با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
در پاسخ به زمان وجود خدا يعني زمان به وجود آمدن خدا بايد توضيح داد كه اساساً زمان وجود يافتن، براي موجودي معنا دارد كه به وجود آمده باشد و حال آنكه خداوند داراي وجودي هميشگي يعني ازلي و ابدي است و زمان وجود يافتن براي او معنا ندارد؛ به عبارت ديگر زمان وجود يافتن، براي موجودي معنا دارد كه پديده باشد يعني قبلا نبوده و بعد پديد آمده است، حال آنكه خداوند پديده نيست و هميشه بوده و خواهد بود .
ممكن است پرسيده شود چگونه ممكن است موجودي هميشه باشد و زماني براي وجود آمدن خود نداشته باشد ؟ براي توضيح اين امر مي توان از برخي مثال ها استفاده نمود؛ در اين مورد مي گوييم :
اگر كسي سؤالات ذيل را از شما بپرسد، چه پاسخي به آن مي‌دهيد:رطوبت هر چيز از آب است، رطوبت آب از چيست و از كجا است؟ شوري همه چيز از نمك است، شوري نمك از چيست؟ پاسخ اين است كه رطوبت آب يا شوري نمك از خود آن است.
هم چنين هنگامي كه سؤال شود: هستي هر موجودي از خدا است، پس هستي خدا از كيست، پاسخ مي‌دهيم هستي خدا ذاتي او و از خود او است و از جاي ديگر نيست. پس همان گونه كه برخي از حقايق براي برخي موجودات جنبه ذاتي و بدون انفكاك دارند، وجود داشتن نيز براي خداوند اين گونه است و خداوند آن را از موجود ديگري نگرفته و او همواره بوده و وجود داشته است.
اما در مورد سوال دوم بايد گفت:
اين سوال كه خداوند قبل از خلقت آفريده ها چه مي كرده، مبتني بر يكي ازمسايلي است كه از قديم ميان فلاسفه و متكلمان مورد اختلاف بوده و آن حدوث و يا قدم عالم از جهت زمان است كه به رغم سنگيني مطالب به اختصار به بخشي از آن اشاره مي كنيم .
معمولاً از قديم از طرف متكلمان بر حدوث عالم و از طرف فلاسفه بر قديم بودن عالم از حيث زمان استدلال مي‌شود؛ يعني متكلمان معتقد بودند عالم از زمان معيني خلق شده و قبلا نبوده، ولي فلاسفه معتقد بودند كه عالم هم قديم است و همواره بوده، زماني را نمي توان يافت كه عالم خلق نشده بود .
بر اساس اين اختلاف اگر نظر فلاسفه صحيح باشد - كه هست- يعني اگر ثابت كرديم كه عالم - يعني انچه غير خداست نه دنياي مادي ما - هميشه بوده و زماني نبوده كه در آن زمان خدا وجود داشته، ولي عالم وجود نداشته باشد، به طور طبيعي ديگر شبهه اين كه خداوند پيش از آفرينش جهان به چه كاري مشغول بوده، بي اساس خواهد بود.
البته اين كه فلاسفه مي‌گويند عالم قديم زماني است، منظورشان اصول و كليات آن است، نه افراد و جزييات آن، زيرا جزئيات و مصداق‌ها به نوبه خود حادث هستند. علت اين كه فلاسفه به اين نظريه قايل شده اند، اين است كه بر اساس نظر آن ها وقتي كه علتي را تامه فرض كرديم، ديگر نمي توانيم معلولش را از او جدا فرض كنيم. از اين رو نمي توان فاصله زماني بين معلول و علت تامه فرض كرد. البته وجود معلول از اين جهت كه وجودي وابسته و فقير است ،در همه حال بي نياز از علت تامه نخواهد بود. پس گرچه عالم همانند خداوند قديم است. اما اين تفاوت در بين آن ها هست كه عالم تنها قديم زماني است، ولي خداوند علاوه بر قديم زماني بودن قديم ذاتي (وجودغني و غير وابسته به ديگري) نيز دارد.(1)
اما اگر نظر متكلمان را معيار قرار دهيم، بايد گفت: هر كار خداوند به معناي خلق است و وقتي خداوند عالم را خلق نكرده بود، به هيچ كاري مشغول نبود ،چون خداوند مانند ما نيازمند انجام كاري نيست تا بدان وسيله حاجتي را از خود برآورد يا كمالي را براي خود تحصيل كند. اگر اين گونه نباشد، از بيكاري دچار ملالت مي گردد؛ بلكه خداوند در آن زمان خودش بود و خودش و ذات يگانه اش همه هستي را پر كرده بود.
البته در اكثر موارد براي پاسخ به نوجوانان تنها ذكر نظر متكلمان كافي است.
پي‌نوشت‌:
1. شهيد مرتضي مطهري، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، تهران 1374 ش، ج 6، ص 105.
موفق باشید.