من جوانی هستم که تقریبا" سه سال قبل به صورت سنتی به خواستگاری دختری رفتم، کاملا" رسمی، بدون ایتکه از قبل دختر را بشناسم ،بعد از سه جلسه مشورت من به شدت به این دختر علاقه مند شدم و به ظاهر دختر هم همینطور، مهریه مشخص شد، نوشته شد،زیر برگه را هم پدر دختر و هم پدر بنده امضاء کردند، زمان عقد مشخص شد ، محضر وقت گرفتن ، آزمایشات رو هم دادیم. کمی خرید هم انجام شد . که این دختر از موضع خودش برگشت و به من گفت از اول من را نمی خواسته و به اجبار مادرش تن به این وصلت داده . به نظر شما این پیمان شکنی هست یا نیست این شکستن قلب هست یا نیست ، و جالب اینجاست که این خانواده به شدت مذهبی هستند، من نمی دونم اصلا" با خدا و گناه عقوبت اینا کار ندارم . مگر ما انسان نیستیم چرا به خودمون اجازه میدیم با احساسات یکنفر این طور بازی کنیم . از اون به بعد من دیگه یه زنده مرده بودم از شما انتظار مشاوره ندارم اینا رو گفتم تا بدونید کشتن فقط گرفتن نفس یه نفر نیست . خانواده ام من رو به خواستگاری های متعدد بردن ولی به نظرم همه چیز مسخره میاد و اینکه دیگه نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم
از برخورد نادرستی که نسبت به شما صورت گرفته متاسفیم و با شما نیز موافقیم که آسیب زدن به دیگران، تنها مربوط به بدن نیست. بلکه گاه، آسیب های روحی و روانی بسیار سنگین تر از آسیب های بدنی و جسمی است؛ در عین حال، چند نکتهء کوتاه را خدمت شما متذکر می گردیم:
1.اگر آن دختر خانم حقیقت را به شما نمی گفت(تحمیلی بودن و ...) و با شما وارد زندگی می شد و پس از چند سال زندگی و داشتن چند بچه از شما جدا می شد یا به دلیل بی علاقه بودن نسبت به شما دائما با شما درگیر می شد و زندگی را تبدیل به جهنمی برای شما و فرزندان و خود می نمود و یا ... و شما هم می فهمیدید که او از اول به شما علاقه نداشته، آیا فریاد نمی زدید که "چرا تو که به من علاقه نداشتی وارد زندگی با من شدی ؟"
اگر او می گفت: "به این دلیل که می دیدم. اگر به تو بگویم دوستت ندارم و ازدواج را به هم بزنم، دل تو می شکند و آزرده می شوی"، آیا فریاد دیگری نمی زدی که "ناراحت می شدم که می شدم ولی زندگی ام مثل الان تباه نمی شد!"؟
آیا آرزو نمی کردید که ای کاش بر می گشتید به همان لحظهء قبل از ازدواج تا او صادقانه به شما بگوید علاقه ای به شما ندارد و شما هم به او بگویید اگر چه او را دوست داشته اید، ولی چون او علاقه ای ندارد بهتر است این وصلت را ادامه ندهید چون زندگی هر دوی شما و فرزندانتان تباه می شود؟
خوب حالا آرزوی شما برآورده شده و شما در آن جهنم سوزان وارد نشده اید؛ آیا جای شکر گذاری ندارد ؟ آیا نباید از ته دل از صداقت او سپاسگذار باشید؟
2.اگر بفرمایید که خوب قبول دارم واین وضعیت خیلی بهتر از آن شرایط است. ولی چرا او به من علاقه نداشت یا چرا زود قضیه را مطرح نکرد تا من هم دلبسته و دچار مشکل نشوم ؟
به حضور شریفتان عرضه می داریم که اولا بخش زیادی از علاقه در اختیار انسان نیست و مثلا نمی توان گفت که چرا شما به دخترهای دیگری علاقه مند نشدید یا چرا به این دختر علاقه پیدا کردید و تحمیل این که یک دختر باید نسبت به خواستگاری که به او علاقه دارد و پسر خوبی هم هست علاقه داشته باشد، منطقی نیست و ناشی از خود خواهی می تواند باشد؛ ثانیا در برهء این که چرا زودتر مطرح نکرده، اگر چه قبول داریم که بهتر بود چنین می کرد و در مقام دفاع از عملکرد او و خانواده اش نیستیم، ولی ما در شرایط آن دختر نبوده ایم و نمی دانیم چرا چنین نکرده؛ قاعدتا او به مادرش گفته ولی مادرش قبول نکرده و شاید این مطلب معروف را گفته دختر ها آرام آرام علاقه مند و دلبسته می شوند و مثال هایی را از خود یا دیگران زده و از او خواسته که صبر کند تا این علاقه ایجاد شود. اما هر چه او صبر کرده چنین حالتی را در خودش ندیده و پیش از عقد مساله را مطرح کرده است. این را باید عنایت داشته باشید که ایستادن یک دختر در مقابل خواست پدر و مادر کار ساده ای نیست. اساسا خود این قضیه نشان می دهد که خانوادهء آن دختر و خصوصا مادر ایشان شما را قبول داشته و پسری با لیاقت دانسته و علاقه مند بوده اند که شما دامادشان باشید و این باید سبب افتخار و خوشحالی شما باشد.
