نقد نقد قرآن

دلیل حصر اهل مدینه در آیۀ 120 توبه
قرآن با بهره‌گیری از روش «جزء به کل»، از طریق بیان مصادیق خاص و وقایع تاریخی، قواعد و پیام‌های کلی و جهانی را برای تمامی دوران‌ها و همگان تبیین می‌کند.

پرسش:

در آیۀ «ما کانَ لِأَهْلِ الْمَدینَهِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لا یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِه» (توبه: 120)، چرا فقط اهل المدینه و من کان حوله را گفته است؟ مگر این وظیفه همه مسلمانان و مؤمنان نبوده است؟ بر فرض که مؤمنان آن زمان منحصر در اهل مدینه و اطراف آن بوده باشد، چرا همانند آیات دیگر حکم را بر عنوان مؤمنان نبرده است؟ چرا همۀ مؤمنان را نگفته است؟

پاسخ :

ازآنجاکه قرآن کتابی جهانی و همیشگی است، پیام‌های آن محدود به زمان و مکان خاصی نیست. هرچند برخی آیات در شرایط خاص و با خطاب به افراد یا گروه‌های معین نازل شده‌اند، محتوای آنها جنبه‌ای عمومی دارد و برای همگان استفاده‌شدنی است. این نوع خطاب‌ها دلایل متنوعی دارند و نمی‌توان برای همۀ آنها توضیحی واحد ارائه کرد؛ اما قرآن معمولاً از روش «جزء به کل» بهره می‌گیرد و با بیان نمونه‌ها و مصادیق مشخص، قواعد و احکام کلی را آموزش می‌دهد. درنتیجه اگرچه ظاهر آیه متوجه اشخاص خاصی است، پیام و حکم آن محدود به همان افراد نیست و در همه دوران‌ها کاربرد دارد. این شیوه سبب می‌شود مفاهیم کلی به گونه‌ای ملموس و عینی مطرح شوند و تأثیرگذاری بیشتری داشته باشند.

قرآن کتابی جهانی و جاودانی است و تک‌تک آیات آن حتی اگر به‌ظاهر تنها خطاب به افراد و گروه‌های خاصی نازل شده باشد، همگانی است. عام‌بودن مفاد آیات قرآن و خاص‌بودن ظاهر برخی از آنها، این پرسش را ایجاد می‌کند که چگونه قرآن با وجود این خطاب‌های خاص، می‌تواند جنبۀ همگانی و جهانی داشته باشد؟ در این نوشتار به این پرسش پاسخ می‌دهیم.

قرآن و روش «جزء به کل»

عمومی‌بودن مفاد برخی از آیات که خطاب به افراد خاصی نازل شده‌ است، علل مختلفی دارد و نمی‌توان برای همه آنها علتی کلی بیان کرد؛ اما قرآن معمولاً روش «جزء به کل» را به کار می‌گیرد و با خطاب قراردادن مصادیق عینی و موارد خاص، حکم کلی را بیان می‌کند؛ ازاین‌رو هرچند خطاب به افراد خاصی است، مفاهیم و احکام آن تعمیم‌پذیر به همۀ زمان‌ها و مکان‌هاست. درحقیقت قرآن با بیان مصادیق عینی، روش برخورد با مسائل مشابه در همه دوره‌ها را آموزش می‌دهد. در این روش، مفاهیم کلی ملموس‌تر می‌شود؛ درنتیجه تأثیر بیشتری دارد؛ چراکه از کلی‌گویی صرف پرهیز می‌شود و مفاهیم عینی‌تر بیان شده‌اند. بنابراین خداوند با به‌کارگیری این روش، هم پاسخ‌گوی نیازهای زمان نزول بوده است و هم برای همه اعصار کاربرد دارد.

سبب نزول آیۀ 120 سورۀ توبه

مدینه در تابستان سال نهم هجری افزون بر مواجهه با نوعی خشکسالی، هوایش نیز به‌شدت گرم بود؛ اما فصل برداشت خرما رسیده بود و این مسئله می‌توانست مشکل را تا اندازه‌ای کاهش دهد. پیش از اینکه مردم مدینه خرماهای خود را بچینند، به پیامبر خبر رسید که روم با همکاری برخی از قبایل عرب قصد حمله به مسلمانان را دارد. پیامبر خدا علیه و آله السلام به‌سرعت در مدینه اعلام جهاد کردند و با توجه به قدرت نظامی دشمن، افرادی را برای جمع‌آوری نیرو به اطراف مدینه و حتی مکه فرستادند. مردم چند دسته شدند: گروهی که اصلاً قصد حضور در جنگ را نداشتند و برای حاضرنشدن به بهانه‌های مختلف متمسک شدند؛ برخی قصد حضور داشتند، اما وسیله‌ای برای حرکت نداشتند و نمی‌توانستند پیامبر را همراهی کنند؛ گروهی هم قصد حضور داشتند و هم مرکب که در اردوگاه حاضر شدند (1).

گرمی هوا، خشکسالی، فرارسیدن فصل برداشت محصول، دوری راه، قدرت نظامی دشمن، تبلیغات منفی منافقان و ترساندن مسلمانان از قدرت و کثرت دشمن و ...، سبب شده بود تا عده‌ای از مردم مدینه و اطراف آن از حضور در لشکر اسلام خودداری کنند. در چنین شرایطی، خداوند آیه‌های 120 و 121 سورۀ «توبه» را خطاب به مردم مدینه و اطراف آن نازل کرد: «مٰا کٰانَ لِأَهْلِ اَلْمَدِینَهِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ لاٰ یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لاٰ نَصَبٌ وَ لاٰ مَخْمَصَهٌ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ اَلْکُفّٰارَ وَ لاٰ یَنٰالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صٰالِحٌ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ * وَ لاٰ یُنْفِقُونَ نَفَقَهً صَغِیرَهً وَ لاٰ کَبِیرَهً وَ لاٰ یَقْطَعُونَ وٰادِیاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ لِیَجْزِیَهُمُ اَللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ: شایسته نیست که اهل مدینه و بادیه‌نشینانی که پیرامون آنان‌اند، از رسول خدا تخلف کنند؛ و آنان را نسزد که به سبب پرداختن به خویش از حفظ جان او [در شداید و سختی‌ها] دریغ ورزند؛ زیرا هیچ تشنگی و رنج و گرسنگی در راه خدا به آنان نمی‌رسد و در هیچ مکانی که کافران را به خشم می‌آورد، قدم نمی‌گذارند، و از هیچ دشمنی انتقام نمی‌گیرند مگر آنکه به پاداش هر یک از آنان عمل شایسته‌ای در پرونده آنان ثبت می‌شود؛ چراکه خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند. و هیچ مال کوچک و بزرگی را هزینه نمی‌کنند و هیچ سرزمینی را [برای نبرد با دشمن یا انجام کار خیری] نمی‌پیمایند مگر آنکه در پرونده اعمالشان ثبت می‌شود تا خدا به آنان [نسبت به همه اعمالشان] با معیارگرفتن بهترین عملی که همواره انجام می‌دادند، پاداش دهد».

چرایی مخاطب قراردادن مردم مدینه و اطراف آن

به‌روشنی مشخص است که حکم در این آیه همانند سایر احکام قرآن، کلی است و اختصاصی به غزوه تبوک و مردم مدینه و اطراف آن ندارد و همۀ مردم تا قیامت را دربر می‌گیرد (2)؛ پس چرا خداوند در این آیه مردم مدینه و اطراف آن را به طور خاص مخاطب خود قرار داده است. دراین‌باره به علل مختلفی می‌توان اشاره کرد:

اول: این آیات هرچند در ظاهر نفی هستند، درواقع در مقام نهی صادر شده‌اند (3) و برای مذمت افرادی هستند که با وجود توانایی و داشتن مرکب، به بهانه‌های واهی از حضور در لشکر اسلام خودداری کردند و جان خود را عزیزتر از جان پیامبر دانسته بودند (4)؛ حتی برخی فقط منافقان را مخاطب این آیات دانسته‌اند (5). بنابراین مخاطب قراردادن همۀ مؤمنان با اینکه تنها گروهی از آنان اقدام به تخلف کرده بودند، روا نبود.

دوم: خداوند در این آیات در مقام تشویق مسلمانان به حضور در لشکر اسلام برای مقابله با دشمنی است که برای حمله آماده شده و در چنین مواردی خطاب قراردادن گروه‌هایی خاص و نام‌بردن از آنان به‌طور ویژه به خطاب عمومی و استفاده از عناوین عامی همچون مؤمنان، قابلیت تحریک‌پذیری بیشتر و بهتری دارد؛ چراکه در خطاب مستقیم به افراد آنان احساس کنند خداوند مستقیم با آنان سخن می‌گوید؛ درنتیجه تأثیر تربیتی و روانی بیشتری دارد. افزون بر اینکه کلی‌گویی معمولاً سبب توجیه‌گری و فرارپذیری فرمان می‌شود؛ درحالی‌که خطاب خاص جایی برای توجیه و فرار باقی نمی‌گذارد. نکته دیگر هم اینکه خطاب خاص، شدت عتاب و بار اخلاقی حکم و درنتیجه احتمال اطاعت‌پذیری را افزایش می‌دهد.

سوم: هرچند وجوب دفاع اختصاصی به مردم مدینه و اطراف آن و غزوه تبوک ندارد، مردم مدینه و اطراف آن با پیامبر بیعت داشتند و به ایشان قول یاری و همکاری داده بودند و همین امر سبب شده بود که در برابر دیگر مسلمانان مسئولیت بیشتری داشته باشند؛ درنتیجه تکلیف آنان از دیگران خاص و بیشتر باشدو به همین دلیل به طور خاص خطاب قرار گرفته‌اند (6).

چهارم: دفاع بر همگان واجب است؛ اما مردم مدینه و اطراف آن که از نزدیک با پیامبر زندگی می‌کردند و بیشتر و بهتر از مردم سایر شهرها از وضعیت اسلام و مسلمانان آگاه بودند و همین اطلاع بیشتر سبب مسئولیت بیشتر آنان شده بود؛ درنتیجه از آنان توقعی وجود داشت که از دیگران وجود نداشت و به همین دلیل  به طور خاص مورد خطاب قرار گرفته‌اند. چنان‌که با قطع‌نظر از اینکه آن حضرت پیامبر آنان بودند، حضرت همسایۀ اهل مدینه و اطرف آن بودند و حق همسایگی نیز یاری ایشان را اقتضا می‌کرد؛ درنتیجه آنان مسئولیت سنگین‌تری داشتند. بنابراین خداوند آنان را به طور ویژه مخاطب خود قرار داده است (7).

پنجم: آیه از یک‌سو در مقام کمک‌خواستن برای پیامبر است؛ از سوی دیگر خطاب به مؤمنانی که در نقاطی همچون مکه حضور داشتند یا اساساً از آمادگی نظامی برخوردار نبودند یا امکان حضور فوری نداشتند. اما اهل مدینه و اطراف آن هم در مرکز یا نزدیک به حکومت اسلامی بودند و هم امکانات و آگاهی مستقیم داشتند؛ بنابراین طبیعی است که در چنین شرایطی آنان مورد خطاب خاص قرار گیرند.

نتیجه:

قرآن به ‌جای اینکه آموزه‌های خود را در قالب مفاهیم کلی و انتزاعی بیان کند، آنها را در قالب مثال‌های عینی، ملموس و واقعی مطرح کرده است؛ ازاین‌رو هم نیاز مخاطبان اولیه خود را تأمین می‌کند و هم آموزه‌های کلی و عمومی خود را بیان کرده است. درباره آیه 120 سورۀ «توبه» به طور خاص می‌توان به این ادله اشاره کرد: 1. آیه در مقام مذمت است و مذمت باید تنها خطاب به متخلفان باشد؛ 2. آیه در مقام تشویق و تحریک افراد برای حضور در لشکر اسلام است و خطاب خاص از خطاب عام تأثیرگذاری بیشتر و بهتری دارد؛ 3. مردم مدینه و اطراف آن با پیامبر خدا علیه و آله السلام بیعت کرده بودند و افزون بر این از دیگر سایر مسلمانان آگاهی بیشتری از اوضاع آن حضرت داشتند و همه این امور سبب شده بود تکلیف آنان در ماجرای غزوه تبوک بیشتر و سنگین‌تر باشد؛ درنتیجه خداوند مستقیم آنان را خطاب قرار داد.

برای مطالعۀ بیشتر:

محسن احتشامی‌نیا؛ «خطابات قرآنی: خطاب خاص، مراد عام»؛ مطالعات قرآن و حدیث سفینه، ش 46، بهار 1394 ش، ص 10 ـ 25.

پی‌نوشت‌ها:

1. جعفر سبحانی؛ فروغ ابدیت؛ چ 28، قم: بوستان کتاب، 1388 ش، ص 858 ـ 862.

2. ناصر مکارم شیرازی و همکاران؛ تفسیر نمونه؛ چ 10، تهران: دارالکتب الإسلامیه، 1371 ش، ج ‏8، ص 186.

3. احمد طبرانی؛ التفسیر الکبیر: تفسیر القرآن العظیم؛ اردن: دارالکتاب الثقافی‏، 2008 م، ج ‏3، ص 366. محمدطاهر ابن‏عاشور؛ التحریر و التنویر؛ بیروت: مؤسسه التاریخ العربی‏، 1420 ق، ج ‏10، ص 224.

4. محمد بن جریر طبرى؛ جامع البیان فى تفسیر القرآن؛ بیروت: دارالمعرفه، 1412 ق، ج ‏11، ص 47 ـ 48.

5. نصر سمرقندی؛ بحر العلوم؛ بیروت: دارالفکر، 1416 ق، ج ‏2، ص 97.

6. محمد ماتریدی؛ تأویلات أهل السنه؛ بیروت: دارالکتب العلمی، 1426 ق، ج ‏5، ص 507.

7. محمد شوکانی؛ فتح القدیر؛ دمشق: دار ابن‌کثیر، 1414 ق، ج ‏2، ص 472. محمد صادقى تهرانى؛ الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن و السنه؛ چ 2، قم: فرهنگ اسلامى، 1406 ق، ج ‏13، ص 334. محمدحسین فضل‌الله؛ من وحى القرآن؛ بیروت: دارالملاک‏، 1419 ق، ج ‏11، ص 239.

دلیل آوردن قید «نساء» در آیات 3 و 22 سورۀ «نساء»
آرایه «اطناب» در آیات سوره نساء، علاوه بر زیبایی بلاغی و جلب توجه مخاطب، به تبیین دقیق و شفاف احکام فقهی کمک می‌کند.

پرسش:

 در آیات «ما طاب لکم من النساء» (نساء: 3) و «ما نکح آباءکم من النساء» (نساء: 22) و ....، آیا قید «نساء» اضافه نیست؟

پاسخ:

قرآن به زبان عربی نازل شده است (1)؛ منظور از «زبان عربی»، فقط عربی‌بودن واژگان نیست، بلکه خداوند برای بیان مراد خود از اسلوب‌های زبان عربی نیز استفاده کرده است.

اطناب

یکی از آرایه‌های ادبی در زبان عربی، «اطناب» است. برای انتقال معنایی که در ذهنمان باید از الفاظ استفاده کنیم؛ هنگامی که تعداد معانی و الفاظ را با هم مقایسه می‌کنیم، از چند حال خارج نیست: الف) اگر لفظ و معنا به اندازه هم باشند، «مساوات» است؛ ب) اگر لفظ کمتر از معنا باشد، اما در انتقال معنا اخلالی ایجاد نکند، «ایجاز» است؛ ج) اما اگر سبب مشکل در انتقال معنا شود، «اخلال» است؛ د) اگر لفظ بیشتر از معنا باشد، دو حالت دارد: اگر لفظ زیادی و بدون فایده باشد، «حَشو» یا «لغو» است و اگر لفظ زیادی اما دارای فایده باشد، «اطناب» است.

