خلافت حضرت علي

منابع فارسی آیات غدیر
 برای مطالعه عمیق‌ درباره واقعه غدیر  می‌توان به کتاب‌های فارسی نظیر آثار محمدباقر انصاری، محسن قرائتی و سید علی حسینی میلانی مراجعه کرد.

پرسش:

درباره آیات غدیر در قرآن چه کتاب هایی به زبان فارسی می توانید معرفی کنید؟

 

 

پاسخ:

در قرآن کریم آیه 67 سوره مائده که معروف به آیه تبلیغ است و نیز در ضمن آیه 3 سوره مائده که معروف به آیه اکمال دین و اتمام نعمت است، در خصوص غدیر و اعلان جانشینی حضرت علی علیه‌السلام هستند. هم‌چنین آیات ابتدایی سوره معارج نیز با توجه به شأن نزول، مرتبط با غدیر است؛ لذا می‌توانید به کتاب‌های تفسیری و ذیل این آیات، مراجعه و مطالعه فرمایید.

اما اگر به دنبال کتابی مستقل هستید باید گفت کتاب با موضوع غدیر، بسیار زیاد است که هم آیات و هم روایات را بررسی کرده و به زبان‌های مختلف تدوین شده‌اند؛ البته با توجه به درخواست شما مبنی بر معرفی کتاب در خصوص آیات غدیر و نیز به زبان فارسی بودن، می‌توان موارد ذیل را معرفی کرد:

1. «غدیر در قرآن؛ قرآن در غدیر»، محمدباقر انصاری، قم: انتشارات دلیل ما.

2. «قرآن و غدیر»، حجت‌الاسلام محسن قرائتی، تهران: موسسه فرهنگی درس‌هایی از قرآن.

3. «آیات غدیر»، سید علی حسینی میلانی، قم: مرکز حقایق اسلامی.

4. «غدیر در قرآن»، مرتضی مهدوی یگانه، تهران: انتشارات جمهوری.

5. «غدیر خم از نظر قرآن»، عبدالکریم نیری (بروجردی)، تهران: انتشارات حکمت.

6. «غدیر در آیینه قرآن و روایات»، مجید معارف، تهران: نشر مؤسسه فرهنگی نبأ.

نسبت غدیر با ماجرای دوات و قلم
حدیث غدیر و حدیث دوات و قلم، هر دو بر ضرورت نوشتن و اعلام ولایت امام علی (ع) تأکید دارند و امری لازم و الهی بوده‌اند.

پرسش:

اگر جریان غدیر و امامت حضرت علی علیه‌السلام معروف، مهم و مورد پذیرش همگان بود پس چرا پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله مجدداً «دوات و قلم» طلب کرد تا چیز مهمی بنویسد؟

پاسخ:

حدیث غدیر از روایات متواتر و قطعی الصدور است که نسبت به صدور آن هیچ شک و شبهه‌ای وجود ندارد. از سوی دیگر، حدیث قلم و دوات (معروف به حدیث قِرطاس) نیز از روایاتی است که در منابع متعدد شیعه و سنی نقل شده و قابل انکار نیست؛ از این‌رو ممکن است این شبهه مطرح شود که اگر جریان غدیر با آن همه عظمت و شهرت، مورد پذیرش همگان بوده، پس چه چیز مهم دیگری باقی مانده بود که پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله در آخر عمر خود می‌خواست آن را بیان کند؟ و اگر همان مسئله ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را می‌خواست بیان کند، چه نیازی به تکرار دوباره آن و نوشتن مطلب در لحظات پایانی عمر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بوده است؟ برای پاسخ به این سؤال، ابتدا حدیث قِرطاس بیان می‌شود و سپس در ادامه دلائل عقلی بر ضرورت حدیث قرطاس بعد از جریان غدیر ارائه خواهد شد.

1. حدیث قِرطاس

قبل از آن که به پاسخ سؤال اشاره گردد نیاز است که مقدمه‌ای بیان شود.

یکی از روایات بسیار مهم که در منابع حدیثی و تاریخی شیعه و اهل تسنن فراوان نقل شده، حدیث دوات و قلم هست که به حدیث قرطاس مشهور است. بر اساس این حدیث، در روزهای پایانی عمر مبارک رسول خدا صلی‌الله علیه و آله، جمعی از اصحاب به عیادت ایشان رفته بودند، حضرت فرمودند: «قلم و دوات بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید»؛ اما خلیفه دوم اهل سنت با بیان این سخن که (نعوذ بالله) پیامبر صلی‌الله علیه و آله هذیان می‌گوید، مانع از این کار شد و چون سر و صدا و نزاع بالا گرفت رسول خدا صلی‌الله علیه و آله از آن‌ها خواست تا آن جا را ترک کنند و در نتیجه خواسته پیامبر صلی‌الله علیه و آله محقق نشد. (1)

متأسفانه در عصر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله این‌گونه نبود که همگان ولایت امیرمومنان علیه‌السلام را پذیرفته باشند و هیچ اختلافی در بین مسلمانان نباشد، بلکه در بین مردم آن عصر هم منافقان و دنیاطلبانی بودند که گرچه در صحنه غدیر حاضر بودند؛ اما حق را زیر پا گذاشته و به باطل گرویدند و سعی کردن جریان غدیر را به فراموشی بسپارند؛ بنابراین هرچند بسیاری از صحابه در غدیر خم بودند و سخنان پیامبر صلی‌الله علیه و آله را هم شنیدند اما در باطن آن را نپذیرفتند و چه بسا حضرت نیز از این آگاه بود و به همین دلیل قلم و دوات طلب کردند تا امر مهمی که با هدایت امت اسلام ارتباط داشت را بنویسند.

2. ضرورت حدیث قلم و دوات در آخر عمر پیامبر صلی‌الله علیه و آله

برای پاسخ به این سؤال که بعد از جریان مهم غدیر خم، چه ضرورتی داشت که مجدداً پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله قلم و دوات طلب کند برای نوشتن یک امر مهم، نیاز است که چند نکته عقلی را بیان کنیم:

نکته اول: بدیهی و روشن است که هر شخصی، مسائل و موضوعاتی که برای او بسیار مهم است را ممکن است بارها تکرار نماید.

نکته دوم: مهم‌ترین لحظات زندگی انسان، ساعات پایانی عمر هر شخص است به همین خاطر مطالب و وصایای مهم خود که بارها ممکن است در طول زندگی‌اش بیان کرده باشد را به دلیل اهمیت آن، باز در لحظات پایانی عمر خود تکرار نماید و کسی به این مطلب اشکال نمی‌کند.

نکته سوم: گاهی مطلبی به صورت شفاهی بیان شده، اما به دلیل محکم کاری، آن را می‌نویسند.

با توجه به این سه نکته، مسئله ولایت امیرمؤمنان علیه‌السلام گرچه به صورت شفاهی از جانب خدای متعال به واسطه رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در روز غدیر اعلان عمومی شده بود و شاهدان فراوانی بر آن جریان بود اما رسول خدا صلی‌الله علیه و آله می‌خواست آن را محکم کاری نماید و آن را در آخرین لحظات عُمر خود بنویسد تا بعدها نگویند چرا رسول خدا صلی‌الله علیه و آله مسئله به این اهمیت را ننوشت؟

از سوی دیگر، نوشتن آثار و برکات فراوانی دارد که در بیان شفاهی وجود ندارد، از جمله این که جلو بسیاری از اختلافات را می‌گیرد، به عنوان نمونه بارها مشاهده شده که پدری ده ها بار نسبت به اموال خود به صورت شفاهی سفارش و وصیت نموده است، اما به دلیل این‌که به صورت نوشته و مکتوب وجود ندارد، پس از مرگش باعث اختلاف می‌شود و برخی از فرزندانش که نزدیک‌ترین افراد به او بودند هم آن مطلب را انکار می‌نمایند؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نیز هدفش از نوشتن این مطلب را جلوگیری از اختلاف بیان نموده‌اند.

3. عدم تناقض حدیث غدیر و حدیث قِرطاس

حدیث غدیر و حدیث قرطاس در طول یکدیگر قرار دارند یعنی هرکدام، دیگری را تأیید کرده و هر دو یک موضوع را بیان می‌کنند. پس با هم منافات و تعارضی ندارند که بگوییم اگر جریان غدیر در بین صحابه اتفاق افتاد، پس چرا دیگری حضرت مجدداً می‌خواست اقدام به نوشتن کند؛ مانند این که کسی مطلبی را شفاهی بیان نماید و همان مطلب را کتبی هم بنویسد هیچ عاقلی اشکال نمی‌کند که اگر شفاهی آن را بیان نموده، پس چرا کتبی هم نوشته است، بلکه همگان آن شخص را تمجید نموده و می‌گویند کار عاقلانه‌ای کرده است بنابراین کاری که رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله انجام دادند، کاملاً موافق عرف و عقل بوده است. سیره عقلا نیز این کار را تأیید می‌کند زیرا روش عقلا این است که در مسائل مهم علاوه بر این‌ که شفاهی آن را در جاهای مختلف مطرح می‌کنند و برای اتقان کار (محکم بودن کار) آن را به صورت کتبی نیز ثبت می‌نمایند.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله مردم عصر خود را می‌شناخت و می‌دانستند که برخی از آن‌ها اجر رسالت را ضایع می‌کنند و جریان نفاق نخواهد گذاشت که شاهدان عینی غدیر آن را شهادت دهند در نتیجه همان گونه که پیش بینی می‌شد متأسفانه کتمان صورت گرفت و افرادی که شاهد جریان غدیر بودند به ولایت امیرمومنان علیه‌السلام شهادت ندادند، اما اگر این مطلب با قلم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله ثبت می‌شد قابل انکار نبود و اختلافی در جانشینی آن حضرت پدید نمی‌آمد.

نتیجه:

حدیث غدیر و حدیث دوات و قلم هر دو یک موضوع را بیان می‌کنند. پس منافاتی با هم نداشته و بر اساس دلایل متعدد عقلی و نقلی، دستور رسول خدا صلی‌الله علیه و آله برای نوشتن، کاری لازم و ضروری بوده، چنان که اعلان ولایت امیرمومنان علیه‌السلام در روز غدیر نیز دستوری الهی و واجب بوده است؛ بنابراین اگر آن حضرت امر به نوشتن این مطلب مهم نمی‌فرمودند جای تعجب و شبهه بود، اما اکنون که امر به نوشتن فرمودند، جای اشکال و شبهه نیست.

