على عليه السّلام نزد عمرو آمد و به او فرمود: در زمان هاى گذشته و جاهليت مي گفتى: به لات و عزى سوگند! هر كس مرا به يكى از سه چيز بخواند، آن ها يا يكى از آن ها را مي پذيرم؟ گفت: آرى چنين است، فرمود: پس من تو را مي خوانم كه گواهى دهى: معبودى جز خداى يگانه نيست، و محمد فرستاده او است و در برابر پروردگار عالميان سر تسليم فرود آورى. گفت: اين سخن و خواهش را به يك سو بنه، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:
بدان كه اگر آن را بپذيرى، براى تو بهتر است! از راهى كه آمدهاى بازگردى (و از جنگ با مسلمانان دست بدار) گفت: نه، (اين هم براى من ننگ است) و زنان قريش براى هميشه براى هم بازگو كنند (كه عمرو از ترس جنگ فرار كرد) فرمود: پس از اسب پياده شو
و با من بجنگ؟ عمرو خنديد و گفت: گمان نمي كردم كسى از عرب مرا به چنين كارى بخواند (و پيشنهاد جنگ به من دهد) من خوش ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكشم با اينكه پدرت با من رفيق و دوست بود. على عليه السّلام فرمود: ولى من دوست دارم تو را بكشم. اگر مي خواهى پياده شو. عمرو (از اين سخن) برآشفت و پياده شده، به روى اسب خويش زد تا اسب بازگشت.
جابر گويد: در آن ميان ناگاه آواز تكبير (اللَّه اكبر) شنيدم، پس دانستم كه على او را كشته است، ياران عمرو و همراهانش (كه اين را بديدند) به كنار خندق آمدند . سعى داشتند كه با اسبان خود بدان سوى خندق بگريزند(1).
پی نوشت:
1. ارشاد مفید، ج 1، ص 89- 90 ، ترجمه رسولي محلاتي، تهران ، انتشارات علميه اسلاميه؛
ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر للطباعه و النشر، 1385ش، ج 2، ص 181-182.
۱۳۹۰/۰۸/۲۱ ۱۲:۲۱
شناسه مطلب: 53197






