با اینکه اطاعت ما برای خدا هیچ فرقی نمی کند پس رضایت و غضب خدا یعنی چه؟
چرا ائمه با اینکه از شهادت خود خبر داشتند اما باز به سراغ آن می رفتند مگر دفع خطر احتمالی ضروری عقل نیست مثل داستان شهادت امام رضاعلیه السلام؟

پرسش 1:
1- ثار الله يعني چه؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي باسلام و تشکر از ارتباط با اين مرکز.
درباره گفتن کلمه ثار الله به امام حسين (ع) وچرايي آن مي توان گفت :«ثار» از ريشه «ثَأر» و «ثُؤرة» به معناى انتقام و خونخواهى و نيز به معناى خون است.(1)
براى «ثارالله» بودن امام حسين معانى مختلفى ذکر شده که هر يک تفسير خود را مى‏طلبد.
أ) گروهي ثارالله را به معناي کسي که انتقام خونش را خداوند مي‌گيرد مي‌دانند.(2) خداوند، ولىّ دم حضرت است . او خونبهاي آن بزرگوار را از دشمنانش طلب مى‏کند؛ چرا که ريختن خون سيدالشهدا در کربلا، تجاوز به حريم و حرمت الهى و طرف شدن با خداوند بود. از آن جهت که اهل بيت(ع) «آل‌الله» هستند، شهادت امامان، ريخته شدن خونِ خداوند است.(3)
اگر چه اين واژه در قرآن نيامده است، اما مى‏توان آن را با آيات اين گونه توجيه نمود. خداوند مى‏فرمايد: «مَنْ قُتِل مظلوماً فقد جعلنا لوليّه ‏سلطاناً؛(4) آن کس که مظلوم کشته شد، براى وليّ‌‏اش سلطه (و حق قصاص) قرار داديم».
هر کسى (صرف نظر از مسلک و مذهبش)، اگر مظلومانه کشته شود، اولياى دم او، حق خون‏خواهى دارند. از آن رو که اهل بيت به ويژه امام حسين(ع) مظلومانه و در راه ايمان و حق و خداوند کشته شده‏اند، در واقع «وليّ دم» و خونخواه آنان، خداوند است.
بنابراين «ثارالله» به اين معنا است که خونبهاى امام حسين(ع) از آنِ خدا است . اوست که خونبهاى امام را خواهد گرفت. اين واژه حاکى از شدت همبستگى و پيوند سيدالشهدا(ع) با خداوند است .شهادتش همچون ريخته شدن خونى از قبيله خدا مى‏ماند که جز با انتقام‏گيرى و خونخواهى خدا، تقاص نخواهد شد.(5)
ب) بعضي لفظ اهل را در تقدير گرفته‌ و گفته‌اند ثارالله يعني اهل ثارالله؛ اهل خون‌خواهي الهي که خداوند انتقام خونش را مي‌گيرد.(6)
پ) برخي گفته‌‌اند: ثارالله يعني کسي که در دوران رجعت مي‌آيد و انتقام خونش را مي‌گيرد.(7)
پ) گروهي ثارالله را به معناي خون خدا دانسته‌اند.(8)
اگر «ثار» به معناى خون باشد، مراد از «ثارالله» معناى حقيقى نيست؛ بلکه يک نوع تشبيه، کنايه و مجاز است. چون مسلّم است که خدا موجودى مادى نيست تا داراى جسم و خون باشد؛ پس اين تعبير از باب تشبيه معقول به محسوس است؛ يعنى همان گونه که خون در بدن آدمى نقش حياتى دارد، وجود مقدس امام حسين(ع) نسبت به دين خدا چنين نقشى دارد و احياى اسلام با نهضت عاشورا بوده است.
پي نوشت ها :
1. طريحى، مجمع البحرين، تهران ، وفتر نشر فرهنگ اسلامي ، 1408 ق ، ج 1، ص 237؛ راغب اصفهاني ، مفردات ، ومشق ، دار العلم ، 1412 ق ، ص 81.
