درموردعرفان اطلاعات میخواهم ممنون ازشمابرادران گرامی

عرفان در اصطلاح عبارت است از:
معرفت قلبي که از طريق کشف و شهود، نه بحث و استدلال، حاصل مي‌شود و آن را علم وجداني هم مي‌خوانند و کسي را که داراي مقام عرفان است عارف گويند. (1)
عرفا براي سالک چهار سفر معتقدند:
1. سفر از خلق به سوي خالق؛
2. سفر در خود خالق؛
3. سفر از خالق به سوي خلق؛ منتها همراه با خالق؛ يعني در حالي که با خداست به سوي خلق باز مي‌گردد.
4. سفر و سير در ميان خلق با حق.
اهداف سالک در سفرهاي چهارگانه به قرار زير است:
سالک در سفر اول، حجاب‌هاي ظلماني و نوراني را از پيش پاي خود برمي‌دارد.
حجاب‌هاي ظلماني مربوط به مقام نفس و حجاب‌هاي نوراني مربوط به مقام قلب و روح است.
عرفا در مورد روان انسان، تعابير مختلفي از قبيل: نفس، قلب، روح، سرّ، خفي و اخفا به کار مي‌برند.
به عقيده آنان، روان تا وقتي اسير شهوات است، (نفس)؛ زماني که محل معارف الهي قرار گرفت، (قلب )؛ وقتي که محبت الهي در آن طلوع كرد، (روح) و وقتي به مرحله شهود رسيد، (سرّ) ناميده مي‌شود. (2)
پس: (سر)، مرحله فناي ذات عارف در خدا است، (خفي)، مرتبه فناي صفات و افعال وي در حق است و (اخفا) مرحله فناي اين دو است. (3)
عرفا مي‌گويند:
سالک در سفر اول، از مقام نفس به قلب و از قلب به روح و از روح به مقصد نهايي عبور مي‌کند.
بنابراين، ميان عارف و مقصد اصلي وي سه مرحله فاصله است؛ نفس، قلب، روح.
با عبور از اين سه مرحله به مقام شهود جمال حق نايل مي‌شود که در اين مرحله ذات و حقيقت خود را در حق فاني مي‌بيند.
اين مرحله را مقام (فناي در ذات ) مي‌نامند و مراحل سه گانه سر، خفي و اخفا را در همين مرتبه از سفر دانند، ليکن بايد اين‌ها را جزء سفر دوم دانست.
گاهي نيز در مقام روح، عقل را به لحاظ تفصيل شهود معقولات در نظر مي‌گيرند که در نتيجه تعداد مقامات به هفت مي‌رسد که عبارت اند از:
مقام نفس، قلب، روح، عقل، سر، خفي و اخفا.
البته اين‌ها را وقتي مقام مي‌دانند که براي سالک به صورت ملکه در آمده باشند و اگر به مرتبه نرسند، مراتب عشق و محبّت خوانده مي‌شوند.
مولوي در مثنوي خويش به همين مراتب اشاره دارد:
هفت شهر عشق را عطار گشت - ما هنوز اندر خم يک کوچه‌ايم
سفر اول سالک وقتي تمام مي‌شود که ذاتش در حق فاني گردد، وجودش حقّاني شده، محو بر وي عارض و شَطَح (بيان امري به صورت رمز که ظاهراً بوي خودپسندي و خلاف شرع از آن استشمام مي شود)، مثل: «انا الحق» گفتن
منصور حلاج (4) از وي صادر مي­شود.
اگر بعد از رسيدن به اين مرحله عنايت حق شامل حالش شود و محوش برطرف گردد و صَحوْ بر او عارض شود، آن گاه به بندگي خود اقرار مي‌کند.
ابويزيد گويد:
بار خدايا! اگر روزي دم از (سبحان ما اعظم شأني ) مي‌زدم، امروز آن را رها مي‌کنم و مي‌گويم: «أشهد أنْ لا إله إلاّ الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله».
محو مرتبه‌اي است که عارف، محو در ذات خدا گردد و واژه (من) از او محو شود، به نحوي که خود را نبيند.
