با سلام خدمت شما
1- طبق اعتقادات ما، اصول دين تقليدي نيست و بايد آنرا با تعقل پذيرفت. قرآن نيز همينگونه بايد با تعقل پذيرفته شود. اما در هنگام بررسي قرآن به آياتي برمي خوريم كه توجيه عقلي ندارد و در اينجا بيان مي شود كه عقل ما ناقص است و توان پاسخ دادن به اين امور را ندارد. پس چگونه عقلي كه ناقص است مامور به شناخت خدا و پيغمبر خداست؟
مواردي كه در قرآن آمده و پاسخ منطقي به آن داده نشده است:
الف: داستان حضرت نوح : چگونه حضرت نوح تمام حيوانات جهان را جمع كرد؟ اين تعداد حيوان چگونه در كشتي كوچك نوح جا شد؟ تداركات اين همه حيوان در كشتي در مدت چهل روز چگونه مقدور بود؟ بازگرداندن اين حيوانات به محل زندگي شان چگونه انجام گرفت؟ غذاي اين حيوانات( كه بيشترشان گوشت خوار هستند) بعد از پياده شدن از كجا تامين شد؟
وجود تمدنهاي چند هزار ساله در امريكاي مركزي و جنوبي چگونه توجيه مي شود؟
ب: شهاب سنگها در قرآن: در قرآن بيان شده كه شهاب سنگ براي راندن شيطان از استراق سمع درگاه خدا استفاده مي شود. در صورتي كه امروزه ماهيت شهاب سنگ ها كاملا مشخص است.
.
.
.
و موارد علمي بسيار ديگر كه با علم متغاير است
اين موارد چگونه توجيه مي شوند؟
ممنون التماس دعا
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
اين كه عقل ما در مورد مسئله يا مسايلي قادر به تحليل بعضي از مسايل نيست، دليل نمي شود كه به طور كلي آن را محكوم كرده از خود سلب مسئوليت كنيم. خداي متعال در قرآن بعضا به حوادثي اشاره كرده است كه ممكن است با تحليل هاي علمي هم خواني نداشته باشد كه در اين صورت مي بايست يا دست به تحليل يا تاويل بزنيم يا آن كه تفسيرش را به اهلش واگذاريم و يا به طور كلي با پذيرش اصل آن، وارد جزييات نشويم.
چگونگي شناخت خالق متعال:
عقل به كمك رسول باطني(فطرت) و نيز رسول ظاهري (پيامبران الهي) و با بهره گيري از نشانه هاي آشكار در نظام هستي پي به وجود خالقي توانا مي برد و همين مقدار براي ورود به سرزمين عبوديت كافي است.
وظيفه عقل اين نيست كه بخواهد سراغ تحليل مسايلي برود كه از حد قدرتش خارج است، مثلا سراغ تحليل از چگونگي وجود خالق برود كه بايد گفت از همان ابتدا به بيراهه مي رود، زيرا عقل و درك هيچ موجودي اين قدرت را ندارد كه بخواهد حتي پنجره اي كوچك نسبت به شناخت از وجود خداي متعال باز كند و در اين باره آيات و روايات فراوان است و بيان آن ها موجب طولاني شدن پاسخ مي شود.
به هر حال خداي متعال در باطن هر انساني قوه شناخت اجمالي از نظام هستي و البته قوه درك مبدايي متعالي را قرارداده است تا انسان با همين مقدار درك، معبودش را بشناسد و جالب اين كه هر مقدار در اين مسير خالصانه تر گام بر دارد،قوه دركش جلاء بيشتري يافته معرفت افزون تري كسب خواهد كرد و ارتباطش با خالق عارفانه وعاشقانه تر خواهد شد.
و اما در مورد معجزاتي كه در قرآن مطرح است، اين نكته را بايد بدانيم اراده قاهره خداي متعال پشت بند همه معجزه هاي پيامبران بوده است و وقايعي كه كتاب خدا در مورد حوادث خارق العاده ميان امت هاي سابق اعم از شيرين و تلخ از آن گزارش مي كند، همگي با اراده الهي تحقق يافته است كه بسياري از آن ها مثل عذاب اقوام عصيان گر، نحوه آن معلوم نبوده به طور طبيعي ممكن است با منطق بشري قابل تحليل نباشد، هر چند قلب و دل و وجدان درون به راحتي آن را مي پذيرد.
قرآن ماجراي طوفان نوح و كشتي نجات حضرت و مسافران كشتي اعم از انسان ها و حيوانات را به طور كلي مطرح كرده و به وضوح و شفافيت تمام سخن نگفته است.
آن چه در قرآن آمده اين است:
" قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ " (1) به نوح گفتيم از هر جفتي از حيوانات (نر و ماده) يك زوج در آن كشتي حمل كن.
منظور از اين دستور سوار نمودن حيوانات موجود در آن منطقه يا حيواناتي كه منحصرا در آن منطقه جغرافيايي طوفان زندگي مي كند مي باشد، نه همه حيواناتي كه ممكن بود در سراسر كره زمين مي زيستند.
