با سلام و خسته نباشید، چرا انسان نمیتواندذات خدواند را بشناسد، و چرا نباید بتواند و این توانایی را خداوند در انسان قرار نداده است حتی پیامبر خدا و اولیاء خدا، چرا این جایگاه به انسان داده نشده است که به این مقام برسد که بی واسطه با خدا صحبت کند تا بیشتر برای رسیدن به او مشتاق باشد؛ مگر این نیست که هیچ کسی عزیز تر از انسان مومن نزد خداوند نیست پس چرا نباید این جایگاه برای او و کسی که ولی خداست و جانشین خداست قرار داده نشده است؟با تشکر
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
در پاسخ سوال اول شما كه چرا انسان نمي تواند ذات خدواند را بشناسد؟ مي گوييم كه به حكم عقل چنين معرفتي ممكن نيست و عقلا محال است. زيرا خداوند حقيقتي نامحدود است و براي آن حد و انتهايي فرض نميشود، درنتيجه هيچ موجودي غير خود او نميتواند كنه ذات و صفات او را درك كند؛ زيرا موجود محدود، نميتواند موجود نامحدود را درك كند. همان طور كه يك كاسه گنجايش آب دريا را ندارد، بشر محدود هم نميتواند به كنه ذات نامحدود خداي جهان پي ببرد. و مبناي فلسفي اين استدلال آن است كه علم و شناخت همواره مستلزم نوعي احاطة عالم بر معلوم است. از آن جا كه احاطة موجود محدود بر ذات نامحدود ممكن نيست، آگاهي موجود بر ذات نامحدود امكان ندارد.
همين برهان در كلمات پيشوايان دين هم وارد شده است چنانچه حضرت علي(ع) در اين باره مي فرمايد:«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَن؛ حمد از آن خدايي است كه افكار بلند ژرف انديش كُنه ذاتش را درك نكنند و غواصان درياي دانشها دستشان از پيبردن به كمال هستياش كوتاه مي باشد».(1) و در جاي ديگر مي فرمايد:"كلّما ميزتموه باوهامكم في ادقّ معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم" (2) يعني هر چه در ذهن شما بيايد و آن را تصور كنيد، در دقيق ترين جلوهها و مفهومهايش، خدا نيست. بلكه او هم مخلوقي مثل شماست كه در وجودش محتاج است و برگشت وجود او به شما است.
از اين جا روشن ميشود كه چرا ائمه فرمودند:« درباره ذات خدا فكر نكنيد (كه به جايي نميرسيد، بلكه از اين راه ممكن است شيطان سوء استفاده كرده و شما را منحرف كند) اما درباره نعمتها و آثار عظمت او فكر كنيد (تا هر ساعت به معرفت و ايمان شما افزوده گردد).» (3)
و نا گفته نماند كه معناي نهي از تفكر در ذات خدا اين نيست كه در بحث خداشناسي وارد نشويد، بلكه بحث در باره خدا و صفات او در حد خود لازم است، اما كسي نبايد توقع داشته باشد كه به كنه ذات خدا پي ببرد. از اين رو تلاش در اين راه، چيزي جز حيرت و سرگرداني در پي نخواهد داشت. زيرا براي درك يك حقيقت بايد احاطه بر آن يافت. احاطه موجود محدود (انسان) بر ذات نامحدود (خداوند ) محال و ناشدني است.
با توجه به اين برهان و روايات مذكور در پاسخ سوال دوم شما كه پرسيده ايد چرا اين توانايي را خداوند در انسان حتي پيامبر خدا و اولياء خدا قرار نداده است؟ نيز مي گوييم كه اگر خداوند در وجود انسان چنين توان وقدرتي را كه بتوان با آن ذات خدا را شناخت قرار بدهد ديگر انسان، انسان نمي شد، بلكه يك موجودي غير از انسان فعلي مي شد. زيرا لازمه داشتن چنين توان و قدرتي اين است كه انسان هم مثل خدا موجودي نامحدود بشود تا بتواند ذات خدا را درك كند در حالي كه اين خلاف فرض است. زيرا انسان انسان است و مخلوق خدا است.
در پاسخ سوال سوم شما يعني اين كه چرا اين جايگاه به انسان داده نشده است كه به اين مقام برسد كه بي واسطه با خدا صحبت كند تا بيشتر براي رسيدن به او مشتاق باشد؟ نيز مي گوييم كه اگر مقصود شما از مقام و جايگاه مذكور درك ذات خدا باشد در اينصورت مي گوييم كه اولا؛ داشتن چنين مقام وجايگاهي به حكم عقل براي انسان محال است وامكان پذير نيست. ثانيا؛براي برقراري ارتباط بي واسطه با خدا آنچه كه لازم است درك وجود خداست نه درك ذات خدا، و درك وجود خدا براي انسان ميسر است. پس انسان مي تواند بوسيله ادله عقلي ونقلي وجود خدا را درك كند و با آن ارتباط مستقيم بر قرار كند.
و اگر منظور شما مطلق ندادن مقام و جايگاهي براي ارتباط مستقيم با خدا باشد در اينصورت نيز مي گوييم كه اين سخن و ادعا از ديدگاه آيات و روايات پذيرفته نيست و به تصريح آيات و روايات چنين جايگاه و مقامي به انسان داده شده است و انسان مي تواند بدون واسطه با خداوند ارتباط برقرار كند. چنانچه در قرآن بر درخواست از خود خداوند هم تاكيد شده است. مثلا خداوند مي فرمايد:« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُه وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ؛ (4) انسان را آفريديم و وسوسههاى نفس او را مىدانيم، و ما به او از رگ قلبش نزديك تريم ».
و در آيه اي ديگر فرموده:«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ؛ (5) پروردگار شما گفته است:«مرابخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم».
پي نوشت ها:
1. سيدرضي، نهج البلاغه، دارالهجره، قم، بي تا، خطبه1، ص39.
2. علامه مجلسى، بحار الأنوار، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه ق، ج 66، ص 293.
3. شيخ كليني، كافي، نشر دار الكتب الاسلاميه، تهران، بي تا، ج 1، ص 93.
4. ق (50)، آيه 16.
5. غافر (40)، آيه 60.
موفق و موید باشید