2. فروغ شهادت ، علي سعادت‌پرور، - ، ص 305.
3. جواد محدثى، درس‌هايى از زيارات عاشورا، - ، ص 14؛ اصغر عزيزى تهرانى، شرح زيارت عاشورا، - ، ص 35.
4. اسراء (17) آيه 33.
5. محدثي ، فرهنگ عاشورا ، _ ، واژه «ثار».
6. مجلسي ، بحار الانوار، بيروت ، الوفا ، 1403 ق ، ج 99، ص 151.
7. همان.
8. سيد احمد ميرخاني، شرح زيارت عاشورا، - ، ص 308.

پرسش 2:
2- درخواست مرگ از خدا براي خود چه حکمي دارد آيا با صبر قابل جمع است زيرا حضرت زهرا از خدا براي خود درخواست مرگ کردند؟

پاسخ:

هرچند به ياد مرگ بودن، عامل بسيار مهمي در جلوگيري از معاصي و گناهان است. از اين رو، در روايات بسيار به آن سفارش شده است؛ ولي بايد توجه داشت که نعمت وجود و هستي و زندگي در اين جهان، از نعمت‏هاي بزرگ الهي است. کسي که آرزوي مرگ مي‏کند، گويا اين نعمت بزرگ را کفران کرده و آن را ناديده مي‏انگارد.
با توجّه به اين که خداوند انسان را به اين جهان آورده، بايد هر چه بيش تر از فرصت استفاده کند. بهترين بهره برداري را از زندگي اين جهان داشته باشد. بهره‏اي که همراه با کمال انساني و تقرّب به خدا باشد و سبب نجات در آخرت شود. در حديث آمده است که روزي پيامبر اکرم به عيادت بيماري رفت. از او احوالپرسي کرد. بيمار از درد و مشکلاتش ناليد و آرزوي مرگ کرد. حضرت به او فرمود: «لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ فَإِنَّكَ إِنْ تَكُ مُحْسِناً تَزْدَدْ إِحْسَاناً وَ إِنْ تَكُ مُسِيئاً فَتُؤَخَّرُ تُسْتَعْتَبُ فَلَا تَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ؛ (1) آرزوي مرگ نداشته باش؛ زيرا اگر تو آدم خوب و نيکو کاري باشي، با طولاني تر شدن عمرت بر کارهاي نيک شما افزوده مي شود و اگر آدم بدي باشي، مهلت مى‏يابى و مورد رضايت خدا قرار مى‏گيرى‏ پس تمناي مرگ نکنيد » .
چنان که از امير مؤمنان - عليه السلام - نيز نقل شده که: «لَا تَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ فَإِنَّ هَوْلَ الْمُطَّلَعِ شَدِيدٌ وَ إِنَّ مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ أَنْ يَطُولَ عُمُرُهُ وَ يَرْزُقَهُ اللَّهُ الْإِنَابَةَ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ؛ (2) آرزوي مرگ نکنيد؛ زيرا ترس و اضطراب لحظه هاي جان دادن و سکرات مرگ، بسيارشديد و سخت است. يکي از خوشبختي هاي انسان، اين است که عمرش طولاني باشد و در نتيجه، با توبه و انابه به سوي قيامت و سراي ابدي برود».
از اين رو، آن حضرت در بيان ديگري مي فرمايد: «لا تتمنّ الموت الّا بشرط وثيق؛ (3) آرزوي مرگ نکنيد؛ مگر آن که در اثر اطاعت و بندگي خدا، آخرتش را آن چنان آباد کرده باشد که به نجات و خلاصي خود وثاقت و اطمينان داشته باشد» .