اين آيه يك دستور كلي است و از آن به دست نمي آيد كه نوح مي بايستي از سراسر كره زمين حيوانات را در قالب جفت جمع و سوار كشتي كند.
توضيح بيشتر اين كه: داستان حضرت نوح و بردن يك نر و ماده از هر حيوان به كشتي، گر چه در بيان قرآن مجمل است و روايات نيز اختلاف فراوان دارد، ولي اولا جمعي طوفان نوح را منطقه اي دانسته اند؛ پس لازم نيست بر همه حيوانات جهان حمل شود، ثانيا بر فرض طوفان جهاني هم بوده لازم نيست همه حيوانات را با خود ببرد؛ بلكه بردن حيواناتي كه در خشكي زندگي مي كنند و نمي توانند در طوفان خود را حفظ كنند كافي است.
غالب مفسران اين "كليت" را كليت عرفي دانسته و ناظر به حيوانات اهلي يا حيوانات مورد نياز بشر دانسته اند.(2)
بيان يكي از مفسران در اينجا جالب است؛ ايشان مي نويسد:
كلمه: "كل" بر همه و عموم چيزي كه بدان اضافه شده، دلالت دارد؛ ولي اين دلالت از حيث گستردگي يا محدوديت تابع مورد و قراين حاليه است و وقتي خداوند مي فرمايد: "و له كل شيء" بر هر چيزي كه وجود يافته از جماد و نبات و حيوان و انسان و ماده و ملكوت و ... دلالت دارد و وقتي در مورد "بلقيس" مي گويد "اوتيت من كل شيء" يعني چيزهايي كه در زمان او از نشانه هاي قدرت و توانمندي حكومت بوده است.
بنا بر اين در مورد حضرت نوح هم وقتي گفته مي شود از هر نوع حيوان يك جفت (نر و ماده) با خود به كشتي ببر، منظور حيواناتي است كه مفيد بوده و جمع آوري و حمل آن ها در وسع نوح و همراهانش بوده است نه هر موجودي كه آن زمان بر روي زمين بوده است وگرنه براي حمل هر جفت از حيوانات روي زمين، كشتي اي لازم بوده كه طول و عرض آن ها مايل ها باشد.(3)
بنا بر اين قرآن به صراحت نفرموده از همه موجودات يك نر و ماده به كشتي برده تا ايراد شما وارد باشد، بلكه كلام قرآن داراي قراين حالي و مقالي است كه منظور را روشن مي كند.
و اما در مورد تمدن هاي چند هزار ساله بايد گفت نمي توان وجود انسان هايي كه در چند هزارسال قبل حتي با تمدن هاي درخشان مي زيستند را انكار كرد و قرآن در اين مورد ساكت است كه البته اين به معناي نقص كتاب خدا نيست. علاوه بر اين، از وجود اولين انسان به نام آدم كه تكليف الهي شامل حالش شد، حدود هشت تا ده هزار سال مي گذرد با اين حساب، مي توان فرض كرد كه انسان هاي چند هزار سال پيش هم در زمان انبياء زندگي مي كردند و ما چون از نحوه زندگي آنان بي خبريم نمي توانيم به درستي اين موضوع را تحليل كنيم و چه بسا ممكن بود آن انسان ها هم از طرف خداي متعال بشير و نذير داشتند.
در عين حال قرار نيست قرآن از همه تمدن ها و نيز سرگذشت آن ها با ذكر تمام جزييات نام ببرد، همان طور كه در مورد بسياري از حوادث كه نام آن ها در قرآن آمده است، گزارش كلي و اشاره گونه وجود دارد.
و اما در مورد اشكال شهاب سنگ ها در قرآن:
اين مطلب قابل انكار نيست كه همه پديده هاي جهان هستي از اختيار و اراده الهي به دور نيست شهاب سنگ ها هم پديده اي از پديده هاي نظام هستي است كه حركت و هدف شان كاملا معين است و چه مانعي دارد كه قادر متعال از آن ها به عنوان حربه و مانعي براي جلوگيري از استراق سمع شياطين و جنيان استفاده كند ما در جهان محسوس زندگي مي كنيم و از جهان غيب واسرار پشت پرده بي خبريم، پس نمي توانيم از مشاهدات عيني و تجربه هاي علمي، حربه اي بر عليه قوانين الهي كه پشتوانه آن غيب است، بسازيم و آن را انكار كنيم.
