شیمی دان بزرگ تاریخ علم شیمی،به کشف قانون جهان شمول پایستگی ماده و انرژی نایل آمد.
این قانون بیان می دارد:در یک واکنش شیمیایی ماده و انرژی نه به وجود می آیند و نه از بین می روند؛فقط از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شوند.
جالب اینجاست که این قانون در کتاب علوم دوم راهنمایی و در بخش شیمی کتاب تدریس می شود!
بهتر است با یک مثال به توضیح این نکته بپردازم:
فرض کنید تکه چوبی در دست دارید و می خواهید آن را برای تولید آتش بسوزانید.
هنگامی که چوب در حال سوختن است اگر شعله ی حاصل آبی باشد،آن چوب به آب و دی اکسید کربن و اگر شعله زرد باشد منواکسید کربن و کربن به جمع این مواد می پیوندند.
جالب است بدانید مجموع اجرام آب و دی اکسید کربن و باقی مانده ی سوخته ی چوب و به طور کلی هر چیزی که توسط سوزش چوب تولید می شود،با جرم خود چوب اولیه برابر است!
حال باز هم اگر آب را تجزیه کنیم و یا دی اکسید کربن را بلایی سرش آوریم یا...مجموع اجرام همه ی مواد حاصل باز هم با مواد واکنش دهنده برابر خواهد بود.
و از طرفی می بینیم که ماده یا انرژی به وجود نمی آید و از بین نمی رود(اگر این طور بود مجموع جرم های مواد فرآورده کم تر و یا بیش تر از جرم مواد واکنش دهنده می شد)فقط از حالتی به حالت یا حالت های دیگر(مانند تولید یک مایع-آب-توسط سوختن یک جامد-چوب-)تبدیل می گردد.
در صحت این قانون نیز جا دارد عرض کنم که در تمامی مراکز و مدارس و دانشگاه های معتبر دنیا و سازمان های علمی توسط آزمایش های فراوان به اثبات رسیده و حتی در مدارس ایران(دوم راهنمایی)نیز تدریس می شود.
حال پرسش اینجاست:
چگونه ممکن است که خداوند ماده و انرژی که دو رکن اساسی و اصلی این جهان می باشند را از هیچ به وجو آورده باشد و یا بتواند در روز قیامت تمامی مواد و انژی های جهان هستی را از بین ببرد؟چون طبق این قانون جهان شمول ماده و انژی جاودانه اند!
یکی از پاسخ هایی که به این پرسش داده می شود(و خیلی هم منطقی و استدلالی است!!!)این است که چون خدا قادر مطلق است می تواند هر کاری را به سرانجام برساند!
حال اگر او قادر مطلق است می تواند خودش را نابود سازد؟
آیا می تواند کسی دیگر مانند خود و یا حتی بالاتر از خود را بیافریند؟
اگر روح جاودانه است و این اثباتی برای جاودانگی انسان و خدا در دنیای آخرت است؛پس آیا خدا می تواند روح را نابود سازد؟
می تواند؟...

به نظر می رسد چندان تامل درستی هم در نظریه پایستگی ماده و هم در مدعای متکلمان موحد نداشته و به همین جهت به قضاوتی نسبتا نادرست منتهی شدید.
اولا هرچند " لاوازیه" در قانون معروف خود می گوید: "در هر دستگاه معینی، مقدار ماده ثابت است. هیچ وقت ماده معدوم نمی شود و به وجود هم نمی آید. فقط مواد مختلف به هم تبدیل می شوند"، اما برخی از فیزیک دانان بر اساس برخی آزمایشات علمی، انطباق کامل میزان تبدیل شده از ماده به انرژی و بر عکس را انکار کرده، آن را غیر دقیق می خوانند (1) كه مي توانيد مشروح اين ديدگاه را در منابع فيزيكي دنبال بفرماييد.
ثانیا دیدگاه لاوازیه اصولا ارتباطی با ساختار عالم و کیفیت شکل گیری آن و امکان نابودی آن ندارد؛ استاد رضا روزبه از اساتید به نام فیزیک در این باره می گوید:
« لاوازیه يك شيميست بود و یک نظریه خاص را در حوزه شیمی مطرح کرد. زیرا عقيده‏اى كه آن روز بين كيمياگران [شیمی دانان سنتی] متداول بود اين بوده كه در حين تركيب، ممكن است ماده‏اى از بين برود؛ مثلا آنها فكر مى‏كردند در حين احتراق ماده، چيزى به نام فلورْستن از بين مى‏رود. طبق اين عقيده كيمياگران قبول داشتند. وقتى چوب مى‏سوزد مجموع موادى كه از احتراق آن حاصل مى‏شود. برابر با وزن چوب نيست، بلكه كمتر است.