پی‌نوشت‌ها:

1. ان النبی صلی‌الله علیه وسلم دعا عند موته بصحیفه لیکتب فیها کتابا لا یضلون بعده قال فخالف علیها عمر بن الخطاب حتى رفضها. این حدیث با الفاظ گوناگون در منابع حدیث و تاریخی متعددی آمده که برخی از آن‌ها عبارت‌اند از: احمد بن حنبل، مسند احمد، بیروت: دارصادر، بی‌تا، ج 1، ص 222؛ بخاری، صحیح بخاری، بیروت: دارالفکر، چاپ اول، 1418 ق، ج 1، ص 37؛ ج 4، ص 31؛ ج 5، ص 137؛ ج 7، ص 9؛ ج 8، ص 161؛ مسلم، صحیح مسلم، بیروت: دارالاحیاء التراث العربی، چاپ اول، 1420 ق، ج 5، ص 75 و 76؛ بیهقی، السنن الکبری (سنن بیهقی)، بیروت: دارالفکر، بی‌تا، ج 9، ص 207.

فراموشی غدیر در سقیفه
بر پایه گزارش‌های تاریخی، با اینکه گروهی از حاضران سقیفه و بسیاری از مردم مدینه به حضرت علی (ع)گرایش داشتند، ترس از مخالفان باعث سکوت آنان در برابر ظلم شد.

پرسش:

آیا در ماجرای سقیفه و در مقابل غصب خلافت کسی از خلافت امام علی علیه‌السلام دفاع کرد؟ در صورت منفی بودن پاسخ آیا این نشان از عدم محبوبیت آن حضرت بین مردم نیست؟

 

پاسخ:

پس از وفات پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله، نخستین حرکت سیاسی اجتماعی برخی از صحابه، در تاریخ به نام واقعه سقیفه بنی ساعده، شهرت پیداکرده است. درحالی‌که امام علی علیه‌السلام و برخی دیگر از صحابه مشغول تدارک مراسم تدفین آن حضرت بودند، بزرگان انصار در محله سقیفه بنی ساعده دور همدیگر جمع شدند تا حاکمی را برای سروسامان دادن به اوضاع بعد از رحلت نبی مکرم اسلام صلی‌الله علیه و آله تعیین کنند. خبر این جلسه به ابوبکر بن ابی قحافه و عمر بن خطاب و ابوعبیده جراح که هر سه از مهاجرین بودند رسید و هر سه نفر سریع خود را به سقیفه رساند. حضور آنان در این جلسه منجر به بحث‌های چالشی بین افراد شرکت‌کننده در این جلسه شد و باوجود اختلاف‌نظر در بین افراد شرکت‌کننده، با ابوبکر به‌عنوان خلیفه بیعت شد.

جمعی از انصار بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و در شرایطی که هنوز بدن پاک و مطهر آن حضرت دفن‌نشده بود تصمیم گرفتند تا در سقیفه بنی ساعده گرد آیند. دلیل آنان برای تجمع در سقیفه ترس از آینده و سرنوشتشان پس از رحلت رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بود آنان در این تجمع قصد داشتند تا شخصی را به‌عنوان حاکم انتخاب کنند. این عده این‌گونه تصور می‌کردند که پس از فتح مکه جبهه متحد قریش شکل‌گرفته است و درنتیجه آن، موازنه قدرت در آینده به ضرر آن‌ها رقم خواهد خورد. علاوه بر این آنان در زمان حیات پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله از جلسات سری برخی از صحابه قریشی پیامبر برای تصاحب قدرت بعدازآن حضرت و مخالفت با حق خلافت امام علی علیه‌السلام باخبر شده بودند. (1) ناامیدی انصار از امکان تصاحب حکومت توسط امام علی علیه‌السلام و ترس از انتقام قریش، به‌این‌علت که عمده سران این قوم در جنگ‌های پیامبر با شمشیر انصار کشته‌شده بودند؛ َ دلیل دیگری بود که آن‌ها را برای گردآمدن در این جلسه مصمم کرده بود. (2)

خبر تجمع انصار به ابوبکر بن ابی قحافه، عمر بن خطاب و ابوعبیده جراج که هر سه از مهاجرین رسید و همین امر کفایت می‌کرد تا آنان بلافاصله خود را به سقیفه بنی ساعده برسانند. حضور این عده در سقیفه و سخنان آنان در جمع انصار منجر به ایجاد اختلاف در بین آن‌ها گردید، اما در نهایت عمر بن خطاب پیشنهاد خلافت ابوبکر را مطرح کرد و خود به‌عنوان اولین نفر با او بیعت کرد و بعد از وی - باوجود مخالفت‌های متعدد با این پیشنهاد از سوی برخی از شرکت‌کنندگان در این جلسه - به علت بیعت برخی از انصار چنین القا شد که خروجی این جلسه انتخاب ابوبکر به‌عنوان خلیفه بود، حضور قبیله بنی اسلم در مدینه و کمک آنان به طرفداران ابوبکر برای بیعت گرفتن اجباری از مردم مدینه منجر به آن شد که خلافت ابوبکر تثبیت شود. (3)

در جریان این جلسه منذر بن ابی ‌ارقم که از انصار بود، بر حقانیت و شایستگی، علی علیه‌السلام تأکید داشت. (4) علاوه بر این بر اساس گزارش برخی منابع تمام انصار یا برخی از آن‌ها بعد از اینکه مشاهده کردند عده‌ای تصمیم دارند با ابوبکر به‌عنوان خلیفه بیعت کنند فریاد برآوردند: فقط با علی علیه‌السلام بیعت خواهند کرد. (5)

این گزارش در کنار برخی گزارش‌ها که مربوط به بعد از جریان سقیفه است بیان‌کننده علاقه مردم مدینه به حضرت علی علیه‌السلام بود، اما ترس از عکس‌العمل قریش و مخالفین حضرت علی علیه‌السلام مانع از حمایت و دفاع آنان از حضرت علی علیه‌السلام شد. به‌عنوان مثال به گزارش برخی منابع، علی علیه‌السلام پس از واقعه سقیفه و در زمان حیات حضرت زهرا سلام‌الله‌علیه شب‌ها دختر پیامبر را سوار مرکبی‌ نموده‌ و به خانه‌ها‌ و محافل‌ انصار می‌برد و یاری می‌خواست و پاسخ می‌شنید: ای دختر پیغمبر! با ابوبکر‌ بیعت‌ کرده‌ایم، اگر علی جلوتر آمده بود، از او عدول نمی‌کردیم، علی علیه‌السلام نیز جواب می‎داد: آیا‌ پیغمبر‌ را دفن نکرده درباره خلافت نزاع می‌کردم؟(6)

نتیجه:

بر اساس گزارش‌های تاریخی علاوه بر عده‌ای از افرادی که در سقیفه بنی ساعده بودند و از مدافعان حق حضرت علی علیه‌السلام بودند بسیاری از مردم مدینه از علاقه‌مندان به اهل‌بیت و حضرت علی علیه‌السلام بودند، اما ترس از برخورد قریشیان و مخالفان حضرت علی علیه‌السلام با آنان منجر به آن شد که این افراد در برابر ظلمی که به حضرت علی علیه‌السلام شد سکوت کردند.

معرفی منبع جهت مطالعه بیشتر:

کتاب پس از غروب، نوشته یوسف غلامی.

کتاب سقیفه: بررسی نحوه شکل‌گیری حکومت پس از رحلت پیامبر، نوشته علامه مرتضی عسکری (ره).

مقاله: کودتای سقیفه؛ نوشته عبدالله غلامی، فصلنامه آفاق دین، سال 1، شماره 4، بهار 1390.

پی‌نوشت‌ها:

1. بیضون، ابراهیم، رفتارشناسی امام علی علیه‌السلام، ترجمه علی‌اصغر محمدی سیجانی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۹ ش، ص ۲۹-۳۰.

2. مظفر، محمدرضا، السقیفه، مقدمه محمود مظفر، قم، مؤسسه انصاریان للطباعه و النشر، ۱۴۱۵ ق، ص ۹۵-۹۷.

3. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، محقق: ابراهیم، محمد ابوالفضل،‌ بیروت، دارالتراث، ۱۳۸۷ ق، ج 3، ص 222.

4. یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ یعقوبی،‌ بیروت، دار صادر، بی‌تا، ج ۲، ص ۱۲۳.

5. طبری، همان، ج ۳، ص ۲۰۲؛ ابن اثیر، الکامل، بیروت، دار صادر - دار بیروت، 1385 ق، ج 2، ص 325.

6. ابن ‌‌قتیبه، عبدالله بن مسلم، الإمامه و السیاسه، محقق: علی شیری،‌ بیروت، دار الاضواء، ۱۴۱۰ ق، ج ۱، ص ۲۹-۳۰؛ ابن ‌ابی‌‎الحدید، عبدالحمید بن هبه الله، شرح نهج‌البلاغه، محقق: ابراهیم، محمد ابوالفضل، قم، مکتبه آیت‌الله العظمی المرعشی النجفی (ره)، ج ۶، ص ۱۳.

بررسی پیشینۀ اختصاص لقب امیرالمؤمنین به حضرت علی علیه السلام
لقب «امیرالمؤمنین» عنوانی الهی و اختصاصی برای امام علی(ع) است که طبق روایات از پیش تعیین شده و حتی در زمان پیامبر(ص) نیز برای ایشان به کار می‌رفت.

پرسش:

چرا در حدیث کساء حضرت علی علیه السلام با لقب امیرالمؤمنین خطاب قرار می‌گیرد؟ در زمان حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله نیز این لقب رایج بوده؟ از چه زمانی این لقب به حضرت علی علیه السلام اختصاص پیدا کرد؟

پاسخ:

لقب به معنای واژه یا عبارتی است که جای یک نام یا همراه با آن برای افراد به کار برده می‌شود. لقب گاهی برای بیان مدح و حسن افراد است و گاه نیز به عباراتی توهین‌آمیز، افتراآمیز یا تحقیرآمیز نیز اشاره دارد. القاب در فرهنگ عربی همواره کاربرد بسیاری داشته است؛ به همین دلیل برای مدح و بیان فضایل ائمه علیهم السلام القاب زیادی وارد شده است. در مورد امام علی علیه السلام القاب بسیاری وارد شده است، اما امیرالمؤمنین کاربرد بیشتری داشته است و شیعیان به کاربرد آن تأکید بسیاری داشته و دارند.

