سلام من یه دختر 23 ساله هستم . دانشجوی ترم آخر نرم افزار .
اسفند 87 پسرداییم که دوسال از من کوچیکتره گفت دوسم داره و میخاد باهام زندگی کنه در آینده . اصلنم به سنش نمیاد کاراش. شروع کرده بود بخونه برای دانشگاه افسری . قبول شد و توو این مدت همه چی خوب بود . تیر 88 اومد تهران و رفت دوره آموزشی دانشگاه.توی گوشیش اسم چنتا دخترو دیدم و دیدم اس ام اسای منو به اونا فرستاده. اسمای دوست دخترای دوستاش بودمیدونستم . وسیله تماسی نداشتیم. خیلی دوسش داشتم ولی نمیدونم چرا با اولین خاستگار رفتم . خاستگاری که معیارای منو نداشت اصلا فقط به زبان ایمانی بود که داشت . برای مراسم عقدم فقط اون داییم تونست بیاد . کل مدت قبل عقد فقط گریه میکردم روز عقد فردای عقد که میخاستن برن ببیننش براش شیرینی فرستادم نه به خاطره شیرینی عقدم برای اینکه اونجا بود و دور از شهر. قبل عقد زنگ زدم پادگانشون ولی نبود و براش پیغام گذاشتم ولی خبری نبود بهش نرسونده بودن. بعد از عقد کارم شب و روز گریه بود و افسرده شده بودم طرفمم که بد بود بدتر میشد با اون حال من. هر روز صدبار میمردم و زنده میشدم از عشقش از دوریش. ..نمیتونستم و ی سرو صدا جدا شدم . همه فکر میکردن به خاطره بد بودنشه که بود ولی منتب عشقو توو دلم داشتم. 4 ماه بیشتر نشد. عقدم مرداد بود و من بهمن جدا بودم. 22 بهمن بالاخره بهش گفتم و خیلی ناراحت شد و گفت زندگی منو تباه کردی با رفتنت گفت نمیتونم مثل قبل باشم و من قبول کردم با تمام ناراحتیم. اومدئ خونمون فرداش و منم که دلیلشو نمیدونستم فکر میکردم اومده اذیتم کنه ولی بعد رفتنش گفت آرزو دارم با تو به همه آرزوهام برسمو با قبول سختی های راه دوباره شروع کردیم
از عید 89 تا همین الان خیلی باهم بودیم خانوادش راضی نمیشدن تااینکه من قطع کردم رابطرو با تمام زجرایی که میکشیدم دوس داشتم بره دنبال زندگیش ولی اومد دنبالم بعداز یک ماه با گریه هردومون تا اینکه وقتی ماه محرم گذشته رفت خونشون گفت دیگه منو نمیخاد و ازم بدش میاد عین سنگ شده بود اونقدر گریه و زاری میکردم ولی آروم نمیشدم تا اومد تهران و دیدمش فقط گریه میکرد گفت صبر کن من درستش میکنم و تا هفته پیش که رفت خونشون برای مرخصی 4 روزه با یک عالمه قول و قرار که میرم زنگ بزنیم من حتا به خونوادم گفتم که بالاخره راضی شدن و زنگ میزنن...نزدن و روز آخخر که تو راه بود باهم دعوامون شد ول گفت درستش میکنم شب اس داد که نمیشه برو دنبال زندگیت . گفت میندازنم از بچه بودنشون گفتم توام منو میخای بندازی گفت مجبورم و یک سری از همین حرفا که توو قلبم میمونی همیشه مردم و عشق و عشق..رفت یه ماموریت 50 روزه و من دیگه جوابشو ندادم و دارم از غصه میترکم دوستام گفتن جوابشو نده تا نبودتو بفهمه و خودش میاد دنبالت اگه واقعا دوست داشته باشه. تو این 2 سال از بعد از جداییم هیچی کم نذاشتم توو این رابطه .باید چیکار کنم ؟
با سلام و تشكر از ارتباط شما با مركز ملي پاسخگويي به سوالات ديني
در مورد این مشكلي كه پيدا كرده ايد به چند نكته بايد دقت كنيد:
يك نكته این كه این آقا از شما دو سال كوچكتر است و این چيز خوبي براي زندگي زناشويي نيست، و مشكلاتي را ايجاد مي كند. شايد خانواده این آقا، بزرگتر بودن شما را يك اشكال مي دانند و لذا يكي از دلايل مخالفتشان همين باشد. معمولا پسرها دوست دارند كه از همسرشان چند سالي بزرگتر باشند. مواردي را ديده ايم كه پسراني كه با دختران بزرگتر از خودشان ازدواج كرده اند، بعد از گذشت مدتي، به بهانه هاي مختلف از این مسئله ابراز ناراحتي كرده اند و از این ازدواج پشيمان شده اند.
