بسم الله الرحمن الرحیم باسلام چندی پیش در یک سایت اهل تسنن مطالبی راجع به شیعیان نوشته شده بود که قسمتی از آن در زیر آمده است می خواستم ببینم پاسخ مذهب شیعه 12 امامی برای رد قاطعانه این نظرات چیست؟(عصمت امام علی امام حسن و... علیهم السلام وتکوینی بودن ایه تطهیر وتشریعی بودن آیه ذکر شده و دیگر ادعاهای مطرح شده )باتشکر مطالب ذکر شده درآن سایت: ""چطور بقول امامیه 77000 تن در غدیر خم فهمیدند که علی از سوی خداوند بخلافت پیامبر انتخاب شده ولی همه سکوت کردند و خلافت ابوبکر را پذیرفتند؟! آن هم پس از گذشت کمتر از دو ماه؟! آیا مهاجرین اولیّه که خدا در سورة توبه آیة100 وعدة بهشت به آنها داده همه کافر شدند؟! گیرم که مهاجرین- معاذ الله- مرتد گشتند، و امر خدا و نصب رسول خدا را نادیده گرفتند، آیا انصار که سودی از آن میان نبردند و خلیفه از آنان انتخاب نشد، چرا سکوت کردند و چرا به حکم خدا و رسول اَلله صَلی الله عَلیه و آله وَ سَلّم نرفتند و با علی بیعت ننمودند؟ مگر ایشان نبودند که پیامبر را پس از اینکه قومش قصد جان او را نمودند، یاریش دادند؟ مگر اینها آنهمه جانفشانی در راه اسلام نکردند؟ مگر خدا دربارة ایشان در قرآن نفرمود: (وَالَّذِینَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ )الأنفال:74 یعنی:«کسانی که به مهاجرین مأوی و مسکن دادند و ایشان را یاری کردند حقَاً مؤمن هستند و برای ایشان آمرزش و روزی پسندیده ای در آخرت مقررشده است». 1-آیا این مؤمنان حقیقی همگی بدون دلیل و بدون نفع دنیا و آخرت فرمان خدای و رسول اَلله صَلی الله عَلیه و آله وَ سَلّم را مبنی بر خلافت علی را کنار گذاشتند؟! آیا می توان همة این دلایل واضح را نادیده انگاشت؟!!(لقد وضح المقال إن استفادوا و لکن أین من ترک العناد)؟!!یعنی: براستی گفتار روشن است اگر گوش دهند و استفاده کنند لیکن کجاست آنکه لجاجت و دشمنی و تعصب بیجا را ترک کند. 2- ادّعای دوم شیعة امامیه آنست که اهل البیت پیامبر از هر گونه سهو و خطا و فراموشی معصوم اند و بهیچ وجه اشتباه در آراء ایشان راه ندارد، و لذا مسلمین باید در امور فقهی و تفسیری از ایشان تبعیّت کنند و جز به آثار آنها که در کتب حدیث امامیه آمده بچیز دیگری متمسّک نشوند. این ادعا نیز از چند جهت خطا است: اول آنکه پیامبر که بتصدیق امامیه و دیگران از همة افراد خاندانش مقام بالاتر داشت، از اشتباه و خطا مصون نبودند، چنانچه بنقل قرآن این موضوع ثابت می شود. خدای تعالی خطاب به پیامبر میفرماید: (لِمَ أذنت لَهُم) التوبه 43«چرا به ایشان اجازه دادی»؟! باز میفرماید: (یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضَاتَ أَزْوَاجِکٌَ) (التحریم:1) یعنی:«ای پیامبر چرا چیزی را که خدا برای تو حلال کرده است بر خود حرام می کنی و از این راه خشنودی همسرانت را میجویی؟ این قبیل آیات در قرآن مجید نشان میدهند که پیامبر گاهی دچار اشتباه هم می شده است و به کسانی اجازه میداده که از جنگ تخلّف کنند یا به خاطر رضای همسرانش خود را به سختی می افکنده است و از امر حلالی خود را محروم می ساخته است. ولی فرق پیامبر با دیگران در این بود که خدای سبحان او را از اشتباهش آگاه میفرمود و به اصلاح دستور میداد، ، امّا این نوع ارتباط میان خدا و غیر پیامبر نبود. لذا آنها اشتباه می کردند امّا چون مقام نبوت نداشتند خدا آنها را بوسیلة وحی مطلع نمی کرد و خاندان پیامبر هم شامل همین حکم میشدند و اشتباهاتی در تاریخ از آنها نقل شده که خواهد آمد. دوّم آنکه آیاتی صریح در قرآنِ الکَریم آمده که نسبت نسیان و فراموشی به رسول اَلله صَلی الله عَلیه و آله وَ سَلّم میدهد. از قبیل: (وَاذْکُرْ رَبَّکَ إِذَا نَسِیتَ) الکهف:24) یعنی:«خدایت را یاد کن چون دچار فراموشی شدی». که در سورة کهف آمده و به اتفاق مفسّران رسول اَلله صَلی الله عَلیه و آله وَ سَلّم به مشرکان مکّه که دربارة أصحاب کهف سؤال کرده بودند، وعده داد فردا پاسخ شما را از پیک وحی میگیرم ولی گفتن (انشأ الله) را از یاد برد، و وحی الهی برای تربیّت رسول خد ا مدتی نیامده و پس از تأخیر چنین نازل شد که: (وَلا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَداً إلا أن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُرْ رَبَّکَ إِذَا نَسِیت) الکهف:23و24 یعنی:«در هیچ موردی مگو که من آنرا فردا انجام میدهم مگر آنکه بگوئی: اگر خدا بخواهد و خدای خود را بیاد آور چون فراموش کردی». در این صورت اهل بیت پیامبر چگونه از همه نوع فراموشی یا اشتباه مصون بودند؟ مگر خدای تعالی به پیامبرش نفرمود: (وَإِمَّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطَانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ) (الأنعام:68) یعنی:«اگر شیطان یاد مرا از یاد دل تو فراموش کرد بعد از یاد آوری مجدد من، دیگر با ظالمان منشین». سوم آنکه آثار تاریخی نشان میدهند که برای اهل بیت اشتباهاتی پیش می آمده است چه در موضوعات و چه در احکام. به عنوان نمونه در نهج البلاغه نامه ای از علی آمده به فرماندار خود در شیراز یعنی منذر بن جارود عبدی، نوشته است، علی در این نامه می نویسد: (إما بعد، فإن صلاح أبیک غرنی منک و ظننت أنک تتبع هدیه و تسلک سبیله)(نامة شماره:71) یعنی:«شایستگی پدرت مرا دربارة تو فریب داد و گمان کردم که دنبال هدایت او میروی و از طریقی که پدرت رفت رهسپار می شوی». ومنذر بن جارود کسی بود که علی دربارة وی اشتباه کرد او را به حکومت شیراز فرستاد و او هم 4000 درهم از بیت المال را تصرف کرده بنزد معاویه گریخت چنانچه شارحین نهج البلاغه نوشته اند. می بینید که اشتباهی رخ داده ولی خداوند فرشته ای نازل نفرمود و به علی وحی نکرد و او را از خیانت منذر بن جارود خبر نداد بلکه پس از گریختن وی علی از حال او، به تاراج رفتن اموال مردم آگاه شد. شاهد دیگر آنست که در تهذیب الأحکام شیخ طوسی که از کتب اربعة شیعه است، در جزء سوم صفحة 40 ءچاپ نجف) مینویسد: (صلى علی على الناس على غیر طهر و کانت الظهر ثم دخل، فخرج منادیه: إن أمیر المؤمنین صلى على غیر طهر فأعیدوا فلیبلغ الشاهد الغائب) یعنی:«علی نماز ظهر را بدون وضو خواند پس داخل منزل شد، آنگاه منادی آن حضرت بیرون آمد و إعلام کرد که امیر مؤمنان بدون وضو نماز خوانده و نمازتان را اعاده کنید و حاضر به غائب ابلاغ کند». بنابر این فراموشی و سهو حتی در أعمال دینی اهل بیت راه داشته است. محمد بن إدریس حلی از أعلام شیعة امامیه در صفحة 484 از کتاب السرائر از فضل روایت کرده است که: (ذکرت لأبی عبدالله السّهو فقال و یفلت من ذالک احد؟ ربما أقعدت الخادم خلفی حتى یحفظ علی صلواتی) یعنی:«نزد ابو عبدالله صادق از سهو سخن گفتم، فرمود: مگر ممکن است کسی از سهو بر کنار ماند؟ بسا میشود که من خدمتکار خود را پشت سرم می نشانم تا حساب نماز مرا نگاه دارد». در کتب علماء و تواریخ شیعة امامیه مضبوط است امام حسن با پدر بزرگوارش در مسائل سیاسی و دینی اختلاف داشت، اگر بگوئیم حق با امام حسن بود، در آن صورت پدرش یعنی امام علی اشتباه می کرده و اگر گفتیم حق با پدر بوده، پسر خطا کرده است. اینک به نقل روایت توجه کنید: دینوری (متوفی282هـ ) در کتاب أخبار الطوال بمناسبت حرکت علی برای جنگ جمل در صفحة 125 از کتاب خود مینویسد: (فدنا منه الحسن فقال یا آبت أشرت علیک حین قتل عثمان وراح الناس إلیک وغدوا وسألوک إن تقوم بهذا الامر إلا تقبله حتى تأتیک طاعة جمیع الناس فی الآفاق و أشرت علیک حین بلغک خروج الزبیر و طلحة بعایشة إلى البصرة إن ترجع إلى المدینة فتقیم فی بیتک، و أشرت علیک حین حوصر عثمان إن تخرج من المدینة فإن قتل، قتل و أنت غائب فلم تقبل رأیی فی شیء من ذالک). یعنی:«امام حسن به علی نزدیک شد و گفت: ای پدر هنگامی که عثمان کشته شد و مردم صبحگاه بسوی تو آمدند و از تو در خواست کردند که خلافت را بر عهده بگیری من به سوی تو اشاره کردم که قبول نکنی تا همة مردم در تمام آفاق از تو اطاعت کنند و نیز هنگامی که خبر خروج طلحه و زبیر با عائشه بسوی بصره به تو رسید، اشاره کردم که به مدینه باز گردی و در خانه ات بنشینی، و همچنین هنگامی که عثمان محاصره شد، به تو اشاره نمودم که از مدینه خارج شوی پس اگر او کشته شد در حالی کشته شده که تو در مدینه نبودی و تو در هیچیک از این امور رأی مرا قبول نکردی». آیا می توان گفت امام حسن از هر خطایی معصوم بوده و با وجود این علی رأی او را نمی پذیرفته است؟ البته خیر! لذا علی به او چنین پاسخ می دهد: (فقال علی :أما انتظاری طاعة جمیع الناس من جمیع الآفاق، فإن البیعة لا تکون إلا لمن حضر الحرمین من المهاجرین و الأنصار فإذا رضوا و سلموا وجب على جمیع الناس الرضا و التسلیم. و أما رجوعی إلى بیتی و الجلوس فیه فإن رجوعی لو رجعت کان غدراً بالأمة و لم آمن إن تقع الفرقة و تتصدّع عصا هذه الأمة و أما خروجی حین حوصر عثمان فکیف أمننی ذالک؟ و قد کان الناس أحاطوا بعثمان فاکفف یا بنی عما أنا اعلم به منک) یعنی:«علی پاسخ داد: اما دربارة انتظار من که همة مردم در تمام آفاق اطاعتم کنند، بیعت تنها حق کسانی است از مهاجرین و انصار که در حرمین (مکه و مدینه) حضور دارند و چون آنان راضی و تسلیم شدند واجب است که همة مردم راضی و تسلیم گردند. و امّا بازگشت من بخانه و نشستنم در خانه، اینکار را اگر انجام میدادم، نیرنگ و مکری دربارة این امت انجام داده بودم و آسوده خاطر نبودم از اینکه تفرقه بیفتد و این امّت وحدتشان به پراکندگی تبدیل شود. و اما خروج من از مدینه هنگامی که عثمان محاصره شده بود چگونه برای من امکان داشت در حالیکه من نیز محاصره بودم ءمانند عثمان مورد احاطة مردم قرار گرفته بودم.) پس ای پسر جانم خود را از سخن گفتن دربارة امری که من به آن از تو دانا ترم باز دار(و اعتراض مکن). نظیر همین اعتراض و سؤال و جواب در مصادر شیعة امامیه نیز بتصریح آمده چنانکه در کتاب مجالس شیخ مفید و بحارالانوار مجلسیءجلد8 صفحة353) میخوانیم که: امام حسن به امیر مؤمنان گفت: (اخرج من المدینة و اعتزل فإن الناس لابد لهم منک و إنهم لیأتونک و لو کنت بصنعاء أخاف أن یقتل هذا الرجل و أنت حاضره) یعنی:«ای پدر از مدینه بیرون برو و از مردم کناره گیری کن، پس مردم ناگزیر از تو هستند و بسراغ تو خواهند آمد، هر چند تو در صنعاء(مرکز یمن) باشی و من می ترسم که این مرد (عثمان) کشته شود، در حالیکه تو در مقتل او (مدینه) حاضر باشی». علی در جواب فرمود: (یا بنی أخرج من دار هجرتی؟ و ما أظن أحداً یجترئ علی هذا القول؟!) یعنی:« ای پسر جان آیا من از سرای هجرت خود بیرون روم؟ گمان نمی کنم (کسی جرأت کند چنین تهمتی بمن بزندءکه موجب کشتن عثمان شده ام). و دیدیم ظن علی در این باره اصابت به واقع نکرد و متأسفانه این تهمت ناروا را به او زدند. باز شبیه همین اثر را در امالی شیخ طوسی از اساطین امامیه در صفحة 51 می خوانیم و همه دلالت دارند بر اینکه خطا و اشتباه در اهل بیت پیغمبر راه می یافته است. یکی دیگر از ادلّه ای که بر این معنا گواه است آثار متناقضی است که در کتب فقهی شیعة امامیه از ائمّه نقل شده است بطوریکه نتوانسته اند یکی از آنها را حمل بر تقیه بکنند زیرا چیزی نبوده که مایة بیم و هراس و تقیه از مخالفان باشد، مانند دو خبر متناقض که یکی از امام جعفر صادق و دیگری از فرزندش امام موسی نقل شده است بشرح زیر: در کتاب الطهاره از وسائل الشیعه از شیخ حرّ عاملی (صفحة 210 چاپ سنگی) آمده است: محمد بن یعقوب کلینیی از علی بن ابراهیم از پدرش از ابی عمیر از حفص بن البختری از جمیل بن دراج از ابی عبدالله الصادق در زیارت قبور روایت کرده اند که گفت: (إنهم یأنسون بکم فإذا غبتم عنهم استوحش) روایت دیگر: (محمد بن علی بن حسین ابن بابویه) به اسناد از صفوان ابن یحیی که گفت: (قلت لأبى الحسن موسى بن الجعفر: بلغنی إن المؤمن إذا أتاه الزائر انس به فإذا انصرف عنه استوحش فقال لا یستوحش) مفاد روایت اول اینکه امام صادق گفتند که وقتی شما بزیارت قبور می روید (مراد دیدار قبور مؤمنان است چرا که از زیارت قبور کفار و دعا برای آنها نهی شده) آنها بشما انس میگیرند و وقتی از آنها غایب شدید بوحشت می افتند!! ومفاد روایت دوم آنست که: امام موسی بن جعفر گفتند: چون از زیارت قبور مؤمنین برگشتید آنها بوحشت نمی افتند! این قبیل روایات مجموعاً میرساند که ائمه آراى گوناگون و متضادی داشتند پس خواه نا خواه همة آراى آنها نمی تواند صحیح باشد. داستان اختلاف امام حسین با امام حسن بر سر ماجرای صلح با معاویه در میان شیعه و سنی معروف است ودر کتب فریقین آمده است 2 و بر اشتباهی از آن دو بزرگوار دلالت دارد. در اینجا شیعة امامیه استدلال میکنند به آیة شریفة تطهیرکه:) õ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا) (الأحزاب:33) و ادّعا دارند که بدلیل این آیه اهل بیت رسول اَلله صَلی الله عَلیه و آله وَ سَلّم از هر نوع خطا و اشتباه مصون بودند! جواب آنست که اولاً خود رسول اَلله صَلی الله عَلیه و آله وَ سَلّم بنص قرآنِ الکَریم گاهی اشتباه می کردند پس چگونه اهل بیتش از او جلو افتاده اند؟ ثانیاً آیة مزبور از رفع پلیدی دربارة اهل بیت سخن میگوید و خطا و اشتباه پلیدی نیست، پلیدی از گناه و معصیت پدید می آید. ثالثاً آیة مزبور از ارادة تشریعی خدا در رفع پلیدی اهل بیت سخن میگوید نه از ارادة تکوینی حق که جبر لازم آید. و این نوع اراده برای طهارت دربارة عموم مؤمنان نیز آمده است واختصاص به اهل بیتِ پیامبر ندارد. چنانچه میفرماید: ( وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ) (المائدة: من الآیة6) یعنی:«اما خدا اراده دارد شما را پاک کند». و این دلیل نیست که همة مؤمنان از گناه و سهو و نسیان و خطا بر کنار شده اند. خلاصه آنکه اهل بیت هم مانند دیگر مردم از سهو و خطا دور نبوده اند. و تمام سخنانشان مانند سخن رسول اَلله صَلی الله عَلیه و آله وَ سَلّم که در حفظ و عنایت خدا نبوده است: ( فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا ) (الطور: من الآیة48) یعنی:«تو أی رسول منظور نظر مائی». حجّت نیست، أنبیاء بودند که چون سهو و غفلت میکردند خدا بیادشان می آورد و حجّت خدا بوسیلة أنبیاء عَلَیهمُ السَلام بر مردم تمام شده است بدلیل آیة شریفة: ( لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ)(النساء: من الآیة165) یعنی«که پس از فرستادن رسولان مردم را بر خدا حجتی نباشد»."" "" ودرقسمت دیگرآن سایت هم مطالبی به شرح زیر نوشته شده بود: ""فقه زیدیّه و اهل سنت می تواند فقه امامیه را از یک مشکل اساسی بیرون بیاورد، و آن مشکل این است که در فقه امامیه معمولاً فقهاء معاصر خبر واحد را حجّت می دانند، وحتی قرآنِ الکَریم را با آن تخصیص میزنند و حجیّت خبر واحد بقول خودشان در حال انسداد باب علم است، یعنی چون راهی ندارند که علم به احکام پیدا کنند ناچار به ظنّ روی می آورند. زیرا که خبر واحد ظنّی است! بدلیل آنکه: اولاً ما نمی توانیم یقین کنیم راوی دروغ نگفته و بغرض اطمینان کامل براستگویی او یقین نداریم، سهو و نسیان و خطا نکرده باشد بخصوص که احادیث را ائمه اجازه داده بودند که نقل به معنا شود ودر طول هزار و چند سال انتقال یک حدیث از چند نفر به یکدیگر به احتمال قوی تغییراتی در مفاد آن ایجاد شده است اما اگر ما به فقه زیدیّه و اهل سنت رجوع کردیم و یک روایت از طرق گوناگون و به اسناد متفاوت دیدیم اطمینان و علم بصدور آنها پیدا می کنیم. پس خبر واحد وقتی حجّت می شود که باب علم بسته باشد. و این راه بحمد الله بسته نیست ولی فقهای امامیه می خواهند از این راه وارد شوند و بهمان روایت ضعیف و ظنّی خود که اخبار واحده است اکتفا میکنند و به احکام عجیب و غریب می رسند! بویژه که ائمة اهل بیت از ترس خلفای بنی امیّه و بنی عباس غالباً در تقیّه بودند و اظهار نظر صریح در احکام کمتر می کردند. بعلاوه کتب معروفی از ایشان در فقه باقی نمانده است و کتب فقهی و روائی شیعه پس از عصر ائمه تدوین شده و از اخبار صحیح و مستقیم گردآوری گشته است بعکس مذهب زیدی که کتاب المجموع الفقهی یا المسند را از امام زید در دست دارند که املاء او و نوشتة ابو خالد واسطی است که شاگرد امام زید بوده است. و همچنین از فقهای اهل سنت کتبی مانند (الموطأ) از امام مالک رحمه الله، یا (آلاُمّ) اثر امام شافعی رحمه الله، یا (المسند) اثر احمد بن حنبل رحمه الله موجود است ولی از إمامان شیعه کتابی فقهی در دست نیست و روایات متضاد و مختلف آنها را در قرون بعد، دیگران جمع آوری کرده اند، مانند کتب اربعة (کافی، تهذیب، إستبصار، من لا یحضره الفقیه). بنابر این بر علمای منصف لازم است که آثار امامیه را با فقه و روایات مذاهب دیگر تطبیق کنند و از راه علمی شرکت نمایند که خدای میفرماید: (وَلا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ) الإسراء: من الآیة36 یعنی:«چیزی را که بدان علم نداری پیروی مکن».وَالسَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَع الهُدی و اجتَنَبَ الهَوای ""
با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما و تشکر به خاطر ارتباطتان با مرکزملی پاسخگویی به سوالات دینی
برای پاسخ به این سوال به چند نکته توجه فرمائید:
1- در محافل علمی تمام ارزش و اعتبار برای خود واقعه است و عمکرد افراد در قبال آن به هیچ عنوان در صحت و سقم آن واقعه نقشی ندارد. لذا انتظار آن است که مدعی انصاف و عدم تعصب، تمام تلاش خود را برای اصل واقعه غدیر که حتی در بسیاری از متوان روایی و تاریخی خود اهل سنت بیان شده است(1)، به کار گیرد نه آنکه معیار و ملاک را عملکرد افراد دانسته و بر پایه آن سخن بگوید.
در زمان حال که اکثریت مردم جهان غیر مسلمان هستند، آیا می توان عملکرد آنها را معیار صحت اعتقاد آن ها قرار داده و بر اساس آن پیروی اهل تسنن از دین اسلام را باطل بدانیم؟ به نظر شما آیا بعد هزاران سال، کسی می تواند ادعا کند چون اکثریت به ظاهر عقلاء عالم، پیرو دین اسلام نبوده اند. پس اسلام باطل بوده و یا اصل آن را انکار کنند؟ مسلماً خیر.
