بسم الله الرحمن الرحیم
دلايل كساني كه خلافت را حق حضرت علي کرم الله وجهه و سزاوار او مي دانند و پاسخ آنها.
با سلام،موارد زیر دلایل اهل تشیع برای اثبات اصل امامت و پاسخ اهل سنت به آن است،از شما عزیزان خواهش میکنم که بگویید آیا موارد زیر صحیح است یا خیر.
با تشکر

1- اماميه معتقدند كه از جمله ي اصول مذهب، اعتقاد به اين است كه پيامبر(ص) ،امامت علي کرم الله وجهه را معين كرد و او را به عنوان خليفه ي بعد از خود تعيين نمود.
و چنين استدلال كرده اند:
الف: وقتي كه رسول خدا(ص) در هجدهم ذي الحجه از حجه الوداع بازگشت و به مكاني كه آن را غدير خم مي ناميدند رسيد در آنجا (توقف كردند و) در حق علي کرم الله وجهه فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه». ((هر كس كه من دوست او هستم علي هم دوست اوست. خداوندا، ياور كسي باش كه ياور اوست و دشمن كسي باش كه دشمن اوست)).
پاسخ اين است كه: به فرض صحت آن، مطلبي در آن نيست كه تصريح يا اشاره نمايد كه او براي خلافت از ديگري برتر و اولي است، و لفظ مولي هم به معني اولي بكار نمي رود، اين از يك جهت، و اما از جهت ديگر حضرت فرمود: «هر كس من مولاي اويم پس علي مولاي اوست»، يعني در زمان حيات و بعد از رحلت حضرت رسول، پس اگر اين قول دليل بر خلافت علي باشد لازمه اش اين است كه بايد در زمان حيات پيامبر اکرم هم سرپرستي و مسئوليت امور را داشته باشد چرا كه او (بنا به اين قول) شريك حضرت در رهبري و ولايت است (در حالي كه كسي شريك پيامبرنيست) و به فرض اينكه اين روايت دلالت بر اولويت كند، لازم نيست كه حمل بر اولويت در رهبري و رياست شود بلكه به معناي اولويت در محبت و نصرت و بزرگداشت است . و اين هم چيزي است كه ما مخالف آن نيستم، پس اگر مقصود پيامبر (ص) اولويت در رهبري و خلافت مي بود همانا مي فرمود: ((اللهم وال من في تصرفه وعاد من لم يكن كذلك))، ((خداوندا ياور كسي باش كه تحت اختيار و فرمان اوست و دشمن كسي باش كه تحت اختيار او نيست)).
پس حديث ((من كنت مولاه...) فقط دلالت بر قدر و منزلت والاي حضرت علي(ع) مي كند. (و اگر غير از اين باشد جا دارد كه بپرسيم) اگر مقصود پيامبراز اين مطلب خلافت بود، چه چيزي مانع حضرت شد كه در آن اجتماع (انبوه و بي سابقه كه به روايتي هشتاد هزار نفر و به روايتي ديگر يكصد و بيست هزار نفر بوده اند) خلافت حضرت علي را با عباراتي واضح و صريح كه غير قابل تاويل و تفسير باشد اعلام نكند؟!
ب: استدلال كرده اند به حديث «أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي». ((تو در نزد من مانند هاروني در نزد موسي، جز اينكه بعد از من پيغمبري نيست)).
وجه استدلالشان اين است كه: موسي (ع)هارون را جانشين خود كرد و مادامي كه علي به منزله ي هارون باشد پس بعد از پيامبرخليفه و جانشين اوست.
جوابش به فرض صحت آن است اين كه:
حضرت موسي(ع) هارون (رض)را در زمان حيات خود جانشين خويش كرد نه بعد از مرگ، و اگر بخاطر اينكه رسول الله (ص) در زمان حياتش حضرت علي را جانشين خود كرد، همان طور كه حضرت موسي، هارون را جانشين خود نمود، لازمه اش اين باشد كه بعد از پيامبرخدا ،حضرت علي جانشين حضرت باشد، لازمه ي اين قول اين است كه مثلاً عبدالله بن مكتوم نيز شايسته و سزاوار خلافت باشد چون پيامبر (ص)در بعضي از غزوات او را جانشين خويش كرد. (همان طور كه در غزوه ي ذات الرقاع در سال چهارم هجري ابوذر (رض) را جانشين خود كرد). گذشته از اين، جانشيني هارون براي حضرت موسي دلالت بر جانشيني علي بعد از رسول خدا (ص) نميكند، زيرا كه هارون قبل از موسي فوت كرد پس وجه شبه اي را كه قصد كرده اند باطل است .
