ولایت امام علی

نسبت غدیر با ماجرای دوات و قلم
حدیث غدیر و حدیث دوات و قلم، هر دو بر ضرورت نوشتن و اعلام ولایت امام علی (ع) تأکید دارند و امری لازم و الهی بوده‌اند.

پرسش:

اگر جریان غدیر و امامت حضرت علی علیه‌السلام معروف، مهم و مورد پذیرش همگان بود پس چرا پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله مجدداً «دوات و قلم» طلب کرد تا چیز مهمی بنویسد؟

پاسخ:

حدیث غدیر از روایات متواتر و قطعی الصدور است که نسبت به صدور آن هیچ شک و شبهه‌ای وجود ندارد. از سوی دیگر، حدیث قلم و دوات (معروف به حدیث قِرطاس) نیز از روایاتی است که در منابع متعدد شیعه و سنی نقل شده و قابل انکار نیست؛ از این‌رو ممکن است این شبهه مطرح شود که اگر جریان غدیر با آن همه عظمت و شهرت، مورد پذیرش همگان بوده، پس چه چیز مهم دیگری باقی مانده بود که پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله در آخر عمر خود می‌خواست آن را بیان کند؟ و اگر همان مسئله ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را می‌خواست بیان کند، چه نیازی به تکرار دوباره آن و نوشتن مطلب در لحظات پایانی عمر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بوده است؟ برای پاسخ به این سؤال، ابتدا حدیث قِرطاس بیان می‌شود و سپس در ادامه دلائل عقلی بر ضرورت حدیث قرطاس بعد از جریان غدیر ارائه خواهد شد.

1. حدیث قِرطاس

قبل از آن که به پاسخ سؤال اشاره گردد نیاز است که مقدمه‌ای بیان شود.

یکی از روایات بسیار مهم که در منابع حدیثی و تاریخی شیعه و اهل تسنن فراوان نقل شده، حدیث دوات و قلم هست که به حدیث قرطاس مشهور است. بر اساس این حدیث، در روزهای پایانی عمر مبارک رسول خدا صلی‌الله علیه و آله، جمعی از اصحاب به عیادت ایشان رفته بودند، حضرت فرمودند: «قلم و دوات بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید»؛ اما خلیفه دوم اهل سنت با بیان این سخن که (نعوذ بالله) پیامبر صلی‌الله علیه و آله هذیان می‌گوید، مانع از این کار شد و چون سر و صدا و نزاع بالا گرفت رسول خدا صلی‌الله علیه و آله از آن‌ها خواست تا آن جا را ترک کنند و در نتیجه خواسته پیامبر صلی‌الله علیه و آله محقق نشد. (1)

متأسفانه در عصر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله این‌گونه نبود که همگان ولایت امیرمومنان علیه‌السلام را پذیرفته باشند و هیچ اختلافی در بین مسلمانان نباشد، بلکه در بین مردم آن عصر هم منافقان و دنیاطلبانی بودند که گرچه در صحنه غدیر حاضر بودند؛ اما حق را زیر پا گذاشته و به باطل گرویدند و سعی کردن جریان غدیر را به فراموشی بسپارند؛ بنابراین هرچند بسیاری از صحابه در غدیر خم بودند و سخنان پیامبر صلی‌الله علیه و آله را هم شنیدند اما در باطن آن را نپذیرفتند و چه بسا حضرت نیز از این آگاه بود و به همین دلیل قلم و دوات طلب کردند تا امر مهمی که با هدایت امت اسلام ارتباط داشت را بنویسند.

2. ضرورت حدیث قلم و دوات در آخر عمر پیامبر صلی‌الله علیه و آله

برای پاسخ به این سؤال که بعد از جریان مهم غدیر خم، چه ضرورتی داشت که مجدداً پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله قلم و دوات طلب کند برای نوشتن یک امر مهم، نیاز است که چند نکته عقلی را بیان کنیم:

نکته اول: بدیهی و روشن است که هر شخصی، مسائل و موضوعاتی که برای او بسیار مهم است را ممکن است بارها تکرار نماید.

نکته دوم: مهم‌ترین لحظات زندگی انسان، ساعات پایانی عمر هر شخص است به همین خاطر مطالب و وصایای مهم خود که بارها ممکن است در طول زندگی‌اش بیان کرده باشد را به دلیل اهمیت آن، باز در لحظات پایانی عمر خود تکرار نماید و کسی به این مطلب اشکال نمی‌کند.

نکته سوم: گاهی مطلبی به صورت شفاهی بیان شده، اما به دلیل محکم کاری، آن را می‌نویسند.

