سلام و خسته نباشيد ، نمي دونم مشكلاتمو از كجا شروع كنم كه شما متوجه شرايط من بشيد . حقيقتاً من بهمن ماه عقد كردم و دو ماه قبل از عقد نامزد بودم . همه موافق بودن و هيچ مشكلي وجود نداشت تا عيد نوروز كه خواهرم با خانواده شوهرش براي مسافرت به خانه ما بعني پدر و مادرم آمدن . شوهر من شبي كه خواهرم و خانوادش قرار بود بيايند منزل ما بود و منتظر اومدنشون ، صبح كه بيدار شد بره سر كار مامان و بابام همش مي گفتن ساكت ، سر و صدا نكنيد ، همه خوابن و شوهر من ناراحت شد و گفت مگه چه فرقي بين من و اون يكي داماد هست كه من هر روز به سرو صدا بيدار مي شدم ولي حالا بايد همه ساكت باشن ( البته حق رو من به شوهرم مي دم چون خانوادم نسبت به شوهر خواهرم و خواهرم و خانواده شوهرش خيلي احترام خاصي مي ذارن و همه رقمه طرفشون هستند ) به هر حال شوهرم رفت سر كار و قرار شد براي تفريح بريم بيرون كه پدرم زنگ زد به شوهرم و گفت شما هم بياييد گفت من سر كار هستن و نمي تونم و بابم گفت پس ما مي ريم گفت مشكلي نيست به سلامت ،ولي من دلم راضي نبود به اينكه با خانوادم برم چون شوهرم راضي نبود حتي به خود من هم زنگ زد و گفت نرو ولي من بهش گفتم نمي تونم به هر حال خواهرم اومده و انتظار مهمون نوازي داره هر كاري كردم راضي نشد و خانوادم متوجه موضوع شدن و گفتن حالا كه ميخواد تو نيايي بايد بيايي چون عادت مي كنه و پر رو ميشه چون اختيارات دست ما هست . دور از چشم خانوادم كلي بهش التماس كردم كه تو هم بيا ولي قبول نكرد و گفت نه من مي رم نه تو . با هر بدبختي بود بدون رضايت شوهرم و از سر اجبار و زور خانوادم با هاشون رفتم . وقتي كه فهميد من رفتم بهم زنگ زد و گفت الان به بابات زنگ مي زنم و مي گم كه تو بدون اجازه من اومدي . زنگ زد به بابام و گفت كه زن من بدون اجازه من اومده و انتظار داشت پدرم طرفشو بگيره . ولي بابام بهش گفت هيچ مسئله اي نداره چون با ما اومده بيرون و اختيارش دسته منه ، شما هم بريد خونه مامانتون تا شب كه ما برگرديم . شوهرم هم گفت پس هميشه پيش خودتون باشه و انروز بابام گوشيمو خاموش كرد و اجازه نداد كه با هم حرف بزنيم و گفت بايد تكليفشو روشن كنم كه ديگه تو روي من نايسته و پر رو نشه كه شوهرم به بابام و داداشم و خودم زنگ مي زد و كسي جوابشو نمي داد خيلي ناراحت شده بود و اعصباني ، شب كه رفتيم خونه بابام بهش زنگ زد گفت بيا كارت دارم وقتي اومد ديدم داره گريه مي كنه خيلي دلش شكسته بود ، بابام بهش گفت چرا با من و خانومم بد حرف زد، دختره منه و اختيارش دسته منه چون هنوز نرفتين سر خونه و زندگي خودتون ، اونشب با هم رفتيم بيرون و باهاش حرف زدم و اعصباني بود و گفت اختيارت خدا و پيغمبري دسته منه شما چه مسلموني هستيد كه اين فكرا رو مي كنيد و... كلي التماسش كردم و گفتم از بابام معذرت خواهي كن بذار تموم بشه اونم معذرت خواهي كرد ولي بابا و مامانم ازش كينه به دل گرفتن و به من ميگفتند باهاش جايي نرو ، با خانوادش رفت و آمد نكن ، تو پروشون كردي ، اصلاً احترام نمي ذارن ، چرا خواهرت و خانواده شوهرشو دعوت نكردن تا اينكه پدر شوهرم زنگ زد خونمون و دعوتشون كرد كه شوهر خواهرم طبق معمول گفت نه اين دفعه سوم بود كه دعوت مي كردن و مي گفتن نه ، دوباره گفتن بايد حضوري بيان و دعوت كنن چون خانواده شوهر خواهرت بزرگترن ، دوباره حضوري اومدن دعوت كردن و قبول كردن و با هم همگي رفتيم باغمون و خيلي عالي پذيرايي كردن و كلي بهشون خوش گذشت ، دوباره بهونه كردن كه ما رو خيلي بي احترام كردن چون دير دعوت كردن اينا 3-4 روز بود كه اومده بودن و... خلاصه عيد ما با زهرمار شدن به من و شوهرم گذشت .
