سلام و عرض خسته نباشید.
پرسش من در مورد عملکرد دین، شیطان و نفس در این جهان است. لطفاً توضیح فرمایید که هر یک از اینها در راه کمال و ضلال انسان چه اثری دارند.
در ضمن آیا این تمثیل صحیح است که بگوییم که «جهان مثل سفره ایست که غذاهایی سالم و مقوّی و در عین حال غذاهایی مسموم و کشنده بر آن قرار دارند؛ نفس میل به خوردن دارد و دین او را به سوی غذای سالم و مقوّی، و در مقابل شیطان او را به سوی غذای مسموم تشویق می کنند»؟(البته می دانم که در این تمثیل هدف بزرگتر رسیدن به خدا نادیده انگاشته شده است و هدف دین صرفاً به تکامل نفس محدود شده است، و این شاید نقطه ضعف این مدل باشد)
با تشکر
به امید ظهور
با سلام و تشكر از ارتباط شما با مركز ملي پاسخگويي به سوالات ديني
پاسخ در دو محور بیان می شود:
الف_ در باره کارد کرد و آثار دین در کمال و سعادت انسان جای سخن بسیار است. ولی به چند نمونه از آنها اشاره می شود:
1- رشد عقلی: عقل برای هدایت و تأمین سعادت انسان کافی نیست، بلکه عقل جهت رشد و شناخت برخی از واقعیات، نیاز به دین دارد، زیرا عقل در شناخت برخی از مسایل عاجز است و در تشخیص حق و باطل دچار مشکل میشود. دین است که در برخی موارد زمینههای حکم عقل را فراهم مینماید و آن را در تفسیر زندگی، شناخت جهان و شناخت مبدأ و معاد کمک میکند.(1)
بر اساس نیاز عقل به دین است که یکی از فلسفههای بعثت پیامبران «رشد عقلانی» بیان شده است. امام علی(ع) فرمود: «خداوند رسولانش را فرستاد... تا گنجینههای عقل را آشکار سازند...».(2)
استاد آیت اللَّه جوادی آملی مینویسد:«... مثلاً عقل انسان، بعضی از صفات جزئیه خداوند، مانند سمع و بصر و کلام الهی و همچنین حقیقت معاد و چگونگی آن و احکام الهی را کاملاً درک نمیکند و باید آنها را از نقل (حدیث) استفاده کند...».(3)
2- تشریع قانون: اندیشمندان باور دارند که انسانها مدنی بوده و نیاز به زندگی دسته جمعی دارند تا نیازهای خویش را با تعامل تأمین کنند. اولین مؤلفه زندگی دسته جمعی، وجود قانون و اجرای آن است؛ زیرا بدون قانون نمیتوان امنیت و عدالت را برقرار کرد و از حقوق مردم دفاع نمود.
طرفداران دین باور دارند که عقل و علم به تنهایی قادر نیستند که همه مصالح و مفاسد انسانها را درک کرده و بر اساس آن قانون وضع کند: «ما نباید فراموش کنیم که معلومات و ادراکات عقلی ما بر آنچه که نمیدانیم، قطرهای در مقابل یک اقیانوس عظیم است، و این حقیقتی است که همه دانشمندان اعم از مادی و غیر مادی به آن معترفند...».(4)
. در تعریف دین گفته شده است: «مراد از دین مکتبی است که از مجموعه عقاید اخلاق و قوانین و مقررات اجرایی تشکیل شده و هدف آن راهنمایی انسان برای سعادتمندی است».(5)
امام صادق(ع) در خصوص فلسفه بعثت پیامبران فرمود:«... هنگامی که ثابت کردیم خالق و آفریدگاری داریم و آن آفریدگار هرگز به چشم دیده نمیشود و قابل لمس نیست تا بندگانش با او تماس مستقیم داشته باشند، ثابت میشود که او سفیرانی میان بندگانش دارد که دستورهای او را به آنها میرسانند و آنها را به آنچه مصالح و منافع شان در آن است و مایه بقای آنها، و ترک آن مایه فنای آنان
3- اخلاق و تربیت: در حوزه اخلاق و تربیت نیز انسانها به دین نیاز دارند، زیرا عقل و دانش انسان در رشد فضایل اخلاقی و تفسیر و شناخت مفاهیم آن عاجز است؛ از این رو امروزه این لغزش به وجود آمده است که ارزشهای اخلاقی و کرامت انسانی، در لذت دنیوی، قدرت گرایی و ثروت ظهور میکند.(6)
ولی پیامبر(ص) فرمود: «انّی بعثت لأتمّم مکارم الاخلاق؛(7) بدرستی که مبعوث شدم برای کامل کردن اخلاق».