از مواردی که لقب امیرالمؤمنین برای حضرت علی علیه السلام به کار برده شده است، عبارتی در حدیث شریف کسا است. در این حدیث آمده است که وقتی امام علی علیه السلام وارد خانه می‌شوند و سلام می‌کنند، حضرت زهرا سلام الله علیها در پاسخ به ایشان می‌فرمایند: «و علیک السَّلامُ یا اَبَا الْحَسَنِ وَ یا اَمیرَالْمُؤْمِنینَ» (1). بنابراین لازم است دانسته شود این لقب از چه زمان به امام علی علیه السلام اختصاص یافت؟ و اینکه آیا کاربرد این لقب در زمان پیامبر هم رواج داشت یا خیر؟

پیشینۀ اختصاص لقب امیرالمؤمنین

بر اساس روایات اهل‌بیت علیهم السلام، لقب امیرالمؤمنین را نخستین بار خداوند متعال برای امام علی علیه السلام به کار برده است؛ همچنین پیشینۀ آن حتی به قبل از خلقت بشر برمی‌گردد.

جابر جعفی از امام باقر علیه‌السلام روایت کرده است: «اگر مردم می‌دانستند علی چه زمانی امیرالمؤمنین نامیده شد، منکر ولایتش نمی‌شدند»؛ سپس در ادامه فرمودند: «در هنگام میثاق اولیه خلقت در عالم ذر که خدا فرمود ألستُ بربّکم و مردم گفتند بلى، در همان مقام گفته شد و محمّدٌ رسولی و علیٌّ أمیرالمؤمنین، و همه تصدیق کردند» (2).

در روایت دیگری جابر جعفی آورده است: «پیامبر صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام فرمود: تو آن کسی هستی که خداوند در ابتدای خلقت به وسیله تو بر خلق احتجاج کرد، همان‌جا که فرمود "ألستُ بربّکم" و پس از پذیرش ربوبیت و رسالت محمد صلی الله علیه وآله، ولایت تو را نیز مطرح کرد. بیشتر خلایق پذیرفتند، جز گروهی اندک که از ولایت تو استکبار کردند» (3).

ابن‌عباس نیز به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌گوید: «حضرت علی علیه السلام به لقب "أمیرالمؤمنین" پیش از خود پیامبر صلی الله علیه وآله حتی پیش از موسی، عیسی و سلیمان و تمام انبیا شناخته شد. وقتی خداوند آدم را از خاک آفرید، "ذره‌ای" میان چشمان او بود که تسبیح و تقدیس خدا می‌کرد و خدا فرمود آن ذره را در وجود علی خواهم نهاد؛ پس او "أمیر الخلق أجمعین" شد، پیش از خلقت آدم» (4).

کاربرد امیرالمؤمنین در دوران حیات رسول خدا صلی الله علیه وآله

با در‌نظر‌گرفتن روایات پیش‌گفته روشن می‌شود که حضرت علی علیه السلام قبل از خلقت زمینیان نزد آسمانیان به این لقب شناخته می‌شدند (5). روایات بسیاری نشان می‌دهد که در بین زمینیان نیز از زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله به این لقب شهرت یافتند. از جمله در خبری آمده است علی علیه ‌السلام بر پیامبر صلی الله علیه وآله وارد شد، در‌حالی‌که آن حضرت در خانۀ ام‌سلمه بود و سر رسول خدا روی دامان جبرئیل قرار داشت. امیرالمؤمنین علیه السلام سلام کرد و نشست. جبرئیل پاسخ داد: سلام و رحمتِ خدا و برکات او بر تو باد ‌ ای امیرالمؤمنین، سرِ پسرعمویت را بگیر و آن را در دامانت بگذار؛ زیرا تو سزاوارتر از من هستی. در ادامه پیامبر فرمود: «بشارت باد بر تو ای علی، زیرا او روح‌الامین برادرم جبرئیل بود و او نخستین کسی است که به فرمان خدا، با عنوان امیرالمؤمنین بر تو سلام کرد» ‏(6). از این روایت روشن است که وقتی جبرئیل ایشان را امیرالمؤمنین خواند، پیامبر صلی الله علیه وآله نیز به دنبال آن این بشارت را دادند و بعد از آن حضرت را به این لقب خواندند؛ تا‌آنجا‌که طبق برخی روایات این لقب خود ایشان نیز به کار می‌بردند.

ابن‌عباس روایت می‌کند: «روزی علی علیه ‌السلام گفت: سلام بر تو ای رسول خدا. پیامبر فرمود: و بر تو باد سلام ای امیرالمؤمنین و رحمت خدا و برکات او. علی علیه ‌السلام گفت: ای رسول خدا، شما زنده‌اید و مرا امیرالمؤمنین می‌نامید؟ پیامبر فرمود: آری، جبرئیل تو را به فرمان خدا چنین نام نهاده است» (7)‏.

در روایتی دیگر ابن‌عباس می‌گوید که رسول خدا صلی الله علیه وآله به ام‌سلمه فرمود: «بشنو و گواه باش که على علیه السلام، امیرالمؤمنین و سید وصیین است» (8).

افزون بر رسول خدا صلی الله علیه وآله، صحابه نیز گاهی این لقب را برای ایشان به کار می‌بردند. بریده اسلمى می‌گوید: «من و ابو بکر و عمر و طلحه و زبیر و دو نفر دیگر حضور پیامبر صلی الله علیه وآله شرفیاب بودیم که ایشان فرمود: به على علیه السلام به عنوان امیرالمؤمنین سلام کنید؛ ما نیز حسب‌الامر در محضر رسول خدا صلی الله علیه وآله به او با همین عنوان سلام کردیم» (9).

جابر بن سَمُره روایت می‌کند: «ما در زمان حضور پیامبر خدا صلی الله علیه وآله، علی بن ابی‌طالب علیه السلام را "امیرالمؤمنین" خطاب می‌کردیم و پیامبر صلی الله علیه وآله نه‌تنها آن را انکار نمی‌کرد، بلکه تبسم می‌نمود» (10).

سرانجام در واقعۀ غدیر، پیامبر صلی الله علیه وآله ایشان را آشکارا به این لقب خواندند و از مردم خوا‏ستند که با این عنوان با ایشان بیعت کنند و مردم نیز با این عنوان بیعت کردند (11).

نتیجه:

از روایات پیش‌گفته روشن شد در زمان پیامبر صلی الله علیه وآله، امام علی علیه السلام به لقب «امیرالمؤمنین» از سوی پیامبر و حتی برخی مسلمانان خطاب می‌شدند و بعد از غدیر نیز آشکارا از مردم خواسته شد که با این عنوان بیعت کنند. به‌کار‌بردن این لقب از سوی حضرت زهرا سلام ‌الله ‌علیها در حدیث کسا کاملاً مطابق با شواهد تاریخی و روایی است. حتی اگر اصل واقعۀ حدیث کساء را مربوط به زمانی پیش از غدیر بدانیم، باز هم هیچ تعارضی ایجاد نمی‌شود؛ زیرا پیامبر اکرم صلی‌ الله ‌علیه ‌وآله پیش‌تر این لقب را برای امام علی علیه ‌السلام به ‌کار برده بودند و برخی مسلمانان نیز با این عنوان آشنایی داشتند. بنابراین لقب امیرالمؤمنین یک عنوان صرفاً پساغدیری یا پس از رحلت پیامبر نیست، بلکه از آغاز بعثت و بلکه پیش از خلقت بشر، جایگاه امام علی علیه ‌السلام با این عنوان تثبیت‌شده بوده است.

 

برای مطالعۀ بیشتر:

علی بن موسی ابن‌طاووس؛ الیقین باختصاص مولانا علیّ علیه السلام بإمره المؤمنین؛ تحقیق: محمدباقر انصاری و محمدصادق انصاری؛ بیروت: مؤسسة الثقلین لاحیاء التراث الاسلامی، 1410 ق.

پی‌نوشت‌ها:

1. عبدالله بن نورالله بحرانى اصفهانى؛ عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال (مستدرک سیده النساء إلى الإمام الجواد، ج ‏11 – قسم – 2 – فاطمه س)؛ مصحح: محمدباقر موحد ابطحى اصفهانى؛ قم: مؤسسه الإمام المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشریف‏، 1413 ق‏، ص 932.

2. محمد بن جریر طبری؛ دلائل الإمامه؛ قم: بعثت، 1413 ق، ص 53.

3. محمد بن حسن طوسى؛ الامالی؛ محقق: مؤسسه البعثه؛ قم: دارالثقافه، 1414 ق‏، ص 233.

4. شاذان بن جبرئیل قمی؛ الفضائل؛ چ 2، ‏قم: رضى‏، 1363 ش، ص 104.

5. محمد بن احمد ابن‌شاذان؛ مائة منقبة من مناقب أمیرالمؤمنین و الأئمه؛ قم: مدرسه الإمام المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشریف، 1407 ق‏، ص 53.

6. محمد بن حسن طوسى؛ الامالی؛ ص 385.

7. محمد بن علی ابن‌شهرآشوب مازندرانی؛ المناقب آل ابی‌طالب؛ قم: علامه، 1379 ق، ج ‏3، ص 55.

8. محمد بن محمد شیخ مفید؛ الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد؛ قم: کنگره شیخ مفید، 1413 ق‏، ج ‏1، ص 47.

9. محمد بن محمد شیخ مفید؛ الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد؛ ج ‏1، ص 48.

10. علی بن موسی ابن‌طاووس؛ الیقین باختصاص مولانا علیّ علیه السلام بإمره المؤمنین؛ محقق: اسماعیل انصارى زنجانى خوئینى؛ قم: دارالکتاب‏، 1413 ق‏، ص 428.

11. «سلّموا على علیّ بإمرة المؤمنین» (محمد بن یعقوب کلینى؛ الکافی؛ چ 2، تهران: انتشارات اسلامیه، 1362 ش‏، ج ‏1، ص 292).

دلایل ادامه‌نیافتن حکومت علوی در کوفه بعد از شهادت امام علی
پیشرفت و پیروزی امت در گرو همراهی آگاهانه با ولیّ خداست، اما سستی، مصلحت‌طلبی و نافرمانی از امامان، موجب شکست و گرفتارشدن مردم در حکومت‌های ستمگر شده است.

