سلام
از روزهای اول زندگی انگار که دیگران به هیچ وجه نخواستند با من رفاقت کنند هیچ دوستی ندارم.با خانواده و اقوام مشکل دارم یا به نظر خودم آنها با من مشکل دارند.به همین جهت با همه ی آنها ترک رابطه کرده ام.
حال چرا و روحیات و افکارم چگونه است؟
به نظر می رسد از هوش خوبی برخوردارم واین به خودم نیز ثابت شده است، انواع شغل ها را می توانم انجام بدهم ونسبت به کسانی هم که شاید چندین سال سابقه کاری دارند بهتر انجام می دهم الته لاف و گزاف نییست و آنها خودشان هم منکر این نیستند و بارها با زبان بی زبانی و یا رو در رو از خیلی ها شنیده ام. بدون این که فلسفه ای خوانده باشم و یا روانشناسی خوانده باشم با بسیاری از نا همگونی های جامعه و مردم آشنا هستم و انگار از نزدیک با آنها بوده ام.در اتوبوس واحد و یا خیابان با نگاه کردن به افراد چیزهایی متوجه می شوم که دیگران به آن توجه نمی کنند.نمی دانم این یک بیماریست و یا نعمت خدادادی؟ به طور مثال در خیابانی که به خیابان دیگر دید نداشت و می خواستم وارد آن شوم به طور نا خود آگاه چشمم به چهره شخصی افتاد و انگار از چشمانش خواندم که وسیله نقلیه ای از خیابان دیگر وارد این خیابان می شود او می بیند ولی من دید نداشتم و او می خواهد که تصادف کنم و نا خود آگاه ایستادم و موتورسیکلتی با سرعت تمام از جلو من گذشت که اگر حرکت کرده بودم حتما تصادف می کردم از این اتفاقات زیاد برایم افتاده است که در حوصله ام نیست بگویم.
انگار دیگران نمی توانند کاری انجام دهند و خیلی سریع نیستند ولی من با سرعت همه چیز را می گیرم و با همان سرعت هم انجام می دهم.مانند فیلسوفان برای خودم به طور ناگهان جملاتی می گویم که هیچ جا نخوانده ام و نشنیده ام.مثلا (به جایی که به تو احتیاج دارند وارد شو و نه به جایی که خودت احتیاج داری).(کاش کمی فرست داشتیم).(یا کاری را قبول نکن و یا اگر قبول کردی به نحو احسن انجامش ده و به دست مزد آن فکر نکن)و از این قبیل چرندیات و اراجیف که زندگی ام را به جهنم تبدیل کرده است.بعضی مواقع به زندگی سرشار از بی خیالی و روان و رو راست دیگران حسرت می خورم . از خودم نفرت پیدا می کنم و از خدا گله مند که چرا باید من چنین باشم.جوشکاری، نجاری و ام دی اف و خیاطی و تعمیرا لوازم خانگی برقی و غیر برقی و کامپیوتر وخیلی چیزهای خرد و ریز دیگر هم می دانم ولی همیشه لنگ نان شبم بوده ام.چرا؟اگر استعداد خوب است پس چرا باید من چنین باشم؟چرا باید یک انسان ترد شده از جامعه و فامیل باشم؟
می خواهم به طریقی از خانواده ام جدا شوم و در شهر و دیار دیگری مشغول شوم تا خودم که نه آنها و خانواده ام زجر نکشند.دیگر توان ادامه زندگی برایم نمانده است.
البته باید بگویم همه ی هم سن و سالان من موهایشان ریخته است و کاملا پیر شده اند ولی موهای من پر پشت و فقط تعداد کمی از آنها سفید شده اند آنها همه دندان مصنوعی دارند ولی من فقط به دلیل یک حادثه دندانهایم را از دست دادم.