این حدیث بیانگر آن است که عقل به تنهایی برای کسب فضایل و مفاهیم اخلاقی کافی نیست، بلکه برای تشکیل جامعه آرمانی نیاز به مکمّل دارد که آموزههای اخلاقی است. شاید بر همین اساس باشد که یکی از فلسفههای بعثت پیامبر(ص) تعلیم و تربیت بیان شده است.(8)
بنابراین، دین با ایجاد ایمان و باور به خداوند و رستاخیز و حسابرسی قیامت و بیان ارزشهای الهی و انسان، پشتوانه بسیار محکمی برای اخلاق انسانی است که برای اجرای مفاهیم اخلاقی نیاز به تشویق است؛ از این رو پیامبران الهی معلمان جامعه خوانده شده اند و مردم، دانش آموزانی که پیامبران با بهرهگیری از دو عنصر «بشارت و انذار» به هدایت آنان میپردازند.(9) بر اساس نقش دین در زندگی و پرورش اخلاق است که برخی از اندیشمندان غیر مسلمان نیز بر ضرورت دین تأکید کردهاند.
«تولستوی» میگوید: ایمان آن چیزی است که آدمی با آن زندگی میکند.(10) و دنیا بدون دین زندان است.
استاد شهید مطهری در خصوص نقش دین مینویسد: «اولین اثر ایمان این است که پشتوانه اخلاق است.(11) خواجه نصیر طوسی و بوعلی سینا نیز عقیده دارند که برای ایجاد مدینه فاضله و جامعه سعادتمند به دین و آموزههای آن نیاز است.(12)
4- راهنمایی به زندگی با آرامش: دین در ایجاد آرامش (که یکی از نیازهای روحی انسان است) نقش بنیادی دارد، زیرا دین با راهنمایی خود زندگی انسان را هدفمند نموده و زمینه هایی را فراهم میکند که انسان به مبدأ و معاد اعتقاد پیدا کند. اعتقاد به مبدأ و معاد سختیها و مشکلات زندگی را معنا دار نموده و به انسان آرامش میدهد.تفیل بحث در منبع ذیل مراجعه شود.(19) ولی عجالتا باید اشاره گردد که قرآن کریم یکی از پیامهای دین را آرامش روانی میداند: «ألا بذکراللَّه تطمئنّ القلوب».(13)
5- معنا بخشی به زندگی: یکی از فواید دین در معنا بخشیدن به زندگی ظهور میکند. تفیل این مطلب را در منبع ذیل جویا شوید.(14)
6- برقراری قسط و عدل: دین نخست ظلم، عدل و صلح را تعریف نموده، مردم را به ظلم ستیزی و حمایت از مظلومان سفارش کرده؛ از این رو پیامبران الهی در طول تاریخ با عدالت ستیزان مبارزه نموده و تاریخ شاهد درگیری حق و باطل بوده است. از سوی دیگر دین همگان را به صلح سفارش نموده و شرایط صلح را بیان کرده است، افزون بر این که اسلام جهاد در راه عدل را لازم دانسته و همه پیروان ادیان الهی را به همگرایی و گفتگو فراخوانده است.(15)
یکی از فلسفه بعثت انبیا ودین الهی آزادی انسانها از اسارت و ظلم پذیری(16) و برپایی قسط و عدل بیان شده است: «لقد أرسلنا رُسُلَنا بالبینات و أنزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم النّاس بالقسط؛ همانا ما پیامبران خود را با ادله و معجزات (به خلق) فرستادیم و برایشان کتاب و میزان عدل نازل کریم تا مردم به راستی و عدالت گرایند».(17) و این همان نقش دین در زندگی است.