پرسش:

پس از شهادت حضرت علی علیه السلام، کوفیان باید چه می‌کردند تا دولت حق ادامه پیدا کند؟

پاسخ:

برای پاسخ به این پرسش، می‌بایست به دلایل صلح امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه رجوع کنیم. امام علی علیه السلام بعد از آنکه کوفیان با وجود میل و فرمان حضرت امیر از نهروان برگشتند و وارد کوفه شدند و آماده پیکار مجدد با معاویه نشدند، بار دیگر با تلاش‌ها و پیگیری‌های فراوان لشکری برای نبرد با جبهه شام تجهیز شد. اما با شهادت ایشان، کار ناتمام ماند.

پس از بیعت مردم با امام حسن علیه السلام، همین لشکر برای مقابله با شام با ایشان همراه شدند؛ اما متأسفانه حوادثی رقم خورد که ادامه کار برای امام حسن علیه السلام میسر نبود و درنهایت امور جامعه به معاویه واگذار شد. از جمله دلایل واگذاری حکومت به معاویه و ادامه‌نیافتن حکومت علوی می‌توان به مواردی اشاره کرد که این نوشتار اختصاص به بررسی آنها دارد.

دلایل ادامه‌نیافتن حکومت علوی در کوفه

1. فرمان‌نپذیرفتن از امام حسن علیه السلام و محور قرار‌ندادن ایشان

از جمله شرایط پذیرش بیعت کوفیان از سوی امام حسن علیه السلام با وجود خواستۀ مردم کوفه، اطاعت و همراهی آنها با امام هم در شرایط جنگ و هم در شرایط صلح بود. کوفیان می‌گفتند به شرط جنگ با معاویه با تو بیعت می‌کنیم، اما امام حاضر به پذیرش چنین بیعتی نبود (1)؛ چرا‌که این شرط در‌واقع به معنای کاهش اختیارات حضرت و تنزل‌دادن ایشان به‌مثابۀ تنها فرمانده نظامی بود نه خلیفه مسلمانان. حوادث بعدی نیز نشان داد که درحقیقت کوفیان مشکل اساسی در اطاعت‌پذیری محض از امام خویش داشتند. بسیاری از همان افرادی که با اختیار با ایشان بیعت کرده بودند و وعده همکاری داده بودند، از پیوستن به امام خودداری کردند (2). آنان در‌واقع به دنبال تحمیل نظرات خود بر امام بودند.

وضعیت کوفه به گونه‌ای بود که وقتی امام در اجتماع خطاب به آنان فرمود: «صبر کنید همانا خدا با صابران است؛ شما جز با صبر بر آنچه از آن کراهت دارید، به آنچه دوست دارید نخواهید رسید. همگی به سوی نخیله حرکت کنید» (3)، اما هیچ‌کسی سخنی نگفت. پس از سخنان عدی بن حاتم، قیس بن سعد و معقل بن قیس و دیگران بود که حدود دوازده هزار در نخیله فراهم شدند (4). این جماعت هم با فشار تبلیغات و پیروی از رؤسای قبیله خود به لشکرگاه رفته بودند.

2. فریفتۀ شایعات‌شدن و تحقیق‌نکردن دربارۀ صحت آن

معاویه زمانی که امام علیه السلام در ساباط مدائن بود، مغیرة بن شعبه و عبدالله بن عامر را نزد حضرت فرستاد تا دربارۀ صلح با ایشان گفتگو کنند. این دو بعد از نا‌امیدی از اخذ رضایت حضرت درباره صلح، از خیمه بیرون آمدند و برای فریب و ایجاد شکاف در جبهه امام، به گونه‌ای که اصحاب حضرت متوجه شوند، زیر لب می‌گفتند خداوند به واسطه فرزند رسول خدا خون مردم را حفظ کرد و صلح را پذیرفت. بسیاری از سپاه امام بدون تحقیق و پرس‌و‌جو از خود حضرت، فریب شایعه را خوردند و با حمله به خیمه حضرت، آن را غارت کردند (5). در این میان یکی از خوارج نیز هجوم برد و ایشان را زخمی کرد (6). یعقوبی می‌نویسد معاویه کسانی را به لشکرگاه امام می‌فرستاد تا بگویند قیس بن سعد صلح کرده است؛ از سوی دیگر افرادی را به لشکرگاه قیس می‌فرستاد تا شایعه کنند که امام صلح را پذیرفته است (7)؛ بدین‌ترتیب شکاف بزرگی در میان سپاهیان امام ایجاد کرد.

3. طمع‌ورزی برخی فرماندهان سپاه حضرت

از جمله دلایلی که می‌توان برای ادامه‌نیافتن حکومت علوی بعد از شهادت ایشان ذکر کرد، خالی‌کردن خط مقدم از سوی فرماندهان امام حسن علیه السلام به طمع برخورداری از مطامع دنیوی و درهم و دیناری بود که از جانب معاویه به آنان پیشنهاد شد؛ از جمله عبیدالله بن عباس فرمانده سپاه پیش‌قراول حضرت، با پیشنهاد یک میلیون درهمی از سوی معاویه به همراه حدود هشت هزار نفر به جبهه شام ملحق شدند و پشت امام را خالی کردند (8).

4. خیانت خواص و اشراف و بزرگان کوفه

در چنین فضای غبارآلودی که شایعات پراکنده شده بود، خواص و متنفذین کوفه به جای تحقیق و اعتبار‌سنجی درباره شایعات منتشر‌شده و رجوع به خود حضرت حسن علیه السلام، با ساده‌لوحی فریفتۀ شایعات شدند و در نهایت تأسف، در نامه‌هایی جداگانه خبر از پیوستن خود به معاویه دادند (9).

5. نداشتن صبر و تحمل و عافیت‌طلبی

سپاه امام حسن مجتبی علیه السلام دقیقاً از همان نقطه‌ای ضربه خورد که در زمان پدر بزرگوارشان در نبرد صفین گرفتار آن شدند. اگر سپاه حضرت امیر اندکی دیگر صبوری و مقاومت می‌کردند و گوش به فرمان حضرت می‌ماندند، بر سپاه معاویه پیروز می‌شدند و جرثومۀ فساد ریشه‌کن شده بود. همین سپاه خسته که اواخر عمر شریف امام علی علیه السلام با تلاش‌ها و مجاهدت شبانه‌روزی حضرت بار دیگر مهیای نبرد با معاویه شده بود، گرچه با فرزندش بیعت کرده بودند، اما همان‌ها بار دیگر سستی کردند و همانند لشکر شکست‌خورده و با زحمت فراوان حضرت و دیگر صحابه گردآوری شدند. سخنان حضرت در نخیله که آنان را برای رسیدن به مقصود به صبر و استقامت فراخواند و در مقابل، پاسخی دریافت نکرد (10)، بیان‌کنندۀ سستی و عافیت‌طلبی این جماعت بود. آنان خواهان عافیت و راحتی و آرامشی بودند که به‌آسانی و بدون دردسر به دست آید و حاضر به پرداخت هزینه برای آن نبودند؛ ازاین‌رو تصور می‌کردند که در لوای صلح و کنار‌آمدن با معاویه، بی‌دغدغه و بی‌دردسر به همۀ آنچه می‌خواستند خواهند رسید. بنابراین وقتی فرزند رسول خدا پس از جراحت از آنان پرسید که آیا خواهان نبرد با معاویه هستید یا خواهان ماندن و حیات، در پاسخ به حضرت با ندای بلند گفتند: «البقیة البقیة» (11). بدین‌ترتیب جامعۀ کوفه از حلاوت حکومت عدل علوی و حسنی محروم ماندند و زمام امور خود را به دستان کسی دادند که برای کشتن آن لحظه‌شماری می‌کرد و دین مسلمانان برایش اهمیتی نداشت.

نتیجه:

بیشتر کوفیان به دنبال زندگی راحت و بی‌دغدغه و بدون پرداخت هزینه برای آن بودند و تصور می‌کردند چنین زندگی‌ای در سایۀ صلح با معاویه و اعتماد به وعده‌های دروغین او محقق خواهد شد؛ اما آینده نشان داد که هزینۀ مقاومت و صبر در مقابل جنود شیطان بسیار کمتر از هزینه‌ای بود که در سایۀ عافیت‌طلبی و اعتماد به وعده‌های توخالی معاویه بر آنان تحمیل شد. کوفیان با یک پیروزی بزرگ و تاریخی فاصله چندانی نداشتند؛ اما اطاعت‌ناپذیری از فرمان رهبر جامعه، نداشتن درک و تحلیل صحیح از وقایع رخ‌داده در حین جنگ و باور‌کردن شایعات بدون تحقیق و بررسی، آنان را به سمت عافیت‌طلبی و خیانت به امام جامعه سوق داد و در‌نهایت سبب شد به‌راحتی پیروزی را با شکست مبادله کنند و هزینۀ بسیار سنگینی را در ادامه متحمّل شوند.

پی‌نوشت‌ها:

1. محمد بن جریر طبری؛ تاریخ الامم و الملوک؛ تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم؛ قاهره: دارالمعارف، [بی‌تا]، ج 5، ص 158. احمد بن یحیی بلاذری؛ انساب الاشراف؛ تحقیق: محمد‌باقر محمودی؛ بیروت: [بی‌نا]، 1397 ق، ج 3، ص 29.

2. محمدباقر مجلسی؛ بحار الانوار؛ بیروت: مؤسسه الوفا، 1403 ق، ج 44، ص 44.

3. ابوالفرج اصفهانی؛ مقاتل الطالبیین؛ تحقیق: کاظم المظفر؛ نجف: مطبعه الحیدریه (افست قم: منشورات الرضی)، 1405 ق، ص 69.

4. احمد بن محمد یعقوبی؛ تاریخ یعقوبی؛ بیروت: دار‌صادر، 1373 ق، ج 2، ص 181.

5. احمد بن محمد یعقوبی؛ تاریخ یعقوبی؛ ج 2، ص 215.

6. ابوالفرج اصفهانی؛ مقاتل الطالبیین؛ ص 72.

7. احمد بن محمد یعقوبی؛ تاریخ یعقوبی؛ ج 2، ص 215.

8. احمد بن یحیی بلاذری؛ انساب الاشراف؛ ج 3، ص 38.

9. احمد بن یحیی بلاذری؛ انساب الاشراف؛

10. ابوالفرج اصفهانی؛ مقاتل الطالبیین؛ ص 69.

