سلام
دختر هستم متولد 46 اقا پسری هست که متولد 68 می باشد
ما به مدت 4 سال با هم در دانشگاه همکلاسی بودیم بعد از گذشت مدتی ایشون پا پیش کذاشتند و از من خواستند که منتظرشان بمانم تا بتوانند به خاستگاری بیایند
دلایل خودش رو داشت که تا حدی قانع کننده بود مثل برادر بزرگتری که ازدواج نکرده و درسشون که تموم نشده
اون روزها ایشون روی کمک خانوادشون حساب میکردن و بر اساس این از من خواستند که مدتی منتظرشون بمانم
اما نشد . الان ایشون میگویند که خودم باید رو پای خودم بایستم اخه هنوز برادرش ازدواج نکرده .
این ظاهر قضیه
اما احساسم دوسش دارم . وقتی باهاش صحبت میکنم اروم میشم . دوست دارم برای همیشه باهاش زندگی کنم
نمی تونم به کسی جز اون اینده رو تصور کنم هر چی باشه سه سال باهاش بودم
من نماز میخونم و با حجاب هم هستم حلال و حرام سرم میشه
من بجای شناخت یکی دیگه اینو میشناسم اینهمه براش وقت گذاشتم چی کار کنم؟
یه سری اختلافاتی داریم که چون میدونیم نمیشه این تفاوتها رو حل کرد باهاشون کنار میایم این همون عشق نیست ؟ البته من فک می کنم بیشتر دارم کنار میام تا اون

فک نمی کردم همچین ادمی باشم انقد قوی که با این همه مشکلات و اذیت هایی که شدم از رسیدن بهش ناامید نشم
این اواخر کارم کشیده به دعوا و بددهنی
خیلی عصبی میشم چون میبینم نمیشه .چیار کنم به باباش بگه؟
حس میکنم دیر شده واسه ازدواجم .دلم میخاد با این ازدواج کنم تا کس دیگه
چی کار کنم؟