یابی به فضایل اخلاقی و دور‌شدن از رذایل یا خوشبختی و سعادت را به‌مثابۀ هدف زیست انسان بدانند. هدف نهایی در اخلاق اسلامی، قرب الهی است؛ اما در برابر مکاتب اخلاقی دیگر این امتیاز را دارد که هدف اخلاق اسلامی، تأمیین‌کنندۀ دیگر اهداف مکاتب نیز هست؛ به گونه‌ای که منافاتی با بسیاری از اهداف ذکر‌شده در سایر مکاتب ندارد. به بیان دیگر، می‌توان گفت در تضاد با تأمین برخی دیگر از اهداف نیست؛ برای مثال کسب فضیلت‌های اخلاقی، راه رسیدن به قرب الهی است و منافاتی با آن ندارد؛ ازاین‌رو زیست فرد در پرتو تلاش برای قرب الهی، از پوچ‌گرایی خارج خواهد شد و کاملاً هدفمند و بامعنا خواهد بود؛ تا جایی که حتی رنج‌ها و درد‌ها نیز برای او معنا‌دار می‌شوند؛ چراکه می‌تواند در مسیر قرب الهی از آنها بهره‌مند شود.

بنابراین برترین درجۀ معنا در زندگی در سایه قرب الهی تأمین می‌شود؛ همچنین در سایه قرب الهی، فرد به برترین نوع خوشبختی و سعادت دست می‌یابد و قدرت روحی و معنوی نیز در سایه قرب الهی به بالاترین حد خود خواهد رسید. بر همین اساس، برخی اولیای الهی قدرت تصرف در عالم مادی یا حل مشکلات و بیماری‌های مشکل را به اذن الهی دانسته‌اند.

نتیجه:

بدون شناخت هدف زندگی، رشد اخلاقی مطلوب و معنای حقیقی زندگی محقق نمی‌شود. واژگانی مانند خوشبختی، فضیلت، رشد و معنا مفاهیمی عام و مشترک لفظی‌اند که در مکاتب مختلف، مصادیق و معانی متفاوت و گاه متضاد دارند؛ پس نه اختلاف در الفاظ دلیل رقابت مکاتب است و نه اشتراک در لفظ دلیل یکسانی آنها، بلکه باید مفهوم و قلمرو هر واژه روشن شود. تعیین هدف زندگی وابسته به پیش‌فرض‌های جهان‌شناختی و انسان‌شناختی هر مکتب است. هدف نهایی در اخلاق اسلامی، کمال حقیقی انسان است که مصداق آن قرب به خداوند است و حسن و قبح اعمال بر اساس نسبت‌سنجی با آن سنجیده می‌شود. ویژگی این هدف آن است که سایر اهداف را نیز در سایه خود تأمین می‌کند؛ ازاین‌رو کسب فضایل افزون بر اینکه راه قرب الهی است، زندگی را از پوچ‌گرایی خارج و کاملاً معنادار می‌کند؛ تا جایی که رنج‌ها نیز معنا می‌یابند و برترین خوشبختی، سعادت و بالاترین قدرت روحی و معنوی در سایه آن به دست می‌آید. بنابراین خوشبختی، معنا، فضیلت و رشد شخصی با هدف نهایی تعارضی ندارند، بلکه همه در سایه قرب الهی به صحیح‌ترین صورت تأمین می‌شوند.

برای مطالعۀ بیشتر:

1. روح‌الله شهریاری؛ «سرشت انسان در اندیشه هابز و ارزیابی پیامدهای اخلاقی آن بر مبنای آرای علامه طباطبایی»؛ اخلاق وحیانی، پیاپی 21، پاییز و زمستان 1400 ش.

2. روح‌الله شهریاری؛ «ماهیت‌شناسی لذت و جایگاه آن در اخلاق اسلامی از منظر استاد مصباح یزدی»؛ اخلاق وحیانی، پیاپی 19، پاییز و زمستان 1399 ش.

معیارهای موفقیت
از منظر دینی، موفقیت حقیقی در تعالی معنوی و بندگی خداوند نهفته است، نه در شاخص‌های مادی و ظاهری که برخلاف تصور عموم، معیار کافی برای سنجش سعادت نیستند.

پرسش:

چرا پول، شغل و موقعیت اجتماعی به معیار موفقیت تبدیل شده‌اند؟

پاسخ:

در فرهنگ‌ها و جوامع مختلف گاهی به انسان‌هایی که دارایی بیشتر یا موقعیت اجتماعی یا شغل بهتری دارند احترام بیشتری گذاشته می‌شود و به دیده حسرت به آن‌ها نگاه می‌شود و به آن‌ها به دید انسان‌های موفق و خوشبخت نگاه می‌شود؛ اینجاست که این سؤال خودنمایی می‌کند که آیا کسی که پول بیشتر یا شغل بهتر یا موقعیت اجتماعی بالاتری دارد لزوماً موفق‌تر است؟ اگر چنین نیست، چرا و به چه دلایلی جامعه آن‌ها را موفق می‌پندارد؟

 در ادامه به پاسخ این سؤالات پرداخته می‌شود.

نکاتی در باب معیارهای موفقیت

نکته اول: بررسی موفقیت نسبی و کلی

در یک تقسیم‌بندی می‌توان موفقیت را به دو نوع تقسیم نمود:

الف. موفقیت کلان و کلی

این نوع موفقیت در کل زندگی حاصل می‌گردد. منظور از موفقیت کلان و کلی، رسیدن به سعادت و خوشبختی و هدف نهایی از زندگی است که اگر انسان به آن هدف رسید، می‌توان گفت موفق بوده و خوشبخت است. در فرهنگ دینی هدف از خلقت انسان رسیدن به معرفت، محبت، بندگی و تقرب به خداوند متعال است؛ خدای سبحان اوج و معدن همه خوبی‌ها و کمالات است و رسیدن به او یعنی رسیدن به همه خوبی‌ها و زیبایی‌ها و آرامش مطلق. پس از نگاه دینی کسی در زندگی به موفقیت رسیده و به‌طورکلی و مطلق موفق است که به خدا و بندگی و معرفت و محبت او رسیده باشد.

ب. موفقیت نسبی و جزئی

موفقیت نسبی و جزئی در طول زندگی به‌دست می‌آید و مقصود از آن، موفقیت در شئون مختلف زندگی و جهات متعدد و متنوع آن است.

نکته دوم: بررسی درجات و جهات مختلف موفقیت نسبی

موفقیت نسبی، جهات مختلف و متعددی دارد. مثلاً موفقیت در تحصیل یا موفقیت در شغل و درآمد یا موفقیت در ازدواج و مدیریت خانواده یا تربیت فرزند یا موفقیت در ارتباط گرفتن با دیگران یا موفقیت در ارائه خدمات اجتماعی مفید و ... . این نوع موفقیت‌ها بسیار متعدد و متنوع می‌باشند. چه‌بسا انسان‌هایی که در بعضی از این جهات موفق هستند و در برخی ناموفق؛ مثلاً موفقیت شغلی دارند و کار خوب و مفید با درآمد بالا به‌دست آورده‌اند، اما در تشکیل زندگی و مدیریت خانواده موفق نیستند و زندگی آرامش‌بخش و لذت‌بخش و دل‌نشینی ندارند.

نکته سوم: ارزش‌گذاری موفقیت شغلی و مادی و اجتماعی

 موفقیت درزمینهٔ شغل مفید و درآمد سالم و موقعیت اجتماعی صحیح چه‌بسا موفقیت هست و صاحب آن را باید احترام نمود؛ چراکه این موفقیت غالباً نشانگر استعداد و تلاش و زحمت شخص است؛ بخصوص اگر با محدودیت‌های زیاد و امکانات کم یا در رقابت شدید با دیگران اتفاق افتاده باشد، اما موفقیت در این زمینه‌ها به معنی موفقیت در همه زمینه‌ها و جهات دیگر زندگی نیست و چه‌بسا درزمینهٔ های دیگر ناموفق بوده باشد. در نقطه مقابل، کسانی هستند که شغل و درآمد بالا یا موقعیت اجتماعی خاص ندارند، اما در جهات دیگر زندگی انسان‌های موفقی هستند. مثلاً انسان‌های عالم و دانایی هستند یا ارتباطات اجتماعی موفق و دوستان خوبی دارند یا زندگی خانوادگی شیرینی دارند و ... .

نکته چهارم: بررسی موفقیت نهایی

اگر انسان در همه موفقیت‌های جزئی و نسبی هم که موفق باشد؛ اگر به هدف خلقت و سعادت ابدی که همان رسیدن به خداوند متعال و به دست آوردن آرامش و سرور مطلق است نرسیده باشد؛ باز ناموفق است و در نگاه کلی و ارزش‌گذاری نهایی نمره قبولی و پیروزی را نمی‌گیرد. هرچند انسان در زندگی مادی خود، در جهات مختلف موفق باشد، اگر ازنظر روحی و معنوی و زندگی ابدی آخرتی خود ناموفق بوده باشد باز انسانی شکست خورده است که ممکن است چند سالی را از موفقیت‌های نسبی محدود خود بهره ببرد، اما از روحی آرام و جانی سیراب شده و سعادتی ابدی در جوار قرب الهی همراه با لذت و بهره بردن از نعمت‌های بی‌پایان او بی‌بهره است.

نکته پنجم: غلط‌انگاری موفقیت نسبی

در بسیاری از جوامع انسان‌هایی که در برخی جهات موفق و پیروز هستند، مثلاً شغل و درآمد خوبی داشته یا موقعیت و احترام اجتماعی بالایی دارند را به‌عنوان کسانی می‌پندارند که به موفقیت مطلق و کلان در زندگی دست‌یافته‌اند و گویا به همه آنچه می‌توانسته‌اند برسند رسیده‌اند؛ درحالی‌که قطعاً چنین نیست و بیان شد که ممکن است در برخی جهات دیگر زندگی یا در مجموع زندگی ناموفق و شکست‌خورده باشند؛ کم نیستند انسان‌های مشهور با درآمدهای بالا که در مقاطعی از زندگی یا پایان زندگی کارشان به استفاده از داروهای ضدافسردگی می‌کشد و به آرامش کلی و احساس خوشبختی دائم و واقعی نرسیده‌اند. در نقطه مقابل هستند افراد ساده و معمولی در جامعه که شهرت و درآمد و موقعیت بالایی ندارند، اما براثر بندگی و معرفت و محبت خداوند متعال به آرامش درونی و عمیق و پایدار رسیده و از درون پر و سیراب می‌باشند و از قیدوبندها آزاد شده‌اند.

نکته ششم: دلایل غلط‌انگاری موفقیت نسبی با موفقیت کلی

اما سؤالی که اینجا به وجود می‌آید این است که چرا چنین برداشت و قضاوت اشتباهی اتفاق می‌افتد و انسان‌هایی که در برخی جهات موفق هستند به‌عنوان افرادی که درمجموع زندگی خوشبخت و سعادتمند هستند پنداشته می‌شوند؟

1. جهل و نادانی

گاهی علت این قضاوت نابجا، جهل و نادانی است؛ وقتی انسان از هستی‌شناسی و خودشناسیِ درست و کاملی بهره نبرد ناخودآگاه دچار چنین برداشت‌های غلطی خواهد شد. وقتی معنا و مراتب و جهات مختلف موفقیت و سعادت را به‌درستی نشناسد و رابطه سعادت و خوشبختی با رسیدن به هدف خلقت انسان را پی‌نبرد، دچار خطا در ارزش‌گذاری موفقیت انسان‌ها می‌شود. آنگاه که به سطحی‌نگری و نبود دیدگاه عمیق و جامع و کامل به همه جهات زندگی انسان مبتلا گردید، انسان‌هایی که تنها در برخی جهات موفق هستند را نمره قبولی می‌دهد.

2. مادی‌گرایی

وقتی انسان همه زندگی را خلاصه در همین زندگی مادی دید و همه آمال و آرزوهای او مادی و حیوانی و شهوی بود، آنگاه هر کس در این زمینه‌ها به موفقیت‌هایی دست پیدا کرده باشد را سعادتمند و پیروز تلقی می‌کند، اما اگر فهمید که انسان در کنار زندگی مادی یک نوع حیات معنوی و روحی هم دارد و در کنار موفقیت‌ها و کمالات ظاهری یک سری فضائل و امتیازات معنوی هم هست که وقتی به آن‌ها می‌رسد توسعه پیدا کرده و بزرگ می‌شود و به آرامش و رضایت عمیق و پایدار درونی می‌رسد؛ آنگاه نحوه امتیازدهی او متفاوت خواهد بود و به هرکسی نمره قبولی نهایی نمی‌دهد.

