با سلام.من دختری 26 ساله و لیسانس فیزیک هستم.از لحاظ ظاهری و اخلاقی(خدا رو شکر)طبق تعریف و تمجید دوستان و فامیل در حد بالایی هستم.حدود 2 سال پیش خواستگاری داشتم 27 ساله، فوق لیسانس،و دارای چهار برادر که ایشون پسر چهارم خانواده هستن و همه برادرهاشون ازدواج کردن.از لحاظ فیزیک بدنی درشت اندام و قد بلند هستن.لازم به ذکر هستش که ایشون دوست مشترک همسر دوست بنده و پسر عمه ام هستن.من ساکن شهر تبریز هستم و ایشون ساکن شهر تهران.از لحاظ اخلاقی خوش مشرب و شوخ طبع و از لحاظ اعتقادی و اقتصادی در سطح بسیار بالایی هستن.من هم از لحاظ اعتقادی در حد نرمال هستم.حدود 2 سال پیش که ایشون برای آشنایی با من به تیریز اومده بودن، من قبول نکردم و جواب رد دادم(یعنی به بلوغ فکری لازم برای تشکیل زندگی مشترک نرسیده بودم). ما فقط 2 جلسه با هم صحبت کردیم و هر جلسه به مدت 5 ساعت. جلسه اول ایشون خوشحال و تقریبا پرانرژی بودن و از آشنایی با من اظهار رضایت میکردن، اما جلسه دوم(یعنی جلسه آخر صحبتهامون)بیحوصله سرد و غمگین و بی روح بودن.ساعتهای آخر جلسه دوم، ایشون نظر منو در مورد مسائل زناشویی پرسید و از آنجایی که من تصمیم داشتم بعد از این جلسه به ایشون جواب رد بدم به سوالشون جواب ندادم و گفتم که باید فکر کنم. قبل از مطرح کردن این سوال، ایشون نظر منو در رابطه با مرگ و جهان پس از مرگ پرسید و گفت که مرگ رو دوست داره و معتقد بود که وقت مرگش رو میتونه خودش تعیین کنه.و بعد گفت:"شنیدی میگن سیب سرخ نصیب چشم کور شده؟" و بعد نظر منو در رابطه با مسائل زناشویی پرسید و گفت که علیرغم نظر عوام که فکر میکنن اکثرا خانومها با این مسئله مشکل دارن ممکنه آقایون هم در رابطه با این مسائل سرد باشند...اون لحظه ایشون می خواست یه موضوعی رو با من درمیان بذاره و یه مسئله ای ایشون رو آزار میداد و همش می خواست یه چیزی بگه اما نمیتونست.منم بهش گفتم که گوش میکنم اما بهم میریخت و طفره میرفت و...اون جلسه با سردرد شدید ایشون به پایان رسید و من قرار شد تا هروقت که دلم میخواد فکر کنم.بعد از 2 هفته من جواب رد دادم. تا اینکه بعد از یه سال و نیم فکر کردن و کسب تجربه به این نتیجه رسیدم که اشتباه بزرگی کردم،ایشون میتونه همسر خوبی واسه من باشه. و موضوع رو از طریق همسر دوستم به ایشون اطلاع دادم.این دفع ما 3بار تلفنی صحبت کردیم.تلفن اول ایشون طوری با من حرف زد که ممطمئن شدم جوابش مثبته و ضمنا خوشحال هم بود و گفت که گرفتار کارهای خدمت سربازی هستش و عرض یه هفته جواب میده.2 هفته گذشت و جواب نداد. تا اینکه موضوع رو به همسر دوستم گفتم و ایشون موضوع رو پیگیری کرد و مون شب ایشون به من زنگ زد و گفت که هیچ میلی به ازدواج نداره و نسبت به مشائل زناشویی و زندگی مشترک سرده.گفت که از حدودهای 20 سالگی نسبت به جنس مخالف هیچ حسی نداره و وضعش داره وخیم تر از قبل میشه.گفت نمیدونه دلیلش چیه که به هیچ دختری دل نمیبنده.و پدر و مادرش اصرار دارن ازدواج بکنه و سرو سامان بگیره.گفت مگه اینکه معجزه ای بشه تا دیدگاهش نسبت به ازدواج عوض بشه....وقتی ازش پرسیدم که چرا 2 سال پیش مایل به ازدواج بود اما الان نه؟ گفت اون موقع زورهای آخرم بود و جوان بودم اما الان حس و حال و شور و شوق ندارم.گفت من باید 20 سالگی ازدواج میکردم اما آدمش پیدا نشد...و از این حرفا (ایشون مهر ماه امسال 30 ساله میشه).آخر صحبتهامون جواب رد داد و گفت میخوام تا آخر عمر مجرد بمونم و عمرمو صرف خدمت به خلق بکنم!!!ازم عذرخواهی کرد و گفت ناراحت نباشم و بخاطر اون خواستگارهامو رد نکنم.شما فکر میکنید این آدم چه مشکلی میتونه داشته باشه؟بنظر شما آین آدم عجیب و غیرعادی نیست؟ آدمی که از لحاظ اقتصادی و اخلاقی و بلوغ فکری امکان ازدواج براش فراهمه، چرا باید چرند بگه؟ آیا کسی گرهی تو کار این پسر انداخته؟ تصمیم گرفتم کمکش کنم.خواهش میکنم کمکم کنید تا مشکلش رو اول با کمک خدا و بعد با کمک شما حل کنم.این موضوع اثر بدی تو روحیه ام گذاشته و همش تو خلوت خودم حرفاشو تحلیل میکنم.با تشکر