توضیحات شما یه جاهایی قابل قبول بود اما ما که نفهمیدیم(با توجه به اینکه برده داری باعث صلب آزادی انسان می شود و با توجه به جایگاه انسان از دیدگاه قرآن) عمل برده داری چرا مثل یک سری از موارد دیگر به یک باره حرام اعلام نشد. در صورتی که احقاق حق انسانها یکی از اصلیترین شعار اسلام بوده و هست
لطفاً جواب کاملتری که توجیح عقلانی بیشتری داشته باشد را اریه نمایید چرا که:
1- اگر قبول کنیم اسلام در بعضی موارد محافظه کاری کرده که از نظر عقلی عملی قبیح است این امر می تواند به سایر موارد هم تسری پیدا کند!
2- اگر در بحث حق طلاق هم بگویند که اسلام بخاطر شرایط آنروز جامعه این تصمیم را گرفته است و باید با شرایط امروز جامعه عوض شود و حق احقاق شود در پاسخ چه می شود گفت؟ و موارد از این دست!
سوالات دیگر هم هست که بعد از پاسخ شما مطرح می کنم
موفق باشید
دوست بزرگوار از ايميل فعلي شما قبلا سؤال و پاسخي در اين مركز ثبت نشده است به هر حال در صورت دريافت پاسخ قبلي از طريق ايميل ديگرتان و يا مطالعه جوابهاي موجود در سايت در مورد برده داري ، در پاسخ به نكات و سؤالاتي كه هم اكنون اشاره فرموديد به چند نكته اشاره مي شود:
1.تغييراتي كه اسلام در آداب و رسوم جامعه در زمان صدر اسلام ايجاد نمود به لحاظ تدريجي بودن و يا دفعي بودن يكسان نبود، بلكه تغيير هر چيز متناسب با جايگاه آن و نگرش اسلام با آن دفعي و تدريجي كوتاه مدت و يا بلند مدت صورت مي گرفت،برخي موارد كه با اساس اسلام در تضاد بود نظير پرستش بت به صورت دفعي اصلاح مي گشت، اما مواردي نظير نوشيدن شراب به جهت نگرش و وابستگي خاص جامعه آن روز به شراب به عنوان ابزار تفريح منحصر بفرد ،اسلام آن را طي چند مرحله كوتاه مدت(حدود 15 سال) اصلاح نمود.(1) اما مواردي نظير برده داري كه اقتضاءات خاص خود را داشت نه عملا امكان ريشه كني آن به صورت دفعي وجود داشت و نه عقلا كار درستي بود، زيرا اولا: بخش عمده اي از اقتصاد و دارائي و زندگي افراد در جامعه آن روز بر اساس مبادله و خريد و فروش و به كارگيري برده و غلامان و كنيزان صورت مي گرفت و قطع دفعي اين رسم ضربه اقتصادي و مهلكي بر پيكر جامعه وارد مي نمود و باعث آشوب اجتماعي در جامعه ديني مي گشت تا حدي كه خود همين آسيب مانعي مي شد در جوامع ديگري كه متمايل به اسلام گشته بودند. و ثانيا:در صورت آزادي دفعي همه بردگان بيشترين آسيب نصيب خود افراد برده مي شد كه از كودكي جز برده بودن و تحت حمايت و وابسته بودن به ديگران چيزي نياموخته بودند و اصلا توان اداراه مستقل خود و خانواده خود را در آن شرايط به صورت دفعي نداشتند. و ثالثا:بر خلاف موارد ديگر اصل برده داري در آن شرايط كه به جهت رخ دادن جنگهاي متعدد بين جامعه اسلامي و كفار مشرك و متعصب رخ مي داد امري ضروري و عقلاني بود، زيرا طبيعتا افراد زيادي از مشركين در اين جنگ ها اسير مي شدند كه كشتن بي جهت آنها با هدف اسلام ناسازگار بود، و آزادي آنها بدون قيد و شرط هم دادن فرصت تازه به دشمن متجاوز محسوب مي گشت ،لذا چاره اي جز نگه داري و حفظ موقت آنها نبود؛ به نحوي كه هم باعث حفظ آنها شوند و هم زمينه شناخت دين حق و تربيت و رشد و بالندگي آنها ايجاد شود و هم زمينه آزادي تدريجي آنها به بهانه هاي مختلف فراهم گردد.(2) اين روش نزديك ترين راه بود به احقاق حق بندگان كه منجر به آزادي حقيقي آنها از بند كفر و شرك و ضلالت كه شعار اصلي اسلام بود مي گشت.
2.اگر چه برخي از احكام اسلام به اقتضاء زمان و شرايط خاص وضع گرديده است،اما اين به معني محافظه كاري نمي باشد. زيرا تمام احكام الهي چه موقت باشند و چه دائمي در هنگام وضعشان مطابق با واقع و مصلحت و سعادت فرد و جامعه بوده اند و وضع يك قانون موقت مطابق با شرايط فعلي يك جامعه و مصلحت افراد؛ محافظه كاري (با معناي منفي خود كه نوعي نقص محسوب مي گردد) نيست و نه تنها هيچ قبح عقلي ندارد، بلكه عمل بر خلاف آن مورد نهي عقل سليم مي باشد.
3.در احكام الهي هر كدام كه موقت و يا تحت شرايط خاص مي باشد، با گونه هاي مختلف از احكام دائمي و ثابت اسلام تفكيك گشته است ،مثلا در برخي مواقع با ذكر زمان خاصي براي حكم زمان انقضاء آن را بيان مي فرمايد ،مثل احكام ثانويه كه مربوط و مشروط به حالت اضطرار و يا اكراه و يا جهل و ... مي باشند كه به محض كنار رفتن اين حالات خود به خود حكم منقضي مي شود و يا برخي از احكام ديگر كه ملاك وجود حكم در خود آنها بيان مي شود مثل عدم وجوب روزه براي فرد مريض كه مشخص است كه با رفع بيماري وجوب روزه به قوت خود باقي است. به هر حال هر كدام از احكام دين كه مقتضي شرايط آن روز جامعه بوده و يا به صورت موقت مي باشد و قابل تغيير است از طرق خاص خود معرفي گشته است، و الا بر اساس دلائل ثابت هرگاه دليل و قرينه اي بر موقت بودن يك حكم وجود نداشته باشد تمام احكام اسلام تا روز قيامت بر اساس واقعياتي ثابت و نامتغير، ثابت و دائمي خواهند بود.(3)
پي نوشت ها:
1.علامه طباطبائي،الميزان ،ترجمه موسوي همداني،ج4، ص 569. دفتر انتشارات اسلامي، قم، 1374ش.
2. ماهنامه پاسدار اسلام، ش 22، ص 13.
3.كليني ،الكافي ،ج1 ،ص58، دارالكتب الاسلاميه ،1365ش.






