امیرالمؤمنین

بررسی پیشینۀ اختصاص لقب امیرالمؤمنین به حضرت علی علیه السلام
لقب «امیرالمؤمنین» عنوانی الهی و اختصاصی برای امام علی(ع) است که طبق روایات از پیش تعیین شده و حتی در زمان پیامبر(ص) نیز برای ایشان به کار می‌رفت.

پرسش:

چرا در حدیث کساء حضرت علی علیه السلام با لقب امیرالمؤمنین خطاب قرار می‌گیرد؟ در زمان حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله نیز این لقب رایج بوده؟ از چه زمانی این لقب به حضرت علی علیه السلام اختصاص پیدا کرد؟

پاسخ:

لقب به معنای واژه یا عبارتی است که جای یک نام یا همراه با آن برای افراد به کار برده می‌شود. لقب گاهی برای بیان مدح و حسن افراد است و گاه نیز به عباراتی توهین‌آمیز، افتراآمیز یا تحقیرآمیز نیز اشاره دارد. القاب در فرهنگ عربی همواره کاربرد بسیاری داشته است؛ به همین دلیل برای مدح و بیان فضایل ائمه علیهم السلام القاب زیادی وارد شده است. در مورد امام علی علیه السلام القاب بسیاری وارد شده است، اما امیرالمؤمنین کاربرد بیشتری داشته است و شیعیان به کاربرد آن تأکید بسیاری داشته و دارند.

از مواردی که لقب امیرالمؤمنین برای حضرت علی علیه السلام به کار برده شده است، عبارتی در حدیث شریف کسا است. در این حدیث آمده است که وقتی امام علی علیه السلام وارد خانه می‌شوند و سلام می‌کنند، حضرت زهرا سلام الله علیها در پاسخ به ایشان می‌فرمایند: «و علیک السَّلامُ یا اَبَا الْحَسَنِ وَ یا اَمیرَالْمُؤْمِنینَ» (1). بنابراین لازم است دانسته شود این لقب از چه زمان به امام علی علیه السلام اختصاص یافت؟ و اینکه آیا کاربرد این لقب در زمان پیامبر هم رواج داشت یا خیر؟

پیشینۀ اختصاص لقب امیرالمؤمنین

بر اساس روایات اهل‌بیت علیهم السلام، لقب امیرالمؤمنین را نخستین بار خداوند متعال برای امام علی علیه السلام به کار برده است؛ همچنین پیشینۀ آن حتی به قبل از خلقت بشر برمی‌گردد.

جابر جعفی از امام باقر علیه‌السلام روایت کرده است: «اگر مردم می‌دانستند علی چه زمانی امیرالمؤمنین نامیده شد، منکر ولایتش نمی‌شدند»؛ سپس در ادامه فرمودند: «در هنگام میثاق اولیه خلقت در عالم ذر که خدا فرمود ألستُ بربّکم و مردم گفتند بلى، در همان مقام گفته شد و محمّدٌ رسولی و علیٌّ أمیرالمؤمنین، و همه تصدیق کردند» (2).

در روایت دیگری جابر جعفی آورده است: «پیامبر صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام فرمود: تو آن کسی هستی که خداوند در ابتدای خلقت به وسیله تو بر خلق احتجاج کرد، همان‌جا که فرمود "ألستُ بربّکم" و پس از پذیرش ربوبیت و رسالت محمد صلی الله علیه وآله، ولایت تو را نیز مطرح کرد. بیشتر خلایق پذیرفتند، جز گروهی اندک که از ولایت تو استکبار کردند» (3).

ابن‌عباس نیز به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌گوید: «حضرت علی علیه السلام به لقب "أمیرالمؤمنین" پیش از خود پیامبر صلی الله علیه وآله حتی پیش از موسی، عیسی و سلیمان و تمام انبیا شناخته شد. وقتی خداوند آدم را از خاک آفرید، "ذره‌ای" میان چشمان او بود که تسبیح و تقدیس خدا می‌کرد و خدا فرمود آن ذره را در وجود علی خواهم نهاد؛ پس او "أمیر الخلق أجمعین" شد، پیش از خلقت آدم» (4).