از عيد تا حالا همش بهونه مي گيرن كه شوهرت بلد نيست حرف بزنه ، خانوادش ادب ندارن ، خانوادش سطح پايين هستن ، احترام بزرگتر بلد نيستن ، شوهرت بد مي شينه ، بد مي خوره ، بد كار مي كنه ، شوهرت بچه است و... هر دفعه هم من بهشون ميگم باشه درست ميشه آخه 25 ساله كه اينطوري بزرگ شده من الان 8 ماهه تو زندگيشم ، فرصت بديد چشم .
تا اينكه من تقريبا يك ماه پيش رفتم شيراز خونه خواهرم البته با خانوادم و با اجازه شوهرم ، تو اين چند روزي كه اونجا بودم همش حرف بدي خانواده شوهرم و شوهرم و كوچيك كردن اونا جلوي من و خانوادم و خواهر و برادرام. باز هم تحمل كردم . هي گفتن چرا عيد دعوت نكردن ، از مشهد براي ما سوغاتي نياورد ، يه زنگ نمي زنه حال ما رو بپرسه ، چرا الان زنگ نمي زنه به خونه خواهرت ، چرا و.....
اين شرايط من تو اين چند وقت بوداما مشكل اصلي من تازه شروع شده اونم اينه كه براتون توضيح ميدم .
من كه از خونه خواهرم ( شيراز) خواستم بيام قرار بود كه پنج شنبه ساعت 11 حركت كنم ولي متاسفانه بخاطر وسايل زياد نشد و شد ساعت 3 بعد از ظهر وقتي شوهرم اينو شنيد ناراحت شد و فكر كرد كه من بهش دروغ گفتم و از اول قرار بوده ساعت 3 حركت كنم و قهر كرد وقتي كه من به شهر خودمون رسيدم ساعت 2 نيمه شب بود و از ساعت 3 تا موقع رسيدنم شوهر حتي يه زنگ و اس ام اس نداد كه بدونه من كجا هستم و وقتي رسيدم بابام اومد دنبالمون .
صبحش هم هر چي منتظر شدم كه زنگ بزنه نزد و خيلي ناراحت شدم كه شوهرم براش مهم نبوده كه من رسيدم يا نه اتفاقي برام افتاده يا نه از اين بي اعتناش ناراحت شدم و منم براش اس ام اس دادم كه بيمارستانم و اون برام نوشت چرا ؟ جواب ندادم تا اينكه زنگ زد و گفت كجايي گفتم خونه گفت چرا پس گفتي بيمارستاني ، گفتم مي خواستم ببينم چقدر برات ارزش دارم وقتي اينو شنيد قطع كرد تا اينكه بعدازظهرش بهم اس ام اس داد كه زنده ايي منم گفتم متاسفانه يا خوشبختانه از خدا مي ترسم وگرنه تا حالا... برام نوشت پس خداروشكر كه مي ترسي ،بهش گفتم همه سراغتو مي گيرن و ميگن اين كه جونش به جون تو بند بود كجاست هي بهشون گفتم كار داشتي توروخدا پاشو بيا نذار بفهمنن سر يه چيز الكي تو قهر كردي گفت همي كه هست بايد يه فكر اساسي بكنم ،من گير يه مشت آدم دروغگو افتادم . بهش گفتم موردي نداره ف گذشت تا فردا صبحش كه وقتي زنگ زدم رد تماس داد . بازم نذاشتم خانوادم بفهمم چون مي دونستم از كاه كوه مي سازن و اخلاقشون خاصه ، باز زنگ زدم خونشون كسي نبود به خواهر شوهرم زنگ زدم گفتم كجاييد گفت بيرونيم اومديم خونه زنگت مي زنم كه زنگ نزدن تا اذان شب كه زنگ زدن و گفتن شام خونه دايي مهمونيم ميايي ؟ منم ناراحت شدم و گفتن نه شما از روزي كه من اومدم تا الان اصلا نگفتيد كه عروستون كجاست حالا بخاطر ظاهر و جلوي مردم به من زنگ زديد از اون طرف هم داداشت عين خيالش نيست 3 روزه كه من اومدم اصلا سراغ نگرفته من انتظار داشتم شما زنگ مي زديد و رسيدن به خير مي گفتيد ( آخه روزي كه مادرشوهرم از مشهر اومد مامانم همون موقع زنگ زد و رسيدن به خير بهشون گفت و با جعبه شيريني اومد ديدنشون ) ولي حالا زنگ زديد كه چي ؟ بعد از نيم ساعتش شوهرم زنگ زد منم جواب ندادم و مامانم جواب داد از روزي كه اومدم تا همين لحظه كه گوشي شوهرمو جواب ندادن نذاشتم خانوادم متوجه بشن كه ما با هم قهريم وقتي مامانم فهميد گفت خيلي كوتاهي كردن و تو رو دارن بي ارزش مي كنن جواب نده تا بياد حضوري اينجا . منم گفتم باشه اين موضوع براي شنبه بود روز دوشنبه ساعت 11 شب شوهرم بهم اس داد كه يعني اگه بگم ببخشيد راضي مي شي ، منم جواب ندادم 2-3 بار هم زنگ زد بر نداشتم. صبحشم خانوادش زنگ زدن خونمون بر نداشت مامانم و رفت بيرون به گوشي خودمم زنگ زده بودن كه من دستم بند بود نتونستم جواب بدم . تا اينكه خالش زنگ زد به گوشيم گفت محمد ( شوهرم) زنگ زده به من كه الهام جواب منو نمي ده ، براش ماجرا رو گفتم و ازش خواستم كه بهشون بگه زنگ بزنه به بابام ، بابام باهاش كار داره ، بعد كه تلفنم تموم شد ديدم محمد اومده در خونه و با داد و بيداد حرف مي زد و مي گفت بهت مي گم حاضر شو بريم خونمون گفتم ممنون شما و مامانتون خيلي بهم محبت كرديد و گفت يعني نمي يايي گفتم نه اين مدلي نمي يان دلخوري حل كنن گفت پس نيا بمون همينجا منم ديگه نمي يام دنبالت ، گفتم موردي نداره و در رو محكم بست و فحش داد و رفت . خالش گفت من با مامان ميايم دنبالت محمد نمي تونه بياد گفتم من مشكل اصليم محمد كه براش مهم نيستم ، گفتم چرا نمي ياد گفت كار داشت گفتم يعني كار از من واجبتره گفت نه خوب ما مي ياييم ولي تو با ما بيا گفتم اگه به اين نيت مياييد كه من با شما بيام محمد از من معذرت خواهي نكرده من نمي يام ولي اگر مي خواهيد بياييد حرفامو بشنويد و مشكل حل كنيد تشريف بياريد . كه نيومدن ، تا اينكه به خالش گفتم راضيشون كن زنگ بزنن به بابام و خانوادگي بيان و حل بشه كه اصلاً محمد قبول نمي كرد . تا اينكه به خالش گفت چرا به شما ميگه چرا زنگ نمي زنه با خودم حرف بزنه ، منم بخاطر حفظ زندگيم و بيشتر نشدن اختلاف قبول كردم و زنگ زدم و باهاش كلي حرف زدم و راضيش كردم و قبول كردن ( كلي بهش التماس كردم كه تورو خدا اومدي اعصباني نشي ، بي احترامي نكني ، بد حرف نزني ، به هر حال بزرگترن تو فقط بگو بله حق با شماست تا اينكه همه چيز تموم بشه اونم قبول كرد ، گفتم با شيرني بيا كه بدونن براي حل مشكل اومدي و پشيموني ) ولي وقتي اومدن نه شيريني آورد و وقتي ازش پرسيدم چرا؟ گفت باشه طلبت و با اخم اومد ، فهميدم كه پرش كردن اين اون محمدي نبود كه باهاش حرف زده بودم و قول داده بود به من . خودش و مامانش و خواهرش شروع كردن به داد و بيداد و بد حرف زدن و تو روي بابام وايستادن كه بابام ناراحت شد و آخرش هم به بابام گفت اگه دوست داري بدش ببرمش وگرنه فكراتونو بكنيد ، بابام ناراحت شد و گفت اينجوري اومده بودي زنتو ببري و مشكل حل كني ؟ باشه فكرامونو بكنيم كه شوهرم گفت چكار كنم به دست و پاش بيفتم و كولش كنم ؟ ، مامانش بعد از يه عالمه بد حرف زدن گفت زندگي تلخ و شيرين داره حالا پاشو بريم در صورتي كه شوهرم حتي يه كلمه نگفت پاشو بريم ،آخرشم شوهرم گفت تو توي لباس ميش هستي ، و به مامانش گفت بيا بريم ، مامانشم تهديد كرد و گفت ما بريم ديگه نمي ياييم هان ، گفتم موردي نداره و رفتن .