11. ابوالحسن علی بن ابی‌الکرم ابن‌اثیر؛ الکامل فی التاریخ؛ بیروت: دارصادر، 1385 ق، ج 3، ص 406.

امام علی علیه‌السلام در انتخاب کارگزاران حکومت خویش، به سابقه آنان از منظر دین‌داری و امانت‌داری و همچنین توانایی ایشان در اداره امور توجه داشتند.
محمد بن ابی بکر و حکومت مصر

پرسش:
آیا درست است که امیرالمؤمنین محمد بن ابی بکر را به سفارش عبدالله بن جعفر، حاکم مصر کرد؟ آیا این کار، همان چیزی نیست که در زمان ما «پارتی‌بازی» خوانده می‌شود؟
 

پاسخ:
امام علی علیه‌السلام کارگزاران حکومت خویش را از بین افراد شایسته و صالح که با اسلام حقیقی آشنا بودند انتخاب می‌کرد و از انتخاب افراد قدرت‌طلب و دنیاگرا پرهیز می‌کردند. امام برای تشخیص این ویژگی‌ها در افراد، علاوه بر شناختی که خود از افراد داشتند ازنظر مشورتی یاران وفادار خویش نیز استفاده می‌کردند. محمد بن ابی بکر به علت همین ویژگی‌هایی که ذکر شد با اصرار یاران حضرت به‌عنوان کارگزار امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام به مصر فرستاده شد.
محمد بن ابی بکر در ذی‌قعده سال حجه‌الوداع (1) در منطقه ذی الحلیفه (در فاصله هشت کیلومتری جنوب غربی مسجدالنبی در مسیر مکه) به هنگام سفر پیامبر صلی‌الله علیه و آله به حج، به دنیا آمده است. (2)  پدرش ابوبکر، هنگامی‌که محمد دو سال و چند ماه بیشتر نداشت، درگذشت. مادرش اسماء بنت عمیس از زنان بزرگ صدر اسلام است. وی ابتدا همسر جعفر بن ابی‌طالب بود، ولی پس از شهادت جعفر، با ابوبکر ازدواج کرد و ثمره این ازدواج محمد بود. (3) پس از فوت ابوبکر، اسماء به ازدواج حضرت علی علیه‌السلام درآمد و بدین ترتیب محمد بن ابی بکر به خانه امام علی علیه‌السلام راه یافت. (4) او تحت تربیت و پرورش ایشان قرار گرفت و از نزدیک با شیوه زندگی و سیره آن حضرت آشنا شد و این امر باعث شد که علاقه وافری به ایشان پیدا کند. حضرت علی علیه‌السلام نیز متقابلاً محمد را دوست داشت و او را «فرزند خود از صُلب ابوبکر» می‌خواند. (5) در نهج‌البلاغه نیز به نقل از آن حضرت آمده است: او (محمد) دوست من بود و چون فرزندم او را پرورش داده بودم. (6)

انتصاب محمد بن ابی بکر
امام علی علیه‌السلام بعد از جنگ جمل و در ابتدای جنگ صفین محمد بن ابی بکر را با توجه به شایستگی‌هایی که داشت و نظر مشورتی یارانش به فرمانداری مصر منصوب کرد. (7) در منابع تاریخی علت فرستادن محمد برای ولایت مصر را این‌گونه نقل‌شده است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام قیس بن سعد را به‌عنوان والی مصر روانه کرد. ولی معاویه و کارگزارانشان شایعاتی مبنی بر همدستی قیس با معاویه پخش کردند و اخبار آن به امام و یاران آن حضرت رسید. امام بااینکه مطمئن بود این اخبار شایعه‌ای بیش نیست و این اطمینان را به یاران خویش نیز گوشزد می‌کرد؛ اما شایعات کار خویش را کرده بود و یاران حضرت اصرار بر تغییر قیس بن سعد داشتند و لذا امام، قیس را برکنار کرد و محمد بن ابی بکر را به‌جای او به‌عنوان والی جدید، روانه مصر کرد. (8)
انتخاب محمد نیز با توجه به نظر مشورتی یاران حضرت (و ازجمله عبدالله بن جعفر) بود. آنان به دلیل سابقه‌ی محمد بن ابی بکر در ارتباط با مردم مصر و اعتمادی که بزرگان مصر به ایشان داشتند. (9) محمد را برای این سمت شایسته می‌دیدند. همین امر در کنار شناختی که امام از صداقت و امانت محمد بن ابی بکر داشت، سبب انتخاب محمد بن ابی بکر برای این سمت شد.
با این حال، نقل‌شده که وقتی خبر شهادت محمد بن ابی‌بکر در مصر به امام علی علیه‌السلام رسید، حضرت سوگند یاد کرد که در نظر داشتم هاشم مرقال را برای حکومت مصر بفرستم، اگر او به مصر رفته بود، نمی‌گذاشت عمرو بن عاص و یارانش بر مصر مسلط شوند. (10) اگر این نقل درست باشد، حاکی از این است که ایشان ابتدائاً طالب فرمانداری هاشم بوده است. پس چه‌بسا با اصرار یاران و یا به مصالحی دیگر، محمد بن ابی بکر را به این سمت منصوب کردند؛ اما این، به معنای بی‌لیاقتی محمد بن ابی بکر نیست. به تعبیر دیگر، امام از میان دو فرد صالح یعنی محمد و هاشم، ابتدا تصمیم داشته هاشم را به مصر بفرستد؛ ولی یا به خاطر مشورت اصحاب و یا به مصلحتی دیگر، محمد را برگزیده؛ کما اینکه رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نیز گاهی پس از مشورت با اصحاب، نظر آنان را بر رأی خود مقدم می‌داشت و نمونه آن در جنگ احد است که رأی پیامبر ماندن در شهر بود؛ ولی پس از مشورت با اصحاب، به رأی کسانی که خواهان خروج از شهر بودند، تن داد. (11) به‌علاوه، می‌دانیم که هاشم در آن زمان حاکم کوفه بود. (12) پس چه‌بسا امام به این سبب هاشم را به مصر نفرستاد که حضور او را در کوفه ضروری‌تر می‌دانست.

نتیجه:
امام علی علیه‌السلام در انتخاب کارگزاران حکومت خویش، به سابقه آنان از منظر دین‌داری و امانت‌داری توجه داشتند. به‌علاوه، توانایی افراد در اداره امور متناسب با مأموریتی که به آنان واگذار می‌کردند را مدنظر داشتند. محمد بن ابی بکر چنین شایستگی‌هایی داشت و امام علیه‌السلام در مورد توانایی وی برای اداره مصر، نظر مشورتی یاران خویش و اصرار آنان برای منصوب کردن محمد بن ابی بکر به‌عنوان والی مصر را پذیرفتند و لذا او را به‌عنوان کارگزار و فرماندار حکومت خویش به مصر فرستادند. 
در واقع امام از میان افرادی که صلاحیت داشتند، بر اساس مشورت، محمد را برگزیدند.

معرفی منبع جهت مطالعه بیشتر:
کتاب: سیمای کارگزاران علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام نوشته علی‌اکبر ذاکری، انتشارات بوستان کتاب.

پی‌نوشت‌ها:
1. تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۴۱۰ ق، ج ۹، ص ۱۸؛ ﺷﻮﺷتری، ﻧﻮﺭﺍﷲ، ﻣﺠﺎﻟسﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ، ﺑﻪ ﻛﻮﺷﺶ سید احمد ﺍﻟﻤﻮﺳﻮﻯ ﺍﻟﺸﻬﻴﺮ ﺑﻪ ﻛﺘﺎﺑﭽﻰ، ﺗﻬﺮﺍﻥ، کتاب‌فروشی ﺍﺳﻼﻣﻴﻪ، بی‌تا، ج ۱، ص ۲۷۷؛ ابن اثیر، علی بن محمد، اسد¬الغابه، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ ق، ج ۴، ص ۳۲۶.
2. ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، تحقیق علی‌محمد البجاوی، بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۲ ق، ج ۳، ص ۱۳۶۶؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض الزرکلی، بیروت، دارالفکر،‌ ۱۴۱۷ ق، ج ۱، ص ۵۳۸.
3. شوشتری، همان، ج ۱، ص ۲۷۷؛ طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، تحقیق السید احمد الحسینی، تهران، انتشارات مرتضوی، ۱۳۶۲ ش، ج ۱، ص ۲۳۱؛ ج ۴، ص ۸۸؛ ابن اثیر، همان، ج ۴، ص ۳۲۶؛ بلاذری، همان، ج ۱، ص ۵۳۸.
4. شوشتری، همان، ج ۱، ص ۲۷۷؛ طریحی، همان، ج ۱، ص ۲۳۱ و ج ۴، ص ۸۸؛ ابن اثیر، همان، ج ۴، ص ۳۲۶؛ بلاذری، همان، ج ۱، ص ۵۳۸.
5. مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال فی علم الرجال، نجف، مطبعه المرتضویه، بی‌تا، ج ۲، ص ۵۸.
6. نهج‌البلاغه، خطبه ۶۷.
7. ثقفی، ابراهیم بن محمد، الغارات، تحقیق میر جلال‌الدین حسینی ارموی، تهران، انتشارات انجمن آثار ملی، ۱۳۹۵ ق، ج ۱، ص ۲۲۴؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، محقق: ابراهیم، محمد ابوالفضل،‌ بیروت، دارالتراث، ۱۳۸۷ ق، ج ۳، ص ۵۵۶؛ بلاذری، همان، ج ۲، ص ۳۹۳.
8. حسینی، سید حسن، نگاهی به زندگی و شخصیت محمد بن ابی بکر، مجله مشکو‌ه، ش ۸۳، ص ۶۸؛ ثقفی، همان، ج ۱، ص ۲۱۷.
9. محمد بن ابى بکر نیز از شخصیت‌های بارز آن روزگار است. مصریان، چنان به او علاقه داشتند که از عثمان درخواست کردند تا عبدالله بن ابى سرح را برکنار کند و محمد بن ابى بکر را به‌جای او بگمارد و تنها آنگاه به‌سوی وطن خود روانه شدند که عثمان این کار را کرد.
10. طبری، همان، ج ۵، ص ۱۱۰؛ بلاذری، همان، ج ۲، ص ۴۰۴.
 11. ر.ک: طبری، ابوجعفر محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، چاپ دوم، 1387 ق/ 1967 م، ج 2، ص 503.
12. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق، زکار، سهیل، زرکلی، ریاض، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1417 ق، ج 10، ص 27.

