سلام.ببخشید،زحمتی هم شد برای شما ،من دیگه با زبون خودم نوشتم معذرت اگه بد نوشتم
مگرنه اینکه با پیامبری حضرت محمد و نزول قرآن حجت بر مردم تمام شد و دین کامل شد دیگه چرا امامت؟
مگر خدا نمی توانست همون نبوت را ادامه بده؟اگر نیاز بود نبوت ادامه پیدا میکرد وقتی که با یه پیامبر تموم شده یعنی دیگه نیازی نبوده،غیر از اینه؟
در امامت چرا پدر به پسر؟مگر نظام پادشاهی هست که پسر جاینشین پدر باشه؟
مگر نه اینکه اسلام یه دین واحد هست با به وجود آمدن امامت تقسیم شده به شیعه و سنی،چرا ؟ پس دیگه واحد نیست؟
از کجا بدانیم کدومش برتر هست؟شیعه یا سنی؟تازه هر کدام از اینا هم باز به گرو ه هایی تقسیم میشه
یه دین برتر و افضل باید باشه،غیر از اینه؟حالا کدامش برتره؟
مصلما هر کس دین خودش را کامل و برتر میدونه دیگه اما کدام دین ،دین برتر از نظر خداست؟
با تعریف امامت دین کامل خدا تقسیم میشه به چند گروه،کدامش میتونه کامل بشه؟
پرسش: سوالاتي كه مدتهاست ذهنم را مخدوش كرده است...
سلام. ببخشيد،زحمتي هم شد براي شما ،من ديگه با زبون خودم نوشتم معذرت اگه بد نوشتم
مگرنه اينكه با پيامبري حضرت محمد و نزول قرآن حجت بر مردم تمام شد و دين كامل شد ديگه چرا امامت؟ مگر خدا نمي توانست همون نبوت را ادامه بده؟اگر نياز بود نبوت ادامه پيدا مي كرد وقتي كه با يه پيامبر تموم شده يعني ديگه نيازي نبوده،غير از اينه ؟
پاسخ: با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
پاسخ در دو محور بيان مي شود:
الف _ در ابتدا بايد گفت: وظيفه اصلي امام بعد از پيامبر در همه امور ظاهري و باطني همان وظيفه پيامبر است و اساسا معناي خليفه بودن همين است و چون ائمه (ع) بعد از پيامبر جانشين او هستند، لذا تمام وظايف او غير از مقام نبوت بر عهده جانشينان اوست. چه اين كه بايد توجه داشت كه مسئوليت امام و رهبري جامعه بعد از پيامبر تنها بيان احكام نبوده، بلكه امامت مقامي الهي است كه غير از رهبري ظاهري مردم، مسئوليت رهبري معنوي و باطني را نيز به عهده دارد.
مفسر حكيم علامه طباطبايي در اين باره بيان ژرفي دارد:
امام چنان كه نسبت به ظاهر اعمال مردم پيشوا و راهنماست، همچنان در باطن نيز سمت پيشوايي و رهبري دارد. اوست قافله سالار كاروان انسانيت كه از راه باطن به سوي خدا سير ميكند. (1)
همه دلايل كه درباره ضرورت پيامبر مطرح شد، درباره امامت نيز مطرح است. علامه طباطبايي در اين باره ميگويد: چنان كه از راه عنايت خدايي لازم است اشخاصي پيدا شود كه وظايف انساني را از راه وحي درك نموده، به مردم تعليم كنند، همچنان لازم است اين وظايف انساني آسماني براي هميشه در جهان انساني محفوظ بماند و در صورت لزوم به مردم عرض و تعليم شود، يعني پيوسته اشخاص وجود داشته باشند كه دين خدا نزدشان محفوظ باشد و در وقت لزوم به مصرف برسد. كسي كه متصدي حفظ و نگهداري دين آسماني است و از جانب خدا به اين سمت اختصاص يافته امام ناميده ميشود.(2)
اما درباره برخي دلايل عقلي امام بايد گفت: نصب امام از سوي خداوند، لطف است، زيرا بيترديد حضور امام منصوب از جانب خدا در جامعه اسلامي زمينه را براي روي آوردن مردمان به اطاعت الهي و پرهيز از گناهان از معاصر آمادهتر ميسازد. با استقرار عدالت در جامعه، مقدمات صلاح و رستگاري امت فراهمتر ميشود، از سوي ديگر به حكم عقل، لطف بر خداوند لازم است.(3)
از اين گذشته بقا و استمرار مطلوب آيين اسلام در گرو وجود امام و جانشين معصوم براي پيامبر است. از اين رو عدم نصب امام از سوي خداوند با حكمت الهي ناسازگار خواهد بود، زيرا موجب نقض غرض خداوند از بعثت پيامبر است.(9)
اما دلايل روايي مسئله فراوان است از جمله امام صادق(ع) فرمود:
«ما زالت الأرض إلاّ ولله فيها الحجة، يعرف الحلال والحرام ويدعو الناس إلى سبيل الله؛(4) همواره در زمين حجت خدا حضور دارد. حلال و حرام الهي را معرفي ميكند و مردم را به راه خدا دعوت مينمايد».