3. جَو‌زدگی و غفلت

یکی از دلایل دیگر این قضاوت اشتباه جوزدگی و غفلت می‌تواند باشد؛ وقتی رسانه‌ها و تبلیغات پرحجم و پرتکرار، جهات رشک‌برانگیز ظاهر زندگی افراد مشهور یا ثروتمند یا قدرتمند را به نمایش بگذارند آن‌وقت جامعه دچار خطای محاسباتی می‌شود و چنین می‌پندارد که این‌ها هستند که در همه جهات موفق می‌باشند؛ آری تبلیغات و رسانه‌ها می‌توانند ذائقه و فرهنگ عمومی جامعه را به‌تدریج عوض نموده و چنین جو مادی نگرانه در آن ایجاد نمایند و افراد سطحی‌نگر و جو‌زده هم به‌دنبال آن دچار خطای در قضاوت می‌شوند.

4. فقر و عقده‌های درونی

وقتی انسان چیزی را نداشته باشد و مدتی طولانی از نداشتن آن اذیت شده  و حسرت آن را کشیده باشد، آنگاه آن چیز برای او خیلی بااهمیت می‌شود حتی ارزشی بیشتر از ارزش واقعی خود پیدا می‌کند و وقتی همان گمشده خود را در پیش دیگری دید ناخودآگاه آن‌کس را موفق‌تر و خوشبخت‌تر و بزرگ‌تر ازآنچه درواقع هست می‌پندارد و همه این‌ها به خاطر فشار فقر و عقده‌های درونی او است.

5. قابل‌مشاهده بودن موفقیت‌های مادی

پول، خانه، خودرو، شغل، لباس و موقعیت اجتماعی معمولاً قابل‌مشاهده و اندازه‌گیری‌اند؛ اما چیزهایی مانند آرامش، تقوا، معرفت، رضایت از زندگی، کیفیت رابطه با همسر و فرزندان یا رشد معنوی در ظاهر دیده نمی‌شوند. انسان‌ها نیز معمولاً بر اساس چیزهای قابل‌مشاهده قضاوت می‌کنند و همین موضوع موجب می‌شود موفقیت ظاهری با موفقیت واقعی اشتباه گرفته شود. برای ثروت و درآمد می‌توان عدد و رتبه تعیین کرد؛ مثلاً کسی درآمدش دو برابر دیگری است؛ اما برای آرامش، معرفت، محبت، اخلاص یا کیفیت رابطه انسان با خدا چنین سنجش ساده‌ای وجود ندارد؛ بنابراین ذهن انسان به سمت معیارهایی می‌رود که اندازه‌گیری آن‌ها آسان‌تر است.

نتیجه:

درمجموع، پول، شغل و موقعیت اجتماعی می‌توانند نشانه‌ای از موفقیت نسبی انسان در برخی ابعاد زندگی باشند، اما به‌هیچ‌وجه معیار کافی برای سنجش موفقیت کلی و سعادت او نیستند. بااین‌حال، جهل نسبت به حقیقت سعادت، مادی‌گرایی، جوّزدگی و غفلت، محرومیت و عقده‌های درونی و نیز قابل‌مشاهده و اندازه‌گیری بودن موفقیت‌های مادی، سبب شده است این امور در نگاه جامعه به معیار موفقیت تبدیل شوند. درحالی‌که بسیاری از مهم‌ترین ابعاد موفقیت، مانند آرامش، معرفت، تقوا، روابط خانوادگی و رشد معنوی، ظاهری و به‌آسانی قابل‌سنجش نیستند. از نگاه دینی، موفقیت نهایی انسان در رسیدن به معرفت، محبت و بندگی خداوند و دستیابی به سعادت و آرامش پایدار در دنیا و آخرت است.

منابع مطالعاتی:

1. انسان کامل، نویسنده شهید مرتضی مطهری.

بررسی شوخی‌کردن با شخصیت‌ها و مقدسات
شوخی با مقدسات، اگرچه گاه شادی‌آفرین است، باید از توهین و شبهه‌افکنی دور باشد؛ زیرا حتی شوخیِ بی‌آفت نیز ممکن است حرمت آن‌ها را کم‌رنگ کند.

پرسش:

 آیا شوخی‌کردن با شخصیت‌ها و مقدسات مثل شوخی با اهل‌بیت علیهم السلام و ... اشکال دارد؟

پاسخ:

شوخی و خنده و شادکردن دیگران کاری پسندیده و ارزشمند است؛ با وجود این، مانند همۀ کارهای خوب دیگر دارای حد‌و‌حدود و آداب و شرایطی است که در صورت رعایت‌نکردن آنها، دیگر نه‌تنها این نوع شوخی و خنده‌ها ارزشمند و مفید نخواهد بود، بلکه ممکن است گناه و معصیت و کاری غیر‌اخلاقی به شمار آید و برای آنها عقاب و عذاب هم در نظر گرفته شود. یکی از انواع شوخی‌ها و طنزهایی که گاه بین مردم دیده می‌شود، شوخی با مقدسات است؛ درحالی‌که مقدسات و اهل‌بیت علیهم السلام حرمت و احترام بالایی که دارند. بنابراین پرسش پیش می‌آید که آیا شوخی با مقدسات اصلاً کار اخلاقی و ارزشمندی است یا نه؟ در اینجا مسئله را از منظر اخلاقی بررسی می‌کنیم و نگاه فقهی و شرعی به آن نیازمند مراجعه به رسالۀ مراجع معظم تقلید است.

نکتۀ اول: بررسی انواع شوخی با مقدسات

شوخی با مقدسات مانند همه شوخی‌های دیگر انواع و اقسام مختلفی دارد که همین اختلاف سبب شکل‌گیری احکام متفاوتی شده است.

نوع اول: طنزهای توهین‌آمیز

گاهی در ضمن شوخی با مقدسات، اهانت و بی‌احترامی و استهزا هم اتفاق می‌افتد؛ این نوع شوخی‌ها به‌یقین از دایره اخلاق خارج هستند و آثار منفی بسیاری دارند و چه‌بسا سبب سست‌شدن اعتقاد گوینده و شنونده شوند که وزر‌و‌وبال آن بر عهده گویندۀ آن است؛ حتی ممکن است از نظر فقهی احکام شدیدی مانند ارتداد هم برای برخی از آنها تعیین شود که آگاهی دقیق از جنبۀ فقهی مسئله نیاز به مشخص‌بودن ویژگی‌های دقیق آن شوخی و مراجعه به رساله مراجع معظم تقلید دارد؛ چراکه وظیفۀ همۀ انسان‌ها رعایت احترام و تقدس مقدسات است. درواقع اگر توهین و تمسخر مقدسات رایج شود، دیگر آن جایگاه ارزشمند و مهمی که باید در اذهان داشته باشند را نخواهند داشت.

یکی از شیوه‌های شیاطین و دشمنان دین، شوخی و خنده و تمسخر مقدسات است تا کم‌کم عقیده و حرمت و احترام آنها در اذهان شکسته شود و در نهایت رها شوند. این روش شیطانی از روزگاران کهن مرسوم بوده است؛ همچنان‌که قرآن کریم می‌فرماید: «ولى هیچ پیامبرى به سوى آنها نمى‌آمد مگر اینکه او را استهزا مى‌کردند» (1).

نوع دوم: شوخی‌های همراه با شبهه و انکار

در برخی مواقع از شوخی با مقدسات، توهین و تمسخری اتفاق نمی‌افتد و ظاهری سالم دارد؛ اما در دل آن شوخی، شبهه یا اعتراض یا انکاری برای مقدسات وجود دارد. این‌گونه شوخی‌ها ظاهری طنزآمیز و جذاب دارند؛ اما باطنی زهرآلود و خطرناک که سبب می‌شود ایمان گوینده و شنونده به خطر بیفتد. حتی ممکن است خود گوینده به باطن مسموم آن آگاه نباشد؛ اما به‌هرحال آثار منفی خود را خواهد داشت و عواقب سست‌شدن ایمان شنونده‌ها بر عهده گوینده هم می‌باشد. به طور طبیعی این‌گونه شوخی‌ها هم از دایره شرع و اخلاق خارج هستند؛ ازاین‌رو نه‌تنها گوینده، بلکه شنونده هم باید از همراهی و خندیدن به این‌گونه مزاح‌ها پرهیز کند. پیامبر خدا صلى الله علیه و‌آله فرمودند: «هر کسی به روى بدعت‌گذار لبخند بزند، به نابودی دین خود کمک کرده است» (2).

نوع سوم: شوخی‌های بدون آفت

در برخی از شوخی‌ها و طنزها هم هیچ‌گونه توهین و تمسخر یا شبهه و اعتراض و انکار یا هر آفت دیگری وجود ندارد و به نوعی بدون آفت و خنثی هستند. در این موارد هم باید از این‌گونه شوخی‌ها پرهیز کرد؛ چرا‌که شوخی و خنده با مقدسات موجب کم‌رنگ‌شدن حرمت و تقدس و جایگاه بلند آنان در قلب‌ها می‌شود؛ برای مثال گاه مشاهده می‌شود افراد با روضه‌های اهل‌بیت علیهم السلام یا جلسات روضه شوخی می‌کنند که به طور طبیعی حزن و ناراحتی و سوزی که باید شیعیان در مواجهه با روضه‌ها و مصیبت‌های اهل‌بیت علیهم السلام در دل داشته باشند، با گسترش چنین شوخی‌هایی کم‌رنگ خواهد شد.

بعید نیست این‌گونه شوخی‌ها مصداق روایات متعددی باشند که در آنها هشدار داده شده است از شوخی و خنده بپرهیز که سبب می شود هیبت گوینده و هیبت هر آنچه باید در دل‌ها هیبت و حرمت داشته باشند، از بین برود. چنانچه از حضرت علی علیه السلام نقل شده که فرمودند: «آفتِ ابّهت، شوخى است» (3).

امام صادق علیه السلام نیز چنین هشدار می‌دهند که شوخی و خنده زمینه‌ساز جرئت بر مخالفت خواهد بود: «شوخى مکن که بر تو گستاخ مى‌‏شوند» (4). بنابراین این مسئله در شوخی با مقدسات حتی اگر به دور از آفت‌ها باشد هم صدق نماید.

نوع چهارم: شوخی‌های مفید

گاهی در شوخی‌ها و طنزهای با مقدسات موارد نادری وجود دارد که نه‌تنها هیچ‌گونه توهین، تمسخر، شبهه، انکار و اعتراضی در آنها نیست و خنثی نیستند، بلکه دربرگیرندۀ نکته‌ای معرفتی یا فضیلتی از فضایل دین و اولیای دین هستند و سبب انتشار نکته‌ای معرفتی در قالب شوخی می‌شوند یا تذکری مفید اتفاق می‌افتد. این‌گونه شوخی و طنزها نه‌تنها هیچ مشکل شرعی و اخلاقی ندارند، بلکه چه‌بسا ثواب نشر و تبلیغ معارف دینی را هم داشته باشند.

نکتۀ دوم: بررسی شوخی دانی با عالی

در بیشتر موارد شوخی‌کردن کسی که در مرتبه پایین‌تری از نظر سن یا رتبه و جایگاه قرار دارد (دانی) با فرد بالاتر (عالی)، در عرف بی‌احترامی تلقی می‌شود؛ به‌ویژه اگر این فاصلۀ رتبه و جایگاه به‌شدت زیاد باشد؛ مانند فاصلۀ بنده با خدا یا فاصلۀ بنده با حجت خدا یا نوجوان با پیرمرد و بزرگسال. مگر اینکه خود بزرگ‌تر اجازه دهد یا گوینده طوری زمینه‌چینی کند که بی‌احترامی اتفاق نیفتد؛ مثل اینکه از بزرگ‌تر اجازه بگیرد یا ... .

