اخبار

آیت‌الله جعفر سبحانی

پرسشگر تصور می‌کند که اگر نام امام و یا امامان در قرآن می‌آمد، اختلاف از بین می‌رفت، در حالی که این اصل کلیّت ندارد. چه بسا ذکر اسامی پیشوایان دوازده‌گانه، سبب می‌شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل‌کشی بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیری کنند، چنانکه این مسئله درباره حضرت موسی(ع) رخ داد.

روش آموزشی قرآن بیان کلیات و اصول عمومی است، تشریح مصادیق و جزئیات غالباً بر عهده پیامبر گرامی(ص) می‌باشد. رسول‌خدا(ص) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلکه در تبیین آن نیز مأموریت داشت، چنانکه می‌فرماید:

و أنزلنا إلیک الذکر لتبیّن للنّاس ما نزّل إلیهم و لعلّهم یتفکّرون.(1) و قرآن را بر تو فرستادیم تا آنچه برای مردم نازل شده است، برای آنها بیان کنی و آشکارسازی، شاید آنان بیندیشند.

در آیه یادشده دقت کنید، می‌فرماید: «تبیّن» و نمی‌گوید: «لتقراً» یا «لیتلو» و این نشانه آن است که پیامبر(ص) علاوه بر تلاوت، باید حقایق قرآنی را روشن کند.

بنابراین انتظار اینکه مصادیق و جزئیات در قرآن بیاید، همانند این است که انتظار داشته باشم همه جزئیات در قانون اساسی کشور ذکر شود. اینک برخی از روش‌های قرآنی را در مقام معرفی افراد بیان می‌کنیم:

1. معرفی به نام
گاهی شرایط ایجاب می‌کند که فردی را به نام معرفی کنند، چنانکه می‌فرماید: و مبشّراً برسولٍ یأتی من بعدی اسمه احمد(2)، (عیسی می‌گوید): من به شما مژده پیامبری را می‌دهم که پس از من می‌آید و نامش احمد است.

در این آیه حضرت مسیح، پیامبر پس از خویش را به نام معرفی می‌کند و قرآن نیز آن را از حضرتش نقل می‌نماید.

2. معرفی با عدد
و گاهی شرایط ایجاد می‌کند که افرادی را با عدد معرفی کند، چنانکه می‌فرماید: و لقد أخذ الله میثاق بنی‌اسرائیل و بعثنا منهم اثنی عشر نقیباً ... .(3) و خدا از فرزندان اسرائیل پیمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگیختم.

3. معرفی با صفت
بعضی اوقات شرایط ایجاب می‌کند که فرد مورد نظر را با اوصاف معرفی کند، چنانکه پیامبر خاتم را در تورات و انجیل، با صفاتی معرفی کرده است.

الذین یتّبعون الرسول النّبیّ الأمّیّ الذی یجدونه مکتوباً عندهم فی التوراة و الإنجیل یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث و یضع عنهم إصرهم و الأغلال التی کانت علیهم... .(4)

کسانی که از رسول و نبی درس ناخوانده‌ای پیروی می‌کنند که نام و خصوصیات او را در تورات و انجیل نوشته می‌یابند، که آنان را به نیکی دعوت کرده و از بدی‌ها بازشان می‌دارد، پاکی‌ها را برای آنان حلال کرده و ناپاکی‌ها را تحریم می‌نماید و آنان را امر به معروف و نهی از منکر می‌کند و بارهای گران و زنجیرهایی که بر آنان بود، از ایشان برمی‌دارد...

با توجه به این روش، انتظار اینکه اسامی دوازده‌ امام با ذکر نام و اسامی پدر و مادر در قرآن بیاید، یک انتظار بی‌جا است؛ زیرا گاهی مصلحت در معرفی به نام است و گاهی معرفی به عدد و احیاناً معرفی با وصف.

مسائل زیادی وجود دارد که قرن‌ها مایة جنگ و جدل و خونریزی در میان مسلمانان شده است، ولی قرآن درباره آنها به طور صریح و قاطع که ریشه‌کن کننده نزاع باشد سخن نگفته است، مانند:

ـ صفات خدا عین ذات اوست یا زائد بر ذات؟
ـ حقیقت صفات خبری مانند استواری بر عرش چیست؟
ـ کلام خدا قدیم یا حادث است؟
ـ خلقت بر اساس جبر استوار است یا اختیار؟

این مسائل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است، ولی آن چنان شفاف و قاطع که نزاع را یک سره از میان بردارد، در قرآن وارد نشده است و حکمت آن در این است که قرآن مردم را به تفکّر و دقت در مفاد آیات دعوت می‌کند، بیان قاطع همه مسائل، به گونه‌ای که همه مردم را راضی سازد، بر خلاف این اصل است.

معرفی به نام، برطرف کننده اختلاف نیست
پرسشگر تصور می‌کند که اگر نام امام و یا امامان در قرآن می‌آمد، اختلاف از بین می‌رفت، در حالی که این اصل کلیّت ندارد؛ زیرا در موردی تصریح به نام شده ولی اختلاف نیز حاکم گشته است.

بنی‌اسرائیل، از پیامبر خود خواستند فرمان‌روایی برای آنان از جانب خدا تعیین کند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمین‌های غصب‌شده خود را باز ستانند و اسیران خود را آزاد سازند. آنجا که گفتند:

إذ قالوا لنبیّ لهم ابعث لنا ملکاً نقاتل فی سبیل‌الله.(5) آنان به یکی از پیامبران خود گفتند: برای ما فرمان‌روایی معین کن تا به جنگ در راه خدا بپردازیم...

پیامبر آنان به امر الهی فرمان‌روا را به نام معرفی کرده، گفت: إنّ الله قد بعث لکم طالوت ملکاً...(6) به راستی که خدا طالوت را به فرمان‌روایی شما برگزیده است.

با وجودی که نام فرمان‌روا به صراحت گفته شد، آنان زیر بار نرفتند و به اشکال تراشی پرداختند و گفتند:

أنّی یکون له الملک علینا و نحن أحقّ بالملک منه و لم یؤت سعةً من المال...(7) از کجا می‌تواند فرمان‌روای ما باشد، حال آنکه ما به فرمان‌روایی از او شایسته‌تریم، و او توانمندی مالی ندارد؟...

این امر، دلالت بر آن دارد که ذکر نام برای رفع اختلاف کافی نیست، بلکه باید شرایط جامعه، آماده پذیرایی باشد. چه بسا ذکر اسامی پیشوایان دوازده‌گانه، سبب می‌شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل‌کشی بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیری کنند، چنانکه این مسئله درباره حضرت موسی(ع) رخ داد و به قول معروف:

صد هزاران طفل سر ببریده شد / تا کلیم‌الله موسی زنده شد

درباره حضرت مهدی(عج) هم که اشاره‌ای به نسب و خاندان ایشان شد، حساسیت‌های فراوانی پدید آمد و خانه حضرت عسکری(ع) مدت‌ها تحت‌نظر و مراقبت بود تا فرزندی از او به دنیا نیاید و در صورت تولد، هر چه زودتر به حیات او خاتمه دهند.

در پایان یادآور می‌شویم: همان‌طوری که گفته شد، قرآن بسان قانون اساسی می‌باشد و انتظار اینکه همه چیز در آن آورده شود، کاملاً بی‌مورد است. نماز و روزه و زکات نیز که از عالی‌ترین فرائض اسلام است به طور کلی در قرآن وارد شده و تمام جزئیات آنها از سنّت پیامبر(ص) گرفته شده است.

پی‌نوشت‌ها:
٭ برگرفته از: افق حوزه، 3/5/1386.
1. سورة نحل (16)، آیة 44.
2. سورة صف (61)، آیة 6.
3. سورة مائده (5)، آیة 11.
4. سورة اعراف (7)، آیة 157.
5. سورة بقره (2)، آیة 246.
6. سورة بقره (2)، آیة 247.
7. همان.

منبع: ماهنامه موعود شماره 80

محمدرضا شریعتی

یکی از قدم‌های بزرگی که زمام‌داران مسیحی در اندلس برای اضمحلال مسلمین برداشتند، این بود که مشروبات الکی را رایگان در دسترس جوانان مسلمان قرار دهند.

یکی از کشیشان مسیحی در یک سال تمام انگور‌های قرطبه را پیش‌خرید کرد و همه آنها را شراب ساخت، با خدا پیمان بست که آنها را جز به دانشجویان اسلامی و جوانان ندهد و خلاصه علل مختلف دست به دست یکدیگر داده، حالات زیر را در مسلمانان ایجاد نمود:

1. می‌خوارگی که در گذشته در بین زمام‌داران عیاش به صورت پنهانی انجام می‌گرفت یک عمل علنی و عمومی گردید و چون فرهنگیان و دانشجویان در این عمل پیش‌قدم بودند، لذا شراب‌خواری و می‌گساری نشانه تجدد و منور الفکر بودن گردید، و هر کس از این عمل اجتناب می‌ورزید، کهنه‌پرست و خرافی نامیده می‌شد.

2. جوانان می‌گسار و بی‌بندوبار، روش پدران خود را حقیر شمرده، آنان را نادان، مرتجع و دور از تمدن می‌خواندند.

3. لباس ساده خود را که نشانه صبر و تحمل و کار و فعالیت و کوشش بود، از تن به در کردند و لباس حریر و دیبای اروپاییان یعنی جامه تن‌پروری را به تن کردند.

4. مسجد و مجامع مذهبی در انحصار پیرمردان و پیرزنان درآمد و جوانان را با مسجد و نماز سروکاری نبود.

5. دختران زیبا و طناز اروپایی که در همه جا مأمور دل‌ربایی از جوانان مسلمان بودند، با دقت هر چه بیشتر ماموریت خود را انجام داده، در نتیجه جوانان مسلمان تا نیمه‌های شب در گوشه‌های مهمان‌خانه‌هایی که میعادگاه دختران اروپایی بود، به سر می‌بردند.

6. خوش‌گذرانی و عیاشی شیوع یافت و همچنین رقابت در تجملات زندگی، لباس و مسکن شروع شد تا آنکه عایدات مشروع و معمولی کفاف آنها را نداد، و برانجام آرزوهای آنها قادر نبود و در نتیجه عمّال دولتی برای تأمین هوی و هوس‌های خود شروع به اخاذی و ارتشا و اختلاس نمودند و بازار فساد اخلاق رواج یافت.

طبقات تولید کننده ثروت یعنی دهقانان و کشاورزان و روستاییان و کارگران و صنعت‌گران برای تأمین هوس‌های طبقات ممتاز مجبور بودند بیشتر دست‌رنج خود را تقدیم نمایند. بدین ترتیب این دسته پس از مدتی فقیر و ناراضی شده و طبقات ممتاز هم بیش از پیش در لجن‌زار تن‌پروری، و فسق و فجور و شهوت‌رانی غوطه‌ور شدند.

بالاخره کار شهوت‌رانی و پرده‌دری مخصوصاً در طبقه مأموران بالا گرفت و «معتصم بن صمادح» استاندار المریا (یکی از استان‌های کشور اسلامی اندلس) عاشق دخترکی نصرانی شد و خواست او را با تهدید از پدرش برباید.

آن دختر به جندل بن حمود استاندار اشبیلیه (یکی دیگر از استان‌های کشور اسلامی اندلس) پناهنده شد. جندل هم لشکر فرستاد تا برای این عمل معتصم را سرکوب نمایند. در نتیجه جنگ بین این دو استاندار اسلامی درگرفت و او که از مدت‌ها پیش از طرف زمام‌داران مسیحی ـ به شرط همکاری با آنان ـ وعده فرمان‌فرمایی کلّ اندلس دریافت کرده بود، از زمام‌داران مسیحی کمک نظامی خواست و زمام‌داران مسیحی هم که از دیرزمانی به انتظار وقوع جنگ‌های داخلی در کشور اسلامی اندلس نشسته بودند، فرصت را از دست نداده و عده زیادی از سربازان مسیحی را به یاری این فرمانده نظامی روانه کردند.

جندل با سپاهیان خود و ارتش امدادی مسیحیان به معتصم تاخت، او را کشت و قصرش را ویران نمود و به شکرانه این فتح جشن‌های باشکوهی برپا کرد، اما مردم مسلمان و مسئولین کشور اسلامی از این واقعه عبرت نگرفته، در برابر آن ساکت نشستند.

این حادثه، نخستین ضربتی بود که بر اثر آن معاهده شوم و باز شدن پای بیگانگان و اشاعه مشروبات و باز شدن فرهنگ سرزمین اسلامی به روی مسیحیان و ورود دختران زیبا و طناز... بر پیکره مسلمین اندلس وارد آمد. پس از این واقعه برادرکشی و سکوت امرای مسلمان در برابر آنها، کار خود را کرد و روح سلحشوری، شهامت، تعصب در حفظ دین، ناموس و کشور، از بین مسلمین رخت بر بست و وقت آن رسید که مسیحیان آرزوی دیرین خود، یعنی تصرف کشور اسلامی اندلس و اخراج مسلمین از آن را عملی سازند.

مایه عبرت
در روز چهارم جمادی‌الثانی سال 486 هجری به «حصین بن جعفر» استاندار نیرومند اسلامی و فرمانده لشکر والانس (یکی از استان‌های بزرگ اندلس) اطلاع رسید که نخست‌وزیر مسلمین «عدی بن عبدالعزیز» مشعور به «ابن ذی النون» با مسیحیان قرارداد محرمانه‌ای بست که به مسلمین و مملکت خود خیانت کند و قلعه‌های والانس را تسلیم آنان نماید.

حصین پس از شنیدن این خبر به پیش ابن ذی‌النون رفت تا درباره آنچه شنیده بود تحقیق نماید و هنگامی که به نزد او رفت دلائلی بر صدق آنچه شنیده بود یافت.

وی هنگام ورود دید ابن ذی‌النون با یکی از کشیشان مسیحی زیرگوشی صحبت می‌کند، ابن ذی‌النون که راز خود را کشف شده یافت و انکار را بی‌فایده دید صریحاً به جنایت خود اعتراف کرد و گفت: حصین بن جعفر! من دیده‌ام که زمداران مسلمان ظالم و ستمگر شده و به درد دل مردم رسیدگی نمی‌کنند، علاوه بر این مسیحیان، با هفتاد و پنج هزار سرباز آماده، به ما حمله‌ورند و مسلمین در برابر آنان تاب مقاومت ندارند. حصین در خشم شد و گفت تو می‌خواهی شرافت و افتخار پدران ما را برباد دهی و سرمشق جنایت باشی ولی بدان که زمام‌داران مسیحی به تو جزای خیانت خواهند داد نه جزای خدمت.

اما خشم حصین دیگر سودی نداشت. زیرا «ابن ذی‌النون» خائن، قلعه را تسلیم مسحیان کرده بود و سربازان آنان وارد شهر شده، آنجا را غارت کردند و مرتکب شدیدترین جنایات شدند. مسلمانان جبون و مرده والانس هم ناچار دست از زن و بچه خود شسته، پا به فرار گذاردند.

تاریخ می‌نویسد لشکر مسیحیان در آن هنگام سیزده هزار نفر مردم مسلمان را به جرم دفاع از ناموس خود به خاک و خون کشیدند و سی هزار نفر مسلمان از مرد و زن را به جرم نپذیرفتن دین مسیح از دم شمشیر گذراندند. تصرف شهر والانس به وسیله مسیحیان به قدری با سرعت انجام گرفت که هنوز خبر خیانت ابن ذی‌النون به عدی بن عبدالعزیز نرسیده که کار از کار گذشته بود.

عدی خواست با لشکر خود به طرف والانس حرکت کند ولی دید قرطبه در خطر است و ناچار در آنجا ماند. ابن ذی‌النون خائن نیز به جزای خیانت خود رسید، زیرا به مجرد ورود «ایلدقولنس» زمام‌دار بزرگ مسیحیان شهر والانس دستور داد ابن ذی‌النون خائن را آتش زدند تا مبادا به آنها هم خیانت کند.

بالاخره نقشه زمام‌داران مسیحی عملی شد. براق‌ بن عمار افسر خیانت‌کار اسلامی هم «جندل بن حمود» استاندار اشبیلیه را به وعده‌های دروغین زمام‌دار مسیحی که وعده فرمانروایی کل اندلس را به او داده بودند فریب داد و او لشکر خود را حرکت داد و به کمک سربازان مسیحی به مالک بن عبّاد فرمان‌روای کلّ اندلس حمله‌ور شدند و از اشبیلیه به طرف قرطبه حرکت نمود، ولی سربازان مسیحی به مجرد حرکت جندل از اشبیلیه آنجا را تصرف کردند، سپس جندل را به قتل رساندند.

سربازان جندل که پس از به قتل رسیدن او، خود را بی‌فرمانده دیدند به طرف اشبیلیه برگشتند اما سربازان مسیحی اجازه ورود به اشبلیه را به آنها ندادند و اکثر آنها را به قتل رساندند. مالک بن عباد، فرمان‌روای کل اندلس هم که یاران خود را از دست داده بود، ناچار به «سرقطه» فرار کرد و در آنجا تا آخر عمر با ذلت به سر برد.

زمام‌دار بزرگ مسیحی ـ ایلدقولنس ـ هم بدون هیچ‌گونه مانعی وارد قصر پادشاهی قرطبه شد و پنجاه دختر زیبا از دختران زمام‌داران اسلامی و کاخ‌های آنان را بین افسران خود تقسیم نمود؛ مسجد قرطبه را با خاک یکسان کرد و محل آن را برای فحشا و فسق و فجور اختصاص داد.

کتاب‌خانه اسلامی قرطبه را که مشتمل بر بیش از هشتاد هزار جلد کتاب بود فرمان داد تا آتش زدند و چهار هزار نفر از اهالی قرطبه را به قتل رساندند و براق بن عمار افسر خائن اسلامی هم به امر «دوک ونیز» یکی از زمام‌داران مسیحی به قتل رسید.

منبع: ماهنامه موعود شماره 80

گروه پاسخگویی اینترنتی مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی در ماه رمضان حضوری فعال و چشمگیر در عرصه اینترنت داشته است .
حجت الاسلام سید محمد اکبریان ،مدیر بخش پاسخگویی کتبی و اینترنتی این مرکز ، با بیان این مطلب افزود : جدای از آمار بازدیدکنندگان پاسخ های سایت پاسخگو (www.Pasokhgoo.ir )که روزانه به بیش از هفت هزار بازدید می رسید ، این گروه به طور متوسط روزانه به دویست پرسش کاربران اینترنتی پاسخ داده است و در مجموع در ماه مبارک رمضان امسال ،پاسخگوی پنج هزار پرسش دینی از طریق ایمیل و پاسخگویی زنده (آنلاین) بوده ایم .
اکبریان در ادامه گفت : مرکز پاسخگویی به سوالات دینی نامه‌ها و پرسش‌های اینترنتی را از طریق سایت پاسخگو، سایت پرس‌وجو، ایمیل پاسخگو و ایمیل یاهو دریافت کرده و پاسخ را برای پرسشگران ارسال می‌کند که تاکنون به حدود 20 هزار پرسش کاربران از سراسر جهان پاسخ داده شد.

حجت‌الاسلام اکبریان با یادآوری این که مرکز پاسخگویی به سوالات دینی از بهمن ماه سال گذشته وارد عرصه جدید پاسخگویی در اینترنت به صورت زنده (آن‌لاین ) شده است، اظهار کرد: در مدت کوتاهی که از فعالیت بخش پاسخگویی زنده می‌گذرد، به بیش از 18 هزار پرسش کاربران اینترنتی پاسخ داده شد.

