با سلام. در یک سایت یکی از مخالفین شیعه در مورد نحوه بیعت با ابوبکر این چنین گفته بود:
" بلافاصله پس از مرگ پیامبر، بیشتر جمعیت مسلمانان (دست کم مسلمانان مدینه) را انصار تشکیل می دادند، اصلا جمعیت مهاجرین در برابر آنان چیزی به شمار نمی آمد؛ حالا این آقای عمر چگونه یک تنه با شمشیرش همه انصار را مجبور به بیعت با عمر کرده است؟! مگر آنکه باور کنیم عمر خان لشگری از جن و پری با خود همراه داشته!
کلا غالیان شیعه در افسانه هایشان عمر را گاهی تا حد سوپرمن بالا می برند و گاهی تا اندازه یک پیرزن بیسواد پایین می آورند. جالب آن است که خود حضرت علی برای هر سه خلیفه مشاور و حتی رفیق بوده، نام پسرانش را ابوبکر و عمر و اسمان می گذاشته، دخترش را به عقد آنها در می آورده... و خلاصه حسابی با هم آبگوشت می خورده اند؛ اما شیعیان این میان شده اند کاسه داغتر از آش و به زور می خواهند آن سه خلیفه را لولو و علی را مظلوم (و حتی گاهی ترسو) نشان دهند"
چه پاسخی برای این شبهات وجود دارد؟
برای آگاهی بیش تر از جریان سقیفه به گفتار زیر توجه نمایید.
تحلیلی از سقیفه
کتاب: تاریخ خلفا، ص 15
نویسنده: رسول جعفریان
درک درست رخدادهایی که پس از رسول خدا (ص) ، در ارتباط با رهبری جامعه افتاد، بدون توجه به جناح بندی های موجود در مدینه آن روز ممکن نیست. یک گروه مهم انصار بودند که از جریان فتح مکه به این طرف در اندیشه مشکلات پس از رحلت رسول خدا (ص) افتاده و نگران آینده خود بودند، آنان به دلیل ترسی که از تسلط قریش داشتند، بیتوجه به بیعتی که در غدیر با امام علی (ع) کرده بودند- و شاید احتمال موفقیت او را نمیدادند- در سقیفه اجتماع کردند. حباب بن منذر یکی از سران انصار، در سخنان خود در سقیفه، انصار را برتر از قریش دانسته و گفت: این شمشیر آنان بوده که اسلام را پیروز کرده است. او خطاب به انصار گفت: اینان[مهاجران]از فئ شما و زیر سایه شما هستند و جرات مخالفت با شما را ندارند. (1) از سخنان حباب چنین به دست میآید که آنچه انصار را به این اقدام نسنجیده واداشت، ترس همراه با رقابت در برابر قریش بوده است. از سوی دیگر، چند نفر از مهاجران که در دو هفته پایان حیات رسول خدا (ص) دست به اقدامات مشکوکی زده بودند، با شنیدن اجتماع سقیفه، به سرعت به آن محل رفته و به بحث و گفتگو با انصار پرداختند. خبر این گفتگوها را خلیفه دوم، بعدها ضمن خطبهای در مدینه بازگو کرد. او زمانی که در مکه بود، شنید که کسی گفته:
«بیعت با ابوبکر ناگهانی بوده است». عمر از این سخن خشمگین شده و خواست در مکه، در این باره با مردم سخن گوید. عبد الرحمن بن عوف به عمر گفت:
در شهری هستی که همه قبایل عرب در آن حضور دارند، اگر سخنی بگویی، آن سخن در همه شهرها انتشار خواهد یافت. زمانی که عمر به مدینه آمد، بر منبر قرار گرفت و گفت: به من خبر رسیده است که کسانی گفتهاند: خلافت ابوبکر ناگهانی (فلتة) بوده است. به جانم سوگند که چنین بود، اما خداوند خیر آن را به شما رساند و شر آن را حفظ کرد. پس از رحلت رسول خدا به ما خبر دادند که انصار با سعد بن عباده نزد بنی ساعده اجتماع کردهاند، من و ابوبکر و ابو عبیده به سوی آن ها رفتیم، در راه دو نفر انصاری را دیدیم که به ما گفتند: آن ها کاری نخواهند کرد که با نظر شما مخالف باشد، اما ما مصمم به رفتن شدیم. در آن جا خطیب انصار گفت: ما انصار، لشکر منسجم اسلام هستیم و شما ای قریش!گروهی از ما بوده و اقلیتی در میان ما هستید. من خواستم سخن بگویم اما ابوبکر مانع شد و خود چنین گفت: آنچه شما انصار درباره خود میگویید، البته درست است، اما عرب، این «امر» را جز برای این تیره قریش نمیشناسد;آنان برترین عرب از لحاظ نسب و اصالتخانوادگیاند. پیشنهاد میکنم با عمر یا ابو عبیده[که تنها مهاجران آن جمع بودند]بیعت کنید. خطیب انصار مجددا اعتراض کرده و در نهایت گفت: امیری از ما، و امیری از شما باشد. (2) عمر میگوید: من پاسخ دادم: دو شمشیر در یک غلاف جای نخواهد گرفت. پس از آن دست ابوبکر را گرفته با او بیعت کردم.
