خداوند را كه آفريد و خداوند چگونه به وجود آمد؟هر چه در اين سوال و پاسخي كه از كتابي خوانده ام كه خداوند واجب الوجود و وجودش از خودش است بيشتر سرگردان شده ام،نظر شما چيست؟با تشكر
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
اين سؤال از يك فرض اشتباه ناشي شده است و آن اين كه تصور ميشود كه هر موجود نياز به علت دارد، در حالي كه جمله درست و فرض صحيح اين است كه هر «پديده» به علت نياز دارد، يعني هر چيزي كه قبلا نبوده و بعدا وجود يافته است، وجودش نياز به علت دارد. پس هر موجودي نياز به آفريدگار ندارد تا بگوييم پس آفريدگار او كيست؟ بلكه هر آفريدهاي آفريدگار ميخواهد و خداوند متعال آفريده نيست تا به حكم اين قانون آفريدگار بخواهد. كاملاً روشن است اگر موجودي فرض شود كه هميشه بوده و هيچ گاه معدوم نبوده تا به وجود آيد، نياز به آفريده و علت نيز نخواهد داشت.
پاسخ سؤال را به بيان ساده تري ميتوان مطرح كرد:
اگر كسي سؤالات ذيل را از شما بپرسد، چه پاسخي به آن ميدهيد:
رطوبت هر چيز از آب است، رطوبت آب از چيست و از كجا است؟
چربي همه غذاها از روغن است، چربي روغن از چه و از كجا است؟
شوري همه چيز از نمك است، شوري نمك از چيست؟
وقتي به اتاق كار خود يا منزل مسكوني خود نگاه ميكنيد و ميبينيد روشن است، از خود ميپرسيد آيا روشنايي از خود اتاق است؟ فوراً به خود پاسخ منفي ميدهيد، زيرا اگر روشني اتاق از خود ميجوشيد، نبايد هيچ وقت تاريك بشود، در حالي كه پارهاي از اوقات تاريك و گاهي روشن است. پس روشني آن از جاي ديگر است. به اين نتيجه ميرسيم كه روشني اتاق و خانه ما در اثر ذرات يا امواج نور است كه به آن تابيده است. آن گاه از خود سؤال ميكنيم روشني خود نور از كجا است؟ پاسخ اين است كه روشني نور از خود آن است. در هيچ نقطه جهان نميتوانيم نوري پيدا كنيم كه تاريك باشد و چيز ديگر آن را روشن كرده باشد. ذرات نور هر جا باشند، روشناند و روشني جزء ذات آنها است.
هم چنين هنگامي كه سؤال شود هستي هر موجودي از خدا است، پس هستي خدا از كيست، پاسخ ميدهيم هستي خدا ذاتي او و از خود او است و از جاي ديگر نيست، مانند اين كه بپرسيم اصل وجود و هستي از چه چيزي به وجود آمده است؟ و مبدأ اصل وجود چيست ؟ معلوم است كه اصل وجود و هستي از چيزي به وجود نميآيد، چون هر چيز ديگرغير از وجود، عدم و نيستي است و وجود و هستي از عدم و نيستي به وجود نميآيد.
به عبارت ديگر وجود حق تعالي مساوي با وجود مطلق و اصل و حقيقت وجود است و همان گونه كه بي معنا است كه سؤال كنيم، اصل و حقيقت وجود چگونه به وجود آمده است؟ يا مبدأ آن چيست؟ بي معنا است كه بگوئيم كه خدا چگونه به وجود آمده است؟ چون فرض چنين سؤالي اين است كه خدا نبوده و بعد به وجود آمده است و حالا در مورد چگونگي وجود خدا سؤال ميكنيم. اما وقتي كه وجود خداوند ازلي و ابدي و مساوي با حقيقت و اصل وجود و هستي باشد، فرض اين كه خدا زماني نبوده است، نيز اشتباه است.
پس ديگر نوبت به سؤال از چگونگي به وجود آمدن اصلا نميرسد. البته اين مثالها براي نزديك كردن مطلب به ذهن زده ميشود وگرنه بين اين مثالها و موضوع مورد بحث، تفاوت زيادي است، زيرا وقتي ميگوييم وجود همه چيز از خدا است و وجود خدا از او است، يعني آفريده كسي نيست و وجود و هستي، ذاتي او است.
اما وقتي ميگوييم روشنايي همه چيز از نور است و روشنايي نور از خود او است، معنايش اين نيست كه نور آفريدگاري ندارد، بلكه معنايش اين است كه آفريدگار جهان نور را اين طور آفريده است كه روشنايي جزء ذات او باشد و روشنائي از نور جدا نيست، همان گونه كه وجود و هستي از خداوند جدا نيست.
موفق باشید.






