نبوت خاصه

علم غیب پیامبر و عمل بر اساس آن
پیامبر(ص)به اذن خدا از نوعی علم غیب برخوردار بودند،اما میزان آن مورد اختلاف‌نظر است.برخی قائل به علم تفصیلی و گروهی این علم را محدود ومشروط به اذن الهی می‌دانند

پرسش:

آیا پیامبر علم غیب داشتند؟ اگر داشتند پس چرا بر اساس آن عمل نمی‌کردند؟ واگرنداشتند چرا از وقایعی مثل شهادت امام حسین علیه‌السلام خبر می‌دادند؟

پاسخ:

یکی از پرسش‌های بنیادین در مباحث الهیات و معارف اسلامی، مسئله علم غیب پیامبر است: آیا ایشان به همه امور غیبی آگاه بودند یا خیر؟ اگر پاسخ مثبت است، چرا همیشه بر اساس این علم عمل نمی‌کردند و اگر پاسخ منفی است، چگونه می‌توان توضیح داد که گاهی وقایع آینده، همچون شهادت امام حسین علیه‌السلام یا حوادث دیگر، به‌طور دقیق توسط پیامبر پیش‌بینی می‌شد؟

 برای پاسخ به این پرسش، نخست باید مفهوم «غیب» و گستره آن روشن شود، تفاوت میان علم مطلق خداوند و علم به غیب به اذن الهی، راه‌های دستیابی به علم لدنی و محدودیت‌های استفاده عملی از این علم مورد بررسی قرار گیرد.

 مطالعه گزارش‌ها و آیات قرآن نشان می‌دهد که علم غیب پیامبر واقعی است، اما همواره تابع اذن و حکمت الهی بوده و محدودیت‌هایی در کاربرد عملی آن وجود داشته است. در ادامه در قالب نکاتی، توضیحات بیشتر بیان می‌شود.

نکته اول: علم به امور غیبی

واژه «غیب» در مقابل «شهادت» (آشکاری)، در لغت به معنای «امری پوشیده و پنهان بوده که در تمام اموری که از حس انسان خارج است» به‌کار می‌رود و در اصطلاح نیز «هر آنچه تحت حس و درک انسان نیست، غیب نامیده می‌شود» و دارای اقسامی است:

• امور خارج از حس را شامل می‌شود، یعنی اموری که از افق حس انسان خارج است؛ مانند علم به جهان آخرت، قیامت و ...

• اموری که امکان احساس آن هست، ولی از افق انسان دور است، مانند اموری که هنوز اتفاق نیفتاده و در آینده واقع می‌شود و همچنین اموری که در گذشته اتفاق افتاده، ولی در زمان حال، به‌صورت عادی، امکان اطلاع از آن فراهم نیست. (1)

نکته دوم: آگاهی خدا از امور غیبی

تردیدی نیست که خداوند، به همه‌چیز -ازجمله امور غیبی- آگاه است و هیچ‌چیز از گستره علم او بیرون نیست:

 «وَ هُوَ ... عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ.» (2)

 درباره علم به غیب، آیاتی وجود دارد که تصریح می‌کنند که فقط خداوند، عالم به غیب است و کس دیگری از آن مطلع نیست؛ مثلاً طبق آیات قرآن، از زبان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله اعلام می‌شود که:

 «نمى‏گویم خزاین خدا نزد من است؛ و من از غیب آگاه نیستم.» (3)

 یا در آیات دیگر آمده است:

 «کلیدهاى غیب، تنها نزد خدا است و جز او، کسى آن‌ها را نمى‏داند.» (4)

نکته سوم: آگاهی دیگران از امور غیبی

اما افزون بر آیات یادشده، آیات دیگری نیز در قرآن وجود دارد که علم به غیب را منحصر به خدا ندانسته و دیگران را نیز دارای علم به غیب می‌داند؛ مثلاً در سوره مبارکه جن آمده است که:

 «داناى غیب اوست و هیچ‌کس را بر اسرار غیبش آگاه نمى‏سازد، مگر رسولانى که آنان را برگزیده ... .» (5)

 در این آیه، پیامبران عالم به غیب هستند چراکه به اذن الهی، وحی را دریافت کرده و از این طریق، به علومی فراتر از علوم عادی دسترسی دارند.

علم به غیب، محدود به پیامبران نیست و برخی دیگر از اولیای الهی نیز به اذن خدا از آن بهره‌مند شده‌اند. برای مثال، ساره همسر حضرت ابراهیم علیه‌السلام، هرچند پیامبر یا امام نبود، توسط فرشتگان از آینده مطلع شد و مژده فرزند یافت. (6) مادر حضرت موسی علیه‌السلام نیز به اذن الهی از امور غیبی آگاه شد و خداوند او را با وحی و الهام هدایت کرد. (7) همچنین، حضرت مریم مادر عیسی علیه‌السلام، از طریق تمثل فرشته به حقایق آینده مطلع گردید. (8) این نمونه‌ها نشان می‌دهد علم به غیب به اذن الهی ممکن است و منحصر به پیامبران نیست.

نکته چهارم: برخورداری از علوم غیبی به اذن خدا

بنابراین، اگرچه قرآن می‌گوید علم به غیب، در اصل، مختص خداوند است، اما برخی دیگر، چه پیامبر و چه غیر پیامبر، به اذن خداوند می‌توانند از این علم برخوردار شوند. هیچ‌کس به‌طور مستقل و بدون اجازه الهی، قادر به دانستن امور غیبی نیست و فقط خداوند از این حیث مطلق و بی‌نیاز است. وقتی پیامبر یا دیگران گاهی از علم به غیب سخن نمی‌گویند یا آن را نفی می‌کنند، منظور این است که علم غیب گسترده و مستقل تنها متعلق به خداست؛ بنابراین، هرگونه علم به غیب نزد دیگران، تابع اذن و مشیت الهی است و میزان و گستره آن نیز محدود و وابسته به حکمت و اراده خداوند است. (9)

نکته پنجم: راه‌های برخورداری از علوم غیبی

به‌این‌ترتیب، ممکن است کسی به اذن خداوند از علم غیب برخوردار شود. این نوع علم که از سوی خداوند بدون واسطه انسان یا فرشته به بنده منتقل می‌شود، «علم لدنی» نامیده می‌شود. قرآن دراین‌باره می‌فرماید: «مِن لَدُنَّا عِلماً؛» (10) یعنی دانشی که اهل قرب، بدون استدلال عقلی یا شواهد نقلی، مستقیماً از تعلیم و الهام الهی دریافت می‌کنند. علم لدنی، ادراک معانی و کلمات الهی بدون واسطه بشر است و از سه راه «وحی، الهام و فراست» حاصل می‌شود. (11) بنابراین، علم به امور غیبی محدود به پیامبران نیست و دیگران نیز می‌توانند به اذن خدا از آن بهره‌مند شوند؛ همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، برخی از صاحبان علم غیب پیامبر یا امام نبودند.

نکته ششم: گستره آگاهی دیگران از امور غیبی

یکی از مباحث دیرینه و مهم در میان اندیشمندان مسلمان، مسئله «گستره علم غیب» است. در این‌که خداوند به همه امور غیبی، به‌صورت مطلق و بی‌حدومرز، آگاه است و علم او نه وابسته به اذن دیگری است و نه محدود به چیزی، اتفاق‌نظر وجود دارد. محل بحث، میزان و گستره آگاهی دیگران از امور غیبی، به‌ویژه پیامبر و امام، است.

اکنون که می‌دانیم برخی بندگان خاص به اذن الهی از امور غیبی آگاه می‌شوند، این پرسش مطرح می‌شود که آیا این آگاهی مطلق و نامحدود است یا مرز و محدوده‌ای دارد؟ و اگر محدود است، این محدودیت چگونه و در کجاست؟ این پرسش درباره علم غیب پیامبر و امام، جایگاه ویژه‌ای یافته و موجب شکل‌گیری دو دیدگاه در میان اندیشه‌مندان شیعه شده است.

بر اساس دیدگاه نخست، پیامبر و امام به اذن خداوند، از آگاهی مطلق و نامحدود نسبت به امور غیبی برخوردارند. در مقابل، گروهی دیگر این آگاهی را محدود می‌دانند و با اطلاق آن موافق نیستند. ازنظر این گروه، پیامبر و امام هرگاه بخواهند و خداوند اذن دهد، از امور غیبی آگاه می‌شوند؛ اما ممکن است در مواردی خود آنان خواستار این آگاهی نباشند، یا بخواهند ولی خداوند به دلیل مصالحی اذن ندهد و درنتیجه آگاهی تحقق نیابد. (12)

نکته هفتم: علم غیب پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله

بااین‌حال، فارغ از اختلاف در اطلاق یا محدود بودن علم غیب، تردیدی وجود ندارد که پیامبر و امام از نوعی علم غیب برخوردار بوده‌اند و گزارش‌های فراوانی در این زمینه، هم در منابع شیعه و هم در منابع اهل‌سنت نقل شده است. با توجه به مفاد پرسش درباره علم غیب پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله، در ادامه به‌ چند نمونه از این گزارش‌ها می‌پردازیم که نشان می‎دهد ایشان افزون بر وحی پیامبرانه‌ای که در قرآن انعکاس یافته، از علوم غیبی دیگر نیز برخوردار بوده‌اند:

• ابوسعید خدری نقل می‌کند: روزی در محضر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله بودیم و آن حضرت مشغول تقسیم بخشی از غنایم جنگی بود. در این هنگام، ذوالخُویصره ـ مردی از قبیله بنی‌تمیم ـ پیش آمد و با جسارت گفت: ای رسول خدا، عدالت را رعایت کن! پیامبر فرمود:

 «وای بر تو! اگر من عدالت نورزم، چه کسی عادل خواهد بود؟ اگر عدالت نکنم، بی‌تردید گمراه و زیانکارم

 در این لحظه، عمر بن خطاب عرض کرد: یا رسول‌الله، اجازه دهید او را بکشم. پیامبر خدا فرمود:

 «رهایش کن؛ این مرد پیروانی خواهد داشت که نماز و روزه هر یک از شما در برابر نماز و روزه آنان ناچیز به نظر می‌رسد. قرآن می‌خوانند، اما خواندنشان از گلوگاهشان فراتر نمی‌رود؛ از دین چنان بیرون می‌روند که تیر از کمان رها می‌شود.» (13)

 این شخص و همراهانش بعدها به «خوارج» معروف شدند و سرانجام آنان همان بود که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله پیشاپیش از آن خبر داده بود. (14)

• رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله در سفری بودند که ناگهان بادی بسیار شدید وزیدن گرفت. پیامبر فرمودند:

 «این باد به‌سبب مرگ یک منافق برخاسته است

 راوی می‌گوید: وقتی به مدینه بازگشتیم، معلوم شد یکی از منافقان سرشناس و بزرگ از دنیا رفته است. (15)

• از ابوهریره روایت شده که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله، در همان روزی که نجاشی از دنیا رفت، خبر درگذشت او را اعلام کرد؛ سپس با مردم به‌سوی محل نماز (مصلا) خارج شد، آنان را به صف کرد و بر او چهارتکبیر گفت. (16)

نکته هشتم: محدودیت‌های استفاده از علوم غیبی

یکی از پرسش‌های مهم در بحث علم غیب این است که آیا پیامبر یا امام در همه شئون زندگی خود بر اساس علم غیبی عمل می‌کردند و آن را در تصمیم‌گیری‌ها و ابلاغ به مردم به کار می‌گرفتند، یا آن‌که مأمور بودند همچون دیگر انسان‌ها زندگی کنند، به تقدیرهای قطعی الهی تن دهند و تنها در موارد خاص از علم غیب بهره ببرند؟ بیشتر محققان بر این باورند که پیامبر و امام در زندگی شخصی و اجتماعی خود، به‌صورت همیشگی از علم غیب استفاده نمی‌کردند. برای تبیین این دیدگاه، دلایل و تحلیل‌های گوناگونی ارائه شده است که مهم‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از:

• بر اساس یک دیدگاه، علم غیبی پیامبر یا امام لزوماً تفصیلی نیست. ممکن است ایشان از اصل وقوع حادثه‌ای در آینده آگاه باشند، اما از جزئیات زمانی، مکانی یا چگونگی آن اطلاع نداشته باشند. برای مثال، ممکن است از شهادت خود یا دیگران از طریق علم لدنّی آگاه باشند، اما ندانند دقیقاً توسط چه کسی، در چه زمانی و به چه شیوه‌ای این واقعه رخ خواهد داد؛ یا بدانند عامل شهادت چه کسی است، اما زمان و کیفیت آن برایشان روشن نباشد. روشن است که این دیدگاه، علم غیبی امام را مطلق نمی‌داند و آن را محدود تلقی می‌کند. (17)

• دیدگاه دیگر مبتنی بر اطلاع علم غیبی است. از این نظر، پیامبر و امام از علم غیبی تفصیلی برخوردار بوده‌اند و چیزی در این زمینه بر آنان پوشیده نبوده است؛ به‌گونه‌ای که مثلاً می‌دانستند در مقطع خاصی از تاریخ به شهادت خواهند رسید؛ اما چون از سوی خداوند مأمور به انجام وظیفه بودند، آگاهانه از این مسیر عبور کرده و به این فداکاری تن داده‌اند. این وضعیت را می‌توان با مجاهدانی مقایسه کرد که با آگاهی از احتمال یا حتی قطعیت شهادت، برای حفظ جبهه، اطاعت از فرمانده یا تحقق اهداف بالاتر، همچنان در میدان نبرد باقی می‌مانند و سرانجام به شهادت می‌رسند. (18)