مدیر بخش کتبی و اینترنت مرکز ملی پاسخ‌گویی دینی، گسترش روزافزون پاسخ‌گویی به‌صورت زنده و گسترش بخش اینترنتی و کتبی را از برنامه‌های آینده این مرکز برشمرد و خاطرنشان کرد: متقاضیان برای ارتباط با مرکز می‌توانند به آدرس www.pasokhgoo.ir مراجعه و سؤالات خود را مطرح کنند.

محمد صدیق فهیمى

الحمد لله و کفى و سلام على عباد الذین اصطفى

قال الله تبارک و تعالى فى کتابه (قل لااسئلکم علیه اجرا الا المودة فى القربى)

«بگو اى پیامبر من از شما چیزى در برابر دعوتم جز دوستى نزدیکانم نمىطلبم»

مقدمه

سپاس و ستایش خداوند یکتا را سزد که وعدههایش همواره صادق بوده و هست و خواهد بود و سعادت و خوشبختى ابدى را در صداقت صادقان وعده فرموده و درود بر روان پاک و مطهر سرور کائنات حضرت ختمى مرتبت محمد بن عبدالله(صلى الله علیه وآله) که اصدق الصادقین است و با به ارمغان آوردن صداقت، کذب را از اعماق سینهها بیرون کشید و روح انسانى را در قالب صدق، با صفا و محبت آشنا ساخت. و درود بر اهلبیت(علیهم السلام)گرانقدرش که چون ذبیح الله صادقانه راه سعادت و نجات را در مدرسه عشق و وفا و دوستى و محبت و زهد و پارسایى به بشر آموختند.

درطول تاریخ بشر همواره کسانى بودهاند که پس از وفاتشان خلاء نبود آنها کاملاً حس شده است، اما اندیشمندان پس از آنها آن خلاء را بنوعى پرکردهاند، ولى کم هستند کسانى که پس از حیاتشان اندیشه خود آنها به کمک جامعه آمده و بر جامعه حاکم شود بگونهاى که اندیشمندان بعد از او پیرامون محور فکرى او بیندیشند. و امام جعفر صادق(علیه السلام) یکى از معدود کسانى است که خلاء وجودى حضرتش را جز اندیشههاى والا و بلند او نتوانسته است پر کند. لذا او نه چون شمع است که از سوز و گدازش صحبت شود تا پروانهها گرد آیند و نه چون خورشید است که از تابش نورش حرفى زده شود تا عوام راه جویند که او اظهر من الشمس است که پیران طریقت براى شناخت خود نیازمند مصاحبت وجود شریف اویند.

لذا لزوماً براى شناخت بهتر او بدنبال راهروان راه کمال که از راه پیمودن طریقهى مقدسهى سلوک حضرتش به اوج قله سعادت دست یازیدهاند و بهره وافر بردهاند و در نهایت از بلنداى آن قله عظیم، معرفت و عشق را درک کرده و اعتراف به بزرگى و عظمت شخصیت شریفش نمودهاند طى طریق خواهیم نمود و در این رهگذر از زبان معترف سالکان طریقتش سخن خواهیم گفت. و با استفاده از عنوان «ما قاله الاعلام فى فضائل الامام الصادق(علیه السلام)» ثمره نخل بارورش را بر تنگدستان خواهیم بخشید و با بر تن کردن جامه تقوى چون پاک باختگان، راه عزت و شرافت را خواهیم پیمود و تمام سعى و تلاش خود را در راه خدمت بخلق خدا بخاطر رضاى حق تعالى بکار خواهیم گرفت و در این آشفته بازار محبت و صداقت را پسندیده و با قلبى مطمئن به مسیر آخرت قدم خواهیم گذاشت.

و اما از بزرگان علم و معرفت و محبان اهل بیت(علیهم السلام) زیادند کسانى که از محضر شریف حضرتش مستقیماً و یا غیر مستقیم بهره بردهاند و درباره ایشان سخنها گفتهاند و مقالات با ارزش به رشته تحریر کشیدهاند ولى ما در اینجا باختصار از کتب اهل سنت بطور مستند و مستدل نظر تنى چند از اعلام ایشان را دربارهى آن حضرت(علیه السلام) ذکر مىکنیم. یادشان زنده و روحشان شاد باد.

1 ـ امام مالک بن انس

محمد بن زیاد ازدى گفت: شنیدم که مالک بن انس مىگوید بر جعفر بن محمد الصادق(علیه السلام)وارد شدم بگونهاى که زیاد از من قدرشناسى مىکرد و مىفرمود «اى مالک تو را دوست دارم» و من از این بابت مسرور مىگشتم و خدا را سپاس مىگفتم و هیچگاه نشد که ایشان را ببینم مگر اینکه یا روزه داشتند و یا نماز مىخواندند و یا مشغول به ذکر خداوند تبارک و تعالى بودند»

و نیز گفتهاند: «هیچگاه ندیدم ایشان را مگر بر سه خصلت نیک یا نماز مىخواند و یا روزهدار بود و یا به تلاوت قرآن مشغول بود و هیچگاه ایشان را بىوضو ندیدم»(1)

2 ـ امام ابوحنیفه

و ابوحنیفه فرموده است «فقیهتر از جعفر بن محمد بچشم ندیدهام»(2)

3 ـ امام شافعى

ابن حجر عسقلانى گفته است: اسحاق بن را هویه گفت به شافعى گفتم: جعفر بن محمد نزد تو چگونه است؟ شافعى گفت: «ثقة»(3)

یعنى «مورد اعتماد و اطمینان کامل من است»

4 ـ عمرو بن المقدام

ابونعیم اصفهانى در کتابش بنام حلیة الاولیاء از عمرو بن المقدام نقل مىکند که گفت «کنت اذا نظرت الى جعفر بن محمد علمت انه من سلالة النبیین»

یعنى «چون نگاه به جعفر بن محمد مىکردم مىدانستم که او از سلاله پیامبران است»(4)

5 ـ ابن حبان

و باز ابن حجر عسقلانى از قول ابن حبان درباره امام صادق(علیه السلام)مىگوید:

ابن حبان گفته: «وى از سادات اهل بیت است که فقیه و علیم و فاضل بود و به سخنش نیازمند بودیم»(5)

و در روایت دیگرى آمده است که وى تنها کسى بود که همه فقها و علما و فضلا محتاج و نیازمند سخنش بودند.

6 ـ ابوحاتم

و ذهبى در کتاب خود موسوم به تذکرة الحفاظ مىنویسد قال ابوحاتم «ثقة لایسأل عن مثله»(6)

یعنى «امام صادق آنگونه مورد اطمینان است که از کسى همانند او سئوال نمىشود».

7 ـ ابن ابى حاتم

و در جاى دیگر ابن حجر عسقلانى در کتاب تهذیب التهذیب از ابن ابى حاتم نقل مىکند که گفت از قول پدرش: ]جعفر الصادق( ثقة لایسأل عنه.(7)

یعنى: «امام جعفر صادق(علیه السلام) شخصیت مورد اطمینانى است که نیاز نیست درباره او از کسى پرسش شود»

8 ـ شهرستانى

وى در کتاب خود موسوم به الملل و النحل درباره عظمت و بزرگى حضرت صادق(علیه السلام)مىنویسد: «وى به جهت شدة محبتى که به اُنس با خدا داشت، وحشت داشت که با مردم تماس داشته باشد و همواره از مردم دورى مىگزید و معتقد بود هر کس با غیر از خدا مأنوس شد متوجه وسواس مىشود.»(8)

9 ـ ابن حجر هیثمى

وى که یکى دیگر از مؤلفین بنام اهل سنت بشمار مىآید در کتاب خود موسوم به الصواعق المحرقه موضوعى را در رابطه به اینکه شش فرزند از سلاله پاک محمد بن على(علیهما السلام) بدنیا آمدند که افضل و کاملتر از همه آنها امام جعفر صادق(علیه السلام) بودند که پس از وى خلیفه و وصى ایشان شدند و مردم از علوم منتشره ایشان به تمامى شهرها سخن گفتهاند و پیشوایان بزرگى از او حدیث روایت کردهاند.(9)

10 ـ عبدالرحمن بن الجوزى

ابن جوزى که خود از عرفاء بنام اهل سنت مىباشد و از مؤلفین مشهور جهان اسلام است در کتابش موسوم به صفة الصفوة مىنویسد «کان ]جعفر بن محمد( مشغولا بالعبادة عن حب الریاسة»(10)

یعنى: جعفر بن محمد شخصیتى بود که مشغولیت فراوانش به عبادت او را از عشق ریاست بازداشته و سیراب کرده بود.

11 ـ شبلنجى

این عارف بزرگ ربانى نیز که یکى دیگر از مؤلفین مشهور اهل سنت است در کتاب معروفش به اسم نورالابصار نوشته است: «کان جعفر الصادق(رضى الله عنه) مستجابالدعوة و اذا سأل الله شیئاً لم یتم قوله الا و هو بین یدیه»(11)

یعنى: جعفر صادق(رضى الله عنه) مستجاب الدعوه بود و دعایش همیشه مورد قبول حق تعالى واقع مىشد و چون از خداوند چیزى مىخواست هنوز قولش پایان نیافته بود چیز مورد نظر برایش مهیا بود.

12 ـ ابن خلکان

این مؤلف مشهور و بنام اهل سنت نیز در کتاب خود موسوم به وفیات الاعیان اظهار داشته است: «و کان من سادات اهل البیت و لقب بالصادق لصدقه فى مقالته... و کان تلمیذه ابوموسى جابر بن حیان الصوفى الطرسوسى قدألف کتاباً یشتمل على ألف ورقة تتضمن رسائل جعفر الصادق وهى خمس مأة رسالة»(12)

یعنى: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) از سادات اهل بیت(علیهم السلام)بشمار مىرود و بدلیل راستگویى در گفتارش ملقب به صادق شده است ... و ابوموسى جابر بن حیان یکى از شاگردان اوست که کتابى مشتمل بر هزار برگ تألیف نموده که متضمن رسالههاى امام جعفر صادق(علیه السلام)است که مقدار آنها به پانصد رساله مىرسد.

13 ـ خیر الدین الزرکلى:

وى یکى دیگر از مؤلفین بنام اهل سنت مىباشد که تألیفات ارزشمندى را از خود به یادگار گذاشته است او در کتاب الاعلام درباره امام جعفر صادق(علیه السلام) نوشته: «کان من أجلّاء التابعین و له منزلة رفیعة فى العلم. أخذ عنه جماعة، منهم الإمامان ابوحنیفة و مالک و لقب بالصادق لأنه لم یعرف عنه الکذب قط له اخبار مع الخلفاء من بنى العباس و کان جریئاً علیهم صداعاً بالحق»(13)

یعنى: امام جعفر صادق(علیه السلام) از بزرگان تابعین بشمار مىرود و در علم و دانش داراى منزلتى رفیع است و جماعت زیادى از او کسب علم کردهاند که از جمله آنها دو نفر از پیشوایان اهل سنت امام ابوحنیفه و امام مالک هستند و لقبشان صادق است بخاطر اینکه هرگز کسى از او کذب نشنیده است و در خبرهاى مربوط به او آمده است که وى براى اعتلاء حق پیوسته علیه خلفاى بنى عباس در ستیز بوده و به مبارزه پرداخته است.

14 ـ محمد فرید وجدى

این نویسنده بنام نیز که یکى از اندیشمندان بزرگ اسلام و صاحب تألیفات متعددى مىباشد در دائرة المعارف مشهور خود از امام جعفر صادق((علیه السلام)) صحبت به میان آورده و بعنوان یک سنى مذهب مىنویسد: «ابوعبدالله جعفر الصادق بن محمدالباقر بن على زین العابدین ابن الحسین بن على ابن ابیطالب هو احد الأئمة الأثنى عشر على مذهب الامامیة کان من سادات اهل البیت النبوی، لقب الصادق لصدقه فى کلامه کان من افاضل الناس»(14)

یعنى: ابوعبدالله جعفر الصادق فرزند محمد باقر فرزند على زین العابدین فرزند حسین فرزند على فرزند ابیطالب یکى از ائمه دوازده گانه مذهب امامیه است وى از سادات نبوى(صلى الله علیه وآله) مىباشد و به دلیل صداقت در گفتارش به صادق ملقب شده است و یکى از بزرگان زمان خود در میان مردم است.

15 ـ ابو زهره

محمد ابوزهره از دیگر نویسندگان جهان اسلام و از اندیشمندان بنام در کتابى که به نام الامام الصادق به رشته تحریر کشیده است درباره حضرت مىنویسد:«امام صادق(علیه السلام) در طول مدت زندگى پربرکتش همیشه در طلب حق بود و هرگز پردهاى از ریب و شک و تردید بر قلب او مشاهده نشد و کارهایش به مقتضیات کجاندیشى سیاستمداران زمانش رنگ نباخت و لذا هنگامى که رحلت فرمود عالم اسلامى فقدان او را کاملا حس کرد زیرا که یاد او هر زبانى را عطرآگین مىساخت و همه علماء و اندیشمندان بر فضل او اجماعاً معترفند»

و اضافه مىکند «علماء اسلام در هیچ مسألهاى آنگونه که بر فضل امام صادق و دانش او اجماع نمودهاند علیرغم اختلاف طوائفشان در امرى به این شکل اجماع ننمودهاند و تعداد زیادى از ائمه اهل سنت هستند که معاصر با ایشان بودند و هم عصر با ایشان زیسته و از محضر مبارکشان فیض بردهاند و بدین سان وى به پیشوایى علمى زمانش کاملا شایسته بوده همچنانکه این شایستگى را قبل از او پدر و جدش و نیز عمویش زید رضى الله عنهم اجمعین داشتهاند.

و همه پیشوایان راه هدایت به آنها اقتداء نموده و از حرفهاى آنها اقتباس نمودهاند»(15)

16 ـ ابن الصباغ مالکى

این نویسنده نامدار اهل سنت نیز که در کتاب خود بنام الفصول المهمة در ارتباط با مناقب امام جعفر صادق(علیه السلام) مطالب قابل توجهى را ذکر نموده است در این باره مىنویسد:«مناقب جعفر الصادق(علیه السلام)فاضلة أو صفاته فى الشرف کاملة، و شرفه على جبهات الأیام سائلة، و أندیة المجد و الغر بمفاخره و مآثره آهلة»(16)

17 ـ عبدالله بن شبرمة

ابونعیم اصفهانى در کتاب معروفش بنام حلیة الأولیاء بنقل از ابن شبرمة در باب احتجاج امام صادق(علیه السلام)مىنویسد: «امام جعفر به هنگامى که من و ابوحنیفه به محضر ایشان وارد شدیم به ابن ابى لیلى فرمودند چه کسى با شماست؟ پس از معرفى ابوحنیفه(رضی الله عنه) بین امام جعفر الصادق(علیه السلام)و ابوحنیفه سؤالاتى رد و بدل شد و در قسمتى از آن سؤالات امام جعفر صادق(علیه السلام) به ابوحنیفه گفت: «کدامیک از جهت کیفر و عقاب عظیمتر است؟ آدم کشى یا زنا؟» ابوحنیفه جواب داد: آدم کشى. امام فرمود: «پس به درستى که خداوند عزّ و جلّ شهادت دو نفر در آدمکشى پذیرفته و در زنا نپذیرفته مگر اینکه چهار نفر باشند، سپس گفت: «کدامیک از این دو عبادت عظیمترند. نماز یا روزه؟» ابوحنیفه جواب داد: نماز. فرمود:«پس چگونه است که حائض قضاى روزه دارد اما نمازهایش قضا نمىشود!» لذا بصراحت ابوحنیفه را از قیاس دین با رأى خودش بازداشت و فرمود: «از خدا بترس و دین را به رأیت قیاس مکن»(17)

و باز ابونعیم اصفهانى در همین کتاب به نقل از ابن بسطام مىنویسد: «کان جعفر بن محمد یطعم حتى لایبقى لعیاله شیءٌ»(18)

یعنى: جعفر بن محمد به هنگام اطعام، فقیران را به گونهاى طعام مىداد که چیزى براى خانوادهاش باقى نمىگذاشت.

و در جلد سوم این کتاب در صفحه 198 نوشته است: تعداد زیادى از تابعین از امام صادق(علیه السلام)حدیث روایت نمودهاند که از میان آنها مىتوان یحیى بن سعید الأنصارى، و ایوب سختیانى و أبان بن تغلب و ابوعمرو بن المعلاء و یزید بن عبدالله بن بن الهاد را نام برد. مضافاً اینکه ائمه و أعلام اهل سنت مانند مالک بن انس و شعبة بن الحجاج و سفیان ثورى و ابن جریح و عبدالله بن عمر و روح بن القاسم و سفیان بن عیینة و سلیمان بن بلال و اسماعیل بن جعفر و حاتم بن اسماعیل و عبدالعزیز بن مختار و وهب بن خالد و مسلم بن حجاج نیز از ایشان حدیث روایت نمودهاند.

وى به گونهاى که ذهبى در کتاب تذکرة الحفاظ یاد کرده است فرزند محمد بن على بن حسین بن على بن ابىطالب(علیهم السلام) است. و از قبیله بنىهاشم است. روز یکشنبه و بنا به روایت دیگرى روز دوشنبه در حالى که سیزده شب از ماه ربیعالاول باقى بود در سال 83 هجرى در مدینه منوره دیده به جهان گشود وهمزمان با روز ولادت رسول اعظم حضتر محمد بن عبدالله(صلى الله علیه وآله) مىباشد و در سال 148 هجرى در سن 68 سالگى بدست منصور دوانیقى به شهادت رسیده و به دیار باقى شتافتند و در جنة البقیع در کنار قبرى که پدر بزرگوارشان امام باقر(علیه السلام) و جدشان امام على زین العابدین(علیه السلام) قرار داشتند مدفون گردیدند.

پى نوشتها

1 ـ تهذیب التهذیب ج2 ص 104 ابن حجر عسقلانى.

2 ـ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 166

3ـ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 103

4 ـ حلیة الاولیاء، ج 3، ص 193

5 ـ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 104

6 ـ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 166

7 ـ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 103

8 ـ الملل و النحل، ج 1، ص 166.

9 ـ ابن حجر هیثمى: الصواعق المحرقة، ص 120

10ـ صفة الصفوة، ج 2، ص 168، رقم 186

11 ـ نورالابصار، ص 170

12 ـ وفیات الأعیان، ج 1، ص 291

13 ـ الاعلام، ج 2، ص 121

14 ـ دائرة المعارف، ج 3، ص 109

15 ـ الإمام الصادق، ص 65 و 68

16 ـ الفصول المهمة، ص 230

17 ـ حلیة الأولیاء، ج 3، ص 196

18 ـ حلیة الأولیاء، ج 3، ص 194

سید ابراهیم سید علوى

مقدمه

وحدت و یکپارچگى مسلمانان و لزوم اتحاد و اتفاق کلمه میان ایشان بلکه ضرورت توحید کلمه بر محور کلمه توحید براى همه موحدان و خداپرستان روى زمین، از تعالیم و آموزشهاى اساسى آیین اسلام و از اصول فرهنگ قرآنى است. و بر همین اساس، قرآن کریم یکى از عمده‏ترین و سازنده‏ترین اهداف رسالت رسول اکرم صلى الله علیه وآله را تالیف قلوب و ایجاد انس و تفاهم به جاى خصومت و دشمنى بیان مى‏دارد و اگر کسى در تاریخ، به دیده عبرت بنگرد این معنى را از شاهکارهاى رسالت محمدى‏صلى الله علیه وآله مى‏یابد. (1)

«واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرقوا»

یعنى همگى به حبل و رشته خداوندى چنگ بزنید و پراکنده نگردید.