امير مؤمنان(ع) فرمود:
«لا تخلو الأرض من قائم لله بحجة إمّا ظاهراً مشهوراً أو خائفاً مغموراً، لئلاّ تبطل حجج الله وبيّناته؛(5) زمين از كسي كه براي خدا با حجت به پاخيزد خالي نميماند. او نمايان و شناخته شده است، يا ترسان و پنهان است تا حجتها و نشانههاي روشن خدا باطل نگردد».
ب_ اما در باره اين كه چرا نبوت تداوم پيدا ننمود؟ بايد گفت: اين سخن در واقع به نوعي مربوط به فلسفه خاتميت است كه در اين باب جاي سخن بسيار است. ولي به اختصار بايد گفت:
اولا: پيامبر تحت تربيت و ربوبيت حق تعالى به آخرين درجات كمال بار يافته است، چنان كه از آيات به دست ميآيد، بنابراين كسي كه بالاتر و برتر از او باشد ،به دنيا نيامده و نميآيد. او شايسته خاتميت يعني اين كمال نهايي است.
ثانيا: بهترين ميوة جهان طبيعت به نام پيامبر خاتم عرضه شده است. ابر و باد و مه و خورشيد و فلك افتخار دارند كه بهترين خلق اولين و آخرين را در دامن خود پرورده و جهان را از چنين نعمتي بهرهمند ساختهاند.
ثالثا: از راه علل غايي: با آمدن پيامبر اسلام نياز بشر تأمين شده، زيرا ارادة حق از طريق وحي و قرآن و سنت و عقل كشف شده است و نياز به شريعت جديد و اعزام رسولان و انزال كتابهاي آسماني نيست.(6)
امام خميني در تحليل خاتميت بيان زيبايي دارد و گفته است:
اگر بعد از خاتم الانبيا، شريعت و نبوتي فرض شود، از سه صورت بيرون نيست:
1ـ اگر در حد كمتر و پايينتر از شريعت ختمي باشد، نه تنها موجب هدايت نميشود، بلكه پيامد آن نقص و گمراهي بشر است، زيرا بعد از شريعت ختمي فراخواندن بشر به سوي شريعت ناقص و پايينتر، دعوت از كمال به نقص و از كامل به ناقص است. اين كار خلاف حكمت الهي و مخالف سرشت تكامل و كمالخواهي انسان است. آمدن چنين شريعتي بر خلاف مصلحت عالم و آدم است.
2ـ اگر شريعت و نبوت مفروض در سطح شريعت ختمي و مساوي آن باشد، اين موجب تكرار در تجلي و برخلاف حكمت الهي است، چه اين كه بر اساس قاعده «صرف الشيء لا يتكرر = شيء خالص، تكرارپذير نيست» فرض چنين پديده ناممكن است.
اگر شريعت جديد كاملاً مساوي و عين شريعت ختمي باشد، پس همان است و شريعت جديد محسوب نميشود. اگر تفاوتي به لحاظ نقص و يا كمال دارد، پس مساوي و هم سطح نبوده است و اين خلاف فرض به حساب ميآيد.
