سلام. از دیدگاه متکلّمین اسلامی، تشخص عین وجود و وجود عین تشخص است وبه اصطلاح این دو در خارج یك مصداق اند اما در مفهوم مغایر می باشند و از دیدگاه کتاب الاسفار وجود و تشخص، ذاتاً متحد و اسماً و مفهوماً متغایرند. پس در واقع وجود و شخصیت، عملاً یک چیز هستند.
من در مورد مفاهیم خارجی این امر ابهام دارم و قدری برای دشوار است که بپذیرم شخصیت و وجود فقط در اسم و مفهوم با هم فرق دارند و در واقع یکی هستند:
وجود عملاً چیستی ماست ولی شخصیت کیستی ماست. برای همین ما پاسخی که به دو پرسش «شما چی هستید؟» و «شما کی هستید؟» می دهیم فرق دارد. پاسخ پرسش اوّل انسان یا آدمیزاد بودن است، ولی پاسخ پرسش دوم نام، نشان یا مسئولیت شغلی و چیزی شبیه به این است.
همچنین ما تمایز قائل می شویم بین «من» و «جسم من»، و نیز بین «من» و «روح من».
به نظر می رسد که وجود و شخصیت، یک اتّحاد عمیق دارند، ولی با هم یکی نیستند.
ممنون می شوم اگر در این مورد من را رهنمایی بفرمایید.
همانگونه كه شما هم اشاره كرده ايد بسياري از حكما تشخص را از عوارض ذاتي وجود مي دانند و برخي آن را عين وجود دانسته اند.(1) لكن براي روشن شدن سوال شما و پاسخ از آن بايد اموري را متذكر شويم.
1- بحث تشخص كه بحثي است فلسفي با شخصيت و هويت شخصيه كه بحثي غير فلسفي و متشكل از امور اعتباري مانند نام و نام خانوادگي و محل زندگي و شغل و نام پدر و فقر و غنا و ... مي باشد ،(2) متفاوت است. البته در برخي اصطلاحات هويت به معناي وجود گرفته شده است كه در اين صورت هويت به اين معنا با هويت به معناي تمام مشخصات شناسنامه اي يك فرد، متفاوت خواهد بود.
طبق اصطلاح دوم ( هويت مساوي يا مساوق وجود ) بين فلاسفه و حكما دو نظر وجود دارد و اين دو نظر هماني است كه در مقدمه پاسخ ، به آنها اشاره شد.
2- كيستي كه شما به آن اشاره كرديد در حقيقت همان « هويت شناسنامه اي» يك فرد را تشكيل مي دهد. وقتي سوال مي شود كه او كيست ؟ در جواب گفته مي شود نامش فلان ، پسر فلان ، صاحب كتاب فلان، صاحب شغل فلان و ... .
و البته در جواب از كيستي ، كسي نمي گويد كه بله موجود است . اين نشان مي دهد كه كيستي يا همان هويت شخصيه در اين جا غير از تشخص به معناي وجود است. چرا كه اگر يكي بودند بايد جوابهاي يكساني هم مي داشتند.
3- در اصطلاحي حكمي ، چيستي شيء با وجود و هستي آن شيئ متفاوت و متباين مي باشند. چيستي شيء را اصطلاحا ماهيت شيء مي نامند يعني همان وجهي كه به وسيله آن از ديگر موجودات جدا و متفاوت مي شود و وجود شيئ را هستي آن مي نامند يعني همان وجهي كه در آن وجه با ديگر موجودات مشترك است.(3)
در جواب از چيستي ، ماهيت گذاشته مي شود نه هستي و وجود . اين نشان مي دهد كه اين دو با هم متفاوت هستند.
به عنوان مثال وقتي شخصي از ما سوال مي پرسد، زيد چيست ؟ ما نمي توانيم بگوئيم، وجود و هستي است ، بلكه پاسخ صحيح آن است كه بگوئيم ، انسان است. يعني بايد اشاره به ماهيتش كنيم نه هستي زيد.
بنابراين وجود و هستي با ماهيت و چيستي متفاوت و ماهيت با كيستي و هويت شخصيه ( هويت شناسنامه اي ) مختلف و متفاوت مي باشد.
عمده اشكالي كه باعث اشتباه شما در تشخيص موارد خارجي، گرديده است، خلط بين وجود و تشخص با ماهيت و چيستي از طرفي و با هويت شخصيه و كيستي از طرف ديگر مي باشد.
تشخص فلسفي ، طبق دو نظري كه گفته شد يا از عوارض ذاتيه وجود و يا عين وجود به حساب مي آيد و امري حقيقي است در حالي كه هويت شخصيه يك فرد انسان كه در جواب كيستي مي آيد، عمدتا از امور اعتباري و قرار دادي براي تعيين يك فرد با ديگر افراد جامعه تشكيل مي شود. چيستي يك شيئ نيز اشاره به ماهيت، يعني ذاتيات آن شيئ دارد كه در صورت عروض وجود برآن ، موجود خواهد شد. ولي به هر حال غير از وجود و تشخص آن شيئ است.
انسانيت زيد، چيستي و ماهيت او است، پسر فلاني بودن و صاحب فلان منصب و شغل بودن و فقير يا غني بودن و غيره، كيستي و هويت شخصيه زيد و تحقق و عينيت زيد در خارج ، وجود زيد مي باشد و چون به واسطه اين وجود از ديگر افراد موجودات جدا مي شود و مستقل از ديگر موجودات مي گردد ، تشخص هم به آن گفته مي شود. حال چه بگوئيم استقلال از ديگران و جدائي از ديگر موجودات از عوارض موجود شدن و تحقق و عينيت خارجي يافتن زيد است يا بگوئيم وجود زيد در خارج و عينيت يافتن او در خارج عين تشخص او وجدائي و استقلال او از ديگر موجودات است.( طبق دو مبنائي كه وجود دارد و قبلا اشاره به آن دو كرديم.)
نتيجه بحث آنكه، طبق نظر برخي از حكما ممكن است بگوئيم تشخص با وجود عين هم نمي باشند. بلكه تشخص از عوارض ذاتيه آن مي باشد كه هيچ وقت از آن جدا نمي شود. ( همانگونه كه عوارض ذاتيه اينگونه اند ) ولي اين نه به خاطر جدائي چيستي از كيستي شيئ است، همانگونه كه شما اينگونه تصور كرده ايد. بلكه به خاطر اين است كه برخي آن را از عوارض ذاتيه وجود شيئ دانسته اند و عوارض ذاتي هر چند لازم با ذات و معروض خود هستند و از آن نه عقلا و نه خارجا جدا نمي شوند. ولي به هر حال غير از معروض خود مي باشند.
در اين رابطه دو مقاله اي كه در آدرس هاي ذيل خدمتتان معرفي مي شود را مطالعه فرمائيد.
http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=3557
http://www.bashgah.net/fa/content/print_version/40269
پي نوشت :
1. ر.ك : مهدی آشتیانی، تعلیقه بر شرح منظومة حکمت سبزواری، چاپ عبدالجواد فلاطوری و مهدی محقق، تهران 1367 ش، ص 398.
2. ر.ك: محمد رضا المظفر ، المنطق، قم، اسماعيليان، بي تا، ص 69.( الكليات الخمس ).