«واذکروا نعمت الله علیکم اذکنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا و کنتم على شفا حفرة من النار فانقذکم منها» آل عمران /103;

یعنى: یاد آورید نعمت‏خداوندى را در حق شما که دشمنان یکدیگر بودید او میان دلهاى شما جمع کرد و در پرتو نعمت‏یکتاپرستى، برادران هم شدید و در پرتگاه آتش قرار داشتید شما را نجات و رهایى داد.

بعد از رحلت پیامبر عظیم‏الشان اسلام اوصیاى معصوم او کوشیدند تا آن وحدت و یکپارچگى را حفظ کنند و آنان از حقوق شخصى خویش چشم پوشیدند و از خدشه‏دار شدن اتحاد و اتفاق امت را مانع شدند. و در درازناى تاریخ، دانشمندان مصلح و همه تلاشگران راستین انسانیت، هم خودشان از عوامل اختلاف و تجزیه پرهیختند و از دامن زدن به آتش خصومت‏بین مسلمانان، برکنار زیستند و هم دیگران را به اتحاد و تفاهم فراخواندند.

ما مسلمانان به این آیه زیباى قرآن، بیشتر باید بیندیشیم: «فتقطعوا امرهم بینهم زبرا کل حزب بمالدیهم فرحون‏» المؤمنون /53; یعنى: اهل کتاب و پیروان ادیان آسمانى و اتباع رسولان الهى، گروه، گروه شدند، ضد و دشمن هم گشتند و هر یک به آنچه نزد اوست‏خرسند و شادمان گردیدند.

مرحوم مغنیه مى‏نویسد: یکى خود را به موسى علیه‏السلام منسوب داشت و دومى به عیسى‏علیه‏السلام منتسب گردید و ما خود را به محمدصلى الله علیه وآله پیوسته مى‏دانیم در حالى که دین و آیین همه پیامبران یکى است و خداى فرستنده و برانگیزنده همه‏شان هم یکى است. پس این همه دشمنى و عداوت از کجا منشا مى‏گیرد؟! (2)

ایشان در تفسیر فشرده خود در زمینه آیه سابق‏الذکر نیز نکته‏هایى ظریف و احیانا تلخ را یادآورده است. او در ذیل آن آیه مى‏نویسد: آیا این آیه (نهى از تفرقه و جدایى) شامل ما مسلمانان هم هست و یا اختصاص به امتهاى نخستین و گذشته دارد! در نهج‏البلاغه على‏علیه‏السلام آمده: «سیاتى علیکم زمان یکفا فیه الاسلام کما یکفا الاناء بما فیه‏» یعنى: زمانى براى شما مسلمانان فرا مى‏رسد که در آن، اسلام همچون ظرف پرى که اگر آن را برگردانند خالى مى‏شود، خالى و تهى مى‏گردد، یعنى مورد عمل واقع نمى‏شود.

او در دنباله کلامش مى‏نویسد: مردم قبل از اسلام به سبب کفر و شرک پراکنده بودند و در پرتو نعمت اسلام برادر و صمیمى گشتند و امروز بعکس (مع‏الاسف) مردم در زیر لواى کفر متحد و یکپارچه‏اند. امروز ما مسلمانان در پرتگاه آتش تشتت قرار داریم اگر چه مدعى اسلامیت هستیم و چگونه ممکن است این دعوى صادق باشد که اسلام مایه نجات از هلاکت و تباهى است. (3)

به عقیده نگارنده، غالب دسته‏بندى‏ها و انشعابها در زمینه مسایل دینى، مذهبى و عقیدتى و حتى موضوعات سیاسى که احیانا با عنوان اختلاف سلیقه، توجیه مى‏شوند، منشا معقول ندارند و سایقه شیطانى و داعیه اهریمنى، آنها را راهبرى مى‏کند. چنان که امروزه، جهان استکبار براى دستیابى به اهداف شوم خود، مسلمانان را به بنیادگرا و جز آن تقسیم مى‏کند و یا انقلابیون مسلمان ایران را با القاء عناوین وسوسه‏انگیز معتدل و تندرو رده‏بندى کرده و با ایجاد آشفتگیهاى داخلى، احیانا به مقاصد نامیمونى دست مى‏یابد و عده‏اى شاید ناخواسته به این اهداف جامه عمل مى‏پوشانند و آب به آسیاى بدخواهان مى‏ریزند هر چند که خود نیز طرفى نمى‏بندند و تنها جامعه خود را از پیشرفت و تعالى مطلوب بازمى‏دارند.

در حالى که چه بنیادگرایان و صف مقابل آنان و چه رادیکالیست‏ها و طرف مخالف ایشان یعنى رفورمیست‏ها و بالاخره همه تندورها و کندروها، اگر در محیط آرام و تفاهم بنشینند و به بحث و حتى جدال احسن بپردازند و تجربه‏هاى چندین صدساله تاریخى را هم آینه عبرت قرار دهند به وحدت نظر مى‏توانند برسند و یکپارچگى و اتحاد و اتفاق را در حد بالایى حفظ کنند.

یک نمونه عینى از آنچه ادعا کردیم روش اخلاقى و فداکارانه امام على امیرالمؤمنین‏علیه‏السلام است، به هنگامى که پس از رحلت رسول اکرم صلى الله علیه وآله عباس بن عبدالمطلب و ابوسفیان بن حرب، پیشنهاد بیعت‏با آن حضرت کردند. و این در موقعیتى بود که بیعت‏براى ابوبکر در سقیفه بنى‏ساعده، پیش آمده و امر خلافت و جانشینى به هر حال، به سبکى خاص و با سرعتى تمام، شکل گرفته و خاتمه یافته بود.

مطابق نص نهج‏البلاغه، على‏ علیه‏السلام از پیشنهاد مزبور استقبال نکرد بلکه به مناسبت آن، مردم را پندى حکیمانه فرمود و از ابتلا و گرفتارى به فتنه و آشوب، برحذر داشت.

«ایها الناس شقوا امواج الفتن بسفن النجاة وعرجوا عن طریق المنافرة وضعوا تیجان المفاخرة افلح من نهض بجناح اواستسلم فاراح. هذا ماء آجن ولقمة یغص بها اکلها و مجتئى الثمرة لغیر وقت ابناعها کالزارع بغیر ارضه...» (4)

یعنى: اى مردم! موجهاى فتنه و آشوب را با کشتیهاى نجاتبخش بشکافید و پیش بتازید. از راه نفرت و کین روى گردانید و راه مستقیم مهر و وفا را پیش گیرید. تاجهاى تفاخر و منیت و خودخواهى بر زمین نهید. رستگار و پیروز شد آن که با داشتن نیروى صالح و بال و پر، نهضت کرد و یا اگر نیروى چندان نداشت آرام نشست و مردم را نیز آسوده خاطر ساخت. این حکومت و زمامدارى چند روزه دنیایى، آبى تلخ و لقمه ناگوارى را ماند که در گلوى خورنده گیر کند و آن کس که نابهنگام، میوه را مى‏چیند همان کسى است که جز در زمین خود مى‏کارد.

بدین‏ترتیب امام علیه‏السلام دست ابوسفیان را خواند و به پیشنهاد او وقعى ننهاد که بى‏تردید ابوسفیان قصد تفرقه‏اندازى و دامن زدن به آتش اختلاف داشته است و لذا على‏علیه‏السلام پندى جانانه و نصیحتى مشفقانه فرمود و در نتیجه به حفظ یکپارچگى جامعه مسلمان و پرهیز از عوامل و انگیزه‏هاى پراکندگى و تشتت تاکید فرمود. در ادامه همین راه راست و خداپسندانه و وحدت‏آفرین، امام صادق‏علیه‏السلام با این که در صلاحیت و کارآیى و در علم و عمل، احدى به پایه او نمى‏رسید برخلاف برخى که خود را به هر قیمت مى‏خواهند مطرح سازند و به انگیزه نفع شخصى با شیوه‏هاى گوناگون همچون فرقه‏گرایى شق عصاى مسلمین مى‏کنند، دعویى طرح نکرد، چرا که زمینه را براى چنان کارى مساعد نمى‏دید و آن چنان دعوى و اقدام را به گفته جدش امیرالمؤمنین، پریدن بدون بال و پر و کشت و کار در مزرعه غیر، مى‏دانست و در یک محاسبه عاقلانه، مى‏دید که از چنان عملى، دشمنان حق و راهزنان حقوق بشر سود خواهند برد و بس.

نکته جالب توجه آن که در عصر امام صادق‏علیه‏السلام، که عباسیان به بهاى خون علویان و فاطمیان و هواداران ایشان، بر کرسى خلافت دست‏یافته و همانند اسلاف امویشان براى تحکیم پایه‏هاى سلطه، باز خون مى‏ریختند و به همین هدف مى‏خواستند مردم را به نوعى، مشغول کنند لذا بازار مکتبهاى گوناگون فقهى، کلامى و فلسفى و حتى الحادى را رواج مى‏دادند و هر کس با گرد آوردن عده‏اى در اطراف خود با اندک مایه‏اى، مذهبى مى‏ساخت و پیروانى به دنبال خود مى‏کشید، امام به جهاد فرهنگى پرداخت و در حد توان جلو اختلافات بیشتر و براندازه‏تر را گرفت.

به هر حال امروز جهان اسلام پس از گذشت هزار و اندى سال با نحله‏ها و مذهبها و مسلک‏هاى گوناگون مواجه است. مسلمین به همین سبب، با وجود جمعیتى معتنابه گرفتار ضعفى آشکار شده‏اند و با داشتن ثروتهاى عمومى در وضعیتى نامطلوب به سر مى‏برند به طورى که این حالت ضعف و تشتت، مورد توجه برخى مصلحان قرار گرفته و به فکر چاره افتاده‏اند. در گذشته‏اى نه چندان دور «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه‏» در مصر تاسیس شد که آثار با برکت آن در مجموعه رسالت الاسلام به یادگار مانده است و مقالات آن گرامى نامه بیانگر حسن نیت و فراوانى دانش و آگاهى گردانندگان آن است. امروزه در شرایط سخت‏تر و اوضاع بحرانى‏تر مسلمین، در ام‏القراى انقلابهاى اسلامى، مجمع‏التقریب با همین هدف تاسیس یافته و امید است‏به نتایج مطلوب دست‏یابد.

اینک به بحث اصلى یعنى نقش امام صادق‏علیه‏السلام در تقریب مسلمانان مى‏پردازیم:

1 - نحله‏هاى عقیدتى و سیاسى:

معتزله از جمله فرقه‏هایى بودند که در آن روزگار با انشعاب و اعتزال و ایجاد تفرقه و جدایى، با نظراتى من عندى و بى‏پایه، بنیاد فکرى خاصى را پى ریختند. این جمعیت گفتگویى با امام ششم علیه‏السلام کرده‏اند که نقش تقریب و توحید را بخوبى ترسیم مى‏کند. و آنک به متن گفتگو توجه کنید.

عمروبن عبید، سخنگوى معتزله چنین آغاز سخن مى‏کند:

مردم شام، خلیفه را کشته‏اند و خداوند جمعیت ایشان را درهم ریخته و پراکنده‏شان فرموده است و ما اندیشیدیم و مردى را جستیم که داراى مردانگى، عقل و دین است و براى خلافت و رهبرى مناسب و شایسته. و او محمدبن عبدالله بن حسن است. ما در اطراف او گرد آمده‏ایم و مى‏خواهیم با او بیعت کنیم و آن گاه هدفمان را آشکار سازیم و دست‏به انقلاب زنیم و مردم را به پیروى او فراخوانیم. هر کس پذیرفت و با ما شد چه بهتر و هر که نه بر ما و نه با ما بود ما را کارى با او نیست ولى کسانى که در برابر ما بایستند و به مخالفت‏با ما برخیزند با آنان پیکار خواهیم کرد.

ما خواستیم این مطلب را اول بار با شما در میان بگذاریم چون شما پیروان فراوانى دارید و داراى فضیلت و ارزش هستید و ما از مشورت با شما و نظر صائبتان بى‏نیاز نیستیم.

پس از پایان سخنان نماینده جماعت معتزله، امام صادق‏علیه‏السلام خطاب به حاضران چنین فرمود: آیا همه شما با اظهارات عمروبن عبید موافق هستید؟ و پس از آنکه پاسخ شنید آرى به حمد و ثناى خداوند و سلام و درود بر پیامبر اکرم، پرداخت و چنین فرمود:

ما اهل بیت پیغمبرصلى الله علیه وآله موقعى که خداوند معصیت‏شود، به خشم مى‏آییم و وقتى مردم از او اطاعت کنند و فرمان ببرند، راضى و خشنود مى‏گردیم. اى عمرو! به من بگو اگر مسلمانان، حق حاکمیت و رشته زمامدارى را به تو واگذارند و تو بدون زحمت و جنگ، زمام امور را به دست گیرى و به تو گفته شود آن را به هر که مى‏خواهى واگذار کن آن را به چه کسى تحویل مى‏دهى؟

عمروبن عبید گفت: آن را به شور مى‏گذارم تا مسلمانان پس از رایزنى، فردى را از میان خود برگزینند.

امام صادق علیه‏السلام فرمود: آیا با همه مسلمانان اعم از فقها و دانشمندان و صلحا و نیکان و قریش و جز ایشان به رایزنى مى‏پردازى؟ عمرو پاسخ داد. آرى با همه مسلمین به شور مى‏نشینم و میان عرب و عجم فرقى نمى‏گذارم.

اما صادق علیه‏السلام در ادامه سخن چنین فرمود: آیا تو ابوبکر و عمر (خلیفه اول و دوم) را تولى مى‏کنى و یا از عملکرد ایشان تبرى دارى؟ عمرو در پاسخ گفت: من آن دو را دوست مى‏دارم و عملکردشان را درست مى‏دانم.

امام فرمود:

اگر تو از آن دو و عملکردشان تبرى داشتى مانعى نداشت که مخالف آنان سخن بگویى ولى پس از آن که آنها را دوست مى‏دارى و به عملکردشان خرسندى چطور برخلاف روش ایشان رفتار مى‏کنى؟! عمر با ابوبکر بیعت کرد بى آن که با مردم مشورت کند. سپس ابوبکر هم بدون رایزنى با احدى، خلافت را به عمر برگردانید و خلیفه دوم نیز به هنگام مرگ خلافت را میان شش تن به شورا گذاشت و از انصار جز شش نفر قرشى را داخل نکرد و درباره اعضاى شورا هم توصیه‏اى کرد که گمان ندارم تو و دیگر همفکرانت آن را بپذیرید. عمرو پرسید او چه کرد؟ امام صادق فرمود: او صهیب را فرمان داد که سه روز با مردم نماز گزارد و آن شش تن به شور بپردازند و جز پسرش احدى در آن رایزنى شرکت نکند و خودش حق انتخاب شدن نداشته باشد. عمر تاکید کرد که اگر سه روز بگذرد و شورا به نتیجه‏اى نرسد، گردن هر شش نفر زده شود و اگر پیش از سه روز، چهار تن از شش تن وحدت نظر داشته باشند و دو تن دیگر مخالفت کنند گردن آن دو نفر را بزنند. آیا شما با چنین شورایى موافق هستید؟ و آن را درست مى‏دانید؟! معتزلیان همگى یکصدا گفتند نه ما به چنین شورایى معتقد نیستیم.

امام صادق علیه‏السلام فرمود:

اى عمرو! از این مطلب بگذریم، اگر فرضا مردم با آن کس که شما براى امامت و رهبرى برگزیده‏اید، بیعت کردند و حتى دو نفر هم به مخالفت‏با شما برنخاستند، هر گاه به مشرکان برخوردید و آنها اسلام را نپذیرفتند و جزیه هم نپرداختند، آیا شما و صاحبتان علم و دانش آن را دارید که به روش رسول خدا درباره آنان عمل کنید؟ عمروبن عبید گفت: البته، آرى. امام فرمود: چه مى‏کنید؟ عمرو پاسخ داد: آنان را به پذیرش اسلام فرا مى‏خوانیم و اگر امتناع کردند وادار به پرداخت جزیه مى‏کنیم. امام فرمود: اگر مجوسى بودند و اهل کتاب نبودند و یا آتش پرست، گاو و گوساله‏پرست‏بودند و اهل کتاب نبودند، چطور عمل مى‏کنید؟ عمرو پاسخ داد: که برابر عمل مى‏کنیم و فرقى میان آنها نیست. امام صادق‏علیه‏السلام پرسید: آیا قرآن مى‏خوانید و با آن آشنا هستید؟ عمرو گفت: آرى. امام گفت: بخوان، «قاتلوا الذین لایؤمنون بالله ولا بالیوم الاخر ولایحرمون ما حرم الله ورسوله ولایدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب حتى یعطوا الجزیة عن یدوهم صاغرون‏» التوبة /92 . یعنى: با کسانى از اهل کتاب که به خدا و روز آخرت باور ندارند، حرام خدا و رسول را پاس نمى‏دارند و به دین حق نمى‏گروند بجنگید و قتال کنید تا با خفت و خوارى جزیه بپردازند.

پس خداوند فقط در مورد اهل کتاب چنان فرموده است لیکن شما بین اهل کتاب و دیگران در پرداخت جزیه فرقى نمى‏گذارید و همه را برابر مى‏دانید.

عمرو گفت: نظر ما چنین است. امام پرسید: این علم و دانش را از کى آموخته‏اى؟ عمرو گفت: همه مردم چنین مى‏گویند. امام فرمود: از این موضوع هم بگذریم. اگر آنان جزیه نپرداختند و شما با ایشان پیکار کردید و غلبه یافتید و غنایمى به چنگ آوردید، آن غنیمت‏ها را چه مى‏کنید؟ عمرو گفت: یک پنجم آن را کنار مى‏گذاریم و چهار پنجم را میان همه جنگجویان و سربازان قسمت مى‏کنیم؟ امام پرسید: غنایم را به طور برابر میان همه جنگندگان تقسیم مى‏کنید. عمرو گفت: آرى. امام فرمود: تو با این وضع، با عملکرد رسول خدا مخالفت مى‏کنى و داور میان من و تو در این مساله فقها و دانشمندان مدینه هستند. تو مى‏توانى از ایشان بپرسى و آنان اختلاف ندارند که رسول اکرم با عربهاى بادیه (مشرکین) صلح کرد و توافق فرمود که آنان در سرزمین خود باقى بمانند و هجرت نکنند به این شرط که اگر دشمنى قد علم کند، آنان پیامبر را در سرکوبى دشمن یارى کنند و از غنایم هم بهره‏اى نداشته باشند. لیکن تو مى‏گویى غنایم جنگى میان همه کسانى که در جنگ شرکت جسته‏اند برابر تقسیم مى‏شود پس با روش و رفتار پیامبر با مشرکان مخالفت مى‏کنى.

امام صادق علیه‏السلام فرمود:

از این مطلب نیز بگذریم نظر شما در صدقه چیست؟

عمرو آیه صدقه را تلاوت کرد: «انما الصدقات للفقراء والمساکین والعاملین علیها...» التوبة /60. یعنى: صدقه‏ها از آن تهیدستان و مستمندان و کسانى است که آن را گرد مى‏آورند و کارگزارند....

امام فرمود:

درست است. لیکن، چگونه تقسیم مى‏کنید. عمرو گفت: آن را هشت جزء مى‏کنیم و به هر یک از هشت گروه یک جزء مى‏دهیم. امام صادق علیه‏السلام فرمود: اگر یک گروه و یک صنف ده هزار نفر بودند ولى صنف و گروه دیگر فقط یک و یا دو و حداکثر سه نفر بودند باز به این یکى، دو و یا سه نفر معادل آن ده هزار نفر مى‏پردازى؟ عمرو گفت: آرى چنین مى‏کنیم.