3ـ اگر شريعت مفروض، كاملتر از شريعت ختمي باشد، اين غير ممكن است. زيرا نبوت ختمي، ظهور نبوت روح اعظم، بلكه جلوة نبوت اسم اعظم است. همه نبوتها تجلي نبوت آن حضرت است كه در بستر زمانها و زمينهاي خاصي ظهور كرده و با گذشت زمان، مدت اعتبار آنها سپري گرديده تا بالاخره نبوت به صورت كامل خود در جهان تجلي كرده است.
بنابراين فرض نبوت برتر و كشف و بسط شريعت كاملتر از نبوت و شريعت ختمي قابل تصور نيست، گذشته از اين، زياده بر كمال، نقص محسوب ميشود. از اين رو گفته شده: اقتضا و هدف نهفته در فطرت آدميان، رسيدن به مقام قرب الهي است. اين خواست فطري بدون هدايت و راهنمايي انبيا تأمين نميشود. به همين دليل، نبوت جزئي نظام هستي به حساب ميآيد، البته مراد كاملترين و آخرين مرحله نبوت است و نه مراحل آغازين آن، زيرا نبوت طبق سنت الهي تدريجاً كامل ميشود ،همچنان كه يك عمارت تدريجاً ساخته ميشود، اصل نبوت با آدم ابوالبشر آغاز شده و پيوسته رشد كرد تا با نبوت حضرت محمد به صورت كامل خود ظاهر گرديد كه مقصود و هدف اصلي نبوت بود. ساير نبوتها همه مقدمه و راه رسيدن به اين مرحله بوده است. به همين جهت حضرت محمد ختم انبيا شد و نبوت پايان پذيرفت، چون زياده بر كمال نقص است و درست مثل انگشت اضاله (انگشت ششم) در دست موجب نقص است و نه كمال. به همين دليل آن حضرت خاتم انبيا است. چون نبوت با وجود او به كمال نهايي خود رسيده است.(7)
برخي نيز راه ديگري براي اثبات عقلي اين مسئله بيان كرده و گفته اند كه پس از آمدن پيامبر اسلام دليلي براي آمدن پيامبر جديد نيست، چون حكمت آمدن پيامبران در گذشته، بعد از آمدن پيامبر اسلام منتفي شده است.
چون انسانها آخرين نقشه را دريافت نمودهاند، با كمال عقلي كه به آن دست يافتهاند، به وسيله آن ميتوانند زندگي و خوشبختي را ترسيم كنند. به اين دليل نقشه كامل به انسان داده شده كه چون به مرحلهاي از بلوغ فكري دست يافت كه ميتواند سعادت و رستگاري را بفهمد و در زندگي خود اجرا كند، نيز وجود امامان معصوم(ع) بعد از پيامبر، انسانها را از دريافتهاي اشتباه و فهم غلط آيات الهي يا اين نقشه زندگي و از تفسيرهاي متفاوت كه ميتواند انسانها را به بيراهه بكشاند، تضمين ميكند، بنابراين با وجود نقشه كامل زندگي و مفسران معصوم كه ما را از خطا و اشتباه باز ميدارند، نيازي به پيغمبر جديد نخواهد بود.
پينوشتها:
1. علامه طبا طبايي، شيعه در اسلام نشر دارالكتب الاسلاميه تهران 1348 ش، ص 122.
2. شيعه در اسلام، ص 120.
3. محمد سعيدي مهر، آموزش كلام اسلامي، نشر طه، قم 1375 ش، ج 2، ص 137.
4. همان.
5. كليني، اصول كافي، نشر دار الاكتب الاسلاميه تهران، 1380 ق، ج 1، ص 178، حديث 3.
6. نهج البلاغه، نشر موسسه امير المونين قم 1375ش، حكمت 147.
7. جوادي آملي، وحي و نبوت در قرآن،نشر مركز اسراء، قم 1385ش. ص 409.
8. صادقي، پيامبر اعظم در نگاه عرفاني امام خميني، نشر مؤسسه آثار امام خميني، 1386ش. ص 280.
پرسش: در امامت چرا پدر به پسر؟مگر نظام پادشاهي هست كه پسر جاينشين پدر باشه؟
پاسخ: با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
موروثي بودن در مقام و منصب اجتماعي مانند سلطنت يا حكومت به معناي آن است كه به دور از هر گونه معيار اساسي و صحيح، حكومت از كسي به خاندان وي منتقل شود. در بسياري از نظام هاي شاهنشاهي و سلطنتي اين شيوه حكمفرما است. بر اساس آن صلاحيت هاي لازم جهت اداره جامعه و حكومت، به كلي از نظر دور مانده ، فقط بقاي قدرت و سلطنت در يك خانواده، اصل حاكم بر همه ارزش ها و معيارها تلقّي مي شود.