نکتۀ سوم: شریک‌بودن شنونده با گوینده

در مواردی که شوخی نامناسبی اتفاق می‌افتد، افزون بر گوینده، شنونده‌ای که با او همراهی می‌کند و با خنده و شادی کار او را تأیید عملی کرده است هم مقصر است و در گناه و رفتار زشت با او شریک خواهد بود. چنانچه امام رضا علیه السلام فرمودند: «هر‌که ظالمی را یارى کند، ظالم است و هرکه ستمگرى را یارى نرساند و تنها گذارد، دادگر است» (5). همچنین از پیامبر اکرم صلی الله علیه و‌آله نقل شده است: «بدترینِ مردم، فاسقی است که کتابِ خدا را خوانده و در دین خدا، دین‌شناس شده؛ سپس خود را در اختیار فردی فاجر می‌گذارد که چون سرخوش می‌شود، قرآن‌خواندن و گفتگو با او را وسیلۀ شوخی و سرگرمی خویش قرار می‌دهد. پس خداوند بر دلِ گوینده و شنونده، مُهر می‌زند» (6).

نتیجه:

شوخی با مقدسات با توجه به محتوا و آثار آن، اقسام مختلفی دارد. شوخی همراه با توهین، استهزا، شبهه، اعتراض یا انکار، به‌یقین از دایره اخلاق خارج است و چه‌بسا از نظر شرعی نیز دارای احکام سنگینی باشد. شوخی‌های ظاهراً سالم نیز ممکن است با کاستن از هیبت و حرمت مقدسات، زمینه کم‌رنگ‌شدن قداست آنها را فراهم آورد؛ ازاین‌رو شایسته است از آنها پرهیز کنیم. البته شوخی‌های نادری که بدون هیچ آفتی، دربرگیرندۀ نکته‌ای معرفتی یا فضیلتی هستند، می‌توانند مفید و ارزشمند باشند. در شوخی نامناسب، شنوندۀ همراه و تأییدکننده نیز در مسئولیت و گناه گوینده شریک خواهد بود.

پی‌نوشت‌ها:

1. «وَ ما یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ» (زخرف:‏ ۷).

2. «مَن تَبَسّمَ فی وجهِ مُبتَدِعٍ فقد أعانَ على‏ هَدمِ دِینِهِ» (محمد بن علی ابن‌شهر‌آشوب مازندرانی؛ مناقب آل‏ابی‌طالب علیهم السلام؛ قم: علامه، 1379 ق، ج ۴، ص ۲۵۱).

3. «آفةُ الهَیبَةِ المِزاحُ» (علی بن محمد لیثی واسطی؛ عیون الحکم و المواعظ؛ تحقیق: حسین حسنی بیرجندی؛ قم: دارالحدیث، 1376 ش، ص ۱۸۲).

4. «لاتُمازِحْ فیُجتَرَأَ علَیکَ» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ تحقیق: علی‌اکبر غفارى و محمد آخوندى؛ چ 5، تهران: اسلامیه، 1363 ش، ج ۲، ص ۶۶۵).

5. «مَن أعانَ ظالِماً فهُو ظالِمٌ، ومَن خَذَلَ ظالِماً فهُو عادِل (محمد بن حسن حر عاملى؛ وسائل الشیعه؛ قم: مؤسسه آل‌البیت علیهم السلام، 1409 ق، ج ۱۶، ص ۱۸۵).

6. «شَرُّ الناسِ فاسِقٌ قَرَأ کتابَ اللّهِ وتَفَقَّهَ فی دِینِ اللّهِ، ثُمّ بَذَلَ نَفسَهُ لِفاجِرٍ إذا نَشِطَ تَفَکهَ بِقِراءَتِهِ ومُحادَثَتِهِ، فَیطبَعُ اللّهُ علی قلبِ القائلِ والمُستَمِعِ» (محمد محمدی ری‌شهری؛ میزان الحکمه؛ قم: مؤسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث، ۱۳۸۶ ش، ج ‏5، ص 495).

ارتباط میان توکل و تلاش
تلاش و توکل دو روی یک سکه‌اند؛ یعنی انسان باید با تمام توان در مسیر هدف بکوشد، اما نتیجه را به حکمت خداوند بسپارد.

پرسش:

چه ارتباطی میان توکل و تلاش وجود دارد؟ آیا مخالف همدیگر نیستند؟

پاسخ:

توکل از مفاهیم مهم در اخلاق و معارف اسلامی است که گاهی به‌درستی فهمیده نمی‌شود. برخی تصور می‌کنند توکل یعنی دست‌کشیدن از تلاش و واگذار کردن همه امور به خداوند؛ درحالی‌که در منطق اسلام، توکل نه‌تنها با تلاش و برنامه‌ریزی منافات ندارد، بلکه انسان را به انجام ‌وظیفه دعوت می‌کند.

معنای صحیح توکل

توکل در حقیقت، اعتماد قلبی به خداوند است. انسان متوکل خداوند را مؤثر حقیقی در عالم می‌داند و در عین استفاده از اسباب، به آن‌ها وابسته نمی‌شود؛ بنابراین، توکل به معنای ترک مسئولیت و کنار گذاشتن تلاش نیست. انسان باید از امکاناتی که خداوند در اختیار او قرار داده استفاده کرده و برای رسیدن به اهداف صحیح تلاش کند؛ اما اسباب را مستقل از خداوند نداند. پس توکل نه جایگزین تلاش است و نه در برابر آن؛ بلکه نوع نگاه انسان به اسباب را اصلاح می‌کند.

جایگاه تلاش و استفاده از اسباب

در نظام‌آفرینش، نتایج از طریق اسباب و علل تحقق پیدا می‌کنند. توجه به این اسباب با توحید و توکل منافاتی ندارد؛ زیرا خود خداوند چنین نظامی را در عالم قرار داده است؛ بنابراین، استفاده از اسباب نه نشانه بی‌اعتمادی به خداوند، بلکه در بسیاری از موارد بخشی از انجام‌ وظیفه انسان است. امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: «خداوند ابا دارد از این‌که چیزها (امور) را جز از طریق اسباب فراهم آورد. ازاین‌رو، برای هر چیزی، سببی قرار داده و برای هر سبب، بیانی و برای هر بیان، دانشی و برای هر دانشی، دری گویا و... .» (1)

 حتی تلاش خود انسان نیز یکی از اسبابی است که خداوند در نظام‌آفرینش قرار داده است. انسان باید اسبابی را که در اختیار دارد بشناسد و به‌کار گیرد و وظیفه خود را انجام دهد؛ بنابراین، میان توکل و تلاش تعارضی وجود ندارد؛ تعارض زمانی پدید می‌آید که انسان یا اسباب را به‌کلی کنار بگذارد، یا آن‌ها را مستقل از خداوند بداند.

استفاده از اسباب یا وابستگی به آن‌ها

انسان می‌تواند از یک وسیله استفاده کند و درعین‌حال اثرگذاری آن را مستقل از خداوند نداند. در نگاه توحیدی، اسباب، واقعی‌اند و آثار خاص خود را دارند، اما وجود و اثرگذاری آن‌ها درنهایت وابسته به اراده و قدرت الهی است. همین مسئله درباره تلاش انسان نیز صادق است. تلاش در رسیدن به هدف مؤثر است، اما علت مستقل و نهایی همه نتایج نیست؛ بنابراین، توکل جایگاه اسباب را از بین نمی‌برد، بلکه جایگاه واقعی آن‌ها را مشخص می‌کند و وابستگی قلبی انسان را از اسباب به خداوند منتقل می‌سازد.

توکل و مسئولیت انسان

وظیفه انسان این است که در محدوده توان و اختیار خود، بهترین تصمیم را بگیرد و برای انجام آن تلاش کند. آنچه خارج از اختیار اوست، به خداوند واگذار کند؛ بنابراین، توکل با مسئولیت‌پذیری و وظیفه‌شناسی همراه است. انسان باید آنچه را در توان دارد انجام دهد و بداند که نتیجه نهایی همیشه در اختیار او نیست.

توکل و نتیجه تلاش

در نگاه انسان متوکل، وظیفه انسان تلاش و انجام تکلیف است، اما نتیجه نهایی در اختیار خداوند قرار دارد. به همین دلیل، موفقیت موجب تکبر نمی‌شود و شکست نیز به معنای پایان راه نخواهد بود. اگر انسان موفقیت را نتیجه قطعی تلاش خود بداند، ممکن است در برابر شکست دچار ناامیدی شود. انسان باید برای رسیدن به نتیجه مطلوب تلاش کند، اما نباید ارزش تلاش و وظیفه خود را فقط با نتیجه ظاهری بسنجد.

توکل بدون تلاش

اگر توکل از تلاش جدا شود، ممکن است به بی‌عملی، تنبلی و ترک مسئولیت منجر شود. گاهی برخی افراد برای انجام ‌ندادن وظایف خود به توکل پناه می‌برند و سکون و بی‌عملی خود را با نام توکل توجیه می‌کنند؛ درحالی‌که این برداشت با روح آموزه‌های اسلامی سازگار نیست. اسلام، دین حیات، حرکت و مسئولیت است و انسان را موجودی مسئول و صاحب‌اختیار معرفی می‌کند. ازاین‌رو، توکل نباید به‌گونه‌ای تفسیر شود که نتیجه آن تعطیلی عقل، اراده، تلاش و مسئولیت انسان باشد.

«عده‌ای برای انجام‌ندادن وظایف و توجیه سـکون منفی خود به توکل می‌چسبند؛ حال‌آنکه مفهـوم درسـت تـوکل طبـق آیـات قـرآن برعکس ایـن اسـت! به‌صورت کلـی اسلام دیـن حیـات اسـت و دیـن حیـات بـا بی‌خبری، ناتوانـی و عجـز سـازگار نیسـت. تعالیـم اسلامی، تعالیـم زنده‌کننده و حیات‌بخش اسـت و ایـن قاعده، یک مقیـاس کلی برای شـناخت آموزه‌های اسلامی اسـت. اسلام سرنوشـت انسـان را وابسـته بـه عمـل او معرفی می‌کند و می‌فرماید بـرای انسـان جـز آنچـه بـا سـعی و کوشـش و عمل بـه دسـت آورده چیزی نیسـت که این حصر عجیبی اسـت! چنین مبنایی، عامل تحرک اسـت؛ عامل بیداری و بینایـی و توانایـی اسـت؛ بنابراین اگـر بعضـی از صفـات اخلاقـی مثل توکل به‌گونه‌ای تبیین شـود که با این قاعدۀ کلی در تنافی باشـد؛ آن تفسـیر، تفسـیر صحیحی نخواهد بـود. تـوکل در قـرآن یـک مفهـوم زنده‌کننده و حماسـی اسـت. طبـق تعریفـی کـه قـرآن در بـاب تـوکل ارائـه کرده اسـت؛ هـر جـا می‌خواهد بشـر را بـه عمـل وا دارد و ترس‌ها و بیم‌ها را از انسـان بگیـرد؛ می‌گوید نتـرس و تـوکل بـه خـدا کـن؛ تکیه‌ات بـه خـدا باشـد و جلـو بـرو؛ تکیه‌ات بـه خـدا باشـد و حقیقـت را بگـو؛ بـه خـدا تکیه کـن و از کثرت انبوه دشـمن نتـرس. عده‌ای تـوکل مسخ‌شده و وارونـه را بـه اسـم تـوکل مدنظـر اسلام معرفـی می‌کنند.» (2)

باتوجه ‌به این مطالب، توکل قرآنی نه عامل سکون، بلکه عاملی برای حرکت و شجاعت است. انسان به خدا تکیه می‌کند تا ترس و وابستگی به عوامل بیرونی مانع انجام‌ وظیفه او نشود.

تلاش بدون توکل

همان‌گونه که توکل بدون تلاش نادرست است، تلاش بدون توکل نیز می‌تواند انسان را با مشکلاتی روبه‌رو کند. اگر انسان تمام تکیه خود را بر توانایی خویش قرار دهد، ممکن است هنگام موفقیت گرفتار تکبر شود و هنگام شکست دچار اضطراب، ناامیدی و احساس ناتوانی گردد. توکل این نگاه را اصلاح می‌کند. انسان تلاش خود را انجام می‌دهد و از توانایی‌هایش استفاده می‌کند، اما می‌داند عوامل فراوانی خارج از اختیار او وجود دارد و نتیجه نهایی در اختیار خداوند است؛ بنابراین، توکل از یک‌سو انسان را از تنبلی و بی‌مسئولیتی دور می‌کند و ازسوی‌دیگر او را از تکبر، اضطراب و ناامیدی حفظ می‌نماید.