2- بعد رحلت رسول اکرم (ص) مردم به سه گروه تقسیم شدند:
الف: گروهی که نسبت به این مسائل بی تفاوت بوده و مانند برخی از مردمان زمان حال، اساساً از حوزه مسائل سیاسی فاصله داشتند؛ طبیعتاً عملکرد این دسته از افراد چندان در اصل مسئله تاثیرگذار نیست .
ب: گروهی که در حوزه مسائل سیاسی فعال و صاحب نفوذ بوده، اما در عین حال به هیچ عنوان زیر بار خلافت و جانشینی حضرت علی (ع) نمی رفتنند و طبیعتاً برای این مسئله برنامه ریزی کرده و به دنبال تحقق این هدف بوده اند.
ج: گروهی که حضرت را امام خود می دانسته و در یک ارزیابی متعارف و عقلایی، غصب خلافت از ناحیه برخی از مسلمانان را بسیار دور از انتظار می دانستند این دسته از افراد پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) سعی در کفن و دفن وی داشته و به امور جاری حکومت رسیدگی می کردند و اساساً مسئله امامت را تمام شده تلقی می کردند.
گروه اول که هموراه تابع اکثریت بوده و به هیچ عنوان برای رسیدن به حق تلاش نمی کنند بر خلاف گروه سوم که به شدت به این مسئله حساس بوده و برای رسیدن خلافت به حضرت تلاش کرده اند؛ لذا اینکه در قسمتی از سوال همه مهاجر و انصار را رو یگردان از خلافت حضرت دانسته که با فرض انکار خلافت حضرت، همه مهاجر و انصار مرتد می شوند صحیح نیست؛ در واقع بسیاری از افراد مهاجر و انصار برای رسیدن به این امر قیام کرده اما به دلیل شرائط حاکم بر جامعه نتوانستند به هدف مذکور دست پیدا کنند که در این میان می توان به حضرت زهراء (س)، بریده، سلمان، ابوذر، مقداد، ام ایمن و ...و حتی در بسیاری از موارد خود حضرت علی(ع) اشاره کرد؛ آیا به نظر شما این دسته از افراد از مهاجرین و انصار محسوب نمی شوند؟ حتی در جریان سقیفه بسیاری از انصار با خلافت غیر علی(ع) به شدت مخالفت کردند.
بر این اساس اولاً صدور حکم واحد برای همه مهاجر و انصار به دور از واقعیت است. چرا که بسیاری از آنها با این مسئله مخالفت کرده، اما دشمنی برخی افراد و دنیا دوستی گروهی دیگر مانع رسیدن آنها به هدف مذکور شد. لذا اینکه گفته شده با فرض حادثه غدیر و.... لازم می آید تمام مهاجر و انصار مرتد شوند، سخنی مغالطه آمیز است ثانیاً فارغ از این مسئله عملکرد را افراد نمی توان ملاکی برای صحت اصل عمل دانست
در نتیجه مطابق آیه 100 سوره توبه هیچگاه منکر سوابق درخشان مهاجر و انصار نشده، اما معتقدیم به هیچ عنوان آیه در صدد تائید همه مهاجر و انصار نیست و مراد از آیه برخی از آنها است نه همه آنها ، چرا که حرف "من " در آیه مذکور "وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنصَار" من تبعیضیه است. یعنی برخی از مهاجر و انصار ، مانند آیه 14 سوره تغابن که می فرماید"يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْواجِكُمْ وَ أَوْلادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُ" اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بعضى از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند، از آنها بر حذر باشيد" و طبیعی است که مراد برخی از فرزندان و همسران است نه همه آنها؛(2)
با توجه به این مطلب آیا حقیقتاً این قاعده ابتدايي نحوی، از دیدگاه مدعیان انصاف، مغفول مانده است؟ یا ....
چگونه می توان فعل همه مهاجر و انصار را بی نقص و آنها را اهل بهشت دانست در حالی که مطابق نقل بسیاری از متون معتبر، حضرت زهراء (س) خود به درب مهاجر و انصار مراجعه کرده و در خطبه معروف فدکیه آنها را توبیخ کرده است؛ آيا فعل دختر پيغمبر دال بر خطاي مهاجر و انصار نيست؟ چگونه همه آنها بهشتی هستنند و حال آنکه از عمرَ نقل شده است كه " لَوْ نَادَى مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ دَاخِلُونَ الْجَنَّةَ كُلُّكُمْ أَجْمَعُونَ إِلاَّ رَجُلاً وَاحِدَاً لَخِفْتُ أَنْ أَكُونَ أَنَا هُوَ، وَلَوْ نَادَى مُنَادٍ: أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ دَاخِلُونَ النَّارَ إِلاَّ رَجُلاً وَاحِدَاً لَرَجَوْتُ أَنْ أَكُونَ أَنَا هُوَ )"(3) اگر فريادگرى از آسمان فرياد زند: اى مردم همه شما بهشتى هستيد جز يك نفر، مىترسم آن يك نفر من باشم، و اگر فرياد كنندهاى فرياد زند و بگويد: همه شما جهنمى هستيد جز يك نفر، اميدوارم آن يك نفر من باشم."
در مورد خصوص انصار نیز، هیچگاه منکر سابقه ایمان آنها نیستیم. اما مطابق آنچه بیان نشد. نمی توان حکم کلی داد که همه انصار از خلافت حضرت رویگردان شدند تا بعد پرسیده شود. آیا همه آنها با دلیل بوده یا بدون دلیل؛ لذا بسیاری از انصار نیز به حق پیروی کرده و از حضرت حمایت کرده اند اما مخالفت گروه دیگر دارای دلائلی بوده که به برخی از آنها اشاره می شود:
الف: انصار از اين مسأله خبر دار شده بودند كه عدهاي از سران مهاجر توطئههاي خطرناكي طراحي و نقشههاي شومي براي غصب خلافت در سر ميپرورانند، و مطمئن شدند كه امامت به امير مؤمنان(ع) نخواهد رسيد ، خواستند كه به اعتقاد خودشان اسلام را از دست اين عده نجات داده و خود اداره كشور اسلامي را به عهده بگيرند.