بديهي است موروثي بودن به اين معنا از نظر منطقي كاملاً نادرست و باطل مي باشد. بهترين گواه بر بطلان اين روش، نظام هاي موروثي حاكم بر جهان در طول تاريخ است كه موجب سقوط و انحطاط هاي بسياري گرديده است.
بررسي معيارهاي اساسي امامت و رهبري در اسلام به خوبي نشان مي دهد كه اسلام با نظام موروثي كاملاً در تضاد و چالش است و به هيچ وجه چنين شيوه اي را بر نمي تابد. حتي يكي از اهداف امام حسين(ع) از قيام خود، مبارزه با همين شيوه و تفكر بوده است.
اما با دقت و تامل در حقيقت مسئوليت امامت كه رسالتي بسيار سنگين و با اهميت است، مي توان دريافت كه اصولا اين مسئوليت چيزي مانند حكومت و سلطنت و مانند آن نيست و احراز اين مقام نه مقامي اجتماعي است و نه حكومتي ظاهري؛ بلكه نوعي توانمندي براي ارتباط با عالم غيب و تلاش در مسير حفظ حقيقت و هويت دين و هدايت باطني انسان ها به سوي كمالات و سعادت ابدي و -اگر زمينه مساعد بود- تلاش براي برقراري حكومت ديني و اجراي دستورات دين در جامعه است.
بر اين اساس كسي كه امام مي شود ، نيازمند بهره مندي از كمالات و برخورداري از قابليت عظيم است كه اين امر نه قابل درك از طرف افراد عادي است و نه امكان انتخاب و تعيين از جانب توده جامعه در آن ممكن است؛ در نتيجه تنها راه اين امر انتخاب الهي و برگزيده شدن از جانب عالم غيب است (1) كه به همين نحو هر امام از جانب پيامبر يا امام قبلي به مردم معرفي مي شد.
اما چرا در سلسله امامان معمولا امامت در يك نسل باقي ماند و امام از بين افراد ديگر برگزيده نشد؟
در اين مورد بايد گفت جزييات اين امر در اختيار ما نيست و خداوند است كه از اين امر آگاه است، چنان كه خود فرموده است:« اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه(2)؛ خداوند بهتر ميداند رسالتش را كجا قرار دهد».
اما با اندكي تامل روشن مي شود كه مسئوليت خطير امامت، به شرايط و لوازم متعددي نياز دارد. بخش مهمي قابليت ها و ظرفيت هاي والاي روحي است كه هر چند برخي اكتسابي است. اما برخي ديگر وابسته به طهارت نسلي و شرافت معنوي، نيز تهذيب، خلوص و صفاي باطن پدر و مادر و بلكه همه نياكان است. كه اين امر به معناي كامل كلمه تنها در خاندان پيامبر كه منتهي به خاندان حضرت ابراهيم (ع) مي شد محقق بود.
بنابراين اگر انتخاب امامان را در نسل واحدي را شاهديم، اين امر از يك جهت به خاطر وجود تمام شرايط لازم معنوي به ارث رسيده از حضرت آدم(ع) تا آخرين امام در اين خاندان شريف است؛ هر چند از سوي ديگر انتخاب امامان وابسته به كنش هاي اختياري آنان است كه در تمام لحظات عمرشان از هر گونه آلودگي دوري كرده و همواره جزء بندگان شايسته خدا بوده اند. اما در هر حال به يقين انتخاب هر فرد به عنوان امام فقط به خاطر شايستگي هاي ذاتي او بوده و هيچ ضرورتي بر انتخاب فرزند امام قبلي نيست.
همين امر در خصوص امام حسن(ع) اتفاق افتاد. بعد از شهادت حضرت به جاي فرزندانش، برادر بزرگوارش امام حسين(ع) به عنوان امام معرفي شد و بعد از شهادت امام حسين با اين كه برادر بزرگواري مانند محمد ين حنفيه داشت فرزند دوم جوانش به امامت رسيد،نه فرزند ارشد.