لاوازيه هم اولين تحقيقاتش روى همين مسأله احتراق است. اولين آزمايشش را از تركيب جيوه و هوا شروع کرد و ديد در ضمن تركيب اكسيژن و جيوه چيزى از وزن آنها كاسته نمى‏شود. بعد ايشان تحقيق كرد و ديد در احتراقات ديگر هم قضيه از همين قرار است؛ يعنى احتراق، غير از تركيب اكسيژن هوا با يك ماده (مثل نفت يا بنزين) چيز ديگرى نيست. در اينجا او اصل خودش را تعميم داد به اينكه در هيچ احتراقى چيزى به نام فلورْستن از بين نمى‏رود؛ يعنى مقدار چوب به علاوه اكسيژن هوا كه با آن تركيب شده، مساوى است با مجموع مواد جديدى كه از آن پيدا شده (خاكستر و گاز كربنيك و اكسيد كربن و ...).
و اين، چون مطلب تازه‏اى بود باعث اشتهار او شد و در شيمى هم يكى از اصلهاى اساسى تلقى شد. خلاصه اينكه لاوازيه با تحقيقات و آزمايشهاى خود، اين نظريه را به اثبات رساند كه در ضمن فعل و انفعالات شيميايى چيزى از بين نمى‏رود و چيزى هم توليد نمى‏شود. اين قانون لاوازيه است. منتها ايشان طورى تعبير كرده كه گويى مفهوم كلى‏ترى دارد؛ مى‏گويد:« چيزى در طبيعت پيدا نمى‏شود و چيزى گم نمى‏شود» ولى مقصود او از اين جمله در همان حدود مورد بحث او (يعنى شيمى) بوده است. كسانى كه اعتراض كرده‏اند كه با وجود قانون لاوازيه ديگر بحث خداشناسى مطرح نيست، شايد گول ظاهر عبارت كلى لاوازيه را خورده‏اند.» (2)
در واقع قانون لاوازیه ناظر به وضعیت کنونی مواد در عالم طبیعت است نه ناظر به حقیقت عالم طبیعت و ساختاری که در آن رقم خورده، مانند آن که بگوییم بر اساس قانون جاذبه نیوتون همیشه یک جسم در درون جو زمین به سمت زمین گرایش دارد؛ روشن است که این قانون ناظر به وضعیت کنونی زمین و ساختار آن و بقای همین وضعیت و ساختار تعیین شده است، در حالی که اگر روزی ساختار کنونی بر هم بخورد ممکن است اجسام از زمین دفع شوند نه جذب .
ماده موجود در عالم طبیعت نیز امروزه دارای چنین وضعیتی است که چیزی از آن کاسته یا بر آن افزوده نمی شود، اما آیا این امر بدان معنا است که مجموعه این ساختار عالم ماده قابل تبدیل و تغییر به وضعیتی متفاوت نخواهد بود؟ آیا این بدان معنا است که این مجموعه که بر فرض از ازل بوده نیاز به هیچ علتی ندارد؟
پاسخ به این پرسش همان چیزی است که اندیشمندان دینی قرن هاست در مورد آن به تامل پرداخته اند؛ در واقع در بین اندیشمندان دینی از گذشته تا حال در ازلی و قدیم بودن عالم و ماده، اختلاف وجود داشته است. متکلمان، عالم را از نظر زمانی حادث می دانند؛ ولی حکما از باب مصداق فیض ازلی خدا، آن را ازلی می دانند(قدیم زمانی). اما تأکید می کنند که عالم از نظر رتبه وجودی متأخر و محتاج به علت است(حادث ذاتی)؛ هر چند همواره بوده و از نظر زمانی قدیم است و نمی توان زمانی را یافت که عالم نبوده و آن گاه بود شده است.
دليل اين امر آن است كه حدوث دو معنا دارد: حدوث زمانی و حدوث رتبی و ذاتی. حدوث زمانی، یعنی چیزی در زمانی نبوده و بعد به وجود آمده؛ اما حدوث رتبی آن است که یک چیز همواره بوده؛ اما همواره چون علتش وجود داشته، او هم وجود داشته است؛ یعنی نیاز او به علت ایجاد کننده اش، ضروری و دائمی است. همواره تا علتش بوده، او هم وجود داشته؛ اما در عین حال، رتبه وجودی او، بعد از علتش است. (3)
بر اين اساس، ازلی و قدیم بودن ماده يا انرژي موجود در عالم، هیچ ملازمه ای با عدم احتیاج آن ها به علت ندارد؛ زيرا ماده چون مرکب است، نیازمند اجزا و ترکیب کننده و نیازمند مکان و ماده و صورت است. این ها همه ویژگی های وجود امکانی است که بدون علت، امکان وجود ندارد. پس ماده با وجود هستی دائمی ای که دارد، در وجود خود محتاج علت موجدی(ایجاد کننده) است.