• تحلیل دیگر بر این نکته تأکید دارد که حتی اگر پیامبر و امام از علم غیبی تفصیلی برخوردار بوده باشند، این علم منشأ تکلیف عملی برای آنان محسوب نمی‌شده است؛ زیرا تکالیف الهی در حوزه عمل، بر اساس «ظواهر امور» و اسباب عادی جعل شده‌اند، نه بر اساس آگاهی‌های غیرمتعارف و غیبی. از این منظر، علم غیبی نقشی در تشخیص وظیفه عملی ندارد، مگر آن‌که خودِ خداوند به‌طور خاص دستور دهد که بر اساس آن علم عمل شود؛ بنابراین پیامبر و امام، در مقام رفتار و تصمیم‌گیری، مأمور بودند تا مطابق علم ظاهری و قواعد جاری زندگی انسانی عمل کنند، نه بر مبنای دانشی که دیگران به آن دسترسی ندارند. (19)

• درنهایت، پیامبر و امام موظف بودند در ساحت زندگی فردی و اجتماعی، به‌گونه‌ای رفتار کنند که الگوی عملی قابل‌پیروی برای دیگر انسان‌ها باشند. ازاین‌رو، حتی فرضِ عمل دائمی بر اساس علم غیب، با فلسفه اسوه‌بودن آنان سازگار نیست؛ زیرا الگو‌بودن زمانی معنا دارد که رفتار معصوم، در چارچوب عقل عرفی، تجربه انسانی و امکانات معمول بشر قابل فهم و اقتدا باشد. زندگی‌ای که تصمیم‌های آن بر پایه آگاهی‌های غیبی بنا شده باشد، برای عموم مردم قابل الگوگیری نخواهد بود. (20)

نتیجه:

بر اساس متون دینی و تاریخی، پیامبر و امامان از علم غیب برخوردار بوده‌اند، اما میزان و گستره این علم محل اختلاف نظر است. برخی معتقدند آنان به اذن خدا از علم غیب مطلق و تفصیلی برخوردار بودند، به‌گونه‌ای که هیچ واقعه‌ای برایشان پنهان نمی‌ماند. گروهی دیگر، این علم را محدود و مشروط به اذن الهی می‌دانند؛ به‌طوری‌که پیامبر و امام تنها در مواردی خاص و به مصالح حکیمانه الهی از آینده مطلع می‌شدند. حتی اگر علم تفصیلی داشتند، عمل بر اساس آن همواره الزامی نبود، زیرا زندگی آنان باید الگویی قابل اقتدا برای مردم می‌بود. گزارش‌های تاریخی، مانند پیش‌بینی مرگ نجاشی یا شهادت منافقان، نشان می‌دهد که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله واقعاً علم غیب داشتند اما استفاده عملی از آن تابع حکمت، مصالح الهی و محدودیت‌های اجتماعی و تربیتی بود.

پی‌نوشت‌ها:

1. فاطمی، معصومه، تفسیر تطبیقی آیات پیرامون علم غیب، دوفصلنامه تخصصی تحقیقات قرآنی و حدیثی، بهار و تابستان 1398 ش، شماره 1، ص 10.

2. سوره انعام، آیه 73.

3. سوره انعام، آیه 50: «قُلْ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْب.»

4. سوره انعام، آیه 59: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ.»

5. سوره جن، آیات 26-27: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى‏ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ... .»

6. سوره هود، آیات 71-73: «وَ امْرَأَتُهُ قائِمَهٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ ... .»

7. سوره قصص، آیه 7: «وَ أَوْحَیْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقیهِ فِی الْیَمِّ وَ ... .»

8. سوره مریم، آیات 17-21: «فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا ... .»

9. برای مطالعه بیشتر، رک: نیری، عصمت، بررسی تفسیری آیات انحصار و شمول علم غیب پیامبران، فصلنامه مطالعات تفسیری، تابستان 1396 ش، شماره 30، ص 79-90.

10. سوره کهف، آیه 65: «فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا.»

11. سجادی، جعفر، فرهنگ معارف اسلامی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1373 ش، ج 2، ص 1336.

12. برای مطالعه بیشتر در این زمینه، رک: نادم، محمدحسن، علم غیب پیامبر و امام از نگاه متکلمین و فلاسفه، فصلنامه امامت‌پژوهی، 1391 ش، شماره 6، ص 147-164؛ مروی، احمد و سید حسن مصطفوی، دلایل عقلی و نقلی علم غیب امامان معصوم (ع)، مجله قبسات، 1391 ش، شماره 63، ص 5-36؛ شریعتی، غلام محمد، علم امامان به غیب از منظر قرآن با تأکید بر دیدگاه علامه طباطبایی (بررسی آیات 143 بقره و 105 توبه)، مجله قرآن شناخت، 1394 ش، شماره 1، ص 27-48.

13. «بینما نحن عند رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله وهو یقسم قسما إذ أتاه ذو الخویصره وهو رجل من بنی تمیم فقال یا رسول الله إعدل! ...؛» مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفاء، 1403، ج 33، ص 335.

14. شهبازی، اکبر و دیگران، قلمرو علم غیب پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله و ائمه علیهم‌السلام از منظر روایات، پژوهش‌های حدیثی-کلامی، 1403 ش، شماره 1، ص 102-103.

15. «کَانَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فِی سَفَرٍ، قَالَ: فَهَبَّتْ رِیحٌ شَدِیدَهٌ، فَقَالَ: " هَذِهِ لِمَوْتِ مُنَافِقٍ"، قَالَ: فَلَمَّا قَدِمْنَا الْمَدِینَهَ إِذَا هُوَ قَدْ مَاتَ مُنَافِقٌ عَظِیمٌ مِنْ عُظَمَاءِ الْمُنَافِقِینَ؛» احمد بن حنبل، مسند الإمام أحمد بن حنبل، بیروت، مؤسسه الرساله، 1421 ق، ج 22، ص 276.

16. «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ نَعَى النَّجَاشِیَّ فِی الیَوْمِ الَّذِی مَاتَ فِیهِ، وَخَرَجَ بِهِمْ إِلَى المُصَلَّى، فَصَفَّ بِهِمْ، وَکَبَّرَ عَلَیْهِ أَرْبَعَ تَکْبِیرَاتٍ؛» بخاری، محمد، صحیح بخاری، بیروت، دار طوق النجاه، 1422 ق، ج 2، ص 89.

17. برای مطالعه بیشتر، رک: مفید، محمد بن محمد بن نعمان، المسائل العُکبرئیّه، قم، الموتمر العالمی للشیخ المفید، 1413 ق، ص 69-72؛ حلی، حسن بن یوسف، اجوبه المسائل المُهنّائیّه، قم، انتشارات خیام، 1401 ق، ص 148.

18. برای مطالعه بیشتر، رک: مفید، محمد بن محمد بن نعمان، المسائل العُکبرئیّه، قم، الموتمر العالمی للشیخ المفید، 1413 ق، ص 69-72؛ حلی، حسن بن یوسف، اجوبه المسائل المُهنّائیّه، قم، انتشارات خیام، 1401 ق، ص 148.

19. برای مطالعه بیشتر، رک: ربانی گلپایگانی، علی و محسن ربانی زاده، علم امام به شهادت و شبهه ناسازگاری آن با عصمت، فصلنامه کلام اسلامی، تیر 1398 ش، شماره 110، ص 105-112.

20. برای مطالعه بیشتر، رک: ربانی گلپایگانی، علی و محسن ربانی زاده، علم امام به شهادت و شبهه ناسازگاری آن با عصمت، فصلنامه کلام اسلامی، تیر 1398 ش، شماره 110، ص 105-112.

میزان علم پیامبر (صلی الله علیه وآله)
علم پیامبر از سوی خدا و بر اساس حکمت به ایشان عطا می‌شود. پیامبر ظرفیت دریافت علم غیب را دارد؛ اما آن علم در زمان خاص و به اقتضای نیاز به او افاضه می‌شود.

پرسش:

 آیا پیامبر (صلی الله علیه وآله) همه چیز را می‌دانست؟ اگر همه چیز را می‌دانست، چرا خداوند در قرآن به او فرمود ﴿وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً﴾؛ یعنی از من بخواه که علمت را زیاد کنم؟ یا چرا خیلی اوقات پیامبر (صلی الله علیه وآله) به پرسش‌ها پاسخ نمی‌داد تا به ایشان وحی شود؟

پاسخ:

برخی آیات و روایات نشان‌دهندۀ آگاهی پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) از همۀ اسرار هستی اعم از خلقت و شریعت است. همچنین بر اساس آیات و روایات، ایشان «دانشمندترین» فرد امت به شمار می‌آید؛ به ‌گونه‌ای که هیچ‌کس در سطح علم او نیست؛ برای مثال پیامبر (صلی الله علیه وآله) می‌فرماید: «ای مردم، هیچ علمی نیست مگر آنکه خداوند آن را در من جمع کرده است ...» (۱). این عبارت نشان‌دهندۀ شمول تمام علوم دست‌یافتنی برای ایشان است.

با وجود این، شواهدی هم نشان‌دهندۀ افزایش‌پذیری علم پیامبر (صلی الله علیه وآله) است؛ مانند انتظار ایشان برای نزول وحی در پاسخ به پرسش‌های مردم یا درخواست افزایش علم در قرآن کریم، آنجا که خداوند می‌فرماید: «پس به تلاوت قرآن عجله مکن، پیش از آنکه وحی آن بر تو تمام شود؛ و بگو پروردگارا، علم مرا افزون کن» (۲). آنچه بیان شد، پرسش‌هایی درباره گسترۀ علم پیامبر (صلی الله علیه وآله) ایجاد می‌کند که در ادامه به بیان و تحلیل آنها می‌پردازیم.

نکتۀ اول: علوم عادی پیامبر (صلی الله علیه وآله)

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) یک زندگی عادی و شخصی دارد که در آن مانند دیگر مردم از علوم عادی و اکتسابی استفاده می‌کند و طبیعتاً این علوم افزایش‌یافتنی است. قرآن کریم این حقیقت را چنین بیان می‎کند: «بگو من قدرتِ [جلبِ] سودی و [دفعِ] زیانی را از خود ندارم؛ جز آنچه خدا خواهد و [غیب هم نمی‌دانم]. اگر غیب می‌دانستم، به‌یقین برای خود از هر خیری فراوان و بسیار فراهم می‌کردم و هیچ گزند و آسیبی به من نمی‌رسید. من فقط برای گروهی که ایمان می‌آورند، بیم‌دهنده و مژده‌رسانم» (3).

نکتۀ دوم: علوم غیبی پیامبر (صلی الله علیه وآله)

افزون بر مقام شخصی پیامبر (صلی الله علیه وآله)، ایشان دارای جایگاه حقوقی نیز هستند؛ یعنی در جایگاه پیام‌آور الهی و راهنمای بشر، شأنی دارند که امکان دسترسی به علم غیب را برایشان فراهم می‌کند؛ زیرا مقام هدایت‌گری با ناآگاهی از حقایق سازگاری ندارد. درواقع حقیقت علم غیب به ‌طور مطلق در اختیار خداوند متعال است؛ اما خداوند بنا بر حکمت و مصلحت، بخشی از آن را در اختیار پیامبران منتخب خود قرار می‌دهد (4). از‌این‌رو پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) از طریق وحی و شنیدن کلام خدا، به تمامی آنچه برای هدایت بشر لازم است، دسترسی می‌یابد و به امور غیبی آگاه می‌شود. بنابراین اگر پیامبر منتظر شنیدن وحی است یا از خدا وحی بیشتری درخواست می‌کند، نشانۀ وابستگی کامل به منبع علم الهی و فروتنی در برابر خداوند است.

نکتۀ سوم: گستره علم پیامبر (صلی الله علیه وآله) پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به دلیل اتصال ویژه با منبع علم الهی، از امکان برخورداری از علم غیب برخوردار است و به بسیاری از حقایق پنهان آگاهی دارد. در تبیین این مسئله، توجه به سه نکته ضروری است:

1. محدوده علم غیب پیامبر: برخی از حقایق غیبی حتی برای پیامبر نیز دست‌نیافتنی است. مهم‌ترین نمونه، ذات اقدس الهی است؛ زیرا ذات خداوند بی‌نهایت است و عقل هیچ مخلوقی توان احاطه کامل بر آن را ندارد. همان‌گونه که امیرالمؤمنین (علیه ‌السلام) می‌فرمایند: «خردها را بر حد و نهایت صفات خود آگاه نکرده است، اما مانع از شناخت در حد ضرورت نیز نشده است» (5)؛ یعنی راه شناخت اجمالی برای هدایت باز است، اما درک کامل تنها مخصوص خداست.

2. تفاوت شأنیت با فعلیت: پیامبر از شأنیت برخوردار است؛ یعنی ظرفیت دریافت علوم غیبی را دارد. اما این مسئله به ‌معنای فعلیت دائمی همه این علوم نیست. ممکن است در لحظه‌ای خاص هنوز از جزئیاتی آگاه نباشد، ولی چون راه دریافت آن علم برایش گشوده است، هر زمان که ضرورت ایجاب کند، آن علم به او افاضه خواهد شد.