در اين باره به بياني از يكي از مفسرين بزرگ به نام علامه طباطبايي اشاره مي كنيم:
ايشان نوشته است:
مفسرين براى اينكه " استراق سمع" شيطان ها در آسمان را تصوير كنند و نيز تصوير كنند كه چگونه در اين هنگام به سوى شيطان ها با شهابها تيراندازى مىشود، بر اساس ظواهر آيات و روايات كه به ذهن مىرسد ،توجيهاتى ذكر كردهاند كه همه بر اين اساس استوار است كه آسمان عبارت است از افلاكى كه محيط به زمين هستند و جماعتهايى از ملائكه در آن افلاك منزل دارند، افلاك در و ديوارى دارند كه هيچ چيز نمىتواند وارد آن شود، مگر چيزهايى كه از آسمان باشد، در آسمان اول، جماعتى از فرشتگان هستند كه شهاب ها به دست گرفته و در كمين شيطان ها نشستهاند كه هر وقت نزديك بيايند تا اخبار غيبى آسمان را استراق سمع كنند، با آن شهاب ها به سوى آنها تيراندازى كنند و دورشان كنند و اين معانى همه از ظاهر آيات و اخبار، ابتدا به ذهن مىرسد. ليكن امروز بطلان اين حرف ها به خوبى روشن شده و عيان گشته، در نتيجه بطلان همه آن وجوهى هم كه در تفسير" شهب" ذكر كردهاند،- كه وجوه بسيار زيادى هم هستند- و در تفاسير مفصل و طولانى از قبيل تفسير كبير فخر رازى و روح المعانى آلوسى نقل شده، باطل مىشود. ناگزير بايد معناي ديگري داشته باشند كه مخالف با علوم امروزى و مشاهداتى كه بشر از وضع آسمان ها دارد نباشد. و آن توجيه به احتمال ما- و خدا داناتر است- اين است بياناتى كه در كلام خدا ديده مىشود، از باب مثال هايى است كه به منظور تصوير حقايق خارج از حس زده شده، تا آنچه خارج از حس است، به صورت محسوسات در افهام بگنجد، هم چنان كه خدا در كلام مجيد فرموده:
" وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ" (4)
اين ها همه مثال هايى است كه براى مردم مىزنيم، و اين مثل ها را نمى فهمند مگر مردم عاقل.
و اين گونه مثل ها در كلام خدا بسيار است، از قبيل عرش، كرسى، لوح و كتاب؛ بنا بر اين اساس، مراد از آسمانى كه ملائكه در آن منزل دارند، عالمى ملكوتى خواهد بود كه افقى عالىتر از افق عالم ملك و محسوس دارد، همان طور كه آسمان محسوس ما با اجرامى كه در آن هست، عالىتر و بلندتر از زمين ماست و مراد از نزديك شدن شيطان ها به آسمان و استراق سمع و به دنبالش هدف شهاب ها قرار گرفتن، اين است كه شيطان ها مىخواهند به عالم فرشتگان نزديك شوند، از اسرار خلقت و حوادث آينده سر درآورند، ملائكه هم ايشان را با نورى از ملكوت كه شيطان ها تاب تحمل آن را ندارند، دور مي كنند. يا مراد اين است كه شيطان ها خود را به حق نزديك مىكنند، تا آن را با تلبيسها و نيرنگ هاى خود به صورت باطل جلوه دهند و يا باطل را با تلبيس و نيرنگ به صورت حق درآورند . ملائكه رشتههاى ايشان را پنبه مىكنند و حق صريح را هويدا مىسازند، تا همه به تلبيس آن ها پى برده، حق را حق ببينند و باطل را باطل. اين كه خدا داستان استراق سمع شياطين و هدف شهاب قرار گرفتن شان را دنبال سوگند به ملائكه وحى و حافظان آن از مداخله شيطان ها ذكر كرده، تا اندازهاى گفتار ما را تاييد مىكند.(5)
در پايان و جداي از مطالب مربوط به سوال، بيان اين نكته لازم است كه ما بايد نگاه مان را به قرآن به طور كلي تغيير دهيم و قرآن را صرفا كتاب هدايت بشربه سوي خدا و كتاب انسان سازي بدانيم نه كتابي كه حتما و بايد مجموعه علوم بشري را در آن ديد كه اگر قرار باشد سابقه همه علوم در قرآن وجود داشته باشد، به يقين حجم قرآن بايد ازهزاران جلد هم فراتر مي رفت! با اين حال قرآن به بسياري از علوم در حد اجمال يا كنايه و گذرا اشاره كرده است، هر چند به يقين سر نخ همه اسرار عالم هستي در كلام خدا وجود دارد، اما تحليل و تبيين آن ازعهده ما خارج است.و مي دانيم جهان خلقت كتاب بزرگ هستي است و همه علوم كشف شده يا كشف نشده را در دل خود جاي داده است.
پي نوشت ها:
1.سوره هود، آيه 40.
2. فيض كاشاني، تفسير صافي، تهران، انتشارات صدر، سال 1415 ه ق،چاپ دوم، ج2، ص 444.
3. محمد جواد مغنيه، الكاشف، تهران، انتشارات دار الكتب الاسلاميه، سال 1424 ه ق، چاپ اول، ج 4، ص 232.
4. سوره عنكبوت، آيه 43.
5. طباطبايي محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه موسوي همداني محمد باقر، قم، انتشارات اسلامي، سال 1374ه ش، چاپ پنجم، ج17، ص 188تا184.
موفق و موید باشید