امام صادق علیه‏السلام فرمود:

تو میان شهرنشین و صحرانشین فرق نمى‏گذارى؟ عمرو گفت: نه. امام فرمود: پس تو در همه کارهایت مخالف سیره و عملکرد رسول خدا، عمل مى‏کنى چون او زکات صحرانشینان را به فقرا و مستمندان روستا و صحرانشینان مى‏داد و زکوة شهرنشینان را به تهیدستان و فقراى شهرى مى‏داد و هرگز هم برابر تقسیم نمى‏کرد بلکه آن را به اندازه موجود براى افراد حاضر تقسیم مى‏فرمود. اگر در این مساله نیز شک و تردید دارى از فقهاى مدینه مى‏توانى بپرسى که آنان در این موضوع اتفاق‏نظر دارند.

آن گاه امام رو به عمروبن عبید و دیگر همراهان و همفکران او کرد و فرمود:

«اتق الله یا عمرو! و انتم ایضا ایها الرمط فاتقوا الله فان ابى حدثنى و کان خیر اهل الارض و اعلمهم بکتاب الله و سنة رسوله ان رسول الله قال من ضرب الناس بسیفه و دعاهم الى نفسه و فى المسلمین من هو اعلم منه فهو ضال متکلف » (5) یعنى: اى عمرو! از خدا بترس و شما اى ماعت‏حاضر، از خدا پروا کنید و از کیفر و خشم او بترسید. پدرم که بهترین مردم روى زمین بود و به کتاب خدا و سنت رسول او، داناترین بود به نقل از رسول اکرم فرمود: هر که شمشیر به روى مردم بکشد و آنان را به سوى خود فراخواند در صورتى که در میان ایشان کسى وجود دارد که از وى داناتر است، چنان کس گمراه و متکلف مى‏باشد.

آیا آموزه‏اى جامعتر از این براى حفظ وحدت و صیانت اتحاد و اتفاق جامعه مى‏توان ارائه داد؟ و آیا امام صادق علیه‏السلام در این گفتگوى پربار، روى اصلى ترین مساله اجتماعى انگشت نگذاشته است؟ و چه زیبا فرموده‏اند که اگر نادان ساکت مى‏نشست و دم نمى‏زد و ادعایى نمى‏کرد، اختلاف، براندازى مى‏شد و ریشه‏کن مى‏گردید. چون عمده‏ترین عامل اختلاف و چندگانگى در هر محیط و جامعه‏اى از آنجا ناشى مى‏شود که فرد و یا افراد بى‏کفایت مدعى مقام و منصبى مى‏شوند و بدون صلاحیت لازم و کارآیى متناسب، قدم جلو مى‏گذارند و در نتیجه خود گمراه مى‏شوند و جامعه‏اى را به دنبال خود تباه مى‏سازند.

2 - زمینه‏هاى حکمى و فقهى:

آیین اسلام از همان آغاز، به سبب سازگارى تعالیمش با فطرت سلیم انسانى و هماهنگى علمى و عملى آن در وجود آورنده شریعت، پیامبر امى صلى الله علیه وآله از همه سو مردم تشنه حقیقت را به خود جذب مى‏نمود و پیروان خود را از لحاظ احکام و انواع حقوق سیاسى، اجتماعى و غیره، راهبرى و اداره مى‏کرد و به نیازهاى گوناگون آنان پاسخ مى‏داد.

در زمان رسول خدا، مرجع براى بیان احکام، خود پیامبر بود و سپس به نص روایات معتبر تاریخى، على‏بن ابى‏طالب‏علیه‏السلام حلال مشکلات حقوقى و قضایى و مرجع رفع معضلات احکام بود، شواهد تاریخى خدشه‏ناپذیر بیانگر آن است که حتى در زمان خلفاى نخست و دوم امام علیه‏السلام چنین وظیفه‏اى را عملا برعهده داشت.

در دورانهاى بعد، با این که مسایل مورد ابتلا زیادتر و نیاز مردم به دانستن احکام عملى فزونتر گردید و هر چند امامان معصوم از اهل‏بیت رسول‏الله مرجعیت کامل داشتند و در همه زمینه‏ها پاسخگوى مشکلات مردم و معضلات جوامع بودند، لیکن سوکمندانه باید اعتراف کرد که سلطه‏گران اموى و عباسى و تشنگان قدرت و حکومت چنان وضعى پدید آورده بودند که مجال مطرح شدن اولیاى معصوم و دانایان شریعت وجود نداشت. حاکمان و ایادى سفاک آنان، به جد، جلو مى‏گرفتند و در صورت مقاومت‏بسادگى پاکترین انسانها را مى‏کشتند. از دیگر سو نیاز به فتوا و بیان احکام، ضرورت بود و لذا دستگاه خلافت‏بنى‏امیه و بنى عباس به فکر افتادند و با یک تیر دو نشان زدند هم در خانه اهل بیت را بستند و هم به مفتى‏تراشى پرداختند و بر اصل روانى اجتماعى «تفرقه بیانداز ، حکومت کن‏» همه مراکز قدرت اجتماعى را قبضه کردند و براى رسیدن به اهداف شوم خود، عامل پیدایى مذاهب مختلف و جورواجور شدند. از جمله اقدامهاى امام جعفر صادق علیه‏السلام که در سیره او انعکاس کامل دارد، جلوگیرى از چنان جریانها و رفتارها است. امام در مقاطع مختلف و آن جا که فرصت مى‏یافت، افرادى را که صلاحیت لازم براى تصدى امرى را نداشتند از اقدام بازمى‏داشت و به موعظه و نصیحت ایشان مى‏پرداخت که نمونه مقابله آن امام بزرگوار با سران معتزله از آن نوع است که پیشتر آوردیم.

نمونه دیگر اقدام نصیحتگرانه امام است در زمینه فتوا و بیان حکم خدا و راه رسیدن به این که لازمه آن نیز همانند هر منصب و مقام، صلاحیت و شایستگى است و بدون تردید با نبودن علم و دانش و با فقدان شرایط افتا و اجتهاد و قدرت استنباط نمى‏توان متصدى آن شد. از آن جمله مى‏توان به برخورد امام جعفر علیه‏السلام با ابوحنیفه پدیدآورنده مذهب فقهى حنفى اشاره کرد که نکات آموزنده و تکان‏دهنده‏اى را در بردارد. با خواندن این رخداد تاریخى که مورخان و دانشمندان مسلمان همچون کمال‏الدین محمدبن موسى دمیرى، عباس قمى، محمدباقر مجلسى، شیخ کلینى و احمدبن على طبرسى و دیگران آن را نقل کرده‏اند معلوم مى‏شود مطرح شدن هر کس و تحت هر شرایط و فتوا و نظر دادن با معیارهاى من عندى و بى‏پایه چه اندازه مى‏تواند در میان مردم شکاف و فاصله ایجاد کند و صفوف را از هم جدا سازد ولى بعکس اگر هر کارى به اهلش واگذار شود و دانایان بلکه اعلمان فتوا دهند، وحدت جامعه حفظ و اختلافات کمرنگ خواهد شد.

اما اصل ماجرا؟

ابن شبرمة مى‏گوید: همراه ابوحنیفه بر جعفربن محمد وارد شدیم و در معرفى وى به امام گفتم: این مرد، فقیهى از عراق است و حضور شما آمده است.

امام صادق گفت: شاید او همان کس است که در دین به راى و قیاس مى‏پردازد. آیا او نعمان بن ثابت است؟

ابن شبرمه گوید: من تا آن زمان اسم کوچک ابوحنیفه را نمى‏دانستم و او را به ابوحنیفه مى‏شناختم.

ابوحنیفه پس از سخن امام صادق، پیشدستى کرد و گفت: آرى من همانم. نعمان بن ثابت، خداوند زندگى شما را سامان دهد.

امام جعفر صادق علیه‏السلام گفت: اى اباحنیفه! تقوا پیشه کن و دین را با راى و قیاس، مطرح مساز که نخستین قیاس کننده به هواى خود نظر دهنده، ابلیس بود. آن گاه که گفت من از آدم بهترم پس با قیاس، راه خطا رفت و گمراه گشت.

آنگاه گفتگوى نسبتا مفصلى بین امام علیه‏السلام و ابوحنیفه رد و بدل شده و امام در پایان چنین فرمود:

«اتق الله یا عبدالله! و لاتقس الدین برایک فانا نقف غدا و من خالفنا بین یدى الله فنقول: قال الله و قال رسول‏الله و تقول انت و اصحابک: سمعنا و راینا فیفعل الله بنا و بکم ما یشاء» (6)

یعنى: اى بنده خدا! پروا پیشه کن و از خدا بترس و با راى و هوى در دین قیاس مکن زیرا روز قیامت ما و مخالفان ما در پیشگاه الهى مى‏ایستیم. ما مى‏گوییم خدا فرمود و رسول خدا گفت و شما و یارانتان مى‏گویند شنیدیم و راى و نظر دادیم پس خدا آن گونه که بخواهد با ما و شما رفتار کند.

دمیرى پس از نقل این روایت در بیان شخصیت امام جعفر صادق علیه‏السلام چنین مى‏نویسد:

جعفر صادق، همان جعفربن محمدبن الباقر بن على زین العابدین بن حسین بن على بن ابى‏طالب رضى‏الله تعالى عنهم اجمعین مى‏باشد. و جعفر یکى از دوازده امام بر مذهب امامیه از سادات اهل بیت است و بدان جهت لقب صادق یافت که همواره سخنش راست‏بود. و او در سنعت‏شیمى و علوم غریبه رساله‏اى دارد.

و در حرف جیم در توضیح لغت جفرة، از ادب الکاتب ابن قتیبه آورده که کتاب جفر، پوست‏بره‏اى بوده که امام صادق در روى آن، همه نیازمندیهاى بشر و هر آنچه را که انسان تا روز قیامت‏بدان احتیاج دارد براى اهل بیتش نوشته است. (7)

و ابن خلکان هم این جریان را نقل کرده است و سخن دمیرى عین آن چیزى است که ابن‏خلکان آورده است او در پایان مى‏نویسد: کشاجم در کتاب «المصاید والمطارد» حکایت کرده که همین امام جعفر صادق علیه‏السلام از ابوحنیفه رضى‏الله عنه سؤال کرد: در مورد محرمى که دندان رباعیه آهویى را شکسته باشد چه مى‏گویى؟! ابوحنیفه گفت: اى فرزند رسول خدا چیزى در آن مورد نمى‏دانم.

امام فرمود: تو خود را چنان داهى و چیز فهم قلمداد مى‏کنى ولى نمى‏دانى که آهو دو دندانى و داراى ثنائیه است و اصلا رباعیه ندارد! (8)

آیا در همان زمان که به اقرار همین نویسندگان دانشمند چون دمیرى و ابن خلکان، شایسته‏ترین، داناترین و آگاهترین افراد، امام صادق علیه‏السلام بوده. اگر رشته امور به دست‏با کفایت او سپرده مى‏شد و امام جلو قرار داده مى‏شد و پیشواى مطاع همگان مى‏گردید فرقه‏بازى از میان نمى‏رفت؟!

3 - برخورد با زنادقه:

ملاحده و زنادقه همانند ماتریالیستها و کمونیستهاى عصر ما و بى‏خدایان در هر عصر و زمانى و در هر کشوى و سرزمینى، از عوامل گسیختگى و آشفتگى فرهنگى و زمینه‏ساز گسترش تباه‏اندیشى بوده‏اند.

ملاحده و عناصر ضد خدا در عصر امام صادق علیه‏السلام هم وجود داشته‏اند که در محیطهاى اسلامى و بلاد مسلمان‏نشین و حتى در خود مکه احیانا عرض‏اندام مى‏کردند و با اصول اعتقادى مردم خداباور، مخالفت مى‏کردند که براساس نصوص تاریخى برخى شاگردان امام از وقاحت و بى‏حیایى و گستاخى آنان به خشم مى‏آمدند. و وضع آنان را به امام گزارش مى‏کردند که رساله توحید مفضل یکى از این ماجراها و حاوى نکات حکمت‏آموز است. امام صادق علیه‏السلام با برخوردهاى حکیمانه خود به ارشاد مى‏پرداخت و ضمن دفاع از کیان عقیدتى جامعه موحد و خداپرست، آسیب‏زدایى و سازندگى مى‏کرد.

زنادقه با این وجود که به روایات اسلامى و نصوص قرآنى، عقیده نداشتند لیکن با سوء تفسیر هرج و مرج فکرى ایجاد مى‏کردند و از این راه به مقاصد شوم و اهداف نامیمون خود مى‏رسیدند.

عبدالمؤمن انصارى گوید: به امام صادق علیه‏السلام عرض کردم عده‏اى حکایت مى‏کنند که پیامبر اکرم طى روایتى فرمود: «اختلاف امتى رحمة‏» یعنى: اختلاف امت من رحمت است.

امام صادق علیه‏السلام: این روایت، صحیح است.

عبدالمؤمن گفت: منظور آن است که اگر مردم اتحاد و اتفاق را کنار بگذارند و اختلاف و نزاع نمایند، چنین کارى رحمت است و وقتى اختلاف امت، پسندیده و رحمت‏باشد در نتیجه، اجتماع و اتفاقشان، عذاب و ضد رحمت‏خواهد بود و این صحیح به نظر نمى‏رسد.

امام صادق علیه‏السلام فرمود: معنى روایت چنان نیست که پنداشته‏اند، بلکه منظور از واژه اختلاف، تردد و آمد و شد است: «فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فى الدین والینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون‏» التوبه /122; یعنى: چرا از هر فرقه و جماعتى، گروهى نمى‏کوچند و از شهر و دیارشان بیرون نمى‏آیند تا با آموزشهاى لازم، دین را بفهمند و احکام را یاد بگیرند و پس از مراجعت‏به اوطانشان، به تعلیم و تربیت مردم بپردازند و آنان را هشدار دهند.

بنابراین، مراد رسول خدا از آن روایت، آمد و شد مردم میان بلاد، شهرها و کشورهاست نه اختلاف در دین و نزاع و مخاصمه در آیین و عقیده که دین حق، یکى بیش نیست. (9)

طبرسى، پس از ذکر روایت در دنباله آن مطالبى از امام ششم نقل مى‏کند که همانند یک قانون جهانشمول خط و ربط مشخص مى‏کند و معیار ارائه مى‏دهد.

امام صادق علیه‏السلام به نقل از رسول اکرم فرمود:

«ماوجدتم فى کتاب الله عز وجل فالعمل لکم به ولا عذر لکم فى ترکه و ما لم یکن فى کتاب الله عزوجل و کانت فى سنة منى فلا عذر لکم فى ترک سنتى و ما لم یکن فیه سنة منى فما قال اصحابى فقولوا و انما مثل اصحابى فیکم کمثل النجوم بایها اخذ اهتدى و باى اقاویل اصحابى اخذتم اهتدیتم و اختلاف اصحابى لکم رحمة. قیل یا رسول‏الله! من اصحابک؟ قال: اهل بیتى. (10)

یعنى: آنچه در قرآن و کتاب خداى عزیز و جلیل مى‏یابید باید به آن عمل کنید و در ترک آن عذرى ندارید و آنچه در کتاب خدا نباشد (از نظر شما) ولى در سنت من یافته شود، عذرى در ترک عمل به سنت از شما، پذیرفته نیست و هر گاه در موردى نه در کتاب و نه در سنت من راجع به آن چیزى نیابید به آنچه اصحاب من گویند عمل کنید که اصحاب من مانند ستارگان‏اند به هر کدام چنگ بزنید و هر کدام را بگیرید، بر هدایت و رستگارى قرار دارید اختلاف و آمد و شد اصحاب من براى شما رحمت است.

از رسول اکرم صلى الله علیه وآله سؤال شد: اصحاب شما کیستند؟ در پاسخ فرمود:

اصحاب من، اهل بیت من هستند.

امام صادق علیه‏السلام در کلامى دیگر همانند سخنان درربار همیشگى خویش، قاطع و قانونمند، ریشه بسیارى از مشاجره‏ها و جبهه‏بندى‏ها را خشکانده و طرح یک جامعه سالم و بدور از هر نوع پراکندگى و چند گانگى را ریخته است آن جا که فرمود:

«انما الامور ثلاث بین رشده فیتبع و بین غیه فیجتنب و امر مشکل یرد حکمه الى الله عزوجل و الى رسوله. حلال بین و حرام بین و شبهات یتردد بین ذلک فمن ترک الشبهات نجى من المحرمات و من اخذ بالشبهات ارتکب المحرمات و هلک من حیث لایعلم‏». (11)

یعنى: امور زندگانى سه قسم‏اند: آنچه رشد و صلاح و خوبى آن آشکار است. پس باید دنبال شود و دوم آنچه ضلالت و فساد و بدى آن محرز است و باید از آن اجتناب شود و مشکلات میان این و آن که حکم آنها به خدا و رسول واگذارم.

مدیر گروه کتبی و اینترنتی مرکز ملی پاسخگویی دینی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی از پاسخگویی به بیش از 32 هزار سوال دینی از طریق اینترنت خبر داد.
حجت‌الاسلام سید محمد اکبریان در جمع خبرنگاران با ضروری خواندن پاسخ به شبهات و سوالات دینی به تأسیس سایت پاسخگو در مرکز پاسخگویی به سوالات دینی اشاره و اظهار کرد: هدف از راه‌اندازی این سایت، ارتباط سریع و گسترده با مخاطبان کشوری و همچنین بهینه‌سازی اطلاعات و بایگانی پاسخ‌های موجود در مراکز است.
وی با بیان اینکه روزانه بیش از 5 هزار نفر از کاربران اینترنت از سایت مرکز بازدید گفت: از زمان تأسیس سایت پاسخگو تاکنون تنها یکی از پرسش‌ها بیش از 4 هزار و500 مرتبه توسط کاربران خوانده شده است.
اکبریان در ادامه پاسخ به نامه‌های اینترنتی و پاسخگویی زنده را از دیگر فعالیت‌های بخش اینترنتی پاسخگویی به سوالات دینی برشمرد و ادامه داد: مرکز پاسخگویی به سوالات دینی نامه‌ها و پرسش‌های اینترنتی را از طریق سایت پاسخگو، سایت پرس‌وجو، ایمیل پاسخگو و ایمیل یاهو دریافت کرده و پاسخ را برای پرسشگران ارسال می‌کند که تاکنون به حدود 17 هزار پرسش کاربران از سراسر جهان پاسخ داده شد.
وی تصریح کرد: همچنین این مرکز در بخش پاسخگویی زنده، از طریق سایت ارتباط شیعی و یاهو مسنجر به پرسش‌های مخاطبان به صورت آن‌لاین پاسخ می‌دهد.
حجت‌الاسلام اکبریان با اشاره به اینکه مرکز پاسخگویی به سوالات دینی از بهمن ماه سال گذشته وارد عرصه جدید پاسخگویی در اینترنت به صورت آن‌لاین شده است، اظهار کرد: در مدت کوتاهی که از فعالیت بخش پاسخگویی زنده می‌گذرد، به بیش از 15 هزار پرسش کاربران اینترنتی پاسخ داده شد.
وی همچنین از راه‌اندازی دو وبلاگ با عناوین «سین‌جیم‌های اخلاقی» و «نکته‌های قرآنی» در مرکز پاسخگویی به سوالات کتبی و اینترنتی خبر داد و گفت: وبلاگ «سین‌جیم‌های اخلاقی» در مدت 4 ماه، دو بار به عنوان وبلاگ برگزیده سایت پارسی بلاگ و وبلاگ هفته آن سایت انتخاب شد و تاکنون بیش از 15 هزار نفر از آن بازدید کردند.
حجت‌الاسلام اکبریان، آسیب‌پذیر بودن بخش‌های فرهنگی و جامعه، دستگاه‌های تبلیغاتی دشمن با ترفندها و شگردهای شیطانی و استفاده از ابزارهای پیشرفته به رویارویی با دین و ارزش‌های معنوی و اعتقادی شیعیان و به چالش کشیده شدن مبانی انقلاب اسلامی را از جمله مواردی دانست که وظایف مراکز پاسخگویی به سوالات دینی را سنگین‌تر می‌کند.