عمر افزود: پس از آن مهاجر و انصار با او بیعت کردند. [ البته در آن جمع سه تن مهاجر بیش تر نبود]، ما ترسیدیم که از آن جمع جدا شویم و بعدها، آنان با کسی بیعت کنند و ما مجبور شویم ناخواسته با او بیعت کنیم! یا با مخالفتخود فسادی ایجاد کنیم. البته بیعتبا ابو بکر «فلتة» و ناگهانی بود جز آن که خداوند شر آن را بر طرف کرد و از میان شما، کسی همانند ابوبکر نیست. از این رو، هر کسی، با شخصی بیعت کند بدون آن که این کار با «مشورت مسلمانان» باشد، نه او و نه کسی که با او بیعت شده ،قابل اطاعت نیستند;چنین کاری، هر دو را در معرض قتل قرار میدهد. (3)
خلیفه گزارش مختصری از سقیفه ارائه داده، اما همین گزارش، بخشی واقعیت را آشکار ساخته است. مفصل گزارش سقیفه را
ابوبکر جوهری (م 323) در کتاب السقیفه (4) خود آورده است. ابن اعثم مینویسد: پیش از آمدن مهاجران به سقیفه، میان انصار بحث و گفتگوی فراوانی شد. یکی از انصار گفت: شخصی را برگزینید که قریش ملاحظه هیبت او را بکند و انصار از او ایمن باشند. کسانی سعد بن عباده را پیشنهاد کردند. اسید بن حضیر که از اشراف اوس بود ،به مخالفت برخاست. او گفت: خلافت باید در قریش بماند. دیگران بر ضد او سخن گفتند;بشیر بن سعد نیز از قریش دفاع کرد. عویم بن ساعده گفت: خلافت جز از آن اهل بیت نبوت نخواهد بود، همان جایی قرارش دهید که خدا قرار داده است. (5) گزارش ابن اعثم نشانگر تضاد و رقابت داخلی انصار است.
اسید بن حضیر از اوس و بشیر بن سعد عموزاده سعد بن عباده، اولین افراد انصاری بودند که در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند. میدانیم که بعدها انصار از تسلط قریش ناراضی گشتند. به روایت زبیر بن بکار، اوسیان میگفتند: اول بار بشیر بن سعد خزرجی بیعت کرده; خزرجیان میگفتند: اول بار اسید بن حضیر بیعت کرده است! (6) این رقابتبرای ابوبکر شناخته شده بود.در همان سقیفه گفت: اگر خزرجیان بر این «امر» تسلط یابند، اوسیان از آن نخواهند گذشت. اگر اوسیان قدرت را به دست گیرند، خزرجیان از آن نخواهند گذشت;در آن صورت همیشه میان آنان کشت و کشتار خواهد بود. (7) به گزارش یعقوبی، عبد الرحمن بن عوف نیز در سقیفه بوده ؛ این سخن نادرست است. آنچه یعقوبی از او نقل کرده ،مطلبی است که وی فردای آن روز در مسجد گفته؛ خطاب به انصار گفت: شما گرچه اهل فضل هستید اما در میان شما کسی همانند ابوبکر، عمر و علی (ع) نیست. در این وقت منذر بن ارقم برخاست و گفت: ما برتری کسانی را که از آن ها نام بردی؛ انکار نمیکنیم;در میان این افراد کسی هست که اگر این «امر» را مطالبه کند ،با او نزاع نخواهد شد . مقصود او علی بن ابی طالب (ع) بود. آن گاه بشیر بن سعد و اسید بن حضیر برخاسته، بیعت کردند;پس از آن دیگران بیعت کردند به گونهای که نزدیک بود سعد بن عباده زیر دست و پا کشته شود. (8) در این و قتبراء بن عازب به در خانه بنی هاشم آمده و گفت: با ابوبکر بیعت شد. آنان گفتند: مسلمانان در غیاب ما چنین نخواهند کرد. ما اولای به محمد (ص) هستیم!عباس گفت: به خدای کعبه! چنین کردند. یعقوبی میافزاید: مهاجرین و انصار هیچ شکی درباره علی (ع) نداشتند. (9) طبری و ابن اثیر نیز نقل کردند که انصار یا جمعی از آنان در سقیفه گفتند: ما جز با علی بیعت نمیکنیم. (10) به روایت ابن قتیبه، حباب بن منذر پس از آن که مشاهده کرد که انصار بیعت میکنند، دست به شمشیر برد;اما شمشیر را از او گرفتند. خطاب به انصار گفت: باید منتظر آن باشند که فرزندان شان برای لقمهای نان و لیوانی آب، به گدایی، در خانههای قریش بروند. (11)
از نکاتی که همه گزارشگران یاد آور شدهاند، این است که مهم ترین استدلال ابوبکر و عمر، قرابت و خویشی با رسول خدا (ص) و سن ابوبکر بود;گر چه در برخی نقل ها به فضایل ابوبکر نیز اشاره شده است. آنان خطاب به انصار گفتند: عرب جز زیر بار این تیره قریش نخواهد رفت (12) . تاکید کردند که عرب نمیپذیرد نبوت در یک خاندان و خلافت در خاندانی جز آن باشد. (13) ابوبکر در سقیفه گفت: نحن قریش و الائمة منا;ما از قریش هستیم و ائمه باید از میان ما باشد. (14) بعدها که علی (ع) به ابوبکر و عمر اعتراض کرد که چگونه به «قرابت» استناد کردید ،در حالی که ما به رسول خدا (ص) نزدیک تر هستیم؟عمر گفت: عرب دوست نمیدارد که نبوت و خلافت در یک خاندان باشد! (15) نبوت از آن شما بود، اجازه دهید که خلافت از خاندان های دیگر باشد!
