با اهداء سلام وتحیت و عرض تواضع وادب وصلوات بر محمد آل محمد.
امام خمینی می فرماید عامل عصمت پیامبران وائمه معصومین یقین است.ومی فرماید اگر کسی با شمشیر بالا ی سر شما ایستاده باشد وشما یقین داشته باشید که اگر از امر او تخلف کنید به یک ضربت شما را خواهد کشت شما معصوم می شویداز این که از مورد نظر آن کس تخلف کنید.و می فرماید چون انبیا وائمه علیهم السلام باطن اعمال را مشاهده می کنند مثلا مشاهده می کنند که غیبت کردن خوردن گوشت برادر است از انجام این معاصی معصوم می شوند. اگر عامل عصمت یقین است وعامل آلودگی به معاصی عدم یقین است. راه نیل به یقین را شما که مرکز ملی پاسخ گویی به سوالات دینی هستید به ما نشان دهید.با توجه به این که قال الرضاعلیه السلام .لم یقسم بین العباد شی اقل من الیقین.سوال بعدی اینکه آیا شیطان یقین ندارد که یوم القیامه وجود دارد وآتش سوزان جهنم جان اورا خواهد سوخت ؟جواب معلوم است بله. پس چرا او از انجام معاصی معصوم نمی شود.اگر یقین ندارد پس چرا از صبح تاشب وازشب تا صبح زحمت می کشد تاآدمیین را وارد آتش جهنم کند؟یقین ائمه ی معصومین چه فرقی با یقین شیطان دارد.ما که کلا یقین نداریم.بعد از نیل به یقین هم احتمالا مانند شیطان خواهیم شد نه مانند انبیاء.بالاخره راه نیل به یقین چیست؟ مثلا من یقین دارم که هستم ووجود دارم.نیست که نیستم هستم.منظور من از یقین چنین یقینی است.چطور می توانم به یقین برسم که همان طور که من هستم باطن معاصی که سوختن من یعنی اینجانب میثم رضائی در آتش جهنم است وجود داردو مححق الوقوع است تا( آن یقین )عامل پرهیز گاری من شود.والبته آن یقینی که در روایات آمده است که عامل استجابت دعا است چیست ؟و چگونه حاصل می شود؟ تا من بعدازتحصیل آن یقین بردعا کردن بپردازم و نگویم که چرا دعایم مستجاب نمی شود؟ و البته آن یقینی که در آخرین فقره از دعای ابوحمزه ثمالی آمده که الهم انی اسئلک ایمانا تباشر به قلبی ویقینا حتی اعلم انه لن یصیبی الا ما کتبت لی ورضنی من العیش بماقسمت لی.چیست و چگونه حاصل می شود تا من بگویم در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم.هرچه پیش آید خوش آید.وپسندم انچه جانان پسنند و ارید ان لا ارید گویم. بعد هم راحت بمیرم.لطفا هرچه قدر برایتان میسور است مفصل پاسخ دهید واگر به کتاب هاومقالات ارجاع می دهید آدرس صفحات را دقیقا بنویسد.
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
يقين نقطه مقابل شك است، همانگونه كه علم نقطه مقابل جهل است، و به معنى وضوح و ثبوت چيزى آمده است ، و طبق آنچه از اخبار و روايات استفاده مى شود به مرحله عالى ايمان يقين گفته مى شود، وقتى انسان به مقام يقين مى رسد آرامش خاصى سراسر قلب و جان او را فرا مى گيرد.
خداوند در سوره تكاثر مي فرمايد: «ثُمَّ َكلا سوْف تَعْلَمُونَ -َ كلا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ - لَترَوُنَّ الجْحِيمَ - ثُمَّ لَترَوُنهَا عَينَ الْيَقِينِ - ثُمَّ لَتُسئَلُنَّ يَوْمَئذ عَنِ النَّعِيمِ(1) ''باز چنان نيست كه شما مى پنداريد به زودى خواهيد دانست، چنان نيست كه شما خيال مى كنيد اگر شما علم اليقين ( به آخرت) داشتيد (به سراغ اين موهومات و تفاخرها نمى رفتيد)، شما قطعا جهنم را خواهيد ديد، سپس ( با ورود در آن ) آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد.»
براى يقين مراتبى است كه در آيات فوق و سوره واقعه (ان هذا لهو حق اليقين؛ اين مطلب حقّ و يقين است).(2) به آن اشاره شده و آن سه مرحله است:
1-علم اليقين:
آن است كه انسان از دلائل مختلف به چيزى ايمان آورد مانند كسى كه با مشاهده دود ايمان به وجود آتش پيدا مى كند.
2 - عين اليقين:
و آن در جائى است كه انسان به مرحله مشاهده مى رسد و با چشم خود مثلا آتش را مشاهده مى كند
3 - حق اليقين:
آن همانند كسى است كه وارد در آتش شود و سوزش آن را لمس كند، و به صفات آتش متصف گردد، و اين بالاترين مرحله يقين است.
