"لا اکراه فی الدین" هم بیان حقیقتی است و هم حکمی که بر آن حقیقت استوار است.
حقیقتی که این جمله بیان می کند،"اجباری نبودن دین و عقیده" است، زیرا دین و عقیده باور قلبی نسبت به حقایق مربوط به مبدا و معاد است که منشا و انگیزاننده به سوی عمل است . باور قلبی هم اجبار پذیر نیست. کسی را نمی توان به باور داشتن توحید یا نبوت یا معاد و به دوست داشتن خدا و بندگان صالح خدا و نفرت داشتن از شیطان و دشمنان خدا وادار کرد. قلب از حوزه تسلط انسان ها خارج است . نمی توان کسی را به باور داشتن یا دوست داشتن وادار نمود.
اگر با فردی با برهان مواجه شدی و ذهن و روحش را قانع کردی، به یقین می رسد . اگر جمال و زیبایی حق را به او نمایاندی، معتقد و عاشق می شود.
همچنان که وقتی با بی پایگی و بی برهانی باطل مواجه شد و زشتی و نفرت انگیزی باطل را دید ،خواه ناخواه از آن متنفر می شود . نمی توان او را به دوست داشتن و باور قلبی وادار کرد. از این رو در ادامه می فرماید:
" قد تبین الرشد من الغی" رشد و هدایت از گمراهی و ضلالت آشکار شده ، زیرا حق برهان دارد و زیبا است . باطل برهان ندارد و زشت و نفرت انگیز است.
اما حکم تکلیفی این است : ای پیامبر و ای مؤمنان ! حق ندارید افراد را به زور به دین وارد کنید و به پذیرش اعتقادی وادارید ،زیرا دینداری اجباری فقط ظاهرسازی است و مقبول خدا نیست. خدا دینداری واقعی و ریشه دار را می خواهد ،نه دینداری اجباری و بی ریشه را.
این معنای گزاره "لا اکراه فی الدین" است .