با خانمها ارتباط خوبی دارم و آنها با من بد نیستند و مهربانی می کنند و خیلی ها شان می خواهند با من باشند که با چند نفری که دوست داشتم بودم و با بقیه هنوز سالهاست کج دار و مریض رفتار می کنم و به آنها نزدیک نشدم.نمی دانم بعضی مواقع احساس می کنم و یا نه آرزو می کنم که ای کاش این خانمها مرد بودند و می شد با آنها به تفریح و کوه و صحرا رفت چون واقعا بی آلایشند و انگار حسادتم را نمی کنند و مرا دوست دارند.از این هم رنج می برم می خواهم مانند دیگران باشم مانند دیگران زندگی کنم و با خانواده و اقوام باشم.
در سن 27 سالگی پدرم را از دست دادم و مادر و یک برادر وسه خواهر که بزرگترینشان پنجم ابتدایی بود برایم ماند به قدری به آنها پرداختم و نگذاشتم که احساس بی پدری بکنند که از فرزندان خودم غافل شدم و بعضی مواقع گله می کنند.برادرم دبیر شد،خواهر اولم فوق لیسانس فیزیک و دومی فوق لیسانس فیزیک و سومی مهندسی کاپیوتر دارند و رشد خوبی داشتند.همیشه با من بودند با شعر و داستان ومسیقی آشنایشان کردم واز طرفداران ادبیات و موسیقی هستند و گاهی هم شعر و داستان می گویند.برادرم که با من بیشتر بود حالا در زمینه نقد فیلم و ادبیات و زبان انگلیسی تبهر کامل دارد.و خودم نیز دستی در شعر و نمایش و داستان دارم ولی نه زیاد.پسرم با این که در دانشگاه و رشته خوب قبول شد وارد حوزه علمیه شد و اینک پایه 5 را می گذراند و موفقیت خوبی نیز داشته است و در برخی موارد با این که فرزندم است و از من کوچک تر راهنما و سنگ صبورم می باشد و انگار خیلی برگ شده است که بعضی مواقع حسودیم می شود و دخترم نیز دانشجو می باشد هیچگاه دنباله رو من نبود به هیچ وجه به هرفای من اهمیت نمی دهد و این بیشتر عذابم می دهد.اخیرا عقد کرده است و با با این همه مشکلات مشکل دیگری به مشکلاتمان اضافه کرده است خوب درس نخواند و خوب هم نتوانستم با او کنار بیایم.
با این همه که بعضی مواقع به همه شان افتخار می کنم فردی گوشه گیر ومنزوی شده ام که خیلی زود عصبانی می شوم و خیلی زود رنجیده خاطر.این مشکلات که اوان کودکی با من بوده اند حال شدید تر شده و با دور شدن دیگران از من بلایی شده اند برای از پا در آوردن من که نمی دانم باید چه کاری انجام دهم!! به روانپزشک مراجعه کنم؟مقداری نصیحت و مقداری قرص چره ام می کند و یا پیش هر کسی بروم فکر می کنم چیزی به جز نصیحتهایی که خودم هم می دانم و بهتر هم میدانم نصیبم نمی شود.اکثرا سعی می کنم خودم را درمان کنم و با داشته هایم بسازم و زود از کوره در نروم و با چیزهایی مانند پرنگان خانگی و غیره خودم را مشغول می کنم و به آنها و به زیبایی شان به چشم قرص اعصاب نگاه می کنم ولی تا با آنها هستم به هیچ فکر نمی کنم و وقتی با آدمها هستم با اندک اشاره ای عصبانی می شوم.دوست دارم همیشه با حیوانات زندگی کنم و غم نان و غم جامعه و خیلی چیزهای دیگر را نداشته باشم.ولی نمی شود!!خودم راهایی را امتحان کرده ام ولی به محض دورشدن از آنها دوباره آش همان و کاسه همان است.
انتضار دارم مشکلات من ریشه یابی شود واگر سوالاتی هم داشتید برای شناخت بیشتر در خدمتتان هستم برای این که بتوانم یک زندگی ساده مثل این مردم داشته باشم.
