بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام. خسته نباشید. پسری هستم 20 ساله که حدودا 3 سال است به وسواس فکری مبتلا شده ام. در این 3 سال هم دوره هایی افسردگی داشتم. چون شهر ما اهل تسنن هستند و وسواس های من ریشه ی مذهبی داشتند به مشاور مراجعه نکردم و گاها از طریق سایت های پاسخگویی مشاوره هایی گرفتم. وسواس فکری، رفتارها و عادت های خیلی عجیبی را در من بوجود آورده که شاید اگر کسی از انها مطلع شود، در دیوانه بودن شک نکند!
در اتاقم و کلا در خانه، تابلوهایی که نام مقدس خداوند و دیگر اسما مقدسه ،نقش آنهاست، وجود دارد. من عادت کرده ام که هر چند لحظه یکبار باید به این نام ها نگاه کنم یا وقتی وارد مکانی میشوم که این اسماء نوشته شده باید به آنها نگاه کنم. وقتی با خودم قرار می گذارم که دست از این وسواس بردارم ، هر وقت که نگاه نمی کنم احساس می کنم که به خداوند بی احترامی و بی اعتنایی کرده ام . طوری که حتی <بسم الله الرحمن الرحیم> اول کتابها را هم نگاه می کنم و کلی روی این اسما مقدسه حساس شده ام. وقتی نگاه نمی کنم ندایی از درونم می گوید : تو با خدا مشکل داری، تو خدا را دوست نداری و از روی ترس و برای گرفتن حاجت فقط بنده ی او هستی و .... مشکل اینجاست که حتی وقتی درحال نگاه کردن به این اسماء هستم انتظار دارم شکوه و جلال و بزرگی خدای ارحم الراحمین را از این اسم ها درک کنم. و در حین نگاه کردن هم ندایی می گوید که تو داری با نفرت نگاه می کنی تو از روی اجبار نام خدا رو می بوسی! (من دیوونه نیستم باور کنید)
این یک مورد بود. وقتی ذکری می گویم و خدا را به یکی از نام هایش می خوانم باز ندایی می گوید تو به این نام اعتقاد نداری، مثلا وقتی یا رحمن می گویم ، می گوید تو به این اعتقاد نداری. انتظار دارم وقتی با خدا حرف می زنم ، حالت خاصی داشته باشم مثلا می خواهم خدا را به صورت نوری فرض کنم (استغفرالله). کلی به ذهن گرایی رو آورده ام.
من گناه زیاد انجام می دهم که از روی ضعف در ایمان است. اما وقتی گناه می کنم بعدش در ذهنم ندایی می آید که کار تو دیگر تمام است و خدا فلان حاجتت را دیگر عطا نمی کند یا فلان عذاب را برای تو می فرستد یا اینکه فلان نعمت را ازتو می گیرد. در طول دوره ی دین داری این قدر بر خودم سخت می گیرم که یک دفعه از جایی بیرون می زند... باز روز از نو.. دین داری برایم سخت است و همیشه استرس دارم. گاها نمازهایم هم باعث می شود استرس بگیرم که این چه نمازی بود ذهنم هزار جا رفت. اگر حرکتی باشد که شبهه ناک باشد مثلا گوش کردن یک آهنگ، اکثرا سعی می کنم گوش ندهم اما وقتی می خواهم گوش بدهم همش در ذهنم میاید که این گناه است و کار تو دشمنی است با خدا (استغفرالله) و دیگر ... در حین گوش کردن هم این قدر می گوید تو با خدا دشمنی تو دستورش را گوش نمی دهی تو دیگر دین دار نیستی طوری که مجبور میشوم آهنگ را کنار بگذارم.