خانوادم ميگن اينا كه از الان براشون مهم نيستي و بي احترامي مي كنن پس فردا ديگه مي خوان چكار كنن . گفتن حق نداري زنگ بزني و كاري كني تا اينكه خودشون پا پيش بذارن الان هم 5 روز از اين ماجرا گذشته و خبري ازشون نيست حتي شوهرم هم عين خيالش نيست ، بابام ميگه اگه الان خودت كاري كني پس فردا ميگن خودت اومدي ما نيومدي دنبالت ( شوهرم برام اس داد كه پرستويي كه مقصدش را در كوچ مي بيند از خراب شدن لانه اش نمي هراسد )
خانوادم ميگن اون از عيدشون ،اون از مشهد مامانش كه احترام نذاشتن ، اون از ماه روزه كه دعوت نكردن ، عيد فطر تبريك نگفتن ، و... اونا تورو نمي خوان . حالا موندم چكار كنم ،
خانوادم ميگن اگه اومدن بايدبراش شرط بذاري كه تو اون خونه نميايي زندگي كني ( آخه شوهرم بالا سر خونه پدرشوهرم خونه ساخته )، بايد بگي با خانوادت رفت و آمد نمي كنم ، سركارمو بازم مي رم ولي پولشو به تو نمي دم ، سالي دوبار بايد بريم شيراز ، خواهرم و خانواده شوهرش هر وقت بيان بايد خيلي احترامشونو بگيري و...
با هر كسي درد دل كردم گفته تو زنگ نزن بذار از طرف اونا بشه چون پس فردا توسري خور مي شي چون عروس ناز داره
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با مركز ملي پاسخگويي به سوالات ديني
مطالبی را در قالب نکات زیر تقدیم می داریم:
1. مشکلات و اختلافات در روابط خانوادگی و خویشاوندی در همه خانوادهها وجود دارد و اصلاً مهم نیست که آن ها در کجا زندگی میکنند یا سابقه و پیشینه زندگیشان در گذشته چه بوده است بلکه این موضوع به صورت همهگیر و جهانی و در همه خانواده ها نیز دیده میشود و اگر کسی ادعا کندکه در خانوادهاش هیچگونه مشکلی وجودندارد، بدانید که بزرگترین دروغ عمرش را گفته است.
2. یک اصل مسلم در بین همه اختلافات این است که همواره طرفین دعوا که باهم اختلاف دارند، هر یک به نوبه خود مقصّرند و هیچ وقت نمی توان یک طرف را به کلی مبرّا از خطا و اشتباه دانست و تمام اشتباهات را به گردن طرف دیگر انداخت. البته ممکن است درصد اشتباه و کوتاهی یک طرف کمتر یا بیشتر از طرف دیگر باشد اما در هر صورت هر دو تقصیرکار هستند. در مورد اختلافات خانوادگي و زناشویی شما نیز وضعیت همین طور است یعنی این که هم خانواده ها و هم زن و شوهر اشتباهاتی داشته اند و با ندانم کاری و احیاناً توقعات و انتظارات نابجا و غیر واقع بینانه باعث بروز مشکل و حاد شدن قضیه شده اند.
2. اگر چه هر مشكلي راه حلي دارد، ولي ارائه راه حل هاي اصولي در مشكلات و اختلافات خانوادگي شما، منوط به این است كه اطلاعات درستي از همه جوانب آن در دسترس باشد. لذا موكداً پيشنهاد مي شود كه با مراجعه حضوري به مشاوره خانواده و خانواده درمانگران با تجربه، اين مسأله را به طور اساسي پيگيري نمائيد، چرا كه در مشاوره حضوري بهتر می توان ابعاد قضیه را بررسی کرد و با مواجهه طرفين و خانواده ها، بهتر می توان مشکل را حل نمود و اختلافات را به حداقل رساند.
