چرا امام حسین جنگ را شروع کرد؟
فقط در رابطه با همین موضوع لطف کنید پاسخ جامع و مفصلی به من بدید

امام حسین (ع) جنگ را آغاز نکرد، بلکه این دشمن بود که زمینه جنگ را فراهم وامام نیز به دفاع پرداخت، یعنی حکومت از امام بیعت خواست وحتی امام را تهدید نمود که درصورت عدم بیعت، وی را به قتل برساند در حادثه كربلا، تلاش عمده دشمن آن بود كه حسين بن على‏«ع‏»را به بيعت با يزيد بن‏معاويه وادارد. به عبارت از نظر زمانى، نخستين عامل، درخواست بيعت از امام حسين (ع) از طرف حكومت يزيد و مخالفت آن حضرت با اين بيعت است. چنانكه مورخان مى‏گويند، پس از مرگ معاويه در نيمه ماه رجب سال 60 هجرى يزيد به «وليد بن عتبه بن ابى سفيان»، حاكم مدينه، نوشت كه از حسين بن على براى او بيعت بگيرد و به وى فرصت تأخير در اين كار را ندهد. با رسيدن نامه ، حاكم مدينه حسين بن على (ع) را خواست و موضوع را با او در ميان گذاشت. حسين (ع)، از بيعت سرباز زد، زيرا بيعت با يزيد، نه تنها به معناى صحه گذاشتن بر خلافت شخص ننگينى مانند او بود، بلكه به معناى تأييد بدعت بزرگى همچون تاسيس رژيم سلطنتى بود كه معاويه آن را پايه گذارى كرده بود. چند روز فشار از طرف حاكم مدينه ادامه داشت، ولى حسين بن على (ع) در برابر آن مقاومت مى‏كرد.
هچنین یکی از علت های قیام امام دعوت مردم کوفه می باشد. امام حسين (ع) كه در سوم شعبان وارد مكه شد و به افشاى ماهيت ضد اسلامى رژيم وقت پرداخت. گزارش مخالفت امام حسين (ع) با يزيد به عراق رسيد، مردم كوفه دور هم گرد آمدند و با ارزيابى اوضاع تصميم گرفتند از اطاعت يزيد سرباز زده از حسين بن على (ع) جهت رهبرى دعوت كنند به امام حسين (ع)نامه نوشتند و از او دعوت كردند.برخی تعداد نامه هارا بالغ بر دوازده هزار نامه ذکر کرده اند. امام حسين (ع) با توجه به اين استقبال عظيم ، عكس العمل مثبت نشان داد و پسر عموى خود، «مسلم بن عقيل» را به نمانيدگى خود به كوفه اعزام نمود. (1) بر این اساس امام درپی دعوت مردم کوفه اقدام به قیام نمود وسعی داشت که جنگ به وجود نیاید و خود جنگ را آغاز نکرد. در مسیر کربلا این دشمن بود که مانع حرکت امام گردید و جنگ را آغاز نمود، چنانکه عمر بن سعد با انداختن نخستين تير، رسما جنگ را آغاز كرد (2)
گفتگوی امام با حر نیز بیانگر این مطلب است که امام جنگ را شروع نکرد ودر صدد جنگ نبود در این گفتگو امام فرمود اگر شما نمی خواهید من بر می گردم. در ارشاد مفیدآمده است"- عبیدالله بن زیاد طی نامه به حر نوشت - چون نامه من بتو رسيد و فرستاده من نزد تو آمد كار را بر حسين سخت بگير، و او را در زمينى بى‏پناهگاه كه نه سبزى در آنجا باشد و نه آبى فرود آر، پس همانا من فرستاده خود را دستور داده‏ام همراه تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر انجام دستور مرا برايم بياورد.-حر- چون نامه را خواند حر بآن حضرت و يارانش گفت: اين نامه امير: عبيد اللَّه است كه بمن دستور داده همان جا كه نامه رسيد (براى فرود آمدن) بشما سخت بگيرم، و اين نيز فرستاده اوست كه دستورش داده از من جدا نشود تا دستورش را در باره شما انجام دهم... و حر بن يزيد كار را سخت گرفت كه در همان مكانى كه نه آب بود و نه آبادى پياده شوند، حسين (ع) فرمود: واى بحال تو بگذار باين ده يعنى نينوى و غاضريه، يا آن ديگر يعنى شفيه فرود آئيم؟ گفت: بخدا نمى‏توانم (زيرا) اين (فرستاده) مردى است كه براى ديده‏بانى نزد من آمده (كه ببيند آيا من بدستور عبيد اللَّه رفتار مي كنم يا نه، و من ناچارم در برابر چشم او دستورش را انجام دهم) زهير بن قين گفت: بخدا اى فرزند رسول خدا من مى‏بينم كه كار پس از آنچه اكنون مى‏بينيد سخت‏تر باشد، همانا جنگ با اين گروه در اين ساعت بر ما آسانتر است از جنگيدن كسانى كه پس از اين بنزد ما خواهند آمد؟ بجان خودم سوگند پس از اين لشكرى بسوى ما آيند كه ما برابرى آنان نتوانيم (پس اجازه فرما با اينان بجنگيم؟) حسين (ع) فرمود: من كسى نيستم كه آغاز بجنگ ايشان كنم (و من اين كار را شروع نخواهم كرد)(3) همچنین در قسمت دیگر این کتاب آمده است:" چون فردا شد عمر بن سعد بن أبى وقاص با چهار هزار سوار بيامد و در نينوى مسكن گرفت و عروة بن قيس أحمسى را بنزد حسين (ع) فرستاده گفت: بنزد او برو و بپرس براى چه باين سرزمين آمدى و چه ميخواهى؟ و اين عروة از كسانى بود كه خود نامه براى حضرت نوشته بود پس شرم كرد نزد آن حضرت بيايد (و كار را بديگرى حواله كرد) عمر بن سعد اين كار را بهمه بزرگانى كه نامه بآن حضرت نوشته بودند پيشنهاد كرد و همگى از انجام آن خوددارى كردند، كثير بن عبد اللَّه شعبى- كه مردى دلاور و بيباك بود و چيزى جلوگير او در كارها نبود- برخاسته گفت: من بنزد او مي روم و بخدا اگر بخواهى او را در دم غافلگير كرده مي كشم؟ عمر گفت: نمي خواهم او را بكشى، ولى بنزد او برو و بپرس براى چه باينجا آمده‏اى؟ كثير بنزد آن حضرت آمده، چون أبو ثمامه صائدى (كه از ياران سيد الشهداء (ع) بود) او را ديد عرض كرد: خدا كارت را به نيكى پايان دهد اى ابا عبد اللَّه بدترين مردم زمان و بى‏باكترين و خونريزترين آنان بنزد تو آيد و برخاسته سر راه او آمد و گفت: (اگر ميخواهى نزديك بيائى) شمشيرت را بگذار! گفت: نه بخدا اين كار را نمى من فرستاده هستم پس اگر سخن‏‏كنم جز اين نيست كه مرا بشنويد پيغامى كه آورده‏ام بشما بازگويم و اگر نپذيريد، بازگردم، أبو ثمامة گفت: پس من قبضه شمشير تو را نگه مي دارم. آنگاه سخنت را بازگو؟ گفت: نه بخدا دست تو به آن نخواهد رسيد، ابو ثمامة گفت: پس پيغامت را بمن بگو تا من برسانم. ولى من نمي گذارم تو نزديك بآن جناب بشوى، زيرا تو مرد تبهكارى هستى! و بهم دشنام داده كثير بسوى عمر بن سعد بازگشت و جريان را باو گفت، پس عمر قرة بن قيس حنظلى را پيش خوانده گفت: اى قرة واى بر تو، برو حسين را ديدار كن و بپرس براى چه باينجا آمده؟ و چه ميخواهد؟ قرة بنزد آن حضرت آمد، چون حسين (ع) او را بديد فرمود: آيا اين مرد را مى‏شناسيد؟ حبيب بن مظاهر گفت: آرى اين مردى است از قبيله حنظلة تميم و خواهرزاده ما است و من او را مردى خوش عقيده مي دانستم و باور نداشتم كه در اين معركه حاضر گردد (و بجنگ شما بيايد) پس نزديك آمد و پيغام عمر بن سعد را رساند، حسين (ع) فرمود: مردم شهر شما بمن نوشتند بدينجا بيايم پس اگر آمدن مرا خوش نداريد من باز ميگردم(4)
پی نوشت ها:
1.سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ،قم ، موسسه امام صادق (ع)،1379، ص162- 170با تلخیص، رک: جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، قم ، نشر معروف، 1374 چهارم ، ص82-83
2. ابن کثیر، البدایه والنهایه، بیروت، مکتبه المعارف، 1416، ج7-8، ص181-182 .
3.شیخ مفید، ارشاد، تر جمه رسولی محلاتی، انتشارات علمیه اسلامیه ، ج2، ص85-86 .
4. همان، ص86-87.