أبو يعلي موصلي در مسندش به نقل از امير المؤمنين (ع) مينويسد: قال قلت يا رسول الله ما يبكيك قال ضغائن في صدور أقوام لا يبدونها لك إلا من بعدي قال قلت يا رسول الله في سلامة من ديني قال في سلامة من دينك "(4)رسول خدا (ص) گريست و صداى گريهاش بلند شد. پرسيدم: علت گريه شما چيست؟ فرمود: علت گريه من، حسادتهايى است كه مردم نسبت تو در دل دارند و آشكار نمىكنند و هنگامى آثار حسادتشان را بروز مىدهند كه من دعوت حق را اجابت كردهام و در ميان شما نيستم ، علي(ع) مي گويد: سؤال كردم: اي فرستاده خدا ! آيا در آن هنگام دين من سالم است، فرمود: بلي دينت سالم است.
ب : از آن جايي كه گروه انصار در جنگهاي رسول خدا با قريشان نقش تعيين كنندهاي داشتند و بسياري از پهلوانان قريش به دست انصار كشته شده بود؛ از اين رو آنها از انتقام قريش ميترسيدند و با توجه به سابقهاي از آنها سراغ داشتند، ميدانستند كه اگر قريش حكومت را به دست بگيرد ، از آنها انتقام سختي خواهد گرفت؛ چنانچه بعد از روي كار آمدن قريشيان اين مسأله جامه عمل پوشيد و در قضيه حرّه به صورت كامل، نمود پيدا كرد.
حباب بن منذر كه از بزرگان انصار به حساب ميآمد، در سقيفه به همين نكته اشاره كرده است."
فقام الحباب بن المنذر وكان بدريا فقال منا أمير ومنكم أمير فإنا والله ما ننفس عليكم هذا الأمر ولكنا نخاف أن يليها أقوام قتلنا آباءهم وإخوتهم "(5)حباب بن منذر که از مسلمانان حاضر در جنگ بدر بود ايستاده و گفت : شخصي از ما امير شود و شخصي از شما ؛ قسم به خدا که ما در اين کار خود را با شما درگير نمي کنيم اما مي ترسيم که گروهي که ما پدران و برادرانشان را کشته ايم به خلافت برسند !!!
ج : از زبان رسول خدا (ص) شنيده بودند كه بعد از آنحضرت ظلمهاي زيادي در حق آنان خواهد شد، به همين دليل در صدد دفع آن برآمده و در حقيقت ميخواستند از اين مسأله پيشگيري نمايند.
د : انصار براي اسلام زحمات بسياري كشيده بودند و پيشرفت اسلام مديون آنها بود؛ در زماني که عده مسلمانان بسيار اندك بود، اسلام آوردند و با جان و مال خود رسول خدا را ياري كردند؛ بنابراين طبيعي است كه آنها آنها براي خود اين حق را قائل بودند كه در حكومت آينده اسلام نقش داشته باشند .
خلاصه آنكه بسياري از مهاجر و انصار نسبت به اين مسئله اعتراض كرده و عدم اعتراض ديگران دلائل خاص خود را داشته كه به برخي از آنها حتي در كتب خود اهل سنت اشاره شد و آيه نيز هيچگاه در صدد تبرئه عموم نيست
پي نوشت ها:
1. ر.ك سنن ترمذي، ج 5 ص 591، ح 3713- المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 118 و....
2. ر.ك علامه طباطبايي، تفسير الميزان، چ دفتر انتشارات اسلامى جامعهى مدرسين حوزه علميه ،قم 1417، ج 9، ص 374.
3. علاء الدين علي بن حسام الدين المتقي الهندي البرهان فوري، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، چ مؤسسة الرسالة،بي تا، ج 12، ص 620.
4. أحمد بن علي بن المثنى أبو يعلى الموصلي التميمي، مسند أبي يعلى، چ دار المأمون للتراث - دمشق1404ه ق، ج2، ص46 .
5. فتح الباري شرح صحيح البخاري، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي، چ دار المعرفة - بيروت، بي تا، ج 10، ص 465.
پرسشگر محترم شما در نامه بالا برای رد شیعه عصمت پیامبران را هم انکار کرده اید و به آیاتی از قرآن استناد کرده اید که به پیامبران نسبت عصیان، ذنب ، نسیان و ... می دهد. اگر طالب علم هستید جواب زیر را به دقت مطالعه کرده و اگر نظری داشتید به ما بنویسید:
برای این که مطلب را درست بفهمیم، باید گناه و عصمت را تعریف کنیم.
گناه یعنی نافرمانی و سرپیچی از امر مولوی خدا. هر گاه خدا امر و نهیی کند که مولوی باشد یعنی خدا به عنوان حاکم و خالق و امر کننده اجرای آن را از ما خواسته باشد و اجرا نکردن آن به معنای سرپیچی از فرمان و رد مولویت و حاکمیت خدا و طغیان و یاغی گری باشد، در اینجا اطاعت از خدا ثواب دارد و اطاعت نکردن از امر، گناه بوده و فرد با خدا در افتاده و مستحق عقاب و کیفر می گردد.