جمع میان تلاش و توکل

«توکل و تلاش باهم تنافی ندارند؛ زیرا:

1. تلاش و اسـتفاده از اسـباب در شـریعت بـه رسـمیت شـناخته شده اسـت. البتـه بایـد توجـه داشـت اسـباب را مسـتقل ندیـد و اعتمـاد اصلـی بـه مسبب‌الاسباب (خـدای متعال) باشـد؛

2. تلاش و اسـتفاده از قـدرت و ارادە آدمـی، ازجمله اسـباب و راه‌هایی اسـت کـه فضل و عنایـت الهـی از طریـق آن‌ها بـه بندگان می‌رسد؛

3. طبـق آموزه‌های دینـی انسـان موظـف اسـت برای رسـیدن بـه مقاصد دنیـوی و اخروی وظیفه‌اش را انجام دهد و بااین‌حال بر خدا تکیه نماید. زیر مسبب‌الاسباب اوسـت وبسـیاری از امور از اختیار و خواسـت آدمی خارج اسـت. توکل مربوط به مقام اطاعت نیسـت؛ - تا منجر به تعطیلی تلاش شـود - بلکه مربوط به مقام سرنوشـت اسـت؛ یعنـی بنـده بـه وظیفه‌اش عمـل می‌کند و بـرای آینـده و سرنوشـتش بـه خـدا تـوکل می‌کند؛ خـدای متعـال هـم وعـده داده کـه بنده‌اش را کفایت کند و سـرانجام خوبـی برایش رقـم بخورد.» (3)

این بیان، مرز میان انجام‌وظیفه و تعیین نتیجه را روشن می‌کند. انسان در مقام وظیفه، مسئول عمل و تلاش خویش است؛ اما در مقام نتیجه و سرنوشت، همه عوامل در اختیار او نیست؛ بنابراین، توکل باید موجب شود انسان با جدیت وظیفه خود را انجام دهد و درعین‌حال از اضطراب و وابستگی افراطی به نتیجه رهایی پیدا کند.

باتوجه‌به مطالب گفته‌شده، می‌توان رابطه میان توکل و تلاش را چنین خلاصه کرد:

- انسان تلاش می‌کند، اما به تلاش خود مغرور نمی‌شود؛

- از اسباب استفاده می‌کند، اما به آن‌ها وابسته نمی‌شود؛

- برای رسیدن به نتیجه مطلوب کوشش می‌کند، اما نتیجه را کاملاً در اختیار خود نمی‌داند؛

- در برابر شکست مسئولیت خود را بررسی می‌کند، اما ناامید نمی‌شود؛

- در هنگام موفقیت شکرگزار است، اما خود را بی‌نیاز از خدا نمی‌بیند.

نتیجه:

توکل و تلاش دو مفهوم متضاد نیستند؛ بلکه دو بخش از یک نگاه صحیح به زندگی هستند. تلاش، وظیفه انسان در محدوده اختیار اوست و توکل، تکیه‌گاه او در برابر اموری است که از اختیار و توانش خارج است؛ بنابراین، توکل به معنای کنار گذاشتن اسباب نیست، همان‌طور که تلاش به معنای بی‌نیازی از خداوند نیست. انسان مؤمن باید اسباب را بشناسد و از آن‌ها استفاده کند، اما برای آن‌ها استقلال قائل نشود. باید تلاش کند، اما گمان نکند که همه‌چیز به تلاش او وابسته است و باید برای رسیدن به نتیجه مطلوب کوشش کند، اما نتیجه را پس از انجام‌وظیفه به خداوند بسپارد. مشکل از جایی آغاز می‌شود که یکی از این‌دو کنار گذاشته شود. توکل بدون تلاش ممکن است به تنبلی و ترک مسئولیت تبدیل شود و تلاش بدون توکل ممکن است انسان را به غرور، اضطراب و ناامیدی بکشاند. پس راه درست، جمع میان این‌دو است: تلاش در عمل و توکل در دل. از این منظر، توکل نه دعوت به نشستن و منتظر ماندن است و نه کنار گذاشتن عقل و اسباب؛ بلکه یعنی در مسیر زندگی حرکت‌کردن، مسئولیت خود را پذیرفتن و درعین‌حال، تکیه‌گاه نهایی را چیزی غیر از خداوند قرار ندادن.

پی‌نوشت‌ها:

1. «أبَی اللّه ُ أن یُجرِیَ الأشیاءَ إلاّ بِأسبابٍ، فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیءٍ سَبَبا و جَعَلَ لِکُلِّ سَبَبٍ شَرْحا و جَعَلَ لِکُلِّ شَرْحٍ عِلما و جَعَلَ لِکُلِّ عِلمٍ بابا ناطِقا... .» الشیخ الکلینی، الکافی محقق / المصحح: غفاری علی‌اکبر و محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الإسلامیه، چاپ چهارم، ۱۴۰۷ ق، ج 1، ص 183

2. انصاریان پور، علی و دیانت مقدم، سید عباس، تحلیل پرسش‌های اخلاقی از معصومین علیهم‌السلام با روش اجتهادی، دفتر اول، حوزه علمیه قم، دفتر تبلیغات اسلامی، شعبه خراسان رضوی، مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی، ص 84

3. انصاریان پور، علی و دیانت مقدم، سید عباس، تحلیل پرسش‌های اخلاقی از معصومین علیهم‌السلام با روش اجتهادی، دفتر اول، حوزه علمیه قم، دفتر تبلیغات اسلامی، شعبه خراسان رضوی، مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی، ص 83

قطع ارتباط با خواهر و برادر و پیامدهای آن
صِلۀ ‌رحمِ نباید به قیمت تحقیر انسان تمام شود؛لذا حفظ پیوند در شرایطِ سردیِ روابط، با جایگزینیِ ارتباطات غیرمستقیم و دعای خیر،بدون لطمه به عزت‌نفس توصیه می‌شود.

پرسش:

قطع ارتباط با اقوام 5: خواهر و برادرهایم دوست ندارند با آنها رفت‌و‌آمد کنم؛ وظیفه‌ام چیست؟

 

پاسخ:

اسلام پیوند با خویشاوندان را از فرایض قطعی و از ویژگی‌های ایمانِ حقیقی معرفی می‌کند. اهمیت صلۀ ‌رحم تا بدان‌جاست که در متون دینی، قطع آن در ردیف گناهان کبیره و از عواملِ شتاب‌دهنده به عقوبت‌های دنیوی و اخروی برشمرده شده است. با این حال، زمانی که انسان با بی‌مهری یا عدم تمایلِ خواهر و برادر خود برای برقراری ارتباط روبرو می‌شود، در یک چالش اخلاقی قرار می‌گیرد: از یک‌سو حفظ پیوندِ خونی که واجب الهی است؛ از سوی دیگر رعایت کرامت انسانی و اجتناب از تحمیلِ حضور که می‌تواند به سوءتفاهم‌های بیشتر بینجامد. وظیفۀ مؤمن در این ساحت، نه مقابله ‌به ‌مثل، بلکه اتخاذِ راهبردی است که پیوند عاطفی را از انقطاع نجات دهد؛ با وجود این حریم عزت‌ نفس فرد را نیز حفظ کند. در این نوشتار نکاتی برای تبیین این مطلب بیان می‌کنیم.

1. وجوبِ مطلق صلۀ ‌رحم: صلۀ ‌رحم تنها زمانی که آنها میل به ارتباط دارند واجب نیست، بلکه تکلیفی الهی است که حتی در صورتِ بی‌مهری آنان نیز ساقط نمی‌شود. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در حدیثی می‌فرماید: «آیا بهترین اخلاق دنیا و آخرت را به شما بگویم؛ بخشش کسی که به تو ظلم کرده است. صلۀ رحم با کسی که از تو بریده و قطع رحم کرده و خوبی به کسی که به تو بدی می کند و اعطا به کسی که تو را محروم کرده است» (1). خداوند نیز در قرآن کریم کسانی را که پیوندِ امر‌شده از سوی خداوند را قطع می‌کنند، سزاوار لعن می‌داند (2). بنابراین اصل اولیه دربارۀ صلۀ رحم این است که با کسانی که قطع رابطه کردند هم ارتباط داشته باشیم.

2. مدارا و ارتباط غیر‌مستقیم با وجود بی‌میلی: بر اساس سیرۀ اهل‌بیت علیهم السلام اگر آنها تمایلی ندارند، نباید با اصرارِ بی‌جا موجب تکدر شد، بلکه باید با روش‌های غیرمستقیم ارتباط را زنده نگه داشت. یعنی برای تحقق مصداق صلۀ رحم از سوی انسان، لازم نیست دیدار‌های حضوری یا مستقیم داشته باشد، بلکه می‌توان از طریق پیامک‌های تبریک و تسلیت ایام عزاداری یا شادی و اعیاد اصل ارتباط را حفظ کرد؛ بدون اینکه ارتباط حضوری شکل بگیرد. صلۀ ‌رحم گاه با یک سلام، یک تلفن کوتاه یا فرستادن پیام تبریک تحقق می‌یابد و نیازی به حضورِ فیزیکیِ سنگین نیست.

3. حفظِ آبرو و عزت: نباید چنان عمل کرد که شخص در برابر آنها خوار شود، بلکه صلۀ ‌رحم باید با عزت باشد؛ یعنی اگر در صورت ادامه ارتباط با مصداق های مختلف، برادر و خواهر یا افراد خانواده اذیت یا توهین یا تحقیر می‌کنند، دیگر نیازی به ارتباط با آنها از سوی ما نیست. انسان حق ندارد کاری کند که خوار و حقیر شود. امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «خداوند همه چیز را به خود مؤمن واگذار کرده است، مگر ذلیل‌کردن خود را» (3)؛ یعنی حق ندارد خودش را خوار و ذلیل کند.

4. دعا برای آنان: اگر امکان ارتباط حضوری نیست، دعا‌کردن برای هدایت و اصلاحِ حالِ آنها نوعی صلۀ ‌رحمِ غیابی است. دعا برای اصلاح رابطه یا عاقبت‌به‌خیری آنان نیز زمینۀ ارتباط مجدد را فراهم می‌آورد.

5. تلاش برای اصلاح ریشه برداشت منفی یا بدبینی: ممکن است بی‌میلی آنان ناشی از قضاوت و برداشت منفی شخصی باشد؛ یعنی شاید توهم دارند شما اشتباه یا ظلمی کردید که این‌گونه رفتار می‌کنند. اگر این‌طور است، باید ابتدا ریشه یابی کنید که اشکال آنان به کدام رفتار و گفتار شماست و سپس اگر اشتباه می‌کنند، مستقیم یا غیر‌مستقیم از طریق یک انسان معتمد برای آنها رفع سوء‌ظن کنید و توضیح دهید تا متوجه شوند شما نیت بدی نداشتید و کار بدی نکردید.

نتیجه:

بررسی نظام اخلاقی و فقهی صلۀ ‌رحم در مواجهه با جفا و بی‌میلی خویشاوندان، نشان می‌دهد که این تکلیف الهی نباید با مفهوم تحمیل حضور یا تحقیر شخصیت فردی خلط شود. اصل بنیادین در این حوزه، تلازم میان اجرای واجب الهی و حفظ کرامت انسانی است. صلۀ رحم از یک‌سو تکلیفی است که با رفتارهای سلب‌کننده از سوی طرف مقابل ساقط نمی‌شود و مؤمن موظف است حتی در برابر قطع‌کنندگان پیوند، راه را برای نیکی نبندد؛ از سوی دیگر، اسلام به هیچ‌وجه به دنبال آن نیست که فرد مؤمن را در معرض توهین، تحقیر یا خواری قرار دهد. بنابراین راهکار عملی در چنین بحران‌های خانوادگی، گذار از ارتباطات فیزیکی و مستقیم به سمت ارتباطات معنوی و غیرمستقیم است. استفاده از ابزارهای ارتباطی جدید (مانند پیام‌های مناسبتی) و همچنین تقویت پیوند غیابی از طریق دعا، بستری ایمن فراهم می‌آورد که هم وظیفه شرعی محقق شود و هم عزت‌نفس فرد آسیب نبیند. افزون بر این، مدیریت بحران در روابط خویشاوندی مستلزم هوشمندی اخلاقی است؛ به این معنا که پیش از پذیرش جفا، باید ریشه‌های سوءتفاهم و برداشت‌های نادرست را شناسایی و از طریق میانجی‌گری یا توضیح صریح اصلاح کرد. در‌نهایت هدف غایی صلۀ رحم، نه صرفاً حضور در یک مکان، بلکه حفظ اصل پیوند و تلاش برای اصلاح ریشه‌های نفاق و بدبینی در قلب‌های خویشاوندان است؛ به گونه‌ای که مسیر بازگشت به سوی محبت، همواره باز نگه داشته شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. «أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِخَیْرِ خَلَائِقِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَ الْإِحْسَانُ إِلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَیْکَ وَ إِعْطَاءُ مَنْ حَرَمَکَ» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ چ 4، تهران: دارالکتب الاسلامیه. ۱۳۶۵ ش، ج ۲، ص ۱07).