3.مطلب آخر آن است که شما اگر چه جوان هستید و علاقه هم داشته اید و جدایی برایتان سخت بوده (که ما هم درک می کنیم )، ولی این مساله ذاتا در آن حد و اندازه ای که برای شما بزرگ جلوه کرده نیست و بلکه خیر شما در آن بوده و منافعی را برای شما داشته است که بعدا برای شما بیشتر روشن می شود. اولا بدانید که این ازدواج به صلاح و خیر شما نبوده و الا خداوند که خیر را از بنده اش دریغ ندارد مگر برای رساندن او به خیری بهتر و بزرگ تر. از کجا معلوم که اگر شما با هم ازدواج می کردید، زمان زیادی را با هم زندگی می کردید و با مریضی ها و مشکلات بزرگی مواجه نمی شدید و ...؛ ثانیا خود این حالت دلبستگی که برای شما پیش آمده و سپس به دلشکستگی منتهی شده ، ساختار روحی شما را تغیر اساسی داده و "حب دنیا" را که بر اساس احادیث ما ریشهء همهء گناهان و خطاهاست ،در دل شما قلع و قمع نموده و شما را از اسارت خواسته ها و مظاهر دنیوی تا حد زیادی خارج ساخته و نوعی حریت و آزادگی به شما داده است که گوهری بسیار گرانبهاست که تا کنون توجهی به آن نداشته اید. البته چنین حالتی ، پس از یک فشار زیاد و نوعی جدایی حاصل می شود که شما از آن به مردن تعبیر کرده اید و لذا خود شما گفته اید که " از اون به بعد من دیگه یه زنده مرده بودم". بله ؛ شما در عین زنده بودن، به نوعی دچار انقطاع از دنیا شده اید که این خود ارتقاء بزرگ روحی است که برای شما پیش آمده و به مولا و سرورمان علی بن ابی طالب(س) نزدیک شده اید که آرزوی هر مومن واقعی است. ایشان بنا به دلائل متقن حکمی و عرفانی و نیز روایات و ادعیه معتبر (که از جمله معروف ترین آنها همان مناجات مسجد کوفه ایشان می باشد و در مفاتیح الجنان نیز آمده) ، به دلیل انقطاع روحی از دنیا و توجه تام به خداوند متعال، حالت مرگ و بلکه فناء فی الله و بقاء بالله داشته اند که مقاماتی بسیار بلند و الهی است.
از سوی دیگر، برخی عرفا عبارتی دارند که می گویند: " المجاز قنطره الحقیقه"؛ یعنی عشق مجازی و دنیوی که برای انسان رخ می دهد ، در صورت پاکی و عفت ، می تواند پلی برای عشق حقیقی نسبت به خداوند متعال باشد و در تاریخ نیز نمونه های بسیاری در این رابطه داشته ایم مانند کسی که عاشق خانم گوهر شاد شد یا مانند شاعر معاصر و دلبستهء اهل بیت(ع) ، جناب شهریار تبریزی و ... .
برادر گرامی؛ اگر هشیار باشید و با دقت توجه کنید، خواهید دید که در این مساله ، الطاف بزرگی به شما شده و فرصت و زمینهء بسیار مناسبی برای پیشرفت های معنوی و حتی دنیوی شما فراهم شده است؛ پس گذشتهء خود را پلی برای پیروزی و موفقیت های آیندهء خود قرار دهید و ما را هم از دعای خیر فراموش نکنید؛ چرا که خداوند فرموده است : "من در نزد دلهای شکسته ام" در آخر توصیه می کنیم از راهنمایی مشاورین مرکز پاسخگویی به شماره(09640)بهره بگیرید. موفق باشید.