بنا بر این گناه یعنی طغیان بر خداوند و ایستادن در مقابل حاکمیت خدا. شیطان یک گناهکار است زیرا خداوند او را به سجده بر آدم امر کرده و سجده و اطاعت از آدم مورد خواست خدا و سرپیچی از آن یعنی ایستادن در برابر امر خدا و قبول نداشتن حاکمیت خدا بوده است از این رو خداوند در توبیخ او می فرماید:
ما مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُك(1)
در آن هنگام كه به تو فرمان دادم، چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى؟
ولی گاهی امر مولوی نیست بلکه ارشادی است یعنی خدا در مقام هدایتگر، عاقبت کار را بیان می کند مثلا به آدم علیه السلام می فرماید در بهشت ساکن شو و از نعمت های آن هر چه خواهی استفاده کن که در این بهشت تشنگی و گرسنگی و برهنگی نیست ولی از فلان درخت مخور که اگر بخوری(به دنیا فرستاده می شوی و) به زحمت می افتی (2). در اینجا روشن است که نهی مولوی نیست بلکه ارشادی است و اگر مورد خطاب مرتکب نهی شود به معنای درافتادن با خدایی و حاکمیت خدا نیست و گناه اصطلاحی نیست و کیفر و قهر خدا را در پی ندارد بلکه همان نتیجه ناگوار آمدن به دنیا و در افتادن به زحمت را در پی دارد.
یا فرد در جایگاه بلندی است که انتظار فوق العاده ای از او می رود و انجام اعمالی که از دیگران انتظار می رود و چه بسا پسندیده است و ثواب هم دارد، از او ناپسند و خلاف انتظار است. در اینجا هم اگر فرد کار خلاف انتظار را انجام دهد، مستحق سقوط از آن مرتبه عالی به مراتب پایین تر می گردد ولی گناه نکرده و کیفر ندارد.
بنا بر این "اثم" و "ذنب" و گناه در معنای حقیقی عملی است که مصداق درافتادن با امر مولوی و حاکمیت خدا و طغیان در برابر این حاکمیت باشد ولی غیر آن، گر چه به مجاز و عنایت "اثم" و "ذنب" و گناه نامیده شود، ولی در واقع گناه نیست زیرا فرد مرتکب در مقام درافتادن با خدایی خدا و انکار حاکمیت ایشان نیست.
وقتی پیامبران و امامان را معصوم می شماریم یعنی آنان را در مرتبه ای از بندگی و عبودیت می دانیم که با توجه به آن مرتبه اعتقاد و عبودیت، ارتکاب گناه و درافتادن با خدایی خدا در هیچ لحظه ای از آنان احتمال نمی رود و یقین می یابیم که همیشه تابع اوامر و نواهی مولوی خدا بوده و سرپیچی از اطاعت و ایستادن در مقابل خداوندی خدا از آنان سر نمی زند.
این معنا هم حکم عقل است و هم آیات و روایات بیشمار بر آن دلات دارد.
حکم عقل است زیرا عقل می گوید کسی که می خواهد رساننده پیام خدا و الگوی بشر از جانب خدا باشد، باید از گناه و انحراف و ستم و ظلم بری باشد زیرا اگر او حتی در بعضی اوقات گناهکار باشد، دیگر الگو نیست و اگر در حق او احتمال دروغ و ظلم و تعصب شیطانی و...داده شود، دیگر نمی توان به خدایی بودن پیام هایی که مدعی است از جانب خداست، اطمینان داشت و نصب آنان برای وساطت و نبوت و الگو بودن ،عاقلانه و حکیمانه نیست و خدای حکیم کار غیر حکیمانه نمی کند پس خداوند حتما از بین بندگانش آنان را که اعتقادشان کامل شده به حدی که آنان را از ارتکاب گناه در امان گرفته، به نبوت و امامت و هدایت مبعوث می کند و مبعوث کردن غیر آنان، غیر حکیمانه و از خدا محال است.
آیات و روایات در این زمینه بیشمار است و ما فقط به بعضی آیات اشاره می کنیم:
أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ(3)
آيا كسى كه هدايت به سوى حق مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟!
در این آیه به صراحت می فرماید باید مطیع کسی شد که هدایت شده خدایی است و محتاج هدایتگر نیست و کسی که محتاج هدایتگر باشد، نمی تواند هدایتگر مطلق باشد پس باید بشر به بشرهایی اقتدا کند که هدایت شده خدایی اند و محتاج هدایت بشر نیستند .
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ(4)
ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود.
وقتی خدا پیامبران را برای مطاع بودن فرستاده پس آنان نباید حتی در لحظه ای از عمر خود گناهکار باشند و گر نه در آن لحظه شایستگی مطاع بودن ندارند در حالی که خدا آنان را به طور مطلق مطاع قرار داده است.
َ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاء(5)
و نيز چنين نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند ولى خداوند از ميان رسولان خود، هر كس را بخواهد .
اللَّهُ يَصْطَفي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ بَصيرٌ(6)
خداوند از فرشتگان رسولانى برمىگزيند، و همچنين از مردم خداوند شنوا و بيناست!
بنا بر این آیات پیامبران برگزیده شده ها و انتخابی های خدا از بین بشرند و معلوم است که برگزیده خدا کسانی اند که به مراحل بالای عبودیت رسیده باشند.
خداوند در آیات بسیاری عبودیت و بندگی و اطاعت مطلق پیامبرانش را یادآوری کرده و آنان را به صفات جمیل ستوده است که خود این آیات امضای عصمت و بی گناهی آنان از جانب خداوند است.(7)
خداوند از طرفی پیانبران را با وصف "مخلّصین" می ستاید (8) و از طرف دیگر اعتراف شیطان را نقل می کند که مرا در فریب مخلصان(با فتحه لام) امیدی نیست و به یقین آنان از حوزه اغوا و گمراه گری من خارج اند.(9)
اینها نمونه ای از آیاتی است که بر عصمت و بری بودن پیامبران از ارتکاب گناه صراحت دارند و جمع آوری همه آیات و روایات دلالت کننده بر این موضوع فرصت و مجال بسیار می طلبد و مثنوی هفتاد من...می گردد.
