پرسش: 1-روح 2- محرومیت
شرح : 1-یکی از دوستان من معتقد است روح پیش از جسم مابه جسم دیگری تعلق داشته ودر اینده به جسم دیگری تعلق خواهد داشت. من نیز قبل از این که او به من چیزی دراین رابطه بگوید به همچین چیزی فکر میکردم ولی خودم هم اکنون به شدت با این حرف مخالفم دلیلش هم این است که چرا ما بعضی جاها و کارها برایمان اشنا می اید ومثال مسیحیان را می زند که به دین خود اعتقاد دارند و می گوید من نیز همه جوره به این حرف اعتقاد دارم میخواهم از ایات قران ونیز حدیث های معصومین و رساله علما پاسخی به من بدهید تا اعتقادش پخش نشده جوابش را بدهم من جواب هایی به او داده ام اما او جمله بالا را میگوید(اعتقاد)
پاسخ:
به نام خدا
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با مركز ملي پاسخگويي به سوالات ديني

این عقیده در واقع همان عقیده تناسخ است که از دیرباز در اقوام گوناگون وجود داشته و در طول تاریخ اشکال گوناگونی نیز به خود گرفته است.شاید تفاوت های آشکاری بین تفکر تناسخی بودیسم با هندوئیسم و سیکیسم و سایر ادیان شرقی وجود داشته باشد اما معتقدان به تناسخ همواره به عنوان گروهی مشخص در حوزه عقاید و کلام مطرح بوده و هستند .
دانشمندان و مورخان، معتقدند زادگاه اصلی این عقیده کشور هند و چین بوده ، ریشه آن در ادیان باستانی آن ها وجود داشته ، اکنون نیز موجود است. سپس از آن جا به میان اقوام و ملل دیگر نفوذ نموده است . به گفته شهرستانی نویسنده ملل و نحل این عقیده در غالب اقوام کم و بیش رخنه کرده است.(1)
اصولا تناسخ در میان اقوام باستان ،به عنوان راهکاری برای پاسخ دادن به یک حقیقت نیمه مکشوف ،مطرح شده و رشد پیدا کرد و آن حقیقت ، بقای روح و میل فطری انسان به زندگی ابدی بود . در واقع این اقوام برای یافتن پاسخی به این دغدغه ذهنی که روح انسان پس از مرگ نابود نشده ، به نوعی ادامه حیات می دهد ، به تناسخ رسیده ؛ در طول تاریخ سعی شده که این عقیده شکل منطقی تر و مستدل تری به خود بگیرد ، اما باید دید این عقیده در برابر تفکر معاد تاب تحمل و یارای مقاومت دارد ؟
البته قبل از ورود کامل در بحث تناسخ نباید این حقیقت را فراموش کرد که رویکرد و توجه به تناسخ می تواند دو رویه کاملا متفاوت را دارا باشد ؛
نخست تناسخ یعنی حلول روح موجود درگذشته به موجودی دیگر در عین قبول و پذیرش معاد و جهان آخرت، مثلا یک معتقد به معاد و آخرت ،به تناسخ در دنیا نیز معتقد گردد .
دیگر آن که تناسخ به عنوان اعتقادی در برابر و تقابل با معاد و بقای روح در جهان دیگر مطرح گردد که ظاهرا عمده گروه های تناسخی به همین نظر گرایش دارند .