کاربرد امیرالمؤمنین در دوران حیات رسول خدا صلی الله علیه وآله

با در‌نظر‌گرفتن روایات پیش‌گفته روشن می‌شود که حضرت علی علیه السلام قبل از خلقت زمینیان نزد آسمانیان به این لقب شناخته می‌شدند (5). روایات بسیاری نشان می‌دهد که در بین زمینیان نیز از زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله به این لقب شهرت یافتند. از جمله در خبری آمده است علی علیه ‌السلام بر پیامبر صلی الله علیه وآله وارد شد، در‌حالی‌که آن حضرت در خانۀ ام‌سلمه بود و سر رسول خدا روی دامان جبرئیل قرار داشت. امیرالمؤمنین علیه السلام سلام کرد و نشست. جبرئیل پاسخ داد: سلام و رحمتِ خدا و برکات او بر تو باد ‌ ای امیرالمؤمنین، سرِ پسرعمویت را بگیر و آن را در دامانت بگذار؛ زیرا تو سزاوارتر از من هستی. در ادامه پیامبر فرمود: «بشارت باد بر تو ای علی، زیرا او روح‌الامین برادرم جبرئیل بود و او نخستین کسی است که به فرمان خدا، با عنوان امیرالمؤمنین بر تو سلام کرد» ‏(6). از این روایت روشن است که وقتی جبرئیل ایشان را امیرالمؤمنین خواند، پیامبر صلی الله علیه وآله نیز به دنبال آن این بشارت را دادند و بعد از آن حضرت را به این لقب خواندند؛ تا‌آنجا‌که طبق برخی روایات این لقب خود ایشان نیز به کار می‌بردند.

ابن‌عباس روایت می‌کند: «روزی علی علیه ‌السلام گفت: سلام بر تو ای رسول خدا. پیامبر فرمود: و بر تو باد سلام ای امیرالمؤمنین و رحمت خدا و برکات او. علی علیه ‌السلام گفت: ای رسول خدا، شما زنده‌اید و مرا امیرالمؤمنین می‌نامید؟ پیامبر فرمود: آری، جبرئیل تو را به فرمان خدا چنین نام نهاده است» (7)‏.

در روایتی دیگر ابن‌عباس می‌گوید که رسول خدا صلی الله علیه وآله به ام‌سلمه فرمود: «بشنو و گواه باش که على علیه السلام، امیرالمؤمنین و سید وصیین است» (8).

افزون بر رسول خدا صلی الله علیه وآله، صحابه نیز گاهی این لقب را برای ایشان به کار می‌بردند. بریده اسلمى می‌گوید: «من و ابو بکر و عمر و طلحه و زبیر و دو نفر دیگر حضور پیامبر صلی الله علیه وآله شرفیاب بودیم که ایشان فرمود: به على علیه السلام به عنوان امیرالمؤمنین سلام کنید؛ ما نیز حسب‌الامر در محضر رسول خدا صلی الله علیه وآله به او با همین عنوان سلام کردیم» (9).

جابر بن سَمُره روایت می‌کند: «ما در زمان حضور پیامبر خدا صلی الله علیه وآله، علی بن ابی‌طالب علیه السلام را "امیرالمؤمنین" خطاب می‌کردیم و پیامبر صلی الله علیه وآله نه‌تنها آن را انکار نمی‌کرد، بلکه تبسم می‌نمود» (10).

سرانجام در واقعۀ غدیر، پیامبر صلی الله علیه وآله ایشان را آشکارا به این لقب خواندند و از مردم خوا‏ستند که با این عنوان با ایشان بیعت کنند و مردم نیز با این عنوان بیعت کردند (11).

نتیجه:

از روایات پیش‌گفته روشن شد در زمان پیامبر صلی الله علیه وآله، امام علی علیه السلام به لقب «امیرالمؤمنین» از سوی پیامبر و حتی برخی مسلمانان خطاب می‌شدند و بعد از غدیر نیز آشکارا از مردم خواسته شد که با این عنوان بیعت کنند. به‌کار‌بردن این لقب از سوی حضرت زهرا سلام ‌الله ‌علیها در حدیث کسا کاملاً مطابق با شواهد تاریخی و روایی است. حتی اگر اصل واقعۀ حدیث کساء را مربوط به زمانی پیش از غدیر بدانیم، باز هم هیچ تعارضی ایجاد نمی‌شود؛ زیرا پیامبر اکرم صلی‌ الله ‌علیه ‌وآله پیش‌تر این لقب را برای امام علی علیه ‌السلام به ‌کار برده بودند و برخی مسلمانان نیز با این عنوان آشنایی داشتند. بنابراین لقب امیرالمؤمنین یک عنوان صرفاً پساغدیری یا پس از رحلت پیامبر نیست، بلکه از آغاز بعثت و بلکه پیش از خلقت بشر، جایگاه امام علی علیه ‌السلام با این عنوان تثبیت‌شده بوده است.