اگر ما فرزندان امام حسين(ع) را امام ميدانيم، به خاطر اين است كه امامت آنان توسط خدا تعيين شده، نه بدين لحاظ كه امامت امري موروثي است و پس از يك امام بايد به فرزند وي منتقل گردد. اگر خداوند، پس از امام حسين، فرد ديگري را امام قرار داده بود، بر ما لازم بود كه امامت وي را بپذيريم و اصراري بر بقاي امامت در اين خاندان نداشتيم.
در ميان فرزندان امامان نيز پسراني وجود داشتند كه انسانهاي نيك بودند مانند حضرت ابوالفضل، اما عهدهدار مقام امامت نبودند؛ زيرا از تمامي شرايط لازم براي برعهده گرفتن اين مقام برخوردار نبودند. آن ها خود بر اين حقيقت آگاه بودند و هيچ گاه ادعاي امامت نداشتند، يا به عنوان اين كه ارثي از پدر باشد، مانند فرزندان پادشاهان به نزاع برنميخاستند. اگر كسي چون جعفر كذاب ادعاي امامت كرد، از طرف شيعيان كذب او آشكار شد، زيرا نشانههاي امامت را در او نميديدند، اگر چه فرزند امام بود و امام قبلي هم بر امامت او تصريح نكرده بود.
در نتيجه امامت، انتخابي از پيش تعيين شده بود. امام قبلي هم تنها مسئوليت معرفي امام بعدي را داشت، نه اين كه بعد از فوت امام قبلي امامت همچون منصبي اجتماعي به فرزند او اعطا و او داراي اين مقام مي شد.
پي نوشت ها:
1. محسن خرازي، بدايه المعارف الالهيه في شرح عقائد الاماميه،بيجا، بيتا، ج 2، ص 111ـ 113.
2. انعام(6) آيه 124.
پرسش: مگر نه اينكه اسلام يه دين واحد هست با به وجود آمدن امامت تقسيم شده به شيعه و سني،چرا ؟ پس ديگه واحد نيست؟
از كجا بدانيم كدومش برتر هست؟شيعه يا سني؟تازه هر كدام از اينا هم باز به گرو ه هايي تقسيم ميشه يه دين برتر و افضل بايد باشه،غير از اينه؟حالا كدامش برتره؟ مصلما هر كس دين خودش را كامل و برتر ميدونه ديگه اما كدام دين ،دين برتر از نظر خداست؟ با تعريف امامت دين كامل خدا تقسيم ميشه به چند گروه،كدامش ميتونه كامل بشه؟
پاسخ: با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
در پاسخ سوال اول شما يعني دين واحد بودن اسلام، مي گوييم كه از ديدگاه تمام مسلمانان، اسلام يه دين واحد و كامل است كه مجموعه اي متشكل از اصول و فروع است و اصل دين اسلام هرگز به شيعه و سني تقسيم نشده است و تقسيم شدن مسلمانان در بعضي مسائل به گروه ها و فرقه هاي متفاوت به معناي تقسيم اسلام نيست. چرا كه تقسيم اسلام زماني محقق مي شود كه اصول اعتقادي اسلام متفاوت و مختلف باشد و مسلمانان در اصول اعتقادي و بنيادي آن اختلاف نظر داشته باشند در حالي كه همه مسلمانان در بخش اصول اعتقادي اسلام يعني سه اصل توحيد و نبوت و معاد اتفاق نظر دارند و همگان بدان معتقد هستند و اگر در بين مسلمانان اختلاف نظر وجود دارد همگي مربوط به بخش فروعات و اصول مذهب است نه اصول دين.
اختلاف بر سر مسائلي همچون امامت از قبيل اختلاف در اصول اسلام نيست. بلكه از قبيل اختلاف در اصول مذهب و فروعات اسلام است و اختلاف در فروعات و اصول مذهب يك دين، تقسيم اصل خود آن دين محسوب نمي شود در نتيجه هرگز اسلام به شيعه و سني تقسيم نشده است و ما اسلام شيعي و سني نداريم. بلكه مسلمان شيعه و سني داريم پس وحدت و يگانگي اسلام هنوز به جاي خود باقي است و هيچ خللي در آن رخ نداده است.
