1- با توجه به این که در علم ژنتیک میخوانیم که فرد فطرتاً جنایتکار است چگونه پاکی انسان در بدو تولد و فطرت اولیه را ثابت میکنید؟ شواهد عینی هم این قضیه را ثابت میکند که همه به گناه علاقه دارند و حتی کودکان که ما میگوییم معصومند هم دروغ میگویند و هیچ کس هم نیست که بتواند هیچ وقت گناه نکندو این مطلب دقیقاً همان چیزی است که کتاب مقدس میگوید.
2- اگر انسان در محیطی که هیچ گونه صحبتی از خدا، رسول و دین نبود به دنیا آمد آیا باز هم به سراغ دین و خدا و رسول میرفت و اگر میرفت چه چیزی ضرورت وجود آن را نشان میداد؟
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
در پاسخ به اين پرسش بايد توجه داشت كه:
1- تعبير «فطرتاً جنايتكار» غلط است، چرا كه آنچه شما در باب ژن فرد جنايتكار مطرح فرمودهايد مرتبط با جسم اوست، نه روح و حال آن كه فطرت متعلق به روح است نه جسم.
2- خيلى از فرضيههاى علمى وجود دارند كه هر چند در مقطعى به عنوان نظرى بىبديل و قطعي مطرح مىشوند. ولى به مرور زمان و آزمون و خطا و تجربههاى مكرر باطل مىگردند؛ از اين رو نمىتوان همه اين ديدگاه ها را مطلق دانست و به علاوه برخي از اين نتايج را كه مرتبط با برخى افراد مطرح شده است به همگان تعميم داد.
3- در نقايص كروموزمى از جمله نقايص كروموزمهاى جنسى (Sex Chromozome Aberrations) بر حسب افزايش يا كاهش نوع كروموزم جنسى كه X يا Y باشد تغييرات جسمى متعددى در فرد مبتلا ايجاد مىشود. مثلاً در علم ژنتيك مطرح شده است كه افزايش تعداد كروموزمهاى X در فرد، چه مرد باشد چه زن با عقبافتادگى ذهنى ارتباط مستقيم دارد؛ هر چه تعداد Xها بالاتر برود، به خصوص اگر از 3 مورد بيشتر باشد مثلاً 84XXXX عقبافتادگى ذهنى شديدتر است.
با اين وجود تغييرات فنوتيپيك يا ظاهرى هميشه ثابت نيست. يعنى امكان دارد فرد از نظر ژنوتيپ 84XXXX هم باشد. ولى هيچ عقبافتادگى ذهنى هم نشان ندهد. اين است كه وجود نقايص كروموزمى فقط مىتواند به عنوان يك زمينه مساعد براى بروز يك عارضه غير عادي دخيل باشد. يعنى امكان دارد شما فردى را پيدا كنيد كه فرمول ژنوتيپى او 84YXXX باشد؛ ولى اتفاقاً نه تنها جنايتكار نيست. بلكه فردى است بسيار آرام و متعادل و برعكس بسيارى از افراد با فرمول ژنتيكى سالم يعنى 64XY را سراغ داريم كه چون زمينه مساعدى در خانواده، محيط، نوع غذا، نوع مطالعات، شغل و غيره داشتهاند به يك جنايتكار حرفهاى تبديل شدهاند.
افراد جنايتكار معمولاً از IQ بالايى هم برخوردارند و الا قدرت برنامهريزى و هدايت جنايات بسيار بزرگ را نخواهند داشت و IQبالاى آنها نشان مىدهد كه فرمول ژنتيكى آنها طبيعى يعنى 64XY است. پس اگر قرار باشد بر طبق فرمول ژنتيكى قضاوت كنيم، چه پاسخى در برابر اين سؤال خواهد بود كه چرا افراد سالم 64XYجنايتكار شدهاند؟ و اگر فرمول ژنتيكى همان فطرت الهى باشد (كه قطعاً نيست) چرا افرادى كه از نظر ژنتيكى سالم آفريده شدهاند (64XY) جنايتكار درآمدهاند؟! اين نشان دهنده آن است كه فرمول ژنتيكى هيچ ارتباطى با فطرت الهى ندارد و فقط مىتواند به عنوان يك عامل اقتضايى و در حد زمينهسازى در شكوفايى يا عدم شكوفايى فطرت الهى دخيل باشد؛ يعنى، اگر فرض كنيم روحيه جنايتكارى در انسان به صورت يك عامل تاثيرگذار وجود داشته باشد تنها يكى از علل آن فرمول ژنتيكى مي باشد. ولى بقيه فاكتورهاى مربوط به آن به عوامل ديگرى وابسته است كه به وسيله فرد قابل تغيير است.
خلاصه آن كه فرد سالم 64XYمىتواند در محيط نامساعد قرار گيرد و با وجودفطرت پاك الهى، جنايتكار شود و فرد ناسالم 84YXXX هم مىتواند در محيط مساعد قرار گيرد و با وجود فطرت پاك الهى انسانى صالح شود.