محمود لطیفى

بحث عدل از مباحث گسترده و پردامنه در فرهنگ اسلام است، و چرا چنین نباشد که هر چه «هست» وامدار عدل «هستى بخش» است و فراخناى آسمان و محدوده زمین بر پایه عدل قرار گرفته است. «در قرآن از توحید گرفته تا معاد و از نبوت گرفته تا امامت و زعامت و از آرمانهاى فردى گرفته تا هدفهاى اجتماعى، همه بر محور عدل استوار شده است. عدل قرآن همدوش توحید، رکن معاد، هدف تشریع نبوت، فلسفه زعامت و امامت، معیار کمال فرد و مقیاس سلامت اجتماع است».[1] در یک سخن: تنها واژه اى که بیانگر نوع ربوبیت و حاکمیت و خالقیت و ولایت خداى هستى بر مجموعه هستى مى باشد عدل است. یعنى شیوه ربوبیت و ولایت حق بر اساس عدل و طرز خالقیت و حاکمیت او بر مبناى عدالت است.

اینکه اصل عدل در مجموعه اصول اعتقادى شیعه جاى گرفته است تنها به خاطر بحثهاى کلامى معمول و مدرن نیست بلکه قطعاً معلول هدایتى الهى و به یقین با اشارت ائمه عدل ـ علیهم صلوات الله ـ بوده است، زیرا در عالم هستى پس از نام مبارک حضرت حق که حقیقت عالم است و توحید آن ذات بى مثال، واژه اى به زیبایى و عظمت و سعه عدل و رفتارى دوست داشتنى تر و آرام بخش تر از عدالت وجود ندارد.

در فرهنگ مدون معارف اسلامى آنچه در باره عدل گفته و نوشته شده است تنها در بعد کلامى آن ـ عدل الهى ـ و یا در بعد اخلاقى ـ اعتدال روحى فردى ـ بوده است و با کمال تأسف در زمینه روابط متعادل پدیده هاى طبیعى و تأثیر و تأثر آنها که به منزله عدل در متن طبیعت و کلید تسخیر آن است هیچ قدمى تا کنون ـ البته از منظر معارف اسلامى ـ برداشته نشده است. چه اینکه در زمینه عدالت اجتماعى نیز که باید گفت ثمره و نتیجه مباحث قبل مى باشد جز سخنانى بسیار کوتاه و کلى و یا حداقل چند کتابى کوچک و مختصر، کارى در خور انجام نگرفته است. این است که بسیارى از آیات قرآن و متون حدیثى در این باب همچون رازى سر به مهر ناگشوده مانده و به دلیل عدم تبیین بعد اجتماعى دین، این فرازهاى معجزه گر به دیار متشابهات ره سپرده اند. و بویژه در سیره علمى و عملى حضرت امیرالمؤمنین على(ع) که بحق، جانشین حق در رعایت و مدیریت و ولایت بر اساس حق و عدل است به تحلیل و تبیین این مباحث پرداخته نشده است. در این نوشتار با مرورى به سخنان و برخوردهاى آن تندیس عدالت به سرفصلهایى از مباحث عدالت اجتماعى اشاره نموده، تحقیق دقیق عدالت علوى را توسط اساتید

بزرگوار علوم اجتماعى به انتظار مى نشینیم.

مفهوم عدل در بیان علوى
حضرت امیر در ضمن تفسیر آیه «انّ الله یأمر بالعدل و الاحسان ...»[2] مى فرماید: «العدل: الانصاف و الاحسان: التفضّل».[3] و در سخنى دیگر مى فرماید: «العدل انصاف».[4] گرچه در سخنى دیگر انصاف را از مصادیق عدل قرار داده و فرموده است: «انّ من العدل ان تنصف فى الحکم».[5] چه اینکه در سخنى دیگر عدل را از مصادیق معروف شمرده و به هنگام تبیین جایگاه امر به معروف و نهى از منکر مى فرماید: «و افضل من ذلک کله کلمة عدل عند امام جائر».[6] و در موارد بسیارى عدل را همراه با حق ذکر فرموده به نحوى که گویا این دو، کلمه اى مترادف مى باشند. آن حضرت در ردّ عملکرد حکمین مى فرماید:

«و قد سبق استثناؤنا علیهما فى الحکم بالعدل و العمل بالحق سوء رأیهما و جور حکمهما ...؛[7]

پیش از آنکه آن دو تن ـ ابوموسى و عمروعاص ـ رأى نادرست گویند و حکمى ستمکارانه دهند، شرط ما با آنان این بود که حکمشان به عدالت و کارشان به حقیقت باشد.»

و در فرازى دیگر مى فرماید:

«فانّه من استثقل الحق ان یقال له او العدل ان یعرض علیه کان العمل بهما اثقل علیه؛[8]

آن کس را که شنیدن سخن حق گران آید و عرضه داشتن عدالت بر او دشوار نماید، کار به حق و عدالت کردن بر او دشوارتر باشد.»

و نیز در فرازى مى فرماید:

«اعدل الخلق اقضاهم بالحق؛[9]

به حق حکم کنندگان، دادگرترین مردمانند.»

به نظر مى رسد تعریف بسیار زیباى حضرت امیر از معناى عدل نیز تأکیدى بر این نکته است که: عدل، مراعات حق و بایسته هاست. زیرا وقتى از آن حضرت تفاوت بین عدل و جود را مى پرسند، مى فرماید:

«العدل یضع الامور مواضعها و الجود یخرجها من جهتها ...؛[10]

عدالت، کارها را در آنجایى مى نهد که شایسته است و بخشش، آنها را از جاى خود بیرون مى کند.»

چه اینکه در سخن روشنگر دیگرى عدل مترادف با میزان قرار گرفته است:

«انّ العدل میزان الله سبحانه الذى وضعه فى الخلق و نصبه لاقامة الحق ...؛[11]

عدل، ترازوى خداوندى است که در میان خلق و براى اقامه حق قرار داده شده است.»

و نیز در فرازى دیگر مى فرماید:

«العدل ملاک؛[12] عدل، مقیاس و ملاک همه چیز است.»

از سوى دیگر با توجه به اینکه عدل از مفاهیم ارزشى است، به هنگام بیان ضد آن در بیشتر موارد از واژه جور استفاده شده است. در بیانى راهگشا از آن حضرت نقل شده است که فرمود:

«العدل صورة واحدة و الجور صور کثیرة و لهذا سهل ارتکاب الجور و صعب تحرّى العدل و هما یشبهان الاصابة فى الرمایة و الخطاء فیها و انّ الاصابة تحتاج الى ارتیاض و تعهد و الخطاء لا یحتاج الى شى ء من ذلک؛[13]

عدالت چهره اى یگانه دارد و ستم داراى چهره هاى گوناگون است، به همین سبب ستمگرى آسان و دادگرى دشوار است. آن دو همچون تیراندازى مى مانند که در زدنِ به هدف تمرین و ریاضت و توجه لازم است ولى در خطا زدن نیازى به تمرین و تعهد نیست.»

و در حدیث دیگرى مى خوانیم: «استعمل العدل و احذر العسف و الحیف؛[14] عدل را به کار بند و از ناهماهنگى و انحراف بپرهیز.»

نگاهى به معناى لغوى عدل
با مراجعه به کتب لغت در مفردات راغب مى خوانیم: العدالة و المعادلة لفظ یقتضى المساواة و یستعمل باعتبار المضایقة ... فالعدل هو التقسیط على سواء ...؛ عدالت و معادله داراى معناى برابرى است و به همین خاطر همواره در مقایسه بین اشیاء کاربرد دارد. عدل همان تقسیم به دو نیم مساوى و هماهنگ است.

و ابن منظور مى نویسد: العدل ما قام فى النفوس انه مستقیم و هو ضد الجور ... و فى اسماء الله سبحانه: العدل، هو الذى لا یمیل به الهوى فیجور فى الحکم ... و العدل: الحکم بالحق. یقال: هو یقضى بالحق و یعدل ...؛ عدل هر آن چیزى که فطرت انسان حکم به استقامت آن نماید و ... .

و در افصاح آمده است: العدل: الانصاف و هو اعطاء المرء ما له و اخذ ما علیه ... عدل فى امره ...: استقام. و ـ فى حکمه: حکم بالعدل؛ عدل یعنى انصاف و آن به معناى این است که آنچه بایسته شخص است، به او داده شود و آنچه بر گردن اوست از او گرفته شود ... عدالت در کار به معناى استقامت در آن و عدالت در قضاوت یعنى حکم به عدل نمودن.

و در کلمه انصاف مى گوید: الانصاف: العدل ... و أنصف الرجل عامله بالقسط و العدل لانه اعطاء من الحق، یستحقه لنفسه ...

و در قسط مى نویسد: القسط: العدل ... یقال: اقسط فى حکمه و بینهم و الیهم: عدل فى القسمة و الحکم ... و القسط: الحصّة و النصیب.[15]

و در فروق اللغه آمده است: الفرق بین النصیبُ و القسط ان النصیب یجوز ان یکون عادلاً و جائراً و ناقصاً عن الاستحقاق و زائداً. یقال: نصیب منحوس و موفور. و القسط: الحصة العادلة، مأخوذة من قولک: اقسط: اذا عدل ... .[16]

و در فرق بین عدل و انصاف مى گوید: ان الانصاف اعطاء النصف و العدل یکون فى ذلک و فى غیره. الاترى انّ السارق اذا قطع قیل انه عدل علیه و لا یقال انه انصف. و اصل الانصافُ ان تعطیه نصف الشى ء و تأخذ نصفه من غیر زیادة و لا نقصان؛ فرق بین عدل و انصاف آن است که انصاف تقسیم برابر ـ و بیشتر در امور حسى ـ است ولى عدالت در محسوس و غیر محسوس و به جا انجام گرفتن است لذا بریدن دست دزد را عدل مى نامند ولى انصاف نمى نامند.

و باز در فرق بین عدل و قسط مى گوید: انّ القسط هو العدل البیّن الظاهر و منه سمّى المکیال قسطاً و المیزان قسطاً لانه یصوّر لک العدل فى الوزن حتى تراه ظاهراً، و قد یکون من العدل ما یخفى و لهذا قلنا ان القسط هو النصیب الذى بیّنت وجوهه.[17]

ابوهلال عسگرى از واژه شناسان قرن سوم و چهارم در فرق بین ظلم و جور نیز مى نویسد: ان الجور خلاف الاستقامة فى الحکم ... جار الحاکم فى حکمه و السلطان فى سیرته اذا فارق الاستقامة فى ذلک و الظلم ضرر لا یستحق سواء کان من سلطان او حاکم او غیرهما. الاترى انّ خیانة الدانق و الدرهم تسمى ظلماً و لا تسمى جوراً فان اخذ ذلک على وجه القهر او المیل سمى جوراً و اصل الظلم نقصان الحق و الجور العدول عن الحق ... و خولف بین النقیضین فقیل فى نقیض الظلم الانصاف و هو اعطاء الحق على التمام و فى نقیض الجور العدل و هو العدول بالفعل الى الحق.[18]

در معناى عسف و حیف نیز که در بعضى روایات مقابل عدل قرار داده شده آمده است: الحیف: المیل فى الحکم و الجنوح الى احد الجانبین. و در مورد عسف آمده است: السیر بغیر هدایة و الاخذ على غیر الطریق ... و العسف: رکوب الامر بلاتدبیر و لارویة ... .[19]

مفهوم اصطلاحى عدل
با توجه به آنچه ذکر شد مى توان گفت:

1ـ واژه عدل به معناى اعتدال و استقامت و راستى و انطباق با شایسته ها و بایسته هاست. و بنابراین پیمودن مسیرهاى انحرافى، همان افراط یا تفریط و خروج از مسیر اعتدال و حق و انصاف و قسط است. و میزان انحراف از عدالت و حق متناسب با شدت و ضعف افراط و تفریط است.

2ـ مراعات و حفظ اعتدال در رفتار و به تعبیرى دقیق تر حرکت بر روى صراط مستقیم کارى دشوار و طاقت سوز و نیازمند آگاهى از درون و برون هستى و آشنایى با استعدادها و قابلیتهاى نفس بشرى و آموزش و تمرین مداوم، و آنگاه عزمى استوار و پولادین است تا بتواند در برابر جاذبه هاى اعتبارى افراط و تفریط تعادل خود را از دست ندهد.

3ـ برابرى و تساوى و انصاف مورد نظر در عدل، تساوى کور و چشم بسته نیست تا بدون توجه به قابلیتها و شایستگى ها و در تعارض با حقوق و بایستگى ها قرار گیرد. حضرت امیر در فرازى از نامه خود به مالک مى نویسد:

«و لا یکونن المحسن و المسى ء عندک بمنزلة سواء فان فى ذلک تزهیداً لاهل الاحسان فى الاحسان و تدریباً لاهل الأساء ة فى الأساء ة ...؛[20]

و مبادا نیکوکار و بدکردار در نظر تو برابر باشند زیرا که این کار رغبت نیکوکار را بر نیکى کم مى نماید و بدکردار را به بدى مى خواند.»

نیکى عدل و حقانیت آن از این رو نیست که همه را در یک ردیف و یک صف قرار دهد و هیچ فرقى بین آنها نمى نهد، بلکه به این دلیل است که هر چیزى را در جاى خود و محل سزاوار خود مى گذارد. مقتضاى عدالت الغاى تفاوتها نیست بلکه رعایت استحقاقهاست. و این همان امرى است که از مو باریک تر و از شمشیر تیزتر است.

با سخنى از مرحوم فیض و علامه طباطبایى این بخش را به پایان مى بریم. مرحوم فیض در تفسیر آیه «و السماء رفعها و وضع المیزان»[21] مى نویسد:

«... و وضع المیزان، العدل، بان وفّر على کلّ مستعد مستحقه و وفى کلّ ذى حقّ حقّه حتى انتظم امر العالم و استقام کما قال صلى الله علیه و آله: بالعدل قامت السماوات و الارض؛

خداوند عدالت را برقرار نمود به این صورت که بر هر صاحب استعدادى آنچه استحقاق داشت عنایت کرد و حق هر صاحب حقى را ادا نمود تا کار عالم بسامان شد و راست آمد.»

و علامه طباطبایى نیز در تحلیل مفهوم عدل مى نویسد:

«انّ العدل هو لزوم الوسط و الاجتناب عن جانبى الافراط و التفریط فى الامور. و هو من قبیل التفسیر بلازم المعنى، فان حقیقة العدل هى اقامة المساواة و الموازنة بین الامور بان یعطى کل من السهم ما ینبغى ان یعطاه فیتساوى فى انّ کلاً منها واقع موضعه الذى یستحقه. فالعدل فى الاعتقاد ان یؤمن بما هو الحق، و العدل ... فى الناس و بینهم ان یوضع کل موضعه الذى یستحقه فى العقل او الشرع او فى العرف فیثاب المحسن باحسانه و یعاقب المسى ء على اساء ته و ینتصف للمظلوم من الظالم و لا یبعّض فى اقامة القانون و لا یستثنى. و من هنا یظهر انّ العدل یساوق الحسن و یلازمه اذ لا معنى بالحسن الّا ما من طبعه ان تُمیل الیه النفس و تنجذب نحوه؛[22]

عدل به معناى ملازمت با راه میانه و گریز از افراط و تفریط در کارهاست. و البته این معناى مفهومى عدل است و گرنه حقیقت عدل مساوات را برقرار نمودن و هماهنگى در کارها داشتن است. در عدالت به هر کسى سهم بایسته داده مى شود و بنابراین همگان در رسیدن به سهم خود و قرار گرفتن در جایگاه بایسته خود برابر مى شوند. عدل در اعتقادات یعنى ایمان به آنچه حق و سزاوار است و عدالت در میان مردم یعنى قرار گرفتن هر کس در جایگاه بایسته خود که در عقل یا شرع و یا عرف براى او منظور شده است ... با این توضیح همسانى مفهوم عدل با زیبایى نیز روشن مى گردد ....»

جایگاه عدل در بیان علوى
الف: در باورها و بینشها:

بر خلاف نظریه قرارداد اجتماعى که عدالت را به دلیل گره گشایى و راه گریز از بن بستهاى اجتماعى و همچون دارویى تلخ و غیرمطبوع، ضرورى و لازم مى پندارد در بیان حضرت امیر عدالت، زیبا و جذاب و دوست داشتنى است:

«... و لو لم یکن فیها نهى الله عنه من البغى و العدوان عقاب یخاف، لکان فى ثواب اجتنابه ما لا عذر فى ترک طلبه؛[23]

اگر خداوند براى ستم و بیداد کیفرى که از آن بترسند نمى نهاد ثوابى که در پرهیز از ستم مى باشد عذرى براى نخواستن آن باقى نمى گذارد، زیرا عدالت جان جامعه و حیات قانون و رستگارى و کرامت همگان است.[24]»

عدالت چهره سیاست را زیبایى و ثبات و قامت رعیت را استقامت و قوام و حریم مدیریت را شکوه و جمال مى بخشد.[25]

عدالت، الفت زندگى و تنها راه اصلاح جامعه و گل سرسبد ایمان به خدا و گنجینه فضیلت و احسان است.[26]

عدالت در زندگى اجتماعى بشر قوى ترین پایه و اساس و براى رفاه و آسایش میدانى گسترده است و هر جامعه اى که نتواند از این زمینه مساعد بهره گیرد قطعاً در تنگناى ستم راه به جایى نخواهد برد: فان فى العدل سعة و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق.[27]

ب: در نظام سیاسى:

فلسفه حکومت دینى عدالت است. در حکومت دینى نه ستمگران مجوز رهبرى دارند و نه حاکمیتهاى ظالمانه مشروعیت حقوقى. عدالتخواهى و قیام براى تحقق عدالت یک تعهد الهى و تکلیف شرعى است: ... «و ما اخذ الله على العلماء ان لا یقارّوا على کظة ظالم و لا سغب مظلوم.[28]»

برترین چشم روشنى براى سیاستمداران تحقق عدالت در کشور و دوست داشتنى ترین کار براى آنان تعمیم عدالت و رعایت اعتدال در حقوق است.[29]

سرچشمه هاى عدل در فروغ کلمات قرآن کریم و برکه ها و آبشخورهاى پربرکت عدالت در آیه هاى نورانى آن است.[30]

و سیره و رفتار پیامبر خدا جز عدالت نیست. و امید و آرزوى تمامى دینداران عالم تحقق حکومتى است که یگانه مشخصه آن گسترش عدالت بر تمام هستى است، تا شیوه اجراى عدالت را به انسانها بنماید و در سایه تحقق چنین سیاستى قوانین بر جاى مانده قرآن و سنت را حیات مجدد بخشد.[31]

عدالت در نگاه حضرت امیر یک سیاست گزینشى و شیوه انتخابى نیست تا در ارزیابى خط مشى ها اولویت یافته باشد ـ نظریه عدالت اجتماعى جان راولز، نظریه رایج لیبرالیسم ـ[32] بلکه او با قرار دادن خود در فراسوى فضایى که امکان بى عدالتى در آن وجود دارد، عین عدالت و میزان ارزیابیها قرار مى گیرد: «السّلام على میزان الاعمال ...»[33] و حق بر گرد محور او مى چرخد و راهیان صراط مستقیم جز به او نخواهند رسید و اینها همه دلیل تأکید پیامبر اسلام بر پیروى از آن حضرت بود. چرا که مدت سى و اندى سال او را آزمود و: ...، «ما وجد لى کذبة فى قول و لا خطلة فى فعل...؛[34] از من دروغى در گفتار نشنید و لغزشى در رفتار ندید.» و این همه، امتیاز بى نظیرى است که تنها در نظام سیاسى شیعى متبلور شده است.