2. «فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ * أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَى أَبْصَارَهُمْ» (محمد: 22 ـ 23).

3. «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ إِلَّا إِذْلَالَ نَفْسِهِ» (محمد بن حسن حر عاملى؛ وسائل الشیعه؛ قم: مؤسسه آل‌البیت علیهم ‏السلام، 1409، ج 16، ص 157

حد و مرز ارتباط با خویشاوندان مخالف
صله رحم با خویشاوندانِ مخالف یا آزاررسان نباید قطع شود و در برابر بدیِ آنان با نیکی،صبر وارتباط حفظ گردد و با کرامت و گفتگوی محترمانه برای اصلاحشان کوشیده شود.

پرسش:

ارتباط با خویشاوندان مخالف، معاند یا آزار‌رسان چگونه و دارای چه حدومرز اخلاقی است؟

پاسخ:

رتباط با خویشاوندان، یکی از عرصه‌های مهم و مورد توصیه زیست اخلاقی از منظر اخلاق دینی است. بااین‌حال این ارتباط گاه چالش‌ها و دشواری‌هایی دارد که یکی از آن‌ها مربوط به ارتباط با خویشان مخالف و یا آزار رسان است، در چنین شرایطی، مؤمن با پرسشی اساسی مواجه است: چگونه می‌توان میان حفظ پیوند خویشاوندی از یک‌سو و حریم‌های اخلاقی، تعادل برقرار کرد؟ در ادامه، به نحو مختصر به پاسخ پرسش مورداشاره پرداخته می‌شود.

نکته اول: حفظ رابطه خویشاوندی به‌مثابه اصل اولیه

حفظ پیوند و ارتباط با خویشان، از دستورات اخلاق دینی است و پایداری در آن اختصاص به بستگان هم‌عقیده و باتقوا ندارد، بلکه یک وظیفه اخلاقی نسبت به عموم خویشان است که نسبت‏ به اهل ‏گناه هم جریان دارد. نقل شده است که یکی از شیعیان از امام صادق علیه‌السلام می‌پرسد:

«برخی خویشاوندانم ‏خط و تفکر دیگری دارند، غیر از فکر و مرامی که من دارم. آیا آنان برمن حقی دارند؟ حضرت فرمود: آری، حق قرابت و خویشاوندی را چیزی قطع نمی‏کند. اگر با تو همفکر و هم‌عقیده باشند که دو حق بر تو دارند: یکی حق خویشاوندی، دوم حق اسلام و مسلمانی.» (1)

 همین‌طور حتی اگر بستگان، مایه آزار انسان را هم فراهم کنند، بازهم نباید ارتباط با آن‌ها قطع شود. در حدیث آمده است که مردی خدمت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله آمد و عرض کرد:

 «یا رسول‌الله! من‏ خویشاوندانی دارم که من با آنان پیوند می‏کنم و رابطه دارم، اما آنان‏ آزارم می‏دهند، تصمیم گرفته‌ام آنان را ترک کنم. حضرت رسول فرمود: آنگاه، خدا هم تو را ترک می‏کند! ... گفت: پس چه کنم؟ رسول خدا فرمود: به کسی که محرومت کرده، عطا کن، با کسی که از تو بریده، رابطه برقرار ساز، کسی که بر تو ستم کرده، از او درگذر. هرگاه چنین‏ کردی، خداوند پشتیبان تو خواهد بود.» (2)

 بنابراین به‌عنوان یک اصل اولیه، ارتباط با خویشاوندِ مخالف یا آزار‌رسان نباید قطع شود و پیوند داشتن با آن‌ها در زمره وظایف اخلاقی است. از جهت فقهی نیز قطع‌رحم با کسانی که از ارحام نَسَبی می‌باشند، جایز نیست. (3)

نکته دوم: بدی را با خوبی پاسخ دادن

به‌عنوان یک اصل دیگر می‌توان گفت به‌طورکلی در ارتباط با خویشاوند علاوه بر عدم قطع رابطه با آن‌ها، توصیه آن است که در برابر بدی‌های آن‌ها نیز باید خوبی کرد؛ بنابراین اگر آزار می‌رسانند وظیفه اولیه صبوری و تحمل است، اگر قطع رابطه می‌کنند، برقراری رابطه وظیفه اخلاقی است، اگر مخالفت می‌کنند محبت و برخورد مهربانانه وظیفه اولیه است، اگر معاند هستند، قطع رابطه در حالت اولیه صحیح نیست. چنانکه در روایتی بر پیوند با کسی که او با انسان قطع رابطه کرده توصیه شده است. (4)

نکته سوم: حفظ ارتباط به‌صورت غیرمستقیم

مقصود از پیوندهای خویشاوندی و صله‌رحم آن است که انسان از حال خویشان مطلع باشد و اگر مشکلى دارند در حد توان حل کند؛ بنابراین لازمه این کار این نیست که حتماً به خانه آن‌ها بروند، بلکه اگر به‌وسیله تلفن و نامه و امثال آن‌هم از حال آن‌ها باخبر شوند کافى است، چنان‌که در حدیثى نقل شده است:

 «صلوا ارحامکم ولو بالسلام؛

 صله‌رحم کنید و لو با یک سلام.» (5)

 بنابراین در مواردی که به دلایلی مانند عدم رعایت حلال و حرام الهی یا آزاررسانی و توهین به مقدسات، نمی‌توان به‌صورت مستقیم به خانه خویشان رفت، برای حفظ پیوند خویشاوندی اصل ارتباط از راه‌های غیرمستقیم حفظ شود؛ مثلاً بدون رفتن به منزل آن‌ها تلفنی از حال آن‌ها جویا شد، از دیگران احوال آنان پرسیده شود، در صورت نیاز مالی، به آن‌ها کمک مالی کرد.

نکته چهارم: رفتار کریمانه و گفت‌وگوی محترمانه

بسیاری از دشمنی‌ها با دین و مذهب و انقلاب از سر جهل و ندانستن واقعیات است. بسیاری از این افراد از اطلاعات پایینی برخوردارند و یا تحت تأثیر تبلیغات و رسانه‌های معاند هستند که در بسیاری از این موارد اگر کسی عالمانه و با دلیل و مدرک و نیز با برخوردی کریمانه و محترمانه با آن‌ها مواجه شود، می‌تواند قدم‌های مهمی در جهت اصلاح آن‌ها بردارد. از سوی دیگر انسان نسبت به خویشاوندان خود و هدایت و دست‌گیری از آن‌ها وظیفه اخلاقی بیشتری دارد؛ بنابراین لازم است با علم و آگاهی و از طریق گفت‌وگوهای محترمانه و رفتاری کریمانه، در مراودات خویشاوندی سعی شود اشتباهات و لجاجت‌های آن‌ها با دادن اطلاعات صحیح و دقیق برطرف شده و زمینه هدایت و رشد معرفتی و معنوی آن‌ها فراهم شود.

نکته پنجم: ترک مجالس گناه و مرزبندی عملی

گفته شد حفظ ارتباط با خویشان وظیفه اخلاقی است. از سوی دیگر روشن است که مؤمن نباید در برابر گناه بی‌تفاوت باشد و در مجال و محافلی که گناه و معصیت علنی انجام می‌شود شرکت کند. به‌عنوان نمونه از پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله روایت شده که فرموده است:

 «کسی که به خدا و روز واپسین ایمان داشته باشد، نباید بر سر سفره‌ای بنشیند که در آن شراب خورده می‌شود.» (6)

 بنابراین حفظ ارتباط با خویشان و حضور در مجالس و مهمانی‌های آن‌ها نباید به‌گونه‌ای باشد که موجب ترویج و تأیید گناه یا انحراف عقیده و تأیید توهین و هتک مقدسات و ارزش‌های دینی و انقلابی گردد. پس اگر حضور در آن مجلس موجب آسیب‌هایی ازاین‌دست شود و یا نهی‌از‌منکر متوقف بر خروج از آن مجلس یا شرکت نکردن در آن باشد، باید آن مجلس را ترک کرده و یا شرکت ننمایند و ایفای وظیفه صله‌رحم را به موقعیت‌ها و شرایط و روش‌های دیگر موکول کرد.

نکته ششم: به دوستی نگرفتن خویشان مخالف

ممکن است در میان خویشاوندان افرادی باشند که معاند محسوب می‌شوند؛ یعنی افرادی که دشمنی با خدا و رسول خدا و اهل‌بیت علیهم‌السلام دارند. در مورد این خویشاوندان قرآن کریم به‌صراحت عدم پیوند دوستی با این گروه را دستور داده و آن را لازمه اعتقاد به خدا و روز معاد دانسته و می‌فرماید :

«هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمی‌یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هرچند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛ آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دل‌هایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آن‌ها را تقویت فرموده و آن‌ها را در باغ‌هایی از بهشت وارد می‌کند که نهرها از زیر (درختانش) جاری است، جاودانه در آن می‌مانند؛ خدا از آن‌ها خشنود است و آنان نیز از خدا خشنودند؛ آن‌ها "حزب‌الله" اند؛ بدانید "حزب‌الله" پیروز و رستگاران‌اند.» (7)

 علامه طباطبایی دراین‌باره می‌گوید: «در این آیه شریفه یافتن قومى با چنین صفتى را نفى نموده، مى‏فرماید: چنین مؤمنینى نخواهى یافت و این کنایه است از اینکه ایمان راستین به خدا و روز جزا با چنین صفاتى نمى‏سازد، آن‌کس که واقعاً به خدا و رسول و روز جزا ایمان دارد، ممکن نیست با دشمنان خدا دوستی کند، هرچند که همه قِسم سبب و انگیزه دوستى در آنان وجود داشته باشد، مثل اینکه پدرش یا پسرش یا برادرش باشد و یا قرابتى دیگر داشته باشد، براى اینکه این‌چنین دوستى با ایمان به خدا منافات دارد.» (8)

 بنابراین در معاشرت با خویشاوند معاند علاوه بر نکاتی که پیش‌تر گفته شد باید توجه شود که نباید معاشرت به نحو دوستی و علقه‌های محبتی باشد.

نتیجه:

1. ارتباط با خویشاوندان مخالف، معاند یا آزاررسان، اولاً نباید قطع شود و اصل صله‌رحم به‌عنوان یک وظیفه اخلاقی و فقهی پابرجاست؛

 2. در برابر بدی آنان تا جایی که ممکن است باید نیکی کرد و از صبر و گذشت بهره جست؛

 3. در صورت دشواری یا محدویت‌های اخلاقی، ارتباط را می‌توان به‌صورت غیرمستقیم و از راه تلفن، نامه یا پرسش از دیگران و کمک مالی حفظ نمود؛

 4. باید با رفتار کریمانه و گفت‌وگوی محترمانه، برای اصلاح و هدایت آنان کوشید؛ 5. ازآنجاکه شرکت در مجالس گناه و معصیت جایز نیست، در چنین مواردی باید صله‌رحم را به روش دیگری انجام داد؛

 6. با خویشاوندان معاندی که دشمنی با خدا و رسول دارند، نباید رابطه‌ای‌ به‌صورت دوستی و علقه محبتی داشت.

منابع جهت مطالعه بیشتر:

1. حسینی نیا، اقبال، چشم‌اندازی به صله‌رحم در آیات و روایات، قم، صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهش‌های اسلامی،1385.