به عبارت ساده‌تر، اطناب «طولانی‌گوییِ بیهوده» نیست، بلکه طولانی‌گوییِ هدفمند است. یکی از اقسام اطناب، «توضیح بعد از ابهام» است (2).

ایضاح بعد از ابهام

یکی از تعبیرهای شایع در زبان عربی، بیان مطلبی با ابهام و سپس رفع ابهام از آن است. درباره چرایی این اسلوب گفته‌اند: اگر مطلب از همان آغاز بدون هیچ‌گونه ابهامی بیان شود، مخاطب نه ‌آن‌طور که باید به مطلب توجه می‌کند و نه از دانستن آن لذت می‌برد؛ اما اگر اول مطلب مبهم بیان شود و مخاطب متوجه منظور متکلم نشود و درنتیجه متحیر شود، توجه خود را بیشتر می‌کند و بیان منظور اصلی در این هنگام، باعث تأثیر بیشتر سخن بر روی مخاطب می‌شود؛ افزون بر این، مخاطب از دانستن مطلبی که نخست متوجه آن نشده بود، لذت می‌برد (3).

اسلوب «ما موصوله + جمله صله + مِن بیانیه»

«ما» در زبان عربی انواع و اقسام مختلفی دارد (4) که یکی از پرکاربردترین اقسام آن «ما» اسمیه موصوله به ‌معنای «چیز» که «مبهم» است و باید بعد از آن جمله‌ای به نام «صِله» بیاید و آن را از ابهام خارج کند. با توجه به شدت ابهام «ما» موصوله، در موارد فراوانی بعد از این «ما»، شاهد «مِن» بیانیه هستیم که منظور متکلم از «ما» را برای مخاطب بیان می‌کند و در حقیقت توضیح بیشتری درباره آن می‌دهد؛ برای نمونه در آیۀ «مٰا یَفْتَحِ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَهٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا ... » (5)، «ما» موصول و جملۀ «یَفْتَحِ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ» صلۀ آن است: «چیزی که خداوند برای مردم باز کند». به‌روشنی مشخص است که با وجود جمله صله که کار آن برطرف‌کردن ابهام از «ما» است، این کلمه همچنان مبهم است؛ به همین دلیل «مِنْ رَحْمَةٍ» آورده می‌شود تا ابهام آن به‌کلی برطرف شود؛ یعنی «چیزی که خداوند برای مردم باز کند که منظور از آن رحمت است» (6).

شاید این پرسش پیش آید که چرا خداوند از «ما» استفاده کرد که مبهم است؟ پاسخ این است که بیان مطلب با ابهام سبب کنجکاوی مخاطب و درنتیجه توجه بیشتر او و تأثیرگذاری بیشتر سخن در او می‌شود.

پس از این توضیح به سراغ آیات مورد بحث می‌رویم.

خداوند در آیۀ «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِی اَلْیَتٰامىٰ فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ ...»، همین اسلوب را به کار می‌برد و به مردان می‌فرماید: اگر می‌ترسید که در صورت ازدواج با دختران یتیم در اموال آنان به ناحق تصرف کنید، با چیزهایی که برای شما پاک هستند، ازدواج کنید.

درواقع مخاطب با مشکلی مواجه شده است و منتظر است خداوند راه‌حلی برای او مشخص کند؛ ازاین‌رو با شنیدن تعبیر «چیزهایی که برای شما پاک هستند» این پرسش برایش پیش می‌آید که منظور خدا از این چیزهای پاک چیست؟ خداوند در ادامه منظور خودش از چیزهای پاک را توضیح می‌دهد و می‌گوید: «منظور زنان بالغ و غیریتیم هستند» (7). طبرسی در‌این‌باره می‌گوید: «اگر مى‌‏ترسید که در ازدواج با یتیمان به عدالت رفتار نکنید، با زنان بالغ ازدواج کنید؛ زیرا اگر درباره زنان بالغ ستمى اتفاق افتد، عذرخواهى از آنان ممکن است و آنان صلاحیت حلال‌کردن حق خود را دارند؛ ولى دختران یتیم که هنوز رشد مالى‏ و اجتماعى کافى پیدا نکرده‏اند، چنین صلاحیتى ندارند» (8).

آیۀ «وَ لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ ...» (9) نیز به همین ترتیب است. خداوند در این آیه در مقام بیان حرمت ازدواج با همسر پدر است و می‌گوید: با زنانی که پیش‌تر پدرانتان با آنان ازدواج کرده‌اند، ازدواج نکنید. قرآن به جای اینکه بگوید «لا تنکحوا النساء التی نکحها آباؤکم: با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کرده‌اند، ازدواج نکنید»، از اسلوب «ما موصوله + جمله صله + مِن بیانیه» استفاده می‌کند و می‌گوید: «با چیزهایی که پدرانتان با آنان ازدواج کرده‌اند که منظور زنان هستند، ازدواج نکنید» (10) تعبیر کنونی قرآن هم از حیث آهنگ از «و لا تنکحوا النساء التی نکحها آباؤکم» زیباتر و دلنشین‌تر است و هم استفاده از فرمول «ایجاد ابهام و سپس رفع» سبب تأثیرگذاری بیشتر بر مخاطب و تأکید بیشتر بر حرمت ازدواج شده است. افزون بر اینکه اگر خداوند «مِن النساء» را نیاورده بود، شاید مخاطب گمان می‌کرد که «ما» در «وَ لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ»، «ما مصدریه» و معنای آیه بدین شکل است: «همانند ازدواج‌های [ناپسند] پدرانتان ازدواج نکنید». این معنا هرچند غلط نیست، اما خداوند در این آیه در مقام حرمت همه ازدواج‌های ناپسند مرسوم در جاهلیت نیست، بلکه در مقام تحریم نوع خاصی از آنها یعنی ازدواج با همسران پدران است و این مفهوم تنها با آوردن «من النساء» درک‌شدنی است (11).

نتیجه:

هر افزوده‌ای لغو نیست؛ لغو (حشو) فقط آن افزوده‌ای است که اگر حذف شود، نه معنایی از دست می‌رود، نه توهّمی دفع می‌شود و نه غرضی بلاغی تأمین می‌گردد. به قول عالمان علم بلاغت «الزیادة لفائدة» نه‌تنها نقص نیست، بلکه عین فصاحت است.

«اطناب» آرایه‌ای ادبی است؛ یعنی بیشتر از مقداری که برای رساندن معنا به آن نیازمند هستیم، لفظ به کار ببریم؛ البته به شرط آنکه این افزودگی فایدهٔ معنایی یا بلاغی داشته باشد. یکی از رایج‌ترین مصادیق «اطناب»، «ایضاح بعد الابهام» است. در این اسلوب خاص، نخست مطلبی عامدانه با ابهام مبهم بیان می‌شود و سپس از آن رفع ابهام می‌گردد. این نوع خاص از بیان سبب توجه بیشتر مخاطب به کلام و تأثیر بیشتر سخن بر او می‌شود. بنابراین تعبیر «من النساء» در آیاتی همچون «ما طاب لکم من النساء» و «ما نکح آباؤکم من النساء» از مصادیق اطناب است و سبب زیبایی بیشتر لفظی و معنوی آیات قرآن شده‌اند. افزون بر این «من النساء» در آیۀ سوم سوره «نساء» یعنی پیشنهاد خداوند ازدواج با زنان بالغ است، نه غیربالغ و یتیم. در آیه 22 این سوره نیز «من النساء» سبب تمیز «ما موصوله» از «ما مصدریه» می‌شود و به مخاطب می‌فهماند خداوند در این آیه، در مقام نوع خاصی از ازدواج‌های ناپسند، یعنی ازدواج با همسر پدر است.

برای مطالعه بیشتر:

یدالله رفیعی و رمضان رضایی؛ «اطناب و گونه‌های آن در ثلث آخر قرآن کریم»؛ پژوهش‌های نوین در مطالعات علوم انسانی اسلامی، ش 3، س 2، بهار و تابستان 1402 ش، ص 140 ـ 153.

پی‌نوشت‌ها:

1. شعراء: 195.

2. مسعود تفتازانی؛ المطول؛ چ 4، قم: مکتبه الداوری، 1416 ق، ص 282 و 291.

3. محمد بن بهادر زرکشی؛ البرهان فی علوم القرآن؛ بیروت: دارالمعرفه، 1410 ق، ج ‏3، ص 55. عبدالرحمن سیوطی؛ الإتقان فی علوم القرآن؛ چ 2، بیروت: دارالکتاب العربی، 1421 ق، ج ‏2، ص 120. ابراهیم بن عمر بقاعى؛ نظم الدرر فى تناسب الآیات و السور؛ چ 3، بیروت: دارالکتب العلمیه، منشورات محمدعلی بیضون‏، 1427 ق، ج ‏5، ص 410: «لما کان البیان بعد الإبهام أعظم، لما فیه من التشویق و التهیئه للفهم».

4. عبدالله بن یوسف ابن‌هشام؛ مغنی اللبیب عن کتب الأعاریب؛ چ 4، قم: کتابخانه مرعشی نجفی، 1410 ق، ج 1، ص 296.

5. فاطر: 2.

6. محمد بن محمد مرتضی زبیدی؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ بیروت: دارالفکر، 1414 ق، ج 17، ص 553.

7. «ما طاب لکم من النساء فدل بهذا على أنه لا یقال: نساء إلا لمن بلغ الحلم» (احمد بن محمد نحاس؛ اعراب القرآن؛ بیروت: دارالکتب العلمیه، منشورات محمدعلی بیضون‏، 1421 ق، ج ‏1، ص 199). «من النساء إما: بیانیه، أو: تبعیضیه، لأن المراد غیر الیتائم‏» (محمد شوکانی؛ فتح القدیر؛ دمشق: دار‌ابن‌کثیر، 1414 ق، ج ‏1، ص 482). احمد سمین؛ الدر المصون فى علوم الکتاب المکنون؛ بیروت: دارالکتب العلمیه، منشورات محمدعلی بیضون‏، 1414 ق، ج ‏2، ص 300.

8. فضل بن حسن طبرسى؛‏ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ تهران: ناصرخسرو، 1372 ش، ج ‏3، ص 11.

9. نساء: 22.

10. فضل بن حسن طبرسى؛‏ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ ج ‏3، ص 44.

11. فضل بن حسن طبرسى؛‏ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ ج 3، ص 44.

منظور یهودیان از قلوبنا غلف
یهودیان با ادعای ناتوانی قلبی در درک پیامبر سعی در رفع مسئولیت داشتند، اما خداوند علت کفر آنان را نه ناتوانی از فهم، بلکه عناد و دشمنی با حق دانست.

پرسش:

منظور یهودیان از این‌که می‌گفتند «قلوبنا غلف» چه بود؟ چرا آنان چنین چیزی را می‌گفتند و چرا قرآن با این گفته آنان مخالف است؟

پاسخ:

دو آیه از آیات قرآن حاکی از این است که یهودیان قلوب خود را «غلف» می‌دانستند؛ اما خدا این ادعای آنان را رد می‌کند:

«وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیلاً مٰا یُؤْمِنُونَ؛ (1)

و گفتند: دل‌های ما در غلاف و پوشش است، بلکه خدا به سبب کفرشان آنان را از رحمتش دور کرده پس اندکی ایمان می‌آورند.» (2)

معناشناسی «غلف» در قرآن

«غُلْف» جمع «أغلف» است. أغلف به معنای هرچیزی است که در «غلاف» یعنی پوشش و روکش باشد؛ مانند غلاف شمشیر که آن را می‌پوشاند. (3)

یهودیان خطاب به پیامبر می‌گفتند: این‌که تو مدام ما را انذار می‌کنی، فایده‌ای ندارد؛ (4) چراکه قلب‌های ما فطرتاً و بدون این‌که دست ما باشد به‌گونه‌ای خلق شده (5) که نسبت به آنچه تو می‌گویی در غلاف و پوشش است و درنتیجه، سخنان تو اصلاً به قلب ما نمی‌رسد (6) تا متوجه منظورت بشویم و ایمان بیاوریم. (7) هدف آنان از گفتن این جمله این بود که پیامبر را از دعوت آنان به دین اسلام نااُمید کنند. (8)

بسیاری از مفسران (9) این ادعای یهودیان را شبیه ادعای مشرکان می‌دانند (10) که در آیه پنجم سوره فصلت مطرح شده است:

«وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِی أَکِنَّهٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ وَ فِی آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنٰا وَ بَیْنِکَ حِجٰابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنٰا عٰامِلُونَ؛

و گفتند: دل‌های ما از [درک] حقایقی که ما را به آن می‌خوانی در پوشش‌های سختی است و در گوش‌های ما سنگینی است و میان ما و تو پرده‌ای وجود دارد، بنابراین تو کار خود را انجام بده و ما هم کار خود را انجام می‌دهیم

چنانکه قوم حضرت شعیب نیز مشابه همین سخن را به او گفتند:

«قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ مٰا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّٰا تَقُولُ ... ؛ (11)

گفتند: ای شعیب! بسیاری از مطالبی که می‌گویی نمی‌فهمیم ... .»

در حقیقت یهودیان به دنبال رفع مسئولیت از خود بودند (12) و می‌خواستند خودشان را در ایمان نیاوردن به اسلام و پیامبر، بی‌گناه جلوه دهند و آن را به خدا نسبت بدهند. (13)

خدا در مقام نقد یهودیان می‌گوید: قلوب شما «غلف» نیست و کاملاً متوجه منظور پیامبر می‌شوید، اما علت ایمان نیاوردن شما «کفر» شماست (14) که سبب شده خداوند از شما سلب توفیق کند و نتوانید حق را قبول کنید. (15) «کفر» در لغت به معنای ردّ کردن، قبول نکردن و اعتناء نکردن به چیزی است و از آثار آن بیزاری جستن، پنهان کردن و پوشاندن است. مطابق این معنا، هرکه چیزی را که باید بپذیرد و قبول کند، نه‌تنها نپذیرد و قبول نکند، بلکه مورد بی‌اعتنائی قرار دهد، از آن بیزار باشد و سعی کند آن را محو و نابود کند، کافر به شمار می‌آید. (16)

تفسیر «غلف» به «نامختون بودن» و نقد آن

از مفسر تابعی، حسن بصری نقل شده که منظور از «غلف» بودن یهودیان در قرآن نامختون بودن قلوب آنان است. (17) برخی از محققان معتقدند همین تفسیر درست است؛ چراکه همین تعبیر در کتاب مقدس در وصف یهودیان نیز به‌کار رفته است:

... و تمامی‌ خاندان‌ اسرائیل‌ در دل‌ نامختونند. (18)

ای گردنکشان که به دل و گوش نامختونید، شما پیوسته با روح‌القدس مقاومت می‌کنید ... . (19)

از این دو عبارت صریح‌تر این عبارات هستند:

پس‌ غلفه‌ دل‌های‌ خود را مختون‌ سازید و دیگر گردنکشی منمایید. (20)

ای‌ مردان‌ یهودا و ساکنان‌ اورشلیم‌ خویشتن‌ را برای‌ خداوند مختون‌ سازید و غلفه‌ دل‌های‌ خود را دور کنید مبادا حدّت‌ خشم‌ من‌ به‌ سبب‌ بدی‌ اعمال‌ شما مثل‌ آتش‌ صادر شده‌، افروخته‌ گردد و کسی‌ آن‌ را خاموش‌ نتواند کرد. (21)

در همه این موارد نامختون بودن کنایه از ناپاکی و فقدان ایمان یا همان «کفر» است. (22)

مشکل این تفسیر این است که مطابق قرآن، یهودیان از قلوب خود با تعبیر «غلف» یادکرده‌اند و نمی‌توان پذیرفت آنان قلوب خود را ناپاک و کافر دانسته باشند! چنانکه در کتاب مقدس نیز هیچ‌گاه آنان این وصف را برای خود به‌کار نبرده‌اند؛ بلکه خداوند آنان را با این وصف مذمت کرده است. (23)

نتیجه:

پیامبر خدا علیه و آله السلام برای هدایت یهودیان سعی و تلاش فراوانی می‌کردند. آنان برای این‌که پیامبر را از ایمان آوردن خود نااُمید کنند و شاید هم در مقام تمسخر، به حضرت گفتند: خدا قلب ما را به‌گونه‌ای خلق کرده که غیر یهودیت را نمی‌فهمیم و نمی‌توانیم به آن ایمان بیاوریم؛ اما خدا می‌گوید: دشمنی شما با حق سبب شده که من از شما سلب توفیق کنم و درعین‌حال که آن را می‌فهمید، به‌سبب قساوت قلبی که ناشی از کارهای ناپسند خودتان است، نتوانید زیر بار حرف حق بروید.

