با عرض سلام و خسته نباشید، لطفاً همان کارشناسی که به پرسشهای پیشین من در مورد تثلیث از قبیل افعال درونی خدا، وحدت وجود و ماشین زمان پاسخ گفتند، به این پرسش نیز پاسخ بفرمایند(البته این پرسش بیشتر در جهت همان پرسشهای اوّلیه در زمینه توجیهات تجسّم است).
در پرسشهای پیشین به صورت حاشیه ای اشاره کردم که مسیحیان در پاسخ به نقدهای کتاب مقدّسی که نشانگر خدا نبودن مسیح هستند، احتمال دو بعدی بودن مسیح، یعنی داشتن یک بعد الهی و یک بعد انسانی رامطرح می کنند(یا دو طبیعته بودن ایشان را)، و شما نیز اشاره وار فرمودید که برای خدا بعد یا طبیعت متصوّر نیست.
موضوع پرسش من هم همین است، با تأکید بر این نکته که مسیحیان نمی گویند خدا دو بعد دارد، بلکه عیسی را دو بُعدی می خوانند.(پس بعد یا طبیعت را به خود خدا نسبت نمی دهند؛ در ضمن تأکید می کنم که راستکیشی مسیحی دو ذاته بودن مسیح را بدعت می داند پس منظورشان دو ذات داشتن مسیح هم نیست، بلکه یک مسیح است که هر دو بعد یا طبیعت را داراست) پس اکنون این پرسش به صورت زیر تبیین می گردد:
آیا ممکن است، حضرت عیسی، دارای دو بُعد یا طبیعت باشد، که در یکی از این دو خدا و در دیگری انسان باشد، یا به عبارت دقیقتر در یکی واجب الوجود و کمال مطلق و در دیگری ممکن الوجود و محتاج باشد؟(و آنگاه به خاطر دو بعد مختلف بودن نتوانیم بپرسیم که چگونه هم صفات واجب الوجود را داراست و هم صفات ممکن الوجود را)
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
قبل از ورود در پاسخ ذكر اين نكته براي شما پرسشگر عزيز و دقيق مفيد خواهد بود كه تحليل دقيق پرسش و تبيين درست صورت مساله نقش كليدي در رسيدن به پاسخ دارد؛ اصولا مفاهيم و الفاظ تنها واسطه اي در انتقال معاني و مقاصد گوينده به شنونده را بر عهده دارند و هرگاه كه الفاظ و ابهامات دروني آن ها بخواهد عهده دار توجيه و يا تبيين يك ايده را بر دوش بكشد بايد در درستي و منطقي بودن آن ديدگاه ترديد كرد.
به نظر مي رسد در بسياري از تفكرات ديني مسيحيان چنين عنصري به شدت خودنمايي مي كند و به همين جهت توده افراد در جوامع مسيحي اصول ايمان آوردني و نفهميدني بسياري در ساختار ديني خود دارند و حتي در مواردي تصريح به اين امر مي كنند و تنها كلمات و جملاتي را به عنوان باورهايي ايماني صادق تكرار مي كنند كه فهم چندان دقيقي از معنا و مفهوم آن ندارند .
بياييد در همين ديدگاه مطرح شده شما تاملي بيندازيم: " آيا ممكن است، حضرت عيسي، داراي دو بُعد يا طبيعت باشد "
اصولا طبيعت معناي روشني دارد و به معناي ماده يا معادل لاتين فيزيك شناخته مي شود؛ البته در استعمال عربي و فارسي طبيعت را هم معناي سرشت و غريزه و فطرت ، خلقت، طبع، ذات، طينت و مانند آن هم دانسته اند (1) كه ظاهرا مراد شما همين معناي دوم است در واقع طبيعت هر فرد يعني همان ساختار وجودي او و شاخصه هاي ذاتي او كه اين معنا با تعبير " بُعد " تا حدودي متفاوت است.
بُعد، به يك جلوه و يك ساحت موجودي چند ساحتي گفته مي شود و همه اين ابعاد وجودي طبيعت و ذات او را تشكيل مي دهند، در هر حال بهتر همان است كه بحث را متمركز بر تعبير بعد يا ساحت كنيم نه طبيعت؛ ادعا اين است كه:" حضرت عيسي، داراي دو بُعد است كه در يكي از اين دو خدا و در ديگري انسان است، يا به عبارت دقيق تر در يكي واجب الوجود و كمال مطلق و در ديگري ممكن الوجود و محتاج مي باشد".
