سلام!
من یک جوان 18 ساله هستم. در ذهنم سوال های زیادی دارم ولی یکی از مهمترین شون را به زبان ساده برایتان میگم.
اینکه چرا خداوند من رو آفرید؟ یعنی چرا به من اراده داد تا با کلی تلاش و زحمت روحم را از هر بدی پاک کنم؟ من میگم که مگر چی میشد این روحی که الآن خدا در اختیار من قرار داده است, همانطور در اختیار خود خدا بود و اصلا به من داده نمیشد؟
یعنی سوالم اینه که آخه شاید یک نفر نخواد زنده باشه و زندگی کنه و یا شاید دوست نداشته باشد که دارای اراده و قوه ی عقل, تفکر و... باشد و شاید نخواهد در این معرکه ی طاقت فرسای "زندگی" حضور داشته باشد و مبارزه کند.
یکی از دوستانم میگفت: پدر و مادر, ابتدا باید از فرزندشان بپرسند که آیا موافق هست که اینهمه مشکلات و سختی ها و تلاش ها و رنج ها را در زندگی تحمل کند تا زندگی کند و نهایتا به پیری برسد و سرانجام نیز مرگ او را فرا گیرد یا نه؟!؟! اگر موافق بود, آنوقت آن زوج حق دارند آن فرزند را بدنیا بیاورند و اگر نه, این زوج, ناخواسته آن کودک را وارد معرکه ی عضیمی کرده اند(که ممکن است خلاف میل فرزند آینده بوده باشد.)
به نظر من این, بی عدالتی هست که یک بچه(مجاز از هر انسان) بخاطر اینکه یک زوج در یک زمانی (با عرض پوزش) مطابق امیالشان سعی در فرزنددار شدن کرده اند, بدنیا بیاید(بجز مواردی که فرزند هم موافق باشد). اینکه یک زوج مایل به داشتن فرزند باشند که دلیل نمیشه فرزند هم موافق است روح خدا را برای یک عمر به قرض بگیرد و در این میدان نبرد بزرگ در برابر هواها و خواهش ها مقاومت کندو...
عرض بنده ی حقیر تمام شد. البته من هنوز مرجعی برای خودم انتخاب نکرده ام و فکر میکنم که جواب سوالم ربط چندانی به نظر مرجعی نداشته باشد.
پیشاپیش از اینکه ذهنم را نسبت به این سوال باز کردید ممنونم. اگر بی عفتی کردم معذرت می خواهم.
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
در پاسخ ابتدا بايد عرض كنيم اين كه فردي دوست نداشته باشد در اين مسابقه عالم يا به تعبير شما معركه عظيم شركت كند، يعني ميل به حيات و زندگي دنيا نداشته باشد، كاملا امري شخصي و مربوط به خود او ست، اما اين امر واقعيت ها را تغيير نمي دهد، مثلا بنده دوست دارم كه زمستان گرم باشد و تابستان سرد، يا اصلا فصل سردي نباشد، يا در برابر ويروس ها بيمار نشوم و ... اما قوانين و قواعدي در عالم برقرار است كه بر اساس اصول خود عمل مي كند و ميل و خواسته هاي افراد در عملكرد آن ها تاثيري نخواهد داشت.
اصل به دنيا آمدن ما هم از همين قبيل است؛ يعني ما بر اساس يك رابطه علٌي و معلولي و در نتيجه ازدواج و پيوند والدين مان خلق شده و به دنيا آمديم، همانند ولادت همه موجودات ديگر و رخ دادن همه حوادث ريز و درشت عالم؛ چنان كه نسل هاي بعدي هم از نتيجه ازدواج ما به وجود خواهند آمد، اين يك قانون عام در عالم است كه به صورت حتمي و جبري در عالم جريان دارد و خواست ما آن را تغيير نمي دهد و به علاوه ناخشنودي ما از برخي پيامدهاي آن نمي تواند ضرورت و لزوم وجود اين قانون در عالم را زير سوال ببرد.
اما نكته مهم آن است كه اختيار و اجازه دادن براي خلق شدن امري ناممكن است. معنا ندارد بگوييم چرا ما بدون اختيار خود به دنيا آمده ايم؛ زيرا اگر فردي موجود نشده باشد؛ معدوم خواهد بود و معدوم نمي تواند مورد سوال قرار گيرد كه آيا مايل به خلق شدن هست يا نه ؟ چه اين پرسش از جانب خداوند انجام شود و چه از ناحيه والدينش؛ پس امكان چنين انتخابي براي ما ممكن نبود، نه اينكه امكان و حق انتخاب وجود داشت. اما خداوند آن را از ما دريغ نمود.