يکي از آن راه ها، شهادت است. از اين رو، در دعاها و سيره ائمه اطهار - عليهم السلام - درخواست شهادت شده است، يا شهادت در راه خدا را يکي از آرزوهاي خود دانسته اند. آري، در برخي از مواقع لازم است انسان درخواست و آرزوي مرگ کند و آن زماني است که نمي‏تواند خود را از معصيّت خدا باز دارد و براي ترک گناه راهي جز مرگ ندارد؛ ولي در غير اين صورت، لازم است از خداوند عمري با برکت بخواهد؛ عمري که سراسر آن در راه عبادت خدا و اطاعت او صرف گردد. چنان که امام سجاد - عليه السلام - در مناجات با خدا عرض مي کند: «الهي عَمِّرْنِي مَا كَانَ عُمُرِي بِذْلَةً فِي طَاعَتِكَ فَإِذَا كَانَ عُمُرِي مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِي إِلَيْک؛ (4) خداي من! تا زماني که عمرم و اوقاتم صرف طاعت تو مي شود به من عمر بده، و آن زماني که عمرم مي خواهد چراگاه شيطان شود، مرگم را برسان و مرا در قبض قدرت خود بگير تا شيطان از وجودم بهره نبرد».
در نتيجه درخواست مرگ از خداوند اگرناشي از مصيبت ها و مشکلات دنيايي باشد از منظر ديني قابل قبول نيست و با صبر و رضا به قضاي الهي هم سازگاري ندارد و نه تنها معصومان بلکه مومنان واقعي هم در برابر سهتي ها و مشکلات دنيا چنين درخواستي از خداوند نمي کنند ؛ اما اگر اين درخواست ناشي از يک هدف متعالي الهي و بلند تر باشد مانند رسشيدن به فوز شهادت و مانند آن يا دردمندي از مصيبت هاي ديني - ونه دنيايي - مي توان اين درخواست را منطقي و صحيح دانست .
از همين جا به مساله مشهور درخواست مرگ حضرت زهرا سلام الله عليها مي پردازيم :
در برخي از کتاب ها، دعاي طلب مرگ به حضرت نسبت داده شده است. مثلا حضرت زهرا(س) در خطب? مفصل که به خاطر اعتراض بر غصب فدک، بيان کرده است، طلب مرگ مي کند و مي فرمايد: "اي کاش در اين لحظه مرده بودم".(5) روشن است که اين جمله در آنموقعيت خاص بار معنايي روشن خود را دارد و نشان از عمق انحراف و مصيبت ديني در جامعه را دارد و دليلي بر بي صبري و دوري از مقام رضا نيست .
چنين دعا و آرزويي مي تواند، نوعي اعلام انزجار از وضعيت موجود باشد. در هر صورت، اگر بپذيرم که حضرت زهرا (س) با قصد جدي، چنين مطلبي فرموده اند، در اين صورت به مطالب زير توجه کنيد.
همچنين در جاي ديگر نقل شده که حضرت زهرا در بيان مصيباتي که بر ايشان وارد شده و در مقام شکايت از امت به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اشعاري را خواندند به اين مضمون :
اى رسول خدا! اى برگزيده خدا! اى پناگاه يتيمان و ضعيفان.
حقا كه كوه‏ها و وحوش و پرندگان و زمين بعد از گريه كردن آسمان براى تو گريان شدند.
پدر جان! قبرستان حجون و ركن و مشعر و بطحاء از براى تو گريان شدند.
محراب عبادت و مجلس درس قرآن كه در هر صبح و شام تشكيل ميشدند براى تو گريه ميكنند.
دين اسلام كه در ميان مردم يكى از غرباء بشمار ميرود در مصيبت تو گريان گرديد.
كاش آن منبرى را كه بر فراز آن ميرفتى ميديدى كه چگونه ظلمت آن را بعد از نور فرا گرفته.
و در بيت آخر فرمودند : « اى خداى زهراء! اجل مرا بزودى برسان! زيرا زندگى من تيره و تار گرديد. » (6)
اگر از نظر سندي و روايي اين روايت را صحيح بدانيم باز روشن است که اولا در اينجا مقام شعر است و در مقام شعر و تمثيل و استعاره اين تعابير زياد به کار برده مي شود و مضامين شعر از مضامين کلان عادي متمايز است ؛ به علاوه عمق درد حضرت از مصيبت در دين و اسلام است که نمي توانستند براي حل آن کاري انجام دهند نه از مصيبت دنيا و اين درخواست نمي تواند مذموم باشد .