تردیدی نباید کرد که در سقیفه، پس از کنار گذاشتن بیعت با امام علی (ع) ، رقابت قبیلهای آغاز شده و عاقبتبا استناد به «برتری قبیلهای» که قریش داشت،به علی رغم محدودیت نفوذ آنان در مدینه آن روز، و البته با استفاده از عنادهای داخلی انصار، قریش به خلافت رسید. توجه به سن ابوبکر و معیار قرار دادن آن نیز مورد نظر موافقان بود، درحالی که امام علی (ع) جوان بود. زمانی که خبر بیعتبه سلمان رسید گفت: مسن ترین را برگزیدید اما در مورد اهل بیت پیامبرتان به اشتباه رفتید. اگر با آنان بیعت میکردید، دو نفر با شما اختلاف نمیکردند. (16)
در سقیفه باره نحوه انتخاب خلیفه و شرایطی که میباید داشته باشد، هیچ گونه سخن قرص و محکمی از سوی هیچ کس ابراز نشد. البته از روایات جعلی که بعدها برای اثبات حقانیت ابوبکر ساخته شده (17) و در آن ها آمده است که رسول خدا (ص) نه تنها او ، بلکه خلفای بعدی را نیز معین کرده، باید گذشت. (18) آنچه مهم است، متن مذاکرات سقیفه و رویدادهای حاشیه آن است: انصار حکومت را حق خود میدانستند. مهاجرین- ابوبکر، عمر و ابوعبیده- به سقیفه رفته و اظهار کردند که حکومتحق قریش است. آنان به هیچ حدیثی نظیر «الائمة من قریش» استناد نکرده، بلکه فقط ابراز داشتند که عرب جز زیر بار این تیره نمیرود. در این میان، جمعی از بزرگ ترین صحابه نظیر زبیر و طلحه (19) در آن لحظه ابوبکر را بر حق نمیدانستند.
هیچ شیوه و شرایط شناخته شدهای برای انتخاب ابوبکر جز معیارهای قبیلهای- استناد به برتری قریش و پیوند خانوادگی با رسول اکرم (ص) - در سقیفه مطرح نشده است. قریشی بودن به هیچ روی شرط شرعی خلافت دانسته نشده و حتی سال ها بعد، عمر آرزوی زنده بودن «سالم» مولی حذیفة بن یمان را داشت تا او را به جانشینی خود انتخاب کند. (20) سالم به هیچ روی قریشی نبوده است. کسانی بر این باورند که شرط قریشی بودن از قرن سوم، در فقه سیاسی سنی مطرح شده است. (21) آنچه که به عنوان معیارهای یک خلیفه مطرح شد ، وابستگی به قریش و اشاره به سن ابوبکر بود. در واقع این تنها معیارهای جاهلی بود که همراه جدل های سیاسی او را به خلافت رساند، نه ترکیبی از معیارهای جاهلی و اسلامی آن گونه که دکتر خیرالدین سوی مدعی آن است. (22) شواهد دیگری وجود دارد که در ذهن ابوبکر، قریشی و اشرافیت قریشی اعتبار خاصی داشته است. ابن عساکر میگوید:
زمانی پس از اسلام آوردن ابو سفیان، بلال و صهیب رومی و سلمان، بر ابو سفیان طعنه زدند. ابوبکر بر آشفت که با «شیخ قریش و سید آن» چنین میکنید؟آنان به رسول خدا (ص) گفتند و حضرت فرمود تا ابوبکر از آنان که خشمگینشان کرده بود، عذرخواهی کند. (23)
پس از خاتمه بیعت در سقیفه، آنان از آن محل خارج شدند. بنا به روایتبراء بن عازب، آنان در کوچهها به راه افتاده و به هر کس میرسیدند دست او را گرفته، به دست ابوبکر میمالیدند، چه آن شخص بدین کار تمایلی میداشتیا نه;براء میافزاید: در آن زمان بود که به در خانه بنی هاشم رفتم و خبر را به آنان دادم. (24) توجه آنان به امر بیعت ابوبکر تا اندازهای بود که بنا به نقل ابن ابی شیبه آن ها در مراسم تدفین رسول خدا (ص) حضور نداشتند و تنها بعد از دفن بازگشتند. (25)
زمانی که کار بیعت تمام شد، عمر برخاست و درباره آنچه روز قبل درباره زنده ماندن رسول خدا (ص) تا مردن آخرین اصحابش گفته و در واقع ادعای مهدویت درباره آن حضرت کرده بود، عذر خواهی کرد، او گفت: وی بر این گمان بود که آن حضرت باقی میماند و کارها را سامان میدهد، اما اکنون شاهد است که قرآن در میان آن هاست . با بهترین صحابی حضرت نیز بیعت شده است! (26) این حکایت روشنگر آن بود که عمر در انتظار انتخاب خلیفه مورد نظر بود و پس از انجام آن دیگر مشکلی نداشت.
