سلام.من دختری 21 ساله دانشجوی ترم 4 دانشگاه شهید بهشتی تهران هستم.ساکن خوابگاه بوده و 4 ترم با افراد ثابتی هم اتاق هستم که دوستی صمیمانه ای بین ما ایجاد شده که نمی توانیم از هم جدا شویم.اما مشکلاتی برای من ایجاذ شده که در این دوستی شک کردم و حس می کنم باید از آنها جدا شوم ولی مردد هستم و نمی دانم چکار کنم.ناچار باید چگونگی وقایعی را شرح دهم که پیشاپیش از طولانی شدن آن عذر خواهی می کنم.
یکی از بچه های اتاق که شیرازی بود و بسیار آرام و ساکت،از همان ترم 1 به پسرخاله ناتنی اش که ساکن کرمان بودو پزشکی می خواند و همسن بودند علاقه داشت.اما به دلیل مخالفتهای خاله ناتنی اش نمی توانستند با هم ازدواج کنند و این علاقه به رابطه در حد پیامک و تلفن و گاهی ملاقات در تهران،شیراز یاکرمان و تحت اطلاع مادر دوستم،تبدیل شد.
ترم 2 یکی دیگر از هم اتاقیهایم که لاهیجانی بود موضوعی را بامن مطرح کرد و از من نظر خواست که بعدها متوجه شدم چه راهنمایی بدی به او کردم.قضیه از این قرار بود که یکی از پسرهای هم محله ای آنها که بسیار مذهبی و اهل مسجد و نماز جماعت و هیئت و نقاش ساختمان بود،با پسر همسایه دوستم،دوست بود و به دوستم علاقه مند شده بود و موضوع را توسط خواهر دوستش یعنی دختر همسایه دوستم،مطرح کرد.هم اتاقی من هم شماره گوشی اش را به او داد و از طریق پیامک باهم در ارتباط بودندو مادر پسر و دختر همسایه دوستم از این موضوع خبر داشتند.تااینکه به دلایلی هم اتاقی من این رابطه را با قهر قطع کرد و وارد دانشگاه شد.اما همیشه ناراحت بود تااینکه ترم2 موضوع را باخواهر بزرگش درمیان گذاشت وباز رابطه پیامک و زنک و گاهی دیدار در تهران شروع شد.او از من در مورد مشکل داشتن یانداشتن این رابطه پرسیدو من هم به دلیل تجارب اندکم در این زمینه ها و تحت نظارت بودن این رابطه توسط خواهر هم اتاقیم و ایمان به پاک و معصوم بودن هم اتاقیم،مشکلی دراین رابطه ندیدم و با کارش موافقت کردم.
چندی بعد یکی دیگر از هم اتاقیهایم که کرد بودو سنی و کوچکترین و شیطونترین فرد اتاق ، وارد فضاهای مجازی چت و دوست یابی شد و بعد از تعویض چندین دوست پسر،بایکی از آنها که هم شهری آنها در شهر بوکان بود رابطه جدی تری را شروع کرد و او هم با پیامک و زنگ و دیدارهایی در شهر خودشان اما کاملا مخفیانه از خانواده ها،با او در ارتباط بود.رفتار و نحوه دوستی این هم اتاقیم بسیار خطرناک بود و مرا به فکر واداشت که چرا او چنین کاری را کرده تا اینکه متوجه شدم وقتی هم اتاقی شیرازی و لاهیجانی ام با دوست پسرهایشان(شاید واژه خوبی بکار نبرده باشم) حرف میزنند یا پیامک می دهند یا بیرون می روند،او ناراحت می شد و احساس تنهایی میکرد و بعدها هم که دلیل دوستیش را از خودش پرسیدم به همین موضوع اشاره کرد.این بود که من متوجه راهنمایی اشتباه و رفتار بد هم اتاقیهای دیگرم شدم و تصمیم گرفتم یه قولی،نهی از منکر کنم.از هم اتاقی لاهیجانی ام که بسیار با او صمیمی بودم شروع کردم.
ترم 3 بود که اشتباه خودم و او را مطرح کردم و تحت تاثیر قرار گرفتن هم اتاقی بوکانی را با او درمیان گذاشتم و از او خواستم که این رابطه را تمام کند یا اگر پسر واقعا پسر خوبی ست به خاستگاریش بیاید.خلاصه این که عید امسال آنها به خواستگاری دوستم رفتند اما به خاطر اینکه هنوز پسر درآمد و خانه و زندگی درست و حسابی ندارد،برادرهای دوستم انتخاب را به خود او واگذاشتند و دوستم هم که نگران متوجه شدن آنها از رابطه یشان شده بود اصرار نکرد و به بهانه ادامه تحصیل فعلا جواب رد داد و این رابطه هم چنان بین آنها ادامه پیدا کرد و این بار مادر دختر هم در جریان موضوع قرار گرفت و مادر پسر هم ،علاوه بر پسر با تلفن با دوستم در ارتباطند.