چرا هیچ‌گاه به قضيه غدیرخم اشاره‌ای نکرد؟
براي تحليل درست رفتار هر فردي، بايد شرايطي را که در آن به سر می‌برد، به‌درستی بشناسيم. مثلاً وقتي شما می‌بینید که دوستتان معامله‌ای انجام داده، بدون هيچ ...

اگر حضرت علي امام بود، پس چرا هیچ‌گاه برای امامتش تبلیغ نکرد؟ چرا هیچ‌گاه به قضيه غدیرخم اشاره‌ای نکرد؟

براي تحليل درست رفتار هر فردي، بايد شرايطي را که در آن به سر می‌برد، به‌درستی بشناسيم. مثلاً وقتي شما می‌بینید که دوستتان معامله‌ای انجام داده، بدون هيچ اطلاع قبلي نمی‌توانید دربارۀ اين معامله نظر بدهيد که مثلاً آيا درست بوده يا نه؟ ابتدا بايد ببينيد انگيزۀ او از معامله چه بوده. آيا ناچار بوده يا از سر اختيار اين معامله را انجام داده؟ چه گزینه‌های ديگري پيشِ روي او بوده؟ و اگر اين معامله را انجام نمی‌داد چه می‌شد؟ با توجه به پاسخ اين سؤالات است که می‌توانید نظر بدهيد. شخصیت‌های تاريخي نيز همين گونه¬اند. شناخت رفتار آنان و تحليل آنچه از آنان سرزده، نبايد در خلأ و بدون توجه به شرايط اجتماعي و سياسي و فرهنگي و ديگر عوامل مؤثر صورت بگيرد. اساساً بخش مهمی از مطالعات تاريخي، با اين هدف صورت می‌گیرد که همين شرايط و عوامل شناسايي شوند تا درنتیجه، درک و تحليل درست‌تری نسبت به وقايع به دست آيد.

اينک ما به مطالعۀ رفتارهاي مردي می‌پردازیم که از برجسته‌ترین و سرشناس‌ترین شخصیت‌های روزگار خويش بوده است. مردي که پيش از ديگران به رسول خدا (صلی‌الله عليه و آله) ايمان آورده بود و در مراحل مختلف دعوت اسلام، نقشي چشمگير داشت. رفتار او در زمان حيات پيامبر بسيار اثرگذار بود. بعد از رحلت رسول خدا (صلی‌الله عليه و آله) نيز همچنان از برجسته‌ترین افراد بود. از جهت سياسي، بيش از هر کس ديگري در مظانّ خلافت بود؛ چنان‌که در سقيفۀ بني ساعده نيز نام او به‌عنوان جانشين رسول خدا (صلی‌الله عليه و آله) پيش از ديگران برده شد و دقيقاً به همين دليل بود که خليفۀ اوّل بعد از پايان کار سقيفه، اصرار داشت از او نيز بيعت بگيرد. از جهت مذهبي، به سبب سابقۀ طولاني در اسلام و نزديکي و خویشاوندی‌اش با رسول خدا، رفتارش موردتوجه بود و بسياري از صحابه و تابعين، براي شناخت سيرۀ پيامبر، به او رجوع می‌کردند. بی‌شک، رفتارهاي چنين مردي را نمی‌توان به‌صورت یک‌بعدی و تنها با تکیه‌بر يکي دو گزارش تاريخي تحليل کرد.

موضوعي که شما به آن اشاره کرديد (امامت)، مهم‌ترین مسئلۀ اختلافي ميان مسلمانان بوده و همين مسئله باعث انشقاقات بسياري در ميان مسلمانان شده است. ساده‌انگارانه است اگر بخواهيم اين موضوع را در يک نوشتۀ کوتاه بررسي و تحليل کنيم.

بااین‌حال، براي این‌که سؤال شما را بی‌پاسخ نگذاشته باشيم، فقط به بيان چند نکته به‌عنوان چند سرنخ، بسنده می‌کنیم.

نکتۀ اوّل: اين درست نيست که بگوييم امیرالمؤمنین علي (ع) هیچ‌گاه تبليغ امامت نکرد. ايشان با توجه به شرايط سياسي و اجتماعي روزگار خويش سخن می‌گفت. زندگي ايشان پس از رسول خدا (ص) در سال‌های يازدهم تا چهلم هجري، دقيقاً در دوره‌ای گذشت که نهال اسلام نوپا بود. در آن سال‌ها تمام همت اصحاب صادق رسول خدا بر اين بود که اصل اسلام حفظ شود و حتی‌المقدور گسترش يابد. به نظر شما با تازه‌مسلمانانی که بسياري از آنان هنوز نمازخواندن را ياد نگرفته بودند و اصل توحيد برايشان جا نيفتاده بود، آيا می‌توان به‌سادگی دربارۀ مسئلۀ امامت سخن گفت؟!

نکتۀ دوم: با مراجعه کلمات و خطبه‌هایی که از امیرالمؤمنین علي (ع) به دست ما رسيده، به موارد متعددي برخورد می‌کنیم که مستقيم یا غیرمستقیم دربارۀ امامت سخن گفته و شرايط امام را بيان فرموده است. در برخي موارد، ايشان صراحتاً از شايستگي اهل‌بیت براي رهبري و قيادت سخن گفته است. ازجمله در خطبۀ 154 نهج‌البلاغه، می‌فرماید: «... داعٍ دعا و راعٍ رعي. فاستجيبوا للدّاعي و اتبعوا الراعي»… يعني: «دعوت‌کنندۀ حق (يعني رسول خدا ص) دعوت خويش را به پايان رسانيد و رهبر امامت به سرپرستي قيام کرد. پس دعوت‌کنندۀ حق را پاسخ دهيد و از رهبرتان اطاعت کنيد»؛ و سپس به گلايه از اوضاع بعد از رحلت رسول خدا می‌پردازد که گروهي در درياي فتنه‌ها فرورفتند. سپس به معرفی اهل‌بیت به‌عنوان افراد شايستۀ پيروي می‌پردازد و می‌فرماید: «…نحن الشعار و الاصحاب و الخزنة و الابواب؛ و لا تؤتي البيوت الا من ابوابها فمن اتاها من غير ابوابها سمي سارقاً…». يعني: «ما اهل‌بیت پيامبر همچون پيراهن تن او و ياران راستين او و خزانه‌داران علوم و معارف وحي و درهاي ورود به آن معارف هستيم؛ و براي ورود به خانه‌ها جز از در آن‌ها نمی‌توان وارد شد و هر کس که از غير در وارد شود، دزد ناميده می‌شود». در ادامۀ همين خطبه نيز امام مطالبي را دربارۀ شروط امام مطرح می‌فرماید و این‌که امام بايد راست‌گو و خردمند باشد، به فکر آخرت باشد، دورانديش، عالم و اهل عمل باشد.

نکتۀ شايان توجه در اين خطبه و خطبه‌های ديگري که اميرالمؤمنين علي (ع) دربارۀ امام و امامت سخن گفته، اين است که در بسياري از اين سخنان، تعبير «امام» را به کار نبرده؛ ولي آشکارا دربارۀ پيشوايي و رهبري امّت سخن گفته است و به‌صورت مستقيم يا غیرمستقیم، از اهل‌بیت به صوت کلي و از خودش به‌صورت خاص، به‌عنوان فردي یادکرده که شايستگي اين جايگاه را دارد. براي نمونه، به خطبۀ 131 بنگريد: «…اللهم اني اوّلُ من أنابَ و سمع وأجابَ…». آن حضرت در اين عبارات برخي شایستگی‌های خود را گوشزد فرموده و سپس به بيان اوصاف امام پرداخته و ضوابطي را ذکر کرده که درواقع، بر خود ايشان تطبيق می‌شود و منظور ايشان اين بوده که به‌صورت غیرمستقیم امامت خود را تبيين فرمايد. چنان‌که در خطبۀ 173 نهج‌البلاغه نيز می‌فرماید: «إن احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بأمر الله…» و آشکارا از شروطي براي امامت سخن گفته که خودش مصداق آن است.

نکتۀ سوم: امام علي (ع) بعد از وقايع سقيفه، با این‌که با نتيجۀ آن مخالف بود و ابتدا نيز بيعت نکرد، سرانجام در شرايطي قرار گرفت که می‌دید این‌گونه اختلافات باعث ارتداد تازه‌مسلمانان می‌شود و نهال نوپاي اسلام در معرض خطر نابودي قرار می‌گیرد. پس بيعت کرد و سکوت کرد.

در سال يازدهم و در نخستين روزهاي پس از رحلت رسول خدا (صلی‌الله عليه و آله)، جامعۀ نوپاي اسلامي، از جهاتي آسيب‌پذير بود و از جهاتي در شرايط بهتري به سر مي‌برد. آسيب‌پذيري جامعۀ اسلامي، ازاین‌جهت بود که بسياري از قبايل جزیرة‌العرب، از سر ناچاري مسلمان شده بودند و در فقدان پيامبر، زمينه را براي بازگشت از اسلام بسيار فراهم مي‌ديدند. حتي تعداد بسياري از مردم مکّه که عمدتاً از قريش و قبايل وابسته به قريش بودند و پيامبر را به‌خوبی مي‌شناختند، به‌محض شنيدن خبر رحلت پيامبر خدا (ص) تصميم به بازگشت از اسلام گرفتند؛ ولي بعد تصميم گرفتند که صبر کنند تا ببينند اوضاع چگونه خواهد بود!

