با سلام و سپاس از شما
در مورد رد تناسخ مطالبی می خوام
2 مگه حضرت ابوالفضل روز 9 محرم شهید نشده من تو 1 کتابی خوندم نوشته بود 10 محرم
ابتدا به سوال دوم تان پاسخ می دهیم و آن این که همه شهدای کربلا در روز دهم یا همان روز عاشورا به شهادت رسیدند و حضرت ابالفضل نیز در ساعات بعد از ظهر روز عاشورا مدتی قبل از امام حسین - علیه السلام - به شهادت رسیدند؛ اما بر اساس سنت، در روز تاسوعا به طور مستقل برای شهادت ایشان عزاداری می شود.
اما در مورد تناسخ توضیحاتی مقدماتی مفید به نظر می رسد:
عقیده تناسخ از دیرباز در اقوام گوناگون وجود داشته و در طول تاریخ اشکال گوناگونی نیز به خود گرفته است. شاید تفاوت های آشکاری بین تفکر تناسخی بودیسم با هندوئیسم و سیکیسم و سایر ادیان شرقی وجود داشته باشد؛ اما معتقدان به تناسخ، همواره به عنوان گروهی مشخص در حوزه عقاید و کلام مطرح بوده و هستند.
دانشمندان و مورخان، معتقدند زادگاه اصلی این عقیده کشور هند و چین بوده، ریشه آن در ادیان باستانی آن ها وجود داشته و اکنون نیز موجود است. سپس از آن جا به میان اقوام و ملل دیگر نفوذ نموده است. به گفته شهرستانی، نویسنده ملل و نحل، این عقیده در غالب اقوام کم و بیش رخنه کرده است. (1)
اصولا تناسخ در میان اقوام باستان، به عنوان راهکاری برای پاسخ دادن به یک حقیقت نیمه مکشوف مطرح شده و رشد پیدا کرد و آن حقیقت، بقای روح و میل فطری انسان به زندگی ابدی بود. در واقع، این اقوام برای یافتن پاسخی به این دغدغه ذهنی که روح انسان پس از مرگ نابود نشده، به نوعی ادامه حیات می دهد، به تناسخ رسیده است. در طول تاریخ سعی شده که این عقیده شکل منطقی تر و مستدل تری به خود بگیرد؛ اما باید دید این عقیده در برابر تفکر معاد تاب تحمل و یارای مقاومت دارد یا نه؟
البته قبل از ورود کامل در بحث تناسخ، نباید این حقیقت را فراموش کرد که رویکرد و توجه به تناسخ می تواند دو رویه کاملا متفاوت را دارا باشد؛ نخست، تناسخ یعنی حلول روح موجود درگذشته به موجودی دیگر، در عین قبول و پذیرش معاد و جهان آخرت؛ مثلا یک معتقد به معاد و آخرت، به تناسخ در دنیا نیز معتقد گردد. دیگر آن که تناسخ به عنوان اعتقادی در برابر و تقابل با معاد و بقای روح در جهان دیگر مطرح گردد که ظاهراً عمده گروه های تناسخی به همین نظر گرایش دارند.
اتفاقاً در مفاهیم دینی ما نیز این گروه با همین دیدگاه معرفی شده اند. امام صادق - علیه السلام - راجع به اهل تناسخ فرمود: «اینان پنداشته اند که نه بهشت و نه جهنمی است و نه برانگیختن و زنده شدن است. قیامت در نظر آنان عبارت از این است که روح از قالبی بیرون رود و در قالب دیگری وارد شود. اگر در قالب اول نیکوکار بوده، بازگشتن در قالبی برتر و نیکوتر در عالی ترین درجه دنیا خواهد بود. اگر بدکار یا نادان بود، در پیکر بعضی از چهار پایان زحمتکش و باربر که حیات شان با رنج و زحمت طی میشود، مستقر میگردد یا در بدن پرندگان کوچک و بد قیافه ای که شب ها پرواز میکنند و به گورستانها علاقه و انس دارند، جای میگیرد». (2)
در هر حال، از نظر ادیان آسمانی این تفکر جایی نداشته و به کلی مطرود است. مأمون به حضرت رضا - علیه السلام - عرض کرد: درباره کسانی که قائل به تناسخاند، چه میفرمایی؟ فرمود:« کسی که تناسخ را بپذیرد و به آن عقیده داشته باشد، به خدا کفر آورده، بهشت و دوزخ را غیر واقعی تلقی کرده است». (3)
اما فارغ از این دیدگاه های نقلی، باید دید اصولا اساس تناسخ در تعاریف گوناگون آن، اولاً، آیا می تواند از نظر عقل قابل قبول باشد؟
ثانیاً، آیا اعتقاد به این امر در منظومه معرفتی ما می تواند جایگاه درستی پیدا کند یا این که اعتقاد به آن، نوعی تخریب و انهدام سایر مبانی اعتقادی است؟
تنوع مبانی و گرایش ها در تناسخ باعث می شود که بررسی دقیق این عقیده، جوابی بسیار مبسوط و متفاوت را بطلبد؛ اما با نگاهی مختصر به اصول تفکر تناسخی پرداخته، سعی می کنیم آن را مورد بررسی قرار دهیم.