3. استفادۀ حکیمانه از علم غیب: پیامبر (صلی الله علیه وآله) از علم غیب همیشه و در همه شرایط استفاده نمی‌کند، بلکه بهره‌گیری از آن تابع حکمت و ضرورت است. نقل شده است که شتر پیامبر (صلی الله علیه وآله) در یکی از سفرها گم شد و ایشان از همراهان خواستند به جستجوی آن بپردازند. برخی منافقان با تمسخر گفتند: «این چه پیامبری است که جای شترش را هم نمی‌داند»؛ اما حضرت (صلی الله علیه وآله) فرمودند: «همۀ آنچه از آسمان برای شما می‌گویم از سوی خداست؛ شترم در آن دره است و افسارش به بوته‌ای گیر کرده» و همین‌گونه نیز یافت شد (6). این روایت نشان می‌دهد پیامبر در شرایط خاص و به اقتضای نیاز از علم غیب بهره می‌برد، نه اینکه همواره از علم غیب بهره‌مند شود؛ زیرا ایشان الگوی بشر است و باید زندگی‌اش شبیه دیگر انسان‌ها باشد تا بتوان در رفتار و قضاوت و سلوک از او الگو گرفت (7).

نتیجه:

علم پیامبر (صلی الله علیه وآله) کامل‌ترین علمی است که برای هدایت بشر لازم است؛ اما این علم به اراده و افاضه الهی وابسته است، نه مستقل و ذاتی. ایشان ظرفیت آگاهی از هر حقیقتی را دارد؛ ولی فعلیت آن علوم تابع حکمت و نیاز است. بنابراین دعا برای افزایش علم یا انتظار برای وحی به ‌معنای کم‌دانشی نیست، بلکه نشانۀ بندگی، فروتنی و پذیرش مدیریت الهی است. پیامبر (صلی الله علیه وآله) الگویی انسانی است، نه موجودی فراتر از بشر؛ بنابراین باید در زمان مناسب و به ‌مقدار نیاز، علوم لازم برای هدایت را از خدا دریافت کند، نه زودتر و نه بیشتر.

پی‌نوشت‌ها:

1. «مَعَاشِرَ النَّاسِ مَا مِنْ عِلْمٍ إِلَّا وَ قَدْ أَحْصَاهُ اللَّهُ فِی‏» (محمد بن احمد فتال نیشابوری؛ روضة الواعظین و بصیرة المتعظین؛ قم: انتشارات رضی، 1375 ش، ج 1، ص 93).

2. ﴿وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضَى إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً﴾ (طه: 114).

3. ﴿قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ ما مَسَّنِیَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ﴾ (اعراف: 188).

4. ﴿عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى‏ غَیْبِهِ أَحَدا إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُول﴾ (جن: 26 ـ 27)

5. «لَمْ یُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَى تَحْدِیدِ صِفَتِهِ وَ لَمْ یَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِه‏» (سید رضی؛ نهج‌البلاغه؛ قم: انتشارات مشهور، 1379 ش، خطبه 49).

6. محمدباقر مجلسی؛ بحار الانوار؛ چ 2، بیروت: داراحیاء التراث العربی؛ 1403 ق، ج 18، ص 109.

7. ﴿لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کَانَ یَرْجُو اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً﴾ (احزاب: 21).

واژه «پسر خدا» در مورد حضرت عیسی علیه السلام، یا واژه ای حقیقی است و یا واژه ای استعاره ای، که در هر دو صورت، اشکالات جدی به اطلاق این واژه برای ایشان وارد است.
آیا عیسی علیه السلام پسر خدا است؟

پرسش:
چرا مسلمانان با این تعبیر که «عیسی پسر خدا» است مخالفند؛ در حالیکه خودشان نیز قبول دارند که عیسی دارای پدر زمینی نبود و روح خدا بود که مریم را آبستن کرد؟!
 

پاسخ:
بحث ماهیت خداوند، یکی از مباحث مهم و اساسی در بیشتر ادیان بوده و تلقی این مفهوم در ادیان ابراهیمی نیز، ممکن است تا حدودی با یکدیگر متفاوت باشد. در این میان دین مسیحیت علی رغم تاکید و تکیه بر مفهوم خداوند واحد، قائل به اعتقاد به اقانیم سه گانه (تثلیث) و تجسد خداوند در قالب حضرت عیسی علیه السلام بوده و برای حضرتش، اصطلاح «پسر خدا» را در نظر می گیرند.
شگفت این است که علی رغم اصالت و قدمت باور به پسر خدا بودن حضرت عیسی که در میان سه مکتب اصلی این دین، یعنی کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان مورد اتفاق بوده و از مهمترین اصول الهیاتی در این دین به حساب می آید، اما تا به امروز، هیچ وحدت رویه و اتفاق نظری در تفسیر و چیستی آن به وجود نیامده و همین امر به رازآلودگی و غیر عقلانی بودن این دین، منتهی گشته است.
در ادامه به برخی از احتمالاتی که در خصوص معنای «پسر خدا» ممکن است به ذهن متبادر شود، خواهیم پرداخت و پاسخ و نقد هر کدام را از منظر اسلامی در قالب چند نکته اشاره خواهیم کرد.

نکته اول:
اگر از عبارت «پسر خدا» معنایی حقیقی اراده شود، برای کسانی که در فضای فرهنگی اسلامی، تنفس کرده و از زلال باورهای راستین دین خاتم سیراب گشته اند، این مسئله، امری شگفت آور و تا حدود بسیاری دور از عقلانیت، به حساب می آید هر چند ممکن است در فضای فکری مسیحیان که خدا را در قالب «اقانیم ثلاثه» یعنى (خداى پدر، خداى پسر و خداى روح القدس) تصویر مى نمایند، به این اندازه، عجیب به نظر نرسد.
در واقع، اثبات «واجب الوجود» بودن خداوند در حکمت و الهیات اسلامی، مستلزم اثبات صفات ثبوتیه و صفات سلبیه درحق خداوند بوده و بدین معناست که خداوند «من جمیع الجهات» واجب الوجود بوده و هیچ جهت نقصان عیب، ترکیب، احتیاج، محدودیت و مسائلی از این دست در او قابل تصوّر نیست.(1) 
مطابق با آموزه های اسلامی، واژه خداوند ناظر به وجودی است که قابل کثرت و تعدد نباشد، نه در خارج و نه در ذهن، و اصولا داخل اعداد نشود، و اگر هم برایش دومى فرض شود، باز خود همان است و چیزى بر او اضافه نشده است.(2)  در حقیقت، وصف احدیت الهی اساسا جایی برای غیر خداوند نمی گذارد تا آن غیر بخواهد، پدر، فرزند، خواهر، برادر و ... خدا باشد.
از این رو آیات انتهایی سوره مبارکه توحید، ناظر به شریک نداشتن خدا در ذات و صفات است که در آیه سوم این سوره، این حقیقت با مفهوم «فرزند و پدر نداشتن خدا»  و با عبارت « لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ» بیان شده و در آیه چهارم با مفهوم «بی‌همتایی خدا در صفات» و با عبارت « وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ» بدان اشاره شده است.
« این دو آیه کریمه از خداى تعالى این معنا را نفى مى کند که چیزى را بزاید. و یا به عبارت دیگر ذاتش متجزى شود، و جزئى از سنخ خودش از او جدا گردد... و نیز این دو آیه از خداى تعالى این معنا را نفى مى کنند که خود او از چیزى متولد و مشتق شده باشد، حال این تولد و اشتقاق به هر معنایى که اراده شود... و نیز این معنا را نفى مى کنند که براى خداى تعالى کفوى باشد که برابر او در ذات و یا در فعل باشد، یعنى مانند خداى تعالى بیافریند و تدبیر نماید.»(3)   

نکته دوم:
در نکته قبل گذشت که اطلاق «پسر خدا» بر حضرت عیسی علیه السلام، به نحو حقیقی، شرک آمیز و نادرست است و منطقاً نمی توان توحید و تثلیث را با هم پذیرفت. در نتیجه چاره ای جز گذر از حقیقت به مجاز، نبوده و برای یافتن معنایی معقول، باید این واژه را در چارچوبی استعاری و مجازی تعریف کرد. همچنانکه با مراجعه به متن کتاب مقدس، موارد متعددی وجود دارد که نشان می دهد «پسر خدا» بودن به معنای «خدایی شدن» و «طهارت نفس» است و این عنوانی است که می‌توان از طریق اعمال نیک به آن دست یافت. چه اینکه عنوان «پسر خدا»، ریشه در اصطلاحات عهد عتیق داشته(4)  و در عهد جدید نیز علاوه بر حضرت عیسی،(5)   عنوان، «پسران خدا» بر پیروان عیسی نیز اطلاق شده است. نظیر آنکه در عهد جدید، حضرت عیسی از تعبیر «فرزندان خدا» برای صلح‌جویان استفاده کرد. او بیان کرد: «خوشا به حال صلح کنندگان، زیرا  آنها فرزندان خدا خوانده خواهند شد.»6()  همچنین برای کسانی که دشمنان خود را دوست دارند و برای آنها دعا می کنند، می فرماید: «اما من به شما می گویم که دشمنان خود را دوست بدارید و برای کسانی که به شما جفا می کنند دعا کنید تا  فرزندان پدر خود در آسمان باشید.»(7) 
از این منظر، «پسر خدا»، برای حضرت عیسی نظیر «خانه خدا» برای کعبه است. بدین معنا که وقتی گفته می شود، «بیت الله» در اینجا نوعی «اضافه تشریفیه» وجود دارد که برای نشان دادن، شرافت و برکت آن مکان است نه اینکه این مکان حقیقتا خانه خدا باشد!! نظیر کلمه «ثار الله» (به معنای خون خدا) که نوعی از اضافه تشریفیه بوده و شدت شرافت و عظمت خون حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام را نشان می دهد.

نکته سوم:
اما اگر گفته شود که «پسر خدا» بودن حضرت عیسی علیه السلام ناظر به تولد ویژه حضرت بوده که در قرآن کریم نیز بدان اشاره شده است(8)  و بدین معناست که در امر ولادت وی، پدری زمینی وجود نداشته و روح القدس متکفل تولد او از حضرت مریم سلام الله علیها بوده است -چنانکه از سوال یادشده نیز همین معنا به ذهن متبادر می شود- در این صورت هر چند باز هم معنایی مجازی از عبارت «پسر خدا» در نظر گرفته شده و از این جهت محذوری که در نکته اول بدان اشاره شد را با خود ندارد، اما این نقض بوجود می آید که اگر حضرت عیسی بواسطه نوع تولدش از طریق روح القدس، «پسر خدا» است، پس حضرت آدم علیه السلام که اولین انسان بوده و حتی در ولادتش روح القدس و مادری نیز مشارکت نداشته اند، به طریق اولی باید «پسر خدا» باشد؛ در حالی که مسیحیان ایشان را پسر خدا نمی دانند. توضیح بیشتر اینکه، در باور به خلقت ابتدایی حضرت آدم علیه السلام میان ادیان ابراهیمی، اتفاق نظر وجود داشته(9)   و اگر ویژگی تولد حضرت عیسی وی را مستحق عنوان «پسر خدا» کرده است، باید بر طبق عقاید مسیحیان، حضرت آدم  به چند مرتبه اولی تر، پسر خدا باشد چرا که همان مقدار وساطت واسطه ها نیز که در تولد حضرت عیسی وجود دارد، در تولد حضرت آدم وجود ندارد؛ در حالیکه ایشان وصف «پسر خدا» را منحصر به حضرت عیسی می دانند و آن را به معنای الوهی بودن حضرت عیسی و همذات بودن ایشان با خدا می دانند.(10)  

نتیجه:
از آنچه بیان شد روشن می شود که:
اولا اگر معنای پسر خدا بودن، معنایی حقیقی باشد، مطابق با باور مسلمانان به خداوند، که هیچگونه از جهات نقص، عیب، ترکیب، احتیاج، محدودیت و مسائلی از این دست در او قابل تصور نیست، قابل جمع نخواهد بود. 
دوم اینکه، اگر این واژه را استعاری -مثل خدایی شدن و طهارت نفس- تلقی کنیم، در این صورت اختصاصی به حضرت عیسی علیه السلام نخواهد داشت و شامل بسیاری از مومنان خواهد شد.
سوم اینکه، اگر اتصاف حضرت عیسی علیه السلام به این عنوان، به سبب خلقت ویژه حضرت عیسی علیه السلام است، این عنوان به مراتب برای حضرت آدم علیه السلام مناسب تر است.

پی نوشت:
1. طباطبایی، سیدمحمدحسین، نهایۀالحکمه، چ1، ص 68.
2 . طباطبایی، سیدمحمدحسین، تفسیر المیزان‏، ج‏20، ص670.
3 . طباطبایی، سیدمحمدحسین، تفسیر المیزان‏، ج‏20، ص 672.
4 . ایوب، 1: 6 ؛ 2: 17.
5 . یوحنا، 10: 34-36.
6 . متی، 5: 9.
7 . متی، 5: 44-45.
8 . ر.ک سوره مریم، آیات 16-21
9 . خواص، امیر، «بررسی تطبیقی خلقت آدم و حوا از منظر قرآن و عهد عتیق، مجله معرفت ادیان»، ص48.
10 . خواص، امیر، «پولس و الوهیت عیسی مسیح»، مجله معرفت ادیان، بهار 1389ش، شماره2، ص 105-108.
 