ج: استناد كرده اند به آيه ي 55 سوره ي مائده ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾. ((تنها خدا و پيغمبر او و مومناني ياور و دوست شمايند كه خاشعانه و خاضعانه نماز را بجا مي آورند و زكات مال به در مي كنند)). (تفسير نور)
(در شان نزول اين آيه) گفته اند كه علي (رض)در حال ركوع بود كه فقيري آمد و در خواست كمك كرد، حضرت علي (رض) هم (انگشترش را) به او صدقه داد و اين آيه در حق او نازل شد.
اماميه گفته اند: مراد از (ولي) در اين آيه ولايت به معني رهبري است كه منحصر به خداوند و پيامبر و كساني است كه ايمان آورده اند. و مراد از ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ حضرت علي کرم الله وجهه است، چون او در حال ركوع صدقه داد.
پاسخ آن به چند وجه است:
وجه اول: اين آيه در شان تمام مهاجرين و انصار نازل شده است به دليل اينكه با صيغه ي جمع «الذين» آمده است و اين معني حقيقي «الذين» است، اگر چه گاهي مجازاً حمل بر مفرد هم مي شود، اما در اينجا دليلي براي صرف نظر كردن از معناي ظاهري آن وجود ندارد. و اما مراد از ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ ركوع حسي و عملي نيست، زيرا صدقه دادن در حال نماز مبطل نماز است، بلكه مراد از آن خشوع و فروتني است، يعني (وَهُمْ خَاشِعُونَ).
وجه دوم: از لفظ (ولي) معناي رهبري لازم نمي آيد بلكه گاهي مراد از آن ياور و دوست و همسر و رييس است. و آيه ي بعد از آن يعني ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ﴾ ((اي مومنان، كساني را از اهل كتاب (يهودي و مسيحي) و از كافران به دوستي نگيريد كه دين شما را مسخره مي كنند و به بازي مي گيرند)) مانع از آن مي شود كه در اينجا (ولي) به معني رهبر باشد زيرا ممكن نيست كه در اين آيه اولياء را (كه جمع ولي است) به معني رهبر، گرفت، چون به ذهن هيچ يكي از مومنان خطور نكرده (و نخواهد كرد) كه از يهود يا نصاري كسي را خليفه كنند. (اما طرح دوستي و رفت و آمد به عنوان همكار و همسايه قابل تصور بوده است لذا خداوند اهل ايمان را از دوستي با آنان بر حذر داشته است).
وجه سوم: حصر در «إنما» به عنوان خبر، براي كسي به كار مي رود كه در وقت شنيدن خبر نسبت به آن متردد و مشكوك باشد. وقتي كه اين آيه نازل شد، در مورد خلافت هيچ اختلافي وجود نداشت زير آن موقع عصر نبوت بود (و رسول خدا حضور داشت) و امامت به نيابت از نبوت است، پس دليلي براي آوردن «إنما» نيست اگر معناي آن، چيزي باشد كه شما مي گوييد، زيرا مادامي كه ذهن مخاطب از خبر عاري و خالي است، نيازي به آوردن «إنما» و حصر نيست، بنابراين مراد از ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ...﴾ رفقط ياري و دوستي است.
2- و گاهي بر اولويت او براي خلافت چنين استدلال مي كنند كه او پسر عموي پيامبر (ص)بوده است، و از ساير خلفا به حضرت نزديكتر بوده است، پس از راه وراثت هم باشد او سزاوارتر است.
جواب آن به دو وجه است:
اولاً: مسلماً اسلام امامت و خلافت را بر مبناي وراثت تاييد نمي كند بلكه مسلمانان خود مي توانند با هر كسي از قريش كه مي خواهند او را خليفه نمايند بيعت كنند.