برای مطالعه بیشتر:

قرایی، سید علی‌قلی، «دل‌های ناپاک: تحقیقی درباره عبارت قلوبنا غلف»، ترجمان وحی، ۱۳۸۰ ش، ش ۹ و 10.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره بقره، آیه 88.

2. همچنین سوره نساء، آیه 155: «فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِیثٰاقَهُمْ وَ کُفْرِهِمْ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ قَتْلِهِمُ اَلْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلَیْهٰا بِکُفْرِهِمْ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً؛ پس به کیفر پیمان‌شکنی آنان و کفرشان به آیات خدا و به‌ناحق کشتن پیامبران و گفتار [بی‌پایه و باطل] شان که دل‌های ما در پوشش و حجاب است [ازاین‌رو، سخن حق را درک نمی‌کنیم، لعنتشان کردیم؛] بلکه به سبب کفرشان بر دل‌هایشان مُهرِ [محرومیت از فهم معارف] زدیم؛ به همین سبب جز اندکی ایمان نمی‌آورند

3. زید بن علی، تفسیر غریب القرآن (زید بن علی)، محقق: حسن بن محمدتقی حکیم، بیروت، الدار العالمیه، چاپ اول، 1412 ق، ج ۱، ص ۸۷؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص 253.

4. طبرسى، فضل بن حسن، ‏مجمع‌البیان فی تفسیر القرآن، تهران، ناصرخسرو، چاپ سوم، 1372 ش، ج ۱، ص ۳۰۹.

5. مراغى، احمد مصطفى‏، تفسیر المراغى، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، بی‌تا، ج ۱، ص ۱۶۶.

6. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج ۲، ص ۲۳۰.

7. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج ۱، ص ۱۲۱؛ ابن ‏قتیبه، عبدالله بن مسلم‏، تفسیر غریب القرآن، بیروت، دار و مکتبه الهلال‏، چاپ اول، 1411 ق، ج ۱، ص ۵۷.

8. ابن‏ عاشور، محمدطاهر، التحریر و التنویر، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی‏، چاپ اول، 1420 ق، ج ۱، ص ۵۸۲؛ قطب، سید، فى ظلال القرآن، بیروت، دار الشروق‏، چاپ 35، 1425 ق، ج ۱، ص ۸۹.

9. ابو عبیده، معمر بن مثنى‏، مجاز القرآن، قاهره، مکتبه الخانجی‏، چاپ اول، 1381 ق، ج ۱، ص ۴۶.

10. بلاغی، محمدجواد، آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن، قم، وجدانی، چاپ دوم، ج ۱، ص ۱۰۶.

11. سوره هود، آیه 91.

12. طالقانى، محمود، پرتوى از قرآن، تهران، شرکت سهامى انتشار، چاپ چهارم، 1362 ش، ج ۱، ص ۲۲۵.

13. حاکم جشمی، محسن بن محمد، التهذیب فی التفسیر، قاهره، دار الکتاب المصری، چاپ اول، 1440 ق، ج ۱، ص ۴۸۲؛ طباطبایى، محمدحسین‏، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‏، چاپ دوم، 1390 ق، ج ۵، ص ۱۳۱: «و هذه کلمه ذکروها یریدون بها رد الدعوه و إسناد عدم إجابتهم للدعوه إلى الله سبحانه کأنهم کانوا یدعون أنهم خلقوا غلف القلوب، أو أنهم جعلوا بالنسبه إلى دعوه غیر موسى کذلک من غیر استناد ذلک إلى اختیارهم و صنعهم».

14. ابن‏ عاشور، محمدطاهر، التحریر و التنویر، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی‏، چاپ اول، 1420 ق، ج ۱، ص ۵۸۲.

15. سوره نساء، آیه 155.

16. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‏، چاپ اول، 1368 ش، ج‏10، ص 80.

17. تفسیر کتاب الله العزیز (هواری)، ج ۱، ص ۱۲۱): «ذکروا عن الحسن أنّه قال: (غلف): قلف لم تختن لقولک یا محمّد»؛ تفسیر القرآن العظیم (ابن ابی حاتم)، ج۱، ص۱۷۰: «عَنْ قَتَادَهَ عَنِ الْحَسَنِ‌: فِی قَوْلِهِ‌: "قُلُوبُنَا غُلْفٌ" قَالَ‌: لم نختن».

18. ارمیا 9: 26.

19. اعمال رسولان 7: 51. در ترجمه مژده کتاب مقدس این عبارت بدین شکل آمده است: «ای گردنکشان که از دل و گوش کافرید و گوش‌هایتان کر است ...».

20. تثنیه 10: 16.

21. ارمیاء 4: 4.

22. قرایی، سید علی‌قلی، «دل‌های ناپاک: تحقیقی درباره عبارت "قلوبنا غلف"»، ترجمان وحی، ۱۳۸۰ ش، ش ۹، صص 16-20.

23. متن حاضر بر پایه قرائت مشهور نوشته شده است. لام در واژه «غُلْف» در قرائت مشهور ساکن است؛ اما ابن محیصن آن را مضموم قرائت کرده: «غُلُف». مطابق این قرائت که شاذ و خلاف مشهور شمرده شده، منظور یهودیان این بوده که دل‌های ما ظرف‌های علم و دانش است (طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن (تفسیر الطبری)، ج ۲، ص ۲۳۰) و به علم تو احتیاجی نداریم. (ابن‏ ابى‏‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج ۱، ص ۱۷۰) اما این قرائت با سیاق سازگار نیست؛ چراکه آنان در مقام عذر آوردن برای ایمان نیاوردن هستند. (مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص 253)

نهی از اتخاذ یهود و نصاری به عنوان «اولیاء»
آیه ۵۱ مائده مسلمانان را از پذیرش سلطه و سرپرستیِ غیرمسلمانان به‌عنوان صاحب‌اختیار بر خود نهی می‌کند، نه از همکاری یا دوستیِ مشروع با آنان.

پرسش:

قرآن از مؤمنان خواسته که یهود و نصاری را به‌عنوان «اولیاء» نگیرند. منظور از «اولیاء» در این آیه چیست؟ آیا این آیه شامل همه یهودیان و مسیحیان می‌شود یا فقط گروه خاصی از آنان منظور است؟

پاسخ:

خداوند در آیه 51 سوره مائده از «اولیاء»گرفتنِ یهود و نصاری منع کرده است:

«یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا اَلْیَهُودَ وَ اَلنَّصٰارىٰ أَوْلِیٰاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ؛

 ای اهل ایمان! یهود و نصاری را اولیاء خود مگیرید، آنان اولیاء یکدیگرند و هر کس از شما، یهود و نصاری را ولی خود بگیرد از زمره آنان است؛ بی‌تردید خدا گروه ستمکار را هدایت نمی‌کند

سبب نزول آیه 51 سوره مائده

گرچه درباره سبب نزول این آیه دیدگاه‌های متعددی گزارش شده است، (1) ولی آنچه درست است این است که: این آیه درباره مسلمانانی نازل شده که از ترس این‌که مبادا مشرکان در آینده بر آنان مسلط شوند، به دنبال این بودند که یهود و نصاری را به‌عنوان ولی خود قرار بدهند. پس از شکست مسلمانان در غزوه اُحد، برخی از مسلمانان از ترس غلبه مشرکان بر آنان، تصمیم گرفتند با یهودیان و مسیحیان هم‌پیمان شوند و طبق قراردادی از آنان امان بگیرند تا در برابر مشرکان از آنان دفاع کنند. (2)

تفسیر نهی از ولایت یهود

اولیاء» در این آیه جمع «ولی» است. اکثر مفسران «ولی» را به معنای نصرت و همکاری گرفته‌اند؛ (3) این در حالی است که از اولین اقدامات پیامبر خدا پس از هجرت به مدینه، انعقاد قرارداد همکاری با یهودیان مدینه بود. مطابق این قرارداد مسلمانان و یهودیان باید باهم همکاری و یکدیگر را در مقابل دشمنان یاری می‌کردند؛ (4) بنابراین، همکاری و همیاری با غیرمسلمانان نه‌تنها مانعی ندارد، بلکه مطلوب است. (5)

ولی» به معنای «دوستی» نیز نیست؛ چراکه مطابق سایر آیات قرآن، خدا مسلمانان را از دوستی با هرکسی که دشمن مسلمانان نیست، ازجمله یهودیان و مسیحیان، منع نکرده و آشکارا خوبی کردن به آنان را اجازه داده است. (6)

«لاٰ یَنْهٰاکُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِینَ لَمْ یُقٰاتِلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُقْسِطِینَ * إِنَّمٰا یَنْهٰاکُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِینَ قٰاتَلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ وَ ظٰاهَرُوا عَلىٰ إِخْرٰاجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ؛ (7)

خدا شمارا از نیکی کردن و عدالت نسبت به کسانی که در کار دین با شما نجنگیدند و شمارا از دیارتان بیرون نکردند بازنمی‌دارد؛ زیرا خدا عدالت‌پیشگان را دوست دارد. خدا فقط شمارا از دوستی با کسانی نهی می‌کند که در کار دین با شما جنگیدند و از دیارتان بیرون راندند و در بیرون راندنتان به یکدیگر کمک کردند تا [به‌خاطر این سختگیری] با آنان دوستی کنید و تنها کسانی که با آنان دوستی کنند، ستمکاران‌اند

«ولی» به معنای تحت سرپرستی یهود و نصاری درآمدن و قبول سلطه و حکومت آنان بر مسلمانان است؛ (8) به‌گونه‌ای‌که متولی امور مسلمانان شوند و زمام امور مسلمانان به دست آنان بیفتد. (9) از‌این‌رو، ابی‌بن‌کعب و ابن‌عباس در مقام تفسیر این آیه، «اولیاء» را به معنای «ارباب» گرفته‌اند. (10) مشخص است که درخواست کمک از دیگران سبب نمی‌شود که دیگران ارباب ما شوند. چنانکه دوستی با دیگران نیز این لازمه را به همراه ندارد. مطابق این معنا مفاد آیه 51 سوره مائده همان مفاد آیه 141 سوره نساء است:

«... وَ لَنْ یَجْعَلَ اَللّٰهُ لِلْکٰافِرِینَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً؛ (11)

و خدا هرگز هیچ راه سلطه‌ای به سود کافران بر ضد مؤمنان قرار نداده است.»

نتیجه:

آیه 51 سوره مائده از قبول ولایت یهودیان و مسیحیان نهی کرده است. منظور از قبول ولایت در این آیه تحت سرپرستی آنان درآمدن و قبول سلطه و حکومت آنان است؛ به‌گونه‌ای که آنان صاحب‌اختیار و ارباب مسلمانان و متولی و متصدی امور آنان شوند. این حکم شامل هر غیرمسلمانی ازجمله همه مسیحیان و یهودیان می‌شود و اختصاصی به گروه خاصی از آنان ندارد. «ولی» در این آیه به معنای همکاری و دوستی نیست؛ چراکه اولاً پیامبر خدا هنگام ورود به مدینه با یهودیان مدینه قرارداد همکاری امضاء کرد؛ ثانیاً قرآن نه‌تنها دوستی با غیرمسلمانانی که دشمن مسلمانان نیستند، مخالفتی ندارد، بلکه در آیه‌های 8 و 9 سوره ممتحنه آشکارا با آن موافقت کرده است.

برای مطالعه بیشتر:

احمدی آشتیانی، فرهاد، «بازکاوی مفهوم ولایت در سیاق آیه 55 سوره مائده با تأکید بر پیوستگی آیات»، پژوهش‌های قرآن و حدیث، پاییز و زمستان 1398 ش، سال 52، ش 2، صص 203-21.

پی‌نوشت‌ها:

1. ثعلبى، احمد بن محمد، الکشف و البیان عن تفسیر القرآن (تفسیر ثعلبی)، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1422 ق، ج‏4، ص 76؛ مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 484؛ جصاص، احمد بن على‏، احکام القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1405 ق، ج‏4، ص 99. گفتنی است سعد در این واقعه، حکم یهودیان را بر اساس شریعت خود آنان صادر کرد. افزون بر این، مطابق قراردادی که یهودیان با پیامبر امضاء کرده بودند، در صورت نقض قرارداد از سوی یهود، ریختن خون آنان و ضبط اموال و اسیرکردن زنان و فرزندان آنان از سوی مسلمانان مجاز بود. سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، بوستان کتاب، چاپ 28، 1388 ش، ص 454

2. ابن‏‌ابى‏‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج‏4، ص 1156؛ سمرقندى، نصر، تفسیر السمرقندى المسمى بحر العلوم‏، محقق: عمر عمروی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1416 ق، ج‏1، ص 397؛ طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 179.

3. جصاص، أحکام القرآن، ج‏4، ص 99؛ سمرقندی، بحرالعلوم، ج‏1، ص 397؛ طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج‏3، ص 550.

4. سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، بوستان کتاب، چاپ 28، 1388 ش، ص 448

5. مکارم شیرازى، ناصر و جمعى از نویسندگان، تهران، دار الکتب الإسلامیه، چاپ 10، 1371 ش، ج‏4، ص 410.

6. مغنیه، محمدجواد، التفسیر الکاشف، قم، دار الکتاب الإسلامی‏، چاپ اول، 1424 ق، ج‏3، ص 73.

7. سوره ممتحنه، آیه‌های 8 و 9.

8. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص: 484: «یعنى دوله الیهود على المسلمین.»

9. مصطفوی، حسن، تفسیر روشن، تهران، مرکز نشر کتاب، چاپ اول، 1380 ش، ج‏7، ص 111.

10. ابو حیان، محمد بن یوسف،‏ البحر المحیط فى التفسیر، بیروت، چاپ اول، 1420 ق، ج‏4، ص 291: «و قراءه أبیّ و ابن عباس: أربابا مکان أولیاء.»

11. سوره نساء، آیه 141.

منظور از یهودیان لعنت شده در لسان حضرات داود و عیسی
لعنِ کافران بنی‌اسرائیل توسط داود وعیسی(ع) در آیه۷۸ مائده،نه بر اساس روایات مشهور،بلکه طبق سیاق آیات و شواهد قرآنی، پیامد مستقیمِ ترک نهی‌از‌منکر توسط آنان بود.