4- فطرت در لغت به معناى گونهاى خاص از آفرينش و خلقت است و فطرت انسان لغتاً؛ يعنى، سرشت خاص و آفرينش ويژه انسان (1) در مورد انسان چيزى را «فطرى» مىگويند كه نوع خلقت انسان، اقتضاى آن را داشته باشد و خدادادى و غيراكتسابى و مشترك ميان همه افراد انسان باشد و ازاينرو شامل همه بينشها و گرايشهاى غيراكتسابى و خدادادى انسان مىشود. پس خاصيت امور فطرى اين است كه اولاً اكتسابى نيست، ثانياً در عموم افراد وجود دارد، هر چند ممكن است شدت و ضعف داشته باشد. (2)
گرايشهاى فطرى همچون حقيقتجويى، فضيلتخواهى، زيبايى خواهى، جاودانگى، خلاقيت، راحت زندگى جمعى و... در همه انسانها وجود دارد و خدا در روح آدمى چنين گرايشهايى را قرار داده است. (3) بنابراين اگر حتى فرض كنيم كه خصلت جنايت كاري و ميل به گناه مرتبط با روح فرد جنايتكار است - كه چنين نيست - باز نمىتوان گفت آن امرى فطرى است چون امور فطرى مشترك ميان همه انسانها است و حال آن كه اين ژن در برخى افراد است و اين خود دليل بر آن است كه اين ژن مرتبط با جسم انسانى است نه روح و در نتيجه فطرت انسانى. به هر روى از نظر اسلام انسان داراى فطرت اوليه در بدو تولد است و اين فطرت اوليه انسان پاك و از استعداد كمالجويى برخوردار است. اگر انسان از انحرافات و تلقينات و اصول پيشساخته محيط ناسالم اجتماعى در امان بماند مىتواند فطرت پاك خود را حفظ كند.
يكي از دلائلي كه مي توان بر فطري بودن و همگاني بودن اين حس بيان كرد عبارت است از اين كھ مي بينيم حس خداجويي در تمام نقاط گيتي و در ھمھ دوران ھا و اعصار وجود داشته است و دارد، نتيجه مي گيريم كه اين حس يك نداي باطني است و محركي جز فطرت ندارد، زيرا اگر مولود شرائط جغرافيائي و يا عوامل ديگري جز فطرت بود، تنها بايد در يك قسمت از جهان و در يك قسمت از مردم كه شرائط واحدي از نظر اقتصادي و سياسي و فرهنگي و ... دارند وجود داشته باشد در صورتي كه كاملا عكس آن را مشاهده مي كنيم.
يعني با اين كه شرائط جغرافيائي و سياسي ملتها با هم تفاوت چشم گيري دارد، اين حس در همه ملتها وجود دارد. البته بايد به اين نكته توجه داشت كه لازمه فطري بودن يك حس، اين نيست كه همواره مورد توجه انسانها باشد، زيرا چه بسا ممكن است علاقه انسان به جاه و مقام و سرگرم شدن او به خوشي ها و لذتهاي زندگي، او را از بسياري از فضائل اخلاقي و امور فطري كه همگي سرچشمه باطني دارند غافل سازد. اصولا امورفطري انسان منحصر به خداخواھي نيست، بلكه غير از آن، انسان داراي غرايز ذاتي و طبيعي ديگري است و واضح است كه توجه بيشتر به يك غريزه طبعاً انسان را از قوا و غرايز ديگر باز مي دارد.(4)
دانشمندان نيز مي گويند هر انساني از هر نژاد و طبقه اي كه باشد اگر او را به حال خود واگذارند و تعليمات خاصي نبيند و حتي از گفتگوهاي خداپرستان و مادي گرايان بي اطلاع باشد خود به خود متوجه نيروي توانا و مقتدري مي شود كه مافوق جهان ماده بوده و بر تمام جهان حكومت مي كند. او در زواياي قلب و اعماق دل روان خويش احساس مي كند كه ندايي لطيف و پر از مهر و در عين حال، رسا و محكم وي را به طرف يك مبدأ بزرگ علم و قدرت - كه ما او را خدا مي خوانيم - مي خواند. اين همان نداي فطرت پاك و بي آلايش بشر است. نداي فطرت، هميشه در درون جان آدمي هست، ولي در برابر حوادث سخت، قوت، بيشتري مي يابد.
ژان ژاك روسو مي گويد: راه خداشناسي منحصر به عقل نيست. بلكه شعور فطري بهترين راهي است براي اثبات اين موضوع.حس ديني يكي از عناصر اوليه و ثابت و طبيعي روح انساني است كه اصليترين قسمت آن به هيچ يك از رويدادهاي ديگر قابل تبديل نيست.
مجموع اين بيانات روشن نمود كه در روح انسان غير از ابعاد سه گانه معروف(حس كمال طلبي و حقيقت جوئي؛ حس نيكي؛ حس زيبائي دوستي) يك بعد ديگر به نام «حس مذهبي» و حس خداخواهي و خداجوئي و توجه به خدا هست، و تمام افراد بشر به مقتضاي فطرت خود، خواه و ناخواه بسوي آن كشيده مي شوند. از آنجا كه اين توجه، يك امر غريزي و فطري است عاملي جز نهاد انسان و فطرت انساني ندارد، و هر نوع جذبه و كشش به معنويات محصول آنست، و مولود استدلال فلسفي نيست.(5)
پي نوشت:
1. مطهرى، مرتضى، فطرت، صدرا، تهران، چاپ اول، 1369، ص 14.
2. نگا: معارف قرآن، همان، ص 26 و امامخمينى، روحاللَّه، چهل حديث، مركز نشر فرهنگى رجا، چاپ اول، تابستان 1368، ص 154 - 155.
3. در باب اقسام امور فطرى رك: شيروانى، على، سرشت انسان، معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى، قم، چاپ اول، زمستان 1376، ص 86 – 69.
4. سبحاني، جعفر، عقائد اسلامي، قم، موسسه امام صادق (ع)، بيتا، ص 12.
5. همان، ص 13.
موفق و موید باشید