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
به نظر مي رسد آن چه شما از آن در رنجيد چيزي جز وسواس فكري نباشد. وسواس فكري افكار مزاحمي هستند كه به طور مكرر و غيراختياري به ذهن ما هجوم مي آورند. اين افراد در برخي موارد دو خصوصيت دارند يكي اينكه ضريب هوشي شان نسبتاً بالاست و اين ضريب هوشي بالا باعث مي شود كه بيش از ديگران متوجه شوند و به خاطر همين ضريب هوشي در بسياري كارها موفق شوند. ضريب هوشي مسلماً با حجم و سرعت پردازش ذهني در رابطه است و كسي كه ضريب هوشي بالا دارد يك داده و ديتا (data)را بيش از ديگراني كه ضريب هوشي پايين دارند. پردازش و تحليل افراطي مي كند. حال اگر اين داده، داده منفي و اضطراب انگيز باشد به همان ميزان فرد باهوش بيشتر مضطرب و منفي گرا مي گردد. خصوصيت دوم افراد مبتلا به وسواس فكري اضطراب بالاست. به عبارت ديگر اضطراب ريشه و منشأ وسواس فكري آنان محسوب مي گردد. به هر ميزان كه اضطراب فرد فزوني مي يابد وسواس فكري او شدت بيشتري مي يابد. اين گونه افراد معمولاً ناخوداگاه به رشته هايي رو مي آورند كه بيشتر با تجربه و تحليل ذهني در ارتباط است و معمولاً به رشته هاي رياضي، آمار، فيزيك، كامپيوتر، مهندسي الكترونيك، مكانيك و... پا مي گذارند.
بديهي است فرد مضطرب همواره به دنبال يك آرامشگر بيروني مي باشد اين آرامشگر بيروني مي تواند موسيقي، ادبيات، رابطه با جنس مخالف و پرندگان خانگي و... باشد.
فرد مبتلا به وسواس فكري بيش از ديگران از ذهنش كار مي كشد و به همين خاطر ذهنش بيش از ديگران فرسوده مي گردد. هر چيزي اين ذهن فرسوده را به هم مي ريزد و كوچكترين تنش بيروني به از كوره در رفتن وي مي انجامد. اين ذهن فرسوده ارمغاني جز افسردگي خفيف تا شديد به همراه ندارد. افسردگي نوعي با خلا معنايي در ارتباط است و فرد واقعا در معناي زندگي اش دچار بحران مي گردد. نمي داند واقعا چه كار مي خواهد بكند و اساسا چه چيز درست و چه چيز غلط است. پرخاشگري آن روي سكه افسردگي است. فرد افسرده معمولاً زود از كوره در مي رود و زود عصباني مي شود. فرد افسرده، زود رنج است و عزت نفس بالايي ندارد. اين افراد كمال گراي منفي هستند و به كمتر از كمال چيزي رضايت نمي دهند. با اين وصف درمان وسواس فكري احتمالي شما چاره اي جز درمان ريشه ي اضطراب شما از طريق دارودرماني و روان درماني ندارد. وسواس فكري اگر حالت باليني پيدا كند و باعث كاهش شديد عملكرد روزانه فرد در مدت طولاني مثلاً 6 ماه بيشتر گردد نيازمند حداقل 25 جلسه رواندرماني با يك روان شناس باليني متخصص درمان وسواس فكري مي باشد. به هيچ وجه وسواس فكري با خوددرماني، درمان نمي گردد و خوددرماني اثر بسيار كوتاه و موقت دارد. پس در جمع بندي بايد گفت اگر شما دچار وسواس فكري باشيد و وسواس فكري شما حالت باليني به خود گرفته باشد، شما راهي براي خلاصي از آن نداريد. مگر اين كه اولاً يك دارودرماني منظم و سر وقت زير نظر روانپزشك را پي بگيريد. ثانياً حداقل 25 جلسه (و نه 10 و 15 جلسه )با يك روان شناس باليني متخصص درمان وسواس فكري به روان درماني بپردازيد. مسلما هر روان شناسي از عهده درمان وسواسي فكري بر نمي آيد و بايد به دنبال بهترين متخصصان اين مساله در شهر و استانتان باشيد. اگر اعتقادي به اين مطالب بالا نداريد چاره اي نداريد كه به همان سبك گذشته به خوددرماني تان ادامه دهيد.
موفق و موید باشید