محقق طوسى در يكى از سخنان خود مى گويد: يقين همان اعتقاد جازم مطابق و ثابت است كه زوال آن ممكن نيست، و در حقيقت از دو علم تركيب يافته، علم به معلوم ، و علم به اينكه خلاف آن علم محال است، و داراى چند مرتبه است: علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين.
در حقيقت مرحله اول جنبه عمومى دارد و مرحله دوم، براى پرهيزگاران است و مرحله سوم مخصوص خاصان و مقربان. و به همين جهت در حديثى آمده است كه خدمت پيغمبر اكرم (ص) عرض كردند: شنيده ايم بعضى از ياران عيسى روى آب راه مى رفتند ؟! فرمود: لو كان يقينه اشد من ذلك لمشى على الهواء؛ اگر يقينش از آن محكمتر بود بر هوا راه مى رفت!
مرحوم علامه طباطبائى بعد از ذكر اين حديث مى گويد: همه چيز بر محور يقين به خداوند سبحان، و محو كردن اسباب جهان تكوين از استقلال در تاثير دور مى زند، بنابر اين هر قدر اعتقاد و ايمان انسان به قدرت مطلقه الهيه بيشتر گردد اشياء جهان به همان نسبت در برابر او مطيع و منقاد خواهد شد. و اين است رمز رابطه يقين و تصرف خارق العاده در عالم آفرينش .(3)
به هر حال يقين گاه از دليل عقلى حاصل مى شود ، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را علم اليقين گويند.
گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را عين اليقين مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را حق اليقين مى نامند.
اما در مورد سوال از شيطان:
شيطان گرچه به معاد اعتقاد داشت. (كه اگر معتقد به معاد نبود معنا نداشت از خدا بخواهد تا روز قيامت مهلت بده،(4) اما او قبلا كافر بود (كفر عملي) و كفرش او را به وادي تمرد از دستور الهي كشاند:
فَسَجَدَ الْمَلَئكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُون، إِلاَّ إِبْليسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرين، در آن هنگام همه فرشتگان سجده كردند، جز ابليس كه تكبّر ورزيد و از كافران بود!(5)
در واقع كفر ابليس مخفي بوده و خداوند با چنين صحنه اي آن را برملا كرد، پس او قبل از اين فرمان نيز حساب خود را از مسير فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا كرده بود و در سر فكر استكبار مىپروراند، و شايد به خود مىگفت اگر دستور خضوع و سجده بمن داده شود قطعا اطاعت نخواهم كرد.
چگونه مي توان شيطان را داراي يقين شهودي دانست در حالي كه اختياراً عذاب و غضب و لعنت خدا را به جان خريد؟!
وانگهي رسيدن به بالاترين مرحله علم و يقين، و به تعبير شما بالا رفتن پرده ها به معناي مجبور بودن و بسته شدن راه تمرد و لجاجت نيست، يقين هيچگاه مانع سرپيچي از دستورات خدا نيست، بلكه خود بزرگ بيني، يقين انساني را بي خاصيت مي سازد، خداي بزرگ در قرآن كريم مي فرمايد:
وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوا، و آن را از روى ظلم و سركشى انكار كردند، در حالى كه در دل به آن يقين داشتند! پس بنگر سرانجام تبهكاران (و مفسدان) چگونه بود!(6)
بلعم باعورا نيز آن چنان پله هاي ترقي بندگي را طي كرد كه اسم اعظم خدا را مي دانست، و با اسم اعظم دعا مي كرد و خداي كريم دعايش را اجابت مي كرد در آخر به طرف فرعون ميل كرد و از درباريان او شد. روزي فرعون براي دستگير كردن موسي و يارانش در طلب ايشان مي گشت. عبورش به بلعم افتاده گفت: از خدا بخواه موسي و اصحابش را به دام ما بيندازد. بلعم شروع به زدن حيوان كرد، قفل از زبان الاغ برداشته شد و به زبان آمد و گفت: واي بر تو براي چه مرا مي زني؟ آيا مي خواهي با تو بيايم تا تو بر پيغمبر خدا و مردي با ايمان نفرين كني؟ بلعم اين را كه شنيد آن قدر آن حيوان را زد كه كشت و همان جا اسم اعظم از زبانش برداشته شد.(7)
خلاصه اينكه آنچه باعث شد علم و يقين شيطان به كارش نيايد همان تكبر او بود و بس.
پي نوشت:
1. تكاثر(102)آيات 4إلي8.
2. واقعه(56)آيه 95.
3. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي، جامعه مدرسين، ج 27، ص 285-283 و ج 24، ص 485.
4. قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْني إِلى يَوْمِ يُبْعَثُون، گفت: «پروردگارا! مرا تا روز رستاخيز مهلت ده (و زنده بگذار!)»سوره حجر آيه 36 و سوره، ص آيه 79.
5. ص(38) آيه 74.
6. نمل(27) آيه 14.
7. به قرآن سوره اعراف آيه 175-176 رجوع شود.
موفق باشید.