پي نوشت ها:
1. شيخ حر عاملي، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، قم، مؤسسه آل البيت، 1409 ه.ق، ج 2، ص 449.
2. علامه مجلسي، بحار الانوار، بيروت، لبنان، مؤسسه الوفاء، 1404 ه.ق، ج 6، ص 138.
3. آمدي، عبد الواحد بن تميمي، معجم الفاظ غرر الحكم درر الكلم، تحقيق مصطفي درايتي، مركز الابحاث و الدراسات الاسلاميه، 1413.ه.ق، ح 1072.
4. بحار الانوار، همان، ج 70، ص 61.
5.همان ج 29، ص 234، " لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَنِيئَتِي".
6. همان ، ج 43 ص 177

پرسش 3:
شرح : 3- با اينکه اطاعت ما براي خدا هيچ فرقي نمي کند پس رضايت و غضب خدا يعني چه؟
پاسخ:
با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با اين مرکز.
يقينا اطاعت يا معصيت ما براي خداوند تفاوتي ندارد ؛ اما در مورد راضي يا خشمگين شدن خداوند در برابر اعمال بندگان بايد گفت :
صفاتي كه براي خداوند بكار مي روند گاه براي انسان هم استعمال مي شوند؛ اما نبايد فراموش كرد كه معناي بكار رفته براي ذات باري تعالي هيچ جهت نقصي را نبايد داشته باشد. چرا كه در جاي خود ثابت شده است خداوند متعال صفات را بطور تمام و كمال داراست و هيچ گونه نقص و عدمي در او راه ندارد. حال براي بررسي خشم و غضب و خوشنودي و رضايت در خداوند بايد گفت:
غضب در انسان حالتى است كه در اثر عوامل مخصوصى به فرد عارض مى‏شود و آن توأم با تأثر و تغيير حالت است. مي دانيم كه ذات بارى تعالى ثابت و نا متغير است. پس بايد ديد مراد از غضب خدا كه در بسيارى از آيات آمده است چيست؟
در روايتي امام باقر (ع) در پاسخ به منظور از غضب الهى در آيه 81 سوره طه فرمودند: « غضب خدا عقاب اوست، اى عمرو هر كه پندارد خدا از حالى به حالى در مى‏آيد او را با صفت مخلوق وصف كرده خدا را چيزى تحريك نمى‏كند تا او تغيير كند». (1)
به عبارت ديگر فرق بين غضب انسان وغضب الهي اين است كه خشم در انسان يك نوع هيجان و برافروختگى درونى است كه سرچشمه حركات تند و شديد و خشن مى‏شود، و نيروهاى وجود انسان را براى دفاع، يا گرفتن انتقام، بسيج مى‏كند، ولى در مورد پروردگار هيچ‏يك از اين مفاهيم كه از آثار موجودات متغير و ممكن است وجود ندارد، بلكه خشم الهى به معنى برچيدن دامنه رحمت و دريغ داشتن لطف از كسانى است كه مرتكب اعمال زشتى شده‏اند. (2)
اما پيرامون خوشنودي و رضايت خداوند بايد گفت:
در قرآن تعابيري مانند« رضي الله عنهم » به دفعات در مورد برخي از افراد به کار رفته است ؛ مثلا آمده است :
« قالَ اللَّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْه(3) خداوند مى‏گويد: «امروز، روزى است كه راستى راستگويان، به آنها سود مى‏بخشد براى آنها باغهايى از بهشت است كه نهرها از زير (درختان) آن مى‏گذرد، و تا ابد، جاودانه در آن مى‏مانند هم خداوند از آنها خشنود است، و هم آنها از خدا خشنودند »
همچنين در تعابير مشابه آمده است: «وَ هُوَ الْغَفُورُ الْوَدُودُ» (4) (و او آمرزنده دوستدار (بندگان) است) با توجه به آيات شريفه اين سؤال مطرح مى‏شود كه مفهوم رضايت و محبت در مورد پروردگار چيست؟
ناگفته پيدا است مفهوم رضايت و محبت در خدا و انسان ها متفاوت است، محبت در انسان يك نوع، توجّه قلبى و جاذبه روحى است، در حالى كه خداوند نه قلب دارد و نه روح، بنا بر اين رضايت و محبّت در مورد او به معنى انجام كارهائى است كه مايه خير و سعادت بندگان است، و نشانه لطف و عنايت او است.
