**چرا پیامبر در جنگ خیبر،امام علی را پس از یک ماه وارد عمل کردند؟و این همه صبر کردند؟
***چرا پیامبر در جنگ خیبر،پذیرش گوسفندان را از چوپان یهودی،مصداق رد امانت می دانستند؟و اگر اینگونه بود چرا بعد از مدتی دو تا از آن ها را قربانی کردند؟

با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما در اين ماه عزيز و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
مطلبي كه نوشته ايد را در منابع نيافتيم.
ماجراي خيبر:
پيامبر (ص) زياده از بيست روز خيبر را محاصره كرد و در اين مدت پرچم جنگ بدست على عليه السّلام بود تا اينكه درد چشمى به او عارض شد كه از ادامه جنگ ناتوانش كرد، در اين مدت مسلمانان با يهود در گوشه و كنار قلعه جنگ و گريز داشتند، تا اينكه يكى از روزها در قلعه را باز كردند، و پيش از آن دور تا دور قلعه را خندق و گودال كنده بودند، پس مرحب با مردان خود (كه با او بودند) از قلعه بيرون‏تاخت و براى جنگ خود را آماده ساخت.
رسول خدا (ص) ابابكر را خواند و به او فرمود: پرچم جنگ را بدست گير (و بجنگ اينان برو) ابوبكر پرچم را بدست گرفته و با گروهى از مهاجرين به ميدان جنگ رفت. ولى كارى از پيش نبرده بازگشت و آنان را كه همراهش بودند سرزنش مى‏كرد، و آنها نيز او را سرزنش مي كردند (و هر كدام گناه را بگردن ديگرى مي انداخت) چون فردا شد عمر پيش آمد و كار جنگ را بعهده گرفت و پرچم بدست گرفته به ميدان آمد، و پس از اينكه اندكى راه رفت بازگشت و همراهان خويش را بترس از دشمن متهم مى‏ساخت، و آنها او را ترسو مي خواندند،
پيغمبر (ص) فرمود: اين پرچم بدست آنكه بايد باشد نبود، على بن ابى طالب را پيش من آريد، عرض شد: او گرفتار درد چشم است؟ فرمود: او را به من نشان دهيد تا مردى را ببينيد كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش او را دوست دارند، اين پرچم را بسزا بگيرد و نگريزد، پس دست على (ع) را (كه درد چشم داشت و نمي توانست چشم خود را باز كند) بگرفتند و او را نزد آن حضرت (ص) آوردند، و پيغمبر (ص) به او فرمود: يا على از چه چيز شكوه دارى (و ناراحتيت چيست)؟ عرض كرد: بدرد چشمى گرفتار شده‏ام كه جايى را نمى‏بينم، و دردسرى نيز دچار شده‏ام، فرمود: بنشين و سرت را در دامان من بگذار، على(ع) چنان كرد، پيغمبر (ص) براى او دعا كرد و با دست مباركش كمى از آب دهان خويش برگرفت و بر چشم و سر او ماليد، پس چشمان على(ع) باز شد و درد سرش آرام شد.
و در دعائى كه براى او كرد اين بود كه گفت: بار خدايا او را از گرما و سرما نگهدارى فرما، سپس پرچم جنگ كه پرچم سفيدى بود به او داده فرمود: اين پرچم را بگير و برو كه جبرئيل همراه تو است، و يارى در پيش رويت، و ترس از تو در دلهاى دشمنان جايگير شده، و اى على بدان كه اينان در كتاب خويش (تورات يا كتاب ديگرى كه نزد آنان بوده) ديده‏اند كه نابودكننده آنان كسى است كه نامش «ايليا» است، پس همين كه تو آنان را ديدار كردى بگو: من على هستم، كه ان شاء اللَّه تعالى آنها (پس از شنيدن اين نام) مخذول گردند (و از بين بروند) امير المؤمنين(ع)فرمود: من پرچم را به دست گرفته براه افتادم تا اينكه بپاى قلعه خيبر رسيدم، پس مرحب بيرون تاخت و كُله خودى بر سر داشت و روى آن سنگى بشكل كله خود كه پائين آن را سوراخ كرده بود نيز بر سر داشت، و رجزى هم مي خواند و مي گفت: مردم خيبر مي دانند كه منم مرحب كه در اسلحه و افزار جنگم بُران، و خود پهلوانى با تجربه و آزمايش شده‏ام.
