۱۴۰۵/۰۴/۰۱ ۰۰:۳۲ شناسه مطلب: 101693
پرسش:
در آیۀ «ما کانَ لِأَهْلِ الْمَدینَهِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لا یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِه» (توبه: 120)، چرا فقط اهل المدینه و من کان حوله را گفته است؟ مگر این وظیفه همه مسلمانان و مؤمنان نبوده است؟ بر فرض که مؤمنان آن زمان منحصر در اهل مدینه و اطراف آن بوده باشد، چرا همانند آیات دیگر حکم را بر عنوان مؤمنان نبرده است؟ چرا همۀ مؤمنان را نگفته است؟
پاسخ :
ازآنجاکه قرآن کتابی جهانی و همیشگی است، پیامهای آن محدود به زمان و مکان خاصی نیست. هرچند برخی آیات در شرایط خاص و با خطاب به افراد یا گروههای معین نازل شدهاند، محتوای آنها جنبهای عمومی دارد و برای همگان استفادهشدنی است. این نوع خطابها دلایل متنوعی دارند و نمیتوان برای همۀ آنها توضیحی واحد ارائه کرد؛ اما قرآن معمولاً از روش «جزء به کل» بهره میگیرد و با بیان نمونهها و مصادیق مشخص، قواعد و احکام کلی را آموزش میدهد. درنتیجه اگرچه ظاهر آیه متوجه اشخاص خاصی است، پیام و حکم آن محدود به همان افراد نیست و در همه دورانها کاربرد دارد. این شیوه سبب میشود مفاهیم کلی به گونهای ملموس و عینی مطرح شوند و تأثیرگذاری بیشتری داشته باشند.
قرآن کتابی جهانی و جاودانی است و تکتک آیات آن حتی اگر بهظاهر تنها خطاب به افراد و گروههای خاصی نازل شده باشد، همگانی است. عامبودن مفاد آیات قرآن و خاصبودن ظاهر برخی از آنها، این پرسش را ایجاد میکند که چگونه قرآن با وجود این خطابهای خاص، میتواند جنبۀ همگانی و جهانی داشته باشد؟ در این نوشتار به این پرسش پاسخ میدهیم.
قرآن و روش «جزء به کل»
عمومیبودن مفاد برخی از آیات که خطاب به افراد خاصی نازل شده است، علل مختلفی دارد و نمیتوان برای همه آنها علتی کلی بیان کرد؛ اما قرآن معمولاً روش «جزء به کل» را به کار میگیرد و با خطاب قراردادن مصادیق عینی و موارد خاص، حکم کلی را بیان میکند؛ ازاینرو هرچند خطاب به افراد خاصی است، مفاهیم و احکام آن تعمیمپذیر به همۀ زمانها و مکانهاست. درحقیقت قرآن با بیان مصادیق عینی، روش برخورد با مسائل مشابه در همه دورهها را آموزش میدهد. در این روش، مفاهیم کلی ملموستر میشود؛ درنتیجه تأثیر بیشتری دارد؛ چراکه از کلیگویی صرف پرهیز میشود و مفاهیم عینیتر بیان شدهاند. بنابراین خداوند با بهکارگیری این روش، هم پاسخگوی نیازهای زمان نزول بوده است و هم برای همه اعصار کاربرد دارد.
سبب نزول آیۀ 120 سورۀ توبه
مدینه در تابستان سال نهم هجری افزون بر مواجهه با نوعی خشکسالی، هوایش نیز بهشدت گرم بود؛ اما فصل برداشت خرما رسیده بود و این مسئله میتوانست مشکل را تا اندازهای کاهش دهد. پیش از اینکه مردم مدینه خرماهای خود را بچینند، به پیامبر خبر رسید که روم با همکاری برخی از قبایل عرب قصد حمله به مسلمانان را دارد. پیامبر خدا علیه و آله السلام بهسرعت در مدینه اعلام جهاد کردند و با توجه به قدرت نظامی دشمن، افرادی را برای جمعآوری نیرو به اطراف مدینه و حتی مکه فرستادند. مردم چند دسته شدند: گروهی که اصلاً قصد حضور در جنگ را نداشتند و برای حاضرنشدن به بهانههای مختلف متمسک شدند؛ برخی قصد حضور داشتند، اما وسیلهای برای حرکت نداشتند و نمیتوانستند پیامبر را همراهی کنند؛ گروهی هم قصد حضور داشتند و هم مرکب که در اردوگاه حاضر شدند (1).