عوامل تحقق عدالت
حضرت امیر همسو با بینش اسلامى و الهى خود در تحقق بخشیدن به عدالت نگاهى دوسویه دارد، از یک سو تأکید بر این مى ورزد که اگر اصلاحات در جهت تأمین عدالت اجتماعى از درون جان آدمها و از اعماق دل و لایه هاى تو در توى ضمیر انسان آغاز نشود، اصلاحاتِ ساختارى، بى پایه و ناپایا خواهد بود. اما از سوى دیگر نباید غفلت نمود که هماهنگ با اصلاح دل و اعتدال روح، توجه به واقعیات ملموس در محیط زندگى و مبارزه با هر گونه عواملى که توازن محیط اجتماع را به هم مى زند، نیز با همان اولویت و اهمیت باید مورد لحاظ قرار گیرد.

در تحلیل چیستى عدالت ضمن تأکید بر این معنا که دیدن و پذیرفتن جهان و خود آن چنان که هست، و باور و اعتراف به اینکه یک اعتدال حکیمانه بر تمام روابط هستى حاکم است، و هر گونه افراط و تفریط نشانه جهل و ناآگاهى از نظم عادلانه حاکم مى باشد و هر تصرف نابخردانه و نابجا و یا جابه جایى روابط عادلانه، در روند هماهنگ جهان اثر منفى خواهد گذاشت، این نکته را نیز باید افزود که باور کردن عدالت بدون اعتقاد به دادگاه عدل الهى در روز بازپسین، و بدون باور به قانون عدل الهى، خود از نمودهاى بارز بى عدالتى است. با توجه به آنچه بیان شد:

الف: اولین گام در تحقق عدالت رهایى از ناهماهنگى هاى درون است. حضرت امیر مى فرماید: «فکان اوّل عدله نفى الهوى عن نفسه ...؛[35] ـ در توصیف بندگان پرهیزکار خدا مى فرماید ـ : اولین گام او در عدالت خواهى زدودن هواهاى نفسانى خویش است.»

ب: حضرت امیر به هنگام تبیین مبانى ایمان،[36] آن را بر چهار پایه استوار نموده است. دو پایه صبر و یقین از درون جان نشأت مى گیرد و دو پایه عدل و جهاد بر واقعیتهاى خارجى تکیه دارد. و به هنگام تحلیل مبانى عدل بر دو ملاک علمى «فهم» و «جزم» و دو ملاک عملى «حکم» و «حلم» تأکید مى فرماید.

ج: احساس تعهد و مسؤولیت براى تحقق عدالت اجتماعى و دردمندى و حساسیت در برابر بى عدالتى ها از عوامل مهم در تحقق عدالت است. و البته این عامل نیز یکسویه نیست. اگر در موردى که بى عدالتى صورت گرفته است مى فرماید: «فلو ان امرأً مسلماً مات من بعد هذا اسفاً ما کان به ملوماً بل کان به عندى جدیراً؛[37] سزاوار است مسلمان بمیرد و این بى عدالتى ـ گرفتن زیورآلات زنى مسلمان و زن دیگرى که در پناه اسلام است ـ را نشنود.» در موردى نیز مى فرماید: اگر طلحه و زبیر به راستى در برابر خونى که ریخته شده ـ قتل عثمان ـ احساس مسؤولیت مى نمایند و براى اجراى عدالت قیام کرده اند، این امر بسى زیبا و خواستنى است اما «و انّ اوّل عدلهم للحکم على انفسهم؛[38] نخستین گام آنها در مسیر عدالت آن است که خود را محکوم نمایند.» زیرا که از همه بیشتر در زمینه سازى این آشوب نقش داشته اند. پس ادعاى تعهد اجتماعى و غفلت از اعتدال رفتارى خود نیرنگى بیش نیست، چه اینکه پرداختن به خود و غفلت از رنج و درد و ستمهاى اجتماعى نیز گناهى نابخشودنى است و این هر دو نشانه خودخواهى و بى انصافى است. اگر على بن ابى طالب(ع) در پى حضور مردم در صحنه و ا

علام پشتیبانى و پیروى از خط عدالت علوى با استناد به تعهد الهى به مردم جواب مثبت مى دهد، اما در همان حال از هر گونه انگیزه غیر الهى و وابستگى به دنیا نیز خود را تبرئه مى کند:

«لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا یقارّوا على کظّة ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت حبلها على غاربها و سقیت آخرها بکأس اوّلها و لالفیتم دنیاکم هذه ازهد عندى من عفطة عنز؛[39] اگر این حضور عمومى نبود و یاران، حجت را بر من تمام نمى کردند و خدا از علما تعهد نگرفته بود که ستمکار شکمباره را برنتابند و به یارى گرسنگان ستمدیده برخیزند، رشته این کار وا مى نهادم و پایان آن را چون آغازش مى انگاشتم و مى دیدید که دنیاى شما ـ حکومت و مقام ـ در نزد من ناچیزتر از آب بینى بزى است.»

مى توان گفت حضرت امیر مجموعه عواملى را که در تحقق عدالت مؤثر است در سه جمله خلاصه فرموده است: «استعن على العدل بحسن النیة فى الرعیة و قلة الطمع و کثرة الورع.»[40] نیت خیر داشتن و خوش بینى نسبت به مردم تا حد زیادى مانع از حیف و میل حقوق آنان شده و اگر خود نیز چشم طمع برهم نهد آنگاه با چشم تقواپیشه خود از هر گونه افراط و تفریطى پرهیز مى کند و بر صراط عدل راه مى یابد.

موانع اجراى عدالت
در آغاز این بخش به نکته دیگرى در چیستى عدالت باید تأکید نمود. و آن اینکه تا انگیزه اصلى و علت العلل رفتارهاى ستمگرانه و حرکت در جهت افراط یا تفریط و نرفتن بر خط روشن صراط مستقیم و انکار دادگاه عدل آفرینش تبیین نگردد مقابله با آن میسر نخواهد بود. خود برتربینى و امتیازجویى و یا به تعبیر رساى حضرت امیر «استیثار» علت العلل همه ستمگریها و عدالت گریزیهاست. خصیصه خودخواهى که از غرایز بسیار قوى در نهاد انسان است، به صورتهاى گوناگون در رفتار و کردار انسان بروز مى کند و یکى از حالتهاى افراطى و شایع آن همین حالت «استیثار» است.

ازخودگذشتگى و مقدم داشتن منافع دیگران را بر منافع خود «ایثار» مى نامند و در مقابل حق ویژه براى خود قایل شدن و زیاده خواهى و اندیشه دستیابى به هر نوع امتیاز و سودى که در اختیار دیگران است «استیثار» نامیده مى شود. این امتیازطلبى و خود برتربینى به هنگام توانایى و تمکن تشدید مى یابد و سرکشى مى نماید. حضرت امیر مى فرماید:

«من ملک استئاثر؛[41]

هر که به قدرت رسد راه استیثار پیش گیرد.»

و به هنگام اشاره به سیره عثمان مى فرماید: «استئاثر فاساء الاثرة؛[42] او به انحصارطلبى و خودکامگى روى آورد و زیاده روى کرد.» و لذا در تذکرات خود به مالک اشتر مى نویسد:

«و ایاک و الاستیثار بما الناس فیه اسوة و التغابى عما تعنى به ممّا قد وضح العیون فانه مأخوذ منک لغیرک و عما قلیل تنکشف عنک اغطیة الامور و ینتصف منک للمظلوم؛[43]

بپرهیز از اینکه چیزى را به خود اختصاص دهى که بهره مردم در آن یکسان است ...»

مرحوم علامه جعفرى در فراز نغزى مى نویسد: تمامى ناتوانیهاى بشر معلول یک خطاى نابخشودى است که عبارت از مقدم داشتن «مى خواهم» بر عدالت است. زیرا عدالت آن هماى سعادت است که اگر روزى به نفع فرد یا گروهى از انسان بال و پر بگشاید، روزى هم به ضرر او به پرواز مى آید. در صورتى که اگر قدرتمندان احساس کنند عدالت قصد مؤاخذه آنان را دارد نه تنها عدالت را به سود خود تفسیر مى کنند بلکه سفارش مکتبى مى دهند که در آن «تنازع بقا» منطق اصیل زندگى شود.[44] بخش آخر سخن علامه ناظر به این آیه شریفه است که «بل یرید الانسان لیفجر امامه یسأل ایّان یوم القیامه؛[45] انسان ـ براى آنکه آزاد باشد و بتواند ـ در تمام عمر به گناه بپردازد ـ از روى عناد و انکار ـ مى پرسد: قیامت کى خواهد آمد.»

پس از تبیین این مسأله که هر نوع بى عدالتى ناشى از جهل و انکار و خودخواهى و استیثار است به ذکر مواردى از نمودهاى آن که در سخنان حضرت امیر به عنوان موانع تحقق عدالت وارد شده است مى پردازیم:

الف: تبعیض

انسان در اثر استیثار و انحصارطلبى و حق ویژه قائل شدن براى خود و آنچه به خود وابسته است، به مرزبندى بین اشخاص و اشیا مى پردازد و در میان آنها تفاوت مى نهد و تبعیض قائل مى شود و بدین سان قوى ترین و فراگیرترین مانع اجراى عدالت شکل مى گیرد. و به همین دلیل مراعات انصاف و نصفت بین خود و دیگران و رعایت حقوق آنان از مؤکدترین تذکرات اخلاقى ائمه معصومین در روابط اجتماعى است. و حضرت امیر با تعبیرات گوناگون به این معنا تصریح مى کنند که انصف الله و انصف الناس من نفسک ... .»[46] آن حضرت در تحلیل مفهوم تبعیض مى فرماید:

«فان الوالى اذا اختلف هواه منعه ذلک کثیراً من العدل ...؛[47]

وقتى خواسته ها ـ علاقه مندیها ـ ى والى گوناگون و متفاوت باشد او را از بسیارى عدالت، باز دارد.»

زیرا وقتى که انسان با مقیاسهاى خود به ارزیابى دیگران مى پردازد بسیارى از بایسته ها را نمى بیند و یا ضرورتى در مراعات آنها نمى بیند. گاهى این نگرش باطل نه تنها عدالتخواهى را از میدان عمل انسان دور مى کند بلکه ملاکى براى مرزبندیهاى سیاسى قرار مى گیرد و سمت گیرى سیاسى شخص را در جهتى قرار مى دهد که تأمین کننده استیثار و امتیازخواهى او باشد. حضرت امیر در مورد کسانى که به معاویه پیوسته اند مى گوید:

«و قد عرفوا العدل و رأوه و سمعوه و وعوه و علموا انّ الناس عندنا فى الحق اسوة فهربوا الى الاثرة فبعداً لهم وسحقاً؛[48]

آنان عدالت را شناختند و دیدند و شنیدند و به گوش سپردند و دانستند که مردم در میزان عدالت، برابرند. لذا گریختند تا به امتیازهاى ویژه برسند.»

تبعیض، رابطه ها را به جاى ضابطه مى نهد و احساسات را به جاى معرفت و تعقل به کار مى گیرد و جداى از مرزبندى هاى معقول و قانونمند جامعه به مرزبندى هاى مبهم و ناشناخته مى پردازد. بى کفایتى ها بر قابلیتها حکومت مى کند و به تعبیر علامه جعفرى «من مى خواهم» بر «خدا و پیامبر چنین فرمان داده اند» مقدم مى شود و زمینه چپاول ثروتهاى فرهنگى و سیاسى و مادى مردم براى غارتگران فراهم مى شود و سلطه بنى امیه و یزید پیامد این گونه انحرافهاست.

ب: سودجویى

بیمارى دیگرى که در اثر استیثار گریبانگیر انسان مى شود سودجویى است. همواره و در همه جوامع افرادى بوده و هستند که پدیده هاى گوناگون و حوادث روزمره طبیعى و اجتماعى را از منظر منافع مادى خود مورد ارزیابى قرار مى دهند. ارزش و اهمیت حوادث سیاسى و فرهنگى و اقتصادى و ... براى آنان متناسب با منافع و درآمدى است که براى آنان حاصل مى شود. ابن ابى الحدید مى نویسد: طلحه و زبیر چند روزى پس از بیعت با حضرت امیر، نزد او رفتند و گفتند:

«قد رأیت ما کنّا فیه من الجفوة فى ولایة عثمان کلّها و علمت انّ راى عثمان کان فى بنى امیّة و قد ولّاک الله الخلافة من بعده فولّنا بعض اعمالک؛[49] مى دانى که عثمان بر ما سخت گرفته بود و هوایش با بنى امیه بود و امروز که خلافت به تو رسیده است ما را به ولایت و سرپرستى بعضى از کارهایت بگمار.»

ابوهلال ثقفى نیز آورده است:

«کان اشراف اهل الکوفة غاشّین لعلى و کان هواهم مع معاویة و ذلک انّ علیاً کان لا یعطى احداً من الفیى ء اکثر من حقه و کان معاویة جعل الشرف فى العطاء الفى درهم؛[50]

بزرگان اهل کوفه دل با معاویه داشتند و نسبت به على با فریب و مکر برخورد مى کردند، زیرا که على هر کسى را بیش از حق خود نمى داد در صورتى که معاویه به حساب شأن و منزلت افراد دو هزار درهم بیش از دیگران مى بخشید.»

و این چنین بود که انقلابیون سابقه دارى چون زبیر و سعد وقاص و ... در برابر عدالت على(ع) از پاى درآمدند و ریزش کردند. عبدالله بن زمعه از شیعیان حضرت راه طولانى را طى نموده و به امید سودى به نزد على مى آید، و حضرت پاسخش مى دهد:

«ان هذا المال لیس لى و لا لک، و انما هو فى ء للمسلمین و جلب اسیافهم، فان شرکتهم فى حربهم کان لک مثل حظهم، و الّا فجناة ایدیهم لا تکون لغیر افواههم؛[51]

این مال نه از آنِ من است و نه از آنِ تو، بلکه ذخیره مسلمانان است و دستاورد شمشیرهاى آنان، اگر در جنگ همراه آنان بوده اى تو نیز برابر آنان سهمى دارى، و گرنه دستاورد و دسترنج آنان به دهان دیگران نخواهد رفت.»

بُعد دیگر این سودجویى در روابط اقتصادى متعارف بین مردم جریان یافته و از موانع مهم در راه تحقق عدالت اجتماعى مى شود. حضرت امیر در کلامى جامع به ابعاد این مسأله پرداخته و در نامه اش به مالک اشتر مى نویسد:

«ثم استوص بالتجار و ذوى الصناعات و اوص بهم خیراً ... فانهم موادّ المنافع و اسباب المرافق ... و اعلم مع ذلک انّ فى کثیر منهم ضیقاً فاحشاً و شحّاً قبیحاً و احتکاراً للمنافع و تحکّماً فى البیاعات و ذلک باب مضرّة للعامة و عیب على الولاة فامنع من الاحتکار ... و لیکن البیع بیعاً سمحاً بموازین عدل و اسعار لا تجحف بالفریقین من البایع و لمبتاع؛[52]

نیکى به بازرگانان و صنعتگران را به خود یادآورى کن و به دیگران نیز نیکى به آنها را سفارش کن ... زیرا که آنان مایه هاى منفعت و زمینه سازان آسایش مردمند و با این همه بدان که در جمع آنان بسیارى تنگ نظر و طمعکار و احتکارگر و انحصارطلبند. و این شیوه اى مضر به مردم و عیب حکومت است، پس از احتکار و سودجویى جلوگیرى کن، تا خرید و فروش آسان و روال متعارف به خود گیرد و با ترازوى عدالت پیش رود و با نرخهاى رایجى که نه ضرر به فروشنده و نه خریدار باشد صورت پذیرد.»

ج: امتیازطلبى

مانع دیگرى که بر سر راه اجراى عدالت وجود داشته و تا زمانى که قدرت جاذبه دارد وجود خواهد داشت و در انحراف حکومتها اولین عامل ـ و یا جزء عوامل اولیه ـ بوده است، امتیازجویى خواص و حواشى قدرت است. آنان که تنها به دلیل نزدیکى با مرکز قدرت، خود را برتر از دیگران پنداشته و همواره نوبر منابع و منافع و امکانات را به خود اختصاص داده و گل سرسبد محصولات و تلاشها و سیاستها را ویژه خود مى شمرند، از مهمترین موانع اجراى عدالتند. حضرت امیر با شناخت دقیق از این زائده شوم عدالت سوز در منشور حکومتى خود مى نویسد:

«ثم ان للوالى خاصّة و بطانة فیهم استئثار و تطاول و قلة انصاف فى معاملة. فاحسم مادة اولئک بقطع اسباب تلک الاحوال و لاتقطعن لاحد من حاشیتک و حامتک قطیعة و لایطمعن منک فى اعتقاد عقدة تضرّ بمن یلیها من الناس فى شرب او عمل مشترک یحملون مؤونته على غیرهم فیکون مهنأ ذلک لهم دونک و عیبه علیک فى الدنیا و الاخرة؛[53]

براى والى، نزدیکان و خلوت نشینانى است که خوى برترى جویى و استیثار دارند و در معاملت با مردم کم انصافند، ریشه آنان را با بریدن اسباب آن برآور و به هیچ یک از آنان قطعه زمینى واگذار مکن و مبادا در تو طمع کنند با بستن پیمانهایى که به دیگران زیان رسانند و بار بر دوش دیگران نهند، که گوارایى و رفاه براى آنان باشد و عیب آن به نام تو رقم خورد.»

و در فرازى دیگر از همین نامه به افشاى چهره واقعى این خلوت نشینان حریم قدرت مى پردازد و مى فرماید:

«و لیس احد فى الرعیة اثقل على الوالى مؤونة فى الرضا و اقل معونة له فى البلاء و اکره للانصاف و اسأل بالالحاف و اقل شکراً عند الاعطاء و ابطأ عذراً عند المنع و اضعف صبراً عند ملمّات الدهر من اهل الخاصة؛[54]

هیچ یک از مردم سنگین بارتر به هنگام آسایش و کم سودتر در هنگامه بلا و مشکلات و انصاف ناپذیرتر و فزون خواه تر و ناسپاس تر و عذرناپذیرتر و کم صبرتر به هنگام سختى روزگار، از خواص نیست.»

و او که خود همواره در عمل و رفتار بر گفتار خود پیشى مى جست ریشه این انحراف را در حکومت خود خشکانید که نمونه هاى آن را در برخورد با عقیل[55] ـ برادرش ـ و ابن عباس[56] ـ پسرعمویش ـ و حتى با عبدالله بن جعفر ـ برادرزاده و دامادش ـ تاریخ ثبت کرده است. ابوهلال ثقفى مى نویسد: عقیل راه کوفه پیش گرفت و در نزد برادرش عرض حاجت نمود. حضرت امیر تقسیمى او را از بیت المال داد. عقیل گفت: افزون بر این را نیاز دارم. على فرمود: تا جمعه بمان. در روز جمعه رو به برادرش عقیل کرد و گفت:

ما تقول فیمن خان هؤلاء اجمعین؟ قال بئس الرجل ذاک. قال فانت تأمرنى ان اخون هؤلاء و اعطیک.[57]

و ابن ابى الحدید مى نویسد: عبدالله بن جعفر عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین، لو امرت لى بمعونة او نفقة! فوالله مالى نفقة الا ان ابیع دابتى. فقال: لا والله ما اجد لک شیئاً الاّ ان تأمر عملک ان یسرق فیعطیک؛[58] دستور دهید کمکى یا هزینه زندگى به من دهند. به خدا قسم جز اینکه مرکب خود را بفروشم هزینه اى براى زندگى ندارم. و عمویش پاسخ فرمود: نه به خدا چیزى نزد من براى تو نیست مگر اینکه از عمویت بخواهى تا براى تو دزدى کند!