براي توضيح بيش تر بايد گفت:
ماده یا انرژی که در عالم می بینیم و می شناسیم، هر گونه كه باشد، حتي ابدي و بدون سابقه عدم و نيستي، دارای صفات و ویژگی های واجب الوجود نیست؛ چون تغيير و تبديل و دگرگوني و محدوديت در آن راه دارد. در نتیجه، ممکن نیست که واجب الوجود باشد و حتما ممکن الوجود است.
اگر چه بشر در مورد درک کامل حقیقت انرژی هنوز به نتایج کاملی نرسیده، اما با همین شناخت موجود از انرژی و ماده در می یابیم که ماده یا انرژی هرچه باشند و هر قدر در مجموعه عالم به هم تبدیل شده و میزان و مقدار آن ها هر چه باشد، باز به دلایل گوناگون دارای وجودی ممکن هستند؛ چون دارای نقص، نیاز، تغییر، محدودیت، جزء، ترکیب و دیگر خصوصیات ممکنات اند. هر ممکنی هم در هر شکل و شمایلی که باشد، به دلیل عقل، نیازمند علتی است که وجود او را رقم زده باشد.
استاد مصباح یزدی در خصوص شبهه واجب الوجود بودن ماده و انرژی می فرماید:
«... همیشگی و ثابت بودن مقدار مجموع ماده و انرژی، به معنای بی نیازی از آفریننده نیست؛ بلکه هر قدر عمر جهان طولانی تر باشد، نیاز بیش تری به آفریدگار خواهد داشت؛ زیرا ملاک احتیاج معلول به علت، امکان و وابستگی ذاتی آن است، نه حدوث و محدودیت زمانی آن، تا با فرض نامحدود بودن ماده یا انرژی، نیاز آن ها نیز منتفی باشد». (4)
بر اين اساس، ماده يا انرژي اوليه ممكن است وجود ازلي داشته باشند؛ اما نمي توان گفت وجود، ذاتي آن ها است؛ زيرا تنها در صورتي مي توان ذاتي بودن وجود را براي آن ها متصور دانست كه ضرورتي موجود بودن آن ها را اقتضا كند؛ چنان كه در واجب الوجود اين گونه است و فرض نبودن، براي او محال است؛ در حالي كه در مورد ممكنات، ضرورت وجودي وجود ندارد و از نبودن همه عالم هيچ محال عقلي لازم نمي آيد. پس عالم ممكن است و نمي توان وجود او را ضروري و ذاتي دانست.
در نتیجه روشن می شود که نه تنها خدا می تواند. بلکه یقینا او خالق این عالم بوده و این عالم هرچند دارای ازلیت و ابدیت هم باشد باز معلول و نیازمند به وجود علت خود خواهد بود؛ اما آیا خداوند می تواند این ساختار را بر هم زده و وضعیت عالم را به گونه ای دیگر تغییر دهد که این قوانین در آن اجرا نشود؟
به وضوح می توان گفت بله؛ در واقع همان گونه که در مورد جاذبه زمین مثال زدیم ممکن است ساختار قوانین موجود در این عالم ماده به گونه ای که به فرض محال نیانجامد تغییر کند، و این مساله به هیچ وجه از نظر عقلی ناممکن تلقی نمی شود، در واقع قدرت خداوند همان گونه که به اصل ایجاد این عالم تعلق گرفته به تعیین قوانین و ساختارهای درون آن هم تعلق گرفته و در نتیجه خداوند هم می تواند قوانین موجود در این عالم را تغییر دهد و هم می تواند این عالم را به عالمی دیگر تبدیل نماید.
البته همه این اعمال قدرت ها در فرض عدم وقوع امری ناممکن و محال از نظر عقل - نه تجربه - است ؛ یعنی محدوده قدرت خداوند در مورد امور ممکن است و امور ناممکن اصولا در حوزه قدرت داخل نمی شوند؛ در نتیجه اموری نظیر آفرینش خدایی دیگر نظیر خود چون به فرض اجتماع نقیضین یعنی وجود دو موجود نامحدود در کنار هم می انجامد که این خود عین پذیرش محدودیت هر دو است ، ناممکن است و هیچگاه از خدا صادر نخواهد شد، اما تغییر دادن ساختار ماده به گونه ای که قابل انعدام شود منعی عقلی را به دنبال ندارد .(5)
پي نوشت ها:
1. رک : شهید مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، تهران، 1374ش، ج 4، ص 159.
2. همان، ص 158-159، با تصرف و تلخیص.
3. علامه طباطبایی، نهایة الحکمه، مرحله دهم، فصل اول و ششم، قم، المركز العالمي للدراسات الإسلامية، بي تا.
4. مصباح يزدي، آموزش عقاید، ص 108، انتشارات چاپ و نشر بين الملل سازمان تبليغات، تهران، 1377 ش.
5. رک : محمد سعيدي مهر، آموزش کلام اسلامي، نشر طه، قم 1377ش، ج 1، ص 233- 234.