ب_ در باره نقش و کار کرد شیطان و نفس باید گفت: آن چه از نصوص دینی به ویژه از قرآن کریم استفاده میشود، کارکرد و اثر شیطان در انسان برای گمراهی او فقط در حد وسوسه و جلوه دادن خیال یک امر باطل است، که با عناوین وسوسه، تزیین و تسویل بیان شده است و او هیچگونه اکراه و اجباری برانسان ندارد .
این حقیقت را قرآن کریم از زبان شیطان چنین نقل میکند: «و ما کان لی علیکم من سلطان الاّ ان دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی ولوموا انفسکم» (18) شیطان در قیامت خطاب به گمراهان میگوید: من در دنیاهیچ گونه قدرت و تسلطی بر شما نداشتم به جز اینکه شما را به سوی باطل فرا خواندم و شما نیز اجابت کردید. پس مرا بر گمراهی خویش ملامت نکنید، بلکه خود سزاوار سرزنش هستید.
در تفسیر «المیزان» در ذیل آیه شریفه آمده است: خداوند در این آیه هر گونه سلطه ظاهری و معنوی را از شیطان نفی کرده؛ یعنی، نه چنین قدرتی دارد که در اراده انسان نفوذ کند و چیزی را بر او تحمیل کرده و بر کاری اجبار نماید و نه دلیل و برهانی دارد تا عقل و اندیشه انسان را تحت تصرف خود قرار دهد تا در نتیجه انسان را ناچار به پذیرش القائات خود بکند.
تنها نقشی که او در زندگی انسان دارد، دعوت به سوی باطل است و فلسفه این اندازه تسلط شیطان بر بشر «اختیار انسان» است؛ چون مرتبه وجودی انسان در آفرینش ایجاب میکند که او آزاد و مختار باشد و موجودمختار، همواره باید بر سر دو راه و میان دو دعوت حق و باطل قرار گیرد تا کمال خویش را ـ که تنها از راه اختیار و انتخاب به دست میآید ـ تحصیل کند. همیشه در دنیا دو دعوت وجود دارد؛ از یک طرف دعوت به خیر و خوبی و از طرف دیگر دعوت به شر و فساد، و این انسان است که، در میان این دو دعوت باید به حکم اختیار خودش آن دعوت خیر و صلاح را بپذیرد. اگر این دو دعوت وجود نمیداشت، انتخاب راه درست از نادرست معنا نداشت و اختیار بی معنا بود.
اگر در وجود خود انسان، نفس اماره یا در خارج از وجود انسان، شیطانی نبود و اگر دعوت به شر و فساد و زشتی نبود، و اگر امکان فسق و فساد در انسان نمیبود،خوبی هم دیگر معنای خاص خود را نداشت، در حالی که خداوند اراده فرمود موجودی دارای اختیار خلق کند که در سایه انتخاب خوب و نیک به بالاترین مرتبه کمال دست یابد، به گونه ای که حتی از فرشتگان که موجودات مقدس و پاک اند، برتر شود . اختیار آن وقت معنا مییابد که انسان، هم امکان خوبی داشته باشد و هم امکان بدی و از میان خوبی و بدی، خوبی را انتخاب کند و نیروهای خیر(عقل انسان در درون و دعوت پیامبران از بیرون ) و نیروهای شر(نفس اماره از درون و شیاطین از بیرون) هر دو وجود داشته باشد.
آری در قرآن بعد از آنکه هر گونه تسلط و نفوذ ابتدایی از شیطان سلب شده، یک نوع سلطنت و نفوذ ثانوی برای او نسبت به برخی از افرد پذیرفته شده است که این حقیقت را در سوره نحل چنین بیان میفرماید: انه لیس له سلطان علی الذین امنوا و علی ربهم یتوکلون و انّما سلطانه علی الذین یتولونه و هم به مشرکون؛ همانا شیطان بر مردمی که به خدا ایمان آورده و بر پروردگار خویش اتکا و اعتماد کردهاند، هیچ گونه تسلط و نفوذی ندارد وتنها تسلط او منحصر به اشخاصی است که خودشان ولایت و سرپرستی او را پذیرفته و دست ارادت و دوستی به او دادهاند.