در این وقت کسانی به مخالفتبرخاستند. افزون بر دو شخصیت برجسته بنی هاشم یعنی امام علی (ع) و عباس، کسان دیگری همچون زبیر بن عوام، خالد بن سعید، مقداد بن عمرو، سلمان، ابوذر، عمار، براء بن عازب و ابی بن کعب، (27) مخالفتخویش را اعلام کردند. هواداران ابوبکر در خانه ابی بن کعب رفتند، اما او حاضر به باز کردن در نشد. (28) نقش اصلی در این ماجرا بر عهده عمر،
ابوعبیده جراح، مغیرة بن شعبه و خالد بن ولید بوده است. زمانی عمر با شدت و جدیت برای گرفتن بیعت، به در خانه علی (ع) آمد;امام بدو فرمود: امروز حرص تو بر امارت ابوبکر جز برای آن نیست که فردا در دسترس خودت قرار گیرد. (29)
کسانی که در خانه امام اجتماع کرده بودند، مواجه با برخورد شدید عمر و هواداران وی شدند. عمر شمشیر زبیر را گرفت و شکست. آنگاه، ساکنان خانه را به آتش زدن خانه تهدید کرد. درباره اسامی متحصنان در بیت فاطمه (ع) و نیز کسانی که به زور به اندرون خانه رفتند، به منابع ذیل مراجعه کنید. (30) به گزارش ابن عبد ربه، عمر که قبسی آتش در دست داشت، تهدید به آتش زدن خانه کرد. وقتی فاطمه زهرا (ع) پرسید که آیا واقعا قصد چنین کاری دارد؟او گفت: آری، مگر آن که این جمع، امری را بپذیرند که امت پذیرفته است! (31) پس از تهدید عمر به آتش زدن خانه بر سر معترضان بود که حضرت فاطمه (ع) از آنان خواست متفرق شوند، زیرا عمر چنین کاری را انجام خواهد داد! (32)
گرفتن بیعت، با تهدید آتش زدن، که بعدها مورد عمل برخی از خلفا قرار گرفت[نظیر اقدام ابن زبیر در گرفتن بیعت از بنی هاشم (33) ]، میتوانست از همین جا نشات گرفته باشد. البته قریش علاوه بر زور، از مذاکره نیز استفاده کردند. آنان به مشورت مغیره، به سراغ عباس رفتند تا او و خاندانش را در این کار سهیم کنند. با جلب رضایت او به عنوان عموی رسول خدا (ص) ، تا حدودی از دشواری های خود بکاهند اما عباس دعوت آنان را نپذیرفت. (34)
امیر المؤمنین و فاطمه زهرا (ع) تلاش زیادی برای بازگرداندن امر خلافت از ابوبکر و بیعتبا امام علی (ع) کردند اما تلاش آنان ثمری نبخشید. گزارش تلاش ها را ابوبکر جوهری و دیگران آوردهاند. (35) در این نکته هیچ جای تردید نیست که به دلیل حق کشیهایی که در جریان میراث پیامبر (ص) ، فدک (36) و قضیه امامت انجام شد، فاطمه زهرا (ع) ، نسبتبه ابوبکر و عمر خشمگین شد . بدون آن که از آن ها راضی شود، از دنیا رفت. (37) زهری میگوید: امام علی (ع) حضرت فاطمه را شبانه دفن و ابوبکر را خبر نکرد. او میافزاید: تا پیش از درگذشت فاطمه، نه تنها علی، بلکه هیچ یک از بنی هاشم با ابوبکر بیعت نکردند. (38) امام هم، دلیل بیعتخود را حفظ اتحاد امت اسلامی در برابر مرتدان و کفار یاد کرد. (39) چنان که در برابر سخن ابو سفیان که از او خواست اجازه ندهد تا خلافت در میان بنی تیم بماند فرمود: تو همیشه دشمن اسلام و مسلمانان بودهای. (40) با این حال در این نکته تردیدی نیست که امام تا پس از رحلتحضرت فاطمه (س) با ابوبکر بیعت نکرد. (41) به نقل از مدائنی، زمانی که جنگ با مرتدان آغاز شد ،عثمان نزد امام علی (ع) آمده و گفت: تا وقتی که تو بیعت نکنی، کسی به جنگ این افراد نخواهد رفت، او همچنان اصرار کرد تا امام را نزد ابوبکر آورد و حضرت بیعت کرد و مسلمانان خوشحال شدند. (42) مسعودی میگوید: فاطمه (س) پس از رحلت رسول اکرم (ص) سر قبر آن حضرت آمده این شعر را خواند:
قد کان بعدک انباء و هینمة
لو کنتشاهدها لم تکثر الخطب (43)
به یقین مخالفتحضرت فاطمه زهرا (س) برای حیثیت عمومی خلیفه مساله مهمی بود. تلاش زیادی کرد تا در نهایتبا وی از در آشتی در آید اما حضرت راضی نشد. همین امر سبب شد تا ابوبکر در پایان عمر از این که حضرت را ناراضی کرده و به خانه وی هجوم برده، اظهار پشیمانی و ندامت کند. این خبر که او در روزهای آخر زندگی گفت: ای کاش هرگز خانه زهرا را مورد تفتیش قرار نداده بود، توسط بسیاری از مورخان اهل سنت روایتشده است. (44)
یکی دیگر از مخالفان ابوبکر، سعد بن عباده بود. (45) او با ابوبکر بیعت نکرد و به شام رفت، چنان که نقل شده، بعدها در زمان خلافتخلیفه دوم در شام به قتل رسید. خبر رایج در آثار تاریخی چنان است که جنیان او را کشته و دو بیتشعر نیز در این باره سرودند. اما حقیقت آن است که به گزارش بلاذری و نیز ابن عبد ربه، فردی شامی از جانب عمر به سوی او فرستاده شد تا از آن بخواهد بیعت کند . زمانی که نپذیرفت، وی را به قتل رساند. (46)
تفاوت سیاست ابوبکر با عمر در این بود که عمر معتقد بود که میتواند به زور بیعتبگیرد، اما ابوبکر، اگر هم به این اصل اعتقاد داشت، به کار گیری آن را به صلاح نمیدانست. در این باره سیاست دوگانهای را به موضع ابوبکر و عمر نسبت میدهند، در حالی که عمر بر این باور بود که همه باید به زور بیعت کنند، در یک مورد آمده است که ابوبکر ضمن خطبهای اعلام کرد: من هیچ بیعتی و تعهدی بر عهده علی ندارم و او در کارش آزاد است «لا بیعة لی فی عنقه و هو بالخیار من امره» . (47)
پینوشتها:
1. الامامة و السیاسه، ج 1، صص 24- 25
2. حباب بن منذر میگفت که نه مهاجران زیر بار انصار میروند و نه انصار زیر بار مهاجران، نک: مسائل الامامه، ص13
3. المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 431، عمر گفت: فمن دعا الی مثلها فهو الذی لا بیعة له و لا لمن بایعه، المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص، 445- 442 ؛ طبقات الکبری، ج 3، ص 616، 344؛تاریخ الطبری، ج 3، ص 206- 204؛ روایت تحریف شده بی شرمانه این سخنان عمر را بنگرید : انساب الاشراف، ج 1، ص 581
4. این کتاب مفقود شده اما بخش اعظم آن را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود آورده است. مجموع این نقل ها را استاد محمد هادی امینی در کتابی مستقل فراهم آورده و با عنوان «السقیفه و فدک» منتشر کرده است.