بر اين اساس يقينا ورود همه ما به دنيا با نوعي جبر همراه است، چون ما آمدن مان به دنيا را انتخاب نكرده ايم، اما اين عدم اختيار مذموم نيست. زيرا در مقابل آن حق گزينش و امكان انتخابي وجود نداشت و به علاوه اين جبر ، لطمه اي به مختار زيستن و با اختيار وضعيت حيات در جهان آخرت را تعيين نمودن نمي زند؛
البته ممكن است گفته شود كه چرا از اساس چنين ساختار و مجموعه اي ايجاد شده و ساختار علي و معلولي در آن نهادينه شده است تا در نتيجه تحقق همه علل و عوامل ما ناچارا به دنيا بياييم و در اين موقعيت دشوار قرار گيريم؛ اما پاسخ اين سوال همان فلسفه آفرينش خداوند و هدف مهم ايجاد همه موجودات است كه بحثي جداگانه و مفصل است.
در واقع عقل در نگاهي كاملا آزاد درك مي كند كه اصل آفرينش عالم با اين همه عظمت و شكوه از نيافريدن آن ارزشمند تر است و جايگاه خلقت فارغ از دغدغه ها و نگراني هاي ما بسيار رفيع و ارزشمند است؛ در اين عالم هم ساختار و قانون معين علت و معلول حقيقتي بسيار لازم و منطقي و مفيد است و تحقق معلول بر اثر شكل گيري علت هم امري لازم و منطقي و حكيمانه است.
در كنار همه اين ها اصل حيات و شكل گيري موجودات مختار و هدفمند و قابل رشد و تكامل هم حقيقتي غير قابل انكار است و انسان در اين مجموعه نقطه اوج اين هدف بلند محسوب مي شود؛ حال آيا مي توان براي چنين موجودي كمال و هدف و غايت معين و ضمانت هاي عملي براي پايبندي به قانون و محرك هاي گوناگون تشويقي و تهديدي براي رسيدن به كمال لايق او فرض و تبيين ننمود؟ به نظر ما همه دستورات الهي و قوانين ديني و تهديدها و تشويق ها در قالب بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و .... در مجموع يك راهكار منطقي و روشن براي رسيدن انسان كه گل سرسبد خلقت و عالم شكوه اين نظام آفرينش است به درجات بالاي كمال و حيات باشكوهي كه لايق آن است محسوب مي شود و در اين اگر عقل كلي و كلان نگر قضاوت مي كند كه رقم خوردن چنين ساختاري منطقي و معقول و مقبول بلكه لازم و ضروري است، نه آنكه فرد فرد افراد بتوانند در مورد اين ساختار اظهار نظر كرده مايل باشند نظراتشان در نتيجه تاثير گذار باشد.
البته چنان كه گفتيم ممكن است فردي از اساس نسبت به اين خلقت و قرار گرفتن در اين مجموعه آفرينش و مسيري كه در برابر اوست رضايت نداشته باشد و از آن شاكي باشد، اما اين امر تفاوتي در نتيجه ايجاد نمي كند و حكم عقل در مورد رفتارهاي درست و نادرست او را متفاوت نمي سازد. همان طور كه اگر فردي از جاري شدن سيل در شهرش ناراضي است، نبايد بگويد حال كه اين گونه شد، من هم از آن فرار نمي كنم و جان خود را نجات نمي دهم.
اما بايد دانست كه علي رغم عدم اختيار ما در آمدن به اين دنيا، وقتي ما در اين عالم قرار گرفتيم ديگر داراي حياتي عقلاني و انساني هستيم و مي توانيم چگونگي و كيفيت زندگي مان را تعيين كنيم و مسير دلخواه خودمان را بر اساس هدف و غايتي كه در اين مسير مي طلبيم معين كنيم.
در حقيقت تمام دستورات ديني براي اين اساس است كه ما اين انتخاب و تعيين مسير را به درستي انجام بدهيم و به بهترين سر انجام برسيم؛ در نتيجه اگر فردي به خاطر اينكه از اصل آمدن خود در اين عالم ناراضي است، بخواهد ادامه مسير را كه در اختيار خودش است به بيراهه بكشاند، بر خلاف عقل و منطق انساني رفتار نموده است.
اگر از زاويه ديگر بررسي كنيم مي بينيم اگر موجودي امكان و شرايط به وجود آمدن را داشته باشد، اما خداوند اين فرصت را از او دريغ كرده، او را به وجود نياورد، قدرت و فياضيت مطلق خود را زير سوال برده است.
چه در قرار گرفتن در دنيا راضي باشيم و چه نباشيم، با عقل مان درك مي كنيم كه وضع آينده ما چه در اين دنيا و چه در دنياي ديگر، مرتبط با نحوه رفتارهاي ما در دنياست. مي توانيم با حركتي حساب شده و عاقلانه وضع مناسبي را براي آينده خود رقم بزنيم، در واقع رسيدن به قرب الهي يا نرسيدن در اختيار ماست. در اين امر مجبور نشده ايم، اما خود درك مي كنيم كه براي درك سعادتي بي همتا و لذتي ابدي و حياتي در نهايت شكوه و بهجت بايد مسيري مشخص را طي نماييم كه نهايت آن قرب الهي است.