پرسش:

منظور از یهودیانی که به لسان حضرات داود و عیسی لعن شدند، چه کسانی هستند و چرا لعن شده‌اند؟

پاسخ:

قرآن در آیه 78 سوره مائده به ما خبر داده که حضرات داود و عیسی علیهماالسلام کافران از بنی‌اسرائیل را لعن کرده‌اند:

«لُعِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَلىٰ لِسٰانِ دٰاوُدَ وَ عِیسَى اِبْنِ مَرْیَمَ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ؛

از بنی‌اسرائیل آنان که کافر شدند به زبان داود و عیسی بن مریم لعنت شدند. لعنت شدنشان برای این بود که سرپیچی داشتند و همواره [از حدود الهی] تجاوز می‌کردند

با توجه به این‌که آنان توسط حضرات داود و عیسی لعن شده‌اند، مشخص می‌شود یهودیان زمان و مکان این دو پیامبر منظور هستند؛ برخی از مفسران نیز گفته‌اند که حضرت داود در زبور و حضرت عیسی در انجیل آنان را لعن کرده است، (1) اما در پایان آیه تنها گفته شده که لعن‌شدن آنان به خاطر عصیان و تجاوز بوده است. عصیان و تجاوز مصادیق مختلفی دارند و مشخص نشده کدام مصداق از مصادیق عصیان و تجاوز منظور است. (2)

لعن بنی‌اسرائیل توسط حضرت داود

درباره این‌که چرا حضرت داود، کافرانِ از بنی‌اسرائیل را لعن کرد، در تفاسیر به دو ماجرا اشاره شده است:

1. یهودیان از صید ماهی در روز شنبه منع شدند. ماهی‌ها روزهای شنبه به کنار ساحل می‌آمدند و در دسترس بودند، اما در سایر روزها به ساحل نزدیک نمی‌شدند. گروهی از یهودیان تصمیم گرفتند روزهای جمعه تله‌هایی را در ساحل کار بگذارند تا ماهی‌ها روزهای شنبه در تله‌ها گرفتار شوند و بعد روز یکشنبه آن‌ها را بگیرند! حضرت داود به خداوند عرض کرد: بار خدایا، بندگانت با امر تو مخالفت و آن را ترک کردند، آنان را برای دیگران، آیه و مثلی قرار بده و در اثر این نفرین، خداوند آنان را به میمون مسخ کرد. (3)

2. حضرت داود از کنار یهودیانی که در خانه‌ای بودند گذر کرد و از آنان پرسید: چه کسی در خانه است؟ آنان گفتند: خوک‌ها! حضرت داود به خدا عرض کرد: بارخدایا آنان را خوک کن و آنان در اثر این نفرین، تبدیل به خوک شدند. (4)

لعن بنی‌اسرائیل توسط حضرت عیسی

درباره این‌که چرا حضرت عیسی کافران از بنی‌اسرائیل را لعن کرد نیز شاهد دو ماجرای مختلف از هم هستیم:

1. حواریون از حضرت عیسی خواستند که از پروردگارش بخواهد مائده‌ای (سفره‌ای از غذا) از آسمان بر آنان نازل کند. آنان می‌خواستند با خوردن از آن مائده به راست‌گویی حضرت، اطمینان قلبی بیشتری پیدا کنند. حضرت از خدا خواست که مائده‌ای آسمانی نازل کند و خداوند این دعا را اجابت کرد و وعده داد که مائده را نازل خواهد کرد؛ اما هشدار شدیدی نیز داد که هر کس پس از نزول این معجزۀ آشکار کفر ورزد، عذابی بی‌سابقه در انتظار اوست. (5) یهودیان از مائده آسمانی خوردند، اما کفر ورزیدند و ایمان نیاوردند. حضرت به خداوند عرض کرد که بار خدایا تو به آنان گفته بودی که هر کس بعد از خوردن از مائده کافر شود، او را به‌گونه‌ای عذاب خواهی کرد که هیچ‌کدام از جهانیان را عذاب نکرده‌ای. بار خدایا همان‌طور که اصحاب روز شنبه را لعن کردی، آنان را لعن کن. آنان بدون زنان و کودکان پنج هزار نفر بودند و خداوند همگی را به خوک مسخ کرد. (6)

2. حضرت عیسی به خدا عرض کرد: بارخدایا کسانی که به من و مادرم افترا می‌زنند را میمون کن و خدا آنان را تبدیل به میمون کرد. (7)

برخی نیز گفته‌اند: منظور از عصیان ماهیگیری در روز شنبه و خوردن از مائده است و منظور از تجاوز، کشتن انبیاء و حلال دانستن محرمات. (8)

اما همان‌طور که برخی از مفسران گفته‌اند، این‌که منظور از لعن حضرات داود و عیسی اشاره به چنین قضایایی داشته باشد، مشخص نیست (9) و مفسران دلیلی ارائه نکرده‌اند.

 

لعن یهودیان به‌سبب ترک نهی‌از‌منکر

بسیاری از مفسران در کنار اشاره به ماجراهای بالا، به علل دیگری هم اشاره کرده‌اند:

1. وقتی کسی از میان یهودیان گناهی می‌کرد، هرچند مابقی یهودیان او را به‌صورت زبانی نهی می‌کردند، اما نه این گناه سبب می‌شد که با او نشست‌وبرخاست نداشته باشند و با او هم‌غذا نشوند و نه برای بازداشتن او از گناه عملاً اقدامی می‌کردند. (10) مطابق برخی از روایات نیز یهودیان با گناه‌کاران نشست‌وبرخاست نداشتند، اما وقتی آنان را می‌دیدند به روی آنان لبخند می‌زدند و با آنان گرم می‌گرفتند. (11)

2. گروهی عادل از بنی‌اسرائیل بودند که امربه‌معروف و نهی‌از‌منکر می‌کردند، اما باقی بنی‌اسرائیل آنان را گرفتند و با اره بریدند و به صلیب کشیدند و بعد به سراغ ملوک رفتند و با آنان مجالست کردند و هم‌غذا شدند. (12) مطابق این قول منظور از لعن‌شدگان کسانی هستند که با سلاطین [جور] در ارتباط‌اند و برای آنان کار می‌کنند و آنان را دوست دارند و تحت ولایت آنان هستند. (13)

3. حضرات داود و عیسی به حضرت محمد بشارت دادند و کسانی که ایشان را تکذیب کنند، لعن کردند. (14)

به نظر می‌رسد از میان این اقوال، قول ترک نهی‌از‌منکر از همه قوی‌تر باشد؛ چراکه هم آیه بعدی مؤیّد این تفسیر است:

«کٰانُوا لاٰ یَتَنٰاهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ؛ (15)

آنان یکدیگر را از کارهای زشتی که مرتکب می‌شدند بازنمی‌داشتند. مسلماً بد بود آنچه را انجام می‌دادند

و هم در برخی روایات به این موضوع اشاره شده است. برای نمونه، در روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام نقل شده که فرمودند:

اى مردم، خداوند عموم مردم را به گناه عدّه‌‏اى اندک، چنانچه آن گناه را پنهانى و بدون اینکه مردم از آن آگاه شوند مرتکب شده باشند، عذاب نمى‏‌کند، ولى اگر آن عدّه اندک گناه را آشکارا انجام‏ داده و عموم مردم آنان را بر این کار سرزنش نکردند، هر دودسته از جانب خدا مستحق کیفر مى‏‌شوند و فرمود: هنگامی‌که سلطان ستمگرى کسى را از روى ظلم و دشمنى مى‏‌زند و یا کسى را به قتل مى‏‌رساند و یا ستمدیده‏اى را شکنجه مى‏‌کند، در آنجا حاضر نشوید؛ زیرا یارى مؤمن بر مؤمن هنگامی‌که حاضر باشد واجب است و فرمود: هنگامی‌که در میان بنی‌اسرائیل سستى و کوتاهى پدید آمد و نهی‌از‌منکر را جدی نگرفتند تا اینکه خداوند دل‌هاى آنان را با یکدیگر مخالف کرد و باهم دشمن نمود و درباره آنان این آیه را نازل فرمود:

 «لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بنی‌اسرائیل عَلى‏ لِسانِ داوُدَ وَ عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ، کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ ... .» (16)

نتیجه:

خداوند در آیه 78 سوره مائده به ما خبر داده که حضرات داود و عیسی علیهماالسلام، کافرانِ از بنی‌اسرائیل را لعن کرده‌اند. مشهورترین قول در میان مفسران، لعن اصحاب روز شنبه توسط حضرت داود و تبدیل شدن آنان به میمون و لعنِ خورندگان از مائده آسمانی توسط حضرت عیسی و تبدیل شدن آنان به خوک است؛ اما هیچ دلیلی این قول را تایید نمی‌کند. قول دیگر این است که یهودیان به دلیل ترک نهی‌از‌منکر لعن شدند. این قول توسط آیه بعدی و همچنین برخی از روایات تایید می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 204.

2. مغنیه، محمدجواد، التفسیر الکاشف، قم، دار الکتاب الإسلامی‏، چاپ اول، 1424 ق، ج‏3، ص 108.

3. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 496؛ طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج‏3، ص 609.

4. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 205.

5. سوره مائده، آیه‌های 112-115.

6. تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج‏1، ص 496؛ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج‏3، ص 609. در این جا توجه به دو نکته شایسته است: اولاً عبارت «فکانوا خمسه آلاف ... لیس فیهم امرأه و لا صبی‏» در تفسیر مقاتل از عهد جدید گرفته شده است: «و خورندگان سوای زنان و اطفال قریب به پنج هزار مرد بودند.» (انجیل متی 14: 21) البته مطابق عهد جدید مردم از این مائده خوردند و نبوت عیسی را تائید کردند و رفتند و اصلاً اسمی از مسخ به میان نیامده است: «و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند، گفتند که این البتّه همان نبی است که باید در جهان بیاید! (انجیل یوحنا 6: 14)؛ ثانیاً مشکل این قول این است که آیه از عذاب منحصربه‌فرد خبر داده، اما مسخ شدن منحصربه‌فرد نیست و قبلاً در زمان حضرت داود رخ داده است؛ مگر این‌که گفته شود در آن زمان، تبدیل به میمون شدند اما در زمان حضرت عیسی تبدیل به خوک شدند و همین مقدار تفاوت برای منحصربه‌فرد بودن کفایت می‌کند که البته خلاف ظاهر است.

7. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 205.

8. دینورى، عبدالله بن محمد، تفسیر ابن وهب المسمى الواضح فى تفسیر القرآن الکریم‏، بیروت، دار الکتب العلمیه، منشورات محمد علی بیضون‏، چاپ اول، 1424 ق، ج‏1، ص 206.

9. مغنیه، محمدجواد، التفسیر الکاشف، قم، دار الکتاب الإسلامی‏، چاپ اول، 1424 ق، ج‏3، ص 108.

10. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 205 و 206.

11. عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر العیاشى، تهران، مکتبه العلمیه الاسلامیه، چاپ اول، 1380 ق، ج‏1، ص 335.

12. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق ، ج‏6، ص 206.

13. حویزى، عبدعلى بن جمعه‏، تفسیر نور الثقلین، مصحح: هاشم رسولی، قم، انتشارات اسماعیلیان‏، چاپ چهارم، 1415 ق، ج‏1، ص 660.

14. ابو حیان، محمد بن یوسف،‏ البحر المحیط فى التفسیر، بیروت، چاپ اول، 1420 ق، ج‏4، ص 336.

15. سوره مائده، آیه 79.

16. ابن‌بابویه، محمد بن على‏، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، قم، دار الشریف الرضی للنشر، چاپ دوم، 1406 ق، ص 261. (ترجمه فارسی: محمدرضا انصاری محلاتی) سؤالی که در رابطه با این قول مطرح می‌شود، این است که آیا صِرف ترک نهی‌از‌منکر سبب کافر شدن می‌شود؟ همین سؤال درباره ماهیگیران روز شنبه نیز مطرح می‌شود. قرآن این کار آنان را فسق دانسته است. (سوره اعراف، آیه 163)

منظور از جبت و طاغوت اهل کتاب چیست؟
یهودیان مدینه پس از اُحد برای جلب حمایت مشرکان مکه علیه اسلام، به بت‌های آنان سجده کردند و آیه ۵۱ سوره نساء این نفاق و ایمان به جبت و طاغوت را نکوهش کرد.

پرسش:

قرآن از ایمان آوردن گروهی از اهل کتاب به جبت‌و‌طاغوت خبر داده است. این گروه از اهل کتاب چه کسانی بودند؟ منظور از جبت‌و‌طاغوت چیست؟ مقصود از ایمان آوردن اهل کتاب به آن‌ها چیست؟

پاسخ:

آیه 51 سوره نساء ایمان آوردن گروهی از اهل کتاب به جبت‌و‌طاغوت و سخن ایشان مبنی بر اینکه کافران از مؤمنان هدایت‌یافته‌ترند، بازگو می‌کند:

«أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ اَلْکِتٰابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ اَلطّٰاغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدىٰ مِنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً؛

آیا به کسانی که بهره‌ای اندک از [دانش] کتاب [تورات و انجیل] به آنان داده شده ننگریستی که به جبت‌و‌طاغوت ایمان می‌آورند؟! و درباره کسانی که کافر شده‌اند، می‌گویند: آنان از کسانی که ایمان آورده‌اند، راه‌یافته‌ترند

نزول آیه 51 سوره نساء

بعد از غزوه اُحد گروهی از یهودیان مدینه به سرکردگی حی بن اخطب و کعب بن اشرف به مکه رفتند تا با مشرکان مکه بر ضد اسلام و پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله متحد شوند. مشرکان به یهودیان گفتند که هم شما و هم محمد اهل کتاب هستید و شاید شما با او هم‌دست شده‌اید و می‌خواهید از این طریق ما را نابود کنید. یهودیان منکر شدند، اما مشرکان گفتند: ما تنها زمانی سخن شمارا باور می‌کنیم که به بت‌های ما سجده کنید. یهودیان برای این‌که مشرکان را راضی و با خود همراه کنند به بت‌ها سجده کردند! در ادامه، مشرکان از یهودیان پرسیدند: به باور شما ما هدایت‌یافته‌تر هستیم یا مسلمانان؟ یهودیان به مشرکان گفتند: به خدا سوگند آئین شما از آئین محمد بهتر است! در این هنگام آیه 51 سوره نساء نازل شد. (1)

بت‌پرستی یهودیان

شاید کسی بگوید یهودیان هرچند به پیامبر خدا ایمان نیاوردند و کافر شدند، اما بت‌پرست نبوده‌اند و بعید است به بت‌ها سجده کرده باشند؛ اما این اشکال ناشی از ناآشنایی با تاریخ بنی‌اسرائیل است. یکی از گناهانی که آنان بارها در طول تاریخ خود مرتکب شده‌اند، بت‌پرستی است. مشهورترین نمونه آن داستان گوساله‌پرستی آنان در غیاب حضرت موسی است، (2) اما این تنها باری نبوده که مرتکب این گناه شده‌اند. برای نمونه، پس از این‌که بنی‌اسرائیل از دریای سرخ شکافت و از آن گذر کردند، به قومی رسیدند که مشغول پرستش بت‌ها بودند. با کمال تعجب آنان از حضرت موسی معبودانی همانند معبودان آن قوم خواستند تا آن‌ها را بپرستند. (3) مطابق کتاب مقدس نیز بنی‌اسرائیل فقط به خاطر همراهی با زنان بت‌پرست، حاضر شدند در مراسم قربانی برای بت‌ها شرکت کنند و به بت‌های آنان سجده کنند:

1 و اسرائیل‌ در شِطّیم‌ اقامت‌ نمودند و قوم‌ با دختران‌ موآب‌ زنا کردن‌ گرفتند 2 زیرا که‌ ایشان‌ قوم‌ را به‌ قربانی‌های‌ خدایان‌ خود دعوت‌ نمودند. پس‌ قوم‌ می‌خوردند و به‌ خدایان‌ ایشان‌ سجده‌ می‌نمودند. 3 و اسرائیل‌ به‌ بعل‌ فغور ملحق‌ شدند و غضب‌ خداوند بر اسرائیل‌ افروخته‌ شد. 4 و خداوند به‌ موسی‌ گفت‌ که‌: «تمامی‌ رؤسای‌ قوم‌ را گرفته‌، ایشان‌ را برای‌ خداوند پیش‌ آفتاب‌ به‌ دار بکش‌ تا شدت‌ خشم‌ خداوند از اسرائیل‌ برگردد.» 5 و موسی‌ به‌ داوران‌ اسرائیل‌ گفت‌ که‌: «هر یکی‌ از شما کسان‌ خود را که‌ به‌ بعل‌ فغور ملحق‌ شدند، بکشید.» (4)

نمونه دیگر آن در زمان حضرت داود علیه‌السلام است:

11 و بنی‌اسرائیل‌ در نظر خداوند شرارت‌ ورزیدند و بَعْلها را عبادت‌ نمودند. 12 و یهوه‌ خدای‌ پدران‌ خود را که‌ ایشان‌ را از زمین‌ مصر بیرون‌ آورده‌ بود، ترک‌ کردند و خدایان‌ِ غیر را از خدایان‌ طوایفی‌ که‌ در اطراف‌ ایشان‌ بودند پیروی‌ نموده‌، آن‌ها را سجده‌ کردند و خشم‌ خداوند را برانگیختند. 13 و یهوه‌ را ترک‌ کرده‌، بعل‌ و عشتاروت‌ را عبادت‌ نمودند. (5)

در زمان جِدْعُون نیز همین کار را تکرار کردند:

33 و واقع‌ شد بعد از وفات‌ جِدْعُون‌ که‌ بنی‌اسرائیل‌ برگشته‌، در پیروی‌ بعلها زنا کردند و بعل‌ بَرِیت‌ را خدای‌ خود ساختند. 34 و بنی‌اسرائیل‌ یهوه‌، خدای‌ خود را که‌ ایشان‌ را از دست‌ جمیع‌ دشمنان‌ ایشان‌ از هر طرف‌ رهایی‌ داده‌ بود، به‌ یاد نیاوردند. (6)

با جست‌وجوی تعبیر «خدایان غیر» در کتاب مقدس یهودیان، متوجه می‌شویم خداوند مدام بنی‌اسرائیل‌ را از پرستش خدایان غیر نهی می‌کند و بازمی‌دارد که بیانگر تمایل آنان به این گناه است.