د: ضعف نفس

از دیگر موانع اجراى عدالت و یا به تعبیر دیگر از مهمترین عوامل که شمشیر عدالت را کند نموده و آهنگ عدالتخواهى را سست مى نماید، ضعف نفس و سستى اراده، خودباختگى و دون همتى است. اگر اعضاى هیئت حاکمه و دیگر تصمیم گیران و مشاوران و مجریان فرامین و مقررات حکومتى، و ـ با تأثیرپذیرى از آنان ـ مردمى که باید حامى عدل و عدالت باشند و به پشتیبانى از حق و عدل برخیزند، سستى کنند و در مقابله با ستمگران که تلاش مى کنند نظام متعادل جامعه را به هم زنند و منافع خود را تأمین نمایند، با قاطعیت و اتکاى به نفس و اراده قوى برخورد نکنند، اهداف عدالتخواهانه زمینه ظهور و بروز نخواهد یافت. حضرت امیر در فرازى پیامد بى رغبتى به جهاد با دشمن ستمگر را چنین ترسیم مى فرماید:

«فمن ترکه رغبة عنه البسه الله ثوب الذل ... و ادیل الحق منه بتضییع الجهاد و سیم الخسف و منع النصف؛[59]

هر کس مبارزه با ستم را وا گذارد و از آن روى بر تابد خداوند جامه خوارى بر او بپوشاند ... و حق از او روى گردان شود و به خوارى محکوم و از انصاف محروم گردد.»

و در فرازى دیگر مى فرماید:

«لا یمنع الضیم الذلیل و لا یدرک الحق الا بالجدّ؛[60]

آن که تن به ذلت داده است، دفع ستم نتواند و حق، جز با کوشش و تلاش به دست نیاید.»

و در فرازى دردآلود مى گوید:

«و کانّى انظر الیکم تکشون کشیش الضباب لاتأخذون حقاً و لا تمنعون ضیماً. قد خلّیتم و الطریق فالنجاة للمقتحم و الهلکة للمتلوّم؛[61]

گویى شما را مى نگرم همانند سوسماران مى خزید ـ و از صحنه مبارزه مى گریزید ـ نه حقى را مى گیرید و نه بر ستم راه مى بندید ...»

و با ناامیدى و حسرتى سوزناک مى گوید:

«اظأرکم على الحق و انتم تنفرون عنه نفور المعزى من وعوعة الاسد هیهات ان اطلع بکم سرار العدل او اقیم اعوجاج الحق؛[62]

همچون دایه اى مهربان گام به گام شما را به سوى حق فرا مى خوانم و شما چون بزغالگان که از بانگ شیر مى رمند، مى گریزید. هیهات که بتوانم با یارى شما شب تاریک ستم را به صبح عدالت رسانم و کژى را که در مسیر حق افتاده است راست نمایم.»

در پایان این بخش تأکید بر این نکته لازم است که در سیره عدالتخواهانه حضرت امیر هر نوع پافشارى بر رعایت حقوق و تعدیل امور زندگى به نحوى در تحقق عدالت مؤثر بوده، و نیز هر گونه حق گریزى و بى تفاوتى در برابر حقوق دیگران مانعى براى اجراى عدالت است. آن حضرت در زمینه رعایت حقوق متقابل بین مردم و سازمان حکومت و مدیریت جامعه مى فرماید:

«فاذا ادّت الرعیة الى الوالى حقه و ادّى الوالى الیها حقها عز الحق بینهم و قامت مناهج الدین و اعتدلت معالم العدل ... و اذا غلبت الرعیة والیها او اجحف الوالى برعیته اختلف هنالک الکلمة و ظهرت معالم الجور و کثر الادغال فى الدین؛[63]

پس چون رعیت حق والى را ادا کند و والى نیز حق رعیت را پاس دارد، حق در جامعه عزت یابد و راههاى دین پایدار و نشانه هاى عدالت پابرجا شود ... و اگر رعیت بر والى چیره شود و یا والى بر رعیت اجحاف نماید اختلاف کلمه و تفرقه پدید آید و نشانه هاى ستم آشکار و تبهکارى در دین بسیار گردد.»

گستره عدالت در حکومت دینى
با عنایت به این فراز از بیان حضرت امیر(ع) که مى فرماید: «فى العدل الاقتداء بسنة الله»[64] اشاره به این معنا شد که سنت الهى در ربوبیت هستى بر اساس عدل است و ولایت و حاکمیت خداوند در نظام تشریع آنگاه ظهور و تجلى مى کند که عدل حکومت کند و تحقق ولایت الهى که دغدغه اساسى حاکمیت دینى است جز با رعایت عدالت ممکن نیست، چه اینکه تحقق ربوبیت الهى و شکوفایى نفوس و ارواح در فضاى امن ولایت دینى از غیر مسیر عدالت به مثابه تیرى بى کمان و خانه اى بى بنیان است و شاید این معنا بخشى از تفسیر آیه شریفه سوره حدید باشد که بعثت انبیا و نزول کتاب و میزان همه و همه براى تحقق قسط و عدالت اجتماعى است. و از همین رو تشکیک در تقدم و یا تأخر عدالت اجتماعى بر دیگر راهبردهاى رشد و توسعه، گام نهادن در فضاى لغزنده معامله بر اصول است و این همان مشکلى است که درکش براى یاران حضرت امیر مشکل بود و بسیارى از آنان نتوانستند تا آخر خط با او باشند.

افزون اینکه بى عدالتى به دلیل اغراض متفاوت و خاستگاه گوناگون، در ابعاد مختلف بروز مى کند، گاهى در بعد اقتصاد و گاهى در صحنه سیاست و یا در زمینه فرهنگ و روابط اجتماعى و یا در میدان حقوق اساسى و روابط انسانى رخ مى نماید، ولى چنین نیست که با ظهور این عارضه شوم در یک بخش به همان بسنده کند. ستمگران براى رخنه در باروى وحدت و تعادل جامعه از معبرهاى خدشه پذیر بهره مى برند و سپس براى رسیدن به هدف اصلى خود دیگر ملاکهاى تعادل بخش را از کار مى اندازند.

سرآغاز بى عدالتى ها در تاریخ سیاسى اسلام
اولین بى عدالتى در تاریخ سیاسى اجتماعى اسلام روزى به ثبت رسید که زمزمه «خشیناه على حداثة سنه؛[65] به خاطر جوانى بر او ترسیدیم ـ که مبادا نتواند جامعه را اداره کند ـ» به جاى نص صریح «من کنت مولاه فهذا علىّ مولاه» نشست.

روزى که نشستند و گفتند: «کرهوا ان یجمعوا لکم النبوة و الخلافة، فتبحجوا على قومکم بحجاً بحجاً فاختارت قریش لانفسها فاصابت و وفّقت؛[66] ـ طراح نظریه اجتهاد در برابر نص به ابن عباس مى گوید: ـ چون قریش مصلحت ندیدند هر دو مقام نبوت و خلافت را به شما ـ بنى هاشم ـ واگذارند، مبادا که به وجد آیید و بر قوم خود فخرفروشى کنید، لذا تصمیم گرفتند تا خلافت را به طوایف دیگر حواله دهند و این تصمیمى بجا و موفقیت آمیز بود» از آن روز رد پاى ستم در لفافه دین و در قالبى عوام پسند در تاریخ اسلام رقم خورد. و دیدیم که طولى نکشید این ستم سیاسى به تبعیض در حقوق اجتماعى و سپس ستم اقتصادى و نهایتاً به فساد قومى و طبقاتى در پوشش خلافت دینى منجر شد و مجموعه این هجوم ظالمانه در میدان بزرگ استحاله و انحراف تجهیز و تقویت گردید و این همان پیش بینى پیامبر بود که فرموده بود: «ان منکم من یقاتل على تأویل القرآن کما قاتلت على تنزیله.»[67] و امروز نوبت حضرت امیر بود تا با قرائت جدیدى از ستم و ستمگرى به مبارزه برخیزد؛ ستمى که در لباس عدالت ظاهر شده بود و تبعیضى در پوشش توحید و استیثارى که با تظاهر به ایثار پاى در میدان نها ده بود.

جلوه هاى عدالت در سیره علوى
در تلقى حضرت امیر اگر حکومتى نتواند حق را اقامه کند و بر باطل یورش برد و در برابر فشار ستم و فریاد مظلوم بر خود نلرزد و بر پاى نخیزد به اندازه عطسه بز و یا کفش وصله دارى ارزش ندارد، و به همین دلیل دو اقدام مهم و انقلابى را سرلوحه اقدامات حکومت عدل خویش قرار داد:

1ـ مصادره و بازپس گیرى اموال غاصبان؛

2ـ احیاء سنت برابرى و مساوات در بهره مندى از بیت المال.

او نه تنها تصمیم گرفته بود تا در حکومتش حقوق مردم پایمال نشود و در بیت المال حیف و میلى صورت نگیرد، بلکه مى خواست حقوق پایمال شده گذشته را نیز برگرداند. او که در شرایطى ویژه و حساس حکومت را پذیرفته بود، مى دانست پاسخ مناسب به قیام و انقلاب خودجوش مردمى که در اثر تبعیض و ستم حکومت به ستوه آمده و سر به شورش برداشته و آن را واژگون کرده اند، جز با تأکید بر اصول عدالت و قاطعیت در برابر بى عدالتى هاى گذشته و عوامل آن ممکن نیست. و اگر حضرت امیر از این شرایط ویژه بهره بردارى نمى کرد و تحولات اساسى مورد نظر خود را عملى نمى ساخت با فروکش نمودن شور و احساس انقلابى مردم زمینه اى براى دست زدن به اقدامات اصلاحى نمى ماند.

آن حضرت با اینکه مى دانست از سوى عزیز دردانه هاى بى جهت جامعه و حواشى انحصارطلب قدرت چه جنجالى در باره سیاستهاى او به پا خواهد شد و چه مشکلاتى در راه اجراى اهدافش پیش خواهند آورد، در اولین سخنرانى پس از بیعت برنامه هاى خود را ـ که در واقع اصول عدالت اجتماعى و راهکارهاى آن بود ـ اعلام کرد و فرمود:

«... و انما انا رجل منکم لى ما لکم و علىّ ما علیکم و قد فتح الله الباب بینکم و بین اهل القبلة و اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم و لا یحمل هذا الامر الا اهل الصبر و البصر و العلم بمواقع الامر، و انى حاملکم على منهج نبیکم صلى الله علیه و آله و منفذ فیکم ما امرت به ان استقمتم لى و بالله المستعان. الا ان موضعى من رسول الله صلى الله علیه و آله بعد وفاته کموضعى منه ایام حیاته ...؛[68]

من همچون یکى از شما هستم، آنچه به سود شماست سود من نیز هست و آنچه به ضرر شماست ضرر من است. بى تردید، درِ پیکار میان شما و اهل قبله را خدا گشوده و فتنه ها چون سیاهى شبهاى تار روى آورده است و این بار سنگین را جز صاحبان صبر و بصیرت که بر مواضع و موقعیتها آگاهى داشته باشند نمى توانند بر دوش کشند. من جز به راه پیامبرتان نخواهم برد و به آنچه مأمور شده ام اقدام خواهم کرد. مشروط بر اینکه شما نیز استقامت کنید. یقیناً دیدگاهها و موضع من امروز همان موضعى است که در حیات پیامبر داشته ام.»

ستیز با عدالت گریزان
پس از این مقدمه پرمعنا، اولین اصل از سیاست خود را این گونه بیان داشت:

«الا و ان کلّ قطعیة اقطعها عثمان، و کل مال اعطاه من مال الله، فهو مردود فى بیت المال، فان الحق القدیم لا یبطله شى ء. و لو وجدته و قد تزوج به النساء و فُرّق فى البلدان لرددته الى حاله، فان فى العدل سعة و من ضاق علیه الحق ـ علیه العدل ـ فالجور علیه اضیق؛[69]

آگاه باشید تمامى زمینهایى که عثمان بخشیده و مالهایى که به ناحق داده است به بیت المال برمى گردد، زیرا که مرور زمان حق را از میان نمى برد. اگر به آن مالها دست یابم، حتى اگر به کابین زنان رفته باشد و در شهرستانها بند تجارت باشد، همه را بازمى گردانم. چرا که عدل را گستره و آسایشى است و کسى که عدالت بر او تنگ آید ـ و حق بر او گران آید ـ بى تردید فضاى ستم بر او تنگ تر خواهد بود.»

حضرت امیر سپس با نگاهى به راست و چپ خود به طرح دومین اصل از عدالت اجتماعى پرداخت و فرمود:

«الا لا تقولن رجال منکم غدا غمرتهم الدنیا فامتلکوا العقار و فجروا الانهار و رکبوا الخیل و اتخذوا الوصائف المرققة ـ الروقة ـ اذا ما منعتهم ما کانوا یخوضون فیه و امرتهم ـ صیرّتهم ـ الى حقوقهم التى تعلمون: حرّمنا ابن ابى طالب حقوقنا. الا و ایما رجل من المهاجرین و الانصار من اصحاب رسول الله یرى انّ الفضل له على سواه بصحبته فان الفضل غداً عند الله، فانتم عباد الله و المال مال الله یقسم بینکم بالسویة و لا فضل فیه لاحد على احد؛[70]

مبادا عده اى از شما که در باتلاق دنیا فرو رفته اند و زمینها را تصاحب کرده و نهرها شکافته و بر اسبها تاخته و کنیزکان زیباروى و باریک اندام برگزیده اند، انگار که از تصرفاتشان جلوگیرى کردم و آنان را به پذیرش حقوق خودشان وادار کردم، فریاد برآوردند که: پسر ابى طالب ما را از حقوقمان محروم نمود. آگاه باشید هر یک از مهاجرین و انصار که احساس مى کنند به دلیل مصاحبت با پیامبر فضیلتى بر دیگران دارند، بدانند که این یک فضیلتى الهى است ـ و به معناى برخوردارى بیشتر از بیت المال نیست ـ بنابراین همه شما بندگان خدا و بیت المال نیز مال خداست که در میان شما به صورت برابر تقسیم مى شود و هیچ کس فرقى با دیگرى ندارد.»

به دنبال این بیان اضافه کرد:

«و اذا کان غداً ان شاء الله فاغدوا علینا فان عندنا مالاً نقسمه فیکم، و لا یتخلفّن احد منکم، عربى و لا عجمى، کان من اهل العطا او لم یکن؛[71]

همین اکنون مالى در پیش ماست که باید تقسیم شود، فردا که شد همه بیایند چه عرب و چه عجم، چه آن کسانى که تاکنون تقسیمى مى گرفته اند و چه آنان که محروم بوده اند.»

ابن ابى الحدید مى نویسد: این اولین موضوعى بود که موجب نگرانى و کینه اشراف نسبت به حضرت امیر شد. آنان نمى توانستند ایستادن در صف برابر با فقرا را تحمل کنند. و فرداى آن روز از یک سو به عبیدالله بن ابى رافع دستور داده شد که به هر یک از مهاجرین سه دینار داده شود و سپس به هر یک از انصار نیز سه دینار و در مرحله بعد به همه مردم ـ سیاه و سرخ ـ هر یک سه دینار عطا شد. ـ و البته تعدادى از خواص همانند طلحه و زبیر و عبدالله بن عمر و سعید بن عاص و مروان و ... حاضر به گرفتن آن نشدند ـ. و از سوى دیگر دستور داده شد: هر آنچه از بیت المال در خانه عثمان بود و نیز ابزار و اسلحه اى که در آنجا علیه شورشیان به کار برده مى شد، و همچنین همه اسبهاى نجیب و شترانى که از بیت المال براى خود برگزیده و حتى شمشیر و زره خود او مصادره و به بیت المال منتقل شود، و این حرکت چنان آشوبى در زندگى ستمگران افکند که عمرو عاص طى نامه اى به معاویه مى نویسد:

«ما کنت صانعاً فاصنع اذا قشرک ابن ابى طالب من کل، تملکه کما تُقْشَر عن العصا لحاها؛[72] هرچه تصمیم دارى اقدام کن، و گرنه پسر ابى طالب پوستت را چنان خواهد کند که پوست چوب دستى را.»

روز بعد تعدادى از همین عزیز دردانه ها در مسجد گرد آمدند و پس از بحث و تبادل نظر، ولید بن عقبه را به نمایندگى پیش حضرت فرستادند. او نیز آمد و گفت: یا اباالحسن! هر یک از ما را که مى بینى خونى بر گردن تو داریم، پدر مرا در بدر به سختى از پاى درآوردى و برادرم را ـ ولید برادر مادرى عثمان بود ـ دیروز در خانه خودش خوار کردى. پدر سعید ـ بن عاص ـ را نیز در بدر کشتى همان که گاو شاخدار قریش بود!. پدر مروان را در مجلس عثمان تحقیر کردى و ... در صورتى که همه ما برادران و هم ردیفان تو از بنى عبدمناف بودیم ـ و در هر صورت گذشته ها را فراموش نموده و ـ امروز با تو بیعت مى کنیم به شرط اینکه بر اموالى که در زمان عثمان اندوخته ایم ننگرى و قاتلان عثمان را بکشید و در عین حال هرگاه امنیت نیابیم به شام پناه مى بریم!

حضرت امیر در پاسخ فرمود:

«اما خونهایى که بر گردن من دارید، این حق بود که خون شما بریخت نه من. و اما نسبت به اموال شما، من حق خدا را هم از شما و هم از غیر شما خواهم گرفت. و اما قاتلان عثمان را اگر قصد کشتن داشتم همان دیروز ـ و قبل از پیشنهاد شما ـ مى کشتم. و امروز نیز، من از طرف خود امنیت شما را تضمین مى کنم ولى هرگاه توطئه اى را احساس کنم خودم شما را ـ به تبعید ـ خواهم فرستاد. ابن ابى الحدید مى نویسد: از همین مجلس دشمنى با حضرت امیر را علناً شروع کرده و به شایعه پراکنى و تفرقه افکنى پرداختند.»[73]

با پوزش از مقدمه نسبتاً طولانى این بخش با ذکر چند نمونه از عملکرد آن حضرت در دو محور «عدالت در سیاست و مدیریت» و «عدالت در اقتصاد و معیشت»، با خاطره هاى زیبایى از عدالت اجتماعى در سیره آن بزرگوار انس مى گیریم.

عدالت علوى در سیاست و اقتصاد
1ـ دو سخن از آن حضرت نقل شده است که به منزله دو چشم و دو بال و دو پایه عدالت مى باشند. سخن اول فرازى از نامه به عثمان بن حنیف است که مى فرماید:

«أأقنع من نفسى بان یقال: هذا امیرالمؤمنین و لا اشارکهم فى مکاره الدهر، او اکون اسوة لهم فى جشوبة العیش؛[74]

آیا به همین بسنده کنم که مرا امیر مؤمنان خوانند و در ناخوشایندى هاى روزگار شریک آنان نباشم و در سختى و فشار زندگى نمونه اى براى آنان نباشم.»

و سخن دوم را مرحوم کلینى نقل کرده است که فرمود:

«ان الله جعلنى اماماً لخلقه ففرض علىّ التقدیر فى نفسى و مطعمى و مشربى و ملبسى کضعفاء الناس، کى یقتدى الفقیر بفقرى و لا یطغى الغنى غناه؛[75]

خداوند مرا به امامت بندگانش برگزیده و مرا موظف نموده تا در زندگى شخصى و خوراک و پوشاکم همچون تهیدستان رفتار کنم، تا آنان به تهیدستى من اقتدا کنند و دارایى ثروتمندان آنان را به طغیان نکشد.»