گرمی هوا، خشکسالی، فرارسیدن فصل برداشت محصول، دوری راه، قدرت نظامی دشمن، تبلیغات منفی منافقان و ترساندن مسلمانان از قدرت و کثرت دشمن و ...، سبب شده بود تا عدهای از مردم مدینه و اطراف آن از حضور در لشکر اسلام خودداری کنند. در چنین شرایطی، خداوند آیههای 120 و 121 سورۀ «توبه» را خطاب به مردم مدینه و اطراف آن نازل کرد: «مٰا کٰانَ لِأَهْلِ اَلْمَدِینَهِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ لاٰ یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لاٰ نَصَبٌ وَ لاٰ مَخْمَصَهٌ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ اَلْکُفّٰارَ وَ لاٰ یَنٰالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صٰالِحٌ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ * وَ لاٰ یُنْفِقُونَ نَفَقَهً صَغِیرَهً وَ لاٰ کَبِیرَهً وَ لاٰ یَقْطَعُونَ وٰادِیاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ لِیَجْزِیَهُمُ اَللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ: شایسته نیست که اهل مدینه و بادیهنشینانی که پیرامون آناناند، از رسول خدا تخلف کنند؛ و آنان را نسزد که به سبب پرداختن به خویش از حفظ جان او [در شداید و سختیها] دریغ ورزند؛ زیرا هیچ تشنگی و رنج و گرسنگی در راه خدا به آنان نمیرسد و در هیچ مکانی که کافران را به خشم میآورد، قدم نمیگذارند، و از هیچ دشمنی انتقام نمیگیرند مگر آنکه به پاداش هر یک از آنان عمل شایستهای در پرونده آنان ثبت میشود؛ چراکه خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند. و هیچ مال کوچک و بزرگی را هزینه نمیکنند و هیچ سرزمینی را [برای نبرد با دشمن یا انجام کار خیری] نمیپیمایند مگر آنکه در پرونده اعمالشان ثبت میشود تا خدا به آنان [نسبت به همه اعمالشان] با معیارگرفتن بهترین عملی که همواره انجام میدادند، پاداش دهد».
چرایی مخاطب قراردادن مردم مدینه و اطراف آن
بهروشنی مشخص است که حکم در این آیه همانند سایر احکام قرآن، کلی است و اختصاصی به غزوه تبوک و مردم مدینه و اطراف آن ندارد و همۀ مردم تا قیامت را دربر میگیرد (2)؛ پس چرا خداوند در این آیه مردم مدینه و اطراف آن را به طور خاص مخاطب خود قرار داده است. دراینباره به علل مختلفی میتوان اشاره کرد:
اول: این آیات هرچند در ظاهر نفی هستند، درواقع در مقام نهی صادر شدهاند (3) و برای مذمت افرادی هستند که با وجود توانایی و داشتن مرکب، به بهانههای واهی از حضور در لشکر اسلام خودداری کردند و جان خود را عزیزتر از جان پیامبر دانسته بودند (4)؛ حتی برخی فقط منافقان را مخاطب این آیات دانستهاند (5). بنابراین مخاطب قراردادن همۀ مؤمنان با اینکه تنها گروهی از آنان اقدام به تخلف کرده بودند، روا نبود.
دوم: خداوند در این آیات در مقام تشویق مسلمانان به حضور در لشکر اسلام برای مقابله با دشمنی است که برای حمله آماده شده و در چنین مواردی خطاب قراردادن گروههایی خاص و نامبردن از آنان بهطور ویژه به خطاب عمومی و استفاده از عناوین عامی همچون مؤمنان، قابلیت تحریکپذیری بیشتر و بهتری دارد؛ چراکه در خطاب مستقیم به افراد آنان احساس کنند خداوند مستقیم با آنان سخن میگوید؛ درنتیجه تأثیر تربیتی و روانی بیشتری دارد. افزون بر اینکه کلیگویی معمولاً سبب توجیهگری و فرارپذیری فرمان میشود؛ درحالیکه خطاب خاص جایی برای توجیه و فرار باقی نمیگذارد. نکته دیگر هم اینکه خطاب خاص، شدت عتاب و بار اخلاقی حکم و درنتیجه احتمال اطاعتپذیری را افزایش میدهد.
سوم: هرچند وجوب دفاع اختصاصی به مردم مدینه و اطراف آن و غزوه تبوک ندارد، مردم مدینه و اطراف آن با پیامبر بیعت داشتند و به ایشان قول یاری و همکاری داده بودند و همین امر سبب شده بود که در برابر دیگر مسلمانان مسئولیت بیشتری داشته باشند؛ درنتیجه تکلیف آنان از دیگران خاص و بیشتر باشدو به همین دلیل به طور خاص خطاب قرار گرفتهاند (6).