جبت‌و‌طاغوت

درباره این‌که منظور از جبت‌و‌طاغوت چیست، آرای مختلفی از سوی مفسران مطرح شده است:

1. جبت‌و‌طاغوت هر غیر خدایی است که پرستیده شود. این دو کلمه برای هرکس که در نهایتِ شرّ و فساد باشد، به کار می‌رود. منظور از آن‌دو در این آیه، دو بتی هستند که یهودیان برای راضی کردن مشرکان مکه، به آن‌ها سجده کردند؛ (7)

2. منظور از جبت‌و‌طاغوت حی بن اخطب و کعب بن اشرف هستند؛ چراکه یهودیان مدینه چشم‌وگوش‌بسته از آنان پیروی و به بت‌ها سجده کردند؛ (8)

3. «جبت» بت‌ها و «طاغوت» کسانی هستند که خود را به‌عنوان سخن‌گوی بت‌ها معرفی و مردم را به پرستش آن‌ها دعوت می‌کردند؛ (9)

4. «جبت» هر غیر عاقل و «طاغوت» هر عاقلی است که به‌جای خدا پرستیده می‌شود؛ (10)

5. «جبت» سحر و «طاغوت» شیطان است؛ (11)

6. «جبت» ساحر و «طاغوت» کاهن است. (12)

هرچند جبت‌و‌طاغوت معنایی کلی و درنتیجه، مصادیق متعددی دارند، اما با توجه به سبب نزول ذکرشده برای آیه 51 سوره نساء، به نظر می‌رسد قول اول درست باشد و مصداق جبت‌و‌طاغوت در این آیه، بت‌های مشرکان باشند. (13)

نتیجه:

یهودیان مدینه پس از غزوه اُحد به مکه رفتند تا با مشرکان این شهر علیه اسلام متحد شوند و آنان را برای هجوم به مدینه تشویق و تحریک کنند. مشرکان گفتند: چون هم شما و هم محمد اهل کتاب هستید، شاید شما با او هم‌دست شدید تا از این طریق ما را نابود کنید. یهودیان منکر شدند، اما مشرکان گفتند: تنها زمانی خیالمان از شما راحت می‌شود و با شما همکاری می‌کنیم که به بت‌های ما سجده کنید. یهودیان برای این‌که مشرکان با آنان علیه اسلام همکاری کنند، به بت‌ها سجده کردند. خداوند با نزول آیه 51 سوره نساء از ایمان اهل کتاب به جبت‌و‌طاغوت خبر داد و آنان را مذمت کرد.

برای مطالعه بیشتر:

ژیان، فاطمه، «عبرتی از علل و عوامل انحرافات یهود در قرآن»، حسنا، تابستان و پاییز 1389 ش، ش 5 و 6، صص 134-167.

پی‌نوشت‌ها:

1. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 378؛ طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏5، ص 85؛ طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج‏3، ص 223؛ سمرقندى، نصر، تفسیر السمرقندى المسمى بحر العلوم‏، محقق: عمر عمروی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1416 ق، ج‏1، ص 309.

2. سوره بقره، آیه‌های 51-54. خرو 32: 8: «و به‌زودی‌ از آن‌ طریقی‌ که‌ بِدیشان‌ امر فرموده‌ام‌، انحراف‌ ورزیده‌، گوساله ریخته‌ شده‌ برای‌ خویشتن‌ ساخته‌اند و نزد آن‌ سجده‌ کرده‌ و قربانی‌ گذرانیده‌، می‌گویند که‌ ای‌ اسرائیل‌ این‌ خدایان‌ تو می‌باشند که‌ تو را از زمین‌ مصر بیرون‌ آورده‌اند.»

3. سوره اعراف، آیه 138.

4. اعداد 25.

5. داوران 2.

6. داوران 8.

7. ابن ‏قتیبه، عبدالله بن مسلم‏، تفسیر غریب القرآن، بیروت، دار و مکتبه الهلال‏، چاپ اول، 1411 ق، ص 113؛ طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج 5، ص 83؛ فخر رازی، محمد، مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1420 ق، ج 10، ص 101.

8. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 379؛ فراء، یحیى بن زیاد، معانى القرآن، قاهره، الهیئه المصریه العامه للکتاب‏، چاپ دوم، 1980 م، ج‏1، ص 273؛ نحاس، احمد بن محمد، اعراب القرآن، بیروت، دار الکتب العلمیه، بیروت، منشورات محمد علی بیضون‏، چاپ اول، 1421 ق، ج‏1، ص 219.

9. طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج‏3، ص 223

10. صادقى تهرانى، محمد، الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن و السنه، قم، فرهنگ اسلامى، چاپ دوم، 1406 ق، ج‏7، ص 116.

11. سمرقندى، نصر، تفسیر السمرقندى المسمى بحر العلوم‏، محقق: عمر عمروی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1416 ق، ج‏1، ص 309.

12. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏5، ص 83.

13. برخی در مقام نقد این قول گفته‌اند: «منظور از جبت‌و‌طاغوت بت‌های مردم مکه نیست زیرا در آیه چنین آمده است که آن‌ها [یهودیان] به جبت‌و‌طاغوت ایمان دارند و مى‏‌دانیم که آن‌ها به بت‌های مشرکان ایمان نداشتند و اگر هم داستانى که در بالا گفته شد درست باشد، آن‌ها براى مصلحتى به‌طور موقت در برابر دو بت کرنش کردند و این غیر از ایمان قلبى به آن بت‌هاست بخصوص اینکه کلمه «یؤمنون» حالت استمرار را مى‏‌رساند یعنى آن‌ها همواره به جبت‌و‌طاغوت ایمان دارند. از این گذشته طاغوت به هر نوع معبود باطل چه بت و چه انسان و یا هر پدیده دیگر گفته مى‌‏شود و بر اساس روایات، تعبیر «جبت‌و‌طاغوت» معمولاً به انسان‌های طغیانگری که مردم را از راه حق بازمی‌دارند اطلاق مى‌‏شود. با توجه به مطالب بالا به نظر مى‏‌رسد منظور از جبت‌و‌طاغوت در آیه شریفه، علما و سران یهود باشد که مردم را از راه حق بازداشته و مانع ایمان آن‌ها به اسلام مى‏‌شدند، لذا به آن‌ها جبت‌و‌طاغوت گفته شده است.» جعفرى، یعقوب،‏ تفسیر کوثر، قم، انتشارات هجرت، چاپ اول، 1376 ش، ج‏2، ص 460؛ اما اشکال دوم وارد نیست، چراکه جبت‌و‌طاغوت نام بت خاصی نیست؛ بلکه مصداق آن دو عنوان عام و کلی در این داستان بت‌ها بوده‌اند؛ همان‌طور که جبت‌و‌طاغوت نام شخص خاصی نیستند، اما می‌شود از آن‌ها علمای یهود اراده شود.

منظور از «یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ»
قرآن باور یهودیان به انحصار نبوت وفضل الهی در بنی‌اسرائیل را نفی کرده وتأکید می‌کند که خداوند رحمت ومقام نبوت را براساس حکمت خویش،به هر قومی که بخواهد عطا میکند

پرسش:

منظور از «ید الله مغلوله» چیست؟ چرا یهودیان چنین چیزی را گفتند که واکنش قرآن را به همراه داشت؟ چرا آنان به چنین چیزی باور دارند؟

قرآن باور یهودیان به انحصار نبوت وفضل الهی در بنی‌اسرائیل را نفی کرده و تأکید می‌کند که خداوند رحمت ومقام نبوت را بر اساس حکمت خویش،به هر قومی که بخواهد عطا می‌کند.

پاسخ:

خداوند در آیه 64 سوره مائده اعتقاد یهودیان به بسته‌بودنِ دست خدا را نقل و نقد کرده است:

«وَ قٰالَتِ اَلْیَهُودُ یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا بَلْ یَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشٰاءُ ...؛

و یهود گفتند: دست خدا بسته است. دست‌هایشان بسته باد و به کیفر گفتار باطلشان بر آنان لعنت باد؛ بلکه هر دودست خدا همواره گشوده و باز است هرگونه بخواهد، روزی می‌دهد ... .»

منظور از «یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ» چیست؟

واژه «ید» در زبان عربی به معنای دست است، اما وقتی این تعبیر برای خدا به‌کار می‌رود: «ید الله،» (1) با توجه به عدم جسمانیت خدا و جزء نداشتن، منظور از آن، اراده و قدرت خداست. (2) واژه «مغلوله» از ریشه «غلل» است. این ریشه در عربی به معنای قیدوبندی است که به دست و گردن بسته می‌شود و اجازه حرکت را نمی‌دهد. «مغلول» اسم مفعول از این ریشه و به معنای بسته شده است. «غلل» در مقابل «بسط» است که به معنای رها و آزاد است. (3) مغلول بودن گاهی ظاهری است همانند کسی که دستش با طناب بسته است و گاه، باطنی است همانند کسی که دستش به خاطر بخل و خساست بسته است (4) و نمی‌تواند به کسی کمک کند. (5) بنابراین، منظور از «یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ» این است که قدرت و اراده الهی بسته است و درنتیجه، کاری را نمی‌تواند انجام دهد.

چرا یهودیان دست خدا را بسته می‌دانند؟

تعبیر «دست خدا» در کتاب مقدس یهودیان (تَنَخ) به فراوانی به‌کاررفته است:

«تا تمامی‌ قوم‌های‌ زمین‌ دست‌ خداوند را بدانند که‌ آن‌ زورآور است‌ و از یهُوَه‌، خدای‌ شما، همه اوقات‌ بترسند.» (6)

هرچند تعبیر بسته بودن دست در این کتاب مشاهده نشد، اما تعبیر «کوتاه بودن دست خدا» به معنای ناتوانی خدا در این کتاب به‌کاررفته است:

«خداوند موسی‌ را گفت‌: آیا دست‌ خداوند کوتاه‌ شده‌ است‌؟ ... .» (7)

«هان‌ دست‌ خداوند کوتاه‌ نیست‌ تا نرهاند و گوش‌ او سنگین‌ نی‌ تا نشنود.» (8)

تعبیر «ید الله» چهار بار در قرآن به‌کار رفته که سه بار آن مرتبط با اهل کتاب و نقد آنان است. (9) مطابق این آیات، «فضل» در «دست خدا» است و او به هرکه بخواهد آن را می‌دهد:

«لِئَلاّٰ یَعْلَمَ أَهْلُ اَلْکِتٰابِ أَلاّٰ یَقْدِرُونَ عَلىٰ شَیْءٍ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ أَنَّ اَلْفَضْلَ بِیَدِ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ؛ (10)

تا اهل کتاب بدانند بر چیزی از فضل خدا دسترسی نخواهند داشت؛ بی‌تردید همه فضل به دست خداست، آن را به هرکس بخواهد عطا می‌کند و خدا دارای فضل بزرگ است

این آیات در مقام نقد باور یهودیان مبنی بر برگزیدگی این قوم بر سایر اقوام است؛ به‌گونه‌ای که خداوند فضل و رحمت خود را به این قوم اختصاص داده و سایر اقوام از این فضل و رحمت الهی بهره‌ای ندارند. (11) در کتاب مقدس یهودیان آمده است:

«زیرا که‌ تو برای‌ یهُوَه‌، خدایت‌، قوم‌ مقدس‌ هستی‌. یهُوَه‌ خدایت‌ تو را برگزیده‌ است‌ تا از جمیع‌ قوم‌هایی‌ که‌ بر روی‌ زمین‌اند، قوم‌ مخصوص‌ برای‌ خود او باشی.» (12)

مطابق همین عقیده، یهودیان باور دارند نبوت که از مصادیق فضل و رحمت الهی است، منحصر در قوم یهود است و خداوند برای سایر اقوام پیامبری نمی‌فرستد. (13)

چرا یهودیان «یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ» را گفتند؟

یهودیان مدینه از مدت‌ها پیش از ظهور پیامبر خاتم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله منتظر ظهور ایشان بودند. (14) انتظار می‌رفت یهودیان به پیامبری که منتظرش بودند و در اثر بشارت‌های پیامبران بنی‌اسرائیل او را همچون پسران خود می‌شناختند، (15) ایمان بیاورند، اما با این توجیه که از بنی‌اسرائیل نیست، به وی ایمان نیاوردند. (16) به باور آنان، وعده الهی به برتری قوم بنی‌اسرائیل و اختصاص فضل و رحمتش به این قوم باعث شده دست فضل و رحمت خدا نسبت به سایر اقوام بسته باشد و نتواند به آنان کمک کند. (17) قرآن این باور را تخطئه کرده و گفته است: دست فضل و رحمت خدا نسبت به سایر اقوام بسته نیست و خدا به هر که بخواهد روزی مادی و معنوی، ازجمله نبوت را می‌دهد:

«وَ لاٰ تُؤْمِنُوا إِلاّٰ لِمَنْ تَبِعَ دِینَکُمْ قُلْ إِنَّ اَلْهُدىٰ هُدَى اَللّٰهِ أَنْ یُؤْتىٰ أَحَدٌ مِثْلَ مٰا أُوتِیتُمْ أَوْ یُحٰاجُّوکُمْ عِنْدَ رَبِّکُمْ قُلْ إِنَّ اَلْفَضْلَ بِیَدِ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ؛ (18)

و جز به کسی که از دینتان [یهودیت] پیروی می‌کند، ایمان نیاورید. بگو: یقیناً هدایت، هدایت خداست. سپس گفتند: گمان نکنید آنچه به شما بنی‌اسرائیل [از نبوّت، معجزه، قبله مستقل و آیات آسمانی] داده شده به کسی [از غیر بنی‌اسرائیل] داده شود، یا اینکه مؤمنان می‌توانند نزد پروردگارشان با شما محاجّه و گفتگو کنند. [در پاسخ یاوه‌های آنان] بگو: فضل و رحمت [که از جلوه‌هایش نبوّت، کتاب، معجزه و قبله است،] به دست خداست، به هر کس [از بنی‌اسرائیل و غیر بنی‌اسرائیل که] بخواهد می‌دهد؛ و خدا بسیار عطاکننده و داناست

نتیجه:

یهودیان خود را قوم برتر می‌دانند و معتقدند دست فضل و رحمت الهی فقط برای بنی‌اسرائیل باز است. به باور آنان وعده خداوند به برتری بنی‌اسرائیل باعث شده دست خدا در اعطای فضل و رحمت که نبوت یکی از مصادیق آن است به سایر اقوام بسته باشد. همین امر سبب شد یهودیان نبوت پیامبر خاتم را نپذیرند؛ چراکه معتقد بودند پیامبر موعودِ تورات باید از بنی‌اسرائیل باشد و نه از بنی اسماعیل. قرآن این باور را تخطئه کرده و گفته است: دست خدا نسبت به غیر بنی‌اسرائیل بسته نیست و به هرکه بخواهد روزی مادی و معنوی می‌دهد.