عظمت ماه شعبان و انتساب آن به پیامبر صلی الله علیه و آله به سبب مقدمه سازی برای ورود به ماه مبارک رمضان و بهره‌مندی از شب قدر است.
شعبان ماه پیامبر

پرسش:
چرا پیامبر ماه شعبان را ماه خودش دانسته است در حالیکه در این ماه، نه تولد یافته و نه مبعوث شده و نه اتفاق مهم مخصوص ایشان رخ داده است؟ علت این نامگذاری چیست؟!

پاسخ:
ماه‌های رجب، شعبان و ماه مبارک رمضان، از مهم‌ترین ماه‌های سال برای عبادت و پرستش خداوند هستند. هریک از این سه ماه دارای موقعیت ممتازی در عرصه بندگی و عبودیت خداوند می‌باشند. ماه شعبان، ماهی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را منتسب به خودش دانسته و از امت خویش خواسته که با انجام اعمال و عباداتِ این ماه، ایشان را یاری نمایند و بر شکوه بندگی خداوند بیفزایند. اما سبب و علت اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، این ماه را به خود منتسب دانسته، دارای احتمالاتی بر پایه روایات است که در ادامه به آنها می پردازیم.
نکته اول
در توضیح علتِ انتساب ماه شعبان به پیامبر صلی الله علیه و آله، لازم نیست به وقایع خاصی همچون ولادت، وفات، بعثت و ... ارجاع دهیم؛ بلکه برای مثال، همانگونه که انتساب ماه رجب به خداوند، از باب شرافت و اضافه تشریفیه بوده،(1) ماه شعبان نیز بلحاظ فضیلت و خصوصیات عبادی و از همه مهم‌تر توجه دادن به اهمیت و ارزش آن، از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان نسبت داده شده است. در این راستا، صاحب کتاب دعائم الاسلام متوفی 363ق، در ذیل حدیث «قال رسول الله صلی الله علیه و آله: شَعْبَانُ شَهْرِی وَ رَمَضَانُ شَهْرُ اللَّه» می‌نویسد: 
«این [مطلب به] جهت تعظیم است، و همه ماه‌ها مال خداست و به خاطر این که رسول خدا همواره در این ماه روزه بودند.»(2)
نکته دوم
با جستجو در منابع اسلامی و روایات، می‌توان احتمالات و فرائنی را برای این انتساب در نظر گرفت که تا حدودی می‌تواند انگیزه از این نامگذاری را آشکار کند. 
اولین موردی که می‌توان بدان اشاره کرد این است که عبادت، بندگی و ارتباط با حق تعالی از جانب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، ویژگی ممتاز آن حضرت است که قطعاً در کل ایام سال، بدین نحو بوده؛ اما توجه بیش از حد نبی مکرم صلی الله علیه و آله به عبادت کردن در این ماه، و اشتیاق ایشان از ورود به شعبان المعظم و در آخر، منتسب کردن این ماه به خود، می‌تواند بیانگر تاکید ایشان بر ارتباط و بندگی خداوند و ارتباط خالصاله با حق تعالی در این ماه باشد.
امام صادق علیه السّلام به صفوان جمال فرمود: 
«اطرافیان خود را به روزه ماه شعبان ترغیب و تشویق کن.»، عرض کردم: «فدایت گردم! آیا برای روزه آن فضیلت خاصی را در نظر دارید؟»، فرمود: «بله، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وقتی هلال ماه شعبان را می‌دید، دستور می‌داد که منادی در شهر مدینه ندا در دهد: ای اهل یثرب، من فرستاده‌ی خدا به سوی شما هستم. آگاه باشید که شعبان ماه من است، پس رحمت خدا بر کسی که در این ماه مرا یاری دهد.» امام صادق علیه السلام در ادامه فرمود: «امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمود: از آن زمان که صدای منادی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را درباره ماه شعبان شنیدم، در طول عمرم-اگر خدا بخواهد-روزه ماه شعبان از من فوت نخواهد شد.»(3)
 همانطور که از این حدیث پیداست، عبادت خداوند بویژه روزه، به یاری دادن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تعبیر شده و نیز روزه داری امیرالمومنین علیه السلام و اهتمام به آن تا پایان عمر، از اهمیت شعبان المعظم حکایت دارد و ضمیمه شدن این مطالب به انتساب این ماه به پیامبر اکرم، حکایت از تأکید وجود نازنین ایشان بر عبادت و بندگی خداوند در این ماه است.
نکته سوم
مورد دیگری که می‌توان بدان اشاره کرد این است که از اعمال عبادی و مورد سفارش در این ماه، درود و صلوات فرستادن بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است. این ذکر ارزشمند از چنان اهمیت و ارزشی برخوردار است که خدای متعال، خود و ملائکه را از جمله کسانی معرفی می‌فرماید که بر پیامبر خاتم صلی الله علیه و اله درود می‌فرستند: 
«خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود می‌فرستد ای کسانی که ایمان آورده‏اید، بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملًا تسلیم (فرمان او) باشید.» (4)
در روایات اسلامی ماه شعبان، ماه درود و صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله معرفی شده است، برای نمونه در روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده است: 
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله ... وَ شَعْبَانُ شَهْرِی؛پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: ... که شعبان ماه من است.» سپس ادامه می‌دهد تا به اینجا می‌رسد: «وَ أَکْثِرُوا فِی شَعْبَانَ الصَّلَاهَ عَلَى نَبِیِّکُمْ وَ أَهْلِهِ ...؛ در شعبان بر پیامبر و اهل بیتش زیاد صلوات بفرستید...؛ «وَ سُمِّیَ شَهْرُ شَعْبَانَ شَهْرَ الشَّفَاعَهِ لِأَنَّ رَسُولَکُمْ یَشْفَعُ لِکُلِّ مَنْ یُصَلِّی عَلَیْهِ فِیهِ ...؛ ماه شعبان ماه شفاعت است؛ چون رسول اکرم برای هر کسی که صلوات بفرستد در این ماه شفاعت می‌کند.»(5)
همانگونه که پیداست صلوات و درود بر پیامبر اکرم و اهل بیت ایشان علیهم السلام، در شعبان المعظم، از فضیلت ویژه ای برخوردار بوده و زمینه شفاعت را برآورده می‌کند و این تأکید برکثرت صلوات در ماه شعبان، می‌تواند حاکی از علت انتساب این ماه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله باشد.
نکته چهارم
روشن است که هر ماهی ماه خدا است و در هر ماهی می شود خدا را عبادت کرد یا بر پیامبر صلی الله علیه و آله صلوات فرستاد؛ اما تاکید بر عبادت و صلوات در این ماه، شاید به سبب آماده سازی روحی برای ورود به ماه مبارک رمضان نیز باشد؛ چنانکه برخی عارفان گفته اند: «رجب ماه شخم زدن، شعبان ماه آبیاری محصولات و ماه رمضان ماه برداشت محصول است.»(6)
در همین راستا، امام خمینی (ره) نیز عبادات ماه رجب و شعبان را مقدمه ورود به ماه رمضان می دانند و همه عبادات در این سه ماه را به منظور کسب آمادگی معنوی مناسب، برای بیشتری بهره مندی از برکات شب قدر می دانند: 
«این ادعیه در ماه مبارک رجب و خصوصاً در ماه مبارک شعبان اینها مقدمه و آرایشى است که انسان به حسب قلب خودش مى‏ کند براى اینکه مهیا بشود برود مهمانى؛ مهمانى خدا، مهمانى ‏اى که در آنجا سفره ‏اى که پهن کرده است قرآن مجید است و محلى که در آنجا ضیافت مى ‏کند مهمش «لیلة القدر» است و ضیافتى که مى ‏کند ضیافت تنزیهى و ضیافت اثباتى و تعلیمى [است‏]. نفوس را از روز اول ماه مبارک رمضان به روزه، به مجاهده، به ادعیه مهیا مى‏ کند تا برسند به آن سفره ‏اى که از آن باید استفاده کنند و آن «لیلة القدر» است که قرآن در آن نازل شده است.»(7)
نتیجه
عظمت ماه شعبان و انتساب آن به پیامبر صلی الله علیه و آله، به دلیل رخداد تاریخی خاص نیست بلکه به این سبب است که پیامبر به سبب مقدمه سازی برای ورود به ماه مبارک رمضان و بهره‌مندی از شب قدر، خودشان به عبادت در ماه شعبان عنایت ویژه ای داشته و به روزه داری و دعا می پرداختند و مردم را نیز به همراهی و یاری در عبادت خدا تشویق می کردند. 
عبادت و عنایت ایشان به این ماه سبب شد که این ماه را ماه پیامبر بنامند و هر کس در این ماه به یاد پیامبر باشد و بر ایشان صلوات بفرستد و ایشان را در عبادت خدا یاری کند، مورد توجه ایشان قرار گرفته و مشمول شفاعت ایشان خواهد بود. 

کلمات کلیدی:
ماه شعبان، روزه، صلوات، شفاعت.

پی نوشت:
1.    بن بابویه، محمد بن علی، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، قم، دارالشریف الرضی للنشر،1406ق، ص 54.
2.    ابن حیون، نعمان بن محمد مغربی، دعائم الإسلام،  محقق / مصحح: فیضی، آصف، قم، مؤسسه آل البیت علیهم السلام،  1385 ق، ج 1، ص 283-284.
3.    ابن طاووس، علی بن موسی، اقبال الاعمال، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1409ق، ج2، ص 683.
4.    سوره احزاب، آیه 56.
5.    اشعری قمی، احمد بن محمد بن عیسی، النوادر، قم، مدرسه الإمام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، 1408 ق، ص 17-18.
6.    درینی، عبدالعزیز، طهارة القلوب و الخضوع لعلام الغيوب‏، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1424 ق، ص 125.
7.    امام خمینی، سید روح‌الله، صحیفه امام، تهران، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى ( س)، 1389 ش، ج 13، ص 33.
 

پيامبري حضرت محمد(ص) در ساير اديان چگونه خبر داده شده است؟

پيامبري حضرت محمد(ص) در ساير اديان چگونه خبر داده شده است؟

با سلام و تشکر از ارتباط شما با مرکز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني و آرزوي توفيق روزافزون.

پرسشگر گرامي تاخير در پاسخگويي به جهت اختلال در فرآيند پاسخگويي بوده است. از صبر و شکيبايي شما تشکر و از تاخير بوجود آمده عذرخواهيم.

 

براساس آنچه در قرآن آمده است، نشانه هاي پيامبر اسلام در کتاب‌هاي اديان گذشته موجود بوده است، بطوري که وقتي حضرت رسول اکرم مبعوث شدند، مسيحيان و يهوديان منطقه جزيره العرب ايشان را شناختند و فهميدند او همان پيامبر بشارت داده‌شده در تورات و انجيل است:

«و هنگامي که عيسي پسر مريم گفت: اي بني‌اسرائيل! من رسول خدا به‌سوي شما هستم و تورات را که پيش از من بوده، تصديق مي‌کنم و به رسولي که بعد از من مي‌آيد و نامش احمد است بشارت مي‌دهم. پس هنگامي که دلائل روشن برايشان آورد گفتند: اين سحري آشکار است.»(1)؛ «کساني که به آنان کتاب داديم، محمد را همانند فرزندانشان مي‌شناختند و گروهي از آنان آگاهانه، حق را کتمان مي کنند.»(2)

از آيات مذکور و آيات ديگر (3) به‌خوبي استفاده مي‌شود که در زمان بعثت پيامبر اسلام و نزول قرآن، يهوديان و نصرانيان ساکن جزيرة العرب، در انتظار ظهور پيامبري بودند که از آن سرزمين مبعوث گردد و از عقيده خداپرستي و توحيد و از مؤمنين و اديان آسماني حمايت کند. يهود و نصارا آن چنان با صفات و نشانه هاي پيامبر موعود آشنا بودند که او را همانند فرزندان خودشان مي‌شناختند و حتي مي‌دانستند که نامش احمد است.

معلوم مي‌شود که حضرت عيسي (ع) و موسي(ع) و ديگر پيامبران الهي، آمدن آن پيامبر را بشارت داده و صفاتش را بيان کرده بودند و حتي نام و نشانه هايش در تورات و انجيل موجود بوده است.