بعد از این ماجرا من از او دلخور شدم چون او از ازداج می ترسید و به این رابطه عادت کرده بود.اما او به ضعف خود اعتراف میکرد و وقتی دلخوریم را بااو درمیان گذاشتم ،او با اشک و آه و ناله از من خواست که او را متهم نکنم و همچنان با او دوست باشم.من هم به قولی ، بیخیال ماجرا شدم و وجدانم را خفه کردم.
هم اتاقی شیرازی ام که زیاد اهل نماز نبود به سفارش پسرخاله اش که اهل نماز بود ، نماز خوان شد و گاهی نماز می خواند.
هم اتاقی لاهیجانی ام هم که بسیار اهل نماز و عبادت و مراسم های مذهبی بود و همین باعث صمیمیت من با او شده بود، پس از مدتی چادری شد.البته قبل از چادر حجابی کامل داشت و کاملا پوشیده بود.
تااین که در ایام البیض امسال که در فرجه امتحانات دانشگاهیمان قرارداشت،با هم به اعتکاف در مسجد دانشگاهمان رفتیم و من در آن 3 روز خیلی فکر کردم خواستار هدایت واقعی از خدا شدم.بعد از اعتکاف از خودم شروع کردم و تلاش کردم رفتارهای بد خود را ترک کنم.هم چنین از حضرت فاطمه و حضرت زینب طلب مسئلت نمودم و تصمیم گرفتم به حرمت این دو بزرگوار چادر بپوشم هر چند با مخالفت خانواده مواجه میشدم.
توقع داشتم با آن تحول معنوی که در اعتکاف برای انسان رخ میدهد ، دوستم هم آن رابطه را تمام کند اما نکرد و من که دیگر نمی توانستم وجدانم را ساکت کنم به طور جدی تری از او خواستم که تمامش کند.نمی خواستم این کار رواج پیدا کند و امثال هم اتاقی بوکانی یمان با دیدن ظاهر این رابطه ها ، به سراغ راههای اشتباه بروند.
به سیستم پیام کوتاه شما که توسط استاد تاریخ امامتم به دستم رسیده بود،پیامک زدم و خلاصه مطلب را بیان کرده و کمک خواستم و شما پیشنهاد دادید که اگر حس می کنم با قطع رابطه با دوستم، مسئله حل می شود این کار را بکنم.
من هم با تمام سختی که برایم داشت و فشاری که از امتحانات پایان ترم بر رویم بود،به دوستم گفتم که بین دوستی من و آن پسر یکی را انتخاب کند و او نتوانست از هیچ یک از ما بگذرد و یکی را انتخاب کند.من هم رفتارم را بااو تغییر دادم اما چون از قهر کردن متنفرم و پیامبر هم از این کار نهی کردند نتوانستم با او قهر کنم و کار هر روزم شده بود گریه و ناراحتی از این که نمی توانم کاری برای رفع این مشکل بکنم.
پایان سال بود و زمان ثبت نام مجدد خوابگاه و درخواست گروهی هم اتاقی.چون تمام کسانی که با آنها دوست بودم و می توانستم با آنها هم اتاق باشم خودشان هم اتاقی داشتند ،نتوانستم اتاقم را تعویض کنم ناچار شدم با همان افراد هم اتاق شوم.البته هم اتاقی لاهیجانی ام که تغییر رفتار من و از بین رفتن صمیمیت و دوستیم با او ، آزارش میداد می خواست اتاقش را عوض کند اما او هم کسی را نمیشناخت اما حاضر بود با هرفرد ناشناسی هم اتاق شود تا من از آن حالت ناراحتی خارج شوم و دیگر با دیدن او غصه نخورم.اما من که میدانستم تنها ماندن در اتاقی که ممکن است افراد بسیار متفاوت با دوستم در آن باشد چه خطراتی می تواند داشته باشد نگذاشتم این کار را بکند و وادارش کردم اتاقش را تعویض نکند.چون هم اتاقی بد می توانست وضع را ازاین بدتر بکند.
خلاصه این که او همچنان به من پیامک میدهد و اظهار دوستی میکند اما من ناچارم با او با سردی رفتار کنم و گاهی حتی جوابش را ندهم.چون حس میکنم با ادامه دوستی با او من هم شریک او بوده و به نوعی برکارش صحه گذاشته ام.اما از این وضع خسته شدم و نمی دانم چکار کنم.نمی توانم سنگدل شوم و از طرفی نمی توانم از اعتقاداتم بگذرم و اجازه دهم با دین واحکام و خدا به این راحتی بازی شود و در لباس آنها،به آنها خیانت شود.
خواهش می کنم راه حلی برای حل این مشکل به من نشان دهید.