3. متأسفانه در اختلاف خانوادگی شما، انتظارات و توقعات بی مورد خانواده شما و راهنمایی های غیر اصولی و ناشیانه و غلط خانواده تان و همچنین برخی باورهای غلط مثل این که اختیار دختر در دوران عقد كاملاً بر عهده پدرش می باشد و ... باعث برخی اظهار نظرهای سطحی و غیر منطقی شده است و مسبب اصلی ایجاد کدورت و اختلاف بین شما گردیده است که برخورد نامناسب و غیر عالمانه خود شما باعث تشدید آن گردیده است.
4. برخورد دوگانه ای که پدر و مادر شما نسبت به دامادها داشته و دارند، غرور و تکبر کاذب، بهانه گیری های بنی اسرائیلی، خود بزرگ بینی، قضاوت های عجولانه و غیر منطقی و انتظارات بیش از حد و غیر معقولی که از شوهرتان و خانواده او دارند باعث برخی سوء تفاهمات و سوءبرداشت ها و در نتیجه آن اختلافات خانوادگی گردیده است. از طرف دیگر لجاجت بیش از حد شما و شوهرتان، عدم درک متقابل، عدم گذشت و بخشش یکدیگر در اولین فرصت ممکن، باعث کش پیدا کردن این جریان شده است. بنابراین بخشی از عامل اختلافات شما خانواده شما بوده است و بخشی دیگر عملکرد خود شما بوده است.
5. شرط و شروطی که خانواده تان به شما پیشنهاد می دهند تا به شوهرتان بگویید، مثل بقیه راهنمایی های غلطی که تا به امروز داشته اند، نه تنها هیچ تأثیری در بهبودی شرایط ندارد، به احتمال خیلی زیاد خود باعث اختلافات دیگر می گردد و کدورت ها و سوء تفاهمات را بیشتر می کند. حتی اگر شوهرتان از سر اجبار حاضر به پذیرفتن این گونه شرط و شروط گردد، دیگر آن محبت و صمیمیت گذشته را نسبت به شما نخواهد داشت و چه بسا ممکن است به تلافی همه نامهربانی هایی که در حق او روا داشته اید، برخورد تحکّم آمیز و سردی با شما داشته باشد که در این صورت، ادامه این روند همانند بمب مخرّبی، صفا و صمیمیت را از میان شما متلاشی خواهد نمود و به جای آن تنش و اختلافات جدیدتر و پر دامنه ای در زندگی شما سایه می گستراند. مهم در زندگی مشترک این است که شما و شوهرتان با هم تصمیم بگیرید و شیوه زندگی خود را تنها به خواست و نظر خودتان ترسیم کنید بدون این که کوچکترین فشار و اجباری را به یکدیگر تحمیل کنید.
6. به نظر ما هم خانوده شما و هم خانواده شوهرتان و هم خود شما و هم شوهرتان نیاز به بازنگری اساسی در رفتار و کردارتان دارید، در درجه اول باید اشتباهات خود را بپذیرید و در گام بعدی در صدد اصلاح آن بر بیایید. خانواده شما بایستی انتظارات و توقعات خود را تعدیل کنند و بی جهت توقع احترام اضافی از شوهر و خانواده شوهرتان نداشته باشند. مي توانيد با پدر و مادرتان محترمانه صحبت كنيد و از آنها بخواهيد شيوه رفتاري خود را اصلاح كنند و توقعات نابجا از شوهر و خانواده اش نداشته باشند.
7. برخی از زوجها به جای حل اختلافات به روش منطقی و اصولی سعی میکنند از یکدیگر فاصله بگیرند، اما در پایان در بسیاری از موارد این زن و شوهرها آن قدر از هم دور میافتند که دیگر راهی برای بازگشت به سوی یکدیگر پیدا نمیکنند. به همین خاطر هیچ ایرادی ندارد که شما پیش قدم گردید و با شوهرتان تماس بگیرید و از او صمیمانه بخواهید که با شما گفتگو کند و سعی کنید به اتفاق هم راه حلی برای حل اختلافات پیدا کنید.
8. پيشنهاد ما اين است كه با مراجعه به روانشناس باتجربه، مهارت هاي مختلف زندگي را بياموزيد و با وظايف زن و شوهري بيشتر آشنا گرديد و در كنار آن شيوه حل اختلافات خانوادگي را ياد بگيريد و در زندگي مشترك آن ها را به كار بنديد. با اين روش هر كدام تان با وظايف همسري كاملاً آشنا مي گرديد و ديگر اختلافات پر دامنه اي در زندگي نخواهيد داشت و در صورت بروز هر مشكلي خودتان مي توانيد بدون جار و جنجال آن را حل كنيد.