يهود و نصارا آن قدر به آمدن آن پيامبر عقيده داشتند که هرگاه مورد تجاوز مشرکان و کافران واقع مي‌شدند و قدرت دفاع نداشتند، مشرکين را تهديد مي‌کردند که به‌زودي پيامبر موعود مبعوث مي‌شود و از ما حمايت مي‌کند. (4) در عين حال زماني که حضرت رسول(ص) مبعوث شده و دعوت خود را آشکار کردند، اکثر يهوديان و مسيحيان، به دلايل مختلف ايشان را انکار کرده و از قبول اسلام سرباز زدند و حتي ادعا شده که نشانه هاي پيامبر اسلام(ص) را از کتاب‌هاي خود پاک کردند يا آن‌ها را مخفي نمودند. در عين حال محققاني اعتقاد دارند که در همين تورات و انجيل کنوني (که بسياري اعتقاد به تحريف آن دارند) نشانه هايي از پيامبر اسلام(ص) مي‌توان يافت که بجهت طولاني نشدن بحث تنها به دو مورد اشاره خواهيم کرد:

1. عده‌اي از محققين برآنند مراد انجيل يوحنا که حضرت عيسي آمدن «فارقليط» را بشارت داده و در سه جا اين لفظ را آورده، (5) پيامبر اسلام (ص) است زيرا اينان اين کلمه را به معناي ستوده ‌شده (محمد يا احمد) تلقي کرده اند، گرچه مسيحيان اين کلمه را به معناي تسلي‌دهنده گرفته‌اند. (6)

2. بنا به نقل تورات، حضرت موسى به بني‌اسرائيل مي‌گويد: «يهوه، خدايت، نبى اى را از ميان تو از برادرانت مثل من براى تو مبعوث خواهد گردانيد او را بشنويد.» (7) شکى نيست که اين فقره آمدن پيامبرى را بشارت مى‌دهند. اين پيامبر ويژگى‌هايى دارد؛ از جمله اين که مانند موسى است و ديگر اين که از ميان برادران قوم اسرائيل بر خواهد خواست. بدون شک مهم‌ترين ويژگى نبوت حضرت موسى اين است که شريعتى خاص آورده است و وقتى گفته مي‌شود «نبى اى مانند موسى» حتماً بايد اين ويژگى در نظر گرفته شود در حالي که هيچ يک از انبياء بني‌اسرائيل حتي حضرت عيسي (ع) چنين ادعايي نداشت. نکته ديگر اين است که بر طبق اين فقره آن پيامبر «از ميان برادران» بني‌اسرائيل است و مشخص است که برادران بني‌اسرائيل، بنى اسماعيل هستند و اين قيد با وضوح نشان مى دهد که اين پيامبر از بني‌اسرائيل نيست. (8)

بر اين اساس در آيات متعددي در قرآن ذکرشده است که نشانه هاي پيامبر اسلام (ص) در کتاب‌هاي اديان گذشته موجود بوده و آن‌ها مانند فرزندان خود پيامبر اسلام را مي‌شناختند اما پس از ظهور ايشان، به دلايل مختلف با ايشان مخالفت کرده و از قبول اسلام سرباز زدند و حتي به اعتقاد مسلمانان دست به تحريف کتاب‌هاي خود زدند تا اين نشانه ها را محو کنند. در عين حال برخي محققان در همين کتاب‌ها نيز نشانه هايي از پيامبر اسلام ص يافته اند که در بالا به آن‌ها اشاره شد.

کليدواژه:

 عيسي (ع)، موسي (ع)، پيامبر اسلام (ص)، کتاب مقدس، تورات، انجيل، بشارت‌ها. منابع براي مطالعه بيشتر:

صادقي تهراني، محمد، بشارات عهدين، قم، انتشارات شکرانه، 1392 ش؛ اسقف داوود بنيامين، محمد (ص) در تورات و انجيل، ترجمه فضل الله نيک آيين، تهران، فرهنگ نشر نو، 1361 ش.

کليدواژگان:

 بشارت، نبوت، پيامبر اسلام، محمد (ص).

پي‌نوشت‌ها:

1. صف (61)، آيه 6.

2. بقره (2)، آيه 146.

3. مانند بقره (2)، آيه 89 و اعراف (7)، آيه 157.

4. ابن هشام، السيره النبويه، المحقق محمد محيي الدين عبد الحميد، قاهره، مكتبة محمدعلي صبيح وأولاده، بي‌تا، ج 2، ص 383.

5. يوحنا، 16: 5-15 و يوحنا،14: 25-26 و يوحنا، 14: 15-17.

6. سليماني اردستاني، عبدالرحيم، قرآن کريم و بشارت‌هاي پيامبران، هفت آسمان، زمستان 1381، شماره 16، ص 51-56.

7. سفر تثنيه، 15: 18.

8. براي مطالعه بيشتر، رک: اسقف داوود بنيامين، محمد (ص) در تورات و انجيل، ترجمه فضل الله نيک آيين، تهران، فرهنگ نشر نو، 1361 ش.

چگونه مي توان ثابت کرد که فردي در تاريخ واقعا پيامبر خدا بوده يا چيزهايي که گفته دروغ و بخاطر منافعش بوده است؟

با سلام و آرزوي قبولي عبادات و تشکر از ارتباط شما با مرکز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني.

پرسشگر گرامي تاخير در پاسخگويي به جهت اختلال در فرآيند پاسخگويي بوده است. از صبر و شکيبايي شما تشکر و از تاخير بوجود آمده عذرخواهيم.

 

حكمت الهي اقتضا دارد پيامبراني از سوي خداوند براي هدايت مردم برانگيخته شوند تا از اين رهگذر، زمينه لازم براي راه‌يابي انسان‌ها به كمال و سعادت حقيقي خويش فراهم آيد. حال اين پرسش مطرح مي‌شود كه آيا اساساً راهي براي شناخت پيامبران حقيقي وجود دارد و اگر چنين است، آن راه كدام است؟ اهميت اين پرسش، با عنايت به اين نكته روشن‌تر مي‌شود كه در طول تاريخ، مدعيان دروغين پيامبري كم نبوده‌اند و چه بسيار گمراهي‌هايي كه در پي پيروي از چنين مدعياني، در ميان جوامع بشري، رواج يافته است؛ به‌ويژه آنكه علي‌الاصول انگيزه‌هاي شخصي فراواني (همچون شهرت‌طلبي، جاه‌طلبي و ...) براي دستيابي به چنين مسندي وجود دارد.

در پاسخ به بخش نخست پرسش فوق بايد گفت: حكمت الهي، همان‌گونه كه مقتضي ارسال پيامبران است، اقتضا دارد كه راه يا راه‌هايي عمومي براي شناخت آنان وجود داشته باشد، زيرا در غير اين صورت، گروه زيادي از مردم در شناسايي پيامبران حقيقي ناكام مي‌مانند و از هدايت الهي محروم مي‌شوند و درنتيجه، بار ديگر با محذور «نقض غرض» روبه‌رو خواهيم بود.

 

بنابراين، براي آنكه غرض از بعثت پيامبران نقض نشود، لازم است راهي براي بازشناسي پيامبران حقيقي از مدعيان دروغين نبوت وجود داشته باشد که ما موارد آن را در اينجا، بر پيامبر اسلام تطبيق مي‌دهيم.

براي اثبات نبوت پيامبر اسلام راه‌هايي ذکرشده که عبارت‌اند از:

1- معجزات

يکي از راه‌هاي اثبات نبوت پيامبر اسلام اين است که او ادعاي نبوت کرده و معجزه‌اي که خارق عادت و مطابق ادعاي او بوده است را اظهار کرده و آورده است درحالي‌که ديگران از آوردن مثل آن عاجز بوده‌اند. معجزات پيامبر اسلام به حدّي است که قابل‌شمارش نيست و کسي که به ديده انصاف بنگرد جاي هيچ‌گونه شک و ترديدي در صدق و راستي ادعاي نبوت پيامبر (ص) براي او باقي نمي‌ماند. (1) علاوه بر اينکه نخستين وبرترين و پايدارترين معجزه پيامبر گرامي اسلام يعني قرآن کريم در جاي‌جاي خود مسئله تحدّي را مطرح کرده است و به اين وسيله صدق و راستي پيامبر اکرم را در ادّعاي نبوتش به اثبات رسانده است آنجا که مي‌فرمايد:

«قل لئن اجتمعتُ الأنس و الجنّ علي أن باتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و لو کان بعضهم لبعضٍ ظهيراً؛ بگو اي پيامبر اگر جن و انس جمع شوند که مانند اين قرآن کتابي بياورند هرگز نمي‌توانند هرچند همه پشتيبان يکديگر باشند.» (2)

درواقع قرآن کريم روي مسئله تحدي و دعوت به معارضه که يکي از ارکان اعجاز است تکيه کرده و گاه با صراحت و گاه با دلالت التزامي مي‌گويد اين کتاب آسماني از سوي خدا است و اگر شک و ترديدي در آن داريد جمع شويد و تمام نيروهاي خود را به‌کارگيريد و چيزي همانند آن و يا بخشي از آن بياوريد؛ زيرا که اگر قرآن زاييده فکر بشر باشد شما هم بشر هستيد و داراي فکر و هوش و در حقيقت با يک منطق عقلي روشن اعجاز قرآن و صدق و راستي نبوت پيامبر گرامي اسلام را اثبات کرده است و در طول تاريخ هم از زمان نزول قرآن تاکنون هيچ‌کس موفق به انجام اين کار نشده است. (3)

2- اخبار و بشارت پيامبران گذشته و کتب آسماني آن‌ها در مورد مبعوث شدن پيامبر اسلام

يکي ديگر از راه‌هاي اثبات نبوت پيامبر اسلام بشارت‌هايي است که پيامبران گذشته راجع به مبعوث شدن پيامبر اسلام داده‌اند به‌طوري‌که در تاريخ نقل‌شده است که پيامبر گرامي اسلام بر يهود و نصاري احتجاج مي‌کرد که در تورات و انجيل راجع به مبعوث شدن او بشارت داده‌شده است و اينکه حضرت موسي و حضرت عيسي (عليهماالسلام) به رسالت و پيامبري او بشارت داده‌اند و اين‌که اگر اهل کتاب به کتاب‌هاي خودشان رجوع کنند اين بشارت‌ها را در آن کتاب‌ها خواهند يافت و مي‌شناسد و به آن اعتراف مي‌کنند در مقابل اين احتجاج پيامبر علماي يهود و نصاري هيچ جوابي نداشتند؛ بلکه تنها جواب آن‌ها سکوت و کتمان حق و عدم انتشار اين بشارت‌ها و کتب در بين پيروان خودشان بود. قرآن کريم در اين رابطه مي‌فرمايد: «الذّين آتيناهم الکتابَ يعْرفُونَه کما يعرِفونَ أبناءَهم و انّ فريقاً منهم لَيکتُمونَ الحقّ و هم يعْلَمون؛ گروهي که ما بر آن‌ها کتاب فرو فرستاديم محمد و حقانيت او را به‌خوبي مي‌شناسند همان‌گونه که فرزندان خود را مي‌شناسند، ولي گروهي از آن‌ها به خاطر دشمني حق را کتمان مي‌کنند درصورتي‌که به آن علم‌دارند.» (4)

«الذين يتّبِعُون الرسولَ النبي الأمّي الذي يجدُونَه مکتوباً عندهم في التوراة والانجيل؛ آنان که پيروي کنند از فرستاده‌شده‌اي پيامبر امي است آن پيغمبري که او را در تورات و انجيلي که در دست آن‌ها است نگاشته مي‌يابند.» (5)

3- محتواي دعوت پيامبر اسلام

محتواي دعوت پيامبر اسلام نيز يکي ديگر از راه‌هاي اثبات نبوت ايشان است، محتواي دعوت پيامبر اسلام مشتمل بر مفاهيم بلندي بود که در تمام شئون زندگي بشر تأثير گذاشت، مردم را به‌سوي توحيد و يکتاپرستي و منزه داشتن خداوند از هرگونه نقص و عيب و دست برداشتن از بت‌پرستي دعوت نمود درحالي‌که قبل از آن مفاهيمي همچون شرک و بت‌پرستي در آن زمان رايج بود و مردم در گمراهي به سر مي‌بردند. در محيط کينه و دشمني جامعه آن روز بذر محبت و مواسات را پاشيد و همه مردم را برادر و کمک‌کار و يار و غمخوار يکديگر خواند و فرمود: «إنَما المؤمنون اخوهٌ.» (6) احسان و عدالت اجتماعي را بر پا ساخت و کجاست اين تعاليم در بلندي و اوج در مقايسه با قبيح‌ترين مفاهيم و رذايل اخلاقي که مردم با آن خو گرفته به‌طوري‌که دائم در جنگ و خونريزي بودند؛ ازجمله بين أوس و خزرج که دو قبيله بزرگ آن روز را تشکيل مي‌دادند، جنگ‌هايي که در طول 120 سال روي‌داده بود. (7)

4- قرائن و نشانه‌هايي که دلالت بر پيامبري اسلام مي‌کند؛ قرائني از قبيل: سوابق زندگي او، اطرافيان و اصحاب، وسايل پيشبرد هدف، ميزان تأثير او در محيط، ميزان اعتقاد و فداکاري او در برابر هدف خويش که گواه بسيار روشني است که مي‌تواند ما را از صداقت او در اين ادَعا آگاه سازد. (8) بلکه جميع اقوال و افعال و حالات و تمام سجاياي اخلاقي او دلالت بر نبوت و رسالت و راستي او در ادّعاي نبوتش مي‌کند. هرکس در سيره عملي و افعال و اخلاق و حالاتي که از پيامبر گرامي اسلام به ما رسيده است و در روايات و اخباري که دلالت بر شيوه هدايت و رهبري او بر مردم و انس و الفت او با مردم دارد و يا جواب‌هايي که در مسائل گوناگون از او نقل‌شده و تدبيرهاي بديعي که او در مصالح و امور زندگي مردم داشته و نکته‌ها و اشاراتي که او در بيان کردن شرع مقدس اسلام داشته، دقت کند، جاي هيچ شک و ترديدي باقي نمي‌ماند که اين امور با نيروي بشري حاصل نشده است؛ بلکه با استمداد الهي همراه بوده و همه اين امور به فضل خداوند به او عنايت شده است، درحالي‌که او يک مرد امَي بيش نبوده و اينکه اصلاً علمي نياموخته و به مکتب نرفته است. همه اين امور گواهي مي‌دهد که اين‌ها از خواص نبوت و دريافت وحي بوده است که فقط به دست پيامبران حاصل مي‌شود. (9)

در پايان مي‌بايست گفت مدعيان دروغين نبوت را مي‌توان از راه‌هايي مانند ناتواني از اعجاز، تكذيب از سوي پيامبر (يا معصوم) ديگر، اقدام به تكذيب پيامبران خدا و درخواست اجر و مزد در قبال رسالت خويش، بازشناخت که هيچ‌کدام در پيامبران الهي ازجمله رسول اکرم (ص) ديده نشده است.