اتفاقا در مفاهیم دینی ما نیز این گروه با همین دیدگاه معرفی شده اند ؛ امام صادق علیه السلام راجع به اهل تناسخ فرمود: «اینان پنداشته اند که نه بهشت و نه جهنمی است و نه برانگیختن و زنده شدن است. قیامت در نظر آنان عبارت از این است که روح از قالبی بیرون رود و در قالب دیگری وارد شود. اگر در قالب اول نیکوکار بوده ،بازگشتن در قالبی برتر و نیکوتر در عالی ترین درجه دنیا خواهد بود . اگر بدکار یا نادان بود، در پیکر بعضی از چهار پایان زحمتکش و بار بر که حیات شان با رنج و زحمت طی می‌شود، مستقر می‌گردد یا در بدن پرندگان کوچک و بد قیافه ای که شب ها پرواز می‌کنند و به گورستان‌ها علاقه و انس دارند ،جای می‌گیرد».(2)
در هر حال از نظر ادیان آسمانی این تفکر جایی نداشته و به کلی مطرود است، مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد : درباره کسانی که قائل به تناسخ­اند، چه می‌فرمایی؟ فرمود:« کسی که تناسخ را بپذیرد و به آن عقیده داشته باشد، به خدا کفر آورده ،بهشت و دوزخ را غیر واقعی تلقی کرده است». (3)
اما فارغ از این دیدگاه های نقلی باید دید اصولا اساس تناسخ در تعاریف گوناگون آن اولا قابل قبول از نظر عقل می تواند باشد ؛
ثانیا آیا اعتقاد به این امر در منظومه معرفتی ما می تواند جایگاه درستی پیدا کند یا اینکه اعتقاد به آن نوعی تخریب و انهدام سایر مبانی اعتقادی است .
تنوع مبانی و گرایش ها در تناسخ باعث می شود که بررسی دقیق این عقیده ،جوابی بسیار مبسوط و متفاوت را بطلبد اما با نگاهی مختصر به اصول تفکر تناسخی پرداخته، سعی می کنیم آن را مورد بررسی قرار دهیم .
اولا: فلاسفه بزرگی همانند ملاصدرا تناسخ را دارای تنافی و تضاد با اصول معین فلسفی و عقلی دانسته و آن را نا معقول خوانده اند ؛ مثلا صدر المتألهین تناسخ را با دیدگاه فلسفی خود در مورد نفس انسان و کیفیت ارتباط نفس با بدن در تعارض دیده می‌گوید:
«دانستی که نفس در اولین مرحله تکوین، درجه اش درجه طبیعت است. سپس به تناسب حرکت استکمالی ماده، ترقی می‌کند تا از مرز نبات و حیوان بگذرد. بنابراین وقتی نفس درمرحله­ای از قوه به فعلیت می­رسد، هر چند آن فعلیت ناچیز باشد ،محال است دوباره به قوه محض و استعداد صرف برگردد. به علاوه صورت و ماده، شیء واحدی هستند که دارای دو جهت فعل و قوه می‌باشند و با هم مسیر حرکت استکمالی را می‌پیمایند و در مقابل هر استعداد و قابلیت به فعلیت مخصوصی نایل می‌شوند ، بنابراین محال است روحی که از حد نباتی و حیوانی گذشته ،به ماده منی و جنین تعلق بگیرد». (4)
تبیین دقیق این نظریه مبتنی بر بررسی مبادی و مقدمات فلسفی آن و دیدگاه های مختلف در مورد نفس و چگونگی ارتباط آن با بدن و امکان ایجاد یک بدن جدید بدون همراهی نفسی جدید در کنار آن است که به صرف مقبول و جالب بودن و پسندیده به نظر آمدن بازگشت روح در بدنی جدید ، نمی تواند به آسانی ما را متقاعد کند که پس دیدگاه تناسخی دیدگاه معقولی است.
در تناسخ مشکل اصلی این است که روح و حقیقت وجودی یک انسان پس از طی کردن مراحل نقص نباتی و حیوانی و رسیدن به درجات کمال انسانی ، مجددا عقب گرد کرده ،به مرتبه گذشته برگردد، یعنی از فعلیت به قوه برگردد و این حقیقتی است که با مسلمات علوم عقلی و مبانی فلسفی در تضاد و چالش است .

دوم : مشکل دیگر تناسخ ،عدم مقبولیت آن و ناتوانی از پاسخگویی درست به سوالات پیرامون این عقیده است . در واقع حتی اگر از نظر عقل و مبانی فکری مان بتوانیم اصل تناسخ را ممکن و معقول بدانیم اما نمی توان آن را به عنوان عقیده ای حق پذیرفت .
تناسخ پاسخی ساده به یک مسئله بسیار پیچیده است . هر چه بیش تر در این مسئله و امور پیرامون آن تفکر کنید ،به نارسایی این فرضیه بیش تر پی خواهید برد .
