این یه سوال از طرف کسی بود که میخاست بگه قرآن ما تحریف شدهحالا من موندم در جوابش چی بگم
یه جواب دقیق و منطقی میخام
اگه معنی آیه این باشه که در کار دین اجبار نیست آیا میشه گفت معنی فارسی قران تحریف شده؟
اگه نشده چرابه جای در دین اجبار نیست تو معنی لا اکراه فی الدین نوشتن در کار دین اجبار نیست؟
با تشکر

از آن جا که دین و مذهب با روح و فکر مردم سر و کار دارد و اساس و شالوده‏اش بر ایمان و یقین استوار است، خواه و ناخواه راهى جز منطق و استدلال نمى‏تواند داشته باشد، در نتیجه آیه شریفه " لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ" در واقع اشاره‏اى به همین موضوع است.
به علاوه همان گونه که از شان نزول آیه استفاده مى‏شود، بعضى از ناآگاهان از پیامبر مى‏خواستند که او همچون حکام جبار با زور و فشار اقدام به تغییر عقیده مردم (هر چند در ظاهر) کند، آیه فوق صریحا به آن ها پاسخ داد که دین و آیین چیزى نیست که با اکراه و اجبار تبلیغ گردد، به خصوص اینکه در پرتو دلائل روشن و معجزات آشکار، راه حق از باطل آشکار شده و نیازى به این امور نیست.
این آیه پاسخ دندان شکنى است به آن ها که تصور مى‏کنند اسلام در بعضى از موارد جنبه تحمیلى و اجبارى داشته و با زور و شمشیر و قدرت نظامى پیش رفته است.
جایى که اسلام اجازه نمى‏دهد پدرى فرزند خویش را براى تغییر عقیده‏ تحت فشار قرار دهد، تکلیف دیگران روشن است، اگر چنین امرى مجاز بود، لازم بود این اجازه، قبل از هر کس به پدر در باره فرزندش داده شود، در حالى که چنین حقى به او داده نشده است.
در کتاب الدر المنثور از ابن عباس روایت کرده : قبل از اسلام در بین اهل مدینه رسم چنین بود که اگر بچه زنى زنده نمى‏ماند، نذر مى‏کرد که هر گاه بچه‏اى براى او بماند، او را یهودى کند، در نتیجه بعد از اسلام و هنگامى که قبیله بنى النضیر مامور شدند از مدینه کوچ کنند ،عده‏اى از این افراد در بین آن ها بودند، مردم مدینه گفتند: نمى‏گذاریم فرزندان مان یهودى بمانند، و با بنى النضیر کوچ کنند، در این جا بود که آیه:" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ" نازل شد. (1)
نیز در تفسیر الدر المنثور آمده که : بنى النضیر عده‏اى از مردان قبیله اوس را در کودکی شان شیر داده بودند، بعد از آن که رسول خدا امر فرمود تا از مدینه کوچ نموده و جلاى وطن کنند، این فرزندان شیرى اوسى گفتند: ما هم با قبیله بنى النضیر کوچ‏ مى‏کنیم، و به دین ایشان در مى‏آئیم، مردم مدینه این عده را از این کار بازداشته و آنان را به زور وادار به گفتن" لا اله الا اللَّه" و پذیرفتن اسلام کردند، و آیه :" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ" در باره آنان نازل شد. (2)
این معنا از طریق دیگر هم روایت شده، و با مضمون روایت قبلى (زنانى از اهل مدینه چنین نذر مى‏کردند) منافات ندارد.
وباز در این کتاب از ابن عباس روایت کرده که در تفسیر آیه:" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ" گفته است: این جمله در باره مردى از اهل مدینه و از قبیله بنى سالم بن عوف به نام حصین نازل شد، که دو فرزند نصرانى داشت، و خودش مردى مسلمان بود، به رسول خدا عرض کرد: آیا مى‏توانم آن دو را مجبور به پذیرفتن اسلام کنم، چون حاضر نیستند غیر از نصرانیت دینى دیگر را بپذیرند؟ در پاسخ او آیه" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ" نازل شد.
در کافى از امام صادق روایت آورده : مراد از" نور" آل محمد، و مراد از" ظلمات" دشمنان ایشان هستند. (3)
علامه طباطبائی در مورد نفى اکراه و اجبار در دین نوشته ‏ :
در جمله:" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ" دین اجبارى نفى شده ، چون دین عبارت است از معارف علمى که معارفى عملى به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف، یک کلمه است و آن عبارت است از" اعتقادات"، اعتقاد و ایمان هم از امور قلبى است که اکراه و اجبار در آن راه ندارد، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهرى است، که عبارت است از حرکاتى مادى و بدنى (مکانیکى)، اما اعتقاد قلبى براى خود، علل و اسباب دیگرى از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل، علم را نتیجه دهد، و یا مقدمات غیر علمى، تصدیقى علمى را بزاید.
خدای متعال در پی جمله" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ"، جمله" قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ"، را آورده، تا جمله اول را تعلیل کند، و بفرماید که چرا در دین اکراه نیست، حاصل تعلیل این است که اکراه و اجبار- که معمولا از قوى نسبت به ضعیف سر مى‏زند- وقتى مورد حاجت قرار مى‏گیرد که قوى و فوق (البته به شرط اینکه حکیم و عاقل باشد، و بخواهد ضعیف را تربیت کند) مقصد مهمى در نظر داشته باشد، که نتواند فلسفه آن را به زیر دست خود بفهماند، (حال یا فهم زیر دست قاصر از درک آن است و یا اینکه علت دیگرى در کار است) ناگزیر متوسل به اکراه مى‏شود، و یا به زیردست دستور مى‏دهد که کورکورانه از او تقلید کند و ...
اما امورمهمى که خوبى و بدى و خیر و شر آن ها واضح است، حتى آثار سوء و آثار خیرى هم که به دنبال دارند، معلوم است، در چنین جایى نیازى به اکراه نخواهد بود، بلکه خود انسان یکى از دو طرف خیر و شر را انتخاب کرده و عاقبت آن را هم (چه خوب و چه بد) مى‏پذیرد و دین از این قبیل امور است، چون حقایق آن روشن، و راه آن با بیانات الهی واضح است، سنت نبوی هم آن بیانات را روشن‏تر کرده ،پس معنى" رشد" و" غى" روشن شده، معلوم مى‏گردد که رشد در پیروى دین و غى در ترک دین و روگردانى از آن است، بنا بر این دیگر دلیل ندارد که کسى را بر دین اکراه کنند. (4)
در هر صورت و مطابق با هر تفسیری این نکته روشن است که آیه مورد نظر در بیان عقیده شخصی است و عبارت دقیق آیه این است که « در دین اجبار نیست » . این آیه نه تنها بیان می دارد که نباید در دین اجبار باشد ، بلکه بالاتر از آن اجبار در دین شدنی نیست . این بیان بسیار دقیق است ؛ زیرا اصولاً دین و اعتقاد به عنوان یک امر درونی ، قابلیت اجبار کردن یا اجبار شدن ندارد .
دقت داشته باشيد ترجمه هاي فارسي براي آشنايي فارسي زبانان با مفاهيم آيات است از اين رو بايد شفاف و روشن بيان شود .مراد از دين در اينجا اعتقاد به دين ، پذيرش دين ، و كار در دين ....است
پی نوشت ها:
1. تفسیر الدر المنثور، ج 1، ص 329.
2. همان.
3. تفسیر برهان، ج 1، ص 244؛ تفسیر عیاشى، ج 1، ص 139 .
4. ترجمه تفسیر المیزان، ج‏2، ص 523 تا 530.