برای مطالعه بیشتر:

عیوضی، حیدر، «آیا خدا تِفیلین می‌بندد؟ تحلیل بینامتنی آیه «قالَتِ الیَهودُ یَدُ اللهِ مَغلولَهٌ»، مطالعات قرآن و حدیث، بهار و تابستان 1398 ش، ش 24، صص 1-22.

پی‌نوشت‌ها:

1. در چهار آیه از آیات قرآن شاهد این تعبیر هستیم.

2. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‏، چاپ اول، 1368 ش، ج‏14، ص 236.

3. در آیه 29 سوره اسراء شاهد تقابل این دو باهم هستیم: «وَ لاٰ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَهً إِلىٰ عُنُقِکَ وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا کُلَّ اَلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً؛ و دستت را بخیلانه بسته مدار و به‌طور کامل هم دست‌ودل‌باز مباش که درنهایت نکوهیده درمانده گردی

4. مغلول در آیه 29 سوره اسراء به همین معناست.

5. مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص: 256,257

6. یوشع 4: 24.

7. اعداد 11: 23.

8. اشعیاء 59: 1.

9. عیوضی، حیدر، «آیا خدا تِفیلین می‌بندد؟ تحلیل بینامتنی آیه «قالَتِ الیَهودُ یَدُ اللهِ مَغلولَهٌ»، مطالعات قرآن و حدیث، بهار و تابستان 1398 ش، ش 24، صص 1-22، ص 15.

10. سوره حدید، آیه 29.

11. عیوضی، حیدر، «آیا خدا تِفیلین می‌بندد؟ تحلیل بینامتنی آیه «قالَتِ الیَهودُ یَدُ اللهِ مَغلولَهٌ»، مطالعات قرآن و حدیث، بهار و تابستان 1398 ش، ش 24 ص 16.

12. تثنیه 7: 6

13. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 284 و 285. البته یهودیان امروزه معتقدند که خدا برای غیر بنی‌اسرائیل نیز پیامبرانی را فرستاده، اما این پیامبران اولاً به مقام و منزلت پیامبران بنی‌اسرائیل نمی‌رسند و ثانیاً آنان برخلاف انبیاء بنی‌اسرائیل، فساد اخلاق و زناکاری را ترویج کردند و بی‌رحم بودند؛ لذا خداوند نبوت را از غیر بنی‌اسرائیل دور کرد! (کُهِن، آبراهام، گنجینه‌ای از تلمود، تهران، انتشارات اساطیر، ترجمه: امیرفریدون گرگانی، چاپ دوم، 1390 ش، ص 140 و 141)

14. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ دوم، 1418 ق، ج‏1، ص 127.

15. سوره بقره، آیه 146؛ سوره انعام، آیه 20.

16. طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‏، 1390 ق، ج‏6، ص 34.

17. عیوضی، حیدر، «آیا خدا تِفیلین می‌بندد؟ تحلیل بینامتنی آیه «قالَتِ الیَهودُ یَدُ اللهِ مَغلولَهٌ»، مطالعات قرآن و حدیث، بهار و تابستان 1398 ش، ش 24 ص 16.

18. سوره آل‌عمران، آیه 73.

منظور از «نقصان از اطراف زمین»
مفسران غالب، «ننقصها من اطرافها» را کنایه از کاهش تدریجی قلمرو مشرکان و تحقق آن با فتوحات اسلامی می‌دانند، نه اشاره‌ای به شکل یا کاهش جرمِ زمین.

پرسش:

منظور از «نقصان از اطراف زمین» که در دو جای قرآن به آن اشاره شده چیست؟ آیا ناظر به یک واقعیت طبیعی است یا در مقام تمثیل و غیرمرتبط با طبیعت است؟ برفرض که ناظر به طبیعت باشد، آیا از مصادیق اعجاز علمی قرآن به شمار می‌آید؟

پاسخ:

خداوند در دو آیه قرآن از نقصان و کاستن از اطراف زمین خبر داده است:

«أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا ...؛ (1)

آیا نمی‌دانند که ما همواره به زمین می‌پردازیم و از اطراف آن می‌کاهیم؟ ... .»

«بَلْ مَتَّعْنٰا هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰى طٰالَ عَلَیْهِمُ اَلْعُمُرُ أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا أَ فَهُمُ اَلْغٰالِبُونَ؛ (2)

بلکه اینان و پدرانشان را [از انواع نعمت‌ها] بهره‌مند ساختیم تا جایی‌که عمرشان طولانی شد [و گمان کردند که نعمت‌ها و عمرشان پایان نمی‌پذیرد]. آیا ندانسته‌اند که ما همواره به زمین می‌پردازیم و از اطراف آن می‌کاهیم؟ پس آیا بازهم آنان پیروزند؟»

در این نوشتار منظور از این عبارت را بررسی می‌کنیم.

 

دیدگاه مفسران درباره نقصان از اطراف زمین

مفسران درباره عبارت «أ‌َنَّا نَأ‌ْتِی الأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أ‌َطْرافِها» دیدگاه‌های متفاوتی را مطرح کرده‌اند. درباره چیستی «ارض: زمین» در این آیه شاهد اقوال مختلفی هستیم. برخی منظور از «ارض» را معنای حقیقی آن، یعنی خود زمین دانسته و برخی دیگر معتقدند معنای مجازی «ارض» یعنی اهل آن مقصود است:

- سرزمین کفار مکه؛

- سرزمین عموم کفار؛

- اهل زمین؛

- زمین و اهل آن.

چنانکه درباره «نقصان ارض» نیز آرای مختلفی مطرح شده است. برخی از این آرا ناظر به معنای ظاهری آیه هستند و برخی دیگر به معنای باطنی آیه نظر دارند:

- فتح حوالی مکّه توسط پیامبر و یارانش؛

- فتح سرزمین کفار توسط مسلمانان؛

- هلاکت کافران و ظالمان تکذیب‌کننده پیامبران؛

- کاسته شدن از شمار، نیرو و ثروت اهل باطل؛

- مرگ زمینیان؛

- مرگ علما و بهترین ساکنان زمین؛

- از بین رفتن برکت و نعمت زمین؛

- بیضوی بودن زمین و نه کروی بودن آن.

به باور بسیاری از مفسران، این عبارت در مقام تهدیدکردن مشرکان قریش نازل شده و به آنان خبر می‌دهد که به‌زودی مسلمانان اطراف مکه و در ادامه، سرزمین سایر مشرکان را فتح خواهند کرد و درنتیجه، از قلمرو مشرکان کاسته خواهد شد و قلمرو اسلام و مسلمانان گسترش خواهد یافت. سیاق این دو آیه، یعنی آیات قبلی و بعدی آن‌ها، این تفسیر را تائید می‌کند؛ چراکه این آیات در مقام تهدید و انذار مشرکان نازل شده‌اند. (3) نقدی که به این قول وارده شده این است که این آیات در مکه نازل شده‌ و هنوز فتوحات اصلاً شروع نشده بود تا از زمین مشرکان چیزی کاسته شود. (4)

به اعتقاد برخی دیگر، واژه «اطراف» در این آیه جمع «طِرف» به معنای چیز باارزش و برگزیده از هر چیزی و مراد از «ارض»، اهل آن است؛ بنابراین، منظور از نقصان اطراف زمین، مرگ برگزیدگان اهل زمین است. «برگزیدگان اهل زمین» به علما، فقها، کریمان و اهل‌بیت علیهم‌السلام تفسیر شده است. این دیدگاه هرچند با سیاق این دو آیه سازگار نیست، اما با توجه به اشاره احادیث به آن، می‌تواند به‌عنوان معنای باطنی و تأویلی در کنار معنای ظاهری و تنزیلی پذیرفته شود. (5)

 

تفسیر علمی نقصان ارض

برخی معتقدند با قطع‌نظر از این‌که این آیه در مقام بیان چه مطلبی نازل شده، به پدیده‌ای علمی اشاره دارد. (6) البته باورمندان به این قول درباره آن پدیده علمی باهم اختلاف دارند:

1. بیضوی بودن زمین:

 زمین کاملاً کروی نیست. زمین هر ۲۴ ساعت یک‌بار به دور خود می‌چرخد و این چرخش باعث ایجاد نیروی گریز از مرکز می‌شود. این نیرو در ناحیهٔ استوا بیشترین اثر را دارد و سبب می‌شود استوا اندکی برآمده‌تر شود، درحالی‌که قطب‌ها کمی فشرده‌تر باقی می‌مانند. درنتیجه قطر زمین در استوا کمی بزرگ‌تر از قطر آن در قطب‌هاست.

اما این دیدگاه با نقد مواجه شده است:

ازنظر علمی، بیضوی بودن زمین به این معناست که زمین در استوا کمی برآمده و در قطب‌ها کمی فشرده است؛ اما اولاً این پدیده «کاهش از اطراف» محسوب نمی‌شود؛ ثانیاً بیضوی بودن نتیجهٔ چرخش زمین است و به معنای کم‌شدن تدریجی از اطراف نیست؛ ثالثاً اختلاف شعاع استوایی و قطبی پایدار است، نه اینکه در حال «کم شدن» باشد؛ رابعاً در آیه «اطراف» آمده و اگر مراد دو قطب زمین بود، بهتر بود با لفظ تثنیه یعنی «طَرَفَیها» می‌آمد. (7)

2. کم شدن حجم و جرم زمین: زمین پس از جداشدن از خورشید دویست برابر حجم کنونی بود، اما به‌مرور سرد و سفت شد و مواد مذاب از شکاف‌های زمین خارج و درنتیجه کوچک شد. (7)

این دیدگاه نیز دقیق نیست؛ چراکه هم جرم و هم حجم کرهٔ زمین از آغاز پیدایش تا امروز ثابت نبوده و در طول زمان دچار تغییر شده‌ است. جرم زمین در بدو پیدایش با برخورد پی‌درپی سیارک‌ها و اجرام فضایی، به‌تدریج افزایش یافت. امروزه هم هرسال چندین هزار تن غبار کیهانی وارد جو زمین می‌شود و درنهایت به سطح آن می‌رسد؛ بنابراین ازنظر تئوری، جرم زمین اندکی در حال افزایش است؛ اما در مقابل، زمین مقداری جرم نیز از دست می‌دهد. گازهای سبک مانند هیدروژن و هلیوم می‌توانند از لایه‌های بالایی جو به فضا بگریزند. بااین‌حال میزان جرمی که زمین از دست می‌دهد تقریباً با مقدار جرمی که از فضا دریافت می‌کند، قابل‌مقایسه است و درنتیجه جرم کل زمین در مقیاس کنونی تقریباً ثابت مانده است. نکته دیگر هم این‌که کم شدن حجم و جرم زمین، اختصاصی به اطراف آن ندارد.

اشکال دیگر این تفاسیر علمی این است که در ابتدای آیه فعل «یری» به معنای دیدن یا دانستن آمده و هیچ‌کدام از این امور در آن زمان دیدنی یا دانستنی نبودند. (9)‌

نتیجه:

اکثر مفسران معتقدند که منظور از عبارت «ننقصها من اطرافها» کم شدن تدریجی گستره سرزمینی مشرکان در اثر فتح مکه و در ادامه سایر سرزمین‌های مشرکان است. این تفسیر با سیاق آیات که در مقام تهدید مشرکان است، سازگار هست. برخی نیز تفسیری علمی از این عبارت ارائه داده‌اند که به باور برخی از آنان، آیه ناظر به بیضوی بودن زمین و کمتر بودن شعاع زمین در دو قطب است؛ اما اولاً بیضوی بودن در اثر حرکت چرخشی زمین به دور خود است و ارتباطی با کم شدن از اطراف زمین ندارد؛ ثانیاً بیضوی بودن ثابت است و نمی‌توان گفت در حال کم شدن است! برخی دیگر نیز آیه را ناظر به کم شدن جرم و حجم زمین دانسته‌اند؛ اما اولاً به همان اندازه که از زمین کم می‌شود به آن افزوده نیز می‌شود و درنتیجه، حجم و جرم زمین ثابت است؛ ثانیاً این کم شدن اختصاصی به اطراف زمین ندارد.

برای مطالعه بیشتر:

ملازاده یامچی، رضا، «نقش‌آفرینی تأویلی اهل‌بیت: در تعمیق معنایی نقصان ارض: الگوی حیات و ممات تمدنی»، سیره‌پژوهی اهل‌بیت، دوره 11، ش 20، فروردین 1404 ش، صص 97-112.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره رعد، آیه 41..

2. سوره انبیاء، آیه 44..

3. علی‌پور عبدلی، شیرمحمد و کرم سیاوشی، «تحلیل و نقد دیدگاه مفسران درباره‌ی آیه‌ی «أنا نأتی الارض ننقصها من أطرافها»، مطالعات تفسیری بهار 1394 ش، ش 21، صص 29-50، ص 29-35 و 45.

4. مسترحمی، عیسی، قرآن و کیهان‌شناسی، قم، پژوهش‌های تفسیر و علوم قرآن، 1387 ش، ص 191؛ ملازاده یامچی، رضا، «نقش‌آفرینی تأویلی اهل‌بیت: در تعمیق معنایی نقصان ارض: الگوی حیات و ممات تمدنی»، سیره‌پژوهی اهل‌بیت، دوره 11، ش 20، فروردین 1404 ش، صص 97-112، ص 100.

5. علی‌پور عبدلی، «تحلیل و نقد دیدگاه مفسران درباره‌ی آیه‌ی «أنا نأتی الارض ننقصها من أطرافها»، ص 35-37 و 46.

6. جمال، محمد عبدالمنعم، التفسیر الفرید للقرآن المجید، قاهره، مکتبه الصدوق، چاپ اول، بی‌تا، ج ۵، ص ۱۹۷۸؛ ابوشوفه، احمد، المعجزه القرآنیه حقائق علمیه قاطعه، بنغازی، دار الکتب الوطنیه، 2003 م، ص 42.

7. علی‌پور عبدلی، «تحلیل و نقد دیدگاه مفسران درباره‌ی آیه‌ی «أنا نأتی الارض ننقصها من أطرافها»، ص 42؛ مسترحمی، عیسی، قرآن و کیهان‌شناسی، قم، پژوهش‌های تفسیر و علوم قرآن، 1387 ش، ص 191.

8. علی‌پور عبدلی، «تحلیل و نقد دیدگاه مفسران درباره‌ی آیه‌ی «أنا نأتی الارض ننقصها من أطرافها»، ص 42؛ مسترحمی، عیسی، قرآن و کیهان‌شناسی، قم، پژوهش‌های تفسیر و علوم قرآن، 1387 ش، ص 191.