با توجه به این سه نکته، مسئله ولایت امیرمؤمنان علیه‌السلام گرچه به صورت شفاهی از جانب خدای متعال به واسطه رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در روز غدیر اعلان عمومی شده بود و شاهدان فراوانی بر آن جریان بود اما رسول خدا صلی‌الله علیه و آله می‌خواست آن را محکم کاری نماید و آن را در آخرین لحظات عُمر خود بنویسد تا بعدها نگویند چرا رسول خدا صلی‌الله علیه و آله مسئله به این اهمیت را ننوشت؟

از سوی دیگر، نوشتن آثار و برکات فراوانی دارد که در بیان شفاهی وجود ندارد، از جمله این که جلو بسیاری از اختلافات را می‌گیرد، به عنوان نمونه بارها مشاهده شده که پدری ده ها بار نسبت به اموال خود به صورت شفاهی سفارش و وصیت نموده است، اما به دلیل این‌که به صورت نوشته و مکتوب وجود ندارد، پس از مرگش باعث اختلاف می‌شود و برخی از فرزندانش که نزدیک‌ترین افراد به او بودند هم آن مطلب را انکار می‌نمایند؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نیز هدفش از نوشتن این مطلب را جلوگیری از اختلاف بیان نموده‌اند.

3. عدم تناقض حدیث غدیر و حدیث قِرطاس

حدیث غدیر و حدیث قرطاس در طول یکدیگر قرار دارند یعنی هرکدام، دیگری را تأیید کرده و هر دو یک موضوع را بیان می‌کنند. پس با هم منافات و تعارضی ندارند که بگوییم اگر جریان غدیر در بین صحابه اتفاق افتاد، پس چرا دیگری حضرت مجدداً می‌خواست اقدام به نوشتن کند؛ مانند این که کسی مطلبی را شفاهی بیان نماید و همان مطلب را کتبی هم بنویسد هیچ عاقلی اشکال نمی‌کند که اگر شفاهی آن را بیان نموده، پس چرا کتبی هم نوشته است، بلکه همگان آن شخص را تمجید نموده و می‌گویند کار عاقلانه‌ای کرده است بنابراین کاری که رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله انجام دادند، کاملاً موافق عرف و عقل بوده است. سیره عقلا نیز این کار را تأیید می‌کند زیرا روش عقلا این است که در مسائل مهم علاوه بر این‌ که شفاهی آن را در جاهای مختلف مطرح می‌کنند و برای اتقان کار (محکم بودن کار) آن را به صورت کتبی نیز ثبت می‌نمایند.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله مردم عصر خود را می‌شناخت و می‌دانستند که برخی از آن‌ها اجر رسالت را ضایع می‌کنند و جریان نفاق نخواهد گذاشت که شاهدان عینی غدیر آن را شهادت دهند در نتیجه همان گونه که پیش بینی می‌شد متأسفانه کتمان صورت گرفت و افرادی که شاهد جریان غدیر بودند به ولایت امیرمومنان علیه‌السلام شهادت ندادند، اما اگر این مطلب با قلم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله ثبت می‌شد قابل انکار نبود و اختلافی در جانشینی آن حضرت پدید نمی‌آمد.

نتیجه:

حدیث غدیر و حدیث دوات و قلم هر دو یک موضوع را بیان می‌کنند. پس منافاتی با هم نداشته و بر اساس دلایل متعدد عقلی و نقلی، دستور رسول خدا صلی‌الله علیه و آله برای نوشتن، کاری لازم و ضروری بوده، چنان که اعلان ولایت امیرمومنان علیه‌السلام در روز غدیر نیز دستوری الهی و واجب بوده است؛ بنابراین اگر آن حضرت امر به نوشتن این مطلب مهم نمی‌فرمودند جای تعجب و شبهه بود، اما اکنون که امر به نوشتن فرمودند، جای اشکال و شبهه نیست.

پی‌نوشت‌ها:

1. ان النبی صلی‌الله علیه وسلم دعا عند موته بصحیفه لیکتب فیها کتابا لا یضلون بعده قال فخالف علیها عمر بن الخطاب حتى رفضها. این حدیث با الفاظ گوناگون در منابع حدیث و تاریخی متعددی آمده که برخی از آن‌ها عبارت‌اند از: احمد بن حنبل، مسند احمد، بیروت: دارصادر، بی‌تا، ج 1، ص 222؛ بخاری، صحیح بخاری، بیروت: دارالفکر، چاپ اول، 1418 ق، ج 1، ص 37؛ ج 4، ص 31؛ ج 5، ص 137؛ ج 7، ص 9؛ ج 8، ص 161؛ مسلم، صحیح مسلم، بیروت: دارالاحیاء التراث العربی، چاپ اول، 1420 ق، ج 5، ص 75 و 76؛ بیهقی، السنن الکبری (سنن بیهقی)، بیروت: دارالفکر، بی‌تا، ج 9، ص 207.

