امروزه علم ثابت کرده است جهان هایی موازی با این جهان وجود دارد پس بنابر این خدایی بر آن جهان ها حاکم است چگونه میتوان ثابت کرد یک خدا بر این جهان ها حاکم است و گرنه خدا یکتا نیست

به چند نكته توجه فرمائيد:
1.آنچه را علم در حال كشف آن است تنها بخشي از حقائق عالم هستي است، يعني قطعا با پيشرفت بيشتر علم و اختراع ابزار هاي قدرتمند ديگر در آينده افق هاي جديدي از جوانب عالم هستي بر آنها روشن خواهد شد، يعني بر خلاف گذشته ها ي دور كه افراد به جهت عدم شناخت كافي از اطراف خود زندگي و عالم را محدود به همان مقدار شناخته شده مي دانستند و بعد مرحله به مرحله انسان دريافت كه عالم هستي محدود به كره زمين و منظومه شمسي و كهكشان راه شيري و مجموعه كهكشانهاي ديگر عالم و ... نمي باشد.
اما در هر حال اگر هم كشفيات جديدي نشان دهد كه به موازات عالم هستي كه تا كنون مي شناختيم عوالم ديگري نيز نظير اين عوالم شناخته شده وجود دارند، چیزي تغيير نمي كند، در واقع اين فرض كه چند عالم در كنار هم و مستقل از هم باشند با توجه به معيارها و قوانين يكسان حاكم بر همه اين عالم ها كه همه به نوعي دائما در حال حركت و تغيير و ممكن الوجود هستند، لذا در اصل خلقت خود همگي وابسته به وجود مستقل خالق خود هستند، لذا اين كشفيات اگر هم واحد بودن خالق شان را اثبات نكند دليل بر متعدد بودن خداي آنها هم نمي باشد، اتفاقا اين كشفيات جديد نشان مي دهد جهان هستي به مراتب بزرگتر از آنچيزي است كه ما تا كنون به عنوان عالم هستي مي پنداشتيم، لذا اين فرضيات فقط عالم را وسيع تر مي نمايد و نه متعدد خصوصا اينكه نظم و قوانين فيزيكي حاكم بر اين عوالم تازه كشف شده نيز با هم هماهنگ بوده و نشان مي دهد كه همه عضوي از يك مجموعه هماهنگ بزرگتر مي باشند نه مستقل لذا فرض هاي بعدي شما مثل داشتن خداي مستقل و ... مطرح نمي گردد .
2. غالب ادله اي كه يگانگي خداوند را اثبات مي كند تكيه اي بر مشاهدات خارجي و تجربي و علمي ندارد و با ادله عقلي واضح اثبات مي كند كه ولو هزار عالم موازي اين عالم نيز وجود داشته باشد ، خدائي كه خالق اين عالم است نمي تواند متعدد باشد ، مثلا يكي از اين دلائل كه به دنبال برهان امكان و وجوب به كار مي رود يعني زماني كه با اين برهان اثبات شد كه خالق هستي واجب الوجود است ، يعني وجودش متكي به غير نيست و كاملا مستقل و متكي به ذات خويش است و هيچ نقصي در آن راه ندارد و كمال مطلق بوده و از جميع جهات نامحدود مي باشد ،و الا موجودي كه محدود باشد ولو فقط از يك جهت، ديگر خدا نيست، به دنبال آن اين مطلب اثبات مي شود كه چنين خدائي اصلا عقلا نمي تواند دو تا باشد.كه در نكته بعد دليل علمي آن نيز بيان مي شود.