اما بعدی! اگر از دختری خوشم بیاید و به او فکر کنم (دوستی نه، فقط فکر) این علی الظاهر عشق، در ذهن من در تضاد با عشق خدا شناخته می شود و می گوید تو این دختر را بیشتر دوست داری. گاهی فکر کردن به جنس مخالف و حالا یک سری از رفتارهایشان در مورد من ، یک جور سر ذوق میایم و خوشحال می شوم از فکر کردن به آن حرکت یا حرف. ندایی در ذهنم می گوید: تو خدا را دوست نداری (استغفرالله) و ببین چطور با فکر کردن به آنها ذوق می کنی.
این مورد در مورد خانواده ام هم صادق است. وقتی به یکی از انها فکر می کنم. در ذهنم میاید که : تو مثلا فلانی را بیشتر از خدا دوست داری، حالا بگذار خدا حالت را می گیرد.
اگر مثلا لباسی را در مجلس ختمی پوشیده باشم، وسواس میاید که این لباس نحس است و ... یا اگر موقع دیدن کسی ، اتفاقی برایم بیفتد حتی فکر کردن به آن کس هم در ذهنم ایراد دارد و می گوید این نحس است و ....
گناه زیاد انجام می دهم و با کوچکترین حرکتی هم من را در تقابل با دین قرار می دهند که تو کافری و این حرکت (هرچند کوچک) دشمنی با خداست و وقتی می خواهم از خدا چیزی بخواهم می گوید که تو دشمنی با خدا (پناه بر خدا)
حتی الان که دارم این ها رامی نویسم وسواسی شده ام که نکند این نوشته خدا را ناراحت کند یا گناه باشد و موجب غضب خدا شود.
علاوه بر این ها همیشه در ذهنم صحنه هایی میاید که مثلا برای فلان عضو خانواده ام ، فلان اتفاق بد افتاده ، طوری که اعصابم کامل بهم می ریزد. و همیشه به علت وابستگی زیادم به خانواده ام ، این فکرها به سراغم میاد و نگران هستم. (توکل بر خدا).
این ها گوشه ای از وسواس های من است. مشکل اینجاست که در ذهنم بها ندادن به این وسواس ها ، گناه و بی احترامی و یا موجب به وقوع پیوستن آنهاست.
وقتی گناهی می کنم، در ذهنم میاید که خدا برای گرفتن حال تو فلان بلا را سر فلان کس می آورد که تو دوستش داری. (استغفرالله)
همیشه در ذهنم این میاید که تو به اجبار دین داری می کنی و (نعوذ بالله) خدا رو دوست نداری. این هم نوعی وسواس.
همه این ها دست به دست هم داده اند و دین داری را برای من سخت کرده اند و نشاط معنوی من را گرفته اند چون همیشه حس گناه دارم. از خدا خجالت می کشم و از او شرم دارم.
این وسواس ها موجب شده نمره هایم در دانشگاه افتضاح باشد، در حالی که قبل از این با رتبه نسبتا خوب در رشته ی مهندسی و در دانشگاه دولتی قبول شده ام. این فکرها چنان ذهنم را فرسوده کرده که درس خواندن و به خاطر سپردن مطالب برایم سخت شده و موقع درس خواندن همیشه ذهنم مشغول وسواس هاست و ترس از اینکه خدا از دستم عصبانی نباشد و یا فلان اتفاق نیفتد و ...... امیدوارم خداوند، به این مشاوره ها من را |آرام کند و من را شفا دهد. و شما را واسطه قرار داده باشد تا جواب ها را به من برساند. ان شاءالله