9. درباره تفسیر علمی این عبارت شاهد آرای دیگری نیز هستیم: 1. به باور برخی این آیه به پدیده فرورانش صفحات اقیانوسی در زمین‌شناسی اشاره دارد. در این فرآیند، پوسته اقیانوسی در لبه‌های قاره‌ها به زیر صفحات قاره‌ای رانده شده و وارد گوشته زمین می‌شود و ذوب می‌گردد. این حرکت مداوم صفحات می‌تواند به‌نوعی «کاسته شدن از اطراف» زمین (از لبه‌های صفحات) تعبیر شود؛ 2. برخی به از دست دادن مداوم گازهای سبک جوی مانند هیدروژن و هلیوم از اتمسفر زمین، به‌ویژه از نواحی قطبی، اشاره می‌کنند. این پدیده منجر به کاهش سالانه ده‌ها هزار تن از جرم زمین می‌شود. از آن‌جایی که این گازها بیشتر از «اطراف زمین» (قطبین) خارج می‌شوند، آن را مصداقی برای «ننقصها من اطرافها» دانسته‌اند.

مراد از عمل غیر صالح بودن فرزند نوح
درباره کنعانِ فرزند نوح دو دیدگاه هست: اقلیت او را فرزند واقعی نمی‌دانند، اما نظر مشهور و مؤیدِ روایت امام رضا(ع) این است که او پسر نوح بود.

پرسش:

آیا فرزند نوح واقعاً از نسل وی نبود که خداوند متعال به نوح می‌فرماید: «قَالَ یَنُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صَالِح»(هود/46)!؟ مراد از اینکه وی عمل غیر‌صالح بود چیست؟

پاسخ:

نوح چهار پسر داشت: سام، حام، یافث و کنعان (یام). (1) همه جز کنعان ایمان آوردند و سوار کشتی شدند. کنعان از سوارشدن خودداری کرد و در کناری ایستاد. نوح با دیدن او در میان امواج، او را صدا زد و گفت: «پسرم، با ما سوار شو و با کافران مباش؛» پسر در پاسخ گفت: به کوهی پناه خواهد برد تا غرق نشود. نوح به او هشدار داد که امروز هیچ پناهگاهی جز رحمت خداوند نیست. پس‌ازآنکه موج بین آنان حائل شد و نوح فهمید پسرش غرق خواهد شد، از روی اندوه و با استناد به وعده الهی مبنی بر نجات اهلش، با خدای خود گفت: «پروردگارا، پسرم از اهل من است و وعده تو حق است.» خداوند به نوح فرمود:

«قٰالَ یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ؛ (2)

خدا فرمود: ای نوح! به‌یقین او از خاندان تو نیست، او کرداری ناشایسته است، پس چیزی را که به آن علم نداری از من مخواه، همانا من تو را اندرز می‌دهم که مبادا از ناآگاهان باشی

 

کنعان پسر واقعی نوح علیه‌السلام نبود

مفسران درباره اینکه آیا این پسر، فرزند بیولوژیک نوح بوده یا نه باهم اختلاف دارند. گروهی معتقدند که کنعان فرزند واقعی و صلبی حضرت نبود؛ مهم‌ترین دلیل این گروه، قرائت متفاوتی از آیه ۴۲ سوره هود است. در این قرائت، عبارت «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهُ؛ و نوح پسرش را ندا داد»، به‌صورت «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهَا؛ و نوح پسر زنش را ندا داد» خوانده شده است. گاهی نیز الف حذف شده و حرف «هاء» به‌صورت مفتوح قرائت شده است: «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهَ.»(3) این قرائت از امیرالمؤمنین، امام باقر و امام صادق علیهم‌السلام نقل شده است.(4) بر اساس این قرائت، مرجع ضمیر، زن نوح است؛ بنابراین آن پسر، فرزند همسر نوح از شوهر دیگری (ربیبه) بوده، نه فرزند خود نوح.(5) دلیل دیگر این گروه، عبارت «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ؛ همانا او از اهل تو نیست» است. به باور این گروه، خداوند با این جمله، نوح را از حقیقت امر آگاه کرده و به ایشان فهمانده که این پسر، فرزند واقعی او نیست؛ بلکه حاصل خیانت همسرش بوده و نوح از این موضوع خبر نداشته است.(6) مطابق روایتی از امام باقر علیه‌السلام، حضرت فرمودند: «نوح او را پسر خود خواند ولی نمی‌دانست که پسرش نیست.» (7) در روایتی دیگر از امام صادق علیه‌السلام تصریح شده که «وی پسر نوح نبوده، بلکه پسر زنش بوده و پسر زن هرکسی را پسر او می‌خوانند.» (8) این‌ها بر این باورند که منظور از خیانت در آیه دهم سوره تحریم «فَخٰانَتٰاهُمٰا» خیانت در امور زناشوئی است. (9) برابر این دیدگاه منظور از چیزی که حضرت نوح نسبت به آن علم نداشت «فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ‌» همین بود که کنعان پسر واقعی او نیست. (10) چنانکه مراد از «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ» هم این است که کنعان محصول عمل غیر صالح یعنی زناء است. (11) دلیل دیگری که این گروه ارائه کرده، عبارت «وَ نٰادىٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ اِبْنِی مِنْ أَهْلِی»(12) است که نوح گفت: کنعان از اهل من است و نگفت: او از من است. (13) البته این دلیل با آیه‌ای که در آن واژه «اهل» برای فرزندان نجات‌یافته حضرت به‌کاررفته، نقض می‌شود:

«وَ نُوحاً إِذْ نٰادىٰ مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَنَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ اَلْکَرْبِ اَلْعَظِیمِ؛ (14)

و نوح را [یاد کن] هنگامی‌که پیش‌ازاین ندا کرد: پس ندایش را اجابت کردیم و او و خانواده‌اش را از آن اندوه بزرگ نجات دادیم

 

کنعان پسر واقعی نوح علیه‌السلام بود

اکثر مفسران معتقدند که کنعان فرزند واقعی و صلبی حضرت بوده است. (15) اهم ادله آنان نیز بر این پایه است:

1. همسر هیچ پیامبری دچار عمل شنیع زناء نمی‌شود؛ چراکه چنین چیزی با شأن پیامبران علیهم‌السلام منافات دارد. (16) این پرتکرارترین دلیل این گروه است که البته به هیچ آیه و روایتی مستند نیست؛

2. قرائت «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهَ» با ادبیات عرب در تعارض و درنتیجه، شاذّ [غیر معتبر] است؛ چراکه تلفظ حرف «الف» آسان و سبک است و دلیلی برای حذف آن وجود ندارد. (17) قرائت «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهَا» که الف در آن حذف نشده نیز با رسم‌الخط قرآن سازگار نیست و درنتیجه، آن نیز شاذّ است؛

3. منظور از خیانت در آیه دهم سوره تحریم: «فَخٰانَتٰاهُمٰا» خیانت در امور زناشوئی نیست؛ بلکه منظور از آن، خیانت در دین (18) و نسبت دادن دیوانگی به حضرت نوح است. (19) «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ» نیز به معنای این است که پسر حضرت نوح دارای عمل غیر صالح یعنی کفر بوده است؛ (20)

4. مطابق ظاهر قرآن، آن پسر فرزند حضرت نوح بوده است و حضرت او را با الفاظی همچون «یَا بُنَیَّ: ای پسرکم» و «ابْنِی: پسرم» خطاب قرار داد. البته این دلیل به باور مخالفان قابل‌قبول نیست؛ چراکه حضرت نوح گمان می‌کرد کنعان فرزند واقعی اوست و  بدین‌شکل او را مورد خطاب قرار داد، اما بعداً خدا واقعیت را به او گفت؛

5. مهم‌ترین دلیل این گروه، روایتی از حضرت امام رضا از امام صادق علیهماالسلام است که مطابق آن، کنعان، فرزند واقعی نوح بود، اما به دلیل مخالفت در دین، از دایره «اهل» حضرت خارج شد و وعده الهی به نجات اهل حضرت، شامل حالش نشد. (22)

نتیجه:

مفسران درباره این‌که فرزند نوح یا همان «کنعان» یا «یام»، واقعاً از نسل حضرت بود یا نبود باهم اختلاف‌نظر دارند. اقلیت معتقدند که کنعان پسر واقعی حضرت نبود و ایشان از این قضیه اطلاع نداشت؛ از‌این‌رو وقتی غرق شد، حضرت از خدا پرسید: چرا باوجود وعده‌ات به نجات اهل من و این‌که کنعان از اهل من بود، او را نجات ندادی؟ خدا در اینجا واقعیت را برای حضرت فاش کرد. مطابق این قول «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صَالِح» یعنی کنعان محصول رابطه نامشروع همسر نوح بوده است؛ اما اکثریت مفسران معتقدند که کنعان پسر واقعی حضرت بود؛ لذا وقتی غرق شد، خدا گفت: او به خاطر اعمال ناصالحش از اهل تو خارج شده بود و درنتیجه، وعده من به حفظ اهلت شامل حال او نمی‌شد.

برای مطالعه بیشتر:

دیمه کارگراب، محسن، علی‌پور، امیر، «بررسی تفسیری درخواست حضرت نوح علیه‌السّلام در آیه 45 هود»، مطالعات تفسیری، زمستان 1399 ش، ش 44، صص 125-146.

پی‌نوشت‌ها:

1. برخی از مفسران از او با نام «یام» یادکرده‌اند. (طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏12، ص 23)

2. سوره هود، آیه 64.

3. سمرقندى، نصر، بحر العلوم‏، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1416 ق، ج ۲، ص ۱۵۱.

4. طبرسى، فضل بن حسن، ‏مجمع‌البیان فی تفسیر القرآن، تهران، ناصرخسرو، چاپ سوم، 1372 ش، ج ۵، ص ۲۴۳.

5. عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر العیاشى، تهران، مکتبه العلمیه الاسلامیه، چاپ اول، 1380 ق، ج ۲، ص ۱۴۸: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ‌ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه‌السلام‌ قَالَ‌: «وَ نٰادىٰ نُوحٌ‌ اِبْنَهُ‌» قَالَ‌: إِنَّمَا فِی لُغَهِ طَیٍّ‌ اِبْنَهُ بِنَصْبِ اَلْأَلْفِ یَعْنِی اِبْنَ اِمْرَأَتِهِ‌»؛ «عَنْ مُوسَى عَنِ اَلْعُلاَ بْنِ سَیَابَهَ‌ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ علیه‌السلام‌: فِی قَوْلِ اَللَّهِ‌: «وَ نٰادىٰ نُوحٌ‌ اِبْنَهُ‌» قَالَ‌: لَیْسَ بِابْنِهِ إِنَّمَا هُوَ اِبْنُ اِمْرَأَتِهِ‌، وَ هُوَ لُغَهُ طَیٍّ‌ یَقُولُونَ لاِبْنِ اِمْرَأَتِهِ»؛ زمخشرى، محمود بن عمر، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الأقاویل فى وجوه التأویل، بیروت، دار الکتاب العربی‏، چاپ سوم، 1407 ق، ج ۲، ص ۳۹۶.

6. طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن، ج ۱۲، ص 425-427؛ ابن ‏ابى‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج ۶، ص ۲۰۳۴.

7. تفسیر العیّاشی، ج ۲، ص ۱۴۹: «عَنْ زُرَارَهَ‌ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه‌السلام‌: فِی قَوْلِ نُوحٍ‌: «یٰا بُنَیَّ اِرْکَبْ مَعَنٰا» قَالَ‌: لَیْسَ بِابْنِهِ قَالَ‌: قُلْتُ‌: إِنَّ نُوحاً قَالَ یَا بُنَیَّ قَالَ فَإِنَّ نُوحاً قَالَ ذَلِکَ وَ هُوَ لاَ یَعْلَمُ‌

8. قمى، على بن ابراهیم‏، تفسیر القمی، محقق: طیب موسوی جزایری، قم، دار الکتاب، چاپ سوم، 1363 ق، ج ۱، ص ۳۲۸: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ علیه‌السلام‌: فِی قَوْلِ اَللَّهِ وَ نٰادىٰ نُوحٌ‌ اِبْنَهُ‌ فَقَالَ لَیْسَ بِابْنِهِ‌، إِنَّمَا هُوَ اِبْنُهُ مِنْ زَوْجَتِهِ عَلَى لُغَهِ طَیٍّ یَقُولُونَ لاِبْنِ اَلْمَرْأَهِ اِبْنُهُ.‌»

9. طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن، ج ۱۲، ص 425-427؛ ابن ‏ابى‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج ۱۲، ص ۴۲۷.

10. طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن، ج ۱۲، ص 425-427؛ ابن ‏ابى‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق.

11. طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج ۵، ص ۴۹۴.

12. سوره هود، آیه 45.

13. زمخشری، الکشاف، ج ۲، ص ۳۹۶.

14. سوره انبیاء، آیه 76.

15. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج ۲، ص ۲۸۳.

16. طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن، ج ۱۲، ص 425-427؛ ابن ‏ابى‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج ۱۲، ص ۴۲۹: «قَالَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ‌: هُوَ ابْنُهُ‌، مَا بَغَتِ‌ امْرَأَهُ نَبِیٍّ قَطُّ

17. نحاس، احمد بن محمد، اعراب القرآن، بیروت، دار الکتب العلمیه، بیروت، منشورات محمد علی بیضون‏، چاپ اول، 1421 ق، ج ۲، ص ۱۶۹.

18. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏4، ص: 379

19. زید بن علی، تفسیر غریب القرآن (زید بن علی)، محقق: حسن بن محمدتقی حکیم، بیروت، الدار العالمیه، چاپ اول، 1412 ق، ج ۱، ص ۳۳۷: «و قوله تعالى: "فَخٰانَتٰاهُمٰا" معناه کانت امرأه نوح علیه‌السلام، تخبر النّاس أنه مجنون و کانت امرأه لوط علیه‌السلام تدل النّاس على الأضیاف و ما زنت امرأه نبی قط.»

20. طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‏، 1390 ق، ج‏10، ص 235؛ برخی نیز گفته‌اند درخواست حضرت نوح مبنی بر نجات یافتن کنعان عمل صالحی نبوده است! (طبری، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج‏12، ص 33)

21. تفسیر العیّاشی، ج ۲، ص ۱۵۱: «عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ اَلْوَشَّاءِ‌ قَالَ‌: سَمِعْتُ اَلرِّضَا علیه‌السلام‌ یَقُولُ‌: قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ علیه‌السلام‌: إِنَّ اَللَّهَ قَالَ لِنُوحٍ‌: "إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ" لِأَنَّهُ کَانَ مُخَالِفاً لَهُ‌، وَ جَعَلَ مَنِ اِتَّبَعَهُ مِنْ أَهْلِهِ قَالَ‌: وَ سَأَلَنِی کَیْفَ یَقْرَءُونَ هَذِهِ اَلْآیَهَ فِی نُوحٍ‌ قُلْتُ‌: یَقْرَؤُهَا اَلنَّاسُ عَلَى وَجْهَیْنِ‌، «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ‌» وَ إِنَّهُ عَمِلَ غَیْرَ صَالِحٍ‌ فَقَالَ‌: کَذَبُوا هُوَ اِبْنُهُ‌، وَ لَکِنَّ اَللَّهَ نَفَاهُ عَنْهُ حِینَ خَالَفَهُ فِی دِینِهِ‌.»

شبهه ناسازگاری قرآن با واقعیت‌های خارجی
قرآن به دلیل تفاوت ماهوی رابطه«خالق و مخلوق»با«پدر و پسر»کاربرد عنوان «پسر خدا»را برای انسان‌ها( یهودیان ومسیحیان)نفی کرده و رابطه بنده و مولی را اصل می‌داند.