اولاً، فلاسفه بزرگی همانند ملاصدرا تناسخ را دارای تنافی و تضاد با اصول معین فلسفی و عقلی دانسته، آن را نامعقول خوانده اند؛ مثلاً صدر المتألهین تناسخ را با دیدگاه فلسفی خود در مورد نفس انسان و کیفیت ارتباط نفس با بدن در تعارض دیده، میگوید:
«دانستی که نفس در اولین مرحله تکوین، درجه اش درجه طبیعت است. سپس به تناسب حرکت استکمالی ماده، ترقی میکند تا از مرز نبات و حیوان بگذرد. بنابراین، وقتی نفس درمرحلهای از قوه به فعلیت میرسد، هر چند آن فعلیت ناچیز باشد، محال است دوباره به قوه محض و استعداد صرف برگردد. به علاوه، صورت و ماده، شیء واحدی هستند که دارای دو جهت فعل و قوه میباشند و با هم مسیر حرکت استکمالی را میپیمایند و در مقابل هر استعداد و قابلیت به فعلیت مخصوصی نایل میشوند. بنابراین، محال است روحی که از حد نباتی و حیوانی گذشته، به ماده منی و جنین تعلق بگیرد». (4)
تبیین دقیق این نظریه، مبتنی بر بررسی مبادی و مقدمات فلسفی آن و دیدگاه های مختلف در مورد نفس و چگونگی ارتباط آن با بدن و امکان ایجاد یک بدن جدید بدون همراهی نفسی جدید در کنار آن است که به صرف مقبول و جالب بودن و پسندیده به نظر آمدن بازگشت روح در بدنی جدید، نمی تواند به آسانی ما را متقاعد کند که پس دیدگاه تناسخی دیدگاه معقولی است.
در تناسخ، مشکل اصلی این است که روح و حقیقت وجودی یک انسان پس از طی کردن مراحل نقص نباتی و حیوانی و رسیدن به درجات کمال انسانی، مجددا عقب گرد کرده، به مرتبه گذشته برگردد؛ یعنی از فعلیت به قوه برگردد و این، حقیقتی است که با مسلمات علوم عقلی و مبانی فلسفی در تضاد و چالش است.
دوم، این که مشکل دیگر تناسخ، عدم مقبولیت آن و ناتوانی از پاسخگویی درست به سؤالات در باره این عقیده است. در واقع، حتی اگر از نظر عقل و مبانی فکری مان بتوانیم اصل تناسخ را ممکن و معقول بدانیم، اما نمی توان آن را به عنوان عقیده ای حق پذیرفت.
تناسخ، پاسخی ساده به یک مسئله بسیار پیچیده است. هر چه بیش تر در این مسئله و امور پیرامون آن تفکر کنید، به نارسایی این فرضیه بیش تر پی خواهید برد.
اما برخی از ابهامات:
نخست، اگر تناسخ نوعی پاسخ به قانون کارما و در حقیقت تجلی رفتارهای فرد در زندگی قبلی اوست، عامل تعیین وضعیت فرد در اولین زندگی او چیست؟ در واقع، تفاوت مبنایی بین روح بکر و به اصطلاح تازه خلق شده با روحی که قبلا تجربه زندگی داشته، چیست؟ روح در اولین تجربه زندگی، در هر قالبی که باشد، نتیجه کدام عمل یا رفتار را پس می دهد؟
از طرف دیگر، اگر در هر زمان ارواح جدیدی خلق می شوند، چه تناسبی بین ارواح و اجسام در عالم وجود دارد؟ یعنی یا باید پذیرفت که در ابتدای عالم تعدادی روح موجود بوده و همین تعداد روح معین به صورت دوره ای در اجسام مختلف سیر می کنند و همین رویه ادامه دارد، و یا این که می گوییم در همین حین، ارواح جدیدی هم به برخی اجسام وارد می شوند که تجربه زندگی گذشته ای را نداشتند. پس با خلق هر روح جدیدی، یک روح از گذشته معطل شده، بدون کالبد و جسم می ماند.
البته ممکن است گفته شود در این میان، ارواحی هم هستند که به کمال مطلق رسیده، دیگر نیازی به ورود در جسم جدیدی ندارند. حال این سؤال مطرح می شود که وضعیت این روح مجرد که قابل نابودی هم نیست، چه خواهد شد؟ آیا به جهان دیگر منتقل می گردد؟ شما که تناسخ را در برابر بهشت و جهنم و جهان دیگر می دانید.