انتخاب و تعيين مسير است كه نوعي حيات اختياري را براي انسان رقم مي زند و از ديدگاه معرفتي اسلام، به خاطر اين نوع از خلقت است كه خداوند انسان را بر ساير مخلوقات برتري داده. اين حيات اختياري بوده ، انسان چنان آفريده شده كه با اختيار خويش توانايي آن را دارد كه در مسير تكامل قدم نهاده، به جايي رسد كه جز خدا نبيند، يا آن قدر سقوط كند كه مانند حيوان بلكه بدتر شود. دعوت اسلام هم به سمت همين حيات اختياري است: "اي كساني كه ايمان آورديد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد، هنگامي كه شما را به سوي چيزي مي خوانند كه مايه حياتتان است" (1) .
بشر در كارهاي ارادي خود مانند سنگ و گياه و حيوان نيست كه به حكم غريزي كارهايي را انجام دهد. انسان هميشه خود را در سر چهار راه هايي مي بيند و هيچ گونه اجباري ندارد كه فقط يكي از آن ها را انتخاب كند؛ ساير راه ها بر او بسته نيست. انتخاب يكي از آن ها به نظر، فكر، اراده و خواست شخصي او مربوط است. يعني طرز فكر و انتخاب او است كه يك راه خاص را معين مي كند. (2)
بنا بر اين انسان مانند هر موجود ديگر در آفرينش خود اختيار نداشت ، اما در چگونگي زندگي اختيار دارد. بهشت و جهنم به انسان دادني نيست، بلكه بهشت و جهنم ساختني است. انسان آن را مي سازد و در ساختن از اختيار برخوردار است. اصل آمدن اگر چه اختياري نبود، اما چگونه زندگي كردن و چگونه ساختن خواستني انسان است.
نظام عالم هستي كه بر پايه روابط بي تخلف علي و معلولي است، اين گونه رقم خورده كه در مجموعه اين عالم هستي به شرف وجود نايل شويم؛ حال چه از اين امر راضي باشيم و چه نباشيم. با توجه به درك جايگاه و موقعيتي كه در آن به سر مي بريم و موقعيت هاي گوناگوني كه در برابر ماست، مي توانيم بهترين سرنوشت و آينده را براي زندگي حقيقي خود در دنيا و آخرت رقم بزنيم. همه اين ها بسته به ميزان شناخت و معرفت ما در خصوص خداوند عالم و حقايق ديگر اين نظام عظيم است تا در سايه اين شناخت درست و قدم زدن در مسير بندگي خداوند هم از زندگي زيباي دنيايي لذت ببريم و هم در شرايط ممكن انتخاب و اختياري كه داريم، بهترين حيات را براي آينده مان رقم بزنيم.
در پايان تذكر اين نكته هم ضروري است كه مراد از دميده شدن روح خدا در وجود انسان آن نيست كه فرضا بخشي از روح خدا جدا شده و در وجود انسان قرار گرفته است، زيرا اساسا خدا متشكل از روح و جسم يا حتي روح تنها نيست و به علاوه جدا شدن بخشي از وجود خدا و الحاق به موجودي ديگر مستلزم نقص و محدوديت و تركيب در ذات الهي است كه اين امر نيز محال بوده و با حقيقت واجب الوجود بودن او تنافي دارد.
تعبير « روح خدا (روحي ) » (3) كه در قرآن تعبير شده نوعي اضافه تشريفي و به جهت شرافت دادن يك حقيقت است؛ يعني خداوند مخلوقي ارزشمند دارد به نام "روح" كه آن را در وجود انسان ها قرار داده است و به جهت بيان شرافت اين مخلوق و ارزش و اعتباري كه در نزد خداوند دارد، آن را به خود نسبت داده است ؛ همان گونه كه برخي مكان ها به خدا نسبت داده شده مانند "بيت الله " يا برخي زمان ها مانند " ايام الله " و " شهر الله " و ... .
و در نهايت بايد عرض كنيم كه تعيين مرجع تقليد از امور ضروري در مسير عبوديت و بندگي هر انسان مسلماني است كه نبايد از آن غفلت كرد؛ زيرا به يقين بخش عبادات و تكاليف عملي در اسلام در كنار بخش اعتقادات و اخلاق از اهميت بسزائي برخوردار است كه بدون تعيين مرجع تقليد مناسب و خبره نمي توان به درستي در اين بخش مهم ديني انجام وظيفه نمود و به تكاليف مد نظر خداوند عمل كرد.
در نهايت باز از سوال خوب و مودبانه شما تشكر مي كنيم.
پي نوشتها:
1. انفال (8) آيه 24.
2. شهيد مطهري، مجموعه آثار، نشر صدرا، 1378 ش، ج 1، ص 386.
3. حجر(150) آيه 29.
موفق و موید باشید