3. در مورد اين فرض كه چرا امكان ندارد دو خداي كاملا مستقل از يكديگر باشند كه هر دو قائم به ذات خود باشند و هيچ كاري هم به هم نداشته باشند و هر كدام عالمي موازي با ديگري و در عين حال مستقل براي خود خلق نمايند با نظم و قوانين خاص خودش كه در اين صورت وجود خداي ديگر هيچ خللي در نظام خلقت خداي ما ايجاد نخواهد كرد. مي توان اينگونه بيان كرد كه اگر بر فرض دو خدا با همين شرايط وجود داشته باشد معنايش اين است كه هر دو آنها تمام شرايط لازم براي خدا بودن و خلق نمودن و ... را دارند و به هيچ كسي در خلق موجودات خودشان نياز ندارند ،حال اگر ما اين دو خدا را با هم مقايسه كنيم عقلا از اين سه حالت خارج نيست:
1-يا هر دو خدا كاملا شبيه هم هستند و هيچ فرقي بين آن دو وجود ندارد يعني دقيقا عين هم هستند و هيچ وجه تمايزي بين آن دو وجود ندارد.
2- يا كاملا با هم متمايز هستند و هيچ وجه اشتراكي بين آنها وجود ندارد و اصلا هيچ ربطي به هم ندارند و هر كدام صفاتي دارند كه هيچ كدام از آنها در ديگري نيست.
3- در عين داشتن اختلاف با هم وجه مشتركي هم دارند و در برخي از صفات به هم شبيهند و در برخي صفات منحصر به فرد هستند.
اگر فرض اول درست باشد كه بگوئيم دو خدا هستند كه دقيقا عين هم هستند و هيچ وجه تمايزي بين آنها وجود ندارد و اصلا نمي توان چيزي يافت كه در يكي باشد و در ديگري نباشد و هيچ مرز روشني بين آنها قابل درك نيست، عملا قبول كرديم كه در واقع آن دو خدائي كه ما فرض كرديم دو تا هستند يكي بودند و دوتا بودن آنها صرفا يك تصور كاذب بوده است. چون عملا اعتقاد به دو خداي كاملا يكسان به لحاظ صفات و مخلوقات و برنامه ها و ... همان اعتقاد به يك خداست. زيرا فرض دو خدا نياز مند يك مرز بندي بين دو خدا است كه عملا به عدم وجود آن مرز معتقد شده ايم.
اما اگر فرض سوم را قبول كنيم و بپذيريم كه در برخي امور مشترك هستند و در برخي امور با هم متفاوت فرض دو خدا بودن قابل قبول است زيرا همان تفاوتها مي تواند مرز بين آن دو را تعيين كند و در مورد فرض دوم نيز كه اين مرز بندي كاملا روشن است. چون دو خدا كاملا با هم متمايز هستند، حال سؤال اين است كه اين مرزبندي هاي بين دو خدا مادي است و يا غير مادي اگر فرض شود اين تمايز بين وجود دو خدا غير مادي باشد. باز هم چون حداقل بخشي از مخلوقات خداي انسانها در اين عالم مادي است چاره اي جز اين نيست كه بپذيريم حد اقل بخشي از تمايز بين دو خدا مادي است كه با فرض ديگر كه همان مادي بودن اين تمايز يكسان مي شود، حال اگر بپذيريم بخشي و يا تمام اين وجه تمايز مادي باشد، يعني پذيرفته ايم كه دو خدا در دو مكان كاملا مستقل از هم قرار دارند كه هيچ ارتباطي با هم ندارند، در اين صورت پذيرفته ايم كه هر كدام از خداها در مكان خاص خود قرار دارند كه ديگري در آن نيست، و اگر اين نتيجه را بپذيريم در واقع پذيرفتيم كه خداوند خودش از جنس مادي است كه مكان دار است زيرا مكان دار بودن ويژگي منحصر به فرد اجسام است، و پذيرش خداي مادي باطل است. زيرا خدا خودش اولين خالق ماده است و اولين خالق ماده نمي تواند خودش مادي باشد زيرا خالق مادي خودش نيز به مكاني كه دارد احتياج دارد و نيازمند است كه كسي مكان را براي او خلق كرده باشد و اين يعني احتياج به غير داشتن كه با قائم به ذات بودن و مستقل بودن او ناسازگار است.(1)
پي نوشت:
1. رك:استاد شهيد مطهري ،مجموعه آثار نشر صدرا ،1376ش، ج6، ص1022.