یا فلان عذاب را برای تو می فرستد یا اینکه فلان نعمت را ازتو می گیرد. در طول دوره ی دین داری این قدر بر خودم سخت می گیرم که یک دفعه از جایی بیرون می زند... باز روز از نو.. دین داری برایم سخت است و همیشه استرس دارم. گاها نمازهایم هم باعث می شود استرس بگیرم که این چه نمازی بود ذهنم هزار جا رفت. اگر حرکتی باشد که شبهه ناک باشد مثلا گوش کردن یک آهنگ، اکثرا سعی می کنم گوش ندهم اما وقتی می خواهم گوش بدهم همش در ذهنم میاید که این گناه است و کار تو دشمنی است با خدا (استغفرالله) و دیگر ... در حین گوش کردن هم این قدر می گوید تو با خدا دشمنی تو دستورش را گوش نمی دهی تو دیگر دین دار نیستی طوری که مجبور میشوم آهنگ را کنار بگذارم. اما بعدی! اگر از دختری خوشم بیاید و به او فکر کنم (دوستی نه، فقط فکر) این علی الظاهر عشق، در ذهن من در تضاد با عشق خدا شناخته می شود و می گوید تو این دختر را بیشتر دوست داری. گاهی فکر کردن به جنس مخالف و حالا یک سری از رفتارهایشان در مورد من ، یک جور سر ذوق میایم و خوشحال می شوم از فکر کردن به آن حرکت یا حرف. ندایی در ذهنم می گوید: تو خدا را دوست نداری (استغفرالله) و ببین چطور با فکر کردن به آنها ذوق می کنی. این مورد در مورد خانواده ام هم صادق است. وقتی به یکی از انها فکر می کنم. در ذهنم میاید که : تو مثلا فلانی را بیشتر از خدا دوست داری، حالا بگذار خدا حالت را می گیرد. اگر مثلا لباسی را در مجلس ختمی پوشیده باشم، وسواس میاید که این لباس نحس است و ... یا اگر موقع دیدن کسی، اتفاقی برایم بیفتد حتی فکر کردن به آن کس هم در ذهنم ایراد دارد و می گوید این نحس است و .... گناه زیاد انجام می دهم و با کوچکترین حرکتی هم من را در تقابل با دین قرار می دهند که تو کافری و این حرکت (هرچند کوچک) دشمنی با خداست و وقتی می خواهم از خدا چیزی بخواهم می گوید که تو دشمنی با خدا (پناه بر خدا) حتی الان که دارم این ها رامی نویسم وسواسی شده ام که نکند این نوشته خدا را ناراحت کند یا گناه باشد و موجب غضب خدا شود. علاوه بر این ها همیشه در ذهنم صحنه هایی میاید که مثلا برای فلان عضو خانواده ام ، فلان اتفاق بد افتاده ، طوری که اعصابم کامل بهم می ریزد. و همیشه به علت وابستگی زیادم به خانواده ام ، این فکرها به سراغم میاد و نگران هستم. (توکل بر خدا). این ها گوشه ای از وسواس های من است. مشکل اینجاست که در ذهنم بها ندادن به این وسواس ها ، گناه و بی احترامی و یا موجب به وقوع پیوستن آنهاست. وقتی گناهی می کنم، در ذهنم میاید که خدا برای گرفتن حال تو فلان بلا را سر فلان کس می آورد که تو دوستش داری. (استغفرالله) همیشه در ذهنم این میاید که تو به اجبار دین داری می کنی و (نعوذ بالله) خدا رو دوست نداری. این هم نوعی وسواس. همه این ها دست به دست هم داده اند و دین داری را برای من سخت کرده اند و نشاط معنوی من را گرفته اند چون همیشه حس گناه دارم. از خدا خجالت می کشم و از او شرم دارم. این وسواس ها موجب شده نمره هایم در دانشگاه افتضاح باشد، در حالی که قبل از این با رتبه نسبتا خوب در رشته ی مهندسی و در دانشگاه دولتی قبول شده ام. این فکرها چنان ذهنم را فرسوده کرده که درس خواندن و به خاطر سپردن مطالب برایم سخت شده و موقع درس خواندن همیشه ذهنم مشغول وسواس هاست و ترس از اینکه خدا از دستم عصبانی نباشد و یا فلان اتفاق نیفتد و ...... امیدوارم خداوند، به این مشاوره ها من را |آرام کند و من را شفا دهد. و شما را واسطه قرار داده باشد تا جواب ها را به من برساند. ان شاءالله