از پرحرفی ام پوزش می طلبم.
ضمن تحسين بي شائبه شما به خاطر برخي اقدامات مثبت از جمله مزين شدن به حجاب برتر توجه شما را به عنوان روان شناس به نكات ذيل جلب مي نمايم:
1. همان طور كه مي دانيد خداوند همه كائنات را براي هدايت و سعادت شخص شما آفريده است. يعني خودآگاهي متاثر از جهان بيني اسلامي اين را به ما مي فهماند كه من و شما به تنهايي ان قدر براي خداوند ارزش داريم كه همه مخلوقات را در جهت هدايت و رستگاري ما به خدمت بگيرد. پس با اين نگاه واقع بينانه آن چه پيش از هر چيزي براي خداوند اهميت دارد اين است كه خود شما ره سعادت دو جهان را بپيماييد و همه افراد پيراموني شما در درجات بعدي اهميت قرار دارند. با اين وصف تداوم یا قطع رابطه دوستي يا تعويض اتاق يا هر چيزي باید در همين راستا مورد ارزيابي قرار گيرد. اگر تداوم اين رابطه به تقوا و پاكدامني شما آسيبي نمي زند شما مي توانيد اين رابطه ي را تا حد امكان تعديل نماييد ولي به آن ادامه دهيد.
پس ضرورتي به رابطه دوستي با همان شدت و قوت سابق نيست، ولي مي توان اين رابطه دوستي را با كمي تخفيف تداوم بخشيد.
2. دختران حالات روانشناختي متفاوتي از پسران دارند و متآسفانه تحصيل در دانشگاه هاي غير بومي تاثير بسيار منفي بر آنان مي گذارد. احساس غربت مي تواند روحيات افسرده وار را در ايشان موجب شود و دختر غربت كشيده گويا چاره اي جز پر كردن خلاهاي رواني عاطفي از طريق رابطه با جنس مخالف يا موافق ندارد. برخي اين روابط ماهيت مرضي دارند و تحت تاثير اضطراب و افسردگي باليني مي باشند. متأسفانه رابطه با جنس مخالف حتي حكم تسكين (چه برسد به درمان) هم ندارد و مسائلي همچون خواستگاري بدون پشتوانه نامزد دوستتان صرفاً پوششي بر اين روابط خارج از چارچوب است. اين دختران بعضا به شدت از بي معنايي در زندگي در رنجند و همين امر باعث مي گردد كه دوست پسر يا هم اتاقي شان به تنها معناي زندگي آنان مبدل گردد به گونه اي كه الزام به قطع رابطه با دوست پسر يا هم اتاقي يا .... به معناي الزام به بي معنايي و غوطه وري در بحران معنا براي آنان مي باشد.
البته مسائل همگي قابل پيشگيري و درمان مي باشند و هيچ كس به بهانه بحران معنا نمي تواند به حرام خدا تن دهد. ولي بايد كمي كارشناسانه تر و روان شناسانه تر به این گونه روابط نگريست.
با اين وصف بسيار بعيد است كه ايشان به صرف موعظه یا فشار و تهديد شما دست از دوست پسرش بشوید، چرا كه اين مسأله حالت حياتي براي ايشان پيدا كرده است. مي توان فارغ از رابطه با دوست پسر به ساير نقاط مثبت او نگريست و بدون پر رنگ كردن رابطه دوستي، صرفا هر از گاهي بر عزت نفس و اعتماد به نفس او افزود.
به هر ميزان كه عزت نفس و خودارزشمندي اين دختر افزايش يابد به همان ميزان اضطرارش به تداوم ارتباط بادوست پسر كمتر مي گردد.
به طور خلاصه بايد گفت كه اولاً بايد تمركزتان را بيش از ان كه به افراد پيراموني خود ببريد بر روي خود متمركز نماييد (كما اين كه اين امر تا حدودي انجام شده است) ثانياً در صورت اطمينان از عدم سرايت پيامدهاي منفي اين رابطه به شما، مي توانيد به صورت كمرنگ تري به اين رابطه ادامه دهيد ثالثاً با تقويت عزت نفس و اعتماد ايشان از طريق صحبت هاي كوتاه و دوستانه يا معرفي كتاب هاي در اين زمينه، سعي در خودارزشمندي و استغناي ايشان از رابطه با جنس مخالف و حتي همجنساني همچون شما نماييد.
خود شما مي توانيد به مطالعه كتاب هاي در زمينه عزت نفس و اعتماد به نفس و مهارت هاي زندگي بپردازيد و خلاصه و دروني شده آن را به ساير دختران دانشجو منتقل نماييد. مي توانيد با مشاورين مركز مشاوره دانشگاهتان به مشورت بنشينيد و مقدمات مشاوره هم اتاقی تان را با مشاور را فراهم آوريد.