تامل منصفانه عقلي در مورد اين ادعا آن است كه ببينيم اصولا ابعاد گوناگون وجودي در حوزه ماهيت و چيستي يك موجود تعريف مي شوند يا در حيطه وجود و هستي او ؟ و به علاوه واجب الوجود بودن يا ممكن الوجود بودن را مي توان در حيطه ابعاد وجودي و صفات و شاخصه هاي ماهوي يك موجود دانست يا اين تعابير بيان گر حقيقت ذات و اصل وجود يك موجود هستند؟
به نظر مي رسد تعبير «ابعاد وجودي» در بسياري از موارد حاكي از اعراض و ويژگي هاي عارض بر يك ذات مي باشند و چيستي يك موجود را تبيين مي كنند، يعني اين امور در زمره صفات يك ذات تعريف مي شوند و لزوما حقيقت ذات را تشكيل نمي دهند چنان كه ما انسان را يك موجود چند بعدي مي دانيم و او را داراي ابعاد مختلف مادي و معنوي مي دانيم؛ بر اساس قواعد منطقي و عقلي هم يك ماهيت مي تواند جلوه هاي گوناگوني داشته باشد و با حفظ يك ذات و يك حقيقت ثابت وجودي برخوردار از ابعاد مختلف در مرتبه ماهيت و چيستي باشد.
كسي انكار نمي كند كه انسان با وجود برخورداري از ابعاد گوناگون وجودي داراي يك حقيقت ثابت وجودي است، اما ماهيت او كه بيانگر حدود و مرزهاي محدود كننده وجود اوست مي تواند از زاويه هاي گوناگوني نگريسته شود كه ابعاد وجود او خوانده مي شود.
اما حقيقت واجب الوجود يا ممكن الوجود بودن صفت عارض بر وجود و از سنخ ماهيت نيست. بلكه خداوند كه به نظر حكما داراي ماهيت نيست نيز داراي عنوان واجبا لوجودي است يعني حقيقت وجودي او بدون محدوديت و مطلق است در حالي كه ممكن الوجود ها داراي محدوديت هستند و اگر بنا را بر اين بگذاريم كه يك موجود در حقيقت يك موجود واحد باشد يعني داراي يك ذات و يك هستي باشد و در عين حال همين هستي هم واجب باشد و هم ممكن، اين عين تناقض گويي و اجتماع نقيضين است.
همانند آن كه بگوييم يك عدد هم زوج باشد و هم فرد و يك وجود هم محدود باشد و هم نامحدود يا هم مطلق و بي قيد باشد و هم مقيد و داراي قيود.
بله اگر سخن در زمره صفات عارضي و اوصاف ماهوي و اعراض بود امكان طرح اين ادعا وجود داشت چنان كه ما هر انسان واحدي را داراي بعد مادي و معنوي و بعد جسماني و روحاني مي دانيم، حتي در مورد پيامبران و ائمه همين ادعا را داريم كه داراي بعد بشري و اين دنيايي و بعد ملكوتي و متصل به وحي بودند، چنان كه قرآن به صراحت همين امر را بيان مي فرمايد:
« قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيّ (2) بگو: «من فقط بشرى هستم مثل شما (امتيازم اين است كه) به من وحى مىشود ». اما ادعاي مطرح شده در مورد مسيح در اين حوزه نبوده و اصلا منطقي و عقلاني و قابل قبول نيست و بر اين اساس فرقي ندارد كه بگوييم خدا داراي دو بعد است يا مسيح، زيرا اگر مقصود از بعد همان حقيقت وجودي باشد و ممكن و واجب بودن يك موجود محال باشد در تخت هر عنواني محال خواهد بود چه عنوان موجودي كه خدا مي ناميم و چه عنوان موجودي كه مسيح خوانده مي شود.
به علاوه كه اصولا مسيحيان مسيح را حقيقتا خدا مي دانند. اما غير از روح القدس تلقي مي كنند و ما نگفتيم روح القدس نمي تواند طبيعت داشته باشد، بلكه گفتيم "خدا" با همان بار معناي خاص خود نمي تواند داراي دو طبيعت باشد.
پي نوشت ها:
1. علي اكبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، نشر دانشگاه تهران،1373ش، ذيل واژه طبيعت.
2. كهف (18) آيه 110.
موفق باشید.