من در پاسخش گفتم: منم آن كس كه مادرم مرا حيدره ناميده* و چون شيران بيشه‏اى هستم كه خشم و قهرش سخت است شما را با شمشيرى ميسنجم مانند سنجيدن با سندره (و سندره نام پيمانه بسيار بزرگى است كه گنجايش زيادى دارد، و اين فرمايش كنايه از آنست كه كشتار بسيارى از شما خواهم كرد).
و دو ضربت ميان ما رد و بدل شد، و من پيش دستى كرده ضربتى بر او زدم كه آن سنگ و كُله خود و سرش را بدو نيم كرد و شمشير بدندانهاى او رسيد، و برو بزمين در افتاد.
و در حديث آمده كه هنگامى كه امير المؤمنين(ع)فرمود: منم على بن ابى طالب، يكى از كاهنان (و پيشوايان روحانى آنان) بدانها گفت: سوگند به آنچه بر موسى فرود آمد كه شكست خورديد، پس (از اين سخن) چنان ترسى در دل ايشان افتاد كه ديگر نتوانستند خوددارى كنند، و چون على (ع) مرحب را بكشت آنان كه همراه او بودند بقلعه بازگشتند و در را بروى خود بستند، پس چون على(ع)‏بدان سو رفت بتدبيرى كه ميدانست آن در را گشود،
و بيشتر مردمان در آن سوى خندق بودند و نتوانسته بودند از آن بگذرند، پس على(ع) آن در را كند و بروى خندق گذارده و آن را پلى ساخت كه از آن بگذرند، مسلمانان گذشته و قلعه را بگرفتند، و از غنيمتهاى آنجا بهره‏مند گشتند، و چون از قلعه بازگشتند على(ع) آن در را كه بيست تن با كمك يك ديگر مى‏بستند بدست راست خود بر گرفت و چندين متر پرتاب كرد.
و مورّخين از حسن بن صالح (بسندش) از أبى عبد اللَّه جدلى روايت كرده‏اند كه گفت: از امير المؤمنين(ع) شنيدم كه مي فرمود: چون چاره در خيبر را كرده و آن را كندم، سپر خود ساخته و با آن جنگ كردم تا آنگاه كه خداى تعالى آنان را شكست داد آن در را راه (آمد و شد) ساختم، و سپس آن را در ميان خندق انداختم، مردى بآن حضرت عرضكرد: از برداشتن آن در سنگينى بسيارى احساس نمودى؟
فرمود: زيادتر از سنگينى سپرى كه در جاهاى ديگر به دست مي گرفتم نبود، و تاريخ نويسان ياد آور شده ‏اند كه آنگاه كه مسلمانان از خيبر بازگشتند خواستند آن در را بردارند و كمتر از هفتاد نفر كه بيكديگر كمك دادند نتوانستند آن در را از جاى بردارند.[1]
روشن است كه درجنگ ها براي كشتار كمتر، از محاصره استفاده مي شود. اگر محاصره نتيجه نداد و مصلحت بود، اقدام به جنگ فراگير مي شود . در باره ساير پرسش ها، با اتاق اين مركز - در الفور- ( اتاق دين، جوان و پرسمان) ارتباط برقرار وسوالات خود را مطرح نماييد.
پي نوشت ها:
1. الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏1، ص125. برگرفته از :http://www.soalcity.ir/node/774

موفق و موید باشید