چهارم: دفاع بر همگان واجب است؛ اما مردم مدینه و اطراف آن که از نزدیک با پیامبر زندگی میکردند و بیشتر و بهتر از مردم سایر شهرها از وضعیت اسلام و مسلمانان آگاه بودند و همین اطلاع بیشتر سبب مسئولیت بیشتر آنان شده بود؛ درنتیجه از آنان توقعی وجود داشت که از دیگران وجود نداشت و به همین دلیل به طور خاص مورد خطاب قرار گرفتهاند. چنانکه با قطعنظر از اینکه آن حضرت پیامبر آنان بودند، حضرت همسایۀ اهل مدینه و اطرف آن بودند و حق همسایگی نیز یاری ایشان را اقتضا میکرد؛ درنتیجه آنان مسئولیت سنگینتری داشتند. بنابراین خداوند آنان را به طور ویژه مخاطب خود قرار داده است (7).
پنجم: آیه از یکسو در مقام کمکخواستن برای پیامبر است؛ از سوی دیگر خطاب به مؤمنانی که در نقاطی همچون مکه حضور داشتند یا اساساً از آمادگی نظامی برخوردار نبودند یا امکان حضور فوری نداشتند. اما اهل مدینه و اطراف آن هم در مرکز یا نزدیک به حکومت اسلامی بودند و هم امکانات و آگاهی مستقیم داشتند؛ بنابراین طبیعی است که در چنین شرایطی آنان مورد خطاب خاص قرار گیرند.
نتیجه:
قرآن به جای اینکه آموزههای خود را در قالب مفاهیم کلی و انتزاعی بیان کند، آنها را در قالب مثالهای عینی، ملموس و واقعی مطرح کرده است؛ ازاینرو هم نیاز مخاطبان اولیه خود را تأمین میکند و هم آموزههای کلی و عمومی خود را بیان کرده است. درباره آیه 120 سورۀ «توبه» به طور خاص میتوان به این ادله اشاره کرد: 1. آیه در مقام مذمت است و مذمت باید تنها خطاب به متخلفان باشد؛ 2. آیه در مقام تشویق و تحریک افراد برای حضور در لشکر اسلام است و خطاب خاص از خطاب عام تأثیرگذاری بیشتر و بهتری دارد؛ 3. مردم مدینه و اطراف آن با پیامبر خدا علیه و آله السلام بیعت کرده بودند و افزون بر این از دیگر سایر مسلمانان آگاهی بیشتری از اوضاع آن حضرت داشتند و همه این امور سبب شده بود تکلیف آنان در ماجرای غزوه تبوک بیشتر و سنگینتر باشد؛ درنتیجه خداوند مستقیم آنان را خطاب قرار داد.
برای مطالعۀ بیشتر:
محسن احتشامینیا؛ «خطابات قرآنی: خطاب خاص، مراد عام»؛ مطالعات قرآن و حدیث سفینه، ش 46، بهار 1394 ش، ص 10 ـ 25.
پینوشتها:
1. جعفر سبحانی؛ فروغ ابدیت؛ چ 28، قم: بوستان کتاب، 1388 ش، ص 858 ـ 862.
2. ناصر مکارم شیرازی و همکاران؛ تفسیر نمونه؛ چ 10، تهران: دارالکتب الإسلامیه، 1371 ش، ج 8، ص 186.
3. احمد طبرانی؛ التفسیر الکبیر: تفسیر القرآن العظیم؛ اردن: دارالکتاب الثقافی، 2008 م، ج 3، ص 366. محمدطاهر ابنعاشور؛ التحریر و التنویر؛ بیروت: مؤسسه التاریخ العربی، 1420 ق، ج 10، ص 224.
4. محمد بن جریر طبرى؛ جامع البیان فى تفسیر القرآن؛ بیروت: دارالمعرفه، 1412 ق، ج 11، ص 47 ـ 48.
5. نصر سمرقندی؛ بحر العلوم؛ بیروت: دارالفکر، 1416 ق، ج 2، ص 97.
6. محمد ماتریدی؛ تأویلات أهل السنه؛ بیروت: دارالکتب العلمی، 1426 ق، ج 5، ص 507.
7. محمد شوکانی؛ فتح القدیر؛ دمشق: دار ابنکثیر، 1414 ق، ج 2، ص 472. محمد صادقى تهرانى؛ الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن و السنه؛ چ 2، قم: فرهنگ اسلامى، 1406 ق، ج 13، ص 334. محمدحسین فضلالله؛ من وحى القرآن؛ بیروت: دارالملاک، 1419 ق، ج 11، ص 239.