ثانياً: اگر اصل، مبتني بر وراثت باشد مسلماً عباس عموي پيامبر نسبت به آن سزاوارتر بود زيرا كه او از علي به رسول الله نزديكتر و از نظر سن هم بزرگتر بود.
3- و چه بسا گاهي بر اولويت او چنين استدلال مي كنند كه علي (رض)، داماد رسول خدا است.
جوابش اين است كه: اگر اصل مبتني بر دامادي باشد مسلماً عثمان  سزاوارتر از علي  و ابوبكر  است، چون عثمان (رض)دو دختر پيامبر (ص)را عقد كرد.
بعد از این مباحثی که گذشت لازم به ذکر است که:
اين اختلاف خدمتي به اسلام و مسلمانان نمي كند، و اينكه كدام يك از خلفا اولي و افضل اند موجب پيشرفت مسلمانان نمي شود، بلكه باعث عقب ماندگي و دور ماندن از اهداف مهمي مي شود كه اسلام مبلغ آن است. و به فرض اينكه علي افضل و سزاوارتر از ساير خلفاي راشدين باشد، مي گوييم: انتخاب اين سه تن به امامت - اگر آن طوري كه شما گمان مي كنيد خلاف واقع بوده است- آيا غير از اين است كه آنان به اسلام و مسلمانان خدمت كردند و امور خلافت را به نحو احسن و اكمل انجام دادند؟ و آيا مراد از خلافت غير از اين است؟ پس برانگيختن اين امور اختلافي بعد از گذشت چندين قرن، جز برانگيختن كينه و دشمني چيزي نيست و هيچ خدمتي به امت اسلام نمي كند و مايه ي پيشرفت آن نمي شود.
و با وجود اين، امام علي کرم الله وجهه همان طور كه گفتيم با آنان بيعت كرد و همراه آنها جهاد نمود و پشت سر آنان نماز جمعه و جماعت و عيد قربان و رمضان را خواند. و از ميان اسيران آنان مادر محمد بن حنفيه را به عقد خود در آورد. پس اگر خلافتشان شرعي نبود مسلماً چنين اعمالي براي علي جايز نبود.
-و گاهي مي گويند كه امام اين كارها را بنا به تقيه انجام داده است، مي گوييم: بسيار بعيد است از پدر حسنين كه حق را نگويد و خاموش بماند چرا كه در شان و مقام او نيست، و چگونه ممكن است كسي كه براي باطل لحظه اي سر خم نكرده است باطل را تصديق و تاييد نمايد. و چرا بنا به اجتهادي كه مخالف با شريعت است خلافت آنان را تاييد نمود؟ بنابراين، چنين اتهامي شخصيت بسيار ارجمند او را تباه مي كند. و اگر عادت و راه و روش او تقيه بود؛ پس چرا با معاويه تقيه نكرد؟
و شايد برخي از آنان بگويند كه رسول خدا او را ملزم كرده بود (در حوادثي كه بعد از حضرت پيش مي آيد) آشوبي بپا نكند و شمشيري از غلاف نكشد.
مي گوييم: اين از آن اموري است كه با روش حكومت و (كشور داري) جور در نمي آيد، زيرا موجب هرج و مرج در حكومت اسلامي مي شود. گذشته از اين، اگر چنين بوده است (و رسول خدا (ص)چنين توصيه اي به او كرده است) پس چرا در جنگ جمل و صفين آن را بكار نبست؟

اولا:پيرامون ادله امامت اميرالمومنين(ع)در كتب بزرگان ما از جمله الشافي(سيد مرتضي)والاحتجاج (طبرسي )واثبات الهداة(شيخ حر عاملي)و... بحث های مفصلی شده كه از پرسشگر محترم مي خواهیم براي بررسي دقيق اين مباحث به اين كتابها مراجعه كنند و بعد سوالات و ابهامات احتمالی خود را مطرح نمایند. زیرا از اشکالاتتان به نظر می رسد تامل درستی در نظرات اندیشمندان شیعی در این خصوص نشده است.