5. الفتوح، ج 1، ص 3- 4؛ کتاب الردة، واقدی، ص 33- 32
6. الموفقیات، ص 578، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 272. حباب بن منذر در سقیفه به بشیر بن سعد گفت: تو به دلیل حسادت با سعد بن عباده با ابوبکر بیعت کردی (کتاب الرده، ص 42) . زمانی که اسید بن حضیر مرد، عمر تمامی دیون او را پرداخت کرد (الفائق فی غریب الحدیث، ج 1، ص 108) .
حباب منذر در سقیفه اشعاری در مذمت این دو نفر گفت که مطلع آن چنین است (کتاب الرده، ص 38) :
سعی ابن حضیر فی الفساد لجاجة
و اسرع منه فی الفساد بشیر
7. نثر الدر، ج 2، ص 14؛ البیان و التبیین، ج 3، ص 298؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 27؛ مسائل الامامه، ص 13
8. سعد بن عباده هیچ گاه با ابو بکر بیعت نکرد . زمانی که در شام بود، خلیفه کسی را فرستاد تا او را بکشد . او نیز چنین کرد، نک: انساب الاشراف، ج 1، ص 250
9. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 123- 124، در گزارش دیگری آمده که یکی از انصار گفت: اگر علی و دیگر بنی هاشم در خانه مشغول به دفن رسول خدا (ص) نبوده و نگران حضرت، در خانه ننشسته بودند، کسی در خلافت طمع نمیکرد: کتاب الرده، ص 45- 46. از گزارش واقدی به دست میآید که صحبت عبدالرحمن بن عوف با انصار پس از ماجرای سقیفه بوده ، قرائن زیاد دیگری نیز حکایت دارد که جز سه تن از مهاجران شخص دیگری در سقیفه حاضر نبوده است. بعدها بشیر بن سعد انصاری پس از شنیدن استدلال های امام علی (ع) به حضرت گفت: اگر مردم این کلمات را قبل از این، از تو شنیده بودند، هیچ کس بر تو اختلاف نکرده و همه با تو بیعت میکردند جز آن که تو در خانه نشستی و مردم گمان کردند که نیازی به خلافت نداری!امام در پاسخ گفت: ای پسر بشیر!آیا میبایست جنازه رسول خدا (ص) را در خانه رها کرده و برای خلافتبه منازعه با مردم بر میخاستم؟ابو بکر نیز گفت: اکنون با من بیعتشده و اگر میدانستم مایل به خلافت هستی ،به دنبال آن نمیرفتم. تو نیز آزادی بیعت بکنی یا صبر کنی تا در کارت تامل کنی. تو را مجبور نمیکنم. امام نیز پس از گذشت هفتاد و پنج روز از رحلت رسول اکرم (ص) آن گاه که فاطمه (س) رحلت کرد، بیعت نمود: کتاب الرده، ص 47
10. تاریخ الطبری، ج 3، ص 208، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 325
11. الامامة و السیاسه، ج 1، ص 27، کتاب الرده، ص 42. جوهری میگوید: واقعه حره در سال 63هجری، سخن حباب را تایید کرد که خطاب به ابوبکر گفت: درباره تو هراسی ندارم، بلکه هراس من از کسانی است که پس از تو میآیند (نک: شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 313) . درباره ندامت انصار پس از سقیفه نک: الموفقیات، ص 583. حباب میگفت: ما چون در جنگ ها، پدران اینان را کشتهایم ،از ما انتقام خواهند گرفت (انساب الاشراف، ج 1، ص 580، الفائق فی غریب الحدیث ج 3 ص 166، مسائل الامامه، ص 135) در این صورت باید دید چه برخوردی با امام علی (ع) میکردند که در بدر، به تنهایی نیمی از کشتگان قریش که جمعا هفتاد تن بودند ، به قتل آورده بود. به طور قطع و یقین باید دانست که انصار از کار خویش پشیمان شده و بعدها در جمل و صفین و حتی پیش از آن، با شرکت در قتل عثمان یا سکوت در برابر آن، در برابر قریش و حزب سیاسی آن ها، از عثمان و معاویه گرفته تا طلحه و زبیر و عایشه، ایستادگی کردند و از علی (ع) دفاع نمودند. حتی چند روز بعد از سقیفه نیز این پشیمانی آشکار شده و اشعار حسان بن ثابت در آن روزها بهترین شاهد بر آن است. نک: تاریخ الیعقوبی، ج 2.