محبّت هنگامى كه در مورد خداوند به كار مى‏رود به معنى آثار خارجى آن است، و تنها در اينجا نيست كه به سراغ چنين تفسيرى بايد رفت، در بسيارى از اوصاف و افعال الهى، عين اين مطلب وجود دارد، مانند آنچه كه براي غضب الهي گفتيم كه خداوند، گنهكاران را «غضب» مى‏كند، به معناي اين است كه همچون يك شخص غضبناك با آن ها رفتار مى‏نمايد، وگرنه خشم و غضب كه به معنى هيجان و برآشفتگى نفس آدمى است، در مورد خدا هرگز صادق نيست. (5)
رضايت خداوند مي تواند ابعاد گوناگوني داشته باشد و با تعابيري همچون مورد تاييد بودن يا مشمول عنايات ويژه قرار گرفتن تبيين و تصوير شود ؛ ولي در تمام اين امور نمي توان فعل يا حالتي را به خداوند نسبت داد که حاکي از تاثر و دگرگوني ذاتي باشد چون اين تاثرات مربوط به موجودات حادث و متغير و ممکن است نه خداوند که اين پيرايه ها در حريم وجوبي او راه ندارد .

پي نوشتها:
1. ثقه الاسلام كليني، اصول کافي، نشر دار الکتب الاسلاميه، تهران، 1365 ش ، ج1، ص 110.
2. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه.137، ج18، ص284.
3. مائده (5) آيه 119
4. بروج (85) آيه 14.
5. ناصر مكارم شيرازي، يكصد و هشتاد پرسش و پاسخ، دارالكتب الاسلاميه، تهران ، ص72.

پرسش 4:
4- چرا ائمه با اينکه از شهادت خود خبر داشتند اما باز به سراغ آن مي رفتند مگر دفع خطر احتمالي ضروري عقل نيست مثل داستان شهادت امام رضاعليه السلام؟
پاسخ:

در مقام پاسخ به اين سوال ابتدا بايد دانست كه دانش و آگاهى پيامبران و امامان(ع) بر دو قسم است:
1ـ علم هايي که از راه هاى عادى فراهم مى آيد، که در اين دانش­ها با مردم ديگر تفاوت زيادى ندارند.
2ـ علومى که از راه هاي ماوراى طبيعى (علم لدنى = وحى و الهام) حاصل مى­گردد.
در کتاب کافي بابي (فصلي) وجود دارد با عنوان: ان الائمة اذا شاؤوا ان يعلموا علموا، يعني امامان هر گاه مي خواستند که چيزي را بدانند، از آن آگاه مي شدند. در اين باب روايات بسياري جمع آوري شده است. (1)
پيشوايان و امامان وظيفه نداشتند در تمام موارد، طبق علومى که از راه هاى غير عادي حاصل مى­شد عمل کنند، بلکه تکاليف دينى آنان همواره طبق علومى بود که از راه هاي عادى پيدا مي‌شد.
روش و رفتار آنان در زندگي، در معاملات، معاشرت، زناشويي، پوشيدن، نوشيدن، خوردن، خوابيدن، تندرستى و بيماري، صلح و جنگ، فقر و توانگري، حکومت و سياست، مثل ساير مردم است، مثلاً پيامبر(ص) و امامان(ع) منافقان را خوب مى شناختند و مى دانستند که آن‌ها ايمان واقعى ندارند، ولى هرگز با آن‌ها مانند کفار برخورد نمى کردند، بلکه از نظر معاشرت و ازدواج و ديگر احکام با آن‌ها مانند ساير مسلمانان رفتار مي کردند.