2. دلیری، کاظم، مراتب صله‌رحم و آسیب‌شناسی آن در عصر حاضر، ره‌توشه، بهار 1399.

پی‌نوشت‌ها:

1. محمدی ری‌شهری، محمد، میزان الحکمه، قم، دارالحدیث، 1377، ج ‏۴، ص‏۸۳.

2. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، دارالاحیاء، 1403 ق، ج‏۷۱، ص‏۱۰۰.

3. مقام معظم رهبری، در:https://www.leader.ir/fa/faq?s=960&faq_search=&page=3

4. «صِلْ مَنْ قَطَعَکَ.» مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، دارالاحیاء، 1403 ق، ج 68، ص 423.

5. «صِلُوا أرحامَکُم ولو بِالسَّلامِ.» ابن شعبه حرانی، تحف العقول عن آل الرسول، مصحح علی‌اکبر غفاری، قم، جامعه مدرسین، 1404 ق، ص 57.

6. «مَنْ کَانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ فَلایَجْلِسْ عَلَی مَائِدَهٍ یُشْرَبُ عَلَیْهَا الْخَمْر.» مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، دارالاحیاء، 1403 ق، ج ۷۶، ص ۱۲۹.

7. «لاتَجِدُ قَوْمًا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیوْمِ الآخِرِ یوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ وَأَیدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَیدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولَئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» سوره مجادله، آیه 22.

8. طباطبایی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه سید محمد‌باقرموسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1389، ج 19، ص 340.

وظیفه زن در مقابل قطع ارتباط شوهر با خانواده اش
در مواجهه با قطع رابطه شوهر با والدین، وظیفه زن ایفای نقش «مصلح ملایم» است. او نباید در قطع رحم مشارکت کند.اما باید با مشورت‌همسر را به سمت اصلاح هدایت نماید.

پرسش:

شوهرم به‌خاطر مشکلاتی ارتباط را با خانواده‌اش قطع کرده است و مادرش ناراضی است؛ وظیفه من چیست؟

پاسخ:

وظیفه زن در مقابل قطع ارتباط شوهر با خانواده‌اش، از منظر اخلاق اسلامی و حقوق خانواده، دارای ابعاد بسیار پیچیده و حساس است؛ چراکه هم‌زمان میان دو حق بنیادین یعنی «حقوق والدین» و «حقوق زوجیت» قرار می‌گیرد. همان‌طور که قبلاً بیان شد مسئله‌ی قطع‌رابطه میان فرزند و والدین (قطع رحم،) یکی از جدی‌ترین آسیب‌های اجتماعی و مذهبی در ساختار خانواده است که پیامدهای سنگین اخروی و دنیوی به همراه دارد. زمانی که میان شوهر و خانواده‌ی او، به‌ویژه مادر، تنش ایجاد شده و منجر به قطعی رابطه می‌گردد، همسر (زن) در موقعیتی حساس قرار می‌گیرد. این موقعیت، از یک‌سو مستلزم رعایت حقوق همسر و حفظ آرامش خانه است و از سوی دیگر، به دنبال وظیفه‌اش در قبال این قطع ارتباط است. برای توضیح این وظیفه، نکاتی را تقدیم می‌کنیم.

1. پرهیز از تأیید قطعی رحم

 هیچ‌گونه وظیفه‌ای بر عهده زن نیست که در قطع‌رابطه همسر با والدین او مشارکت کند یا با سکوت خود، او را به این گناه تشویق نماید. قرآن کریم بر اهمیت پیوندها تأکید دارد و می‌گوید از این موضوع از انسان سؤال خواهد شد:

 «از همان خدایى که به [نام] او از یکدیگر درخواست مى‌کنند و در حق خویشاوندان [تقوا داشته باشید؛] زیرا خدا همواره مراقب شماست.»

 پس اولین وظیفه زن این است که هیچ مشارکت و تأیید و تشویقی نسبت به این قطع‌رابطه نداشته باشد. چون علاوه بر معصیت بودن آن، بعد از مدتی ممکن است خانواده شوهر همه این اتفاقات را از سوی زن ببینند یا بعد از مدتی رابطه شوهر با خانواده‌اش خوب شود و از این تأیید و تشویق‌ها در زمان قطع‌رابطه ناراحت شود و این رفتارهای زن، در روزگار خوشی شوهر با خانواده‌اش، چماقی بر سر زن شود.

2. ایفای نقش مشاور خیرخواه

 وظیفه بعدی شما مشورت است، نه دستور دادن. حد‌الامکان باید مشکلاتی که گفتید را ریشه‌یابی کنید و برایش راه‌حل‌های واقعی پیدا کنید. با یک مشاور در این زمینه می‌توانید صحبت کنید و بعد از ریشه‌یابی و یافتن راهکارها، با همسرتان صحبت کنید تا مشکلات را مرتفع کند. از فشار مستقیم برای صلح اجتناب کنید. گاهی فشار زیاد باعث پناه بردن بیشتر شوهر به موضع خود می‌شود.

3. کلامی نرم

 از سویی دیگر باید با کلامی نرم، پیامدهای معنوی قطع رابطه را به او یادآوری کند. قرآن در مواجهه با پدر و مادر مشرک نیز دستور می‌دهد:

 «در دنیا به‌صورت پسندیده با آن‌ها مصاحبت کن.» (2)

 اگر این دستور برای والدین مشرک است، برای والدین مسلمان به‌طریق‌اولی واجب است.

4. حفظ حرمت پدر و مادر همسر

 حتی اگر شوهر با پدر و مادرش اختلاف دارد، زن نباید در برابر والدین او بی‌احترامی کند. احترام به مادر همسر، بخشی از تکریم جایگاه خانواده است که در روایات بر آن تأکید شده است. حتی بهتر است مداخله غیرمستقیم در جهت صلح بین شوهر و خانواده‌اش داشته باشد. اگر امکان دارد، بدون اینکه شوهر احساس کند مورد قضاوت قرار گرفته، از طریق کلامی یا رفتاری، نشانه‌های محبت مادر را (در صورت وجود) یا اهمیت رضایت او را القا کند. یادآوری محبت‌ها و لطف‌های مادر و خانواده به شوهر، او را به والدین نزدیک می‌کند یا دست‌کم در تصمیمش تردید ایجاد می‌کند.

5. تفکیک میان «عدم حضور» و «قطع رابطه»

 زن می‌تواند به همسر کمک کند تا میان «دوری موقت برای کاهش تنش» و «قطع کامل رابطه» تفکیک قائل شود. دوری برای آرامش می‌تواند موقتی باشد، اما قطع کامل (قطعی رحم) جایز نیست.

6. مدافع حقوق همسر در برابر زیاده‌خواهی

 اگر دلیل قطع‌رابطه، ظلم یا تعرض خانواده شوهر به حقوق یا آرامش خانه است، وظیفه زن این است که مدافع همسرش باشد، البته نه با ابراز این موضوع در مقابل خانواده شوهر به‌گونه‌ای که باعث شعله‌ور شدن اختلاف شود، بلکه باید در خلوت خود و شوهرش به او اطمینان دهد که در حالتی در مقابل این ظلم کنار شوهرش می‌ایستد و با او خواهد بود تا شوهرش آرام شود. می‌تواند در این مواقع از شوهرش بخواهد از ظرفیت افراد معتبر و ریش‌سفید فامیل استفاده کند و از آن‌ها بخواهد که با خانواده‌اش صحبت کنند و ریش‌سفیدی کنند تا حقوقش پایمال نشود. البته وظیفه زن این نیست که شوهر را به‌سوی ظلمِ والدین سوق دهد، بلکه اگر راهی محترمانه برای احقاق حقوق شوهر نیست، باید به دنبال یافتن راهی برای «فاصله‌گذاری محترمانه» باشید، نه «قطع رابطه».

7. استمداد از خداوند و دعا

 در مسائل پیچیده خانوادگی که قدرت اراده فرد محدود است، سلاح اصلی دعا است. امام صادق علیه‌السلام به تأثیر دعا در تغییر سرنوشت، با بیان شیوائی اشاره کرده می‌فرماید: یکی از اموری که قضای الهی را دگرگون می‌سازد، دعا است، زیرا خدا است که به دعا چنین قدرتی را داده است که به‌هم‌زننده تقدیر است و این حقیقت فلسفی را با جمله زیر بیان کرده است:

 «این دعایی است که فرمان الهی بر آن نوشته شده است که دگرگون‌کننده قضای الهی است!» (3)

 برای اصلاح رابطه شوهر و خانواده‌اش باید دعا کرد که دعا بسیار سفارش شده و دارای اثر است.

نتیجه‌:

وظیفه زن در شرایط اختلاف شوهر با خانواده خویش، مسیری میان صبر استراتژیک و تلاش جهت اصلاح است. زن نباید در تقابل با شوهر قرار بگیرد که منجر به تنش بیشتر در خانه شود و نباید نیز در سکوت، گناه قطع رحم او را تأیید کند. بهترین رویکرد، اتخاذ نقش مشاور و مصلح آرام است؛ کسی که با استناد به آیات الهی و روایات معصومین و مشورت با مشاوران و ریشه‌یابی مشکلات و یافتن و کاربست راهکارها، همواره یادآور پیوندهای خانوادگی است، اما درعین‌حال، حق همسر خود را در داشتن خانه‌ای آرام و بدون فشار روانی از سوی خانواده‌ی وی، حفظ می‌کند. هدف نهایی نباید صرفاً برگرداندن او به خانه مادر باشد، بلکه هدف باید بازگرداندن او به مسیر بندگی و رعایت حقوق واجب باشد. صلح پایدار تنها زمانی حاصل می‌شود که شوهر احساس کند همسرش درک‌کننده رنج اوست، اما درعین‌حال، راه غلط (قطع رحم) را برای او تزیین نمی‌کنید. وظیفه زن در اینجا، نه مداخله‌ی مستقیم در تصمیمات استقلال‌طلبانه یا هیجانی همسر، بلکه ایفای نقش «واسطه‌ی صلح» و «حفاظت از مرزهای اخلاقی» است. زن باید میان نقش خود به‌عنوان همسر (که وظیفه‌ی حمایت از شوهر را دارد) و نقش خود به‌عنوان یک مؤمنه (که وظیفه‌ی خیرخواهی برای نجات روح همسر از گناه قطع رحم را دارد) توازن برقرار کند. دعا همیشه مؤثر و مهم است و وظیفه نهایی دعا برای اصلاح روابط است.

پی‌نوشت‌ها:

1. وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ»، سوره نساء، آیه ۱

2. «وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفًا»، سوره لقمان، آیه ۱۵

3. «وَ ذَلِکَ الدُّعَاءُ مَکْتُوبٌ عَلَیْهِ الَّذِی یُرَدُّ بِهِ الْقَضَاء»، مجلسى، محمدباقر بن محمدتقی، بحار الأنوار، بیروت، چاپ دوم، 1403 ق، ج 5، ص 141

وظیفه فرزند به هنگام بدگویی مادر از پدر
در مواجهه با بدگویی والدین، با ریشه‌یابیِ آرام و مدیریتِ هوشمندانه‌ی کلام در لحظه‌ی تنش،ضمن پرهیز از دفاعِ مستقیم و غیبت،فضا را به سمت اصلاح و آرامش هدایت کنید.

پرسش:

مادرم از پدرم بدگویی می‌کند، نه می‌توانم کلامش را قطع کنم و نه می‌توانم گوش بدهم، چکار باید بکنم؟

پاسخ:

بدگویی والدین از یکدیگر در حضور فرزند، یکی از تعارضات اخلاقی برای فرزندان است. این معضل، فرزند را میان دو تکلیف - نیکی به یکی و پرهیز از ظلم به دیگری- سرگردان می‌کند. واکنش نادرست در چنین شرایطی، ممکن است به تشدید کدورت‌ها و آسیب به کرامت والدین و یا افتادن در دام گناه منجر شود، ازاین‌رو، گام‌گذاشتن در مسیری اخلاقی ضروری است که در ادامه نکاتی برای این منظور پیشنهاد می‌شود.