اگر عارف از حالت فنا بيرون بيايد و خود را باقي ببيند، منتها نه به اين معنا که تنزّل کند و در حد اول برسد، بلکه به اين معنا که بقاي بالله پيدا کند، اين حالت و مرتبه را مرتبه (صحو) مي‌نامند.
در سفر دوم که سالک به مقام ولايت رسيد و وجودش حقّاني گشت، اسما و صفات الهي را مي‌شناسد و خود را آراسته به صفات الهي مي‌کند، در اين مقام، ولايتش کامل مي‌گردد و ذات و صفات و افعالش در ذات و صفات و افعال خدا فاني مي‌شود. در اين حال عارف، به وسيله حق مي‌شنود، مي‌بيند و راه مي‌رود.
در سفر سوم که سالک، محوش زايل مي‌گردد، به صحو تام دست مي يابد، به بقاي الله باقي مي‌باشد و در عوالم جبروت، ملکوت و ناسوت سفر مي‌کند و خود را به خلق مي‌رساند.
در سفر چهارم که در ميان خلق است، خلايق و آثار و لوازم آن‌ها را مشاهده مي‌کند، به سود و زيان دنيوي و اخروي آنان آگاه مي‌شود، از رجوع و کيفيت رجوع آنان به سوي حق و نيز عوامل و انگيزه و موانع اين رجوع، مطلع مي‌شود و به آن‌ها خبر مي‌دهد.
در يک کلام در ميان مردم است و به تمشيت امور آن‌ها مي‌پردازد. (5)
البته عرفا براي سير و سلوک مراتب، منازل و مقامات ديگري را نيز سفارش مي‌کنند.
در صورت تمايل مي‌توانيد از کتاب عرفان نظري، تأليف دکتر سيد يحيي يثربي استفاده نماييد.
پيدايش تصوف:
آن طوري که مشخص است در قرن اول هجري از اصطلاح تصوف و عرفان خبري نبوده است.
تصوف:
کلمه تصوف يا به خاطر پشمينه پوشي عارفان و زهد و دوري از لطيف پوشي و يا به خاطر تلاش به جهت کسب صفاي باطن و يا به خاطر صفه نشيني جمعي از اصحاب زاهد و بي سرمايه پيامبر اکرم (ص) در مدينه انتخاب شده است.
نخستين بار اين کلمه درباره "ابوهاشم صوفي" (متوفي 150 هجري) به کار برده شد و برخي آغاز کاربري اين کلمه را از "حسن بصري" مي‏دانند.
تصوف روشي از انديشه و عمل است که باطن آن را عرفان و عبادت و مناجات و زهد و رفق تشکيل مي‏دهد. ظاهرش آداب خاص عبادي و اوراد و اذکار مخصوص هر فرقه است و لباس پوشي و زينت مخصوص و ترک اهتمام به شغل‏هاي دنيوي و شرکت در جلسات مخصوص، نيز ذکرهاي دسته جمعي خانقاه‏ها و تبعيت مطلق و سرسپردگي به مرشد و پير طريقت. اين ويژگي‏ها به صورت جامع مشخصه‏هاي تصوف است؛ گرچه نوع آداب و اذکار و رفتار هر فرقه‏اي از صوفيه با فرقه‏هاي ديگر متفاوت است.
تصوف از قرن دوم هجري در بين مسلمانان آغاز شد که شايد عرفان واقعي اسلام به همراه رهبانيت مسيحي‏گري مشترکا موجب پيدايش صوفيه شدند.
جمعي از صوفيان بزرگ تاريخ اسلام عبارتند از:
ابوهاشم صوفي، سفيان ثوري، حسن بصري، ابراهيم ادهم، فضيل عياض، معروف کرخي، ذوالنون مصري، بايزيد بسطامي، جنيد بغدادي، حسين بن منصور حلاج، ابوالحسن خرقاني، ابوسعيد ابوالخير، بابا طاهر همداني، خواجه عبدالله انصاري، عين القضات همداني، شيخ احمد جامي، عبدالرحمن جامي، شيخ عبدالقادر گيلاني، شيخ نجم الدين کبري، شيخ عطا، شيخ شهاب الدين سهروردي، ملاي رومي، صفي الدين اردبيلي و شاه نعمت الله ولي.

