سلام ؛ به نظر می رسد که منظور از این که جانشینی قرار دهم یعنی جانشینی برای انسان هایی که قبل از آدم و حوا در روی زمین زندگی می کردند و نه جانشین برای خدا اصلا مفهوم جانشین برای خدا معنی ندارد ، کسی که می خواهد جانشین کسی باشد باید اقلا یک صدم توانایی های او را داشته باشد که بتواند جانشین اوباشد و این آدم خاکی هرگز نمیتواند . و فرشتگان هم از آن رو فهمیدند که آدم روی زمین باز فساد می کند چون انسانهای قبلی فساد کرده بودند.

واژة خلافت گرچه به لحاظ کاربردهای مختلف معانی متفاوتی را می‌رساند. ولی در معنای جانشینی و نیابت، شهرت و کاربرد بیشتری دارد،«خليفه» در لغت بر کسي اطلاق مي‏شود که به جاي ديگري قرار مي‏گيرد. خليل بن احمد فراهيدي مي‏گويد: «خليفه کسي است که به جاي کسي که قبل از او است قرار گرفته و قائم مقام او گردد.(1)
البته این خلافت می تواند در مصادیق شکل های گوناگونی داشته باشد مانند جانشینی یک فرد به جای دیگری یا یک حاکم به جای حاکم قبلی، اما اگر جانشینی خدا مطرح شود معنا قدری دقیق تر و عمیق تر می شود؛ در واقع خلافت الهی تعبیر دیگری از مظهریت اسما و صفات الهی است و گرنه خداوند که بر همه چیز محیط است (2) و شاهد وناظر بر همه چیز است (3) هیچ مکان و موجود و نشئه ای از تحت قدرت و علم او خارج نیست تا خلیفه ای جای او را بگیرد و جانشین او گردد. پس مراد از خلافت الهی انسان این است که او مظهر اسما و صفات خداوند و آیت وجود او در عالم است.(4)
آنچه در قرآن کریم در زمان خلقت انسان مطرح شده اصل خلافت است:‌(( إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً ))؛(5) من روی زمین جانشین قرار می‌دهم» اما مراد از این خلافت چیست ؟
در پاسخ می توان گفت گرچه برخی از اهل تفسیر تصور کرده اندکه ممکن است مراد آیه جانشینی آدم از فرشتگان و یا انسانها ی نسل پیشین و جنیان و مانند آنها است که قبل از آدم در زمین زندگی داشتن(6) ولی محقیقن از اهل تفسیر برآنند که مراد آیه یاد شده جانشنی وخلافت الهی انسان در زمین است (7) زیرا اولا :
از ظاهر این آيه و آيات بعد از آن بر مي آيد كه خليفه شدن آدم مسئله ارجمند و بزرگي است كه ملائكه نيز تقاضاي چنين مقامي را به صورت يك پرسش مي كنند و اين چيزي نيست جز خلافت تكويني از خداوند به طوري كه انسان به اذن الله بتواند كارهاي خدايي انجام دهد. اگر بحث بر سر خلافت و جانشيني موجودات قبل از آدم بود، اين مشاجرات بر سر آن، معقول به نظر نمي آيد.پس در نتيجه بايد گفت: انسان خليفه و جانشين خدا بر روي زمين است نه موجودات ديگر.
در این واقعه اگر صرفاً مسئله جانشيني كسي از كسي دیگر بود (و نه جانشين خدا) ديگر چه ضرورتي داشت که فرشتگان، بر لياقت خود تأكيد كنند؟‌ آنها كه مزاحم انسان نيستند و آنها نيز آفريدة خدا هستند، پس آنان به رسيدن به مقام ارجمندي طمع داشتند و اين چيزي جز خلافت الهي نمي تواند باشد.(8)
ثانیا : اطلاق کلمه «خليفه» بدون اضافه و اشاره به شخص، که تأکيد مي‏کند انسان خليفه و جانشين کسي است که او را خليفه قرار داده است. اين مثل آن است که رئيس يک حکومت مي‏گويد: «من تو را جانشين قرار دادم.» مفهوم عرفي آن اين است که مخاطب، جانشين همان رئيس حکومت است که او را خليفه قرار داده است.
ثالثا: خداوند قبل از آن‏که او را خلق کند عنوان خليفه را بر او اطلاق نمود، و اين با خلافت از غير خدا در امور دنيوي سازگاري ندارد. لذا علامه طبا طبایی در این باب می گوید: زمينه و سياق كلام خداوند در این مسله بدو نكته اشاره دارد، اول اينكه منظور از خلافت نامبرده جانشينى خدا در زمين بوده، نه اينكه انسان جانشين ساكنان قبلى زمين شوند، كه در آن ايام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشين آنها كند، هم چنان كه بعضى از مفسرين اين احتمال را داده‏اند.
براى اينكه جوابى كه خداى سبحان به ملائكه داده، اين است كه اسماء را بادم تعليم داده، و سپس فرموده: حال، ملائكه را از اين اسماء خبر بده، و اين پاسخ با احتمال نامبرده هيچ تناسبى ندارد.
ديگر این که خلافت نامبرده اختصاصى بشخص آدم (ع) ندارد، بلكه فرزندان او نيز در اين مقام با او مشتركند، آن وقت معناى تعليم اسماء، اين مي شود: كه خداى تعالى اين علم را در انسان‏ها به وديعه سپرده، بطورى كه آثار آن وديعه، بتدريج و بطور دائم، از اين نوع موجود سر بزند، هر وقت بطريق آن بيفتد و هدايت شود، بتواند آن وديعه را از قوه بفعل در آورد.(9)
پی‌نوشت‌ها:
1. بقره (2) آیه 30.
2. نقل از : ناصر مکارم، تفسیر نمونه، نشر دار الکتب الاسلامیه تهران ،بی تا، ج1، ص 172 .
3. همان.
4. ر،ک: صادقی پیامبر اعظم در نگاه عرفانی امام خمینی، نشر مؤسسه آثار امام، 1386ش، ص 175.
5. خلیل بن احمد فراهیدی، کتاب العین: نشر سازمان حج اوقاف و امور خیریه، اسوه - 1384 ج1، ص25.
6. فصلت (41) آیه 54.
7. نساء (4) آیه 33.
8. مصباح يزدي، محمد تقي، معارف قرآن، قم، مؤسسة امام خميني (ره) ، ج1 ـ 3، ص 364.
9. علامه طبا طبایی، المیزان، نشر جامعه مدرسین، قم با ترجمه موسوی همدانی، ج1، ص 178.