اما برخی از ابهامات :
نخست: اگر تناسخ نوعی پاسخ به قانون کارما و در حقیقت تجلی رفتارهای فرد در زندگی قبلی اوست ، عامل تعیین وضعیت فرد در اولین زندگی او چیست ؟ در واقع تفاوت مبنایی بین روح بکر و به اصطلاح تازه خلق شده با روحی که قبلا تجربه زندگی داشته چیست ؟ روح در اولین تجربه زندگی در هر قالبی که باشد، نتیجه کدام عمل یا رفتار را پس می دهد ؟
از طرف دیگر اگر در هر زمان ارواح جدیدی خلق می شوند ،چه تناسبی بین ارواح و اجسام در عالم وجود دارد ؟ یعنی یا باید پذیرفت که در ابتدای عالم تعدادی روح موجود بوده و همین تعداد روح معین به صورت دوره ای در اجسام مختلف سیر می کنند و همین رویه دامه دارد ، و یا اینکه می گوییم در همین حین ارواح جدیدی هم به برخی اجسام وارد می شوند که تجربه زندگی گذشته ای را نداشتند ،پس با خلق هر روح جدیدی ،یک روح از گذشته معطل شده ،بدون کالبد و جسم می ماند ؛
البته ممکن است گفته شود در این میان ارواحی هم هستند که به کمال مطلق رسیده ،دیگر نیازی به ورود در جسم جدیدی ندارند ، حال این سوال مطرح می شود که وضعیت این روح مجرد که قابل نابودی هم نیست ،چه خواهد شد ؟ آیا به جهان دیگر منتقل می گردد ؟ شما که تناسخ را در برابر بهشت و جهنم و جهان دیگر می دانید.
سوال دیگر آن است که فرایند ورود روح در جسم دیگر بدون آن که به سرانجامی ختم شود ،چه منطق و مبنایی را به دنبال دارد ؟ رسیدن تدریجی انسان به کمالات انسانی اش؟ هدایت جهان به سوی خیر و کمال بیش تر یا تنها نوعی عقوبت و نتیجه گیری از اعمال گذشته ؟ مسلما در تفکر مورد نظر شما فرض آخر مطرح است، چون اگر بنا بر اصلاح انسان و درس گرفتن از اشتباهات گذشته باشد ،دیگر یاد نیاوردن گذشته و اشتباهاتی که باعث شد به وضع فلاکت بار فعلی بیفتد، بی معناست ؛ به علاوه اگر این روند می توانست اوضاع انسان و عالم را به بهبودی هدایت کند ، چرا روز به روز اوضاع عالم و انسان رو به وخامت می نهد ؟
مسلما آنچه تناسخ را برای بعضي جذاب تر از دیدگاه معاد کرده ، منطبق بودن بر اساس قانون علیت و نوعی رستاخیز دنیایی بودن آن است ؛ حال آن که این دیدگاه بسیار ساده و بی معناست . زیرا در بهترین حالت تنها فرد می داند که هرچه بدبختی و فلاکت در زندگی نصیب او شده ،نتیجه اعمال گذشته خود اوست ، گذشته ای که نه خود به یاد می آورد و نه از چند و چون آن آگاه است.
با این بیان فرد یا دچار نوعی نفرت از خود می شود و یا نوعی دوگانگی شخصیتی بین خود امروزش با خود زندگی قبل و خود زندگی بعدش می بیند ؛ در نتیجه در بهترین حالت تلاشی برای بهتر زندگی کردن خود ناشناخته اش در زندگی آینده که در هاله ای از ابهام و وهم پیچیده شده نکرده ،بلکه خود آینده اش را نیز محکوم به تحمل سرنوشت خود فعلی و کشیدن جور اشتباهات قبلی اش می داند .