ولايت علي بن ابي طالب (ع)به دلايل فراوان از جانب خداست و جز از جانب خدا نمي تواند باشد

ولايت علي بن ابي طالب به دلايل فراوان از جانب خداست و جز از جانب خدا نمي تواند باشد؛ اما اگر انتظار داريد كه ما آيه اي بياوريم كه در آن با نام بردن از امام علي بن ابي طالب ، ما را بعد از پيامبر به اطاعت از ايشان فراخوانده باشد، اين انتظاري است كه برآورده شدني نيست و چنين آيه اي وجود ندارد .

اما از شما مي پرسيم:

آيا خدا بايد همه چيز را با تمام جزئيات در قرآن بگويد تا اگر ما در قرآن نيافتيم ، بگوييم خدا در اين زمينه هيچ چيزي نفرموده و ما تكليفي نداريم؟

آيا بسياري از مسائل وحي غير قرآني نبوده و بر پيامبر وحي نشده است؟ آيا ما بايد اين موارد را از وحي و از خدا ندانيم؟

يك مثال براي شما مي زنيم :

بعد از هجرت مسلمانان به مدينه و شكل گرفتن "مدينه النبي" به عنوان مركز اسلام ، پيامبر در اولين قدم ، اقدام به ساخت مسجد كرد. مسجد پيامبر ابتدا يك چهار ديواري بود كه گوشه اي از آن را با شاخه هاي نخل پوشانده بودند تا سرپناهي براي مهاجران بي خانمان باشد.

مهاجران بي خانمان كم كم در كنار اين مسجد چهار ديواري هايي براي خود ساختند و براي اين كه راحت به مسجد رفت و آمد داشته باشند، درهايي از آنجا به مسجد باز كردند. از خداوند به پيامبر وحي رسيد كه همه درها جر در خانه علي را ببندد . وقتي پيامبر براي بستن درها اقدام كرد ، اقدام ايشان مورد اعتراض واقع شد و ايشان در جواب اعتراض ها فرمودند كه: نه من آن درها را بستم و نه من در خانه علي را باز گذاردم؛ بلكه همه دستور خدا بود. (1)

قطعا دستور خدا جز از طريق وحي و  ملك وحي نمي رسد و قطعا اين دستور در قرآن نيست. حالا آيا صحيح بود و حق داشتند مسلمان ها بگويند در كدام آيه اين دستور آمده است ؟ و بگويند چون اين دستور در قرآن نيست ، پس وحي نيست و ما قبول نداريم؟

مگر خدا در قرآن نفرموده :

َ«ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ؛(2) آنچه را رسول خدا براي شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهي كرده ، خودداري نماييد.»؟

مگر اين آيه به ما دستور نمي دهد كه هر چه رسول امر كرد ، قبول و اجرا كنيد و هر چه نهي كرد، از آن دوري گزينيد؟!

مگر اطاعت از خدا عين اطاعت از رسول خدا نيست كه:

«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّي فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظا؛ (3) كسي كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده و كسي كه سرباز زند، تو را نگهبان (و مراقب) او نفرستاديم (و در برابر او، مسئول نيستي)».

مگر رسول خدا ذيل آيات ولايت (55 مائده ) و اولي الامر(59 نساء ) و ... و در حديث متواتر ثقلين و حديث متواتر يا نزديك به متواتر غدير امام علي را به عنوان جانشين بعد از خود معرفي نكرده؟! پس چگونه بايد فقط دنبال آيه باشيم؟

آيا اگر خدا مصلحت نبيند نام امام را در قرآن ببرد يا مصلحت ببيند در قرآن نام نبرد، ما نبايد بپذيريم؟

اين نوع عمل با مسائل ديني ، ايستادن در برابر خدا و رسول است كه براي دين دو منبع قرآن و سنت را قرار داده است و ما نمي دانيم كه كدام مسائل را بايد در قرآن بگويد و كدام را در سنت و خدا خودش بهتر مي داند كه كدام را در سنت و كدام را در قرآن ، بيان كند و ما بايد تابع قرآن و سنت ياشيم و كساني كه فقط قرآن را سند مي دانند همان حرف خليفه دوم و پيروانش را تكرار مي كنند كه براي نفي وصيت رسول خدا گفت :

"حسبنا كتاب الله" (4)كتاب خدا ما را كفايت است.

ولي خود كتاب خدا ، مردم را به مراجعه به كتاب و سنت (سخن و تفسير بياني و عملي رسول خدا و عترت ايشان از قرآن) دعوت مي كند:

«وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلي‏ عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ وَ فيكُمْ رَسُولُه‏ ؛ (5)

و چگونه كافر مي شويد، با اين كه (در دامان وحي قرار گرفته‏ايد، و) آيات خدا بر شما خوانده مي‏شود، و پيامبر او در ميان شماست؟».

