سلام وبا تشکر از اینکه به سوالات پاسخ میدهید
من 4سال است که ازدواج کرده ام وهمسرم وزندگیمان را بسیار دوست دارم اما دچار. مشکلات بسیاری ازقبیل بی انگیزه وبدون هدف در زندگی شده ام ،فکر میکنم دنبال هر کاری بروم نمیتونم موفق بشوم ودچار عارضه سوزش قلب شدم که از ترس نصیحت اطرافیان باز گو نمیکنم.من وهمسرم قبل از ازدواج با هم دوست بودیم وخانواده همسرم از نظر فرهنگی پایین تر از ما هستند واین خود باعث مخالفت خانواده من واو بود درحالیکه خیلی مخالفت بود باهم ازدواج کردیم ولی بعد از ازدواج خانواده من همسرم رو پذیرفتند وبرای او احترام قایل هستند اما خانواده همسرم (مادرشوهرم)در زمان عقد وقبل ازعقد توهین های یزرگی مثل فحش درحق من کردند اما من هیچی نگفتم در مراسم عقد آبروی مرا بردند وحتی میخواستند یه جوری بهم بریزند ...اما نتوانستند درعروسی رفتار خاص خودشان وقتی یاد رفتار وبی احترامی هایشان میافتم اشک در چشمانم حلقه میزند تا اینکه پارسال شب عید غدیر مادر شوهرم به خاطر اینکه 3امین سالگرد فوت پدر شوهرم راتسلیت نگفته بود،به من اس ام اس داد که امیدوارم پدر نامرد تو هم بمیره وسالش کسی نباشه بهت تسلیت بگه و3تا4تا فحش که جای گفتن آنها نیست...الان که این مطالب رو مینویسم قلبم میسوزه داءم گریه میکنم وحتی طاقت دیدن فیلم عروسی ام رو ندارم
ومدام رفتارشان درذهنم است لطفا کمکم کنید

با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
رگه هايي از اضطراب و افسردگي در شما مشهود است كه احتمالا زياد ربط مستقيمي به جريان مراسم عروسي ندارد. مثلاً اين احتمال وجود دارد كه شما از قبل از آشنايي با شوهرتان نيز از اين رگه ها در رنج بوده ايد و صرفاً قضاياي عروسي باعث شروع يا تشديد آن ها در شما شده است. در برخي موارد عشق هاي ما تحت تأثير سه اختلال عمده روان پزشكي يعني اضطراب وسواس فكري و افسردگي مي باشد و ما براي رهايي از آنها به رابطه با جنس مخالف پناه مي بريم.
در هر صورت كسي منكر ناشايست بودن رفتارهاي مادرشوهرتان نيست، ولي تجارب باليني ما روان شناسان نشان مي دهد اين امور به تنهايي نمي توانند ما را از روال عادي زندگي خارج كنند. شكي نيست مادر شوهر شما يك زن كاملاً معمولي است كه احتمالاً از يك يا چند اختلال خفيف يا شديد وراني در رنج است. از يك بيمار رواني چه انتظاري وجود دارد كه مراقب نيش و كنايه هاي زهر آلود خود باشد يا اين كه...
اگر بپذيريد كه مادر شوهر شما از سلامت روان نسبي برخوردار نيست و بسياري از رفتارهاي ناپسند وي تا حد زيادي از حيطه اختيار وي بيرون است راحت تر مي توانيد به هضم سوء رفتارهاي وي بپردازيد.
مشكل اين جاست كه شما اين رفتارها را صددرصد اختياري و از روي خداي ناكرده خبث باطن و يا سرشت ناپاك او مي دانيد. حال آن كه واقعيت چيز ديگري است. البته شما هم مي توانستيد با برخي رفتارهاي پيش گيرانه (از جمله دادان اس ام اس تسليت) به تعديل اين رفتارها بپردازيد. بدترين شيوه برخورد با مادر شوهرتان اجتناب و دوري از وي مي باشد. به هر ميزان شما از ايشان اجتناب و دوري نماييد، رفتارهاي تلاقي جويانه وي شدت و حدت بيشتري مي يابد و انگيزه ايشان را قوي و قوي تر مي نماييد. بهتر است با ديدي همدلانه به رفتارهاي اين پيرزن آسيب ديده (كه سال ها ناملايمات هاي زندگي را چشيده است) بنگريد و به جاي اجتناب روزافزون ذهني و عيني از ايشان روز به روز به ايشان نزديكتر گرديد.
بايد به عمق قلب ايشان نفوذ نماييد و بدانيد كه اين عقب نشيني استراتژيك (كه بسيار خداپسندانه است) انگيزه هاي ايشان را به حداقل مي رساند. البته نيش و كنايه هاي زبان ايشان پايان پذير نيست، ولي مسلماً بسيار كمتر از گذشته خواهد شد. همان طور كه در ابتداي نامه گذشت احتمالاً شما سال ها قبل از آشنايي با شوهرتان از اضطراب و افسردگي بي نصيب نبوده ايد و براي برون رفت از شرايط فعلي چاره اي جز مراجعه به يك روان شناس باليني خانم نداريد. 4 و 5 جلسه روان درماني آبي بر آتش دل سوخته شما خواهد بود.
موفق باشید.