پرسش:

در قرآن به یهود و مسیحیان برخی نسبت‌ها داده شده که آنان این نسبت‌ها را نمی‌پذیرند؛ مثلاً در سوره توبه می‌گوید: «و یهود گفتند: عزیر پسر خداست و نصارى گفتند: مسیح پسر خداست ...» (توبه/30). این در حالی است که مسیحیان می‌گویند ما مسیح و مادرش را خدا نمی‌دانیم و یهودیان می‌گویند: ما عزیر را فرزند خدا نمی‌دانیم. منظور قرآن چیست؟

 

پاسخ:

در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان (تنخ و بایبل) بارها از خداوند به‌عنوان «پدر» و از افراد مختلفی به‌عنوان «پسر خدا» یاد شده است؛ اما قرآن نه‌تنها هیچ‌گاه از این تعبیر استفاده نکرده، بلکه از کاربرد آن نیز منع کرده است:

«وَ قٰالَتِ اَلْیَهُودُ عُزَیْرٌ اِبْنُ اَللّٰهِ وَ قٰالَتِ اَلنَّصٰارىٰ اَلْمَسِیحُ اِبْنُ اَللّٰهِ ذٰلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ یُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قٰاتَلَهُمُ اَللّٰهُ أَنّٰى یُؤْفَکُونَ؛ (1)

و یهود گفتند: عُزیر، پسر خداست و نصاری گفتند: مسیح، پسر خداست. این گفتاری [بی‌دلیل و برهان] است که به زبان می‌آورند و به گفتار کسانی که پیش‌ازاین کفر ورزیدند، شباهت دارد؛ خدا آنان را نابود کند، چگونه منحرف می‌شوند

در این‌که منظور از «پسر خدا»، چه در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان که این تعبیر بارها در آن به‌کار رفته و چه در قرآن که شدیداً با آن مخالفت شده، هیچ‌گاه این نبوده که مثلاً خدا با مریم ازدواج کرده و صاحب پسری به نام عیسی شده که شکی نیست؛ چراکه نه چنین چیزی در اعتقادات رسمی اهل کتاب ثبت شده (2) و نه قرآن چنین چیزی را به آنان نسبت داده است. در این نوشتار نخست به معنای پدر بودن خدا و پسر خدا بودن در متون یهودی و مسیحی اشاره می‌کنیم و بعد به سراغ قرآن می‌رویم تا ببینیم چرا قرآن با استفاده از این عنوان مخالفت کرده است.

پدر بودن خدا و پسر خدا بودن در متون مقدس یهودی و مسیحی

در موارد زیادی در عهد قدیم، از خدا با عنوان «پدر» یاد شده است:

«امّا الآن‌ ای‌ خداوند، تو پدر ما هستی‌. ما گِلْ هستیم‌ و تو صانع‌ ما هستی‌ و جمیع‌ ما مصنوع‌ دست‌های‌ تو می‌باشیم.» (3)

افزون بر این، در عهد قدیم از افرادی همچون حضرات داود و سلیمان با عنوان «پسر خدا» یاد شده است:

او [داود] مرا خواهد خواند که تو پدر من هستی، خدای من و صخره نجات من. من نیز او را نخست‌زاده خود خواهم ساخت، بلندتر از پادشاهان جهان. (4)

و به من گفت: پسر تو سلیمان، او است که خانه مرا و صحن‌های مرا بنا خواهد نمود، زیرا که او را برگزیده‌ام تا پسر من باشد و من پدر او خواهم بود. (5)

در عهد جدید هم شاهد چنین تعبیری به‌صورت گسترده‌تر هستیم. مطابق این کتاب همه مسیحیان پسر خدا هستند:

زیرا همگی شما به‌وسیله ایمان در مسیح عیسی، پسران خدا می‌باشید. (6)

و از خدا با عنوان «پدر آسمانی» یاد شده است:

پس شما به این‌طور دعا کنید، ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدّس باد. (7)

چنانکه در این کتاب از حضرات آدم و عیسی به‌صورت خاص با عنوان «پسر خدا» تعبیر شده است:

ابن اَنوش، بن شِیث، بن آدم، بن الله. (8)

و در ماه ششم جبرائیل فرشته از جانب خدا به بلدی از جلیل که ناصره نام داشت، فرستاده شد. نزد باکره‌ای نامزد مردی مسمّی به یوسف از خاندان داود و نام آن باکره مریم بود. پس فرشته نزد او داخل شده، گفت، سلام بر تو ای نعمت رسیده، خداوند با توست و تو در میان زنان مبارک هستی. چون او را دید، از سخن او مضطرب شده، متفکّر شد که این چه نوع تحیّت است. فرشته بدو گفت، ای مریم ترسان مباش، زیرا که نزد خدا نعمت یافته‌ای و اینک، حامله شده، پسری خواهی زایید و او را عیسی خواهی نامید. او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلی، مسمی‌شود و خداوند خدا تخت پدرش داود را بدو عطا خواهد فرمود و او بر خاندان یعقوب تا به ابد پادشاهی خواهد کرد و سلطنت او را نهایت نخواهد بود. مریم به فرشته گفت، این چگونه می‌شود و حال‌آنکه مردی را نشناخته‌ام؟ فرشته در جواب وی گفت، روح‌القدس بر تو خواهد آمد و قوّت حضرت اعلی بر تو سایه خواهد افکند، ازآن‌جهت آن مولود مقدّس، پسر خدا خوانده خواهد شد. (9)

به نظر می‌رسد این تعبیر در متونی که تا اواسط قرن اول میلادی به نگارش درآمده‌اند، معنایی مجازی و تشریفی داشته است. از نگاه یهودیان، بنی‌اسرائیل و از نگاه نصاری، مسیحیان موقعیت ویژه‌ای نزد خدا دارند و چون این موقعیت ویژه، شبیه موقعیت ویژه پسر در نزد پدر بوده، مجازاً از این افراد با عنوان پسر خدا و از خدا به‌عنوان پدر آنان یاد شده است. به عبارت ساده‌تر، یهودیان و مسیحیان وقتی می‌گویند ما «پسر خدا» هستیم منظورشان این است که رابطه خدا با ما با بقیه مردم فرق دارد و ما تافته جدابافته هستیم. یا به‌جای این‌که بگویند حضرات داود و سلیمان بندگان مقرّب خدا هستند، مجازاً و احتراماً عبارت «پسر خدا» را برای آنان استفاده کرده‌اند. چنانکه حضرت آدم چون بدون واسطه پدرومادر خلق شده، مجازاً پسر خدا نامیده شده است.

آن بخش از عهد جدید که ادبیات عیسی‌انسانی دارد و حضرت عیسی انسان و پیامبر و بنده خداست، همچون اناجیل متی، مرقس و لوقا و نامه‌های یعقوب و پطرس، تعبیر «پسر خدا» همچنان معنای مجازی و تشریفی خود را حفظ کرده است؛ اما آن بخش از عهد جدید که ادبیات عیسی‌خدایی دارد و حضرت عیسی خداست و جنبه الوهی پیدا کرده، همچون انجیل یوحنا و نامه‌های پولس، پسر بودن دیگر آن معنای مجازی و تشریفی گذشته را ندارد. وقتی مثلاً پولس می‌گوید: «مسیحیان پسر خدا هستند»، یعنی آنان دیگر غلام و بنده خدا نیستند و درنتیجه، لازم نیست به شریعت موسوی عمل کنند:

لیکن چون زمان به کمال رسید، خدا پسر خود را فرستاد که از زن زاییده شد و زیر شریعت متولّد تا آنانی را که زیر شریعت باشند فدیه کند تا آنکه پسرخواندگی را بیابیم. امّا چون‌که پسر هستید، خدا روح پسر خود را در دل‌های شما فرستاد که ندا می‌کند، یا ابّا، یعنی، ای پدر. لهذا دیگر غلام نیستی، بلکه پسر و چون پسر هستی، وارث خدا نیز به‌وسیله مسیح. (10)

و یا وقتی در بخش عیسی‌خدایی گفته می‌شود: «عیسی پسر خداست»، یعنی ایشان هم‌ذات و هم‌جوهر با خداست و مشخص است در چنین مواردی، دیگر از آن معنای مجازی و تشریفی گذشته خبری نیست و آثار واقعی بر آن‌ها بار شده است. (11)

پدر بودن خدا و پسر بودن در قرآن

قرآن هیچ‌گاه نه از خدا به‌عنوان «پدر» یاد کرده و نه هیچ‌گاه فرد یا گروهی را «پسر خدا» خوانده است. قرآن پسر خدا بودن یهودیان به معنای این‌که خدا با قوم بنی‌اسرائیل به‌گونه‌ای متفاوت از سایر اقوام رفتار می‌کند را رد کرده و گفته است: اگر این‌چنین بود، خدا شمارا به‌خاطر گناهانتان مجازات نمی‌کرد. (12) چنان‌که پسر خدا بودن مسیحیان به معنای این‌که آنان دیگر بنده خدا نیستند تا لازم باشد به شریعت عمل کنند را ردّ کرده و گفته حضرت عیسی نه‌تنها به بنده خدا بودنش افتخار می‌کرد و هیچ‌گاه از این‌که عبد خدا باشد، استنکاف و خودداری نکرد، (13) بلکه همیشه به شریعت موسوی عمل می‌کرد. (14)

قرآن پسر بودن عیسی به معنای هم‌ذات بودن ایشان با خدا یا همان «تثلیث» را ردّ کرده و کفر دانسته است؛ (15) چراکه این معنا از پسر خدا بودن با توحید و یگانگی خدا منافات دارد.

قرآن نه‌تنها با کاربردهای غیرتشریفی «پسر خدا» مخالفت کرده، بلکه استفاده از عنوان تشریفی «پسر خدا» را نیز برنتابیده و آن را ردّ کرده است. قرآن مصرّ است که رابطه خدا با غیر خدا از نوع رابطه خالق و مخلوق یا مولی و عبد یا مالک و مملوک است و لذا نباید از آن با تعبیر پسر و پدر که رابطه‌ای غیراز این روابط سه‌گانه هستند، یاد کرد. (16)

پسر خدا بودن عزیر

«عُزَیْر» قرآن همان «عزراء» کتاب مقدس است. وی به علت احیاء تورات نقش بسیار مهمی در یهودیت دارد. توضیح آن‌که پس از حمله بُختُنَصَّر به بیت‌المقدس و تخریب معبد و تبعید یهودیان به بابِل، تورات ناپدید و از دسترس یهودیان خارج شد. بعدها کوروش، بُختُنَصَّر را شکست داد و یهودیان را آزاد کرد. گروهی از آنان به رهبری عزراء به بیت‌المقدس برگشتند. او پس از بازگشت معبد را بازسازی کرد و به باور یهودیان تورات را دوباره از حفظ نوشت. برخی معتقدند همین خدمات ارزنده عزراء سبب شد که یهودیان احتراماً از او با عنوان تشریفی و تکریمی «پسر خدا» یاد کنند، (17) تعبیری که در کتاب مقدس آنان رایج است (18) و برای دیگران بارها به‌کاررفته است:

پسران‌ خدا دختران‌ آدمیان‌ را دیدند که‌ نیکومنظرند و از هرکدام‌ که‌ خواستند، زنان‌ برای‌ خویشتن‌ می‌گرفتند ... و بعد از هنگامی‌که‌ پسران‌ خدا به‌ دختران‌ آدمیان‌ درآمدند و آن‌ها برای‌ ایشان‌ اولاد زاییدند، ایشان‌ جبارانی‌ بودند که‌ در زمان‌ سَلَفْ، مردان‌ نامور شدند. (19)

در حدیثی از پیامبر خدا نقل شده که خطاب به یهودیان فرموده است: «اگر قرار باشد عزرا به خاطر این کارها "پسر خدا" باشد، حضرت موسی سزاوارتر است که "پسر خدا" باشد.» (20)

نتیجه:

1. قرآن هیچ‌گاه نگفته که یهودیان و مسیحیان معتقدند که عُزَیر و عیسی محصول ازدواج خداوند و رابطه زناشویی او هستند تا اهل کتاب بگویند: ما به چنین چیزی اعتقاد نداریم؛

 2. اصطلاح «پسر خدا» در متون مقدس مسیحی و یهودی به فراوانی به‌کار رفته و صدها بار در کتاب مقدس این ادیان از خدا با عنوان «پدر» و از افراد مختلف و متعددی با عنوان «پسر خدا» یاد شده است؛

 3. اکثر موارد استعمال تعابیر پدربودن خدا و پسربودن برخی در کتاب مقدس، مجازی و در راستای احترام و تکریم اشخاص مختلف است، اما همیشه بدین‌شکل نیست؛

 4. یهودیان از قوم خود با عنوان پسران خدا یاد می‌کنند، چون معتقدند که خدا با این قوم به‌گونه‌ای متفاوت از سایر اقوام رفتار می‌کند. قرآن این ادعا را رد کرده و گفته اگر چنین بود خدا شمارا مجازات نمی‌کرد؛

 5. مسیحیان از خودشان با عنوان پسران خدا یاد می‌کنند، چون معتقدند که برخلاف گذشتگان که رابطه‌شان باخدا رابطه مولی و عبد بود و باید شریعت موسوی را کاملاً انجام می‌دادند، آنان به یُمن ایمان آوردن به عمل فدای مسیح بر روی صلیب، پسران خدا شده‌اند و درنتیجه، دیگر ملزم به انجام شریعت نیستند. قرآن ضمن تکذیب ادعای صلیب حضرت عیسی، آشکارا گفته که حتی خود عیسی نیز بنده خدا و ملزم به انجام شریعت موسوی بود؛

 6. درباره پسر خدا بودن عزیر مطلبی در متون مقدس یهودی نیامده، اما برخی از احادیث حاکی است که یهودیان زمان و مکان نزول قرآن به علت خدمات ارزشمند عزیر در بازسازی معبد و بازنویسی تورات، از روی احترام از او با عنوان «پسر خدا» یاد می‌کردند. استفاده یهودیان از این تعبیر با مخالفت قرآن روبه‌رو شده است؛

 7. مطابق قرآن رابطه خدا با غیر خدا از نوع رابطه خالق و مخلوق، مولی و عبد و مالک و مملوک است؛ لذا قرآن استفاده از تعبیر پدر و پسر که از نوع چنین رابطه‌هایی نیست را ممنوع کرده است.

برای مطالعه بیشتر:

توفیقی، فاطمه، «مفهوم «فرزندان خدا» در کتاب مقدس و قرآن مجید»، هفت‌آسمان، تابستان 1390 ش، سال 13، ش 50، صص 73-98.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره توبه، آیه 30.

2. البته برخی از عبارات عهد جدید همچون شجره‌نامه حضرت عیسی در فصل سوم انجیل لوقا که نام «الله» در نسب نامه ایشان آمده، ظهور در این مطلب دارند: و خود عیسی وقتی‌که شروع کرد، قریب به سی‌ساله بود و حسب گمان خلق، پسر یوسف ابن هالیِ ... ابن اَنوش، بن شِیث، بن آدم، بن الله.

3. اشعیا 64: 8.

4. مزامیر 89: 26 و 27.

5. اول تواریخ 28: 6.

6. غلاطیان 3: 26.

7. انجیل متی 6: 9.

8. انجیل لوقا 3: 38:

9. انجیل لوقا 1: 26-35.

10. غلاطیان، 4: 4-7.

11. سلیمانی اردستانی، عبدالرحیم، پسر خدا در قرآن و عهدین، قم، مؤسسه امام خمینی، چاپ دوم، 1389 ش، ص 145-149.

12. سوره مائده، آیه 18.

13. سوره نساء، آیه 172.

14. سوره مریم، آیه 31.

15. سوره مائده، آیه‌های 17، 72 و 73.

16. سلیمانی اردستانی، پسر خدا در قرآن و عهدین، ص 149-156.

17. سوره توبه، آیه 30.

18. سلیمانی اردستانی، پسر خدا در قرآن و عهدین، ص 157.

19. پیدایش 6: 2 و 4.

20. التفسیر المنسوب إلى الإمام الحسن بن علی العسکری علیهم‌السلام، قم، مدرسه الإمام المهدی (علیه‌السلام)، چاپ اول، 1409 ق، ص 531.

صفحه‌ها