سؤال دیگر آن است که فرایند ورود روح در جسم دیگر بدون آن که به سرانجامی ختم شود، چه منطق و مبنایی را به دنبال دارد؟ رسیدن تدریجی انسان به کمالات انسانی اش؟ هدایت جهان به سوی خیر و کمال بیش تر یا تنها نوعی عقوبت و نتیجه گیری از اعمال گذشته؟ مسلماً در تفکر مورد نظر شما، فرض آخر مطرح است؛ چون اگر بنا بر اصلاح انسان و درس گرفتن از اشتباهات گذشته باشد، دیگر یاد نیاوردن گذشته و اشتباهاتی که باعث شد به وضع فلاکت بار فعلی بیفتد، بی معنا است. به علاوه، اگر این روند می توانست اوضاع انسان و عالم را به بهبودی هدایت کند، چرا روز به روز اوضاع عالم و انسان رو به وخامت می نهد؟
مسلماً آنچه تناسخ را برای بعضي جذاب تر از دیدگاه معاد کرده، منطبق بودن بر اساس قانون علیت و نوعی رستاخیز دنیایی بودن آن است؛ حال آن که این دیدگاه بسیار ساده و بی معنا است؛ زیرا در بهترین حالت، تنها فرد می داند که هرچه بدبختی و فلاکت در زندگی نصیب او شده، نتیجه اعمال گذشته خود او است؛ گذشته ای که نه خود به یاد می آورد و نه از چند و چون آن آگاه است.
با این بیان، فرد یا دچار نوعی نفرت از خود می شود و یا نوعی دوگانگی شخصیتی بین خود امروزش با خود زندگی قبل و خود زندگی بعدش می بیند. در نتیجه، در بهترین حالت، تلاشی برای بهتر زندگی کردن خود ناشناخته اش در زندگی آینده که در هاله ای از ابهام و وهم پیچیده شده، نکرده، بلکه خود آینده اش را نیز محکوم به تحمل سرنوشت خود فعلی و کشیدن جور اشتباهات قبلی اش می داند.
نکته بسیار منفی در این عقیده آن است که مهم ترین انگیزه در فرد برای بهتر زیستن و بهتر بودن، درک شرایط و موقعیتی عالی تر در حیات مبهم بعدی است؛ در واقع، فرد نه تلاش فعلی اش را برای بهبود زندگی کنونی کارگر می داند و نه نتایج منفی و تبعات زشت رفتارهای نادرستش را معلول اختیار و عملکرد خود؛ بلکه در تفکری جبرآلود همه چیز را نتیجه اعمال خود در حیات قبلی می پندارد.
فارغ از همه این مسائل، اصولاً فلسفه آفرینش عالم و خلقت انسان بر اساس نظریه تناسخ چیست؟ آیا می توان فلسفه درست و معقولی برای زندگی مکرر و متفاوت در دنیا و پی در پی رنج کشیدن و یا خوشی دیدن و به نهایتی ختم نشدن و یا با رسیدن به نهایتی به عدم و نیستی و یا جهان آخرت رفتن تصور کرد؟
تناسخ در برخی تفکرات، با معاد و جهان دیگر کاملاً قابل جمع است؛ حال با وجود قرار داده شدن جهانی دیگر در مجموعه نظام هستی که کارکردهای گوناگونی، از جمله تجلی یافتن نتایج اعمال دنیایی افراد در آن دارد، دیگر چه ضرورت و نیازی به طرح نظریه تناسخ با آن همه اشکال و ابهام وجود دارد؟
در داستان ادیان آسمانی از معاد، جایگاه دنیا و خلقت انسان و ضرورت وجود اختلافات و تمایزات و اصل مهم و اساسی آزمایش بشر و تجلی عینی این اعمال در جهان دیگر و محاسبه ای عادلانه و دقیق به آن و ده ها مسئله مرتبط و ضروری دیگر، کاملاً نهادینه شده و در یک ساختار معین و منظومه معرفتی مشخص قرارداده شده است. پاسخ هر سؤال و ابهامی، از درون آن به روشنی به دست می آید؛ در حالی که در مسئله تناسخ، در عین ابهام و تنوع نظر در آن، ده ها سؤال بی پاسخ و عدم تناسب این نظریه با دیگر تفکرات مورد تأیید عقل، به چشم می خورد.
براي مطالعه تفصيلي در باب انواع تناسخ و دلایل ابطال آن، به اين لينك مراجعه نمایيد:
http://www.andisheqom.com/Files/kalam.php?idVeiw=5758&level=4&subid=5758
پی نوشت ها:
1. ناصر مکارم شيرازي، ارتباط با ارواح، نشر نسل جوان، بي تا، ص 46.
2. علامه مجلسی، بحار الانوار، دارالکتب الاسلامیه، تهران، بی تا، ج 58، ص 33.
3. طبرسي، احتجاج، مشهد، نشر مرتضي، بي تا، ج 2، ص 89.
4. ملاصدراي شيرازي، شواهد الربوبیه، به همراه حواشي ملا هادي سبزواري، قم، بوستان كتاب، 1382هـ .ش، ص 320.






