چه نمونه تاریخی از لعن و نفرین دشمنان پیامبر یا امام در گردهمایی های سیاسی یا عبادی وجود دارد که موید فرهنگ مرگ بر ضد ولایت فقیه باشد؟ با جستجوی من در تاریخ اسلام هیچ نمونه ای موید مجوز یا انجام لعن و نفرین بر علیه دشمنان پیامبر یا امامان (چه در زمان حکومت و چه کناره گیری از حکومت) نیافته ام که شبیه یا موید رفتار سردادن شعارهایی چون مرگ بر ضد ولایت فقیه اسرائیل یا امریکا ... باشد. تنها نمونه ای که یافته ام در مسیری معکوس و نفرین حضرت علی توسط خاطب و جمعیت در زمان حکومت معاویه بوده است. لطفا در صورت وجود نشانی منابع را ذکر نمایید
اين كه شما مستندي براي جواز لعن مخالفان و دشمنان پيامبر و يا امامان نيافتيد. دليل بر نبودن آن نمي باشد شايد در كاوشهاي شما خلل و نقصي وجود داشته، وگرنه دلايل قرآني و روايي بسياري بر جواز لعن مخالفان و دشمنان پيامبر و اهل بيت وجود دارد به چند مورد اشاره مي كنيم.
در قرآن
«إنّ الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الآخره»؛ (1) «بی گمان، کسانی که خدا و پیامبر او را آزار میرسانند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده است»
بر اساس برخي روايات و سخنان پيشوايان معصوم منظور از "الشجرة الملعونة" (درخت لعنت شده) در، بني اميه و خاندان آنها هستند. چنان كه حضرت امام صادق ميفرمايد: "درختي كه در قرآن مورد لعنت قرار گرفته، همان خاندان اميه و بني اميه هستند". (2)
نمونه هاي زيادي در اين باره در تاريخ اهل بيت مبني بر لعن بني اميه و مجرمان ماجراي عاشورا و غيره وجود دارد كه به چند نمونه خواهيم پرداخت.
مورخین بزرگ اهل سنت همچون بلاذری، طبری، ابن اثیر، ابن خلدون، ابو الفداء و وطواط در کتاب های خود نقل کرده اند که پس از واقعه ی حکمیت و فریب خوردن ابوموسی اشعری از عمروعاص، امیر المومنین علی (ع) در قنوت نماز خویش چند تن را لعن نمودند که عبارتند از:
معاویه، عمرو عاص، ابو الاعور سلمی، حبیب بن مسلمه، ضحاک بن قیس، ولید بن عقبه و عبد الرحمن بن خالد بن وليد.(3)
و يا در موقعيتهاي ديگر امام آنها را لعن نموده است.(4)
در اختصاص شيخ المفيد نسبت به مغيره بن سعيد آمده كه لعن الله المغيرة بن (سعيد) كان يكذب علينا خدا مغيره بن سعيد را لعنت كند او به ما دروغ مي بندد.(5)
ويا در باره ابو حنيفه در كليني در كافي دارد كه لعن الله أبا حنيفة كان يقول : قال علي وقلت أنا، خدا ابوحنيفه را لعنت كند او نظر امام علي را ناصواب مي داند و نظر خود را صحيح.(6)
اما نفرين كردن مخالفان ولايت فقيه:
گر چه ولایت فقیه، همانند اصل امامت و ولایت معصوم نیست و در آن جایگاه قرار ندارد، بلکه ولایت فقیه را به عنوان ادامه ولایت معصوم (ع) و بنابر توصیه معصوم قبول داریم. اما از آن جا که جامعه ما شیعی است، پیامبر(ص) و خاندان او از جایگاه بس بلند برخوردار و آنان مخالف ندارند، از این رو شعار مرگ بر ضد پیامبر و مرگ بر ضد علی(ع) مطرح نیست، اما ولایت فقیه از آن جا که جزء ارکان سیاسی و قانونی جامعه ما قرار گرفته است، مخالفت و دشمنی با آنان تبعات بسیار اجتماعی و سیاسی به همراه خواهد داشت.
اصل ولایت فقیه برگرفته از امامت و رهبری در شیعه است که معتقدیم در عصر غیبت امام دوازدهم، اداره امور جامعه و بیان احکام دینی به عهده فقهای واجد شرایط است.
هر مملکتی برای ادارة خود قوانین و مقرراتی دارد که مورد احترام دیگران است. در جامعه ما نیز در قانون اساسی، مقررات و قوانینی برای اداره جامعه واقع شده که باید مورد احترام افراد باشد. حال اگر کسی با ولایت فقیه و رهبری ولایت فقیه که در قانون اساسی آمده،مخالفت و حتی ستیزه جویی کند، مخالف قانون است که میثاق ملت است و در نزاع با عقیده اکثریت قرار می گیرد.
طلب مرگ به معنای نابودی مخالفت و ستیزه جویی با اساس نظام است، همان طور که وقتی میگوییم مرگ بر آمریکا معنایش این است که زورگویی و قدرتطلبی و سلطهجویی امریکا را نمیپذیریم و با آن مخالفیم.
البته این شعار به صورت خودجوش در زمان ریاست جمهوری بنی صدر و مخالفت او با این قانون که از طرف امام (ره) مطرح شده بود، از طرف مردم داده شد . اکنون نیز به صورت شعار از قبل باقی مانده است، اگر چه امروز دیگر شاید مصداق نداشته باشد.
پي نوشت ها:
1.احزاب (33) آیه 57.
2.ر. ك: تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي و ديگران، ج 12، ص 170، دارالكتب الاسلامية، تهران / تفسير.
3. انساب الأشراف، البلاذري، ج 2 ص 351 و 352؛تاريخ الطبري، الطبري، ج 4، ص 52؛الكامل في التاريخ، ابن الأثير، ج 3،ص 333؛تاريخ ابن خلدون، ابن خلدون، ج 2،ص 178.
4. وقعة صفين، نصر بن مزاحم، ص 552؛كتاب سليم بن قيس، ص 738 ، الحديث الثاني و العشرون؛الغارات، ثقفی، ج 2، ص 442
5. شيخ مفيد،الاختصاص،ناشر: كنگره شيخ مفيد،مكان چاپ: قم،سال چاپ: 1413 ق،نوبت چاپ: اول، ص: 204.
6. كافي، شيخ الكليني، تحقيق : علي أكبر غفاري، چاپ: چهارم ، سال چاپ : 1365 ش، ناشر: دار الكتب الإسلامية - تهران- ج 1، ص 56.