 

برای مطالعۀ بیشتر:

علی بن موسی ابن‌طاووس؛ الیقین باختصاص مولانا علیّ علیه السلام بإمره المؤمنین؛ تحقیق: محمدباقر انصاری و محمدصادق انصاری؛ بیروت: مؤسسة الثقلین لاحیاء التراث الاسلامی، 1410 ق.

پی‌نوشت‌ها:

1. عبدالله بن نورالله بحرانى اصفهانى؛ عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال (مستدرک سیده النساء إلى الإمام الجواد، ج ‏11 – قسم – 2 – فاطمه س)؛ مصحح: محمدباقر موحد ابطحى اصفهانى؛ قم: مؤسسه الإمام المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشریف‏، 1413 ق‏، ص 932.

2. محمد بن جریر طبری؛ دلائل الإمامه؛ قم: بعثت، 1413 ق، ص 53.

3. محمد بن حسن طوسى؛ الامالی؛ محقق: مؤسسه البعثه؛ قم: دارالثقافه، 1414 ق‏، ص 233.

4. شاذان بن جبرئیل قمی؛ الفضائل؛ چ 2، ‏قم: رضى‏، 1363 ش، ص 104.

5. محمد بن احمد ابن‌شاذان؛ مائة منقبة من مناقب أمیرالمؤمنین و الأئمه؛ قم: مدرسه الإمام المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشریف، 1407 ق‏، ص 53.

6. محمد بن حسن طوسى؛ الامالی؛ ص 385.

7. محمد بن علی ابن‌شهرآشوب مازندرانی؛ المناقب آل ابی‌طالب؛ قم: علامه، 1379 ق، ج ‏3، ص 55.

8. محمد بن محمد شیخ مفید؛ الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد؛ قم: کنگره شیخ مفید، 1413 ق‏، ج ‏1، ص 47.

9. محمد بن محمد شیخ مفید؛ الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد؛ ج ‏1، ص 48.

10. علی بن موسی ابن‌طاووس؛ الیقین باختصاص مولانا علیّ علیه السلام بإمره المؤمنین؛ محقق: اسماعیل انصارى زنجانى خوئینى؛ قم: دارالکتاب‏، 1413 ق‏، ص 428.

11. «سلّموا على علیّ بإمرة المؤمنین» (محمد بن یعقوب کلینى؛ الکافی؛ چ 2، تهران: انتشارات اسلامیه، 1362 ش‏، ج ‏1، ص 292).