در پاسخ سوال دوم و سوم شما يعني ملاك هاي برتري يك فرقه و مذهب مي گوييم كه خداي متعال براي تشخيص حق از باطل و مذهب برتر، يك راه دروني و يك راه بيروني قرار داده است.
معيار دروني عبارت است از عقل. معيار و ترازوي بيروني عبارت است از وحي الهي.
و در روايتي امام كاظم (ع) فرموده:« همانا براي خداوند بر مردم دو حجت است، حجت ظاهري و حجت باطني، اما حجت ظاهري همان رسولان و انبيا و ائمه(ع) هستند. حجت باطني عقول شان ».(1)
اين دو معيار به خوبي انسان را در ميان راه ها و بيراهه هاي مختلف رهنمون گشته و در صورت پايبندي به احكام آن ها، انسان را از ضلالت و گمراهي نجات داده و به راه مستقيم و سعادت دنيوي و اخروي هدايت مي كند.
و در دين اسلام همه فرق اسلامي علاوه بر سه اصول مسلم اسلامي براي خود اصول مذهب و شاخصه هاي خاصي را دارند.
كه اصول و پايه هاي آن مذهب و فرقه را تشكيل مي دهند. و نيز فروع و شاخه هائي دارندكه بر آن اساس و اصول و ريشه ها بناشده و چيده شده است به گونه اي كه قبل از پذيرش آن اصول نمي توان به فروع و شاخه ها آن فرقه و يا مذهب اعتقاد پيدا كرد و به آن ها عمل كرد كه در صورت تخريب آن اصول و پايه هاي فكري خاص آن مذهب، فروع و شاخه ها نيز ارزش خود را از دست داده و باطل خواهند شد.
در نتيجه انسان مي تواند با در دست داشتن قوه عقل و ابزار فطرت و بدون تعصب و پيش داوري وارد ميدان تحقيق شود تا فرقه حق را از باطل شناسايي كند و در ابتدا لازم است براي تشخيص فرقه حق از باطل به بررسي اصول خاص هر يك از فرقه هاي اسلامي بپردازد و هر كدام از آنها را كه با عقل و وحي سازگاري تام دارد و امامي ملاك هاي برتر بودن يك مذهب را دارد بدان ملتزم شود و هر كدام را كه با عقل و وحي و ملاك هاي برتر بودن ناسازگاري دارد كنار بگذارد.
در نتيجه آن مذهبي از مذاهب و فرق اسلامي حق و برتر است كه علاوه بر اين كه با عقل و وحي كاملا سازگار است، تمامي ملاك هاي برتري يك مذهب را نيز دار باشد و اين ملاك ها عبارتند از:
1ـ اصالت و قوت استنادپذيري به منابع اوليه ديني.
2ـ صيانتپذيري حداكثري:
يعني دارا بودن عوامل و سازوكارهايي كه بيشترين توانايي را در جهت حفظ خلوص و سلامت ديني و بازداري از انحراف، به ويژه در خطوط اساسي دين فراهم آورد. از جمله اين عوامل عبارت است از پيشوايان و راهنماياني كه در علم و عمل تجسم اعلاي دين و جلوه حقايق آن باشند.
3ـ عدم ابتلا به تناقض و تعارض دروني.
4ـ عقلانيت، اعتدال، جامعنگري و دوري از تعصبها و افراط و تفريطهاي دينسوز و خردستيز.
5ـ استقبال از پرسشهاي بشر از دين و توان پاسخگويي هر چه بهتر و بيشتر به مسائل پيچيده و غامض ديني و مذهبي.(2)
و خداوند متعال در قرآن مي فرمايد:« فَبَشِّرْ عِبَادِي الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئكَ الَّذِينَ هَدَئهُمُ اللَّهُ وَ أُوْلَئكَ هُمْ أُوْلُواْ الْأَلْبَاب» يعني: پس بندگان مرا بشارت ده! همان كسانى كه سخنان را مىشنوند و از نيكوترين آنها پيروى مىكنند آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند.(3)
پي نوشت ها:
1. محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه ، 1365 هـ.ش، ج 1، ص 16.
2. ر.ك. www.porseman.org/q/show.aspx?id=124847
3. زمر (39)آيه 18.
موفق و موید باشید