هم چنين هنگامي که در مسند قضاوت و حل و فصل مشکلات مردم مى نشستند، مطابق قوانين قضايى اسلام حکم مى کردند و از علم خدادادى خود استفاده نمى کردند. در موردى که دليل شرعى مثلاً بر قاتل بودن متهمى وجود نداشت، امام يا پيامبر با تکيه بر علم غيب، حکم قصاص صادر نمى­کرد.
معصومان(ع) مى توانستند در خود مصونيتى به وجود بياورند که ضربة شمشير و سم در آن‌ها اثر نکند، يا اگر مؤثر شد، سريعاً از راه اعجاز خود را شفا بدهند، ولي اين کار را نکرده اند، زيرا بشر هستند و قضاى کلى الهى بر اين است که در زندگي مانند ساير مردم عمل نمايند. از اين رو وقتى مريض مى شدند، به طبيب مراجعه مي کردند و از دارو استفاده مى نمودند و درد را تحمل مى­کردند و در بستر بيمارى مي­افتادند. اگر غير از اين بود امتحان و آزمايش و صبر و مقاومت در برابر مشکلات معنا نداشت.
آنها در اين جهت مانند مردمان عادي بودند که در معرض آزمون هاي سخت قرار مي گرفتند و علم لدني آنها در اينجا هيچ دخالتي نمي توانست داشته باشد.
گرچه امامان(ع) از علم خدادادى برخوردار بودند و از گذشته و آينده خبر مى دادند و از نحوه شهادت خود با خبر بودند، ولى مؤظف نبودند طبق علمشان عمل کنند، بلکه در همه موارد (مگر مصلحت ايجاب کند) مطابق آن چه علوم عادى اقتضا مى­کرد، عمل مى­نمودند. همان گونه که خداوند مى توانست در تمام برخوردهاى بين کفر و توحيد، پيامبران و امامان و اولياى الهى و رهروان راه حق را پيروز گرداند و کفر و کافران را مغلوب نمايد، وي اين کار را جز در موارد استثنايى انجام نداد، چرا که سنت الهى بر اين است که جريان امور دنيوى به طور عادى و طبيعى پيش رود. در غير اين صورت دنيا بستر آزمايش براي بشر نخواهد شد.
امام حسين عليه السلام بر اساس علم عادي خود و در پي نامه هاي گوناگون شيعيان کوفه و اضطرار خروج از مدينه و بر حسب مساعد ديدن اوضاع عراق به سمت کوفه حرکت مي نمايند، هر چند به علم امامت مي دانند که اين سفر به داستان کربلا منجر خواهد شد.
همان طور که براي علي (ع) بر اساس علم عادي بشري شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجري مانند ساير شب هاست. به همين جهت به سمت مسجد حرکت مي‏کند. علم غيبي که به اذن خداوند در مورد شهادت خود دارد، براي ايشان تکليفي ايجاد نمي‏کند. او مأمور است که بر اساس علم عادي عمل نمايد.
البته اگر از راه طبيعي کسي به ايشان خبر مي داد که امشب بنا است شما را در مسجد ترور نمايند ، حضرت از رفتن خود داري مي نمود ، يا احتياط بيش تري به خرج مي داد ، چنان که وقتي چنين خبري به امام حسن عليه السلام داده شد ، حضرت زير لباس خود زره پوشيدند .
دليل اين نوع سلوك و رفتار مي تواند امور و دلايل مختلفي باشد از جمله :
1- عمل بر اساس علم غيب با حکمت بعثت انبيا و نصب ائمه منافات دارد، زيرا در اين صورت جنبه اسوه و الگو بودن خود را از دست خواهند داد. افراد بشر از وظايف فردي و اصلاحات اجتماعي به بهانه برخوردار بودن ائمه از علم غيب و عمل بر اساس علم خدادادي از وظيفه خود سرباز خواهند زد .