دلایل ولایت وخلافت بلافصل امیرالمومنین (روحی فداه) چیست؟

پاسخ:
ادله این امر بسیار است و در هر کدام تألیفات و کتاب ها و مقاله هایی تالیف شده که مجال پرداخت آن گونه به این ادله نیست؛ اما در این مجال تنها به ذکر برخی موارد آن ها به طور مختصر بسنده می شود:
1ـ دلایل قرآنی مسئله، یکی عبارت است از آیه ولایت:
«إنّما ولیّکم الله ورسوله والّذین آمنوا الّذین یقیمون الصلاة ویؤتون الزکاة وهم راکعون؛(1) ولی شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‌اند، همان کسانی که نماز برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند».
بسیاری از مفسران و محدثان چه از شیعه و اهل سنت نقل کرده‌اند که این آیه در شأن علیّ(ع) نازل شده است، گرچه واژه ولی معنای گوناگون دارد، ولی یکی از معروف‌ترین معانی آن سرپرستی و صاحب اختیار، یار و ناصر و دوست است. از سیاق آیه و شواهدی دیگر به روشن به دست می‌آید که مراد از ولایت در آیه همان سرپرستی است. بنابر این هدف آیه این است که تنها خدا و پیامبر و کسی که در حال رکوع صدقه می‌دهد (یعنی علی) بر مؤمنان ولایت دارند، بدین معنا که صاحب اختیار و سرپرست امور آنان‌اند و حق تصرّف در شئون ایشان را دارند.
دلیل دیگر قرآنی آیة تبلیغ است:
«یا أیّها الرسول بلّغ ما أُنزل إلیک من ربّک وإن لم تفعل فما بلّغت رسالته والله یعصمک من الناس إنّ الله لا یهدی القوم الکافرین؛(2) ای پیامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن. اگر نکنی، پیامش را نرسانده‌ای و خدا تو را از گزند مردم نگاه می‌دارد. آری، خدا گروه کافران را هدایت نمی‌کند».
با توجه به شواهد روایی و سایر مسایل معلوم می‌شود که آیة تبلیغ در صدد بیان آن است که حکمی بر پیامبر نازل شده بود که در صورت ابلاغ آن، رسول خدا در معرض این اتهام قرار می‌گرفت که به دنبال منافع شخصی خود است و تبلیغ اسلام را بر پایه منافع خود انجام می‌دهد. پیامبر از ترس ایراد این اتهام و افکندن آتش تردید در الهی بودن رسالتش، ابلاغ آن را به تأخیر می‌انداخت، با توجه به شأن نزول آیه، این حکم چیزی جز امامت و خلافت علی نبوده است. ترس پیامبر نیز از آن بود که با اعلام این امر، به رعایت روابط نسبی و فامیلی و ترجیح آن بر مصالح امت متهم شود.
هم‌چنین بیش از ده‌ها آیه در قرآن وجود دارند که از فضایل علی(ع) و برتری او بر دیگر اصحاب پیامبر حکایت می‌کنند، این آیات در مجموع برتری معنوی علی(ع) را بر دیگر مدعیان خلافت پیامبر ثابت می‌کند. با توجه به لزوم برتر بودن امام بر دیگران، آیات مزبور دلیل قاطع دیگری بر امامت علی(ع) و خلافت بلافصل او به شمار می‌آیند.(3)
2ـ اما دلایل روایی مسئله فراوان است. در مجموع باید گفت: همان‌گونه که آن آیات، متضمن نص خداوند بر ولایت علی(ع)‌اند، روایات نیز بیانگر نص پیامبرند و به روشنی این حقیقت را آشکار می‌سازند که پیامبر در زمان حیات خود بارها و به تعابیر گوناگون بر وصایت و جانشینی علی(ع) تأکید ورزید، به گونه‌ای که هیچ شک و تردیدی برای کسی که از سر انصاف جویای حقیقت باشد، باقی نمانده است.
معرفی علی(ع) از سوی پیامبر رأی شخصی حضرت نبود، بلکه ابلاغ رسالتی است که خداوند بر عهده ایشان نهاد. در این جا به چند روایت می‌پردازیم:
در حدیث آمده که در روز آغاز دعوت، پیامبر از قومش پرسید: کدام‌یک از شما مرا در این امر یاری می‌دهد تا برادر و وصی و خلیفه من در میان شما باشد؟
علی(ع) عرض کرد: من تو را یاری می‌کنم. پیامبر فرمود: این شخص برادر و وصی و خلیفه من در میان شما است، پس سخنان او را گوش دارید و از او پیروی کنید.(4)
در حدیث منزلت که شیعه و سنی نقل کرده ،آمده است که رسول خدا خطاب به علی(ع) فرمود:
«أنت منّی بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی؛(5) تو برای من به منزلة هارون برای موسى هستی جز آن که پس از من پیامبری نیست».
در حدیث غدیر که در منابع شیعی و سنی آمده، گزارش شده که پیامبر دست علی(ع) را گرفت و پس از آن همگان او را شناختند فرمود:
«ای مردم! چه کسی بر مؤمنان از خود آنان اولى و سزاوارتر است؟» جواب دادند: خدا و پیامبرش بهتر می‌دانند. پیامبر فرمود:« خداوند مولای من و من مولای مؤمنان‌ام و بر آنان از خودشان اولى‌تر هستم». بعد سه بار فرمود: «فمن کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، پس هر کس من مولای اویم، علی نیز مولای اوست».
در این هنگام مردم گروه گروه به علی(ع) تبریک گفتند، ازجمله عمر خطاب به علی گفت:« بخٍ بخٍ لک یا ابن ابی طالب أصبحت مولای و مولى کلّ مؤمن و مؤمنة؛ گوارا باد بر تو ای پسر ابی طالب، مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمنی گشتی».(6)
با اندک تأملی در واقعة غدیر و سخنان پیامبر(ص) آشکار می‌شود که هرچند پیش از آن رسول خدا در مناسبت‌های گوناگون خلافت و امامت علی(ع) را برای مردم اعلام کرده بود، اما اعلام رسمی و عمومی این امر در روز غدیر انجام پذیرفت، به گونه‌ای که حجت بر همگان تمام شود و عذر و بهانه‌ای برای انکار این امر باقی نماند.(7)