ثانيا:بحث امامت يك بحث تاريخي نيست و اينگونه نيست كه ما بدنبال اين باشيم كه علي برحق است يا ابوبكر بعد هم بحث را تمام كنيم ، بلكه امام شناسي همچون شناخت خدا و رسول خاتم از جمله مباحثي است كه هميشه بدان نيازمنديم وقتي پيامبر اكرم(ص)به اتفاق همه فرق اسلامي بفرمايد"هر كسي بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليت مرده"(1) در واقع تاكيدي بر اين امر است كه امامت را نه تنها ساده نگيريد. بلكه شناخت امام واقعي مساوي با سعادت است واگر كسي به ظاهر خدا و رسول او را مي شناخت. اما در مسير امام شناسي مسامحه كرد و اهل دقت نبود معلوم نيست به فلاح و رستگاري برسد.
پس نكته نخست اينكه بررسي مباحث امامت خصوص،حقانيت اميرالمومنين علي(ع) بر ابوبكر نه تنها بي فايده نيست. بلكه در مسير عمل به فرمايش نبوي است كه منتهي به سعادت خود ما مي شود. نكته دوم اينكه اكثر جهت گيري ها و پارامترهاي ديني وابسته به همين انتخاب امام است كساني كه به دنبال ابوبكر رفته اند در مباحث توحيدي ومعارف قرآني واعتقادي به گونه اي فكر مي كنند كه مخالف معارف اهل بيت (ع)مي باشد بالاخره ما بايد تكليف خودمان را با اين همه اختلاف جدي وريشه اي روشن كنيم و آنجا امر روشن مي شود كه آدمي با نگاه منصفانه به نصوص وارده در امامت اميرالمومنين (ع)راه حق و حقيقت را پيدا بكند.
ثالثا:مواردي را كه ذكر كرده ايد بخشي صحيح نمي باشد و سند تاريخي برايش وجود ندارد مثل اينكه آورده ايد. (امام به همراه آنها جهاد رفته است )در هيچ منبع معتبري نيامده كه امام در كنار خلفا به جنگي رفته باشد.اما اينكه امام در كنار اينها بوده پس رضايت به حكومت آنها داشته اين مردود است. چرا كه امام مخالفت خود را از غاصبين خلافت به انحاء مختلف نشان داده اند. اما گوش شنوايي نبود.
در منابع تاريخي و روايي تمام مخالفتهاي حضرت آمده، آيا بست نشستن در بيت صديقه طاهره(س)مخالفت با حكومت غاصبانه ابوبكر محسوب نمي شود؟ اگر محسوب نمي شود پس چرا آنها اصرار بر شكستن حريم اهل بيت داشتند تا جايي كه خود ابوبكر در آخرين لحظات عمرش اظهار پشيماني مي كرد كه اي كاش به بيت فاطمه حمله نمي كرديم. حتي اگر او به جنگ با ما بر مي خاست!!!(2)
براي بررسي اين بخش به نهج البلاغه وشرحهاي آن والغدير مراجعه فرماييد.
مقايسه دوران خلفاي ثلاثه با معاويه صحيح نيست. چون در دوران خلفا آنها غاصبانه حاكم بودند و حضرت بعد از اتمام حجت چاره اي نداشت الا اينكه سكوت كند. اما اختلاف حضرت با معاويه در دوراني است كه خليفه است و از طرف مردم به اعتقاد خود اهل سنت و مردم آن زمان بايد حكومت ظاهري را اداره كند. حال كسي همچون معاويه پيش روي آن حضرت به مخالفت بر خواسته آنجا ديگر تقيه معنا ندارد و با وجود موقعيت حكومتي، امام بر خود لازم مي بيند كه با همچون معاويه اي كه باطل محض است حتي يك روز هم او را به عنوان والي خود تاييد نكند و براي حذف او از امور حكومتي و پاك كردن او از حوزه حكومتي خود تا مرز جهاد هم پيش رود كه در واقع مصداق كامل نهي از منكر را حضرت انجام داده است.

پي نوشتها:

1.كليني. الكافي،تهران.اسلاميه.چاپ دوم.1362. ج‏1، ص: 376
2. علي ميلاني.شرح منهاج الكرامة في معرفة الإمامة، مركز الحقائق الإسلامية.بيتا. ج‏3، ص: 7