نكته ديگري كه بايد به آن دقت كنيد این است كه بالاخره شما به خاطر ايشان صبر نكرده ايد و قبل از اينكه این آقا به خواستگاري شما بيايد، به خواستگار ديگري جواب مثبت داده ايد و ازدواج كرده ايد، به هر حال این را خودتان انتخاب كرده ايد، نمي توانيد انتظار داشته باشيد كه الان نظر این آقا و خانواده اش نسبت به شما كاملا مثبت باشد، احتمال زياد دارد كه يكي از علل مخالفت هاي خانواده این آقا، ازدواج قبلي شما باشد،
در مجموع با توضيحاتي كه در مورد این مسئله داده ايد به نظر مي رسد كه زمينه لازم براي ازدواج شما با ايشان وجود ندارد، و بعيد است كه این وصلت سر بگيرد، و اگر هم يك چنين اتفاقي بيفتد معلوم نيست كه به جاي خوبي ختم شود، به خاطر اينكه خود این پسر، ترديد دارد و خانواده اش هم به شدت با این قضيه مخالف هستند، و اگر با هم ازدواج هم بكنيد بعد از ازدواج، با خانواده این آقا مشكلاتي خواهيد داشت. احتمال دارد كه نظر این آقا را نسبت به شما عوض كنند و بعد از مدتي زندگي زناشويي، مجبور به جدايي شويد.
بايد توجه داشته باشيد كه براي زندگي زناشويي و ازدواج، تنها عشق و علاقه كافي نيست، بلكه بايد تناسب كافي با روحيات و اخلاقيات طرف مقابلتان داشته باشيد. عشقها و علاقه هاي سطحي اول ازدواج گذراست، و بعد از گذشت مدتي، این هيجانها فروكش مي كند و مشكلات، خودشان را نشان مي دهند. اينكه در گوشي موبايل این آقا اسم چند تا دختر را ديده ايد يك نكته منفي براي ايشان محسوب مي شود. هم چنين این آقا در مورد ازدواج با شما ترديد دارد و ترديدهاي دائمي ايشان نشان مي دهد كه در این مسئله مستقل نيست و كاملا از خانواده اش متاثر است، كه این هم نكته اي منفي است، چون شايد در آينده نظرش نسبت به شما منفي شود و مشكلات ديگري پيدا كنيد.
به هر حال چون كه اميد زيادي به شكل گيري این ازدواج و موفق بودن آن نيست، شما بايد تمام ارتباطات خودتان با ايشان را قطع كنيد،و عزت نفس داشته باشيد و خودتان را اينقدر كوچك نكنيد، اگر همه ارتباطها را قطع كنيد به تدريج او را فراموش خواهيد كرد. نبايد اجازه بدهيد كه بيش از این زندگي شما بازيچه این آقا باشد، احتمال دارد كه تا سالها به همين صورت با احساسات شما بازي بشود و بعد از گذشت مدتها، این آقا با شخصي ديگر ازدواج كند و شما را رها كند. سن شما براي ازدواج دير نشده است، لذا حتما افرادي به خواستگاري شما خواهند آمد، شما بايد با فراموش كردن این آقا، راه را براي يك ازدواج موفق براي خودتان هموار كنيد.
در مورد انتخاب همسر بايد شناخت كافي در مورد ملاكها و معيارهاي انتخاب همسر داشته باشيد. براي كسب اطلاع از معيارهاي صحيح انتخاب همسر می توانید به كتاب "جوانان و انتخاب همسر" استاد علي اكبر مظاهري و كتاب "انتخاب همسر" آيت الله اميني مراجعه كنيد.
موفق باشيد.