از سوي ديگر، منافقان مدينه و اطراف مدينه نيز گوش‌به‌زنگ بودند تا از جاي خالي پيامبر، براي از بين بردن دستاوردهاي ايشان استفاده کنند. خطر حملۀ سپاه روم نيز بسيار جدی بود؛ چنان‌که نخستين اقدام ابوبکر به‌عنوان خليفه، راهي کردن سپاه اسامة بن زيد بود. افزون بر اين‌ها، سر برآوردن مدّعيان دروغين پيامبري و ارتداد برخي از قبايل جزیرة‌العرب نيز مزيد بر علّت بود و در چنان شرايطي، ممکن بود نهال نوپاي اسلام از بيخ و بن برکنده شود. حال‌وروز اميرالمؤمنين علي (ع)، همانند حال‌وروز هارون برادر حضرت موسي (علیهماالسلام) بود که وقتي در غياب برادر، انحراف گروهي از بنی‌اسرائیل به گوساله‌پرستي را مشاهده کرد، ابتدا آنان را نصيحت کرد؛ ولي آنان گوش نکردند و او را تهديد به قتل کردند و هارون نيز براي پيش‌گيري از تفرقه و براي عمل به سفارش حضرت موسي که خواستار حفظ وحدت ميان مردم شده بود، صبر پيشه کرد. (1) و البته اين صبر براي او بسيار سخت بود؛ چنان¬که فرمود: «وَ اَغْضَيْتُ عَلَي الْقَدْيَ وَشَربْتُ عَلَي الشَّجي وَ صَبَرْتُ عَلي اَخْذِ الْكَظَم وَعَلَي اَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمْ؛ خار در چشمم بود و چشم‌ها را بر هم‌نهادم، استخوان در گلويم گیرکرده بود و نوشيدم، گلويم فشرده مي‌شد و تلخ‌تر از حنظل در كامم ريخته بود و صبر كردم». (2) پس آن حضرت می‌دید كه قيام در اين شرايط به زيان اسلام است نه به نفع آن. پس سکوت کرد و او خود تصريح می‌کند كه سكوت من حساب‌شده بود؛ من از دو راه، آن را كه به مصلحت نزدیک‌تر بود انتخاب كردم. (3) اين حالت سکوت نسبي تا پايان دوران خلافت عثمان ادامه داشت. اميرالمؤمنين علي (ع) در اين دوران، بااحتیاط و تنها در مواردي خاص (مانند گفتگو برخي از دوستان نزديکش)، دربارۀ امامت سخن می‌گفت تا مبادا باعث اختلاف شود؛ ولي در دوراني که خود به خلافت رسيده بود و به‌ویژه در برابر شبهه افکتی‌های معاويه، مطالب بسياري را دربارۀ امامت مطرح فرمود که در جای‌جای نهج‌البلاغه به چشم می‌خورد.

نکتۀ چهارم: اين هم که نوشتيد اميرالمؤمنين به خطبۀ غدير استناد نکرد، سخن درستي نيست. آن حضرت در موارد متعددی ماجراي غدير را گوشزد فرموده و بدان استناد کرده است. ازجمله در زمان حضورشان در کوفه، در ماجراي معروف به حديث رکبان. طبق نقل ابن اثير، هنگامی‌که حضرت على (علیه‌السلام) از قصر (دارالاماره) خارج مي-شد، گروهي سوارۀ شمشير به دست از راه رسيدند و این‌گونه به آن حضرت سلام کردند: «السلام عليك يا امیرالمؤمنین، السلام عليك يا مولانا و رحمة الله و بركاته». امام از حاضران پرسيد: «از اصحاب پيامبر خدا چه کسي اینجا حاضر است؟». دوازده نفر، ازجمله قيس بن ثابت بن شماس، هاشم بن عتبه و حبيب بن بديل بن ورقاء خزاعي برخاستند و شهادت دادند که از رسول خدا شنیده‌اند که می‌فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه‏». (4).

تعبير «مولانا» آشکارا يادآور ماجراي غدير بود و چون بسياري از مسلمانان در اين روزگار (بين سال‌های 36 تا 40 هجري که علي علیه‌السلام در کوفه مستقر بودند)، در ماجراي غدير حضور نداشتند، امام می‌خواست ديگران اين ماجرا را از زبان اصحاب رسول خدا بشنوند. جالب است که طبق نقل‌های کامل‌تر اين حديث، دو تن از صحابه که حاضر نشدند شهادت بدهند و پيري و فراموشي را بهانه کردند، دچار نفرين امام شدند و بعدها پشيمان گشتند. (5) در تاريخ نمونه‌های ديگري نيز از استناد امام علي (ع) به غدير گزارش‌شده است که اينک مجال بررسي آن‌ها نيست. يکي از آن‌ها حديث معروف به انشاد است که در ميان اعضاي شوراي شش‌نفرۀ انتخاب خليفه بعد از درگشت خليفۀ دوم مطرح فرمود. (6)

پی‌نوشت‌ها:

1. ر.ک: آيات 83 تا 96 سورۀ مبارک طه و آيات 148 تا 151 سورۀ آل‌عمران.

2. نهج‏البلاغه، خطبۀ 26.

3. نهج‏البلاغه، خطبۀ 3.

4. ابن اثیر، اسد الغابة، ج 1، ص 441.

5. ر.ک: امینی، الغدير، ج 1، ص 190 ـ 193.

6. براي نمونه، ر.ک: کليني، الکافي، ج 8، ص 18 و 25 و 27؛ صدوق، الخصال، ج 2، ص 549؛ طبرسي، الاحتجاج، ج 1، ص 184 و 307.

علت جنگ درجمل چه بود وچه پیامدهایی داشت؟
پس از آن كه مردم با امام علی علیه السلام، بیعت كردند، عملكرد او در تقسیم بیت المال و عزل و نصب فرمانداران، خشم عده‌ای را برانگیخت. طلحه و زبیر ...

علت جنگ  درجمل چه بود وچه پیامدهایی داشت؟

پس از آن كه مردم با امام علی علیه السلام، بیعت كردند، عملكرد او در تقسیم بیت المال و عزل و نصب فرمانداران، خشم عدهای را برانگیخت. طلحه و زبیر كه با امام بیعت كرده بودند، آرزوی فرمانداری بصره و كوفه را در سر داشتند، ولی علی علیه السلام با درخواست آنان موافقت نكرد. آن ها نیز به بهانه زیارت خانه خدا، مدینه را به سوی مكه ترك كردند.

از طرف دیگر، بنی امیه كه در دوران عثمان، به گرفتن امتیازات ویژه خو كرده بودند، در حكومت امام  دست شان از بیت المال كوتاه شده بود. برای همین پس از غارت مقدار زیادی از بیت المال در مكه گرد آمدند .همراه با طلحه و زبیر عایشه، همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، را دوره كردند. آنگاه با استفاده از بیت المالی كه غارت كرده بودند، سپاهی تشكیل دادند و بصره را تصرف كردند.

امام برای سركوب آن ها رهسپار بصره شد. در نبردی كه میان دو سپاه در گرفت، امام پیروز شد. گروهی از سران ناكثین (1) (از جمله طلحه و زبیر) كشته شدند، برخی نیز به اسارت در آمدند كه امام، آنان را بخشید.

در این نبرد عایشه سوار بر شتر بود. سپاه ناكثین گرد شتر او جمع بودند . شتر حكم پرچم آن ها را داشت. از این رو این جنگ به جنگ جمل (شتر نر) شهرت یافت. جنگ جمل در یكی از محلههای بصره به نام حزیبه رخ داد. بیش از یك روز طول نكشید: روز یكشنبه، هجدهم جمادی الاولی سال 36 هجری قمری.(2)

 جنگ اثرات و نتايج سوئي را در بر داشت. بر اساس معنوي اسلام لطمات بزرگي زد .حس كين خواهي را در عرب زنده نمود . اساس اختلاف و عداوت را در آن ها استوار كرد . جنگ ميان بيست هزار نفر سپاهيان علي عليه السلام و سي هزار نفر سپاه جمل بود كه تلفات  آن در حدود پانزده هزار نفر و بعضي بالغ بر هيجده الي بيست و پنج هزار نفر نوشته‏اند.

ديگر از اثرات سياسي جنگ جمل اين بود كه اختلافات قبلي و تفرقه مسلمانان را زيادتر نمود. راه وصول معاويه را به خلافت نزديك تر ساخت! زيرا در طول اين مدت معاويه توانست با استفاده از فرصت به جمع آوري سپاه و فريب مردم اقدام كند . شورش عايشه و طلحه و زبير را در شام اهميت داده و زمينه را براي مخالفت با علي عليه السلام به بهانه خونخواهي عثمان آماده نمايد.

پي نوشت ها :

1. ناكث به معنای كسی است كه رشتهها را پنبه كند. بافتهها را از هم بگسلد. از این رو به افراد پیمانشكن ناكث میگویند. از آن جا كه بسیاری از سرمداران جنگ جمل، اندكی پیش از آن، بیعت كرده بودند، حضرت  آنان را ناكث نام نهاد.

2. الكامل في التاريخ، ج 3، ص221 -231 ، ابن اثير، بيروت، دار صادر ؛

مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، قم، مؤسسه امام صادق (ع)، چاپ یازدهم، 1379ش، ص 82؛ جعفر سبحانی، فروغ ولایت،قم، انتشارات صحیفه ،1368،چاپ اول، ص363.

لیله الهریر مربوط به كدام یك از جنگ های حضرت امیرالمومنین علی(ع) است؟
منطور از لیلة الهریر شبی است كه جنگ سختی درآن شب میان سپاه علی (ع) و سپاه معاویه در جنگ صفین رخ داد.

لیله الهریر مربوط به كدام یك از جنگ های حضرت امیرالمومنین علی(ع) است؟

باسلام وقدر دانی از ار تباطتن با این مر كز

 منطور از لیلة الهریر شبی است كه جنگ سختی درآن شب میان سپاه علی (ع) و سپاه معاویه در جنگ صفین رخ داد. بدینسان این امر در جنگ صفین اتفاق افتاد

امام (ع) در روز سه شنبه دهم ماه ربیع الاول سال 38 هجری در ابتدای فجر، كه هنوز هوا تاریك بود، نماز صبح را با یاران خود به جا آورد. حضرت از ناتوانی و خستگی سپاه شام كاملاً آگاه بود. می‏دانست كه دشمن به آخرین سنگر عقب نشینی كرده و با یك حمله‏ جانانه می‏توان به خرگاه آتش افروز جنگ معاویه دست یافت. از این رو، به اشتر دستور داد كه به تنظیم سپاه بپردازد.