پی‌نوشت‌ها:
1. مائده (5) آیه 55.
2. همان، آیه 67.
3. محمد سعیدی مهر ، آموزش کلام اسلامی، نشر مؤسسه فرهنگی طه، قم 1378ش، ج 2، ص 160.
4.علامه امینی ، الغدیر، نشر دار الکتاب الاسلامی، 1366ش، ج 2، ص 278 ـ 289.
5. آموزش کلام اسلامی، همان ج 2، ص 163.
6. الغدیر، همان ج 2، ص 34، ص 42.
7. آموزش کلام اسلامی، همان ج 2، ص 167.

سلام. آیا در اسلام ترور وجود دارد؟ اگر آری چرا مُسلِم بن عقیل در منزل هانی، یا حضرت امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) در سقیفه به این كار دست نزدند؟ اگر نه عمل مؤتلفه در قتل منصور یا ترور بختیار چگونه قابل توجیه است؟ متشكرم

پاسخ:
در فرهنگ و عرف سياسي، تعاريف مختلفي از ترور، ارائه شده که در عين تنوع، بسيار به هم شبيه‏ هستند. در عوض، معناي ترور در اسلام چندان پراکندگي ندارد و اغلب در يک گستره و فضاي محدود به‌کار رفته است.
ترور در لغت به معناي ترس، هراس، خوف و وحشت و در اصطلاح سياسي به معناي کشتن و از بين بردن مخالفان و ايجاد رعب و وحشت ميان مردم مي‏ باشد.(1)
بنابراين ماهيت ترور با دفاع که انساني در مقام دفاع ازجان مال و ناموس خويش در مقابل مهاجم بر مي آيد، نيز با ماهيت مجازات که انساني را به خاطر جنايتي که مرتکب شده، توسط قانون و شرع مجازات مي کنند، تفاوت اساسي دارد.
مجازات مجرمان جنگى ازاصولى است که در دنياى امروز نيز پذيرفته شده و روشن است که اين کار چه‏ کمک بزرگى به پيشگيرى از جنگ و برقرارى صلح در جهان مى‏ تواند نمايد.
از اين رو اشخاصى که دستور قتلشان از سوى پيامبر(ص) صادر شده نيز بر اساس قانون ‏سزاوار اعدام مي توان دانست، و اقدام پيامبر در راستاى اجراى حکم قانونى و شرعى درباره آنان بود و هيچ يک از آن‏ها مصداق ترور به شمار نمى‏ آيد.
اسلام و ترور
آيات و روايات متعدد و فراواني در حرمت و منع ترور و قتل پنهاني وجود دارد که هيچ‏گونه ترديدي را درباره حرمت ترور از ديدگاه اسلام باقي نمي‏ گذارد. از جمله:
ـ «بگو: بياييد آن چه را پروردگارتان بر شما حرام کرده است، برايتان بخوانم: اين که چيزي را شريک خدا قرار ندهيد! به پدر و مادر نيکي کنيد! فرزندانتان را از (ترس) فقر، نکشيد! ما شما و آنها را روزي مي‏دهيم، و نزديک کارهاي زشت نرويد، چه آشکار باشد چه پنهان! انساني را که خداوند جانش را محترم شمرده، به قتل نرسانيد! مگر به حق (و از روي استحقاق)، اين چيزي است که خداوند شما را به آن سفارش کرده، شايد درک کنيد!» (2)
ـ «بر بني‏ اسرائيل مقرّر داشتيم که هرکس، انساني را بدون ارتکاب قتل يا فساد در روي زمين بکشد، چنان است که گويي همه انسان ها را کشته است؛ هر کس انساني را از مرگ رهايي بخشد، چنان است که گويي همه مردم را زنده کرده است. رسولان ما، دلايل روشن براي بني‏ اسرائيل آورده‏ اند، اما بسياري از آنها، پس از آن در روي زمين، تعدي و اسراف کردند.» (3)