12. انساب الاشراف، ج 1، ص 582
13. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 38.
14. انساب الاشراف، ج 1، ص 583 (و العرب لا ترضی ان یؤمروکم و نبیها من غیرکم و لکن یؤمرون من کانت النبوة فیهم، کتاب الردة ص 39) ، تکیه گاه کلام ابوبکر این بود که «قریش اوسط العرب دارا و اکرمهم احسابا» نک: طبقات الکبری، ج 2، ص 269، در کتاب نثر الدر، ج 2، ص 13 به دنبال جمله فوق از قول ابوبکر افزوده: و احسنهم وجوها اکثر الناس ولادة فی العرب. ابوبکر جمله «نحن قریش و الائمة منا» را به عنوان حدیث نقل نکرد ،گرچه بعدها چنین مسالهای به او نسبت داده شد.
15. الایضاح، ص 87. عمر به ابن عباس گفت :قوم شما نمیخواستند نبوت و خلافت در خاندان شما باشد ،چه در آن صورت کبر شما را تا به آسمان بالا میبرد. نثر الدر، ج 2، ص 28
16. سقیفة و فدک، ص 43، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 49؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 590، ابو عبیده جراح نیز در برابر اعتراض امام علی (ع) ، جوان بودن او را مطرح میکرد: شرح نهج البلاغه، ج 2، صص 2- 5
17. از عایشه نقل شده که از وی سؤال شد: رسول خدا (ص) چه کسی را جانشین خود کرد؟ گفت: ابوبکر، سؤال شد: بعد از او چه کسی را؟گفت: عمر، گفتند: بعد از او؟گفت: ابوعبیده جراح را، (المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 433) ، تاریخ جعل این حدیث را از درون خود حدیث به دست آورید.
18. نک: الغدیر، ج 5 (بحث: سلسلة الموصوغات فی الخلافة، ) ص 356- 333. بر پایه گزارشی که واقدی در کتاب الرده، (ص 37- 35) آورده ،گویی چنان است که در سقیفه حداقل چندین بار تصریح شده که رسول خدا (ص) ابوبکر را جانشین خود کرده است!
19. نهایة الارب، ج 19، ص 39
20. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 190؛ العقد الفرید، ج 2، ص 274، ج 3، ص 407؛ تاریخ المدینة المنوره، ج 2، ص 881؛ مسائل الامامه، ص 63؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 12، ص 69
21. تطور الفکر السیاسی عند اهل السنه، ص 38
22.همان، پاورقی 4
23. مختصر تاریخ دمشق، ج 5، ص 261
24. سقیفة و فدک، ص 46
25. المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 432 (هشام بن عروه از پدرش: ان ابابکر و عمر لم یشهدا دفن النبی (ص) و کانا فی الانصار فدفن قبل ان یرجعا) ، واقدی میگوید: آنچه به نظر من درست است، آن که رسول خدا (ص) را روز سه شنبه دفن کردهاند. (البدء و التاریخ، ج 5، ص 47) بنابر این روشن است که ابوبکر و یاران او از دوشنبه که رسول خدا (ص) رحلت کرده تا فردای آن روز کاملا مشغول بوده و نمیتوانستهاند به سراغ جنازه حضرت آمده باشند. در اخبار مربوط به دفن حضرت، در میان افرادی که نام برده شده، یادی از این دو نفر وجود ندارد.
26. البدء و التاریخ، ج 4، ص 66- 65
27. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 124
28. سقیفة و فدک، ص 47
29. انساب الاشراف، ج 1، ص 587. به روایت ابن قتیبه علی بدو فرمود: شیری بدوش که قسمتی از آن برای خودت باشد، نک: الامامة و السیاسه، ج 1، ص 29
30. معالم المدرستین ،ج 2 ،ص 163- 166؛ تلخیص الشافی، ج 3، ص 76، 156
31. العقد الفرید، ج 3، ص 64؛ تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 156 به نقل از: معالم المدرستین، ج 2، ص 167، در باره مصادر دیگری که اشاره به تهدید دارند نک: معالم المدرستین، ج 2، ص 167- 168، ابوبکر در وقت مرگ خود از چند چیز اظهار نگرانی میکرد: یکی این که ای کاش در خانه فاطمه را نگشوده بود، حتی اگر آنان به قصد جنگ، در را بسته بودند (نک: معالم المدرستین، ج 2، ص 165 پاورقی 65 از مصادر متعدد)
32. المذکر و التذکیر و الذکر، ص 91؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 432، این نظر که چنین اقدامی صورت گرفته ،در میان شیعیان وجود داشته است.
33. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 20، ص 147
34. همان، ج 1، ص 220؛ تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 124- 125
35. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 126؛ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 5- 28، 67؛ وقعة صفین، ص 182، کتاب الرده، ص 46
36. درباره آنچه در دوره اموی و عباسی بر سر فدک آمد نک: الخراج و صناعة الکتابه، ص 260- 259
37. المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 472، همین روایت از زهری در: بخاری، ج 6، ص 122 نقل شده؛شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، ص 50- 49، ج 16و ص 282- 281، 253؛البدایة و النهایه، ج 5، ص 285، 287
38. المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 472
39. به همین دلیل بود که امام در برابر درخواست ابوسفیان که حاضر شده بود با امام بیعت کند، مخالفت کرده و او را از خود راند: نثر الدر ،ج 1، ص 400
40. نهایة الارب، ج 19، ص 40
41. بگذریم از نقل های کذبی که بر خلاف تواتر تاریخ میگویند امام در همان لحظه که عمر و ابوبکر به در خانهاش آمدند، بیعت کرد: نهایة الارب، ج 19، ص 39، 40
42. تلخیص الشافی، ج 3، ص 77
43. مروج الذهب، ج 2، ص 304؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 50، ج 6، ص 43، ج 16، ص 212، 251؛ البدء و التاریخ، ج 5، ص 69- 68، در آن جا به جای «وهینمة» «وهنبثه» آمده ، به علاوه بیتی دیگر بر آن افزوده شده است.
44. حیاة الصحابه، ج 2، ص 24؛ کنز العمال، ج 5، ش 14113؛ الاموال، ابن سلام، ص 194
45. نهایة الارب، ج 19، ص 38: در آن جا آمده که گروهی از خزرج نیز در سقیفه بیعت نکردند.
46. المعیار و الموازنه، ص 232 (در پاورقی به نقل از بلاذری و ابن عبدربه) ، جالب این که ابن ابی الحدید (17 / 224- 223) گفته است که کسانی ابوبکر را قاتل وی دانستهاند اما او خبری در این باره در آثار تاریخی ندیده ، در حالی که خبر مزبور، البته درباره خلیفه دوم در دو منبع تاریخی مذکور آمده است.
47. السیرة الحلبیه، ج 3، ص 389؛الغدیر، ج 5، ص 368
---------
نام گذاري فرندان به نام خلفا
بسیاری از عربها در دوره قبل از اسلام، نام فرزندانشان را ابوبکر، عمر و عثمان میگذاشتند. این اسمها در زمره اسمهای رایج آن زمان بود. هنوز هم بین عربها این اسمها رواج دارد.
تعدادی از صحابه پیامبر نامهایشان ابوبکر، عمر و یا عثمان است. همه این ها قبل از نامگذاری فرزندان امام علی بدین اسمها است. مانند عثمان بن حنیف.
وجود نام های خلفا در میان فرزندان یا شیعیان علی و فرزندان شان (ع)، به تنهایی نمی تواند دلیل منطقی و عقلانی بر تأیید باشد. یکی از فرزندان امام سجاد (ع) نیز نامش عمر بود که انسانی دانشمند، پرهیزکار، سخی و متولی موقوفات پیامبر (ص) و علی (ع) بود. امام باقر (ع) در باره وی گوید: به منزله چشم من است. (1) همچنین نام یکی از نوه های امام سجاد، ابوبکر عبدالله باهر عقیقی بود و یکی از نوه های حضرت با ام خالد، نوه مصعب بن زبیر که مختار را کشت، ازدواج می کند. (2) این گونه نامگذاری ها و وصلت ها در آن عصر، امری متعارف و معمول بوده و با فرهنگ آن زمان همسویی داشته است.
نامگذاری در هر اجتماعی، به فرهنگ و سنت آن اجتماع وابسته است. عربها برای خود یک سری نامهای متداول داشتهاند که مربوط به فرهنگ آن جامعه است، که از جمله آن: ابوبکر، عثمان، عمر، معاویه، عمر، یزید و... میباشد.
این اسامی در فرهنگ زمان امامان پیشین، مطلوب و مرسوم بود. امروز هم در بسیاری از کشورها و مناطق عرب نشین، این اسمها مورد پسند مردم است. مردم فرزندان شان را بدین نامها نامگذاری میکنند. امامان(ع) نیز طبق فرهنگ و سنت متداول زمان خویش، فرزندانشان را به این اسامی مینامیدند.
حتي بين شيعه تا قرون دو و سه كم و بيش اين نام ها بوده؛ گاهي اشخاصي از شيعه داراي اين نام ها بوده ،مثلا از علماي بزرگ، عثمان بن سعيد عمري كه اولين نايب خاص امام زمان بود.نیز روات بزرگ ديگري كه به نام هاي عمر يا عثمان بوده اند .
بين اصحاب امامان و خاندان آن ها نام معاويه و يزيد بسيار است.
تسمیه به نام معاویه:
ـ معاویة بن عبدالله بن جعفربن ابیطالب از بنی هاشم؛
ـ معاویة بن عمار و معاویة بن وهب از شیعیان و اصحاب امام باقر(ع)؛
ـ معاویة بن سعید، معاویة بن سلمه، معاویة بن سواده، معاویة بن صالح،، همگی از شیعیان و اصحاب امام صادق(ع)؛
ـ معاویة الجعفری از شیعیان و اصحاب امام موسی کاظم(ع)؛
ـ معاویة بن حکیم و معاویة بن یحیی از اصحاب امام رضا (ع) و ....