نکته بسیار منفی در این عقیده آن است که مهم ترین انگیزه در فرد برای بهتر زیستن و بهتر بودن ، درک شرایط و موقعیتی عالی تر در حیات مبهم بعدی است ؛ در واقع فرد نه تلاش فعلی اش را برای بهبود زندگی کنونی کارگر می داند و نه نتایج منفی و تبعات زشت رفتارهای نادرستش را معلول اختیار و عملکرد خود ، بلکه در تفکری جبرآلود همه چیز را نتیجه اعمال خود در حیات قبلی می پندارد .
فارغ از همه این مسایل اصولا فلسفه آفرینش عالم و خلقت انسان بر اساس نظریه تناسخ چیست ؟ آیا می توان فلسفه درست و معقولی برای زندگی مکرر و متفاوت در دنیا و پی در پی رنج کشیدن و یا خوشی دیدن و به نهایتی ختم نشدن و یا با رسیدن به نهایتی به عدم و نیستی و یا جهان آخرت رفتن تصور کرد ؟
تناسخ در برخی تفکرات با معاد و جهان دیگر کاملا قابل جمع است ؛ حال با وجود قرار داده شدن جهانی دیگر در مجموعه نظام هستی که کارکردهای گوناگونی از جمله تجلی یافتن نتایج اعمال دنیایی افراد در آن دارد ،دیگر چه ضرورت و نیازی به طرح نظریه تناسخ با آن همه اشکال و ابهام وجود دارد ؟
در داستان ادیان آسمانی از معاد، جایگاه دنیا و خلقت انسان و ضرورت وجود اختلافات و تمایزات و اصل مهم و اساسی آزمایش بشر و تجلی عینی این اعمال در جهان دیگر و محاسبه ای عادلانه و دقیق به آن و ده ها مساله مرتبط و ضروری دیگر کاملا نهادینه شده ؛ در یک ساختار معین و منظومه معرفتی مشخص قرارداده شده است. پاسخ هر سوال و ابهامی از درون آن به روشنی به دست می آید ؛ در حالی که در مساله تناسخ در عین ابهام و تنوع نظر در آن، ده ها سوال بی پاسخ و عدم تناسب این نظریه با دیگر تفکرات مورد تایید عقل به چشم می خورد .
براي مطالعه تفصيلي در باب انواع تناسخ و ادله ابطال آن به اين لينك مراجعه فرمائيد:
http://www.andisheqom.com/Files/kalam.php?idVeiw=5758&level=4&subid=5758

پی نوشت ها :
1.ناصر مکارم شيرازي ، ارتباط با ارواح، نشر نسل جوان ، بي تا ، ص 46.
2. علامه مجلسی ، بحارالانوار، دارالکتب الاسلامیه ، تهران بی تا ، ج 58 ص 33
3 .طبرسي، احتجاج ، مشهد ،نشر مرتضي ، بي تا ، ج 2، ص 89.
4. ملاصدراي شيرازي ، شواهد الربوبیه به همراه حواشي ملا هادي سبزواري ، قم ، بوستان كتاب ، 1382هـ .ش ، ص 320.

پرسش: این دوستم می گوید چرا خداوند متعال بعضی ها را محروم آفریده است؟ وقتی من می گویم آنها کمبودشان در قیامت جبران می شود او می پرسد بعضی از آنها که نمی توانند نماز بخوانند و عبادت کنند چرا ثوابی بهشان تعلق می گیرد؟ من کمی متقاعدش کردم. ولی واقعا از جوابش عاجز مانده ام باز هم بنده تقاضا می کنم از منابع بالا جوابی تهیه کنید تا عقایدش پخش نشده است؟ متشکرم.
پاسخ:
سئوال شما پرسشگر محترم قدری ابهام دارد و آن اینکه منظور شما از محرومیت چیست؟برای اینکه پاسخ داده شود به دو فرض مسئله را پی گیری می کنیم.