 پي‌نوشت‌ها:

1. حلّي، حسن بن يوسف بن المطهر، کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، تحقيق حسن حسن‌زاده آملي، قم، موسسه نشر اسلامي، 1422، چاپ نهم، ص 480؛ فخر رازي، ابوعبدالله محمد بن عمر بن حسين، المحصل، قم، انتشارات الشريف الرضي، چاپ اول، ص 490- 491.

2. سوره اسراء، آيه 88.

3. مکارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، قم، مدرسه امام علي بن ابي‌طالب، 1375، ج 8، ص 76-78.

4. سوره بقره، آيه 146.

5. سوره اعراف، آيه 157.

6. سوره حجرات، آيه 10.

7. سبحاني،‌ جعفر، الالهيات، قم، موسسه امام صادق، 1384، چاپ ششم، ج 3، ص 460.

8. پيام امام، ج 8، ص 75.

9. شبّر، سيد عبدالله، حق اليقين في معرفه اصول‌الدين، قم، انتشارات انوار الهدي، 1426 هـ ق، چاپ چهارم، ص 159.

پس چرا بعد از حضرت محمد(صل الله علیه وآله) این داستان تكرار نمی شود؟
پاسخ این پرسش در تبیین مقوله خاتمیت اسلام و آخرین پیامبر بودن پیامبراعظم باید جست ؛ در واقع فرق اصلی نبوت پیامبر اسلام با سایر انبیاء در همین مساله است كه ...

خداوند پیامبرانی برای هدایت انسانها از پی یكدیگر فرستاده است. پس چرا بعد از حضرت محمد مصطفی(صل الله علیه و اهل البیت) این داستان تكرار نمی شود؟ (یا اینجوری مطرح كنم كه چه، فرقی بین نبوت حضرت محمد(صل الله علیه و اهل البیت) و نبوت سایر انبیای اللهی,(سلام الله علیهم) وجود دارد؟)

پاسخ این پرسش در تبیین مقوله خاتمیت اسلام و آخرین پیامبر بودن پیامبراعظم باید جست ؛ در واقع فرق اصلی نبوت پیامبر اسلام با سایر انبیاء در همین مساله است كه نبوت آن حضرت مشتمل بر آخرین دستورالعمل سعادت برای همه بشر تا روز قیامت است بخلاف سایر انبیاء كه نبوت های مقطعی و شریعت های محدود داشتند ؛ به طور كلی براي دلائل خاتميت مي توان از دو طريق عقلي و نقلي استفاده كرد:

الف)دلايل نقليكه مي توان به آيات و روايات وارده در اين زمينه اشاره كرد: 

1-"مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَـَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا؛(1) محمّد، پدر هيچيك از مردان شما نبود، ولي رسول خدا و خاتم و آخرين پيامبران است. خداوند بر هر چيز آگاه است."

2-در بسياري از خطبه هاي نهج البلاغه نيز خاتميت پيامبر اسلام (ص) به صراحت تاكيد شده است. مثلا حضرت در خطبه 173 مي فرمايد:

"أَمِينُ وَحْيِهِ وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ وَ بَشِيرُ رَحْمَتِهِ وَ نَذِيرُ نِقْمَتِه‏؛ امين وحي اوست و خاتم فرستادگانش، رحمت او را مژده دهنده و از كيفر او ترساننده."(2)

ب)  در مورد دلائل عقلي بايد گفت:

اصل ختم نبوت از موادي نيست كه شخص با عقل خود به آن رسيده و براي آن دليل عقلي اقامه كند. آيت الله جوادي مي فرمايد:اصل نبوت را میتوان از دلیلهای برون دینی (دلیل عقلی) و هم از دلیلهای درون دینی (دلیل نقلی) اثبات كرد،ولی در انقطاع وحی و نبوت دلیل عقلی بر ضرورت انقطاع خاتمیت نداریم، یعنی عقل، آمدن پیامبر دیگر را محال نمیبیند، جز این كه دلیلهای درون دینی عقل را متقاعد به پذیرش خاتمیت میكند، بنابراین عقل بشری به ضرورت انقطاع نبوّت و استحالة تداوم آن دست نمییازد، بلكه پایان نبوّت از راه دانشی است كه اگر خداوند به پیامبر نیاموخته بود، خود او نیز بر آن آگاه نبود، بنابر این اگر پیامبر اكرم ادعای خاتمیت نكرده بود، هیچ كس از امكان دستیابی بر این راز نبود.

گرچه دلیل عقلی به مفهوم دقیق كلمه بر ضرورت خاتمیت وجود ندارد. اما خاتمیت را از چند راه میتوان توجیه عقلانی كرد:

الف) از راه علل فاعلی، یعنی  پیامبر تحت تربیت و ربوبیت حق تعالي به آخرین درجات كمال بار یافته است، چنان كه از آیات به دست میآید، بنابراین كسی كه بالاتر و برتر از او باشد ،به دنیا نیامده و نمیآید. او شایسته خاتمیت یعنی این كمال نهایی است.

ب) از راه علل قابلی؛ بهترین میوة جهان طبیعت به نام پیامبر خاتم عرضه شده است. ابر و باد و مه و خورشید و فلك افتخار دارند كه بهترین خلق اولین و آخرین را در دامن خود پرورده و جهان را از چنین نعمتی بهرهمند ساختهاند.

ج) از راه علل غایی: با آمدن پیامبر اسلام نیاز بشر تأمین شده، زیرا ارادة حق از طریق وحی و قرآن و سنت و عقل كشف شده است. نیاز به شریعت جدید و اعزام رسولان و انزال كتابهای آسمانی نیست.(3)

در اين ميان برخی نیز راه دیگری برای اثبات عقلی این مسئله بیان كرده  و گفته اند كه پس از آمدن پیامبر اسلام(ص) دلیلی برای آمدن پیامبر جدید نیست.چون حكمت آمدن پیامبران در گذشته، بعد از آمدن پیامبر اسلام منتفی شده است، زيرا تجدید نبوت ها به چند دلیل بود:

1 - از حكمتهای بعثت پیامبر جدید، حفظ و صیانت محتوای دعوت پیامبر قبلی، از تحریف و نابودی است. اما خداوند، خود نگاهبانی قرآن را از تحریف ضمانت كرده است ( نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون؛ ما قرآن را نازل كرده ایم و نگهبان آن خواهیم بود و...)(4)

2 - ادیان گذشته كامل نبودند و مردم به پیامبر جدید نیاز داشته اند تا همخوان با شرایط آنان، شریعت كامل تری را عرضه كند. اما قرآن كریم این عامل را نیز در اسلام منتفی میداند، چون دین كامل است و تمام آن چه را كه آیندگان بدان نیازمندند، آورده است:

"الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي‏ وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً؛(5) امروز است كه دين شما را تكميل كردم، و نعمت خود بر شما تمام نمودم، و امروز است كه دين اسلام را براي شما پسنديدم" .

 در حديثي از پيغمبر (ص)آمده است:وَ اللَّهِ مَا مِنْ عَمَلٍ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ النَّارِ- إِلَّا وَ قَدْ نَبَّأْتُكُمْ بِهِ وَ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ- وَ مَا مِنْ عَمَلٍ يُقَرِّبُكُمْ إِلَي الْجَنَّةِ- إِلَّا وَ قَدْ نَبَّأْتُكُمْ بِهِ وَ أَمَرْتُكُمْ بِه‏؛(6) به خدا سوگند! كرداري نبود كه شما را به آتش نزديك كند، مگر شما را به آن آگاهي دادم. شما را از آن مانع شدم . كرداري نبود كه شما را به بهشت نزديك كند،مگر اينكه شما را آگاهي و به انجامش فرمان دادم.

 

پینوشتها:

1.احزاب(33)آيه 40 .

2.شهيدي، سيد جعفر،ترجمه نهج البلاغه،چ  انتشارات علمي و فرهنگي‏،تهران 1378 ه ش ، ص 179.

3.جوادي آملي ، عبدالله ،وحی و نبوت در قرآن ، چ مركز اسراء، قم 1385ش.ص 409.

4.حجر (15) آیه 9.

5.مائده (5)آيه 3.

6. علامه مجلسي ، بحار الأنوار، مؤسسة الوفاء بيروت،  1404 ه ق  ،ج 74 ص 145.

زیرا به شهادت قرآن مجید ، مقام نبی و مقام رسول یك مقام نیست
اینكه در ابتداء بیان كرده اید قرآن در صدد توضیح و تبیین مقام نبوده و آنچه از بیانات قرآن فهمیده می شود آن است كه این دو مقام با هم متفاوت است چرا كه ...

اعتقاد به اینكه " چون حضرت محمد ، خاتم النبیٌین است ، پس خاتم الرسول هم هست و بعد از اسلام ، دیانتی نخواهد بود " اعتقادی است غلط و نادرست ، زیرا به شهادت قرآن مجید ، مقام نبی و مقام رسول یك مقام نیست و این دو مقام با هم فرق دارند. باید دانست كه منظور توضیح و تشریح این دو مقام نیست. زیرا فهمیدن چگونگی این مقام ها و درك رابطه خداوند با رسول ها و نبی هابرای ما غیر ممكن و محال است. و ما هیچوقت نخواهیم دانست كه این دو مقام چگونه كیفیٌیتی است. چبزی كه در اینجا مورد نظر ما است اینكه ، بموجب آیات مندرج در قرآن مجید تشان دهیم كه این دو مقان با هم تفاوت كلٌی دارند و ، خاتم النبیٌین بودن پیامبر اسلام ( حضرت محمٌد ) به استناد ( آیه 40 از سوره احزاب ) دلبل قطع رسالت نیست. چه كه باب رحمت خداوند هرگز بسته نخواهد بود. بنابراین بعد از دیانت اسلام دیانت دیگری به اهل عالم عرضه خواهد شد. در قرآن مجید اشاره به انبیا یعنی كسانیكه به مقام نبوٌت انتخاب شده و نبٌی شناخته شده اند زیاد است از جمله در ( آیه 41 سوره مریم ) كه می فرماید" ... واذكر فی الكتاب ابراهیم انه كان صدیقاً نبیٌاً " یاد كن ابراهیم را در قرآن كه او نبٌی راستگو است

اينكه نسبت به اين گونه مسائل دغدغه داشته و سعي در حل آن ها داريد، امري بسيار مطلوب و پسنديده است. اما به هر حال روند رايج در سير مباحث علمي و تبعيت از اصول اوليه اخلاق علمی آن است كه شخص ابتداء مطالب مورد نقد را  تحليل و بررسي، آنگاه  بدون دخالت پيش فرض ها ، به عنوان كارشناس و صاحب نظر نقد خود را وارد كند.

به نظر می آید برخی از مطالب بیان شده در كلام شما كه تقریباً مقدمه ای برای نتائج بعدی بوده ، مورد توافق ما نیز باشد، آنچنانكه ما نیز مانند شما مقام نبی را غیر از مقام رسول دانسته و بر اساس آن هر رسولی را نبی می دانیم اما در سوال خود به برخی از مطالب اشاره كرده اید كه محل تامل است و به هر یك می پردازیم

1- اینكه در ابتداء بیان كرده اید قرآن در صدد توضیح و تبیین مقام نبوده و آنچه از بیانات قرآن فهمیده می شود آن است كه این دو مقام با هم متفاوت است چرا كه "فهمیدن چگونگی این مقام ها و درك رابطه خداوند با رسول ها و نبی هابرای ما غیر ممكن و محال است"حال باید توجه داشته باشید ما هیچگاه ادعا نكرده به كنه رابطه خدا با رسول و نبی پی برده و یا قرآن در صدد بیان كیفیت دقیق چنین ارتباطی است اما به هر حال با استفاده از برخی آیات قران به جایگاه و موقعیت هر یك پی برده و با تصریح برخی از آیات یكی را بر دیگری برتر می دانیم و آنچه در كلام شما به نوعی تعارض وجود دارد آن است كه شما از طرفی با توجه به آیات قرآن مقام نبی و رسول را به صورت كلی از هم متفاوت دانسته و از طرفی ادعا می كنید "مقام رسالت شامل مقام نبٌوت هم هست امٌا مقام نبٌوت شامل مقام رسالت نیست" حال خود این دو مطلب را كنار هم گذاشته و قضاوت نمائید چرا كه به نظر می آید اگر دو شیء با هم متفاوت باشند، شمول یكی برای دیگری معنا ندارد.  