فرقه‏ها:
تصوف در اسلام به صدها فرقه بزرگ و کوچک تقسيم شده که معمولاً هر فرقه بزرگ به چندين فرقه کوچک منشعب شده است؛ ده‏ها فرقه صوفي شيعه داريم و ده‏ها فرفه صوفي سني. معروف‏ترين آن فرقه‏ها عبارتند از:
قادريه، نقشبنديه، چَشتيّه، کبرويّه، نعمت اللهي، نور بخشيّه، حيدريه، ملاقبيّه و بکتاشيّه. که غير از (گروه چهارم و هشتم) بقيه در ايران وجود دارند.
فرق ميان تصوف و عرفان:
به طرفداران عرفان اگر از جنبه اجتماعي نظر شود، متصوفه يا صوفي مي‌گويند و چنانچه از نظر فرهنگي نگريسته شود، عارف اطلاق مي‌شود. (6)
عرفان غالباً اصطلاحي است که مربوط به شناخت مي‏شود، در حالي که تصوف غالباً اشاره به يک جريان اجتماعي دارد که گروهي با اين نام شناخته مي‏شوند و داراي آداب و رسومي بودند و بسياري از آن‏ها داراي سلسله هستند. آنچه عرفان اهل بيت را (که برگرفته از منبع وحي است) از تصوف رسمي(خواه در ايران يا در کشورهاي ديگر اسلامي) جدا مي‏کند، دو چيز است:
در بعضي از اعتقادات خاصي که برخي از عرفا و متصوفه داشتند و آن‏ها را اصل صهو و سکر مي ناميدند، در مسئله‏اي مانند توحيد به حلول و اتحاد اعتقاد داشتند، و يا معتقد بودند که انسان پس از وصول و دست يافتن به مرتبه حقيقت، ضرورتي ندارد که به اعمال ظاهري شرعي بپردازد.
فرق ديگر در روش هايي بود که براي خود در رياضت‏ها تعيين مي‏کردند که بعضي از آن‏ اعمال، خلاف شرع بود و با تعاليم ديني سازگاري نداشت. البته در ايران زمين، از قديم تصوف و روش‏هاي صوفيانه وجود داشته که همه آن‏ها در اعتقادات و روش‏ها واحد نبودند.
در عرفان آنچه مورد تأييد اسلام است و روش اهل بيت(ع) بوده، آن است که هيچ عملي بر خلاف موازين شريعت اسلام نباشد. اهل بيت که در بالاترين مرتبه عرفان بوده‏اند، هيچ گاه خود را بي نياز از عبادت و ديگر احکام شرعي نمي‏دانستند. هر چه بر مراتب آن‏ها افزوده مي‏شد، بندگي و اظهار عبوديت آن‏ها نيز افزايش مي‏يافت.
در واقع در سايه شريعت و احکام دين الهي و عمل به آن‏ها به مراتب عرفان رسيده بودند و بر آن تأکيد داشتند. البته عارفان و صوفياني نيز بودند که همين روش و اعتقاد را داشتند که غالب عرفاي شيعه از اين دست بودند.

پي‌نوشت‌ها:
1. بهاء‌الدين خرمشاهي، دانشنامه قرآن، ج 2، ص 1467، نشر ناهيد، تهران1377 ش.
2. مرتضي مطهري، آشنايي با علوم اسلامي، کتاب عرفان، ص 155، نشر صدرا 1378 ش.
3. سيد يحيي يثربي، عرفان نظري، ص 479، نشر دفتر تبليغات اسلامي، قم 1372 ش.
4. فرهنگ معين، ج 2، حرف (ش ) ص 695ـ 699، نشر امير کبير تهران، 1360 ش.
5. مرتضي مطهري، آشنايي با علوم اسلامي، کتاب عرفان، ص 141و سيد يحيي يثربي، عرفان نظري، ص 477ـ 479.
6. آشنايي با علوم اسلامي، کتاب عرفان، ص 70، نشر پيشين.