2- عمل بر اساس علم غير عادي موجب اختلال در نظام عالم هستي است، زيرا مشيت و اراده خداوند به جريان امور بر اساس نظام اسباب و مسببات طبيعي و علم عادي نوع بشر تعلق گرفته است. به همين جهت پيامبر و ائمه (ع) براي شفاي بيماري خود و اطرافيان خويش از علم غيب استفاده نمي‏کردند. شايد يکي از حکمت‏هاي ممنوع بودن تمسک به نجوم، تسخير جن، براي غيب گويي و کشف غير عادي حوادث آينده، همين امر يعني اختلال در نظام عالم هستي باشد.
در نتيجه: گرچه مورد امام رضا عليه السلام اصولا از اين بحث خارج است و آن حضرت اختياري در نخوردن از آن انگور يا شربت مسموم نداشت و به انجام اين عمل مجبور شد ؛ اما در ساير موارد امير مؤمنان علي(ع) شهادت خود را مي دانست و قاتل خويش را مى شناخت، ليکن اين علم افاضى (خدادادي) بود و بر حضرت لازم نبود طبق آن عمل نمايد و به مسجد نرود بلکه وظيفه آن بود که طبق علم عادي رفتار نمايند و ابن ملجم هم تصميمش مبنى بر شهادت علي(ع) را مخفى نگه داشته بود و از اين امر کسى غير از همدستانش با خبر نبود .
در نتيجه موقعى که علي(ع) به مسجد تشريف بردند ، در ظاهر مطلبى که دلالت کند فردى در مسجد مصمم بر قتل حضرت است، وجود نداشت. از اين رو حضرت مثل ساير روزها براى اقامه نماز جماعت به مسجد تشريف برد، و بر اساس علم عادى خود رفتار نمود، و به علم غير عادى خود ترتيب اثر نداد، چون مکلف و مأمور نبود به علم غيبى خود عمل کند ، اين حركت حضرت هم خودكشي نبود .
چنان که در قضاوت، و حکومت و تدبير امور و انجام ساير تکاليف، طبق راه ها و علم هاى معمولى عمل مى فرمود، نه طبق علم غيب. اگر در ظاهر آب نبود، ولى از راه علم غيب از وجود آب اطلاع داشت، تکليفش مثل ديگران تيمم بود. (2)
امام حسين طبق تکليف الهى عمل کرد. از بيعت سر باز زد و دعوت کوفيان را اجابت نمود، و همان گونه که روش طبيعي و مرسوم اقتضا مي کرد، قبل از حرکت سفيراني را به کوفه فرستاد و سپس دست به جهاد با دشمن زد و شهيد شد.
با توجه به معناي اخير ، دفع خطر محتمل يا انداختن خود در هلاکت و خودکشي هم موردي ندارد، چون آن احکام مربوط به اموري است که از طريق اسباب و امور عادي حاصل مي شود و در موارد خاص و غير عادي اين آگاهي ها تکليف اور نيستند، پس اين بزرگواران يا علم و آگاهي به ماجرا نداشتند و اراده علم غيب نمي کردند تا از آن آگاه شوند و يا اگر علمي هم داشتند، مأمور بودند که به علم عادي رفتار کنند .در حالي كه لزوم دفع ضرر محتمل و حرمت به خطر اندختن خود مربوط به اسباب عادي و از طريق علم عادي و طبيعي است .
براي مطالعه بيشتر در اين خصوص مي توانيد به كتاب معارف دين، نوشته آيت الله لطف الله صافي گلپايگاني ( ج 1، ص 120 به بعد ) مراجعه نماييد .

پي نوشت ها:
1. ثقة الاسلام كلينى، الكافي، ج1، باب : ان الائمة اذا شاؤوا ان يعلموا علموا ، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365 ه ش ،
2. علامه مجلسي ، بحارالأنوار، ج 42؛ ص 258 و 259. نشر اسلاميه ، تهران بي تا .