  2- اینكه در قسمت دیگر از سوال به باب رحمت خدا اشاره كرده و بیان داشته اید"باب رحمت خداوند هرگز بسته نخواهد بود و..." و حال آنكه این امر نیز مورد قبول و تاكید ما می باشد. اما توجه به این نكته لازم است كه نزول رحمت الهی لزوماً مستلزم ارسال رسول به معنای خاص نخواهد بود چرا كه این امر با آمدن امام بعد نبی و رسول ، نیز قابل تحقق می باشد و متاسفانه در اين ميان افرادي به اين بهانه و بهانه هاي ديگر بابيت را طرح  و خود را رسول ناميده اند، و حتي به اين امر اكتفاء نكرده و بعد مدتي خود را خدا دانسته اند.  

 3- درقسمت دیگری از سوال كه تقریباً مهمترین قسمت از سوال بوده شواهدی بر نبوت برخی از جمله ابراهیم(ع) و...ارائه كرده كه آنها نبی بوده، ولی رسول نبوده اند این مسئله نیز مورد قبول ما می باشد اما عجیب آن است كه شما معمولاً در بیان خود مقدمات را صحیح ولی در ارائه نتیجه از همان مقدمات دچار خلط و اشتباه می شوید مثلاً در این قسمت، خود به بالاتر بودن مقام رسول از نبی اشاره كرده، اما در مقام نتیجه ختم نبی را ختم رسول نمی دانید و حال آنكه با اندك تامل در این مسئله روشن می شود كه با این فرض، ختم نبی طبیعتاً ختم رسول را به همراه دارد زیرا رسول مقامی بالاتر از نبی بوده و شخص تا به مقام نبوت نرسد به مقام رسالت نمی رسد.(1) حال با این بیان چگونه فردی مقام نبوت نداشته، اما به مقام رسالت رسیده است بر این اساس متخصصین در این امر به این مساله واقفند كه بیان قرآن در ختم نبوت به طریق اولی ختم رسالت را به همراه دارد كه البته با ختم رسول و نبی، ارسال دین جدید نیز ختم می شود آنچنانكه مفسر بزرگ قرآن علامه طباطبايي (ره) در اين زمينه مي فرمايد" رسول عبارت از كسي است كه حامل رسالتي از خداي تعالي به سوي مردم باشد، و نبي آن كسي است كه حامل خبري از غيب باشد و آن غيب عبارت از دين و حقايق آن است، و لازمه اين حرف اين است كه وقتي نبوتي بعد از رسول خدا (ص) نباشد، رسالتي هم نخواهد بود، چون رسالت، خود يكي از اخبار و انباي غيب است، وقتي بنا باشد انباي غيب منقطع شود، و ديگر نبوتي و نبيي نباشد، قهرا رسالتي هم نخواهد بود.از اين جا روشن مي‏شود كه وقتي رسول خدا (ص) خاتم النبيين باشد، خاتم الرسل هم خواهد بود". (2)  

4- برفرض پيروان اديان ديگردين خود را آخرين دين آسماني بدانند و مطابق آنچه بيان شد در برابر آيات مربوط به آمدن حضرت محمد(ص)براي خود توجيهاتي قابل قبول و موجه  ارائه نمايند، اگر چه مطابق ديدگاه ما باطل و غير واقعي بوده اما در عين حال در برابر خدا حجت شرعي داشته و معذور مي باشند و حال چگونه فرض بطلان استدلال آنها دليلي براي بطلان ادعا ما مي باشد؟ آنچنانكه خود مطابق آنچه در شماره قبلي بيان شد به نوعي به حقانيت دين اسلام اعتراف كرده ايد به علاوه آنكه براي حقانيت و خاتميت دين اسلام علاوه بر آيات بيان شده، دلائل عقلي و نقلي فراوان ديگري وجود دارد حال بر فرض آيه مطرح شده مؤيد خاتميت دين اسلام نباشد، دلائل ديگر همچنان استوار است آنچنانكه از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود "حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ أَبَداً إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا يَكُونُ غَيْرُهُ وَ لَا يَجِي‏ءُ غَيْرُهُ "(3) حلال محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ تا روز قیامت حلال، و حرام او تا روز قیامت و همواره حرام است، چیزی مغایر با آن نخواهد بود، و نخواهد آمد" البته براي رعايت اختصار از ذكر موارد ديگر خودداري كرده و در صورت نياز در سوالات بعدي به آن مي پر دازيم  

پي نوشت ها:

1. ر.ك موسوي همداني ،سيد محمد باقر، ترجمه المیزان، چ دفتر انتشارات اسلامي،قم 1374 ه ش، ج 2، ص 209. 

2.همان، ج 16، ص 487.

3. مرحوم كلینی ،الكافي،چ دار الكتب الإسلامية، تهران، 1365 ه ش،ج 1 ،ص 58.

از كجا معلوم كه داستانهای قران ساخته ذهن حضرت محمد نباشد
در این مطلب درست اندیشیده اید كه رسیدن به یك جامعه آرمانی به عنوان یكی از ابعاد مدینه فاضله از اهداف متعالی پیامبر اسلام(ص) بوده است كه برای تحقق آن تلاش...

گاهی اوقات فكر می كنم كه حضرت محمد برای این كه یك جامعه آرمانی خیلی خوب به وجود بیاید صحبت از خدا وروز قیامت كرده اند ودر راه ان سختی كشیده اند درضمن از كجا معلوم كه داستانهای قران ساخته ذهن حضرت محمد نباشد درضمن این كه خدا وجودی ازلیست رو نمی تونم باور كنم به من كمك كنید

به چند نكته توجه فرمائید:

1. در این مطلب درست اندیشیده اید كه رسیدن به یك جامعه آرمانی  به عنوان یكی از ابعاد  مدینه  فاضله  از اهداف متعالی پیامبر اسلام(ص) بوده است كه برای تحقق آن تلاش فراوان و زحمت بسیار زیاد و دلسوزانه ای كشیده اند(1) و در این مسیر نیز علاوه بر تبیین راهكار های اجرائی و حكومتی لازم برای رسیدن به این نتیجه، عمده زحمت ایشان نیز متمركز بر اصلاح و تكامل شخصیت افراد به عنوان عناصر تشكیل دهنده این جامعه آرمانی بوده است، اما نباید از این نكته غافل شد كه در آموزه های ایشان مدینه فاضله دو محور اساسی دارد كه در آن  جامعه آرمانی داشتن  دنیائی آباد هدف ثانویه بوده  ولی محور اساسی آن داشتن یك نگرش  معاد محور برای رسیدن به آخرتی آرمانی و سعادتی ابدی می باشد و در آن دنیا جنبه مقدماتی دارد برای رسیدن به هدف آخرتی (2)، در حدی كه در  هنگام تزاحم بین آرمانهای این دو محور، همواره آرمانهای آخرتی مقدم بر آرمانهای دنیوی گشته است(3)، این جهت گیری كاملا  با تصور شما ناسازگار است و نشان می دهد كه اتفاقا در نگرش پیامبر اسلام(ص) جامعه آرمانی در دنیا نیز  نتیجه همان اعتقاد و ارتباط وحیانی و باور به وجود حقیقی معاد  بوده است نه بر عكس. (نكته اول از منظر برون دینی  و بدون تكیه بر خود  آموزه ها و معارف دین مطرح گشت)

2. اما با توجه به آیات قرآن و جنبه های مختلف اعجازی آن، غیر بشری بودن و الهی بودن آن به روشنی به دست می آید تا حدی كه سرسخت ترین دشمنان اسلام و منكرین وجود خداوند نیز با همه توانمندی های بیانی خود در مقابل كلام قرآن ابراز عجز نمودند و معترف شدند كه امكان ندارد كه بشری بتواند چنین جملاتی بیان كند.(4) و همین نكته به تنهائی مبتنی بودن معارف قرآن اعم از احكام و معارف و داستانها و قصص انبیاء گذشته را بر وحی الهی اثبات می نماید. بخصوص اینكه بسیاری از داستانهائی كه در قرآن مطرح گشته است در آموزه های وحیانی ادیان گذشته بیان شده بود و البته در دسترس بسیاری از افراد منجمله پیامبر اسلام (ص) نبوده است و برخی از بزرگان ادیان گذشته پیامبر اسلام را با پرسش از همین داستانها امتحان می نمودند.

3. نكته اصلی كه در پاسخ نباید از آن غافل شد این است كه اساسا اثبات وجود خداوند و معاد و روز قیامت متكی بر وحی و آموزه های پیامبر اسلام نیست و نمی تواند باشد زیرا تا عقل وجود خدا را برای خود اثبات نكند نمی تواند  ادعای پیامبری كه خود را فرستاده خدا می داند باور كند لذا رسالت اصلی انبیاء قبل از ابلاغ وحی  به مردم، توجه دادن آنها به همین استدلالهای منطقی و عقلانی بوده است كه از آن غافل شده و در گذر زمان در اعماق ذهن انسان دفن شده بوده است.(5)

4. اگر چه تصور یك موجود ازلی كه وجودش شروع و آغازی ندارد با ذهن بشری آمیخته به محدودیت های زمانی و مكانی اندكی مشكل است اما با اندكی مطالعه و تكیه بر براهین روشنگر عقلانی می توان به تصوری قابل فهم از این صفت الهی دست یافت، اگر چه آشنائی با برخی مقدمات فلسفی به شما كمك زیادی در فهم این صفت الهی و دیگر ویژگیهای خداوند می نماید(6) لكن با یك بیان اجمالی و ساده می توان به این صفت الهی دست یافت  یعنی زمانی كه انسان با تكیه بر عقل درك كرد كه خالق هستی و خدای عالم ضرورتا موجودی واجب الوجود است، یعنی در اصل وجود خود متكی به دیگری نیست و كاملا مستقل بوده و كمال مطلق است و هیچ نقص و نیازی در  دورن ذات او راه ندارد، و زمانی كه فهمیدیم  او وجودی مجرد است یعنی صفات مادی مثل نیاز به مكان و زمان در او وجود ندارد، بلكه اتفاقا او خودش خالق زمان و مكان است، خود به خود فرا زمانی بودن و فرا مكانی بودن او فهمیده می شود كه بیانی دیگر از ازلی بودن اوست.(7)

 

5. درصورتی كه نیاز به مطالعه و دقت بیشتری در این زمینه داشتید می توانید به كتابها و منابع زیر مراجعه فرمائید:

- محمد سعيدي مهر، آموزش كلام اسلامي، ج1،  نشر طه، تهران 1383 ش.

- آیت الله مصباح، آموزش عقائد، چ بين الملل، 1381ه ش.

 

پی نوشت ها:

1. توبه (9) آیه 128.

2. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج67 ص 225، الوفاء بیروت،1404ق.

3. انفال (8) آیه67.

4. طيب سيد عبد الحسين، اطيب البيان في تفسير القرآن، ص 44، انتشارات اسلام، تهران، 1378 ش.

5. بحار الانوار، همان، ج11، ص60.

6. استاد شهید مطهری، آشنائی با علوم اسلامی (منطق و فلسفه)، نشر صدرا، چاپ مكرر.

7. آیت الله مصباح، آموزش عقائد، ص 66، نشر بین الملل،1381ش.

آيا دليل محكم و قاطعي براي اثبات پيامبريِ محمد وجود دارد؟
به نظر مي رسد نويسنده اين متن، در مدعاي متكلمان مسلمان در مورد اثبات نبوت پيامبر اكرم توجه چنداني نكرده است؛ آنچه متكلمان مسلمان در مورد اثبات نبوت پيامبر ...

بنده اين نوشتار را از روي يكياز سايتهاي معاندين ديدم كه شبهاتي درباره صداقت حضرت رسول اكرم وارد كرده. متن اين نوشتار اين هست:

" آيا دليل محكم و قاطعي براي اثبات پيامبريِ محمد وجود دارد؟ متكلمان مسلمان دلايلي براي اثبات نبوت محمد آوردهاند كه به نظر من از استحكام كافي برخوردار نيستند. در اينجا مجبورم به بررسي اين دلايل بپردازم:

    ۱.   شواهد و قرائن (صداقت و پاكي محمد)

 ميگويند: شما اگر در زندگي محمد تا بيش از بعثت تحقيق كنيد، ميبينيد كه او انساني پاك و وارسته بوده و هرگز دروغ نگفته و هيچگاه به دنبال زخارف دنيوي چون پول و مقام و رياست و شهرت و ... نرفته است. مردم لقب محمد امين را به او داده بودند، زيرا هرگز ديده نشده بود كه دروغي بگويد و يا در امانتي خيانت كند. چنين كسي وقتي ادعاي نبوت ميكند، چگونه ميتوان او را متهم به دروغگويي كرد. زندگي او نشان ميدهد كه او هرگز دروغ نگفته و همين گواه صدق مدعاي او (مبني بر نبوت) است. اما در اينجا چند مشكل عمده وجود دارد:

  الف) اصولاً استناد به وارستگي روحي و اخلاقي و صداقت در گفتار و كردار يك مدعي نبوت (براي اثبات صدق او در اين مدعا) فقط براي نزديكان فرد مدعي _ كه ساليان دراز با او محشور بوده و در سفر و حضر او را همراهي كردهاند _ كارآيي دارد، نه براي كساني كه با او هيچ آشنايي نداشتهاند و نه براي انسانهايي كه در زمانهاي آينده ميآيند. زيرا اين اوصاف را فقط نزديكان آن فرد به طور مستقيم ديدهاند، ولي ديگران (چه در همان زمان و چه در زمانهاي آينده) فقط با نقل قولهايي مواجه ميشوند كه برايشان يقينآور نيست و ميتوانند اين پرسش را مطرح كنند كه: از كجا معلوم محمد (به عنوان مثال) واقعاً چنان انساني بوده است كه نزديكانش نقل كردهاند و يا در كتب تاريخ و حديث آمده است؟ البته اگر دقيقتر شويم خواهيم ديد كه حتي نزديكان يك مدعي نبوت نيز نميتوانند با قطع و يقين ادعا كنند كه چنان اوصافي در او وجود دارد. به عنوان مثال خديجه چگونه ميتواند با قطع و يقين ادعا كند كه محمد هرگز به او دروغ نگفته و در امانت ذرهاي خيانت نكرده است؟ كاملاً ممكن است كه محمد در مواردي به او دروغ گفته و يا در امانتهايش به نحوي خيانت كرده، ولي خديجه متوجه اين موضوع نشده باشد.