در آيات قرآن، از کلمه فتک، اغتيال يا ارهاب به معناي ترور، استفاده نشده، بلکه در آن کلمه قتل آمده که اعم از کشتن پنهاني است. بنابراين، مي‏ توان دريافت که قرآن با کشتن انسان ها به غير حق مخالف است. به عنوان مثال، خداوند در سوره بقره، اگرچه قصاص را حق اولياي دم مي‏داند، از آنان مي‏خواهد قاتل را عفو کنند يا اين که فقط از او ديه دريافت نمايند. نيز توصيه مي‏کند دو طرف در دريافت و پرداخت ديه انصاف را رعايت کنند.(4)
روايات متعددي در منع ترور آمده است که در ذيل به چند مورد آن اشاره مي‏ شود:
ـ پيامبراکرم‏(ص) فرمود: وقتي در معراج بودم، چيزها و مواردي را ديدم. پرسيدم اين ها چيست؟ گفتند: اينها نشانه‏ هاي آخرالزمان است. پرسيدم: چه زماني آخرالزمان است؟ خداوند فرمود: آخرالزمان وقتي است که علم محو شود و جهل ظاهر گردد، قاريان قرآن زياد شوند و عمل کاهش يابد، ترور بالا رود، فقهاي هدايتگر اندک و فقهاي گمراه و خيانتکار زياد و شعر فراوان شود.(5)
در شرح نهج‏ البلاغه ابن ابي‏ الحديد آمده است:
«هنگامي که پيامبر(ص) رحلت کرد و علي(ع) به غسل و کفن و دفن آن حضرت مشغول بود، با ابوبکر بيعت شد. در اين هنگام زبير و ابوسفيان و گروهي از مهاجران با عباس و علي‏(ع) براي تبادل نظر و گفت‏وگو خلوت کردند. آنان سخناني گفتند که لازمه تهييج مردم و قيام بود. عباس گفت: سخنان شما را شنيدم و چنين نيست که به سبب اندک بودن ياران خود از شما ياري بخواهيم و چنين نيست که به سبب بدگماني، آراي شما را رها کنيم. ما را مهلت دهيد تا بينديشيم، اگر براي ما راه بيرون شدن از گناه فراهم شد، حق ميان ما و ايشان بانگ برخواهد داشت؛ بانگي چون زمين سخت و دشوار، و در آن صورت دست هايي را براي رسيدن به مجد و بزرگي فرا خواهيم گشود که تا رسيدن به هدف، آنها را جمع نخواهيم کرد. و اگر چنان باشد که به گناه درافتيم، خودداري خواهيم کرد و اين خودداري هم به سبب کمي ياران و کمي قدرت نخواهد بود. به خدا سوگند اگر نه اين است که اسلام مانع از هرگونه غافل‏گيري (فتک و ترور) است، چنان سنگ هاي بزرگ را بر هم فرو مي‏ ريختم که صداي برخورد و ريزش آن از جايگاه‏ هاي بلند به گوش رسد.»(6)
ـ ابوصباح کناني به امام جعفر صادق‏(ع) مي‏ گويد: يکي از همسايه ‏هايم که از قبيله همدان و نامش جعد بن عبدالله است، به علي‏(ع) دشنام مي ‏دهد. آيا اجازه مي‏ دهي که او را بکشم؟ فرمود: اسلام ترور را منع کرده است.
نتيجه آن که ايمان مانع ترور است و مؤمن ترور نمي‏ کند. هر گونه کشتن به صورت پنهاني (ترور) شرعاً حرام و ممنوع است. معصومان از اهرم ترور بهره نگرفتند وآن را غير مشروع مي دانند زيرا ترور به همه معاني آن در اسلام حرام مي باشد. حکومت اسلامي نيز اجازه ترور را نمي دهد زيرا اين امر غير مشروع مي باشد. از اين رو هنگامي که از مسلم بن عقيل مي پرسند: چرا عبيدالله را نکشتي ، مسلم در جواب گفت: دو چيز باعث شد که او را نکشم:
1. هاني راضي نبود عبيدالله را در خانه او بکشم.
2. ترور را درست نمي دانم و از پيامبر(ص) و علي(ع) روايت نقل شده که مؤمن دست به ترور نمي زند.
اما در مورد ترور حسن علي منصور: بايد تذکر بدهيم قتل وي به فرمان امام خميني نبود. امام با قانون کاپيتولاسيون به شدت مخالفت کرد و لغو سريع آن را خواستار شد، ولي دستور ترور منصور توسط ايشان صادر نشد و شواهد تاريخي اين مطلب را تأييد مي کند. پس از مرگ منصور، مرحوم آيت اللّه خويي و آيت اللّه بهبهاني و ديگران تلگراف هايي ، با اشاره به اسلام ستيزي منصور، براي نخست وزير وقت (اميرعباس هويدا) فرستاده اند و او را از پيگري رويه منصور برحذر داشتند و امام خميني در ترکيه تبعيد بود و تلگرافي صادرنکرد.(7)
ترور منصور به دست محمد بخارايي صورت گرفت که از اعضاي هيأت هاي مؤتلفه اسلامي بود. اين هيأت ها تحت نظارت يرخي از ايات عظام بودند.
به هر صورت ، قتل منصور ـ اگر چه هنوز معلوم نيست دقيقاً چه کسي حکم قتل را صادر کرد ـ جهت تأمين منافع شخصي يا گروهي صورت نگرفت ، بلکه جهت پاسداري از ارزش هاي اسلامي و حيثيت مسلمانان به وقوع پيوست ؛که با ترورهاي سياسي مصطلح فرق بسيار دارد. البته اين بدان معنا نيست که هر کس با عنوان پاسداري از ارزش هاي اسلامي حق دارد دست به ترور و قتل ديگري بزند، بلکه در روزگار کنوني که ولايت فقيه در رأس امور است ، چنين احکامي از سوي ايشان يا حاکمان شرع ديگر، به صورت علني و از طرف دادگاه هاي اسلامي بايد صادر گردد و براي پاسداري از ارزش ها، نيازي به پنهان کاري و ترورهاي مخفيانه ـ که ثمره اي جز بد نام کردن اسلام و شيوع نا امني و نا آرامي و مخالفت با نظام اسلامي ندارد ـ نيست . چنين کارهايي امروزه حرام است و نوعي مبارزه با ارزش هاي اسلامي محسوب مي گردد.
نسبت به قتل بختيار نيز قضيه همچنان مشکوک باقي مانده و ثابت نيست که ترور و قتل او توسط چه شخص يا گروهي و با چه انگيزه اي انجام شد. ممكن است كه در دادگاه ايران به طور غيابي محاكمه شده باشد و حكم اعدام براي او صادر شده باشد. در اين صورت اگر عده اي از طرف ايارن اين كار را كرده باشند‌، از نوع اجراي حكم مي شود ، نه ترور سياسي.
البته اين تنها يك فرض است.
پي نوشت ها:
1. حسين علي‌زاده، فرهنگ خاص علوم سياسي، تهران، روزنه، 1377، ص 274- ترجمه المنجد، همان، ذيل کلمه غيله- احمد سياح، فرهنگ بزرگ جامع نوين، تهران، اسلام، 1365، ذيل کلمه اغتيال-.لغت نامه دهخدا، ذيل کلمه ترور.
2. انعام/151.
3. مائده/32
4. بقره/ 178
5. جمعي از نويسندگان، تفسير نمونه، همان، ص586؛ بحار الانوار، ج 52، ص277.
6. شرح نهج‏البلاغه ابن ابي الحديد، تحقيق محمد ابوالفضل، بيروت، دارالحياهًْ التراث العربي، 1285، ص 219.
7.نهضت روحانيون ايران ، علي دواني ، ج 3؛ نهضت امام خميني ، حميد روحاني ، ج 1.