پی نوشت ها:
1. اعراف(7)، آیه 12.
2. طه(20)، آیه117-119.
3. یونس(10)، آیه35.
4. نساء(4)، آیه64.
5. آل عمران(3)، آیه179.
6. حج(22)، آیه75.
7. مریم(19)، آیه30؛ زخرف(43)، آیه57، اسراء(17)، آیه3؛ ص(38)، آیه17،30،41؛ قمر(54)، آیه9 و...
8. یوسف(12)، آیه24؛ ص(38)، آیه46.
9. حجر(15)، آیه40.
خلاصه سخن مذكور آن است كه فقهاي اماميه، به جهت انسداد باب علم به خبر واحد عمل ميكند كه ظنآور است و در نتيجه فقهاي اماميه بايد به فقه و روايات زيديه و اهل سنت كه قطعي هستنند، رجوع كنند.
اين سخنان از چند جهت قابل بررسي است :
اولاً: تبعيت شيعه از اهل بيت (ع) و پيروي از فقه اماميه، مبتني بر احاديث و آموزههاي مكتب اهل بيت (ع) است كه در عصر آنان و توسط شاگردانشان تدوين شده است و به دليل همين ادله و قرآني و روايي است كه همگان مكلف به تبعيت از اين مكتب بوده و تاكيد شده است كه روي گرداني از آن ، ضلالت و گمراهي را به همراه دارد.
آنچنانكه حديث ثقلين(1) كه از پيامبر نقل شده است، مسلمانان را به تمسك و تبعيت از اهل بيت و قرآن ملزم كرده و اطاعت از آنان را ضامن نجات از ضلالت و گمراهي قلمداد ميكند و يا حديث سفينه(2) كه اهل بيت(ع) را به سفينه حضرت نوح (ع) تشبيه كرده و تخلف از آن را موجب گمراهي و هلاكت ميشمارد و دهها حديث ديگر كه همه آنها مردم را به پيروي از اهل بيت فرا مي خوانند و بسياري از اين احاديث نه تنها در كتب شيعه بلكه در كتب اهل تسنن نيز وارد شده است؛(3) بر اين اساس شيعه براي تبعيت خود دليل و حجت نزد خداوند دارد. حال بايد پرسيد اهل تسنن با كدام دليل تبعيت و پيروي از مكتب فقهي شافعي و حنفي و حنبلي و مالكي را جايز مي شمارند.
ثانياً: فقه شيعه برخلاف رأي ايشان، مبتني بر علم و يقين است و اگر برخي ظنون خاصه چون خبر واحد را حجت شمردهاند، از اين باب است كه با توجه به ادله قطعيه كه عمل به اين ظنون را جايز شمرده، اين ادله، ادله علمي است و برگشت آن به علم ميباشد؛ لذا فقهاي اماميه، ظنوني چون قياس و رأي را چون دليلي شرعي بر حجيت آن وارد نشده، هرگز حجت ندانسته و بدان عمل نميكنند. سيد مرتضي رحمهالله مينويسد"اعلم انه لابد في الاحكام الشرعية من طريق التوسل الي العلم بها... و لهذه الجملة ابطلنا ان يكون القياس في الشريعة"(4)بدان كه ما در احكام شرعي از طرقي استفاده كنيم كه ما را به علم برساند ....به همين دليل ما قياس را در شريعت باطل مي دانيم.
ثالثاً: بر فرض از مطلب فوق صرف نظر كرده و احاديث شيعه را ظني غير معتبر بدانيم، با كدام دليل منابع اهل تسنن علم آور است؟منع تدوين حديث تا عصر عمر بن عبد العزيز ( سال 99 هجري) موجب پيدايش جاعلان حديث، در ميان اهل سنت و نفوذ احاديث مجعول، در بين احاديث آنان شد به گونه اي كه حتي فقهاي اهل سنت هم به آن احاديث، اعتماد نداشتند و ابوحنيفه حدود هفده حديث و مالك ابن انس نيز سيصد حديث را صحيح دانسته و ميپذيرفت و بر همين اساس ابوحنيفه، فقه خود را بر قياس و رأي استوار ساخت و محدثين به جرح و تضعيف ابوحنيفه همت گماشتند، حتي عبد الله بن احمد بن حنبل از الأوزاعي نقل می کند" ما ولد في الإسلام مولد أشر من أبي حنيفة" در اسلام هیچ مولودی شرورتر از ابوحنیفه متولد نشده است"(5) و موارد فراوان ديگري نيز در اين باره وجود دارد.
حال با اين تعارض بزرگي كه بين فقها و محدثين اهل سنت است و با وجود احاديث مجعول فراواني كه در صحاح و مسانيد اهل سنت است؛ آيا ميتوان گفت اين منابع علمآور است؟
پي نوشت ها:
1. قال رسول الله(ص): إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی...
2. قال رسول الله(ص):مثل أهل بیتى کسفینة نوح ....
3. ر.ك أحمد بن حنبل، فضائل الصحابة لأحمد بن حنبل، چ مؤسسة الرسالة - بيروت، بي تا، ج3، ص 362، ح 1341.
4. شريف مرتضى، رسائل الشريف المرتضى، چ دار القرآن الكريم،بي تا،ج 1، ص 201 .
5. عبد الله بن أحمد، السنة،بي تا، بي جا، ج 1، ص 217 .