  ب) ممكن است شخصي واقعاً آن صفات برجسته را داشته باشد، ولي بنا به علل و دلايلي دلسوزانه، بشردوستانه و يا مصلحتگرايانه تصميم بگيرد كه براي رسيدن به اهداف خود (مثلاً اصلاح جامعه و مبارزه با بديها) متوسل به دروغ شود. بنابراين صرف اينكه محمد هرگز دروغ نگفته بود، اثبات نميكند كه در ادعاي خود مبني بر نبوت نيز صادق بوده است. اتفاقاً ممكن است همان اوصاف برجسته موجب شده باشد كه او به دروغ ادعاي نبوت كرده و به عبارتي ديگر ادعاي نبوت، اولين دروغ او باشد.

  ج) هر انساني هرچقدر هم راستگو و امانتدار باشد، ممكن است بنا به عللي دچار توهمات و تخيلات بيمارگونه و يا القائات شيطاني شود و خودش هم نفهمد كه در حقيقت فريب خورده و دچار خطا و اشتباه شده است.

بنابراين تا وقتي كه احتمالات فوق وجود داشته باشد و راهي قطعي براي فرار از آنها پيدا نشود، استناد به اوصاف اخلاقي فرد مدعي نبوت و نوع زندگي او در گذشته نمي‌تواند نبوت او را اثبات كند."  لطفا اگر زحمتي براي حضرتعالي  نباشد، پاسخ اين شبهات را براي بنده بنويسيد.

در مورد اين قبيل شبهات هرچند پاسخ جامع و كامل به مستندات متعدد تاريخي و ذكر شواهد گوناگون نيازمند است، اما تلاش مي شود جوابي مختصر و منطقي به آن داده شود؛ به نظر مي رسد نويسنده اين متن، در مدعاي متكلمان مسلمان در مورد اثبات نبوت پيامبر اكرم توجه چنداني نكرده است؛ آنچه متكلمان مسلمان در مورد اثبات نبوت پيامبر اكرم مطرح مي نمايند در حقيقت سه دليل مستقل است:

1- تصريح و اشاره انبياء گذشته و شواهد و قرائن موجود در كتب انبياء قبلي

2- معجزات

3- جمع بندي شواهد و قرائن (1)

در مورد دليل سوم كه جمع بندي شواهد و قرائن باشد عالمان مسلمان بر اين نكته تاكيد كرده اند كه اين امر نتيجه بررسي همه جانبه امور مختلف و متعددي است كه در نهايت آنان را به صدق فرد مدعي نبوت منتهي مي سازد و به هيچ وجه نبايد اين امر را محدود در مساله راستگويي و امانت داري نمود. حضرت آيه الله سبحاني در تبيين حقيقت اين شواهد و قرائن امور متعدد چندگانه اي را به عنوان فروض اين شواهد و قرائن مطرح مي فرمايند، مواردي مانند:

روحيات شخصي مدعي نبوت - مضمون معارف مورد ادعا - ابزار و شيوه هاي ترويج و تبليغ اين معارف - روحيات و گرايش هاي مومنان به مدعي نبوت - تداوم و ثبات قدم وي در مورد ادعاي مطرح شده و ... كه با جمع بندي اين مجموعه شواهد و قرائن مي توان به نتيجه اي اطمينان بخش در مورد صداقت اين فرد پي برد. (2)

در گام نخست اين جمع بندي و بررسي شواهد و قرائن امري است كه براي افراد معاصر آن حضرت قبال انجام است و اين افراد مي توانند با بررسي و دقت و تامل به اين جمع بندي برسند كه فرد مدعي نبوت در ادعاي خود صادق است يا خير؛ در صورت نتيجه بخش بودن اين راهكار براي افراد معاصر با ايشان مي توان تصور كرد كه در مراحل بعدي همين نتيجه گيري براي انسان هاي عصرهاي بعدي نيز حاصل شود.

البته در اين مرحله ما براي جمع بندي خود به نقل هاي معتبر تاريخي در مورد جزئيات زندگي فرد مدعي نبوت مراجعه مي كنيم همان گونه كه در ادعاي اعجاز انبياء گذشته به اين نقل هاي تاريخي مراجعه مي شود.

اما همه اين ها باعث نمي شود كه جايگاه و مرتبه راهكار بررسي شواهد و قرائن تنزل يافته از ارزش بيفتد، بلكه بررسي دقيق و رسيدن به جمع بندي مناسب و قابل قبول در اين حوزه هرچند تنها از عهده افراد بصير و تيزبين بر مي آيد، اما چه بسا بتوان گفت اين راهكار به مراتب دقيق تر و موثر تر در اثبات نبوت يك پيامبر از اعجاز است.

اين امر مورد تاييد بزرگان علماي اسلامي نيز بوده است؛ غزالي در اين باره مي نويسد:

« پس اگر در نبوت شخص معيني ترديد داشتي يقين به صدق ادعاي او حاصل نمي شود. مگر به به شناخت احوال او يا از طريق مشاهده و يا از طريق تواتر ... پس در قرآن و اخبار بسيار بينديش تا براي تو علم ضروري به آن حاصل شود كه در اعلي درجات نبوت است ... و از اين طريق يقين به نبوت را به طلب نه از طريق مارشدن عصا يا شق القمر» (3)

ميرداماد نيز با نقل مشرب حكما مبني بر تقديم امور عقلي و روحاني بر امور حسي، معجزات حسي را مشرب عوام ذكر مي كند.(4)

روشن است كه در اين ديدگاه ها بنابر تخطئه و رد كاركرد معين معجزه براي توده جامعه كه اتفاقا مخاطب اصلي آيات قرآن بودند نيست، اما اين نتيجه در برابر آن حقيقت والا و بلندي كه از دركي عميق تر و كشفي دروني نسبت به درستي ادعاي انبياء و از طريق دريافت هاي فطري و شواهد و قرائن ديگر حاصل مي شود، قابل رويارويي و برابري نيست.

نظير نتيجه اي كه براي "عدي" فرزند حاتم طائي رئيس قبيله بني طي حاصل شد؛ وي كه در برابر سپاه اسلام پا به فرار گذاشته بود و حاضر به گفتگو با پيامبر و مسلمانان نشده بود بعد از برخورد كريمانه آن حضرت با خواهرش تصميم گرفت تا از نزديك به مدينه برود و وضعيت پيامبر را در مورد صحت و سقم ادعاهيش بررسي كند؛ شهيد مطهري در اين باره مي نويسد:

« پيغمبر در مسجد مدينه بود كه عدي وارد شد و بر پيغمبر سلام كرد. رسول اكرم پرسيد: «كيستي؟». - عدي پسر حاتم طائي‏ام. پيغمبر او را احترام كرد و با خود به خانه برد. در بين راه كه پيغمبر و عدي مي‏رفتند، پيرزني لاغر و فرتوت جلو پيغمبر را گرفت و به سؤال و جواب پرداخت. مدتي طول كشيد و پيغمبر با مهرباني و با حوصله جواب پيرزن را مي‏داد.

عدي با خود گفت: اين يك نشانه از اخلاق اين مرد، كه پيغمبر است. جباران و دنياطلبان چنين خلق و خويي ندارند كه جواب پيرزني مفلوك را اين قدر با مهرباني و حوصله بدهند.

همينكه عدي وارد خانه پيغمبر شد، بساط زندگي پيغمبر را خيلي ساده و بي پيرايه يافت. آنجا فقط يك تشك بود كه معلوم بود پيغمبر روي آن مي‏نشيند. پيغمبر آن را براي عدي انداخت. عدي هرچه اصرار كرد كه خود پيغمبر روي آن بنشيند پيغمبر قبول نكرد. عدي روي تشك نشست و پيغمبر روي زمين. عدي با خود گفت: اين، نشانه دوم از اخلاق اين مرد، كه از نوع اخلاق پيغمبران است نه پادشاهان. پيغمبر رو كرد به عدي و فرمود: «مگر مذهب تو مذهب ركوسي (شاخه اي از مسيحيت) نبود؟» - چرا. - پس چرا و به چه مجوز يك چهارم درآمد مردم را مي‏گرفتي؟ در دين تو كه اين كار روا نيست.

عدي كه مذهب خود را از همه حتي نزديكترين خويشاوندانش پنهان داشته بود، از سخن پيغمبر سخت درشگفت ماند. با خود گفت: اين، نشانه سوم از اين مرد، كه پيغمبر است...» (5)

به هر حال عدي با جمع بندي اين شواهد و برخي نكات ديگر كه از پيامبر دريافت به اين ايمان و اطمينان رسيد كه اين فرد فارغ از معجزات و كارهاي خارق العاده اي كه براي ديگران ارائه داده است نمي تواند در ادعايش دروغ گو باشد و به دنبال مطامع دنيايي و جاه و مقام بگردد و به همين جهت مسلمان شد.

ممكن است ادعا شود با همه اين اوصاف احتمال صوري بودن اين رفتارها وجود دارد و انسان به يقين عقلي و منطقي در درستي ادعاي فرد مدعي نبوت نمي رسد و همواره اين احتمال كه ممكن است او در همه اين رفتارها در حال ظاهرسازي و رفتار منافقانه است وجود دارد؛ اما بايد قبول كرد كه اين قبيل احتمالات ناچيز عقلي حتي در برابر معجزات بزرگ انبياء هم وجود داشته و در اكثر موارد اين احتمالات صفر نمي شود، اما در عين حال با جمع بندي اين شواهد و قرائن انسان به اطميناني عقلائي مي رسد كه نمي تواند آن را ناديده بگيرد و به درستي مقتضاي آن ايمان نياورد.

نظير رفتاري كه همه دانشمندان علوم تجربي در برابر يافته هاي تجربي خود كه در همه موارد نتيجه تحقيق و بررسي استقرائي و ناقص است، انجام مي دهند و محتواي اين باور و عقيده را بعد از آزمايشات بسيار ولس محدود و بدون نفي احتمال عقلي خلاف، تبديل به يك قانون و تئوري روشن علمي كرده و به درستي آن اذعان مي نمايند.

بر اين اساس روشن مي شود كه حتي اگر مدعي نبوت به دليل مصلحت انديشي ها و يا به جهت انجام اصلاحات اجتماعي به دروغ برخي امور را به جامعه منتقل نمايد، باز تناقض در مورد گفته هاي او و واقعيت، در زماني كوتاه نمايان مي گردد و در مدتي كوتاه پيروان خود را از دست مي دهد، امري كه در مورد بسياري از مدعيان دروغين عرفان و معنويت و امثال ايشان در طول تاريخ رخ داده است .

اتفاقا بخشي از راهكار جمع بندي شواهد و قرائن به بررسي همين مساله اختصاص دارد و زندگاني پيامبر اسلام نشان داد كه ايشان هيچگاه حاضر نشد به جهت مصلحت انديشي ها و اموري از اين دست، حقيقت را ناديده بگيرد و به اصطلاح رسيدن به هدف را با استفاده از وسيله هاي ناصحيح توجيه نمايد؛ به عنوان مثال در ماجراي وفات فرزند آن حضرت كه ابراهيم نام داشت در روز دفت خورشيد گرفتگي ايجاد شد و همه مردم اين حادثه را نتيجه مرگ فرزند پيامبر دانستند، اما به شهادت تاريخ آن حضرت پس از دفن فرزند بر فراز منبر رفته و اين توهم را تخطئه نمودو تاكيد نمود كه خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاي الهي هستند و براي مرگ احدي نمي گيرند و... (6)

در نتيجه با جمع بندي اين امر مي توان به ايماني محكم و يقيني نفساني - و نه عقلي - به درستي ادعاي فرد مدعي نبوت پي برد كه اين امر از هر معجزه و كار خارق العاده اي اثربخش تر و محكم تر خواهد بود.

پي نوشت ها:

1. آيت الله سبحاني‏، الإلهيات علي هدي الكتاب و السنة و العقل‏، المركز العالمي للدراسات الإسلامية، قم‏ 1412 ق‏، ج 3، ص 66.

2. همان، ص 118.

3. غزالي، امام محمد، المنقذ من الضلال، دارالقادسيه للطباعه، بغداد بي تا، ص 50.

4. ميرداماد، محمد بن محمد، قبسات، تصحيح دكتر محمد محقق، دانشگاه تهران، 1374ش، ص 481.

5. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، تهران ، 1374ش، ج 18، ص 355-356.

6. ثقه الاسلام كليني، اصول كافي، نشر دارالكتب الاسلاميه، تهران 1365ش، ج 3، ص 208.

صفحه‌ها