بنا بر اين ما موظفيم مسائل قرآن را از قرآن و سنت بيابيم و فقط قرآن را به عنوان سند پذيرفتن ، دست رد به سينه قرآن زدن است كه سنت را به عنوان مبين و مفسر خود معرفي كرده است.

در آخر چند سئوال از حضرتعالي مي پرسم :

آيا كسي كه طبق آيه مباهله (61 آل عمران ) نفس پيامبر (ص) است؛ احق و سزاوار به جانشيني رسول خداست يا كسي كه ....؟)

آيا كسي كه طبق آيه 33 احزاب و بنا بر تصريح شيعه و سني پاك و مطهر است سزاوار خلافت و جانشيني است يا .....؟

آيا كسي كه بر اساس آيه 55 مائده خداوند او را ولي و سرپرست معرفي كرده احق و......است يا ..؟

آيا كسي كه بر اساس آيه 55 نساء مصداق اولي الامر است، شايسته خلافت ......يا ديگران ؟

اگر قرآن براي هدايت انسان ها نازل شده بايد از اجمال خارج شود؛ حال چه كسي بايد اين اجمال را روشن و شفاف سازد ؟

طبق آيات قرآن پيامبر بايد آيات را تبيين و تفسير كند . پيامبر اسلام مصداق آيات مورد نظر را چه كسي معرفي كردند ؟

بر آگاهي بيشتر مي توانيد به كتاب امامت و ولايت در قرآن تاليف آيت الله مكارم كه سند هاي زيادي در ذيل آيات مذكور از كتب اهل سنت و شيعه داده اند، مراجعه بفرماييد.

پي نوشت ها:

1. مجلسي محمد باقر ، بحار الانوار ، هشتم ، بيروت ، الوفا ف 1403 ق ، ج 42 ، ص 155.

2. حشر (58) آيه 7.  

3. نساء (4) آيه 80.

4. بخاري ، صحيح ، - ، بيروت ، دار الفكر ، 1401 ق ، ج5 ، ص 138.

5. آل عمران (3) آيه 101.

 

آیه هایی مربوط به ولایت امام علی (علیه السلام) است، کدامند؟

پاسخ:
آياتي كه بر ولايت و جانشيني امام علي دلالت دارند، فراوان مي باشند از جمله آيه "ولايت":
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون (1)
سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏ اند همان ها كه نماز را برپا مى‏ دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏ دهند.
اين آيه به صراحت وليّ، سرپرست و اداره كنندگان مؤمنان را كه حق امر و نهي دارند و بايد مؤمنان ولايت آنان را پذيرفته و مطيعشان باشند را معرفي كرده كه عبارتند از خدا و رسول و مؤمناني كه نماز را بر پا داشته و در ركوع زكات مي دهند و بنا بر روايات فراوان و صحيح تنها كسي كه اين صفات را داشت و قبل از نزول آيه در ركوع نماز زكات داده بود، علي بن ابي طالب بود.
آيه "اولي الامر":
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم (2)
اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر [اوصياى پيامبر] را.
اين آيه هم ما را به اطاعت مطلق از خدا و رسول و صاحبان امر دعوت و امر مي كند و همچنان كه خدا و رسول حق محض مي باشند، صاحبان امر هم بايد حق محض باشند و شناسايي افرادي كه حق محض هستند جز به وحي و معرفي پيامبر ممكن نيست و پيامبر امام علي و فرزندانش را به عنوان مصداق هاي اولي الامر معرفي كرده است.
آيه "تطهير":
ُإِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً (3)
خداوند فقط مى‏ خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.
اين آيه صراحت دارد كه اهل بيت رسول خدا كه طهارت جو هستند، مورد عنايت خاص خدا قرار گرفته و خدا مدافع طهارت و پاكي آنها شده و رجس و پليدي را از آنان كه فراري از رجس و پليدي هستند، دور كرده و به بالاترين درجه طهارت رسانده است و معلوم است كه با وجود آنان كه در بالاترين درجه توحيد و علم و عمل و طهارت هستند، ديگري حق تصدي رهبري جامعه اسلامي را ندارد و مصداق هاي اين اهل بيت را فقط بايد پيامبر معرفي كند كه به اراده و معرفي خدا آنان را مي شناسد و پيامبر امام علي و فرزندانش را مصداق هاي اين اهل بيت شمرده كه جانشينان او بعد از وي مي باشند.
آياتي كه بر جانشيني امام علي دلالت دارند فراوانند كه بايد به آيات ولايت و امامت در قرآن مراجعه كنيد و اين چند مورد، از باب نمونه بود.
حتما با سايت ولي عصر زير نظر آيت الله حسيني قزويني مراجعه بفرماييد. سايتي است بسيار جالب و جامع كه به تمام شبهات اهل تسنن جواب داده است.

پي نوشت ها:
1. مائده (5) آيه 55.
2. نساء (4) آيه 59.
3. احزاب (33) آيه 33.
موفق باشید.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.