نکته اول: بررسی، کشف و رفع زمینه‌ها و علت‌ها

پیش از هر واکنشی، لازم است با دیدی واقع‌بینانه و فارغ از قضاوت، به ریشه‌یابی زمینه‌ها و علت‌های رفتار والد بدگو پرداخت؛ زیرا تغییر رفتار، بدون شناخت علتِ آن، ممکن و پایدار نیست. بدگویی معمولاً معلول یک یا چند عامل زیر است که باید ضمن شناخت آن‌ها، برای رفع آن‌ها کوشید.

الف: اختلاف‌سلیقه یا روش زندگی:

 اگر علت بدگویی اختلاف‌سلیقه در سبک زندگی و کارهای روزمره است، پیشنهاد شود پدر با احترام به سلایق مادر، در حد ممکن همراهی کند و در موارد اختلاف، به‌جای تحکم، با صبوری و استدلالی محترمانه، دیدگاه خود را توضیح دهد.

ب: نادیده گرفته شدن نیازها:

 ممکن است علت بدگویی عدم توجه به نیازهای والد باشد. برای این منظور از والد دیگر (در اینجا پدر) خواسته شود به‌گونه‌ای غیرمستقیم و با حفظ کرامت او که به نیازهای همسرخود چه مادی و چه عاطفی توجه بیشتری داشته باشد و برای رفع آن‌ها گام بردارد.

ج: مقابله‌به‌مثل:

 ممکن است علت بدگویی مقابله‌به‌مثل باشد، چون تجربه رفتار آزاردهنده از طرف همسر داشته است. در این موارد بهتر است به هر دو والد هرچند به نحو غیرمستقیم و تؤام با احترام فهمانده شود که حفظ احترام دیگری و پرهیز از تکرار رفتار غلط، بایسته و اخلاقی است.

د: انتظارات افراطی:

 ممکن است علت بدگویی انتظارات غیرمعقول مانند توقع تبعیت محض، یا درخواست‌های غیرمعقول یا خارج از حد توان همسر باشد که در این موارد، بهتر است در عین حفظ حرمت و کرامت او توقع نادرستی که دارد، با نرمی و استدلال، نظرِ درست یا کار درست یا انتظار معقول مورد اشاره و تأکید قرار داد.

ه: تظلم خواهی:

 ممکن است علت بدگویی شکایت از ظلم (تظلم) باشد که تلاش می‌کند برای رفع ظلمی که از طرف همسر (پدر) به او (مادر) شده است به بیان آن بپردازد. در این مورد اگر بدگویی چنین علتی دارد، اولاً باید توجه شود که غیبت محسوب نمی‌شود (1) و ثانیاً فرزند باید تلاش کند این ظلم را در صورت توان به یک شکلی رفع (از بین بردن زمینه‌ها) یا دفع کند.

نکته دوم: انجام‌ وظیفه فرزندی هم‌زمان با عدم تأیید بدگویی

فرزند در برابر والدین، وظایف سنگینی چون حفظ حرمت، احسان، نیکی و اطاعت در معروف دارد که حتی در شرایط ناخوشایند نیز ساقط نمی‌شود. خداوند متعال در خصوص احترام به پدر و مادر تعبیر دقیقی به‌کار برده و فرموده است:

 «به آن‌ها [حتى‏] "اُف" مگو و به آنان پرخاش مکن و با آن‌ها سخنى شایسته بگوى؛» (2)

 بنابراین، هرگز نباید با برخوردی تند، پرخاشگرانه یا تحقیرآمیز، شأن والد (مادر)ی او را خدشه‌دار کرد، حتی اگر گمان می‌رود مادر در حق پدر یا خود فرزند کوتاهی کرده است. به‌عنوان‌مثال قطع کردن مدام و فوری کلام مادر، بی‌احترامی به او است، در عوض، می‌توان با ادب کامل و لحنی آرام، گوشی شنوا داشت، اما هم‌زمان با سکوتِ محترمانه یا پاسخ‌هایی خنثی (مانند «متوجه ناراحتی شما هستم») نشان داد که محتوای تهمت‌آمیز یا ناروا را تأیید نمی‌کند.

نکته سوم: پرهیز از تشدید تنش

در چنین شرایطی، هر نوع واکنش تند، مقابله‌به‌مثل، یا حتی اخم و ناراحتیِ شدیدِ چهره و خیره نگاه کردن به والد که در جای خود از مصادیق آزار والدین است، (3) می‌تواند به‌منزله سوخت‌رسانی به آتش بدگویی باشد. به‌جای آن، باید با مدیریت لحن صدا، پرهیز از نگاه‌های خیره پرخاشگرانه و استفاده از عبارت‌های همدلانه‌ی کلی (مانند «می‌دانم این موضوع برایتان آزاردهنده است،») فضای روانیِ امنی ایجاد کرد تا مادر به‌تدریج از حالت تهاجمی خارج شود. ایجاد مکث‌های کوتاه، پیشنهاد تغییر مکان یا زمان گفتگو (مثلاً «اجازه دهید کمی بعد باحوصله‌ی بیشتری صحبت کنیم،») ازجمله راهکارهای مؤثر برای خنثی‌سازی افزایش تنش است.

نکته چهارم: تلاش برای اصلاح تصویر ذهنی

به‌جای دفاع مستقیم، می‌توان در فرصت‌های مناسب غیر از زمان بدگویی، با ذکر خاطرات مثبت، خدمات و دغدغه‌های واقعی پدر نسبت به خانواده، به‌آرامی زاویه دید مادر را به سمت واقعیت‌های نیکوتر سوق داد. برای نمونه، یادآوری محبت‌های پدر، زحمات اقتصادی او، یا نگرانی‌هایش برای سلامت مادر، می‌تواند به‌مرور تصویر ذهنیِ مخدوش را بازسازی کند، اما این کار باید با ظرافت تمام و به‌گونه‌ای انجام شود که مادر احساس نکند فرزند در حال «درس‌دادن» یا «سرزنش» اوست، بلکه صرفاً دارد تصویر کامل‌تری از یک انسان را به او نشان می‌دهد.

نکته پنجم: تغییر موضوع گفتگو با حفظ همدلی

در لحظه بدگویی، به‌عنوان یک شنونده فعال، ابتدا با رفتار محبت‌آمیز یا گفتار در قالب جملاتی کوتاه و همدلانه (بدون تأیید محتوای بدگویی،) به مادر بفهماند که ناراحتیِ او را درک کرده‌ است؛ سپس با ظرافت و بدون ایجاد بریدگیِ ناگهانی، موضوع را به سمت راهکارهای مثبت، مسائل روزمره دیگر، یا حتی پیشنهاد فعالیتی خوشایند تغییر دهد. برای مثال: «مادر جان، حق دارید ناراحت باشید؛ راستی امروز برنامه خاصی برای غذای ناهار دارید؟» یا «حالا که حرف از دلخوری شد، بیایید فکری برای تفریح خانواده بکنیم.»

نکته ششم: همراهی نکردن با غیبت

اگر بدگوییِ مادر واجد شرایط شرعیِ غیبت باشد، در دل به آن راضی نبوده و هرگز با تأیید لفظی یا حتی خنده و ابراز موافقتِ ضمنی، خود را شریکِ این گناه نکند. در چنین شرایطی، بهتر است با ادب و مهربانی، به‌گونه‌ای غیرمستقیم جلوی ادامه سخن گرفته شود، مثلاً یادآوریِ جمله معروف «خداوند غیبت را نکوهیده و توبه‌کننده را دوست دارد» به زبانِ دعا برای همگان، یا ابراز ناراحتیِ خفیف و رفتن به بهانه‌ای موجه تا هم حرمت مادر شکسته نشود و هم در گناه مشارکت نداشته باشد.

نکته هفتم: تشخیص «درد دل مشروع» از «غیبت» و واکنش به آن

اگر بدگویی از جنسِ «درد دلِ مظلومانه» و با هدف یافتن راه‌حل برای یک مشکلِ واقعی باشد، نه تخریب شخصیت پدر، غیبت محسوب نمی‌شود. (4) بااین‌حال، حتی در این حالت نیز فرزند باید هوشیار باشد که صرفاً به جنبه عاطفیِ ناراحتیِ مادر بپردازد و هرگز با تأیید صریحِ اتهامات علیه پدر، نقشِ داورِ قضاوت‌کننده را بازی نکند. می‌توان با جملاتی چون «این ناراحتی واقعاً طاقت‌فرساست، بیایید فکر کنیم چه‌کاری از دست ما برمی‌آید،» همراهی عاطفی نشان داد، اما محتوای بدگویی را به‌عنوان واقعیتِ قطعی نپذیرفت و درنهایت، راهکارِ گفتگوی مستقیمِ مادر با پدر (در زمانِ مناسب) یا میانجی‌گری یک بزرگ‌خانواده را پیشنهاد داد.

نکته هشتم: خودداری از دفاع مستقیم

دفاع مستقیم و رودررو در همان لحظه بدگویی، نه‌تنها تأثیری ندارد، بلکه مادر را در موضع «تخاصم» قرار می‌دهد و او را به ادامه بدگویی برای اثبات حقانیت خود ترغیب می‌کند. این کار، تنش را به سطحِ بالاتری برده و ممکن است دامنِ فرزند را نیز به دردسر بکشد. در عوض، بهترین واکنش، تأییدِ احساسِ مادر (نه محتوای حرف) و سپس تغییر مسیرِ بحث است. اگر لازم است از پدر دفاع شود، این کار باید در خلوت و فرصتی دیگر و با ذکر محاسنِ او و به‌صورت غیرمستقیم انجام گیرد تا مادر احساسِ «محاصره» و «قضاوتِ جمعی» نکند.

نکته نهم: بهره‌مندی از مشاوره و دعا

در کنار راه‌حل‌های گفته‌شده کمک گرفتن از مشاور خانواده به دلیل آنکه فرصت سؤال و جواب‌های پیشتری برای او فراهم می‌شود که در شناخت علت مشکل و ارائه راه‌حل کمک می‌کند، پیشنهاد می‌شود. در کنار آن، هیچ‌گاه از سلاح پرتوانِ دعا و توسل نباید غافل شد.

نتیجه:

در مواجهه با بدگویی والدین از یکدیگر، باید نخست با صبر و واقع‌بینی، علت‌ها و زمینه‌های رفتار او (مانند اختلاف‌سلیقه، نیازهای نادیده گرفته شده، مقابله‌به‌مثل، تظلم‌خواهی یا انتظارات افراطی) شناسایی و برای رفعِ آن‌ها کوشش شود. در لحظه بدگویی، هرگز کلام والد با پرخاش قطع نشود، بلکه با ادب کامل و همدلی (بدون تأیید محتوای ناروا،) فضای تنش مدیریت شود و با تغییرِ ماهرانه موضوع، از تشدیدِ اوضاع پرهیز داده شود. از دفاع مستقیم و رودررو که فرد را در موضع خصومت قرار می‌دهد، خودداری شود و در فرصتی دیگر، با ذکر محاسن والد مورد بدگویی (پدر،) تصویر ذهنی به‌آرامی اصلاح شود. هم‌زمان، میان «درد دلِ مشروعِ مظلومانه» و «غیبتِ حرام» تفاوت قائل شود؛ در نوع اول، همدلیِ عاطفی نشان دهد و راهکارِ گفتگو یا میانجی‌گری پیشنهاد کند و در نوع دوم، با سکوتِ مؤدبانه یا تغییر بحث، خود را شریکِ گناه نسازد. در کنار این تدابیر، از مشاوره خانواده بهره گیرد و دعا را پشتوانه حل مشکل قرار دهد تا ضمن حفظِ حرمت هر دو والد، به وظیفه نیکی و احسان عمل کرده و زمینه اصلاحِ پایدارِ روابطِ خانواده را فراهم آورد.

منابع جهت مطالعه بیشتر:

1. نجفی، حسن؛ شهریاری، روح‌الله، از خانه تا بهشت، قم، انوار طه، 1405.

2. رحیمی، عباس، خانواده موفق، تهران، جمال، 1390.

پی‌نوشت‌ها:

1. تظلّم به معنی شکایت کردن از ظلم کسى را می‌گویند. از مستثنیات حرمت غیبت، تظلم نزد کسى است که امید به رفع ستم‌ از سوى او می‌رود. (نجفی، محمدحسن، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام، بیروت، دارإحیاء التراث العربی، چاپ هفتم، ۱۴۰۴ ق، ج ۲۲، ص ۶۶).