اگر منظور شما محرومیت اعتقادی است یعنی چرا بعضی در منطقه ای بدنیا می آیند که از هر گونه اطلاعاتی پیرامون خدا و قیامت و نبوت بی بهره اند؟ و یا اینکه این گونه انسانها چه حکمی دارند. با اینکه نه اعتقاد به خدا ورسول او دارند ونه دراعمال، عباداتی چون نماز و روزه را انجام داده اند؟ در پاسخ باید گفت مسیر خلقت در عالم دنیا با سلسله اسباب علت مرتب شده است و خداوند عالم دنیا را روی همین وجود علت ها و معلولها پیچانده است حال چه کسی در چه موقعیتی است تابع علت خود می باشد واین خیلی مهم نیست. آنچه که مهم است این نکته می باشد که کسانی که در دنیا به عللی نتوانستند حرف حق را دریافت کنند و به تبع عمرشان به جهالت وبی دینی بسر آمده، خداوند چه معامله ای با آنان می کند؟
در قرآن از این دسته از انسانها به "مستضعف" یاد شده و حکم اینها به استناد آیات قرآن به خداوند سپرده شده اند.(1) یعنی ما حکمی پیرامون آنها نداشته باشیم. بلکه خداوند با علمش در آخرت با آنها معامله خواهد کرد. اگر چه بعضی از مفسران از لحن آیه این استفاده را کرده اند که امید نجات در آخرت برای این دسته از محرومان وجود دارد.(2)
اگر منظور محرومیت جسمانی است. یعنی چرا بعضی معلولیت جسمانی دارند و اگر با این وضعیت بعضی اعمال عبادی را انجام ندهند ،چه وضعیتی در آخرت خواهند داشت؟ در پاسخ باید بگوییم طبق مطلب بالا که وضعیت دنیا بر رابطه علی و معلولی استوار شده، جواب روشن است که اگر معلولیتی هست بدنبال علت خودش آمده در سلسله علت ها نقصانی وجود داشته که منجر به آن معلولیت شده. باز این مطلب مهم نیست آنچه که اهمیت دارد این است که خداوند با این دسته از بندگانش چه معامله ای خواهد کرد ؟آنچه که هم در قرآن آمده(3) و هم در روایات معصومین (ع)(4)که مستند بعضی فتاوای فقهای ماست، این است که خداوند به اندازه توانی که بنده اش در امور عبادی دارد از او عبادت را می خواهد اگر در نماز توان قیام را ندارد از او ساقط می شود .اگر به سبب معلولیتش نمی تواند برخی عبادات را انجام دهد به همان اندازه از او ساقط می شود.
پی نوشت ها:
1.نساء(4)آیه(98).
2.محمد حسین طباطبایی.المیزان.ترجمه موسوی همدانی. دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم.1374.ج5،ص81.
3.بقره(2)آیه(286)در المیزان.ج2ص684آمده:.جمله" لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نفسا الا وسعها ..." كلامى است مطابق با سنتى كه خداوند در بين بندگانش جارى ساخته، و آن سنت اين است كه .... از اطاعت آن مقدارى را تكليف كرده كه در خور نيرو و توانايى بنده باشد، و نزد عقلا و صاحبان شعور نيز همين سنت و روش معمول و متداول است.
4. در روایتی از امام صادق (ع)نقل شده که حضزت فرمودند:"...مردم بكمتر از طاقتشان مأمورند و نسبت بهر چه مأمورند توانائى دارند و هر چه از طاقتشان خارجست از عهده ايشان ساقط است ولى در مردم خيرى نيست (زيرا ايشان پس از چنين منت و اتمام حجت و توسعه و سهولت ناسپاسى خدا كنند و در پرستش و طاعتش كوتاهى ورزند) سپس (آيه 92 سوره توبه را كه در باره جهاد است) تلاوت فرمود «بر ناتوانان و بيماران و كسانى كه مالى ندارند تا انفاق كنند تكليفى نيست» پس جهاد را از ايشان برداشت (و بعد از يك جمله فرمايد) «بر نيكوكاران راه اعتراضى نيست و خدا آمرزنده و مهربانست و تكليفى نيست بر كسانى كه چون پيش تو آمدند كه مركوبشان دهى- گفتى چيزى ندارم كه شما را بر آن سوار كنم-» پس از اينها هم كه مركوب نداشتند جهاد را برداشت.(کلینی.اصول کافی.ترجمه مصطفوی.تهران.اسلامیه.ج1.ص233).