در حدیث مفصلى که حضرت امام باقر(ع) از جریان مناظره حضرت امیر با اعضاى شوراى تعیین شده توسط عمر بیان مى کنند، در پایان مناظره مى فرمایند:

«فتغامزوا بینهم و تشاوروا و قالوا: قد عرفنا فضله و علمنا انه احقّ الناس بها و لکنه رجل لا یفضل احداً على احد فان ولّیتموها ایّاه جعلکم و جمیع الناس فیها شرعاً سواء و لکن ولّوها عثمان فانه یهوى الذى تهوون؛[76]

ـ پس از اینکه در برابر ادلّه روشن حضرت امیر بر برترى خود، دیگر اعضاى شورا درماندند ـ همدیگر را به اشاره خواندند و به مشورت پرداختند و گفتند: حقانیت و فضیلت على قابل انکار نیست، اما او کسى را بر کس دیگر ترجیح نمى دهد و اگر به حکومت رسد شما و دیگر مردم را یکسان خواهد شمرد ولى اگر عثمان بر سر کار آید نظرى همانند شما داشته و خواسته هاى شما را خواهد خواست.»

و ابوهلال ثقفى نقل مى کند: عده اى از یاران حضرت امیر نزد او آمده و گفتند:

«یا امیرالمؤمنین، اعط هذه الاموال و فضل هؤلاء الاشراف من العرب و قریش على الموالى و العجم و من تخاف خلافه من الناس و فراره، و انّما قالوا ذلک للذى کان معاویة یضع بمن اتاه. فقال: اتأمرونى ان اطلب النصر بالجور فیمن ولّیت علیه ...؛[77] این اموالى را که در اختیار دارى ببخش و اشراف عرب و قریش را بر موالى و عجم ترجیح بده و برترى بخش و نیز آنان را که مى ترسى به سوى معاویه بگریزند استمالت کن ـ و البته معاویه چنین مى کرد ـ حضرت در پاسخ فرمود: از من مى خواهید پیروزى خود را با ستم به مردم به دست آورم؟! ...»

مشابه این قضیه روایت دیگرى است که در آن آمده است: روزى حضرت امیر از نافرمانى یاران و فرار آنان با مالک اشتر سخن مى گفت و گله مى کرد، مالک نیز اجازه خواست تا حقیقت را بگوید و ضمن سخنانش گفت:

«و انت تأخذهم بالعدل و تعمل فیهم بالحق و تنصف الوضیع من الشریف، و لیس للشریف عندک فضل منزلة على الوضیع، فضجت طائفة ممن معک من الحق اذا عمّوا به و اغتّموا من العدل اذا صاروا فیه ... و قلّ من النّاس من لیس للدّنیا بصاحب و اکثرهم من یحتوى الحق و یستمرى ء الباطل و یؤثر الدنیا و ...؛

تو از آنان بر اساس عدالت بازخواست مى کنى و حق زیردستان را از اشراف مى گیرى و از نظر تو فرقى بین آنان نیست در صورتى که در میان همراهان شما نیز هستند کسانى که اگر بر اساس انصاف و حق و عدل با آنان برخورد شده غمگین شوند و فریاد برآرند ... اندکى یافت مى شوند که به دنیا دل نبسته باشند و بسیارى از آنان دل بسته به دنیا و از حق گریزانند و باطل را گوارا مى شمرند.»

آنگاه حضرت امیر در پاسخ مالک مى فرماید:

«اما ما ذکرت من سیرتنا بالعدل فانّ الله یقول: من عمل صالحاً فلنفسه ... و انا من ان اکون مقصّراً فیما ذکرت اخوف ... و امّا ما ذکرت من بذل الاموال و اصطناع الرجال فانّا لا یسعنا ان نؤتى امرأً من الفیئ اکثر من حقه ...[78]

اینکه مى گویى سیره عادلانه ما باعث فرار آنان شده است، این فرمان خدا و خواست اوست ... تازه من از این جهت ترسناکم که به عدالت کامل عمل نکرده باشم ... و اما اینکه از بیت المال ببخشم و با شخصیتها معامله کنم، مى دانى که من نمى توانم به هر کس بیش از آنچه حق اوست بدهم.»

و باز ابوهلال ثقفى مى نویسد: کان على علیه السلام امیل الى الموالى و الطف بهم و کان عمر اشدّ تباعداً منهم؛[79]

على نسبت به موالى ـ برده هاى آزاد شده، کسانى که از طوایف بزرگ عرب نبودند و ... تمایل و لطف بیشتر داشت و عمر به شدت از آنان دورى مى گزید.

و ابن ابى الحدید مى نویسد: انّ امرأتین اتتا علیاً احداهما من العرب و الاخرى من الموالى فسألتاه فدفع الیها دراهم و طعاماً بالسواء. فقالت احداهما: انّى امرأة من العرب و هذه من العجم! فقال: انّى و الله لا اجد لبنى اسماعیل فى هذه الفیى ء فضلاً على بنى اسحاق؛[80]

دو زن نزد حضرت آمدند و کمک خواستند، حضرت امیر به هر یک از آنان مقدارى درهم و غذا به صورت برابر داد. یکى از زنان گفت: من زنى از عرب و او از عجم است! حضرت فرمود: به خدا قسم در زمینه بیت المال من فرقى بین فرزندان حضرت اسماعیل و فرزندان اسحاق نمى بینم.

حضرت امام صادق(ع) مى فرماید:

«کان امیرالمؤمنین یکتب الى عمّاله: لا تسخروا المسلمین و من سألکم غیر الفریضة فقد اعتدى فلا تعطوه و کان یکتب یوصى بالفلاحین خیراً؛[81]

حضرت امیر به کارگزارانش مى نوشت: مسلمانان را به بیگارى نکشید و هر که بیش از حق خود خواست به او ندهید ـ زیرا قصد تجاوز از حد خود دارد ـ و همواره نسبت به کشاورزان توصیه به نیکى مى نمود.»

و در فرازى دیگر از حضرت باقر(ع) نقل شده است که فرمود:

«کان یکتب الى امراء الاجناد: انشدکم الله فى فلّاحى الارض ان یظلموا قبلکم؛[82]

به فرماندهان نظامى مى نوشت: شما را به خدا مبادا کشاورزان از جانب شما مورد ستم قرار گیرند.»

همان گونه که مالک اشتر نیز اشاره کرده بود تعداد زیادى از کارگزاران حضرت تحمل عدالت حضرت را نداشتند، حتى خویشان خودش نیز گاهى دل حضرت را به درد مى آوردند. موضوع نامه چهل و یک نهج البلاغه را مرحوم کشّى از علماى رجال شناس شیعه و تعدادى از اهل سنت همانند بلاذرى مربوط به عبدالله بن عباس مى دانند، و شاید عبیدالله بن عباس باشد که وقتى به گوش حضرت امیر مى رسد مقدارى از بیت المال بصره را برداشته و به مدینه گریخته است به او مى نویسد: واى بر تو! گویى که ارثى از پدر و مادرت را به دست آوردى، پناه بر خدا! آیا به معاد ایمان ندارى و از حساب و پرسش نمى ترسى؟ تو که نزد ما در شمار خردمندان بودى چگونه خوردن و آشامیدن را بر خود گوارا مى دانى در صورتى که مال یتیمان و تهیدستان و مؤمنان و مجاهدان را برداشته اى. ـ تا آنجا که مى فرماید:

«و والله لو انّ الحسن و الحسین فعلا مثل الذى فعلت ما کانت لهما عندى هوادة و لا ظفرا منى بارادة حتى آخذ الحق منهما و ازیح الباطل عن مظلمتهما؛

به خدا اگر حسن و حسین همانند تو رفتار مى کردند، از سوى من برخورد ملایمى نمى دیدند و به آرزوى خود نمى رسیدند تا آنکه حق را از آنان بستانم و باطلى را که در اثر ستم آنان بروز کرده بود نابود کنم.»

و در خبر دیگرى که اربلى نقل کرده است: روزى براى امام حسن مهمانانى رسید، آن حضرت نانى تهیه دید ولى نان خورشى نیافت، قنبر مطلع شد و کیلویى از عسلى که در بیت المال بود به او قرض داد، وقتى حضرت امیر براى تقسیم عسل حاضر شد از قنبر توضیح خواست و قنبر نیز هرچه بود گفت. حضرت امیر، حسن را طلبید و قصد زدن ایشان نمود، امام حسن او را به برادرش جعفر قسم داد و آرام گرفت و بعد فرمود: چرا چنین کردى؟ گفت: ما نیز از بیت المال حقى داریم، هنگامى که قسمت ما مى رسید قرضم را برمى گردانم. حضرت امیر فرمود:

«لا یجوز ان تنتفع بحقک قبل انتفاع الناس، لو لا انى رایت النبى صلى الله علیه و آله یقبّل ثنیتک لاوجعتک ضرباً؛[83]

تو نباید قبل از بهره مندى مردم از این مال بهره گیرى، اگر ندیده بودم که پیامبر گرامى از لبهایت بوسه مى گرفت تو را مى زدم!»

البته لازم به توضیح است که در صورت صحت سند این حدیث، دست زدن پیشواى معصومى چون حضرت امام حسن به چنین رفتارها شاید به آن جهت باشد تا کسانى چون ابن عباس و عثمان بن حنیف ـ از خودى ها ـ و طلحه و زبیر و دیگر دنیاطلبان با چشم محسوس خود ببینند که در ترازوى عدل على(ع) فرقى بین حسن ـ محبوبترین شخص در نزد على ـ و ابن ملجم ـ قاتل او ـ وجود ندارد.

و باز ثقفى نقل کرده است:

«کان على یقول: یا اهل الکوفة! اذا انا خرجت من عندکم بغیر رحلى و راحلتى و غلامى فانا خائن؛[84]

اگر من از شهر شما بیش از آنچه به همراه خود از مدینه آورده ام، برگشتم، خائن خواهم بود.»

لذا حتى هزینه زندگى حضرت از نخلهایى که در مدینه داشت تأمین مى شد.

ابن عساکر نوشته است: براى خرید لباس به بازار رفت و از مغازه اى لباس خواست، صاحب مغازه حضرت را شناخت و ادب نمود، حضرت او را رها کرد و از مغازه اى دیگر که نوجوانى در آن بود پیراهنى به سه درهم خرید و روانه شد. وقتى پدر نوجوان متوجه شد به فرزندش اعتراض نمود که چرا دو درهم نستاندى و به سرعت یک درهم را به مسجد آورد تا به حضرت برگرداند. حضرت فرمود: «باعنى رضاى و اخذ رضاه؛[85] با رضایت فروخته و من نیز با رضایت خریده ام.» ـ یک درهم را نگرفت ـ. و باز هم نقل مى کند: جعدة بن هبیره به حضرت امیر گفت: دو نفر که براى قضاوت نزد تو مى آیند، یکى از آنان تو را از جان و مالش بیشتر دوست دارد و آن دیگرى اگر از دستش برآید سرت را خواهد برید و تو علیه دوست خود و به نفع دشمنت حکم مى کنى! حضرت فرمود:

«انّ هذا شیى ء لو کان لى فعلت و لکن انّما ذا شیى ء لله؛[86] اگر دست من بود خواسته تو را عمل مى کردم اما این حکم خداست.» عدالت یک حقیقت است نه راه گریزى براى تأمین منافع شخصى.

آن حضرت نسبت به غیر مسلمانان نیز عدالت را مراعات مى نمود. مرحوم طوسى نقل مى کند:

«مرّ شیخ مکفوف کبیر یسأل، فقال امیرالمؤمنین: ما هذا؟ قالوا: یا امیرالمؤمنین! نصرانى، فقال امیرالمؤمنین: استعملتموه حتى اذا کبر و عجز منعتموه، انفقوا علیه من بیت المال؛[87]

پیرمردى نابینا گدایى مى کرد، حضرت امیر فرمود: این چه وضعى است؟ گفتند: یا امیرالمؤمنین شخصى مسیحى است. حضرت فرمود: او را به کار گرفته اید تا اکنون که عاجز و پیر شده محرومش ساخته اید، از بیت المال هزینه او را بپردازید.

باید گفت در این حدیث دنیایى از عظمت و عزت فرهنگ اسلام نهفته است و اساس بیمه هاى اجتماعى معرفى شده است. و آنگاه با چنین سیاستى است که روزى مى فرماید:

«ما اصبح بالکوفة احد الّا ناعَماً، ان ادناهم منزلة لیأکل البرّ و یجلس فى الظل و یشرب من ماء الفرات؛[88]

امروز در کوفه کسى نیست که زندگى آرام و راحتى نداشته باشد. امروز ضعیف ترین مردم این شهر به نان گندم و آب گواراى فرات و سرسایه اى آرام دسترسى دارند.»

--------------------------------------------------------------------------------

پى نوشت ها:
1 ـ مجموعه آثار شهید مطهرى، ج1، ص61.

2 ـ نحل، آیه 90.

3 ـ نهج البلاغه، حکمت 231.

4 ـ تصنیف غرر الحکم، ش1695.

5 ـ شرح غررالحکم، ج2، ص502.

6 ـ نهج البلاغه، حکمت 374.

7 ـ نهج البلاغه، خطبه 177.

8 ـ همان، خطبه 216.

9 ـ شرح غررالحکم، ج2، ص401.

10 ـ نهج البلاغه، حکمت 437.

11 ـ شرح غرر الحکم، ج2، ص508.

12 ـ شرح غررالحکم، ج1، ص57.

13 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج20، ص276، ح186.

14 ـ نهج البلاغه، حکمت 479.

15 ـ الافصاح فى فقه اللغه، ج1، ص242 ـ باب سوم ـ .

16 ـ فروق اللغه، ابى هلال عسکرى، باب 12، ص136. ضمناً در همین کتاب به هنگام فرق بین حق و حقیقت مى گوید: و الحق ما وضع موضعه من الحکمة ... و در بیان صدق و حق مى گوید: لانه ـ حق ـ وقوع الشى ء فى موقعه الذى هو اولى به ... باب دوم، ص21 و 34، مکتبة بصیرتى، قم.

17 ـ همان، باب 18، ص194.

18 ـ همان، ص191.

19 ـ لسان العرب، ذیل ماده حیف و عسف.

20 ـ نهج البلاغه، نامه 53، فراز 35.

21 ـ سوره الرحمن، آیه 7. تفسیر صافى، ج5، ص107.

22 ـ المیزان، ج12، ص331.

23 ـ نهج البلاغه، نامه 51.

24 ـ العدل حیاة، العدل حیاة الاحکام، تصنیف غررالحکم، ش1699 و 1702. العدل فوز و کرامة، شرح غررالحکم، ج1، ص179.

25 ـ جمال السیاسة العدل فى الامرة، ثبات الدول باقامة سنن العدل، شرح غررالحکم، ج3، ص375 و 353. العدل قوام الرعیة و جمال الولاة ـ کمال الولاة ـ ، همان، ج2، ص9.

26 ـ العدل مألوف، الرعیة لا یصلحها الّا العدل. شرح غررالحکم، ج1، ص11 و 356. العدل رأس الایمان و جماع الاحسان، همان، ج2، ص30.

27 ـ العدل اقوى اساس، همان، ج1، ص216. نهج البلاغه، خطبه 15.

28 ـ نهج البلاغه، خطبه 3.

29 ـ همان، نامه 53، فراز 58 و 20.

30 ـ همان، خطبه 198، فراز 27.

31 ـ همان، خطبه 94، فراز 7 و خطبه 138 ـ فیریکم کیف عدل السیرة و یحیى میت الکتاب و السنة ـ .

32 ـ به کتاب: تدین، حکومت و توسعه، نوشته: محمدجواد لاریجانى، صفحات 336 تا 341 مراجعه شود.

33 ـ ضمن زیارت مطلقه حضرت امیر ـ زیارت اول مفاتیح ـ .

34 ـ نهج البلاغه، خطبه 192 ـ خطبه قاصعه ـ ، فراز 117.

35 ـ همان، خطبه 87.

36 ـ همان، حکمت 31.

37 ـ همان، خطبه 27.

38 ـ همان، خطبه 137.

39 ـ همان، خطبه 3 ـ خطبه شقشقیه ـ .

40 ـ شرح غرر، ج2، ص211.

41 ـ نهج البلاغه، حکمت 160.

42 ـ همان، خطبه 30.

43 ـ همان، نامه 53، فراز 149.

44 ـ شرح نهج البلاغه، ج24، ص13 با تلخیص و تصرف.

45 ـ سوره قیامت، آیات 5 ـ 6.

46 ـ نهج البلاغه، نامه 53، فراز 17.

47 ـ همان، نامه 59.

48 ـ همان، نامه 70.

49 ـ شرح نهج البلاغه، ج1، ص231.

50 ـ الغارات، ص29، نشر دارالاضواء، چاپ اول، 1407، تحقیق سیدعبدالرضا حسینى خطیب.

51 ـ نهج البلاغه، خطبه 232.

52 ـ همان، نامه 53، فراز 95.

53 ـ همان، نامه 53، فراز 126.

54 ـ همان، نامه 53، فراز 21.

55 ـ در ضمن خطبه 224 به یک مورد اشاره شده است.

56 ـ مشهور بین عامه و خاصه آن است که نامه 41 نهج البلاغه خطاب به ابن عباس است. منابع این موضوع خواهد آمد.

57 ـ الغارات، همان، ص379.

58 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج1، ص200.

59 ـ نهج البلاغه، خطبه 27.

60 ـ همان، خطبه 29.

61 ـ همان، خطبه 123.

62 ـ همان، خطبه 131.

63 ـ همان، خطبه 216، فراز 8، 90، 10.

64 ـ تصنیف غرر، ش 776.

65 ـ السقیفة و فدک (ابوبکر جوهرى)، ص52.

66 ـ تاریخ طبرى، ج2، ص578، چاپ دارالکتب العلمیه، بیروت.

67 ـ تاریخ ابن عساکر ـ قسم الامام على علیه السلام ـ ج3، ص163، حدیث 1178؛ وسائل الشیعه، ج18، ص150، حدیث 75.

68 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج7، ص36، ذیل خطبه 91.

69 ـ همان، ج1، ص269، ذیل خطبه 15.

70 ـ همان، ج7، ص37، نص متن از کتاب «صوت العدالة الانسانیه»، ص348 آمده است.

71 ـ همان، ج7، ص37.

72 ـ همان، ج1، ص270.

73 ـ همان، ج7، ص38.

74 ـ نهج البلاغه، نامه 45.

75 ـ کافى، ج1، ص410.

76 ـ الاحتجاج، ج1، ص320، چاپ اسوه.

77 ـ الغارات، همان، ص48؛ کافى، ج 4، ص31؛ نهج البلاغه، خطبه 126.

78 ـ الغارات، همان، ص46.

79 ـ همان، ص341.

80 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج2، ص200.

81 ـ کافى ج5، ص284.

82 ـ قرب الاسناد، ص138، حدیث 489.

83 ـ کشف الغمه، ج1، ص176 ـ چاپ تبریز ـ .

84 ـ الغارات، همان، ص44.

85 ـ تاریخ ابن عساکر، قسم امام على(ع)، ج3، ص338، حدیث 1358.

86 ـ همان، ج3، ص249، حدیث 1265.

87 ـ وسائل الشیعه، ج11، ص49، منقول از تهذیب شیخ.

88 ـ بحارالانوار، ج40، ص327، منقول از مناقب ابن شهرآشوب.

--------------------------------------------------------------------------------

فصلنامه حکومت اسلامى شماره 18

صفحه‌ها