2. امام صادق علیه‌السلام فرموده است: «وَ مِنَ الْعُقُوقِ أَنْ یَنْظُرَ الرَّجُلُ إِلَى وَالِدَیْهِ فَیُحِدَّ النَّظَرَ إِلَیْهِمَا؛ ازجمله مصادیق آزار به پدر و مادر خیره و بد نگاه کردن به ایشان است.» محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، مص: غفاری، تهران، اسلامیه، 1407 ق، ج 2، ص 349.

3. «فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلاً کَرِیمًا.» سوره اسراء، آیه 23.

4. غیبت آن است که در غیاب مسلمان، با قصد مذمت و ایراد نقص بر او، عیب مخفی و پوشیده او را نقل کنند. (حسینی خامنه‌ای، سید علی، رساله آموزشی (نسخه الکترونیک)، ج 2، احکام معاملات، درس هفدهم، گفتار یازدهم)؛ بنابراین در صدق غیبت، وجود چند شرط لازم است: اول اینکه در غیاب فرد باشد؛ دوم اینکه با قصد و هدف مذمت او ،عیوبش گفته شود؛ سوم اینکه عیبِ مخفی یا پوشیده او گفته شود. مراد از پنهان بودن عیب نیز برای خصوص مخاطب نیست.

تفاوت قناعت با زهد
قناعت، به عنوان رویکردی عملی در مدیریت مصرف و کفایت به نیاز، ثمره‌ای بیرونی از زهد است که به مثابه رهاییِ درونی از بندِ تعلقات دنیوی تعریف می‌شود.

پرسش :

 فرق بین قناعت با زهد چیست؟ آیا قناعت مرتبه‌ای از زهد است؟

پاسخ:

قناعت و زهد را می‌توان دو مرحله از یک امر درونی دانست که هدف آن آزادکردن انسان از سلطۀ دنیا و بازگرداندن تعادل میان نیازهای مادی و کمال معنوی است. «زهد» حالتی روحی است که انسان به دلیل دلبستگی‌های معنوی و اخروی، به مظاهر مادی بی‌توجهی می‌کند؛ این بی‌توجهی در عمل در قالب سادگی و قناعت آشکار می‌گردد. فلسفۀ عمیق زهد و قناعت، نفی نعمت‌های الهی نیست، بلکه مبارزه با بردگی انسان در برابر دنیاست. در جهانی که مصرف‌گرایی انسان را با ایجاد نیازهای پایان‌ناپذیر گرفتار می‌کند، زهد و قناعت به انسان می‌آموزد که از امکانات استفاده کند؛ اما هویت و آرامش خود را به آنها وابسته نکند.

تفاوت قناعت و زهد

زهد و قناعت با اینکه به لحاظ معنایی به یکدیگر نزدیک‌اند، یک معنا ندارند. زهد به معنای بی‌رغبتی به دنیا و رهاکردن دلبستگی به لذت‌ها و نعمت‌های آن است؛ یعنی انسان ارزش حقیقی خود را وابسته به داشته‌های دنیوی نمی‌بیند. در مقابل، قناعت به معنای بسنده‌کردن به مقدار نیاز و رضایت به آن چیزی است که نصیب انسان می‌شود. بنابراین تفاوت اصلی آنها این است که زهد جنبه‌ای سلبی دارد، یعنی بریدن از حرص و وابستگی به دنیا؛ درحالی‌که قناعت جنبه‌ای ایجابی دارد، یعنی پذیرفتن و کافی‌دانستن آنچه انسان در اختیار دارد.

قناعت را می‌توان یکی از جلوه‌ها و مراتب عملی زهد دانست؛ زیرا انسان زاهد وقتی از دلبستگی به دنیا رها می‌شود، در زندگی به حد نیاز بسنده می‌کند و گرفتار حرص و طمع نمی‌گردد. با وجود این، برخی درجات زهد مرتبه‌ای عمیق‌تر از قناعت است؛ چون تنها به مقدار مال و مصرف مربوط نیست، بلکه حالتی درونی است که انسان را از تأثیرپذیری افراطی به ازدست‌دادن یا به‌دست‌آوردن دنیا دور می‌کند. حضرت علی علیه‌ السلام مرتبه بالای زهد را در این می‌داند که انسان بر گذشته تأسف نخورد و به آنچه به او روی می‌آورد، شاد و مغرور نشود. ایشان در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «زهد به‌کلی بین دو جمله از قرآن قرار دارد؛ خدای تعالی فرمود: "آنچه را که از دست داده‌اید، به خاطرش غمگین نشوید و آنچه را که خدا به شما داده است، به خاطرش مغرور نگردید" و هر کس که بر گذشته تأسف نخورد و به آن چیزی که به او روی می‌آورد، خوشحال نشود، دو طرف زهد را به دست آورده است» (1).

انواع رابطۀ زهد و قناعت

الف) قناعت ثمرۀ زهد: زهد و قناعت را نباید فقط به معنای کم‌داشتن یا محروم‌کردن خود از نعمت‌های دنیا دانست، بلکه حقیقت آنها در نوع رابطه انسان با دنیاست. زهد به معنای آزادی درونی انسان از سلطه مادیات است؛ یعنی انسان مالک دنیا باشد، نه مملوک آن. بنابراین زهد پیش از آنکه یک رفتار بیرونی باشد، یک تحول درونی و رهایی روح از وابستگی‌هاست. در این نگاه، قناعت یکی از ثمره‌های زهد است؛ زیرا انسانی که از اسارت خواسته‌های بی‌پایان رها شده است، می‌تواند با امکانات موجود زندگی کند و آرامش خود را به افزایش دارایی وابسته نکند. اگر زهد به معنای آزادشدن از زنجیر مادیات باشد، قناعت شیوه زندگی انسان آزادشده است.

ب) قناعت مرتبه‌ای از زهد: انسان قانع به دلیل آنکه دلش گرفتار حرص و مقایسه نیست، به آنچه دارد رضایت می‌دهد؛ اما انسان زاهد به مرحله‌ای عمیق‌تر رسیده است؛ زیرا حتی داشتن و نداشتن دنیا نیز او را از مسیر حقیقت خارج نمی‌کند؛ بنابراین قناعت مرتبه‌ای از زهد است.

ج) قناعت ظهور عملی زهد: زهد افقی گسترده‌تر دارد؛ قناعت آرامش در برابر داشته‌هاست و زهد آزادی روح از اسارت همه داشته‌ها و نداشته‌ها؛ بنابراین قناعت را می‌توان ظهور اجتماعی و عملی زهد دانست.

د) قناعت مقدمه زهد: قناعت به تنظیم رابطه انسان با نیازهای مادی مربوط است، اما زهد به اصلاح رابطه قلب انسان با دنیا می‌پردازد. به بیان دیگر، قناعت انسان را از زیاده‌خواهی در زندگی بازمی‌دارد؛ ولی زهد انسان را از وابستگی وجودی به دنیا آزاد می‌کند. بر اساس این نگرش، قناعت را می‌توان مقدمه و زمینه عملی زهد دانست. انسان ابتدا در رفتار خود تمرین می‌کند که به ‌اندازه نیاز مصرف کند، حرص نورزد و خود را گرفتار تجمل و فزون‌خواهی نکند؛ سپس این رفتار به‌تدریج به حالتی درونی تبدیل می‌شود که همان روح زهد است.

رابطه زهد و قناعت از منظر علل و اسباب

«ظاهراً از نظر لغوی بین زهد و قناعت تفاوت وجود دارد؛ زیرا مفهوم مقابل زهد، رغبت و مفهوم مقابل قناعت، حرص است. سوای تفاوت لغوی، با توجه ‌به مجموع احادیث دو باب زهد و قناعت باید گفت این دو هرچند دارای معنای نزدیک به هم می‌باشند، اما یکسان نیستند. اسبابی که باعث می‌شود انسان قانع باشد، مختلف است و یکی از آنها زهد است. وقتی یک نفر بی‌میل به دنیاست و دنیا را کم‌ارزش می‌داند، به ‌صورت متعارف به حداقل از این امر حقیر و کم‌ارزش قانع خواهد بود. اما قناعت به دلایل دیگر نیز می‌تواند محقق شود. یکی دیگر از اسبابی که باعث می‌شود شخصی قانع باشد، توجه به آبرو و کرامت نفس است. بسیاری از اوقات به‌صورت تجربی دیده شده عدم قناعت و زیاده‌خواهی حتی در سر یک سفرۀ غذا، کرامت نفس یک شخص را مورد خدشه قرارمی دهد. در این موارد نیز شخص از باب اینکه کرامت نفس او حفظ شود، قناعت کرده و به کم راضی می‌شود؛ هرچند این شخص متصف به صفت زهد نباشد. بنابراین چه‌بسا بتوان گفت رابطه بین زهد و قناعت عموم و خصوص مطلق است؛ هر زاهدی، قانع است؛ اما هر قانعی معلوم نیست زاهد باشد» (2).

رابطۀ زهد و قناعت با مسئولیت‌های اجتماعی

قناعت و زهد به معنای ترک دنیا، تنبلی یا بی‌مسئولیتی اجتماعی نیست، بلکه انسان مؤمن باید اهل تلاش اقتصادی باشد و برای آبادانی دنیا، تأمین زندگی، انفاق و خدمت به دیگران فعالیت کند. آنچه در این مسئله نفی می‌شود، حرص و دلبستگی افراطی به دنیاست، نه بهره‌گیری درست از نعمت‌ها. بنابراین زاهد کسی نیست که دنیا را رها کرده باشد، بلکه کسی است که دنیا را در جایگاه درست خود قرار داده است.

نتیجه:

زهد و قناعت دو مفهوم نزدیک اما متفاوت‌اند که هر دو به اصلاح رابطه انسان با دنیا مربوط می‌شوند؛ قناعت مربوط به شیوۀ بهره‌مندی انسان از امکانات زندگی و رضایت به مقدار موجود است؛ اما زهد به جایگاه دنیا در قلب و اندیشه انسان و میزان وابستگی درونی او به آن ارتباط دارد. بر همین اساس، زهد حالتی درونی است و قناعت بیشتر نمود عملی و رفتاری آن به شمار می‌آید. انسان زاهد کسی نیست که دنیا را ترک کند، بلکه کسی است که دنیا را هدف نهایی خود قرار نمی‌دهد و ارزش و آرامش خود را وابسته به آن نمی‌کند. قناعت نیز نتیجه رهایی از حرص و زیاده‌خواهی است و می‌تواند یکی از ثمره‌های زهد باشد؛ اما تنها عامل تحقق آن نیست. گاهی انسان به دلیل بی‌رغبتی به دنیا قانع می‌شود و گاهی عواملی مانند حفظ کرامت نفس یا دوری از فزون‌طلبی باعث قناعت او می‌گردد، بدون آنکه الزاماً زاهد باشد؛ بنابراین هر زاهدی قانع است، اما هر قانعی لزوماً زاهد نیست. درنهایت اینکه قناعت تنظیم‌کنندۀ رابطۀ انسان با نیازهای مادی است؛ اما زهد رابطه قلب انسان با دنیا را اصلاح می‌کند. هیچ‌کدام به معنای ترک دنیا و بی‌مسئولیتی نیست، بلکه هدف آنها رهایی انسان از حرص و وابستگی افراطی به دنیا و استفاده درست از نعمت‌های الهی است.

پی‌نوشت‌ها:

1. «وَ قَالَ ع الزّهدُ کُلّهُ بَینَ کَلِمَتَینِ مِنَ القُرآنِ قَالَ اللّهُ سُبحَانَهُ لِکَیلا تَأسَوا عَلی ما فاتَکُم وَ لا تَفرَحُوا بِما آتاکُم وَ مَنْ لَمْ یَأْسَ عَلَی الْمَاضِی وَ لَمْ یَفْرَحْ بِالْآتِی فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَیْهِ» (صبحی صالح؛ نهج‌البلاغه؛ قم: مرکز البحوث الاسلامیه، ۱۳۷۴ ش، ص 553، حکمت 439).

2. علی انصاریان‌پور و سیدعباس دیانت‌مقدم؛ تحلیل پرسش‌های اخلاقی از معصومین علیهم ‌السلام با روش اجتهادی (دفتر اول)؛ دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، شعبه خراسان رضوی، مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی، ص 163 ـ 164.

صفحه‌ها