مالك، در حالی كه در پوششی از آهن فرو رفته بود، به میان سپاه آمد و در حالی كه بر نیزه‏ خود تكیه كرده بود، فریاد كشید:

صف های خود را مرتب كنید. چیزی نگذشت كه حمله آغاز شد. از ابتدا نشانه‏های شكست دشمن با فرار آنان از میدان نبرد آشكار گردید. در این موقع، مردی از سپاه شام بیرون آمد و خواستار مذاكره‏ حضوری با امام شد. امام در میان دو صف با او به مذاكره پرداخت. پیشنهاد كرد كه هر دو طرف به جایگاه نخستین خود عقب نشینی كند و امام شام را به معاویه واگذار نماید. امام با تشكر از پیشنهاد او یادآور شد كه در این موضوع مدت ها اندیشیده‏ام و در آن جز دو راه برای خود ندیده‏ام، نبرد با یاغیگران یا كفر بر خدا و آنچه كه بر پیامبر او نازل شده است. خدا هرگز راضی نیست كه در ملك او عصیان و گناه شود و دیگران در برابر آن سكوت كنند و از امر به معروف و نهی از منكر سرباز زنند. از این رو جنگ با متمردان را بهتر از هم آغوشی با غل و زنجیر یافته‏ام. آن مرد از جلب موافقت امام مأیوس شد و در حالی كه آیه‏ «انا لله و انا الیه راجعون« را بر زبان جاری می‏كرد به سوی سپاه شام بازگشت. . . نبرد بی امان میان طرفین بار دیگر آغاز گردید. در این نبرد از هر وسیله‏ ممكن استفاده می‏شد، از تیر و سنگ و از شمشیر و نیزه و عمودهای آهنین كه كوه‏آسا بر سر طرفین فرود می‏آمد. نبرد تا صبح روز چهارشنبه ادامه داشت. سپاه معاویه در شب آن روز از فزونی كشته‏ها و زخمی ها مانند سگ زوزه می‏كشید و از این جهت در تاریخ آن شب چهارشنبه را «لیلة الهریر» خوانده‏اند. اشتر در میان سربازان حركت می‏كرد و می‏گفت: مردم تا پیروزی به اندازه‏ یك كمان بیش باقی نمانده است و فریاد می‏زد: آیا كسی هست كه جان خود را به خدا بفروشد و در این راه به همراه اشتر نبرد كند، تا پیروز گردد یا به خدا بپیوندد؟ (1)

پی نوشت:

1 جعفر سبحانی ، فروغ ولایت، قم، انتشارات صحیفه ، 1368 ، ص577 - 578،

جنگ نهروان چگونه صورت گرفت؟
اين همان جنگي است كه خوارج عليه امام علي (ع) ایجاد كردند وامام با آنان برخورد نمود.

جنگ نهروان چگونه صورت گرفت؟

 اين  همان جنگي است كه خوارج عليه امام علي (ع)   ایجاد كردند وامام با آنان برخورد نمود. توضيح اينكه گروه خوارج را بدان جهت به اين نام خوانده اند كه از فرمان علي (ع) تمرد كرده و عليه او شوريدند. البته خوارج را "مارقه" هم ناميده اند به اين نام هم در روايات نبوي اشاره شده است و هم در سخنان امام علي (ع). (1)

شهيد مطهري نيز مي نويسد: علي در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پيكار برخاست: اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثين ناميد و اصحاب صفين كه آن ها را قاسطين خواند و اصحاب نهروان يعني خوارج كه خود آن ها را مارقين مي‏خواند (2). فرقه خوارج يكي از فرقه هاي اسلامي است، كه در سال 37 در جريان جنگ صفين و مسئله حكميت پديد آمد. آنان عده اي از سپاهيان حضرت علي (ع) بودند كه در آغاز از معاويه و عمرو عاص فريب خورده و با پيشنهاد حكميت از طرف معاويه موافقت كردند. امام علي را به قبول آن وادار كردند. ولي پس از آن كه قرارداد آتش بس و آيين نامه حكميت به امضاي طرفين رسيد و عمرو عاص در حكميت نيرنگ نمود، آنان كه تازه به اشتباه خود پي برده بودند، به جاي آن كه خود را نكوهش كنند و از امام علي عذر بخواهند، مرتكب اشتباه بزرگ تري شده و حكميت را اساساً مردود دانسته و آن را مخالف با حكم خدا انگاشته، ارتكاب آن را مايه شرك و كفر اعلان كردند. از اين رو از امام خواستند كه از كرده خود توبه كند و عهدنامه آتش بس را نقض كرده، جنگ با معاويه را از سرگيرد. (3)  اينان  با شعار «لا حكم الا لله»، به تبليغ عقيدهء باطل خود مي‏پرداختند و مردم را عليه‏اميرمؤمنان(ع) مي‏شوراندند. اميرمؤمنان(ع) با مدارا و محبّت مي‏كوشيد آنان را آگاه كند و به دامن حقّ بازگرداند، بابياني روشن به اعتراض‏هايشان پاسخ مي‏گفت و به آنان مي‏فرمود كه شما سه حق برگردن ما داريد: اوّل آن كه هرگز شما را از اقامه نماز در مسجد جامع شهر و شركت در اجتماعات منع نكنيم و دوم آن كه تا هنگامي كه با ماييد، حقوقتان را از بيت المال‏پرداخت كنيم؛ و سوم آن كه تا به روي ما شمشير نكشيده‏ايد، با شما جنگ نكنيم.(4) ،ولي خوارج خود را براي جنگ با امام(ع) آماده مي‏ساختند. سرانجام، به تحريك شيطان ‏صفاتي، ‏چون عبداللَّه بن وهب به نهروان رفتند و مخالفت خويش را نخست با راهزني و غارتگري‏و ناامن ساختن راه‏ها آغاز كردند. روزي، فردي مسلمان را به شهادت رسانيدند. ولي‏ همسفر مسيحي‏اش را رها كردند(5) در عملياتي ديگر، عبداللَّه بن خبّاب، كارگزار اميرمؤمنان(ع) را همراه با همسرش، به گونه‏اي فجيع به شهادت رسانيدند(6) امام علي(ع) كه براي جنگ با معاويه آماده شده بود، با آگاه شدن از جنايات خوارج‏به ويژه، قتل ابن خبّاب به سوي نهروان حركت كرد. امام (ع) رها ساختن آنان را، كه عليه حكومت اسلامي قيام كرده بودند و دست خويش را به خون ناحق، رنگين ساخته بودند، جايز نشمرد؛ زيرا اگر خوارج را رها مي‏كرد و به نبرد معاويه مي‏رفت، اينان پشت جبهه مسلمانان را سخت ناامن مي‏كردند و زنان و فرزندان رزمندگان را مي‏كشتند. وقتي‏ اميرمؤمنان(ع) درباره قاتل ابن خبات تحقيق كرد و از خوارج خواست كه براي قصاص ‏قاتل را تحويل دهند، همگي گفتند: «ما قاتل اوييم».  (7) امام (ع) براي چندمين بار با خوارج اتمام حجّت كرد و راه‏هاي مسالمت را پيمود تاشايد خوني ريخته نشود مهمترين كوشش‏هاي امام (ع) در اين باره عبارت بودند

۱- از خوارج خواست تا قاتلان عبداللَّه و ديگر شهدا را تسليم كنند، ولي آنان امتناع ورزيدند.

۲- جواني را با قرآن به سوي آنان روانه كرد تا به كتاب خدا دعوتشان كند، ولي او راتيرباران كردند. (8)    

3- شخص امام (ع)و يارانش براي خوارج سخنراني‏ها كردند تا شايد هدايت شوند. پرچم امان به دست ابوايّوب انصاري داد و فرمود: «هر كس زير اين پرچم درآيد،در امان است و ما را نيازي به ريختن خون شما نيست.» از دوازده هزار نفر، تعدادزيادي به زير پرچم درآمدند (9) و  تعداد ديگر ، همچنان بر عقيدهء باطل خود وجنگ با امام(ع) پاي فشردند. سرانجام، جنگ از سوي خوارج آغاز شد. كه برخي آنان كشته يا زخمي شدند.(10)

براي اگاهي بيشتر به كتاب هاي: 

- جاذبه و دافعه علي(ع)، شهيد مهطري 

- فروغ ولايت، جعفر سبحاني  

- فرق و مذاهب كلامي، علي رباني گلپايگاني، مراجعه نمائيد.

پي نوشت ها: 

1. فرق و مذاهب كلامي، علي رباني گلپايگاني قم، دفتر تحقيقات و تدوين كتب درسي، وابسته به مر كز جهاني علوم اسلامي، 1377ش، ص 279.

2. مرتضي مطهري، جاذبه ودافعه علي (ع)، تهران، حسينيه ار شاد، 1349، ص111

3. علي رباني، همان، ص 280.

4. محمد بن جرير طبري، تاريخ الامم و الملوك، تهران، اساطير، 1352، ج ۵، ص ۷۴.

5. ر.ك. سيد ابراهيم خوئي، شرح نهج البلاغه، تهران، مكتبه الاسلاميه، 1400 هـ.ق، ج ۴، ص ۱۲۷ - ۱۲۸.

6. همان.

7. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، مكتبه آيت الله المرعشي النجفي، 1378 هـ.ش، ج ۲، ص ۲۸۲.

8. سيد ابراهيم خوئي، پيشين، ص ۱۲۹؛ فروغ ولايت، جعفر سبحاني، قم، انتشارات صحيفه، 1368 ه ش، ص654 -655.

9. فروغ ابديت، همان.

10. همان.

پاسخ سوال سوم:

شرع" از ماده" شرع" (بر وزن زرع) در اصل به معني راه روشن است، راه ورود به نهرها را نيز" شريعه" مي‏گويند، سپس اين كلمه در مورد اديان الهي و شرايع آسماني به كار رفته، چرا كه راه روشن سعادت در آن است، و طريق وصول به آب حيات ايمان و تقوي و صلح و عدالت است و از آنجا كه آب مايه پاكيزگي و طهارت و حيات است اين واژه تناسب روشني با آئين الهي كه از نظر معنوي همين كارها را با روح و جان انسان و جامعه انسانيت مي‏كند دارد."(1)

 شارع به معناي ايجاد طريق، قانون گزار و دين مي باشد (2) "شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّي بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسي‏ وَ عِيسي‏ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُو(3) "، آنچه را كه از دستورات دين به نوح و ابراهيم و موسي و عيسي سفارش كرديم براي تو نيز وحي نموده تشريع كرديم كه دين را بپا داري.

  از اين آيه استفاده مي شود كه خداوند دين وشريعت را تشريع نموده است (شرع لكم ...)بر اين اساس شارع مقدس، يعني خداوند، كه شريعت و دين را جعل نمود است. البته گاهي اين واژه به جهت اينكه پيامبران حامل ومجري دين وشريعت هستند، به آنان نيز اطلاق مي گردد.

پي نوشت ها:

1. ناصرمكارم شيرازي، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج20، ص379.              

2. حسن مصطفوي، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ج‏6، ص 43.

3. شوري، آيه 13. 

صفحه‌ها