بدیهی است این سلطنت و نفوذ ثانوی که شیطان بر گروهی ازانسانها پیدا کرده است نه تنها با اراده و اختیار و استقلال انسان هیچ منافاتی ندارد؛ بلکه خود آنان با اراده و اختیار، زمام امورشان را به دست شیطان داده و ولایت وزمامداری او را پذیرفتهاند.(19) بنا براین هیچ شکی وجود ندارد که خدا بندگانش را دوست دارد و از عذاب بندگانش هم خوشحال نمیشود و برای رهایی از عذاب، عقل و خرد را برای او قرار داده و پیامبران را برای هدایت او فرستاده است، اما اختیار انسان ایجاب میکند که نیروی شر(شیطان) وجود داشته باشد و کار شیطان فقط وسوسه کردن است. البته خداوند شیطان را برای وسوسهگری نیافریده است؛ بلکه او بر اثر گمراهی اختیاری چنین راهی را برگزید؛ در حالی که میتوانست در طریق مقابل آن حرکت کند. به انسان نیز نیروی مقابله با وسوسهگریهای او را داده است.
بنا بر این شیطان هیچ قدرتی ندارد و فقط وسوسهگری میکند. اگر شیطان هم نبود باز امکان گناه وجود داشت. زیرا گناه تابع اختیار انسان است و اختیار انسان متفرع بر وجود شیطان نیست. شیاطین نقش دعوت به گناه را دارند و چون زمینه گناه در وجود آدمی هست، شیاطین نیز از همین زمینه بهره میبرند. پس عامل اصلی، انسان است و شیطان، نقش وسوسهگری و دعوت دارد. با این تبیین تمثیل مذکور هم صحیح به نظر می رسد.
ج_ در باره تمثیل سفره بودن مواهب جهان باید به اختصار گفت: بر اساس آموزه های وحیانی همه مواهب و نعمت های موجود در جهان به عنوان غذا پاک وسالم برای بشر خلق شده، (17) ولی برخی با سوء اختیار خود آن را آلده نموده وبه صورت تصرفات غیر مشروع زمینه آودگی آن را فراهم می ساز وآنگاه است که غذای مسموم می شود وسبب امراضی روحی انسان می گردد و وگرنه طبیعت اصلی و اولی آنها همه پاک و سالم است. و این خود بشر است که آن مواهب الهی را آلوده و ناپاک ومسموم می کند .
پینوشتها:
1. جوادی آملی، انتظار بشر از دین، نشر مرکز اسرا ء قم، 1385 ش ص 40.
2. کلینی، اصول کافی، نشر دار الاکتب الاسلامیه تهران ، 1380 ق، ج 1، ص 16.
3. جوادی آملی، همان.
4. مکارم پیام قرآن، نشر دار الاکتب الاسلامیه تهران، بی تا، ج 7، ص 51.
5. محمد تقی جعفری، فلسفه دین، نشر فرهنگ اسلامی تهران، ص 16.
6. کافی، نشر پیشین ج 1، ص 168.
7. زین العابدین قربانی، اخلاق و تعلیم نشر فرهنگ اسلامی تهران، ص 34 .
8. محمد تقی، کنزالعمال، نشر موسسه الرساله بیروت، 1413 ق ، ج 11، ص 420.
9. جمعه (62) آیه 2.
10. پیام قرآن، ج 7، ص 28 - 29.
11. مطهری ، بیست گفتار نشر صدرا 1382 ش ، ص 189.
12. همان.
13. جوادی آملی، انتظار بشر از دین، ص 37.
14. همان، ص 422. رعد (13) آیه 28..
15. جوادی آملی، همان، ص 45 - 46.
16. آل عمران(3) آیه 64.
17. روم (3) آیه 25.
18. حدید (57) آیه 25.
19. ابراهیم (14) آیه 22 .
20. الرحمان (55) آیه 10 _11.