نام گذاری به یزید:
ـ یزید بن معاویة بن عبدالله بن جعفر (مادرش فاطمه بنت حسین بن حسن بن علی(ع))؛
ـ یزید بن احنف، یزیدبن جبله، یزید بن طعمه، یزید بن قیس، یزید بن نویره، یزید بن هانی از شیعیان و اصحاب حضرت علی (ع)؛
ـ یزید بن لهیط، یزید بن حصین، یزید بن زیاد از شیعیان و اصحاب امام حسین (ع) و هر سه از شهدای کربلا؛
ـ یزیدبن حاتم از شیعیان و اصحاب امام زین العابدین (ع)؛
نه نامگذاری اسامی ابوبکر، عمر، عثمان و معاویه دلیل بر خوبی و تأیید خلیفه اول، دوم و سوم و معاویة بن ابی سفیان است و نه این اسمها را بر فرزندان خود نگذاشتن، دلیل بر بدی و نشانه عدم تأیید؛ چرا که نامگذاری در هر اجتماعی، به فرهنگ و سنت آن اجتماع بستگی دارد.
در عرف اجتماعی آن زمان، نامگذاری ها به هیچ وجه بیانگر کیفیت روابط صاحبان این اسامی با یکدیگر نبوده است.
بعد از حادثه کربلا و ستمهای خلفا و بنی امیه، به مرور زمان فاصله فرهنگی بین شیعه و سنی بیش تر گردید. رفته رفته در فرهنگ شیعه یک سری اسمها رواج یافت. یک سری اسمها از رونق افتاد. شیعیان در قرون بعد کوشیدند با نامگذاری فرزندان خویش به نامهای پیامبر و اهل بیت و صحابه با وفای شان، به نوعی در پی زنده کردن ارزشها برآیند.
اگر در بین اسامی فرزندان امامان(ع) دقت شود، همین فرهنگ در بین امامان متأخر به چشم میخورد؛ یعنی اگر چند امام پیشین اسمهایی که بعداً در فرهنگ متروک شد، برای فرزندان خویش گذاشتند، چنین نامگذاری در فرزندان امامان متأخر کم تر دیده می شود.
پی نوشت ها:
1. الشيخ محمد تقي التستري، قاموس الرجال، ج 8، ص 217، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، 1417، چاپ دوم.
2. سید مهدی رجائی موسوی، المعقبون من آل ابی طالب، ج 3، ص 3، مؤسسه عاشورا، 1427 ق، چاپ اول.
----
در باره ازدواج ام كلثوم با عمر :
تاریخ درباره ام کلثوم دختر امام از جهات متفاوتی در هالهای از ابهام است.
آیا به جز حضرت زینب، امام دختری به نام ام کلثوم از حضرت زهرا داشت؟ البته در اين كه آن حضرت از زهراي اطهر دختري ديگر داشته سخني نيست.
آیا نامش ام کلثوم بود یا کنیهاش؟ آیا با عمر ازدواج کرد؟ و...
اینها سؤالاتی است که پاسخ قطعی آن بسی مشکل است.
برخی نوشتهاند: امام سه دختر با نام یا کنیه ام کلثوم داشت. بدین شرح:
1 - ام کلثوم که همسر مسلم بن عقیل بن ابی طالب(ع) بود.
2 - ام کلثوم که همسر عبدالله بن اصغر بن عقیل بود.
3 - ام کلثوم که همسر عمر بن خطاب بود.(1)
دکتر سید جعفر شهیدی در این باره مینویسد که بین مورخان و تذکره نویسان در این که امکلثوم دومین دختر امام و مادرش حضرت زهرا بود، اختلافی وجود ندارد، لیکن در این اختلاف است که ام کلثوم نامش بود یا کنیهاش.
بیشتر تاریخ نویسان او را ام کلثوم نوشتهاند. وی در سال هشتم هجری متولد شد . در سال هفدهم به عمر بن خطاب شوهر کرد. چون عمر کشته شد ، نخست «عون» و پس از مرگ او برادرش« محمد بن جعفر بن ابیطالب» او را به زنی گرفت.
تذکره نویسان و مورخان نوشتهاند ام کلثوم از عمر پسری به نام زید داشت.(2)
مرحوم شیخ مفید معتقد است که حدیث ازدواج ام کلثوم با عمر، مجعول است. او میگوید:
«روایت تزویج امیر المومنین(ع) دخترشان را به عمر ثابت نیست . طریق این روایت از زبیر بکار است . او مورد وثوق در نقلهایش نیست . به خاطر بغضش به ساحت قدس امیرالمومنین (ع) در آنچه که ذکر میکند، متهم میباشد. هر آنچه که علیه بنی هاشم ادعا میکند ،مورد اطمینان نیست؛ گذشته از آن که این روایت مضطربه میباشد. به یازده گونه نقل شده که هر یک متضاد با دیگری است اما این یازده شق عبارت اند از:
1- گاهی روایت میکند که امیرالمو منین(ع) متولی عقد این ازدواج بود.
2- عباس متولی عقد بود.
3- عقد واقع نشد مگر بعد از تهدید بنی هاشم.
4- عقد از روی اختیار و ایثار وارد شد.
5- در این ازدواج از عمر فرزندی به هم رسید به نام زید.
6- زید زنده ماند و صاحب نسل شد.
7- زید و مادرش در زمان عمر گشته شدند، به گونهای که معلوم نشد کدام از کدام ارث میبرند.
8- ام کلثوم(ع) زنده بود تا عمر مرد.
9- عمر مهریه این ازدواج را40 هزار درهم قرار داد.
10- عمر مهریه را 4 هزار درهم قرار داد.
11-مهریه 500 درهم بود .
با وجود این همه اختلاف در نقل، این روایت قابل قبول نیست و تاثیری بر آن مترتب نیست».(3)
پینوشتها:
1. سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 5، ص 334 - 336.
2. زندگانی حضرت فاطمه(س)، ص 263 - 264.
3. المسائل السرویه، ص266.






